تبليغاتX
خاطرات وخطرات

خاطرات وخطرات

محمدحسین

 

گزارش یک زندگی (قسمت 100 )

 

نوبت دامادی ماشد ،آسمان تپید!!!

 

 

مبهوت ومتحیرمنتظرماندم تا مادرم از راه برسد وعلت آشفتگی وگریه زاری خود را بگوید تا بمن وگیتی رسید گفت :حسین !دیدی چه خاکی به سرمون شد ؟

گفتم :نه .چی شد ؟

گفت :از تالار زنگ زدند گفتند بیایید پول بیعانه تان را پس بگیرید چراکه شما دوروزدیگر نمی توانید درتالار پذیرایی ما عروسی برگذار کنید .

گفتم :برای چی

گفت :بیابریم .خودت میفهمی .

اتفاقا تالارپذیرایی دربیست متری ما قرار داشت وقتی وارد تالار پذیرایی سپیده شدیم .دیدم بجای صاحب تالار پسراو باچشمانی که از گریه قرمزشده بود نشسته است .

سلام کردم گفتم :آقا جریان چیه چرا ما دوروزدیگه نمی تونیم توی اینجا عروسی برگذار کنیم .ما که از یکماه قبل اینجا رو برای چنین روزی "رزرو "کرده بودیم

پسرصاحب تالار گفت :دیروزغروب که شما امدید واز پدرم پرسیدید برای هرمیهمان چقدرباید میوه وشیرینی بگیرید وپدرم توضیح داد .بعد از رفتن شما پدرم هم رفت نزدیکی های "میدان فلسطین "چون انجا کار داشت .درآنجا نمی دانم چه پیش می اید که زیریک اتوبوس شرکت واحد می رود ومیمیرد !!!ما امروز تازه پدرم را چال کردیم وازبهشت زهرا آمده ایم .قرار است ما پس فردا بمناسبت مجلس سوم پدرم دراینجا به مردم نهاربدهیم وعزاداری کنیم وسرتاسر تالار را سیاهپوش نماییم . شما وجدانتان اجازه میدهد جلوی چشمان غم زده ما که درسوگ پدرم نشسته ایم مراسم عروسی راه بیندازید وبزن وبرقص نمایید ؟!

ضمن اینکه هیچکدوم از کارگرهای تالار دل ودماغ ارائه سرویس وخدمات را ندارند .

درحالیکه بشدت کلافه شده بودم گفتم :آقا ما چیکار کنیم ؟ما حدود چهارصد نفر میهمان دعوت کرده ایم و توی کارت های دعوت آدرس این تالار را نوشتیم .ما چه طوری می توانیم ظرف چهل وهشت ساعت اینها را باخبر سازیم

اوهم درجواب ما گفت :بهرحال شرمنده روی شما هستیم .انصاف بدهید که دراین ماجرا نه ما مقصر بودیم ونه شما .اتفاقی بود که افتاد .بعد دست درکشوی میزکرد وبرگه قرارداد وبیعانه ای را که از ما گرفته بودند پس داد .

درحالیکه بسیارشوکه شده بودم به منزل رسیدیم .شروع کردیم به گرفتن شماره 118 ودریافت شماره تالارهای عروسی درتهران .تقریبا چهارساعت پای تلفن نشستیم ولی زهی برخیال باطل .بخاطر همزمانی روزازدواج ما با ولادت حضرت علی (ع)تمامی تالارها رزرو شده بودند .

شب با داداشم حسن آقا وجلیل و دیگران به مشورت پرداختیم تاببینیم چه خاکی باید به سرمان بریزیم .

انها اول پیشنهادکردند از همسایه ها کمک بگیریم وچهار-پنج تا خانه را خالی نماییم ومیزصندلی بچینیم وچهارصدنفر میهمان را دراین خانه ها جای دهیم .همسایه ها هم بیچاره ها هیچ مخالفتی نکردند و منتظراشاره ما بودند تاخانه هایشان را دراختیار ما بگذارند .ولی دیدیم اینطوری معقول نیست .معلوم نیست عروس باید درکدام خانه باشد وداماد درکدام خانه .ضمن اینکه ما آشپزهم نداشتیم و نمی توانستیم مقدمات پذیرایی چهارصدنفراز میهمانان را فراهم کنیم .

من پیشنهادکردم عروسی دوهفته عقب بیفتد ولی پدر ومادر گیتی به بهانه اینکه تعداد زیادی میمان از زادگاهشان دعوت نموده اند این مقوله را نپذیرفتند ..آخرشب همه رفتند ومن ماندم وتنهایی هایم وگریه به حال خویش .دراینجا بود که خلاء نداشتن پدر را بیش از هرزمان دیگر احساس کردم وباخودم گفتم اگرپدری الان بالای سرمن بود حالا فکری به حال من می کرد .

آنشب محمدمعصومی دوست عزیزم پیش من آمده بود ومن را دلداری می داد که بلاخره بابچه های محل یک کاری خواهند کرد  .محمد بخاطر آنکه من احساس تنهایی نکنم شب را پیش من گذراند ولی تاصبح هیچکدام پلک نزدیم .

صبح در اتومبیل محمد قرار گرفتم وباهم به راه افتادیم .از تالارهای پذیرایی داخل شهرناامیدشده بودیم .تصمیم گرفتیم آنقدربگردیم تا یک تالار یاسالن چلوکبابی درخارج ازشهر بیابیم تا میهمانان را روزعروسی از طریق اتوبوس ازجلوی تالارقبلی به تالار بعدی بیاوریم .

یک صبح تا عصر گشتیم تا اینکه حوالی شهر گشتن های ما نتیجه داد ویک سالن چلوکبابی پیداکردیم که گنجایش سیصدنفر را داشت ولی صاحب آن گفت می تواند باچیدن صندلی های اضافه بتواند به چهارصدنفرمیهمان دعوت شده ما سرویس بدهد .گرچه بظاهر سالن تمیز وآبرومندی نبود ولی ما بناچار تن دادیم .این سالن درجاده لویزان که آن موقع هنوزساخت وسازنشده بود وتبدیل به شهرک نگردیده بود ،قرار داشت .

بیعانه را پرداختیم وراهی منزل شدیم تا به باقی امور بپردازیم .وقتی به منزل رسیدم دیدم برخلاف صبح همه شاد مان هستند ولبخند برلب دارند و چندنفری از همسایه ها هم باگفتن خدا را شکر !خدارا شکر اظهاررضایت می کنند .

وقتی وارد خانه شدم فهمیدم درغیاب ما خواهر مرحومم "پروین "ازصبح تاعصر شماره تلفن های تالارها را می گیرد تا بتواند یک تالار پیداکند .پروین آنقدر سماجت وپشتکار قرار میدهد که بلاخره تالار مورد نظر را که بسیار شکیل تر و شیک تراز تالازقبلی بود را می یابد .!!

جریان از این قرار است وقتی پروین پیگیرانه شماره تالارها را می گیرد وقتی شماره تلفن تالار پذیرایی پیمان را می گیرد مدیرتالار درپاسخ به پروین می گوید : تالار ما "رزرو "بود ولی ظاهرا گویا مشکلی پیش آمده که عروس ودامادی که قراربود فردا مراسم عروسی شان را درتالارمابرگذار نمایند آمدند مراسم شان را لغو کردند .شما اگرمیخواهید باید سریع بیائیید .

ناباورانه با محمد و داداشم حسن آقا به طرف سالن مربوطه رفتیم وآن را سریع "رززو "کردیم . شب هنگام همه دیگه شادبودند ولی من چون خوب نخوابیده بودم دچاراسترس بوده وهمچنان قیافه غمزده ای داشتم .

یکی از همسایه های گفت :دیدی حسین آقا .چه خدا خودش جورکرد .این که دیگه ناراحتی و ماتم گرفتن نمی خواست .

خداگرزحکمت ببندد درزی

زرحمت گشاید در دیگری .

ولی من آنقدرحالم گرفته بود که این چیزها مر آرام نمی ساخت واگر دوستانی مانند "محمدمعصومی "رادرکنارخود نداشتم واقعا درکارخود می ماندم .آنشب بچه های محل به همراه برخی از دوستان درخانه جمع شدند تابزن وبکوب نمایند .اما وقتی دیدند من دل ودماغ درست وحسابی ندارم .بزن وبکوب ها را به شب بعد که هنگام عروسی بود موکول کردند .

آنشب هم "محمد "طفلک پیش من خوابید تا صبح زود ازجابرخاسته وبه میدان برود تا میوه های لازم را تهیه کند .انصافا هم مرغوبترین وبهترین میوه ها را فراهم کرده بود .من آنشب هم ازاسترس واضطراب خواب به چشمانم نیامد و وقتی محمد ازخانه زد بیرون .من هم بدون اطلاع بچه محل ها به حمام عمومی محله مان رفتم .چون باخودم گفتم اگر آنها بیایند میخواهند شیطنت وشلوغ بازی کنند که اینطوری زمان از دست می رود .

موقعی که ازحمام بیرون آمدم "جوادآقا "که جامه دار حمام بود .وقتی دید من لباس های زیر و رو را بصورت اکبند از توی نایلون درمیاورم روبمن باتعجب گفت داماد هستی ؟

بدون اینکه خودم بدانم ،اشک در چشمانم حلقه زد وبابغض گفتم :آره .

جوادآقا گفت :ای بابا .چرا زودتر نگفتی .من الان تمام حموم رو به رقص درمیارم .

سریع جلوی کارآقا جواد را گرفتم و ماجرا را برایش توضیح دادم وگفتم وقت برای این کارها ندارم ولی درعوض شیرینی او بجایش هست .هنگام ترک حمام حدود سه هزارتومان که آن زمان پول کمی نبود بعنوان شیرینی به جواد آقا دادم وحمام را ترک کردم .

