گزارش یک زندگی (قسمت 100 )
نوبت دامادی ماشد ،آسمان تپید!!!
مبهوت ومتحیرمنتظرماندم تا مادرم از راه برسد وعلت آشفتگی وگریه زاری خود را بگوید تا بمن وگیتی رسید گفت :حسین !دیدی چه خاکی به سرمون شد ؟
گفتم :نه .چی شد ؟
گفت :از تالار زنگ زدند گفتند بیایید پول بیعانه تان را پس بگیرید چراکه شما دوروزدیگر نمی توانید درتالار پذیرایی ما عروسی برگذار کنید .
گفتم :برای چی
گفت :بیابریم .خودت میفهمی .
اتفاقا تالارپذیرایی دربیست متری ما قرار داشت وقتی وارد تالار پذیرایی سپیده شدیم .دیدم بجای صاحب تالار پسراو باچشمانی که از گریه قرمزشده بود نشسته است .
سلام کردم گفتم :آقا جریان چیه چرا ما دوروزدیگه نمی تونیم توی اینجا عروسی برگذار کنیم .ما که از یکماه قبل اینجا رو برای چنین روزی "رزرو "کرده بودیم
پسرصاحب تالار گفت :دیروزغروب که شما امدید واز پدرم پرسیدید برای هرمیهمان چقدرباید میوه وشیرینی بگیرید وپدرم توضیح داد .بعد از رفتن شما پدرم هم رفت نزدیکی های "میدان فلسطین "چون انجا کار داشت .درآنجا نمی دانم چه پیش می اید که زیریک اتوبوس شرکت واحد می رود ومیمیرد !!!ما امروز تازه پدرم را چال کردیم وازبهشت زهرا آمده ایم .قرار است ما پس فردا بمناسبت مجلس سوم پدرم دراینجا به مردم نهاربدهیم وعزاداری کنیم وسرتاسر تالار را سیاهپوش نماییم . شما وجدانتان اجازه میدهد جلوی چشمان غم زده ما که درسوگ پدرم نشسته ایم مراسم عروسی راه بیندازید وبزن وبرقص نمایید ؟!
ضمن اینکه هیچکدوم از کارگرهای تالار دل ودماغ ارائه سرویس وخدمات را ندارند .
درحالیکه بشدت کلافه شده بودم گفتم :آقا ما چیکار کنیم ؟ما حدود چهارصد نفر میهمان دعوت کرده ایم و توی کارت های دعوت آدرس این تالار را نوشتیم .ما چه طوری می توانیم ظرف چهل وهشت ساعت اینها را باخبر سازیم
اوهم درجواب ما گفت :بهرحال شرمنده روی شما هستیم .انصاف بدهید که دراین ماجرا نه ما مقصر بودیم ونه شما .اتفاقی بود که افتاد .بعد دست درکشوی میزکرد وبرگه قرارداد وبیعانه ای را که از ما گرفته بودند پس داد .
درحالیکه بسیارشوکه شده بودم به منزل رسیدیم .شروع کردیم به گرفتن شماره 118 ودریافت شماره تالارهای عروسی درتهران .تقریبا چهارساعت پای تلفن نشستیم ولی زهی برخیال باطل .بخاطر همزمانی روزازدواج ما با ولادت حضرت علی (ع)تمامی تالارها رزرو شده بودند .
شب با داداشم حسن آقا وجلیل و دیگران به مشورت پرداختیم تاببینیم چه خاکی باید به سرمان بریزیم .
انها اول پیشنهادکردند از همسایه ها کمک بگیریم وچهار-پنج تا خانه را خالی نماییم ومیزصندلی بچینیم وچهارصدنفر میهمان را دراین خانه ها جای دهیم .همسایه ها هم بیچاره ها هیچ مخالفتی نکردند و منتظراشاره ما بودند تاخانه هایشان را دراختیار ما بگذارند .ولی دیدیم اینطوری معقول نیست .معلوم نیست عروس باید درکدام خانه باشد وداماد درکدام خانه .ضمن اینکه ما آشپزهم نداشتیم و نمی توانستیم مقدمات پذیرایی چهارصدنفراز میهمانان را فراهم کنیم .
