تبليغاتX
خاطرات وخطرات

خاطرات وخطرات

محمدحسین

عیدبرشمامبارک، اما فروردین چه فضیلتی براسفند دارد ؟

 

بازهم عیدنوروز آمد .بازهم فصل خانه تکانی و خیزش برای آراستن بیرون آغازشد آنهم بدون توجه به درونی که ویرانه است ..بازهم تظاهر به شادبودن بدون انکه واقعا بهانه ای برای شادی داشته باشی .

هنوزنمی دانم وبرمن روشن نیست که فروردین چه فضلیتی دارد که اسفند ندارد؟ .ایا فروردین معجزه می کند ؟ایا ارزوهای بربادرفته مارابازمی گرداند ..ایا معصومیت های غارت شده را به جای خودبازمی گرداند .ایاجوانی وزندگی به مفهوم واقعی را بماپس میدهد .ایا برکابوس های بی پایان ما دربیداری خط پایان می گذارد .ایا نامردها را مرد می کند و نانجیب زن ها را نجابت می بخشد؟چرا به دلخوشکنک ها دلخوش باشیم.نگاهی امیدواربه آینده میخواهد که نداریم وباوضعیت موجود ناامیدی محض بهترین گزینه ممکن است .شادبودن امکاناتی میخواهید که نداریم .سالهاست شادی واقعی را حس نکردیم فقط مثل کودکان بازیگوش به بازیچه های کودکانه مان دلخوش بودیم .برای همین همیشه طی این سالها روزگارمان "حول حالنا الی بدترین حال" !!بوده است .

برای من ونسل من عید نوروزهیچ مفهومی ندارد ما زیباترین عیدهایمان را درسال های قبل از انقلاب جاگذاشته ایم .

دربعدازانقلاب فقط کوشیدیم ازصیانت عیدنوروزدرمقابل انهایی که قصدنابودی آن را داشتند دفاع نماییم واگر حتی شا دنبودیم .تظاهر به شادی می نمودیم .درآن موقع برخی افرادنااگاه میخواستند "عیدنوروز"را هم بعنوان یکی ازمظاهر طاغوت وفرهنگ گذشته پس بزنند ولی نسل ما به همراه دیگرمردم اگاه شجاعانه ایستاد واز تاریخ وهویت خود دفاع کرد وهم ازعیدنوروز .حتی درغمبارترین لحظه ها زیرموشک وبمباران بی اعتناءبه تبلیغات رسمی لباس نوپوشیدم وسر وروی را اراستیم وعیدراگرامی داشتیم .

یادم می اید درهمان سالها بحث ایرانی بودن ومسلمان بودن بین گروههای مختلف درگرفته بود .بعضی ها سعی می کردند ثابت کنند ما اول مسلمانیم بعد ایرانی !!ولی مسلمانان ووطن پرستان واقعی همواره فریادبرمی کشیدند ما اول ایرانی هستیم بعد مسلمان .

ودراین باره یادم هست آن زمان درکشاکش این مجادلات بانوی فرهیخته ای به یک ازنشریات دولتی نامه نگاشت وشجاعانه نوشت :ما اول ایرانی هستیم بعد مسلمان .اول دراین مرزوبوم زاده شدیم بعد درگوشمان زمزمه کردند که

:اشهد ان لا الا الله

اشهد ان محمد ا رسول الله .

انقدراین استدلال برایم زیبا بود که بی اختیار برای چنددقیقه برای آن بانوی خردمند کف زدم.به راستی آن بانوی خردمند وشریف کجا وبرخی شبه زنان عالم نما وپرمدعا کجا ؟

حال دیگر تحمل سالها رنج ومحنت ومحرومیت حس وطن پرستی را نیز درنسل من کشته است .حالا آرزو می کردیم درهرجایی به دنیا می امدیم جز ایران

یکباربه یکی از دوستان گفتم اگرقراراست یکبار دیگربه دنیا بیائیم وخدامارا درانتخاب زادگاه مان آزاد گذارد من قطعا ایران را انتخاب نخواهم کرد .ولی حالا که درایران به دنیا امده ام آن را دوست خواهم داشت که "حب الوطن من الایمان "

ولی نمی دانم چه باید می کردم با این احساس دوگانه .نه می توانستم بسادگی از دلبستگی های ملی ومیهنی ام دل بکنم ورنج اوارگی درغربت را برزیستن دروطن ترجیع دهم نه می توانستم شاهد تباه شدن بهترین روزهای عمر و سالهای جوانی باشم .