دیگرفرصت خوردن نهار رانداشتم .سریع خودم را به آرایشگاه مردانه محله مان که متعلق به پدر یکی ازدوستانم بنام خسرو بود رساندم .خسرو همراه پدرش که "محمدآقا "نام داشت نهایت سلیقه و وسواس را درآرایش موی سر من بکاربردند .بعد محمدآقا بمن گفت :حسین جان !چرا ازفیلمبردار نخواستی بیاد آرایشگاه .گفتم :بخاطرصرفه جویی دروقت .

بعد از اینکه آرایش من تمام شد به خانه بازگشتم .ازآرایشگاه زنگ زده بودند که عروس آماده است .سریع کت وشلوار مشکی رنگم را پوشیدم و کراوات قرمزرنگی را که از تورج گرفته بودم به دور گردنم بستم .خودم انواع واقسام کراوات ها را داشتم ولی بس که رفیق پرست بودم ازانجا که تورج را دوست داشتم میخواستم همان کراواتی را که او شب عروسی اش زده بود ،من بزنم .

ماشین عروس را قرار بود "ایرج "تهیه نماید .او ازیکفته قبل ازمن خواست که فراهم ساختن ماشین عروس را به او بسپارم تا او راننده ماشین عروس وداماد باشد من هم قبول کردم .وقتی به پایین آمدم دلم خوش بود که ماشین گل ورومان زده دم درب خانه آماده است .ازبچه ها خواستم که ایرج را صداکنند .

وقتی ایرج آمد گفتم :ایرج جان بریم ؟

ایرج باچهره ای مضطرب گفت :ببخشید حسین جان .اون رفیقم که میخواست بما ماشین بدهد رفته مسافرت !!!!

گفتم :چی .یعنی هنوزماشین عروس جورنشده

ایرج خیلی راحت گفت :شرمنده بخدا !!!

کم مانده بود سرم را باتمام قدرت به دیوار بکوبم اماخودم را کنترل کردم .بهرحال ایرج که قراربود یک ماشین مدل بالا برای ما بیاورد .رفت آنقدرگشت تا یک پیکان زرشکی که متعلق به یکی ازهمسایگانمان بود فراهم کرد واین شد ماشین عروس ما !!!!بهرحال با کمی تاخیر حوالی عصر به پای سفره عقد درخانه عروس نشستیم .درانجا رفقای من ورفقای گیتی مجلس را گرم کرده بودند .

یک مراسم خواندن صیغه عقد بطورتشریفاتی انجام شد .چون ما صیغه عقد را دوسه روزقبل ازمراسم درمحضرخوانده بودیم .سپس طبق روال مرسوم آشنایان ونزدیکان برای روبوسی واهدای کادرو وغیره آمدند .دراین میان مادرم از مرحوم "حسن آقا "برادربزرگم خواست تاسرسفره عقدامده درغیاب پدرمرحومم بمن تبریک بگوید .ولی "حسن آقا "تبریک گفتن را بمن مشروط به این ساخت که خانم ها قدری پوشیده تر باشند وحجاب اسلامی را رعایت کنند .چون بسیاری ازخانم ها طبق روال اینگون مراسم ها لباس های باز ونه چندان پوشیده را برتن کرده بودند .حسن آقا چندپله ای بالا می اید تا درغیاب پدربعنوان برادربزرگتر بمن تبریک بگوید ولی وقتی چشمش به چنددخترخانمی که لباس های نازکی پوشیده بودند می افتد ازتصمیم خود منصرف می گردد و آخرت خود را قربانی مراسم عقدکنان ما نمی سازد .خدابیامرزدش وروحش شاد .که درتدین اش گرچه تعصب داشت ولی اخلاص هم داشت .بهرحال انقدرخستگی ها وفرسایش های دوروزاخیر مرا اذیت کرده بود که آثارغم ونگرانی درصورت من کانلا هویدابود .بعدها که برخی از دوستان وآشنایان فیلم عروسی مارا می دیدند می گفتند داماد چراناراحت است مگه اتفاقی افتاده بود ؟!

درعوض جلیل ازخود انعطاف نشان داد وبعنوان تنها بزرگتر مرد ازخانواده ما برای تبریک به سراغ ما آمد .بعداز بزن وبرقص های متداول خودمان را برای ترک منزل عروس ورفتن به تالارعروسی آماده نمودیم .گیتی درهنگام ترک خانه پدرش را درآغوش گرفت و هق هق گریه را سر داد .من تابحال چنین مقوله ای را ندیده بودم ونمی دانستم دربعضی خانواده ها رسم است که عروس هنگام ترک خانه پدری گریه می کند .ازاینرو این کارگیتی را توهین به خود قلمداد نموده وبسیار ازدست او دلگیرشدم و توی دلم گفتم مگه ما میخواهیم ببریم سرتو رو ببریم که این گریه وزاری را راه انداختی .

این قضیه نیز کام مراتلخ تر نمود .وقتی به تالار رسیدیم تقریبا تمامی مهمان ها آمده دبودند .

آن زمان هم مثل الان نبود که درتالارهای پذیرایی اجازه پخش آهنگ وموزیک داده شود یا کسانی بتوانند الات موسیقی به داخل تالار ببرند .فبل ازقرارداد هم صاحب تالار ازما تعهدگرفت که هیچ نوع الات موسیقی نیاوریم ولی دوستان من موفق شدند یک تمپوراجاسازی کنند وبه درون تالاربیاورند .ضمن انکه من ازیک هفته قبل ازیک گروه نمایش روحوضی خواسته بودم که برای اجرای نمایش به مراسم ما بیایند که داداشم حسن آقا باابن کارمن مخالفت کرد .

ولی بعدا خودم هم ازدعوت کردن ازآن گروه برای اجرای نمایش روحوضی پشیمان شدم .چراکه بیشتردیلوگ ها وکلماتی که باهم رد وبدل می کردند زننده بود وشنیدن آن برای افراد کمتراز هیجده سال ممنوع بود .!!!

بهرحال بعداز پایان مراسم من دوست داشتم هرچه زودتر به خانه برویم چون 48 ساعت بیداری واسترس رمق ماراکشیده بود ولی دوستان مارا به گشت آخرشب بردند وازنکات جالب اینکه با پیوستن برخی ازهمسایگان وفامیل های دور وآشنا کاروان گشت ما ازسی اتومبیل بیشترشده بود .ریختن توی خیابان وبستن چهاراه ها ورقصیدن ها مراخیلی نگران می کرد که دوست داشتم بدون دردسربخانه برسانم .جالب اینکه بچه ها وقتی به میدان ونک رسیدند انچنان گروه رقص پرجمعیتی بوجودآوردند که دوسه تا افغانی سیگارفروش هم جوزده شدند و داخل جماعت مشغول رقص شدند .

دراین میان دوتا اتفاق خطرناک رخ داد که به خیرگذشت .یکی اینکه اتومبیل یکی از دوستانم بنام پیمان درمعرض چپ شدن قرار گرفت که او اتومبیل را کنترل کرد ودیگراینکه آن موقع نیز پلیس های تکاور وشبیه پلیس های امنیت اجتماعی امروز درخیابان ها مستقربودند که به آنها "گشت تامین "می گفتند .که سرعت غیرمجازیکی ازبچه ها باعث شد یکی ازماشین های گروه گشت تامین به تعقیب آنها بپردازد ومن نگران بودم که همه مارا دستگیرکنند که این ماجرانیزبه خیرگذشت .

بلاخره درنیمه های شب به خانه رسیدیم بعداز جشن وبزن وبکوب آخرشب میهمانان رابدرقی کردیم وبه اطاق خویش رفتیم واین بار دوست عزیزم تورج بود که ما را تا درب اطاقمان بدرقه کرد .

انقدردرطول آن دوروزبمن فشار واسترس وارد آمد که چیزی از عروسی خودم نفهمیدم وهربارکه فیلم عروسی را می دیدم باورم نمی شد که چنین مهمانانی به مراسم من آمدند و من با آنها دست دادم وروبوسی کردم .

این بودکه مراسم عروسی هم که برای هرجوان یک خاطره خوش درشبی فراموش نشدنی است برای من به خاطره ای تلخ مبدل شد ودراین بیست سال سه کابوس شبیه هم می دیدیم که یکی از آنها همان مراسم عروسی است که بعدازبیست سال هنوزازضمیرمن بیرون نرفته است .فی المثل آخرین بار درچندماه پیش خواب دیدم که مراسم ازدواج من است و همه میهمانان درانتظارخوردن شام هستند ولی وقتی شام را می آورند برق ها می رود چشم هیچ کجارانمی بیند وفریاد درتاریکی بالا می گیرد .

گاهی هم خواب دیدم که دوباره جامه دامادی پوشیدم و باعروسی تازه وصلت کردم که صبح که از خواب برخاستم این شعر نسیم شمال بیادم آمد که:

شبی درخواب دیدم محرمانه

بیاوردم عروسی تازه خانه

بدوختم رخت دامادی شبانه

چنین میخواند رقص زنانه :

شتردرخواب بیند پنبه دانه !!!

 

موخره : ازاینکه نتوانستم این پست را بموفع آپدیت کنم بخاطرکسالت شدیدی بود که گرفتارشده بودم وهنوز بقایای آن جسم وروح مرا می آزارد ولی صلاح ندیدم بیشترازاین دوستان را منتظربگذارم .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 23:37  توسط   | 

گزارش یک زندگی (قسمت نود ونهم )

 

 

مراسم ازدواج ،یکی ازتلخ ترین خاطرات زندگی من !!!!

 

چن دروزبعد به اتفاق جلیل ومادرم راهی منزل گیتی رفتیم تاپدرش مرا ببیند .درانجا دیدیم پدرگیتی باتاخیروارداطاق شد و اورابشدت کم حرف یافتیم که بیشتربالبخندبه صحبت های ما گوش می داد تا اینکه زبان به سخن بگشاید .