من پیشنهادکردم عروسی دوهفته عقب بیفتد ولی پدر ومادر گیتی به بهانه اینکه تعداد زیادی میمان از زادگاهشان دعوت نموده اند این مقوله را نپذیرفتند ..آخرشب همه رفتند ومن ماندم وتنهایی هایم وگریه به حال خویش .دراینجا بود که خلاء نداشتن پدر را بیش از هرزمان دیگر احساس کردم وباخودم گفتم اگرپدری الان بالای سرمن بود حالا فکری به حال من می کرد .
آنشب محمدمعصومی دوست عزیزم پیش من آمده بود ومن را دلداری می داد که بلاخره بابچه های محل یک کاری خواهند کرد .محمد بخاطر آنکه من احساس تنهایی نکنم شب را پیش من گذراند ولی تاصبح هیچکدام پلک نزدیم .
صبح در اتومبیل محمد قرار گرفتم وباهم به راه افتادیم .از تالارهای پذیرایی داخل شهرناامیدشده بودیم .تصمیم گرفتیم آنقدربگردیم تا یک تالار یاسالن چلوکبابی درخارج ازشهر بیابیم تا میهمانان را روزعروسی از طریق اتوبوس ازجلوی تالارقبلی به تالار بعدی بیاوریم .
یک صبح تا عصر گشتیم تا اینکه حوالی شهر گشتن های ما نتیجه داد ویک سالن چلوکبابی پیداکردیم که گنجایش سیصدنفر را داشت ولی صاحب آن گفت می تواند باچیدن صندلی های اضافه بتواند به چهارصدنفرمیهمان دعوت شده ما سرویس بدهد .گرچه بظاهر سالن تمیز وآبرومندی نبود ولی ما بناچار تن دادیم .این سالن درجاده لویزان که آن موقع هنوزساخت وسازنشده بود وتبدیل به شهرک نگردیده بود ،قرار داشت .
بیعانه را پرداختیم وراهی منزل شدیم تا به باقی امور بپردازیم .وقتی به منزل رسیدم دیدم برخلاف صبح همه شاد مان هستند ولبخند برلب دارند و چندنفری از همسایه ها هم باگفتن خدا را شکر !خدارا شکر اظهاررضایت می کنند .
وقتی وارد خانه شدم فهمیدم درغیاب ما خواهر مرحومم "پروین "ازصبح تاعصر شماره تلفن های تالارها را می گیرد تا بتواند یک تالار پیداکند .پروین آنقدر سماجت وپشتکار قرار میدهد که بلاخره تالار مورد نظر را که بسیار شکیل تر و شیک تراز تالازقبلی بود را می یابد .!!
جریان از این قرار است وقتی پروین پیگیرانه شماره تالارها را می گیرد وقتی شماره تلفن تالار پذیرایی پیمان را می گیرد مدیرتالار درپاسخ به پروین می گوید : تالار ما "رزرو "بود ولی ظاهرا گویا مشکلی پیش آمده که عروس ودامادی که قراربود فردا مراسم عروسی شان را درتالارمابرگذار نمایند آمدند مراسم شان را لغو کردند .شما اگرمیخواهید باید سریع بیائیید .
ناباورانه با محمد و داداشم حسن آقا به طرف سالن مربوطه رفتیم وآن را سریع "رززو "کردیم . شب هنگام همه دیگه شادبودند ولی من چون خوب نخوابیده بودم دچاراسترس بوده وهمچنان قیافه غمزده ای داشتم .
یکی از همسایه های گفت :دیدی حسین آقا .چه خدا خودش جورکرد .این که دیگه ناراحتی و ماتم گرفتن نمی خواست .