نه می توانستم به راحتی بقیه بگویم :ای بابا .. شاش به این مرزپرگهر !!!وبارسفربربند م و نه می توانستم همرنگ جماعت شوم و برهرچه پیش اید خوش اید دلخوش دارم و همواره ببینم باد از کدام سو می وزد موافق مدار بادحرکت کنم تا از برکات ونعمات این بوقلمون صفتی بهره مند گردم !!!!.همانند ناشریفان ناشریفی رابرگزینیم وهمچون رذلان رذل پیشگی .

ماعیدواقعی مان را درسالهای قبل از انقلاب جاگذاشتیم .عیدی که وقتی می امد رنگ وبوی دیگری داشت .عیدی بود که حتی مذهبی ها وافراطی های فامیل کراوات می زدند .عیدی بود که پاک ترین احساسات قلبی بدون هیچ شائبه ای اظهار می شد ومحبت ها آلوده به رنگ وریا نبود .عیدی بود که ازپانزده اسفندبه بعد حاجی فیروزها و چرخ فلکی ها و منترها باعنترهایشان کوچه هارا به تسخیرخود در می اورند .عیدی بود که حتی درغمگین ترین محافل و غمزده ترین محیط ها عطرشادی افشانده می شد .عیدی بود که بوی اسکناس های تانشده دوتومانی وپنج تومانی واین اواخر ده تومانی مشام را نوازش می داد .عیدی بود که ...واما درسالهای بعدازانقلاب بخاطر منازعات داخلی وجنگ عید کمرنگ شده بود ولی ما آن را پرفروغ می ساختیم وجلوه می دادیم .نمی دانم چرا سالهاست عید که می اید دیگردردماوند ما سمبل ها ولاله ها نمی روید وشمشادها جوانه نمی زند یا من چشم بصیرت ندارم آن راببینم !!!

درسالهای منتهی به بیست سالگی قبل ازتحویل سال با دلخوشی به حمام می رفتم و شتابان جلوی اینه می امدم وتارهای سبیل هایم را که تازه جوانه زده بود باشوق شانه می زدم هرسالی که می امد من خوشحال ازاین بودم که بزرگتر می شوم .هربارکه برابعاد تارهای سبیل ام وحجم آن افزوده می شد  شادی ام فزونتر می گردید ولبخند مادرم را که پنهانی مرا می پائید و زیرنظرداشت را همراه داشتم .

ولی اکنون باگذران چله عمر هرسالی که می اید بیشتر بروحشتم می افزاید .ترسم از مرگ نیست ترسم ازاین است که نتوانم خوب بمیرم .چراکه سالهاست ازمحضربزرگان آموخته ام که کسی می تواند خوب بمیرد که بتواند خوب زندگی کند .ومن نگران از خوب نمردن هستم نه صرفا مردن .چراکه وقتی خوب زندگی نکردیم یقینا خوب هم نخواهیم مرد وبه همین دلیل است که هرتاموی سفید برصورتم مرا به وحشت می اندازد ویاد آن حکایت می اندازد که شاعری درگاه خدانالیده بود که مگر نگفته اند بالاترازسیاهی رنگی نیست .پس چرا موی صورت وسر من می شوند سیاه .!!!

بهرحال زندگی را باختیم به سرنوشت به جبرتاریخ به روزگارنامناسب ومردم ناسازگار .

دنیا را که نداشتیم آیا اخرت را داریم ؟نمی دانم .همین می دانم که روزی سلطان ستمگری درویشی فقیر را دید و روبه او گفت :شما خیلی همت کرده اید که از دنیا گذشتید . درویش فقیر هم رندانه به اوپاسخ داد :همت واقعی را شما کردید که از آخرت گذشتید .

قبل ها گمان می کردم زمان میگذرد وما می مانیم ولی اکنون با گذرزمانه دریافتم اتفاقا زمان همیشه می ماند این ما هستیم که میگذریم .هزاران عیدنوروز دیگرخواهد امد وخواهد رفت ولی این ماهستیم که عاقبت خاک گل کوزه گران خواهیم شد.آنهایی که خوب زندگی کردند وبه مفهوم واقعی زندگی راتجربه کردند درمقابل بدترین بیماری ها ومهلک ترین امراض آغوش گشودند چرا وقتی ادم هفتادسال خوب زندگی کند برایش مهم نیست ده سال اخرزندگی چگونه باشد .فی المثل چندی پیش یکی ازشبکه های ماهواره ای درمورد زندگی مشاهیرصحبت می کرد که وقتی به توصیف شرح حال رونالدریگان رییس جمهورامریکا پرداخت نکته ای رابازگو کرد که برایم بسیارناباورانه جلوه می کرد .می گفت وقتی درسن هفتادسالگی به رونالد ریگان گفتند تاچندماه دیگر به بیماری الزایمر دچار خواهی شد چون هفتادسال زندگی شاد ومفرح داشت اصلا نگران نشد وروبه دستیارش گفت شما چرا فقط جنبه های بدبیماری الزایمر را می بینید .این بیماری یک امتیازخوب هم دارد وآن این است که بخاطر نداشتن حافظه هرروزبا افراد جدیدی روبرو خواهی شد .وخب این خیلی خوب است .!!!