درمجموع خانواده گیتی خانواده ای بسیارخجالتی ومحجوب بودند وبعداز ازدواج قضایایی شنیدم که برایم خیلی جالب بود .مثلا اززمانی که من به خواستگاری گیتی رفتم تازمانی که پدرش مرادید وحتی چندروزبعد ،گیتی خجالت می کشید سرسفره شام حضورپیداکند وتوی صورت پدرش نگاه کند .ازاینرو شام را دراطاقی جدا ازافراد خانواده می خورد (نجابت وحیای آن موقع دختران رامقایسه کنید با بی پروایی وبی مبالاتی وبی ادبی برخی از دختران امروزی که نمونه ای از آن را درپانوشت همین قسمت خواهم آورد .)

ونکته جالب دیگراینکه تامدتها بعدازازدواج ما پدرگیتی باورنمی کرد که ما طبق روال سنتی باهم ازدواج کردیم .اوبراین گمان بود که من وگیتی قبل از ازدواج باهم دوست بودیم ومادرش این قضیه را ازپدرگیتی پنهان نموده است !

بهرحال من بخاطر نجابت وشخصیت متین وآرام پدرگیتی به اوارادت پیداکردم واوهم بمن علاقمندشد ومرا مانند فرزندان خودش دوست می داشت .یادم است در مجلسی درهمان سالهای اول ازدواج یکی ازهمکاران پدرخانمم ازایشان پرسید ازمیان بچه هایت کدامیک را ازهمه بیشتر دوست داری گفت :دامادبزرگم را !!البته الان فکرنمی کنم به همان شدت وحرارت بما ارادت داشته باشد

بهرحال ظاهرا مخالفتی ازجانب طرف مقابل دیده نشد وفقط در آن جلسه خانواده گیتی گفتند قبل از اعلام جواب قطعی باید درمورد من تحقیقات بعمل آورند و ازما هم خواستند که درباره گیتی تحقیق کنیم که من بعداز خروج از خانه آنها به مادرم وجلیل گفتم :من احتیاج به تحقیق ازگیتی ندارم .همینطورندید خریدارم !

بهرحال آنها تحقیقات خودرا درباره من آغاز نمودند ودرجریان این تحقیقات اتفاقات جالبی هم بوقوع پیوست .مثلا وقتی برخی ازافرادخانواده گیتی که برای تحقیق درباره من به محله ما آمده بودند درکنارتحقیق از همسایگان اشتباها ازمادرم نیز درباره من تحقیق بعمل آوردند و ازآنجا که هیچ بقالی نمی گوید ماست من ترش است مادرم نیز درتعریف وتمجید از من سنگ تمام گذاشت وبعدخنده کنان آمد خانه وازمن مژدگانی خواست !

پدرگیتی هم به اداره ما آمد وبدون انکه من خبردارشوم ازمعاون اداره مان آقای "داود منصفی "که هرکجاهست خدابسلامت دارش درباره من به تحقیق پرداخت .

"داود منصفی "یکی از شریف ترین آدمهایی بود که من درطول زندگی ام دیده ام وهرموقع نامی از او بمیان می اید باتمام وجود نسبت به این مردبزرگوارابراز احترام می نمایم .

البته احترام من نه بخاطراین است که داود به تعریف وتمجیدازمن نزدپدرخانمم پرداخت بلکه بخاطر شخصیت کاملا ممتاز ومنحصر به فردی که داشت ،اورادوست داشتم .داود بااینکه معاون اداره بود انقدرخاکی ومتواضع بود که کوچکترین اثری ازتکبر وحب ریاست دراو دیده نمی شد .خیرخواه همه بود .سعی می کرد تا انجا که ازدستش برمی اید به دیگران کمک ومساعدت نماید .نجیبانه ترین اخلاق را داشت وبرای همین کارمندان گرچه ازمدیرعامل دل خوشی نداشتند ولی داود شخصیت محبوب آنها بود .

بخاطرهمین پاکی واخلاص و اخلاق خوش وقلب پاکی که داشت من حدس می زدم او نمی تواند دریک دستگاه اداری ودولتی دوام بیاورد .چون آن موقع هم مثل حالا مدیران دولتی نه براساس شایستگی ولیاقت بلکه بخاطرپارتی بازی ونزدیکی شان به مراکزقدرت و باطن کثیف شان درپست های مدیریتی قرار می گرفته اند وکسانی که دردستگاههای دولتی کارکرده و می کنند بخوبی میدانند سیستم بوروکراسی ما انقدر بیمار ومنحط است که مدیرانی که در پست های بالا قرار می گیرند از طریق یک مکانیسم مشروع این جایگاه را اشغال نمی کنند بلکه بخاطر رابطه سالاری و جاه طلبی بیمارگونه وحقارت های درونی آنقدر زیرپای این وآن راخالی می کنند تا خود به صندلی ومسندی که لیاقت وشایستگی اش را ندارند تکیه بزنند .

ونتیجه همین وضعیت آشفته وثبیت مدیران فاسد ونالایق است که هردولتی که برسرکار می اید نمی تواند پاسخگوی وعده های خود به مردم باشد .چون متاسفانه دولت ها به تعویض وزیران ومدیران بالایی اکتفا می کنند .درحالیکه نمی دانند درتغییر وتحولات این میران میانی وپایینی می توانند موثرباشند که انها هم چون نان را به نرخ روزمی خورند هردولتی که می آید ومی رود برسرجایشان هستند واین دورتسلسل فساد وناکارامدی وناراضی تراشی همچنان ادامه می یابد .

وازانجا که داودمنصفی ادم بزرگ منش وباظرفیتی بود نتوانست باسیستم کناربیاید وخیلی زود عطای کار دولتی را به لقایش بخشید و دنبال فعالیت های تجاری رفت وچه حیف است که سیستم ناکارامد اداری چنین افراد پاک وشریف را بر نمی تابد .

بگذریم!

وقتی پدرخانم من به قصد تحقیقات درباره من به اداره مان آمد ازطرف رییس به طرف معاون اداره یعنی آقای منصفی ارجاع داده شد .آقای منصفی وقتی موضوع را فهمید دستورداد پرونده مرا از قسمت اموراداری به نزدایشان بیاورند .بعد پرونده را جلوی چشمان پدرگیتی باز کرد وگفت :ببینید من با مدرک با شما صحبت می کنم .این برگه عدم سوءپیشینه ایشان ،این هم برگه ازمایش عدم اعتیاد به مواد مخدر وغیره .ضمن اینکه ایشان یکی ازکارمندان خوب اداره هستند دیگر خود دانید !

با تکمیل تحقیقات ازطرف آنها جواب مثبت داده شد وما با اقوام وآشنایان یکی ازروزهای دیماه برای شیرینی خوران به منزل آنها رفتیم .بعداز تعیین مهریه وسایرامورمربوطه دوطرف توافق کردند عروسی ما روزبیستم بهمن ماه که مصادف با ولادت حضرت علی (ع)است برگذارشود که ای کاش این روزانتخاب نمی شد تا مراسم روزعروسی که یکی از بیادماندنی ترین خاطرات هرمردی درزندگی اش است برای من به خاطره ای تلخ مبدل نمی شد .خاطره ای که درکناردیگرخاطرات تلخ زندگی هنوزبعدازگذشت نزدیک به بیست سال خواب وکابوس آن را می بینم !

بعداز مراسم شیزینی خوران به صیغه محرمیت هم درآمدیم وتقریبا یکماه نامزدبازی داشتیم تا اینکه روزخرید ایینه شمعدان وسایر لوازم مربوط به عروس پیش آمد و مادرآن روزخرید غیرازگیتی ومادرش ومادرم ،کبری خانم نیزهمراه داشتیم ورفیق نازنین ام "محمد معصومی "هم اتومبیلش را دراختیار ما نهاده بود .هرچند روز خرید لوازم برای عروس خوش گذشت .ولی روز خرید وسایل برای داماد ازجانب خانواده عروس برای داماد سوءتفاهم کوچکی بوجود آورد !.

چراکه دراین روز من ابتدا به دانشگاه الزهرارفتم وبعداز پایان کلاس باگیتی عازم خیابان طالقانی شدیم و لوازم مربوط به داماد ازطرف گیتی خریداری شد .منتهی ما چون خودمان چندان گرسنه نبودیم ترجیع دادیم ناهار را دراین روزتاریخی دریک ساندویچ فروشی میل نماییم !!!

گیتی آن روز به روی ما نیاورد ولی بعدا مارا به محاکمه کشاند که چرا دریک چنین روزبیادماندنی بجای انکه اورا به یک رستوران آبرومند ببریم به یک ساندویچی درجه 3 بردیم .تازه بجای گرفتن یک ساندویچ آبرومند به خوردن یک بندری بسنده کردیم . ازانجا که حافظه خانمها قوی است تا سالهای سال این ماجرا رابیاد داشت وباتعریف آن اسباب خنده دوستانش رافراهم می آورد .بهرحال روز18 فروردین فرارسید وما دوروز دیگر مراسم ازدواج مان برگذار می گردید .دراین روزبدنبال گیتی رفتیم تا طبق روال مرسوم خانمها اورا بامادرم واشنایان به ارایشگاه بفرستیم تا کارهای مقدماتی ارایش روی او انجام شود .