خداگرزحکمت ببندد درزی
زرحمت گشاید در دیگری .
ولی من آنقدرحالم گرفته بود که این چیزها مر آرام نمی ساخت واگر دوستانی مانند "محمدمعصومی "رادرکنارخود نداشتم واقعا درکارخود می ماندم .آنشب بچه های محل به همراه برخی از دوستان درخانه جمع شدند تابزن وبکوب نمایند .اما وقتی دیدند من دل ودماغ درست وحسابی ندارم .بزن وبکوب ها را به شب بعد که هنگام عروسی بود موکول کردند .
آنشب هم "محمد "طفلک پیش من خوابید تا صبح زود ازجابرخاسته وبه میدان برود تا میوه های لازم را تهیه کند .انصافا هم مرغوبترین وبهترین میوه ها را فراهم کرده بود .من آنشب هم ازاسترس واضطراب خواب به چشمانم نیامد و وقتی محمد ازخانه زد بیرون .من هم بدون اطلاع بچه محل ها به حمام عمومی محله مان رفتم .چون باخودم گفتم اگر آنها بیایند میخواهند شیطنت وشلوغ بازی کنند که اینطوری زمان از دست می رود .
موقعی که ازحمام بیرون آمدم "جوادآقا "که جامه دار حمام بود .وقتی دید من لباس های زیر و رو را بصورت اکبند از توی نایلون درمیاورم روبمن باتعجب گفت داماد هستی ؟
بدون اینکه خودم بدانم ،اشک در چشمانم حلقه زد وبابغض گفتم :آره .
جوادآقا گفت :ای بابا .چرا زودتر نگفتی .من الان تمام حموم رو به رقص درمیارم .
سریع جلوی کارآقا جواد را گرفتم و ماجرا را برایش توضیح دادم وگفتم وقت برای این کارها ندارم ولی درعوض شیرینی او بجایش هست .هنگام ترک حمام حدود سه هزارتومان که آن زمان پول کمی نبود بعنوان شیرینی به جواد آقا دادم وحمام را ترک کردم .
دیگرفرصت خوردن نهار رانداشتم .سریع خودم را به آرایشگاه مردانه محله مان که متعلق به پدر یکی ازدوستانم بنام خسرو بود رساندم .خسرو همراه پدرش که "محمدآقا "نام داشت نهایت سلیقه و وسواس را درآرایش موی سر من بکاربردند .بعد محمدآقا بمن گفت :حسین جان !چرا ازفیلمبردار نخواستی بیاد آرایشگاه .گفتم :بخاطرصرفه جویی دروقت .
بعد از اینکه آرایش من تمام شد به خانه بازگشتم .ازآرایشگاه زنگ زده بودند که عروس آماده است .سریع کت وشلوار مشکی رنگم را پوشیدم و کراوات قرمزرنگی را که از تورج گرفته بودم به دور گردنم بستم .خودم انواع واقسام کراوات ها را داشتم ولی بس که رفیق پرست بودم ازانجا که تورج را دوست داشتم میخواستم همان کراواتی را که او شب عروسی اش زده بود ،من بزنم .
ماشین عروس را قرار بود "ایرج "تهیه نماید .او ازیکفته قبل ازمن خواست که فراهم ساختن ماشین عروس را به او بسپارم تا او راننده ماشین عروس وداماد باشد من هم قبول کردم .وقتی به پایین آمدم دلم خوش بود که ماشین گل ورومان زده دم درب خانه آماده است .ازبچه ها خواستم که ایرج را صداکنند .
وقتی ایرج آمد گفتم :ایرج جان بریم ؟
ایرج باچهره ای مضطرب گفت :ببخشید حسین جان .اون رفیقم که میخواست بما ماشین بدهد رفته مسافرت !!!!