ولی ماچون زندگی نکردیم یک سردردمعمولی ما را ازدنیا وجلوه های آن بیزار می کند

.ببخشید که سراغاز سال نورا اینگونه تلخ نگاشته ام این تلخی هارا زمانه درکام من کرده است .این حرفها را به خودم بدهکاربودم ونه به شما .

شماهمراهان عزیز من نشان دادید لیاقت وشایستگی وقامت تان بسیار بزرگتر از اندازه نوشته های من است .شمادروجود پاک وجوان تان هنوز معصومیت های دست نخورده رادارید.هنوززمانه وروزگار چهره های زشت وکریه خود را به شما نشان نداده است و ازته دل آرزو می کنم همیشه روی خوش زندگی را ببینید وهیچگاه سختی های آن به شما رخ ننماید. بامحبت هایتا ن روی ی بدخواهان را کم کردید بامحبت هایتان حسودان رابه جنون کشانده ایدوکاری کردیدکارستان که آنهایی که توان دیدن آن راندارند دارند کورمی شوند هرچندکه ذاتا کوردل بودند وباطنا خبیث وپس فطرت   .این حق شماست که شاد باشید .لعنت برهرکسی که بخیل شادی شما باشد پس :به بزرگواری همیشگی خودتان ببخشیدکه نگذاشتند دراین اغازین روزهای سال کمی مهربانانه تر بنویسیم .بهرحال :

این عید فرخنده وباستانی برشما مبارک باد .

برشما که طی این دوسال وبلاگ نویسی دست نوازش تان همراه من بوده است و حرفهایتان وسئوال هایتان دلگرم کننده من .شمایی که هروقت دخواستم توقف کنم با نیروی عجیب خود مرادوباره به حرکت درآوردید و من هم اینجا اعتراف می کنم که وبلاگ نویسی جذابیت روزها وماه های اول را برایم ندارد واگر می نویسم برای شماست .هیچ منتی ندارم سرشما بگذارم چرا که بی تعارف بدهکارشماهستم .این حق شماست که بدانید دراین دوسه دهه چه بر میهن مان وبرنسل من رفت که اکنون ما اینجا ایستاده ایم واین دانستن وقضاوت درباره آن حق شماست شمابزرگواری کرده اید وهمواره خطاپوشانه خطاهای مرا نادیده گرفته اید انقدربمن لطف داشته اید که اگر روزی کم لطفی کیند من اگر عاقل باشم واگاه پاسخم بدون شک لطف مکرر به شماست .ومن نیز روری که موعدش فرارسید از دوران وبلاگ نویسی ام خواهم نوشت و از نامردهای مردنما و لکاته های مزوری که جزلئامت چیزدیگری دربطن پلیدشان نبوده است .نوروزدیگری امد.من به شادی دوستانی که باهمدلی های خود خاک برچشم بدخواهان پاشیده اند شادخواهم بود ومن اگر دردل شادنباشم به پاس احترام به میهنم ایران آن را پاس خواهم داشت

به پاس وطن مان نوروزرا نیز پاس می داریم و حتی اگرشاد نباشیم وظیفه داریم شادی را گرامی داریم و غم را خوارشماریم .بخصوص برای ما ایرانی جماعت که سالهاست بهانه های غم وعزاداری مان بسیاربیشتر و افزونتر از بهانه هایی برای شادی است .واکنون ما همین بهانه های کوچک را مغتنم می شماریم وحتی اگرشا د نباشیم وظیفه داریم مروج شادی ونشاط باشیم .

پس یاران وهمراهان همیشگی من

هرروزتان نوروزباد

نوروزتان پیروزباد

آرزویم باتمام وجود این است که به لطف حق تعالی شاهد تحقق همه آرزوهایتان را درسال 1388 باشید .انشاءالله  

 بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 21:18  توسط   | 

 

 

گزارش یک زندگی (قسمت نودوپنج )

 

روزی که فاحشه ای به خانه ما آمد (قسمت آخر)

 

 

لادن قدری سکوت کرد و ازچهره اش می شدخواند ازطرح درخواست خود خجالت می کشد سرش را پایین انداخت ودرحالیکه نیمچه لبخندی به لب داشت ،گفت :

- اگرمیشه اجازه بدین من شب ها بیام خونه شما !!!

گفتم :چرا همچین توقعی از من داری ؟

گفت :چون احساس می کنم با بودن پیش شما احساس امنیت می کنم

خنده ام گرفت گفتم :من امنیت خودم رو به زور میتونم  تامین کنم چه برسه امنیت شمارو !