شاد وسرخوش اورا آوردم و وقتی از تاکسی پیاده شدیم ناگهان دیدم مادرم گریه کنان وآشفته بسرعت بطرف ما می آید .وحشت تمام وجودم را فرا گرفت .خدای من چه اتفاقی افتاده ؟

                                             *     *     *

پانوشت : درمتن خاطرات گفتم درقیاس برخی ازدختران امروزی با دختران آن سالها، لازم می دانم به نمونه تاسف باری اشاره کنم .البته قصدم ازاشاره به این قضیه مطمئنا این نیست که اینطوروانمود کنم که خدانکرده همه یا اکثر دختران امروزی اینطوری اند .خیر .خوشبختانه هنوز اینقدر بی انصاف نشده ایم .فقط میخواهم به کمرنگ شدن ارزشهای خانوادگی در سالیان اخیر که متاثراز بی هویتی و بی اعتقادی وپوچ گرایی مفرط نسل امروز است اشاره ای داشته باشم .خانواده ای را می شناسم که درمحله ما سکونت دارند .این خانواده تک فرزند است ویک دختر بیست وچهارساله بنام ... دارند وبسیاراین دختر رالوس وننربارآورده اند وفرزندسالاری نفرت انگیزو مخربی  دراین خانواده حکمفرماست.

این خانواده به دخترشان اجازه داده اند هرماه یک دوست پسرتازه بگیرد ومانند یک زن یا یک دختر نیمفومانی (nynphomania)هم دوست پسرش را به خانه آورده به پدر ومادرش معرفی کند وهم اینکه زمانی که خانه پسرمربوطه خالی است به خانه پسرمربوطه رفته وبا او بخوابد !!

یکشب برای شب نشینی به خانه آنها رفته بودیم ازقضا دیدم دخترخانم دوست پسرجدیدی یافته وبه خانه آورده است .اورا به مامعرفی کردند وما هم اظهارخشنودی نمودیم.البته ازحق نگذریم پسرس مودب ومبادی اداب بود  . کمی بعد دیدیم دخترخانم بار وبندیلش رابسته تا راهی خانه پسرمذکورگردد .

پدرخانواده وقتی نگاه کنجکاوانه مارادید توضیح داد چون این دو فردا می خواهند به کوه بروند لاجرم دخترخانم هم راهی خانه اقاپسرگردیده تا صبح ازانجا مستقیما عازم شوند .

هنگامی که دخترداشت خانه راترک می کرد دیدم پدرش بعدازبوسیدن او دهانش را نزدیک گوش دخترک برده ونجواکنان ازاو میخواهد احتیاط کند !!دسته گل به آب ندهد وتوصیه های ایمنی را جدی بگیرد .

وقتی آن دختر وپسررفتند پدرخانواده که متوجه بهت وحیرت من شد برای اینکه موضوع را لاپوشانی نماید آمد نزد من نشست وگفت :آقای آسایش !.من چون خودم زمانی که جوون بودم هرتفریحی دلم خواست کردم وبیشترین لذت را اززندگی برده ام .الان انقدرسبک بال هستم که عقده هیچ چیزی را ندارم .برای همین دوست دارم دخترم هم هرتفریحی دلش خواست بکند تا عقده ای نشود .درلفافه به او گفتم که :با حرفهای مردم چه می کند .

گفت :ای بابا .من اینقدر دخترم رو دوست دارم که حاضرم همه چیزم رو بپاش بدم آبرو وحیثیت که اهمیتی ندارد .

آنجابود که فهمیدم پدر ومادر روشنفکر !!!!ومترقی !!!وپیشرفته این دخترخانم ترجیع داده اند ازخیر آبرو و حیثیت بگذرند تا درعوض به پایین تنه دخترخانمشان خوش بگذرد ودخترخانم عقده ای نشوند وشرمنده برخی از قسمت های حساس بدن خود نگردند !!!عجبا !

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 5:39  توسط   | 

 

 

گزارش یک زندگی (قسمت نود وهشتم )

 

 

عشقی که به ازدواج انجامید .

 

ازدواج قاتل عشق است .چراکه عشق را درچهارچوب های محدود زندگی روزمره اسیرساخته و به مرور سایه های آن را کمرنگ می کند و هرچه که جلوتر می رود انقدرکمرنگ وکمرنگ تر می گردد که دیگر عشق روزهای نخستین تنها بعنوان یک خاطره بیاد آدم می ماند.ازدواج عاشق ومعشوق را در خود می بلعد و بصورت زن وشوهر آنها را بالا می آود.ازدواج  از عاشق ومعشوق بمرورزمان قاتل ومقتول می سازد !!!.من هیچگاه حرکات ورفتارهای کسانی را که عاشقانه ازدواج کردند و بعداز سالها ازدواج همچنان شور واشتیاق روزهای نخستین را بروز میدهند راباورنکرده ام . چون میدانم دروغ است اگرعشق به همان شدت روزهای نخستین باقی مانده باشد عاشق ومعشوق نیازی به نمایش این عشق به دیگران ندارند چون این عشق را نثارخودمی سازند و ابزاری برای تلطیف روح خود می کنند نه وسیله ای برای تظاهر وجلوه فروشی به دیگران.ای کاش هیچ عشقی به وصال نینجامد تادرچنبره روزمره گی های زندگی دچار انحطاط نگردد .رازجاودانگی منظومه های عاشقانه زبان فارسی مانند شیرین وفرهاد ولیلی ومجنون وغیره همانا نرسیدن عاشق به معشوق ومستحیل شدن در ساحت عشق ونه بسترمعشوق بوده است . .البته همانطور که قبلا گفتم من درزندگی هیچگاه دچارعشق به مفهومی که خود می شناسم نشدم ولی دچار دلباختگی های خاص دوران جوانی چرا .عشق ساحتی دیگر دارد ودلباختگی ودلدادگی عرصه ای دیگر .ولی امروزه دلباختگی ها را نیز عشق می نامند .

آن روز نسبتا سرد پاییزی که من به همراه مادرم و مرحوم کبری خانم ودوست عزیزم "محمدمعصومی "راهی شدیم تادختری را که نسرین معرفی کرده بود ببینم نمی دانستم به چنان دلباختگی و شوریدگی دچار می شوم که تا قبل از حرکت تصورش را نمی کردم .قبل ازحرکت به این خواستگاری هم به مانند بسیاری خواستگاری های دیگر به چشم یک تفریح وتنوع نگاه می کردم . دردل به خودم می گفتم می رویم خانه مردم ،به بهانه خواستگاری وازدواج هم چایی ومیوه می خوریم وهم دخترشان رادید می زنیم! و بعد هم بر می گردیم سرجای اولمان .همانطورکه درقسمت قبل گفتم من عطر مورد علاقه ام تمام شده بود و باعجله رفتم یک اسپری خوشبو ازخرازی خریدم وبخودم زدم و محمد پشت فرمان اتومبیل تاکسی اش قرار گرفت .من درکنار او نشستم ومادرم ومرحوم کبری خانم درعقب ماشین قرار گرفتند .

قرار شد بعداز مراسم خواستگاری جلوی ورزشگاه امجدیه برویم تا دوست نازنین ام تورج را کبرای تمرینات ورزشی به امجدیه می رفت به خانه بازگردانیم .

دختری که ما به خواستگاریش می رفتیم نامش "گیتی "بود وازهمکلاسی های نسرین خواهر تورج بود که آن زمان دردانشگاه الزهرا دررشته کتابداری تحصیل می کردند .محل سکونت شان درخیابان قصرالدشت تهران بود وما مسیری تقریبا طولانی را ازتهران نو تا انجا پیمودیم تا به خانه آنها رسیدیم .

وقتی به خانه آنها رسیدیم محمد داخل ماشین منتظرماند وما زنگ خانه را به صدا درآوردیم .بعدازاینکه درب را روی ما گشودند مارا به طبقه دوم خانه شان راهنمایی کردند .ابتدا مادرگیتی آمد وقدری زنها باهم صحبت کردند بعد گیتی با سینی چایی وارد اطاق شد . نگاهی به صورت او انداختم .زیبابود ولبخندنمکینی به لب داشت و لبخند خجولانه اش صورت زیبایش را معصومیتی خاص بخشیده بود که بشدت به دل می نشست .

بعداز کسب اجازه ازمادرگیتی به اطاق دیگری رفتیم وباهم گفتگو کردیم .من سعی می کردم از علائق و جاه طلبی هایی که هرگزنداشته ام بگویم .از اینکه ماندن درایران مرا راضی نمی کند اگرازدواج کنم دوست دارم همسرم نیزحاضربه ترک کشورباشد وغیره . گیتی کمترحرف می زد وبیشترمستمع بود وگهگاهی که صحبت ازچیزهای دیگربمیان می آمد دیدم علائق مشترکی داریم .اونیز مثل من اهل کتاب ومطالعه بود . که البته بعداز ازدواج معلوم شد یک کتابخوان حرفه ای است که من به پای او نمی رسم .گیتی به کتاب علاقه زیادی داشت ومعمولا رمان وداستان می خواند والبته نه رمان ها ی عامه پسند و اقناع کننده ذهن های ساده اندیش. برای همین هم برای تحصیل دردانشگاه رشته کتابداری را انتخاب کرده بود .

خانواده گیتی اصالتا اهل شهسوار(تنکابن ) ولی بزرگ شده تهران بودند . گیتی یک خواهر وسه برادر داشت که بعداز برادربزرگش "کامبیز "خودش فرزند دوم خانواده شان بود .پدرش از کارمندان نهادریاست جمهوری بود که سالهای اخرخدمت خود را می گذراند ومادرش خانه داربود .درمجموع خانواده نجیب وآرامی بودند .آن روزکه به خواستگاری رفتیم پدرگیتی به شمال رفته بود وحضور نداشت .

وقتی از خانه آنها خارج شدیم احساس عجیبی داشتم .احساس دلباختگی توام با دلشوره . ازیکسو ازگیتی بسیارخوشم آمده بود و ازسوی دیگر براین گمان بودم که احتمالا جواب آنها مثبت نخواهد بود وبرای همین دلشوره عجیبی سراسروجودم را فراگرفته بود .