گفتم :چی .یعنی هنوزماشین عروس جورنشده
ایرج خیلی راحت گفت :شرمنده بخدا !!!
کم مانده بود سرم را باتمام قدرت به دیوار بکوبم اماخودم را کنترل کردم .بهرحال ایرج که قراربود یک ماشین مدل بالا برای ما بیاورد .رفت آنقدرگشت تا یک پیکان زرشکی که متعلق به یکی ازهمسایگانمان بود فراهم کرد واین شد ماشین عروس ما !!!!بهرحال با کمی تاخیر حوالی عصر به پای سفره عقد درخانه عروس نشستیم .درانجا رفقای من ورفقای گیتی مجلس را گرم کرده بودند .
یک مراسم خواندن صیغه عقد بطورتشریفاتی انجام شد .چون ما صیغه عقد را دوسه روزقبل ازمراسم درمحضرخوانده بودیم .سپس طبق روال مرسوم آشنایان ونزدیکان برای روبوسی واهدای کادرو وغیره آمدند .دراین میان مادرم از مرحوم "حسن آقا "برادربزرگم خواست تاسرسفره عقدامده درغیاب پدرمرحومم بمن تبریک بگوید .ولی "حسن آقا "تبریک گفتن را بمن مشروط به این ساخت که خانم ها قدری پوشیده تر باشند وحجاب اسلامی را رعایت کنند .چون بسیاری ازخانم ها طبق روال اینگون مراسم ها لباس های باز ونه چندان پوشیده را برتن کرده بودند .حسن آقا چندپله ای بالا می اید تا درغیاب پدربعنوان برادربزرگتر بمن تبریک بگوید ولی وقتی چشمش به چنددخترخانمی که لباس های نازکی پوشیده بودند می افتد ازتصمیم خود منصرف می گردد و آخرت خود را قربانی مراسم عقدکنان ما نمی سازد .خدابیامرزدش وروحش شاد .که درتدین اش گرچه تعصب داشت ولی اخلاص هم داشت .بهرحال انقدرخستگی ها وفرسایش های دوروزاخیر مرا اذیت کرده بود که آثارغم ونگرانی درصورت من کانلا هویدابود .بعدها که برخی از دوستان وآشنایان فیلم عروسی مارا می دیدند می گفتند داماد چراناراحت است مگه اتفاقی افتاده بود ؟!
درعوض جلیل ازخود انعطاف نشان داد وبعنوان تنها بزرگتر مرد ازخانواده ما برای تبریک به سراغ ما آمد .بعداز بزن وبرقص های متداول خودمان را برای ترک منزل عروس ورفتن به تالارعروسی آماده نمودیم .گیتی درهنگام ترک خانه پدرش را درآغوش گرفت و هق هق گریه را سر داد .من تابحال چنین مقوله ای را ندیده بودم ونمی دانستم دربعضی خانواده ها رسم است که عروس هنگام ترک خانه پدری گریه می کند .ازاینرو این کارگیتی را توهین به خود قلمداد نموده وبسیار ازدست او دلگیرشدم و توی دلم گفتم مگه ما میخواهیم ببریم سرتو رو ببریم که این گریه وزاری را راه انداختی .
این قضیه نیز کام مراتلخ تر نمود .وقتی به تالار رسیدیم تقریبا تمامی مهمان ها آمده دبودند .
آن زمان هم مثل الان نبود که درتالارهای پذیرایی اجازه پخش آهنگ وموزیک داده شود یا کسانی بتوانند الات موسیقی به داخل تالار ببرند .فبل ازقرارداد هم صاحب تالار ازما تعهدگرفت که هیچ نوع الات موسیقی نیاوریم ولی دوستان من موفق شدند یک تمپوراجاسازی کنند وبه درون تالاربیاورند .ضمن انکه من ازیک هفته قبل ازیک گروه نمایش روحوضی خواسته بودم که برای اجرای نمایش به مراسم ما بیایند که داداشم حسن آقا باابن کارمن مخالفت کرد .