وقتی داخل ماشین قرار گرفتیم مرحوم کبری خانم گفت "حسین آقا چطوربود .خوشت اومد "باخجالت سررا به علامت تایید تکان دادم ومحمدلبخندی زد وماشین را به حرکت درآورد .وقتی به جلوی امجدیه رسیدیم توانستیم تورج را بیابیم .تورج درجلوی اتومبیل بغل دست من نشست وازاینکه همه مارا باهم وهمراه مادرش می دید متعجب شد .وقتی موضوع را فهمید باخوشحالی دست چپش راگردن من اویخت ومرابه خود فشرد وگفت :حسین !چی شد .ازدختره خوشت اومد ؟.بالبخند گفتم :اره

تورج صمیمانه تر مرافشرد وسر روی شانه من گذاشت وناگهان دیدم می خندد .تورج دو-سه بار خندید وسرش را روی شانه من می گذاشت .از خنده های او شگفت زده شده بودم .خودتورج دید که خنده هایش باعث تعجب من شده است .دهانش را نزدیک گوشم آورد ودم گوشم گفت :حسین .چرا ادکلن زنونه زدی رفتی خواستگاری ؟!!!.اما صدایش طوری بود که محمد هم شنید وپشت فرمان زد زیرخنده .این صحبت تورج انقدر باعث نگرانی من شده بود که حد نداشت .ازاینکه باعجله رفته بودم یک اسپری خریده بودم وبدون انکه سئوال کنم مردانه است یا زنانه .کلی دردل به خودم بد وبیراه می گفتم .واز انجا که درذهن مرتب منفی بافی می کردم دردل باخودم گفتم :ای دل غافل !دیدی چه شد . اگرهم جوابشان مثبت بوده باشد بفهمند من ادکلن زنانه زده ام پاسخ منفی بمن خواهند داد !!!.نمی دانم چرا اصلا امیدی به اینکه این وصلت سربگیرد نداشتم و دراین مورد خاص اعتماد به نفس ام کاملا ازبین رفته بود .

وقتی به خانه رسیدیم بی اراده و محزون به اطاق خودم رفتم و کنار دیوار چمباته زدم وبفکر فرو رفتم . مادرم بعدکه لباس عوض کرد به طبقه بالا نزد من آمد وگفت :حسین !خوب بود دختره ؟

گفتم :اره .گفت :اره بنظرمن هم همچین خوشگل وبامزه اومد .شماکه اونوربودید مادرش گفت دخترمن اهل کتاب ومطالعه هست .من هم گفتم کجا اومدیم باب دل حسین !!امافکرنمی کنم قبول کنند

مادرم بجای دلداری موج منفی بمن داد ومن هم با اشفتگی و نگرانی بیشترگفتم :تواز کجامیدونی جواب اونها منفی هست ؟

مادرم گفت :آخه دختره همسن وسال توهست .عرف اینه که دخترباید چندسال از پسرکوچکترباشه .برای همین من فکر می کنم بخاطراینکه شما همسن وسال هستید پدر ومادرش مخالفت کنند .چون من چندنمونه اینطوری دیدم وقتی دختره همسن وسال پسره بود و یا ازپسره بزرگتربود پدرومادردختره مخالفت کردند

مثل کوه آتشفشان منفجرشدم و پرخاشگرانه به مادرم گفتم :تو بیخودکردی منو به جایی بردی که میدونستی دخترشون روبمن نمیدن .تو ششماه هست ازجون من چی میخوای . هی دست منو گرفتی این ور و اونور بردی .هرجاهم ازکسی خوشم اومد درست نشد .

بعددرحالیکه باعصبانیت آب دهن خودم راقورت می دادم گفتم :ببین مامان بگذار باهات یک اتمام حجت بکنم .اگراین دختره درست شد که شد اگرنشد بخداحق نداری تا آخر عمر حرف زن گرفتن رو پیش من بزنی .زیاد اذیتم کنی ازخونه میذارم میرم وشب ها خونه نمیام .اگر این مورد درست نشد حق نداری دیگه بامن از زن گرفتن صحبت کنی .

مادرم ابتدا خنده ای کرد وگفت تاحالا که ناز می کردی حالا برای ما عاشق شدی .بجای اینکه سرمن داد وهوارکنی وماتم بگیری بلندشو دست ودامن خداروبگیر تا ایشالله درست بشه وجوابشون "نه "نباشه .

بعد موقع رفتن گفت حالا غصه نخور هرچی قسمت باشه همون میشه.

بیشترلجم دراومد فریادکشیدم :برو دست ازسرم بردار .من قسمت واین چیزها حالیم نیست .بخدا اگردرست نشه حق نداری حرف هیچ دختری رو به میون بیاری .

مادرم که دید مسئله خیلی جدی است ناراحت ونگران خودش را به خانه "کبری خانم "رساند تا به مشورت با آنها بپردازد ونظرآنهارا جویا شود .

نسرین باشنیدن حرفهای مادرم خنده کنان گفت :ای بابا .من چندتا دیگه از دوستام رو توی آب نمک خوابونده بودم تا به حسین معرفی کنم .حسین همین اولی رو دید عاشق شد .اصلا فکرش رونمی کردم .بعدالبوم عکسش را آورد وعکس رفقایش را نشان مادرم داد وگفت :برو به حسین بگوئ نگران نباش .گیتی دخترخوبی هست .ولی اگردرست نشد .من موردهای خیلی بهتر رو معرفی می کنم .

کبری خانم هم گفت :درسته که این دوتا چون همسن وسال هستند ممکنه مشکل پیش بیاد ولی توباید به حسین دلداری می دادی نه که ته دل بچه رو خالی کنی .بعد هم بمادرم گفت حالا که حسین اینطوری خواهان دختره شده پس یک نذر ونیازبکن درست بشه .

بعد که مادرم امد به خانه وحرفهای نسرین را انتقال داد درپاسخ گفتم :همینه که گفتم .اگرگیتی درست نشد . اگرمیخواهی داد من درنیاد حداقل تا ده سال !!!صحبت هیچ دختری رو پیش من نکن وگرنه قیدخونه رو می زنم .

قرارشد هفته بعد مادوباره به آنجا برویم تا پدرگیتی مرا ببیند .دراین فاصله من همچنان افسرده وماتم زده بودم وازانجا که یکی ازخصوصیات اخلاقی من این است که وقتی نگران وناراحت هستم اصلا نمی توانم ناراحتی خودم را پنهان کنم درمحل کار هم توی لاک خودم بودم و قیافه ماتم زده ای داشتم وحالم گرفته بود .یکی از دوستان صمیمی من درمحل کار یعنی "مسعودشهپرست "که طفلک ادمی احساسی بود هرموقع به قیافه من نگاه می کرد ناراحت می شد تااینکه انقدر ازاین ماتم زدگی من به ستوه آمد که خودکاررا روی میز کوباند وگفت :بابا اعصاب ما داغون شد .اینجوری که نمیشه کار کرد .حسین بابا  ازاین حالت بیا بیرون دیگه حال مارواساسی تواین چند روزگرفتی .

مسعود خیلی بچه احساسی وبا عاطفه ای بود هرموقه نگاهش به چهره غم زده من می افتاد دست از کار می کشید ومشغول کشیدن سیگار می شد .یامرابیرون فرامی خواند تاباهم سیگاربکشیم .

دراین میان همکاری داشتیم بنام آقای نجفی که مردی تقریبا پنجاه ساله بود وازعاشقان دلسوخته قدیم ،که چون به وصال معشوق نرسیده بود معتادشده بود و عموما بخودش هرویین تزریق می کرد . آقای نجفی باشنیدن وصف حال من درد خودش تازه شد وروزی این شعراستادشهریار را برای من آورد وادعاکرد شهریار موقعی که به وصال معشوق نرسید این شعر را سرود .شعر بسیار زیبایی بود که اینگونه آغاز می گشت :

ای عسس گرشادازآن هستی که شب مستم گرفتی

من از آن شادم که می افتادم ودستم گرفتی

 

آسمان بردی کمان آبروی من ازدست آری

تا که پرتاب توسازم تیرازدستم گرفتی

 

پست گفتن لایق طبع بلندم نیست لیکن

آسمان گرخود نه پستی ازچه رو پستم گرفتی

 

...........................................

..........................................

 

ودرآخرسروده بود که :

شهریاراقتباس ازاستادی کن که گوید

آسمان بی ماه گردی ماهم از دستم گرفتی

 

آقای نجفی دوسه سال پیش بعلت اعتیاد دچار امراض مختلف کلیوی وکبدی شده بود ودوسال پیش جان به جان آفرین تسلیم کرد .

 

بهرحال وقتی قرار شد من به همراه مادرم برای دومین بار به خانه گیتی برویم تاپدرش مارا ببیند صلاح را دراین دیدیم که یک ادم حراف وفک زن ببریم که اگرانها مخالفت کردند بتواند باصحبت های خود وچانه زدن ها و خوش صحبتی هایش جوشکنی کند وانها را قانع سازد .ازاینرو جلیل را بهترین گزینه موجود دانستیم وبه اتفاق اورفتیم وهمین مقوله باعث دلخوری برادربزرگترم شد که احساس می کرد ما با دخالت دادن جلیل به او بی احترامی کردیم .درحالیکه ابدا ماچنین منظوری نداشتیم .چراکه مرحوم برادرم حسن آقا نیز گرچه ادم متین و خوش صحبتی بود ولی ادم زرنگی درشکستن جو نبود اگر مخالفت احتمالی درمیان بود برادرم حسن اقا نمی توانست آن را ازبین ببرد .ولی جلیل درلفاظی وحرافی بسیاره خبره بود وتاطرف مقابل را متقاعد نمی کرد عقب نمی نشست

این بود که بلاخره در روز موعودبه همراه مادرم وجلیل راهی شدیم تا پدرگیتی مرا ببیند .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 22:43  توسط   | 

گزارش یک زندگی (قسمت نود وهفتم )

 

کوشش های نافرجام مادرم ادامه می یابد !!!

 

 

همانطورکه گفتم بعداز قضیه روشنک دیگر یک مقدار از تب وتاب افتاده بودم و سرد شده بودم ولی والده محترمه اینجانب دست بردار نبود وزمان وزمین وغریب وآشنا را بسیج کرده بود تا انقدردختریابی کنند تا بلاخره بخت ما یک جا بازشود وایشان دامادی پسرشان را ببینند .

دراین میان اتفاقات جالبی افتاد که به تعریف دومورد آن اکتفاءمی کنم . مادرم به زن جلیل نیز سپرده بود تا اگر دختری مناسب را پیدا کرد معرفی نماید . زن جلیل هم به مادرم گفت اتفاقا درخانه محل سکونت انها درطبقه بالایشان یک دختر تقریبا مناسب وجود دارد .مادرم هم به او سپرد هر موقع من به خانه آنها رفتم دختره را به بهانه ای به پایین بکشاند تا من اورا ببینم .

روزی برای دیدن خواهرزاده هایم به خانه جلیل رفتم .خانم ایشان ماجرا را بامن درمیان گذاشت من هم توی رودرواسی قبول کردم که دخترمربوطه را ببینم .

کمی بعد دیدم دختری با چادرگلدارخانگی وارد خانه آنها شد و با راهنمایی خانم جلیل وارد اطاقی که من درآن نشسته بودم شدو سلامی کرد و روبرویم نشست . نگاهی خریدارانه به او انداختم .دیدم قیافه ای معمولی ولی اندام بسیارقشنگی دارد .ازهمان اندام های موزون و خوش ترکیب که باب دندان من بود .

نگاهی به صورت دخترک انداختم وسعی کردم میدان بازی را من در دست بگیرم .ازاینرو دراولین جمله گفتم :ببخشید اسم شما چیه ؟

دخترک کمی خودش راجابجاکرد وگفت :مرضیه

بلافاصله گفتم :مرضیه خانم !شما ملاک هاتون برای ازدواج چیه ؟

چشمتان روزبد نبیند یک ضدحالی زد که نگو ونپرس

باتحکم گفت :ببینید اقا !.مثل اینکه توجلسه اول قرار شد فقط همدیگر رو ببینیم .قرار برصحبت کردن نبود .این رو هم به شما بگم که اصلا امادگی صحبت راندارم .

گرچه توحال ماخورده بود ولی من دست بردار نبودم .یکی دوبار بلندشدم درب اطاق را بستم تا با اوصمیمانه تر صحبت کنم ولی همسر جلیل می ترسید ما پشت درهای بسته بلایی سرمرضیه بیاوریم و عواقبش گریبانگیراوشود .ازاینرو زود درب را باز می کرد .

دخترک هم که دید ما بهانه می اوریم تاسرصحبت را بازکنیم گفت :انشاءالله بعدا برای صحبت کردن وقت زیاد داریم وبلندشد که برود .باردیگر نگاهی به قامت رعنا واندام خوش ترکیب او انداختم و تااینکه بلاخره مرضیه رفت .

به همسرجلیل گفتم گرچه یه خرده اخلاقش تند است ولی درستش می کنم !!!با مادرش اینها صحبت کن تا هر روزآمادگی داشتند بیائیم خواستگاری .

چند روز بعد آنها اعلام آمادگی کردند و من ومادرم به اتفاق برادرمرحومم حسن آقا و همسر برادرم وهمچنین جلیل وهمسرش رسما به خواستگاری رفتیم چون هردوطرف جوابمان اوکی بود قرارشد برادرم به همراه جلیل باخانواده مرضیه صحبت های نهایی را انجام دهند .

شب موعد فرارسید و ما به خانه انها رفتیم .دوباره من ومرضیه را به اطاقی فرستادند تا باهم خلوت نماییم وگفتگوهایمان را انجام دهیم .مرضیه یک بلوز دامن یکسره سبزرنگ منجوق دوزی شده پوشیده بود و دامنش تا بالای زانوانش قرارداشت .یک جوراب سه ربع نازک هم تا بالای زانو پوشیده بود که بسیارپاهای اورا زیبا ساخته بود .ضمن اینکه بلوزش یقه بازبود و بخشی از سینه هایش را نمایان ساخته بود .

من دوباره مانند عرب دوغ ندیده و مومن حلوا ندیده محوتماشای اندام زیبا و سحرانگیز مرضیه شدم .ولی مرضیه شخصیت خشکی داشت که اصلا از خود احساسات عاشقانه بروز نمی داد .اخلاق خاصی داشت .نگاهش به زندگی درآن سن وسال بیش از حد سخت وجدی بود ولی انصافا توام با مسوولیت بود .گرچه یک مقدار موذیانه و متاثراز دوراندیشی های زنانه هم بود .

من توقع داشتم دراینجا دیگر مرضیه کمی انعطاف نشان دهد تا بتوانیم نجواهای عاشقانه بنماییم و کمی حال وحول کنیم ولی همانطورکه گفتم کاراکتر مرضیه طوری بود که انگاربرای این حرفها ساخته نشده بود .

من انتظار شنیدن یک سخن دل انگیز وعاشقانه را از او داشتم ولی مرضیه درحالی که چادرخانگی اش را روی شانه هایش انداخته بود تا موهای زیبایش رانیز به رخ من بکشاند گفت :

_ببینید من شنیدم خواهرشما ناراحتی اعصاب داره وبرای همین از شوهرش جداشده وظاهرا باشما زندگی می کنه .من از الان بگم من نمیتونم باخواهرشوهر ومادرشوهرزندگی کنم

گرچه این حرف او خیلی توی ذوق من خورد ولی با این حال گفتم :نگران نباشید .خانه ما دوطبقه کاملا مستقل است .من وشما درطبقه خودمان زندگی می کنیم و انها هم درطبقه خودشان .

بعد مرضیه گفت :من دوست دارم شاغل باشم .از الان بشما گفته باشم

توی دلم گفتم وای عجب ادم خنگی .الان که وقت این حرفها نیست .ولی بهرحال گفتم :من که با اشتغال شما مخالفتی نکردم

بعدگفتم :شماچرا یکدفعه یاداین حرفها افتادید .برای این حرفها وقت است

مرضیه گفت :نه بنظرمن درزندگی قدمهای اول را باید حساب شده برداشت .

گفتم :خب توباید ازخدات باشه که من کارکنم بیارم تو توی خونه راحت بگیری بخوری

مرضیه گفت :نه بهرحال زندگی پستی بلندی داره آ ینده رو نمیشه پیش بینی کرد .اومد وشما بیکارشدید انوقت ازکجابیاریم زندگیمونو بچرخونیم .یادرامدشما کفاف زندگیمون رو نداد .برای همین من خیلی تاکید دارم که شاغل باشم .

ازاین احساس مسئولیت او خوشم آمد ولی مته به خشخاش گذاشتن هایش و سخت گیری هایش خیلی مرا اذیت می کرد .برای همین هرحرفی خارج از حرفهای عاشقانه ودلنوازنه می زد می گفتم :ول کن بابا برای این حرفها وقت هست .

برای اینکه مرضیه را ازاین حال وهوار دربیاورم رفتم بغل او نشستم خودم را به او چسباندم همانطورکه سرش را روی شانه ام گذاشتم داشتم با یک حرکت اکروباتیک متهورانه و سراسر فن وتکنیک ! اورا به بغل خودم می کشاندم و روی زانوانم می نشاندم که او متوجه شد و زود خودش را جمع کرد وبه طعنه بمن گفت :برای این کارها هم بعدا وقت هست !!!!

خیلی دیگر از دست او وبی احساسی هایی که نشانی از شورجوانانه نداشت عصبانی شدم .درهمان جا یاداین شعر احمد محمود در رمان همسایه ها افتادم که گفته بود

زیبارویان جهان نیست رحم در دلشان

چاره ای نیست بجز.....و ول کردنشان

 رفتارهای خشک وخالی ازاحساس مرضیه مرا ازاین انتخابم پشیمان ساخته بود .داشتم به عاقبت این وصلت فکر می کردم که ناگهان برق رفت .من هم با یک نگرش خرافی به خودم گفتم بفرما !برق هم رفت .معلوم است این ازدواج شگون ندارد و ختم به خیر نخواهد شد و رفتن برق هم خود گواه این مدعاست . بدون اینکه به روی مرضیه بیاورم تصمیم گرفتم بعداز خروج ازخانه انها انصراف خودم را اعلام کنم !غافل از انکه برادرم بهمراه مادرم با پدر ومادرو برادر مرضیه همه کارها را تمام کرده وقرار روزشیرینی خوران را هم گذاشته اند !!!!

بعدازانکه از خانه خارج شدیم ازمن پرسیدند خب چی شد .من هم گفتم :هیچی !پشیمان شدم .من اینو نمیخوام

رنگ از رخسار همه شان پرید وگفتند چرا اول نگفتی ما همه قرار مدارهامون رو با اونها گذاشتیم .من هم درجواب گفتم :احساس بدی دارم نسبت به این ازدواج نمیخوام زورکه نیست

برادرم گفت :اخه اونها بیچاره ها میخوان فلان روز کلی مهمون دعوت کنند و فلان وبیسار .

زن داداشم به جانبداری از من پرداخت و گفت : همون بهتر که حسین نمیخواد .دختره از حسین جاافتاده تر هست .هیکل واندام یک دختر بیست ساله رو نداره .اندام وهیکل یک دخترسی – سی وپنج ساله رو داره .اگر حامله بشه و دوتا شیکم بزاد !بیست سال ازحسین پیرتر میشه .(توی دلم گفتم همین اندام لامعصب اش بود که منو کشته بود)

بهرحال نمی دانم زن داداشم روی خیرخواهی من این جانبداری را از من کرد یا چیز دیگر .خدا میداند .