ولی بعدا خودم هم ازدعوت کردن ازآن گروه برای اجرای نمایش روحوضی پشیمان شدم .چراکه بیشتردیلوگ ها وکلماتی که باهم رد وبدل می کردند زننده بود وشنیدن آن برای افراد کمتراز هیجده سال ممنوع بود .!!!
بهرحال بعداز پایان مراسم من دوست داشتم هرچه زودتر به خانه برویم چون 48 ساعت بیداری واسترس رمق ماراکشیده بود ولی دوستان مارا به گشت آخرشب بردند وازنکات جالب اینکه با پیوستن برخی ازهمسایگان وفامیل های دور وآشنا کاروان گشت ما ازسی اتومبیل بیشترشده بود .ریختن توی خیابان وبستن چهاراه ها ورقصیدن ها مراخیلی نگران می کرد که دوست داشتم بدون دردسربخانه برسانم .جالب اینکه بچه ها وقتی به میدان ونک رسیدند انچنان گروه رقص پرجمعیتی بوجودآوردند که دوسه تا افغانی سیگارفروش هم جوزده شدند و داخل جماعت مشغول رقص شدند .
دراین میان دوتا اتفاق خطرناک رخ داد که به خیرگذشت .یکی اینکه اتومبیل یکی از دوستانم بنام پیمان درمعرض چپ شدن قرار گرفت که او اتومبیل را کنترل کرد ودیگراینکه آن موقع نیز پلیس های تکاور وشبیه پلیس های امنیت اجتماعی امروز درخیابان ها مستقربودند که به آنها "گشت تامین "می گفتند .که سرعت غیرمجازیکی ازبچه ها باعث شد یکی ازماشین های گروه گشت تامین به تعقیب آنها بپردازد ومن نگران بودم که همه مارا دستگیرکنند که این ماجرانیزبه خیرگذشت .
بلاخره درنیمه های شب به خانه رسیدیم بعداز جشن وبزن وبکوب آخرشب میهمانان رابدرقی کردیم وبه اطاق خویش رفتیم واین بار دوست عزیزم تورج بود که ما را تا درب اطاقمان بدرقه کرد .
انقدردرطول آن دوروزبمن فشار واسترس وارد آمد که چیزی از عروسی خودم نفهمیدم وهربارکه فیلم عروسی را می دیدم باورم نمی شد که چنین مهمانانی به مراسم من آمدند و من با آنها دست دادم وروبوسی کردم .
این بودکه مراسم عروسی هم که برای هرجوان یک خاطره خوش درشبی فراموش نشدنی است برای من به خاطره ای تلخ مبدل شد ودراین بیست سال سه کابوس شبیه هم می دیدیم که یکی از آنها همان مراسم عروسی است که بعدازبیست سال هنوزازضمیرمن بیرون نرفته است .فی المثل آخرین بار درچندماه پیش خواب دیدم که مراسم ازدواج من است و همه میهمانان درانتظارخوردن شام هستند ولی وقتی شام را می آورند برق ها می رود چشم هیچ کجارانمی بیند وفریاد درتاریکی بالا می گیرد .
گاهی هم خواب دیدم که دوباره جامه دامادی پوشیدم و باعروسی تازه وصلت کردم که صبح که از خواب برخاستم این شعر نسیم شمال بیادم آمد که:
شبی درخواب دیدم محرمانه
بیاوردم عروسی تازه خانه
بدوختم رخت دامادی شبانه
چنین میخواند رقص زنانه :
شتردرخواب بیند پنبه دانه !!!
موخره : ازاینکه نتوانستم این پست را بموفع آپدیت کنم بخاطرکسالت شدیدی بود که گرفتارشده بودم وهنوز بقایای آن جسم وروح مرا می آزارد ولی صلاح ندیدم بیشترازاین دوستان را منتظربگذارم .