به خانه که امدیم مادرم که همیشه اینطور موقع ها روی فازهای احساسی من کار می کرد .بمن گفت :حسین این کار رونکن !.دختره بتو امید بسته .گناه داره .مگه ندیدی امشب چه قشنگ خودش رو درست کرده بود .تواگر بخواهی الان بگی نه دل دختره میشکنه .اگرهم دل دختره بشکنه توی زندگیت خیر نمی بینی ها !.از من گفتن

باعصبانیت به مادرم گفتم :ولمون کن بابا .چطوراونهایی که من میخواستمشون و بمن جواب رد دادند فکر اینو نکردند که دل من میشکنه .چرا همش من باید دلم بسوزه .چرا این مدت هیچکی نبود دلش برای من بسوزه ؟.چندنفر که من اونها رو میخواستم برام بیلاخ کشیدند بگذار من هم به تلافی اونها برای چندنفر بیلاخ بکشم (دراینجا یاد اون جوک معروف افتادم که می گویند از یک بابایی پرسیدند ماجرای خواستگاری شما به کجا رسید انطرف گقت اوضاع فعلا شصت در شصت است .به او می گویند بازبگویی پنجاه درپنجاه یک چیزی .چرا شصت درشصت .اوهم درپاسخ می گوید :اخه هرچی که ما گفتیم انها انگشت شصت شان را به سمت ما گرفتند وگفتند بیلاخ !!!هرچه هم آنها گفتند ما انگشت شصت مان را نشان دادیم وگفتیم بیلاخ !!!)

بهرحال بعداز ماجرای مرضیه مدتی بعد زن داداشم برای مادرم تلفن زد وگفت :یک دختر پیداکردم به حسین بگو بریم براش خواستگاری .

مادرم گفت :حسین دیگه خواستگاری هیچ دختری نمیاد

زن داداشم گفت :نه .این قضیه اش با بقیه فرق میکنه .اگربگی حسین با کله میاد .چون حسین علاقمند به سینماست .این دختره هم که قراره ما بریم خواستگاریش .لیسانس کارگردانی سینماست .

حق با زن داداشم بود .تا گفتند دخترمربوطه تحصیلات سینمایی دارد من با کله پیش تاختم !!!.منتهی مشکل اینجابود که ما فقط می دانستیم دختره لیسانس کارگردانی دارد ونه من ونه مادرم و نه زن داداشم دختره را ندیده بودیم وگرنه هرگز به خواستگاری نمی رفتیم !!!!

بهرحال روزموعد دسته گلی خریدیم و به همراه مادرم وزن داداشم وارد خانه دختر موردنظرگردیدیم .خانواده دختر بادیدن من ناگهان خنده شان گرفت و این مقوله قدری برایمان توهین آمیز بود ولی بعد دیدیم حق دارند بخندند .چون وقتی دختره طبق رسم چایی آورد دهان من از تعجب واشد .چون دختره به لحاظ هیکل تقریبا چهاربرابر من بود !!! .من آن زمان 168 سانتمیترقدداشتم با 51 کیلو وزن .درحالیکه دختری که مابه خواستگاریش رفتیم می امد 180 سانتمتیر قد وحداقل 110 کیلو وزن داشته باشد .چون به لحاظ هیکلی مانند رضازاده وزنه بردار معروف بود .

بهرحال من منتظر بودم سریع زن داداشم عذرخواهی کند و ماخانه را ترک کنیم ولی مادرم ازخانواده آن دختر خواست من بادخترشان دریک اطاق جداگانه صحبت کنیم !!!.کفرم از دست مادرم بالا آمده بود .

بهرحال توی رودرواسی به اطاقی رفتیم وبا دختره مشغول صحبت شدیم .

بمحض اینکه دختره نشست من زبان به معذرت خواهی گشودم گفتم می بخشید من نمی دانستم من وشما از لحاظ فیزیکی هیچ تناسبی نداریم وگرنه مزاحم نمی شدم .

دخترک گفت :یعنی اگر به لحاظ فیزیکی به هم می خوردیم شما با من ازدواج می کردید .

گفتم :صددرصد .چرافکرمی کنید باشما ازدواج نمی کردم

دخترک گفت :اخه خواستگارهایی که من تابحال داشتم حتی اونهایی که هیکل شان بمن می خورد چون مخالف فعالیت من درسینما بودند حاضربه ازدواج بامن نشدند

من گفتم :خب سلیقه س دیگه .من اتفاقا چون به کارسینما علاقه داشتم به خواستگاری شما امدم واگر شرایط ازدواج ما مساعد بود من نه تنها با کارگردان شدن شما مخالفت نمی کردم بلکه از انجا که خودم هم به سینما علاقه دارم بشدت به شما کمک می کردم .

دخترک بنده خدا گفت :بیا این هم شانس من .من دنبال یک شوهر روشنفکری مثل شما می گشتم که شانس من شما هم ...

گفتم :نگران نباشید .خدابزرگ است

بهرحال ما آن خانه را ترک کردیم و آن دخترک نیز گویا هیچگاه فرصت حضوردرعرصه فعالیعت های سینمایی را نیافت .چرا که من اسمی از او در هیچ کجا درعرصه سینما وتلویزیون ندیدم .

یکماه از این ماجرا گذشت .تقریبا عصرجمعه اواخرپاییزبود ومن درخواب خوش عصرگاهی  بودم که مادرم مرا ازخواب بلند کرد وگفت :حسین بلندشو خودت رو آماده کن بریم خواستگاری گفتم :من نمیام . حوصله ندارم

گفت :بلندشوبریم اگرخوشت نیومد مثل بقیه بگو نمیخوام

من هم گفتم :آخه چه میدونم دختره کی هست ؟

گفت :دختره همکلاسی نسرین خواهر تورج در دانشگاه هست ورفیق نسرینه . تو روت میشه نیا یی .

چون پای کبری خانم ونسرین ودوست عزیزم تورج درمیان بود بناچار برخاستم و با اکراه لباس پوشیدم ودیدم عطر محبوبم "آزارو "تمام شده .باعجله یک اسپری تهیه کردم وباتفاق مادرم وکبری خانم و رفیق صمیمی دیگرم راهی محل مورد نظر شدیم .یعنی همان جایی که بلاخره دلدادگی کار دست ما داد و مدتی بعد مارا سرسفره عقد نشاند .چیزی را که هرگز آن روز که راهی بودیم تصور نمی کردم .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 15:18  توسط   | 

گزارش یک زندگی (قسمت نود و ششم )

 

 

توطئه های مادرم برای متاهل ساختن من

 

 

بعدازماجرای لادن اصرار وپافشاری مادرم برای اینکه من ازدواج کنم ابعاد وسیعی یافت وهمسایه ها نیز اورا تشویق می کردند و می گفتند حسین !بیست وچهار-پنج سال پاک بود، تا این جوونها ازراه بدرش نکردند زود براش زن بگیر .

روزی به مادرم گفتم برفرض اینکه من بخواهم ازدواج کنم باکدام پول ؟کی خرج عروسی مرا میدهد ؟مادرم پیشنهادکرد آن قسمتی ازخانه دماوند را که پدرم درزمان حیاتش بنام من وپروین کرده است بفروشم . آن خانه را پدرم چهاردانگ بنام من و دو دانگ بنام پروین ساخته بود ومن سه دانگ از آن خانه را فروختم . زمان فروش خانه داغ بودم ولی بعدها مثل سگ پشیمان شدم .هروقت به دماوند می روم وچشمم به آن خانه می افتد حس می کنم قسمتی از وجودم را فروختم .قسمتی از اعضا وجوارح بدنم را فروختم .هیچگاه نتوانستم این داغ را فراموش کنم .

وقتی خانه را فروختیم دوباره من از زن گرفتن شانه خالی کردم وگفتم میخواهم با پول آن یک دکه مجله فروشی بخرم . مادرم ودیگران دراین زمینه مخالفت کردند و می گفتند :خجالت نمی کشی ؟مافردا هرجارفتیم برای تو خواستگاری .اگرگفتند پسرتان چکاره است بگوییم روزنامه فروش است ؟ گفتم :مگرچه اشکالی دارد ؟گفتند :روزنامه فروشی کار فلج ها وپیرمردهاست نه تو که چهارستون بدنت سالم است .

واشتباه دوم من بعداز فروش خانه همین گوش سپردن به حرف مادرم ودیگران بود که هرگز آنها را ازاین بابت نبخشیده ام .چراکه دکه ای که آن زمان من میخواستم بخرم دربهترین نقطه نارمک قرار داشت . و آن زمان آن دکه را که من می توانستم باسیصدوپنجاه هزارتومان خریداری کنم الان یکصد وده میلیون تومان قیمت دارد !!!البته من برای خرید دکه پنجاه هزارتومان کم داشتم ولی می توانستم قرض کنم .بعدها فهمیدم باگوش دادن به حرف باصطلاح بزرگترها وغرورکاذبی که آنها بمن تلقین می کردند .چه لطمات جبران ناپذیری را متحمل شدم .هم بخش بزرگی ازخانه مان دردماوند را ازدست دادم .هم اینکه دکه را از دست دادم .سیصدهزارتومان پول هم برای مصارف ازدواج وغیره ازبین رفت

خلاصه برای ازدواج کردن من مرتب ازسوی مادرم اصراربود وازجانب من انکار .

یک روز فهرست بلندبالایی ازدختران فامیل را ارائه داد ولی بلافاصله صلاحیت همه آنها برای همسری من ردشد!!!.چراکه فامیل همه مذهبی بودند وچادرچاقچوری .ومن دختری میخواستم که اگرهم مذهبی هست متعصب نباشد .

یکروز ازدختران همسایه فهرستی ردیف کرد ولی هیچکدام از آنها به دل من ننشست جزکلارا که کلارا هم مسیحی بود وطبعا امکان ازدواج من با اومنتفی بود .ولی مادرم وقتی فهمید من مختصرارادتی به کلارا دارم بازعلاقه مرا به کلارا با مادرش درمیون گذاشت البته بطورغیرمستقیم .مادرش هم آب پاکی روی دست مادرم ریخت وگفت ما به هم کیشان و هم دینان خود به زورزن می دهیم وای به مسلمان جماعت !

به مادرم پرخاش کردم که مگر نمی داند ازدواج یک مسلمان بایک مسیحی امکان پذیرنیست چرا رفته روانداخته است .ولی بعداز خواستگاری مادرم یک جورهایی محبت مادرکلارا وپدرش بمن بیشترشد درصورتیکه بادسته گلی که مادرم به آب داده بود من روم نمی شد توی صورت آنها نگاه کنم وبه آنها سلام کنم .

واما یکی دیگرازهمسایگانمان بنام م..خانم که دختری بنام ط...داشت .خیلی دوست داشت من داماد خانواده شان شوم .دخترش هم بی میل نبود واز رفتاروسکناتش معلوم بود طفلک خیلی امید دارد که من اورا به همسری برگزینم .ولی بااینکه دخترخوبی بود زیاد به دل من نمی نشست وبدیش این بودکه خانواده اوهم بشدت مذهبی ومتعصب بودند .

م...خانم انقدرمسئله اینکه من دامادشان شوم را جدی گرفته بود که همش بمن می گفت :حسین آقا !چرا لباس هاتو می دی اتوشویی .بدی دخترم ط ..بشوره وبرات اطوکنه .

هرموقع هم من درخانه تنهابودم دخترش ط ..را به خانه می فرستاد تا اگر من کاری داشته باشم انجام دهد .البته دخترش را تنها نمی فرستاد برادرکوچک دختره را هم همراه او می فرستاد تا دخترش تنها نباشد و ما هم یک موقع خدانکرده فریب شیطان لئیم را بخوریم و دختره را درخلوت خانه "خفت گیر "نماییم .!!!!البته این ناشی گری آنها بود .چون اگر ما دخترآنها را" خفت گیر" می کردیم دیگه بندریش مان می شد وآش کشک خاله بود .بخوایم ونخوایم پایمان نوشته می شد .

ولی خب حتی اگراینکار را می کردند باز این اتفاق نمی افتاد چون ما همانطور که عرض کردیم آدم سست تنبانی نبودیم .وضمن انکه آنقدرچشم وگوش بسته بودیم که اساسا نمی دانستیم سوراخ دعا کجاست .وچقدر دلم سوخت موقع ازدواج مان باخانمم واردسالن زنانه شدیم این بنده خدا با ناراحتی روی درهم کشید و بحالت قهرکناررفت وفیلمبردارهم واکنش اورا گرفت !!

بهرحال دسته گل هایی که مادرم به آب می داد ماجرای خواستگاری های ما وازدواج مان را بقول یکی از دوستان به "ازدواج پرماجرا "مشهور ساخته بود .

فی المثل درآستانه عروسی ومراسم ازدواج دوستم "تورج "روزی مادرم درپاسخ به سئوال کبری خانم که چرا برای حسین زن نمی گیری گفت : حسین زیربارزن گرفتن نمیره !

کبری خانم خدابیامرز هم راهکاری جلوی مادرم گذاشت که اوضاع را بدتر ساخت .کبری خانم به مادرم گفت :تو چیکار به حسین داری . بدون اینکه حسین بفهمه بلند شوبرو برای حسین خواستگاری وحسین رو توکار انجام شده قرار بده !!ما برای تورج هم همین کلک رو زدیم .اول رفتیم خودمون دختره رو پیدا کردیم بعد تورج اومد دید وپسندید .

مادرم که بدجوری وسوسه شده بود تا دامادشدن پسرش راببیند به حرف کبری خانم گوش فرا داد وبلندشد بدون هماهنگی بامن رفت خواستگاری دختر همسایه سرکوچه مان که پدرخانواده یک درجه دار عالیرتبه نیروی هوایی بود . بعد آمد بمن گفت برویم خواستگاری فلانی .گفتم :من نمیام .گفت :یعنی چی نمیام .من رفتم قول دادم .اون بیچاره ها میوه وشیرینی خریده اند وآماده اند تا توبروی دخترشان را ببینی .

گفتم :تو بیخود قول دادی .بخاطراینکه دفعه دیگه دست به چنین کارهای خودسرانه ای نزنی من نمیام ونرفتیم و همین مقوله باعث شد که آن همسایه مان همیشه قبل ازاین به گرمی مرا تحویل می گرفت دیگر سلام مراجواب ندهد ووقتی مرا می بیند روی برگرداند .نمی دانست دراین قضیه من بیگناه بودم و عامل این افتضاح مادرم بود .

وقتی موعد عروسی تورج رسید .از انجا که تورج بامن خیلی صمیمی بود وسخت همدیگر را دوست داشتیم مرابه مراسم عقدش که مراسمی کم جمعیت وخودمانی بود دعوت کرد .مادرتورج کبری خانم ازدیدن من همراه باتورج درمراسم عقدکنان بهت زده گردید و خنده کنان گفت :حسین تو اینجاچیکارمی کنی ؟گفتم :تورج منو اورد وکبری خانم گفت :امان از دست این تورج وکارهاش !

بعداز مراسم عقدکنان به مراسم عروسی تورج رفتیم که درمنزل دایی اش درکیانشهربود و عروسی مختلط بود .من در تمام طول عروسی بخاطرارادتی که به تورج داشتم پیش تورج وهمسرش وگروه ارکستر بودم .

دروسط مراسم بود که دیدم یکی ازبچه ها امد بمن گفت :مادرتون باشما کارداره !

به داخل حیاط رفتم مادرم درحالیکه بغل دست کبری خانم روی صندلی نشسته بود دختری را که دروسط حیاط می رقصید را بمن نشان داد وگفت :حسین این چطوره ؟

نگاهی انداختم و خیلی ازدخترک خوشم آمد .واقعا خوشگل وبانمک بود .منتهی صدایش را پیش مادرم درنیوردم به مادرم یواشکی گفتم توآمار دختره روبگیر بعد باهم صحبت می کنیم

شب عروسی تورج یکی از بیادماندنی ترین شب ها بود .از آن شب هایی بود که بعداز مراسم عروسی وگشت شبانه وقتی به محل رسیدیم تاصبح توی کوچه بودیم ودلمان نمی آمد کراوات هایمان را ازیقه بازکنیم وبه خانه برویم .

بهرحال وقتی به خانه رفتم ازمادرم درمورد دختره پرس وجو کردم مادرم گفت :اسم دختره روشنک هست . خواهرزن تورج هم هست وغیره .

خیلی خوشحال شدم گفتم اگرقسمت باشد من هم به ان چیزی که میخواستم دست یافته ام وهم اینکه باجناق تورج می شوم که اورا ازبرادرم بیشتر دوست دارم .به مادرم گفتم تو کاری نکن من خودم با تورج صحبت می کنم .

تورج باانکه ازدواج کرده بود ولی هرشب بعداز انکه ازمحل کاربازمی گشت بجای انکه به خانه خودشان برود قبلش یک سر پیش من می آمد .تااینکه صدای مادرش کبری خانم درآمد وگفت :حسین جان !تورج رو دیگه راه نده .تورج عیالواره .بگذار بره سر زندگیش وپیش خانمش !

یکی ازاین شب ها باخجالت موضوع راباتورج درمیان گذاشتم .تورج هم باگشاده رویی بامن برخورد کرد وگفت من از خدامه که باهم فامیل بشیم .من جوابشو برات میارم .

یک روزبعد تورج آمد ومن بااشتیاق چشم به دهن او دوخته بودم .ازطرز حرکات صورت و مقدمه چینی های تورج فهمیدم خبر خوش ومسرت بخشی برایم ندارد .تورج برایم توضیح داد که روشنک عاشق یکی ازپسرهای همسایه شان است وآن پسرهمسایه شان هم عاشق روشنک است .چون به هم دیگرقول داده اند که وفادار هم باشند جزاو با کس دیگری ازدواج نمی کند .

انگار آب سردی روی من ریخته باشند ولی به خودم گفتم حتما حکمتی بوده که قسمت نبوده است .جالب اینکه تورج گفته بود پسرخاله اش نیزخواهان روشنک شده است .گویا روشنک درهمان شب عروسی  چندخواستگارپیداکرده بود !!

وقتی مادرم موضوع راجویاشد قضیه را برای اوشرح دادم وبعد هم به او گفتم تا فکر روشنک ازسرمن بیرون نرفته فکرهمسریابی برای من را ازسر بیرون نماید واجازه بدهد من یک مدت توی خودم باشم .

ولی مگر مادرم دست بردار بود واز انجا که نقطه ضعف مراپیداکرده بود هروقت صحبت دختری رابمیان می آورد وبااعتراض من مواجه می شد برای خرکردن من می گفت :آخه !دختره شبیه روشنکه !یعنی همون تیپی که توخوشت میاد .

وقتی می رفتیم ومی دیدیم متوجه می شدیم دختره بیچاره به همه کس شبیه است الا روشنک !

خلاصه مادرم هردختری را می دید وبرای من خبر می آورد اینطورتوجیه می کرد که دختره شبیه روشنکه .ازدخترهفت ساله تاپیرزن هفتادساله را می دید ومی گفت حسین !بیا اینو بگیرشبیه روشنکه !

شانس آوردیم درنزدیکی ما باغ وحش وجود نداشت وگرنه مادرمن اگر گورخرماده ای درآنجا پیدا می کرد می آمد بمن می گفت :حسین !.این هم شبیه روشنکه .بیابریم خواستگاریش !!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 17:48  توسط   |