لادن چهره اش را درهم کشید و گفت :ولی اگر قبول کنید بزرگترین لطف رو درحق من کردین .

گفتم :مگه اینجا با جاهای دیگه چه فرقی میکنه ؟

گفت :اینجا میدونم حداقل با یک انسان طرفم . یابلاخره یکی که از انسانیت چیزی حالیشه .مثل مردهای دیگه نیست که وقتی پای پایین تنه شون وسط میاد .نهایت پستی و بیشرفی رو به نمایش میگذارن !

گفتم :ببین لادن .من وکیل مدافع مردها نیستم .این راهی بود که توخودت انتخاب کردی تابقول خودت ازشوهرو پدرت انتقام بگیری .روش انتقامت هم لذت رسانی خالصانه! به مردهای دیگه بود .من نمیدونم شما زنها چرا هروقت نتونستید خوب بازی کنید قاعده بازی رو برهم می زنید .اگرمردها بد هستند همه بدند تو چرا وقتی بغلشون میخوابی یادپستی هاشون نمی افتی ولی درحالت عادی با یک حکم کلی همه اونها رو با چندبرچسب از دم تیغ میگذرونی ؟

لادن گفت :ببینید من اد م باسوادی مثل شمانیستم  که بتونم باشما بحث کنم

گفتم :باورکن من هم ادم باسوادی نیستم .ولی بمن حق بده که این ابهامات در ذهن من شکل بگیره .

لادن نگاه ملتمسانه ای بمن انداخت و گفت :بهرحال اگر واقعا میخواین بمن کمک کنید قدم اولش اینه . هرچند هیچ توقعی ندارم

گفتم :لادن تو هنوزبه جواب من پاسخ قانع کننده ای ندادی .اخه اینجا با جاهای دیگه چه فرقی میکنه .اخه چرافکرمی کنی من انسان تراز بقیه هستم ؟

لادن کمی درجای خود جابجاشد وگفت :اگر میگذاشتی به مرور زمان بهت میگفتم .بعد درحالیکه نتوانست اشک هایش را نگه دارد صورتش را در میان دستانش پنهان کرد و زدزیرگریه ودرحالیکه هق هق کنان می گریست گفت :

اخه من چی بگم بتو .دوست داری غرور نداشته ام رو بشکنم . دوست داری بهت بگم که من اول فقط بخاطر پول همخوابه مردها می شدم ولی الان مشکلم جاهست .یعنی چون هیچ جایی برای خوابیدن ندارم .فقط درقبال گرفتن جایی برای خواب است که با مشتری همخوابه میشم بدون هیچ چشمداشت مالی .

ودرحالی که صدای گریه اش داشت تبدیل به ضجه می شد گفت :برای همین نبودن جا من باید هر بدبختی وخفتی روتحمل کنم .هفته پیش چون هیچ جایی پیدانکردم مجبورشدم به خونه ای برم که پاتوق راننده های بیابون مثل راننده کامیون ها وراننده اتوبوس ها بود .ازقضامن "پریود "شده بودم هرچی به اونها گفتم من پریودهستم بمن دست نزنید چون نشئه تریاک و مست مشروب بودند به التماس های من اهمیت ندادن .توی یک شب هفت –هشت نفر ادم قلچماق بدون توجه به خواهش ها والتماس های من به روی من افتادند وبامن سکس کردند . صبح اون روزمن تاحدمرگ دچارخونریزی شدم .اگر به موقع منو به درمانگاه نرسونده بودند مرده بودم .

توی این مدت توی هرخونه مجردی رفتم صاحبخونه از رفیق هاش دعوت کرد بیان و هردفعه پنج –شش نفرسرمن ریختند وفقط شام ونهار ومشروبم رو دادند .برای همین به ایرج گفتم ایرج توروبه اون خدایی که می پرستی منو یکجا ببر که حداقل با یکی دونفرباشم .

ازشنیدن حرفهای لادن ورفتارهای بیرحمانه ای که با او شده بود مو برتنم سیخ شد .باورنمی کردم در دایره مناسبات جنسی این همه وحشیگری وحیوانیت فرصت خودنمایی بیابد .

وقتی لادن ارام گرفت گفتم :خب .توازکجامیدونی من مثل بقیه نباشم یاحتی بدتراز اونها ؟

لادن با بازوی سمت راستش اشک هایش را پاک کرد وگفت :نه تو مثل اونها نیستی .من قبلا تعریف تورو از ایرج شنیده بودم ولی تا باتو رودرو نشده بودم باورنمی کردم .بهرحال ما زنها هم حس مخصوص خودمون روداریم ومن با همون حس اولیه ام فهمیدم توبابقیه فرق داری ؟

خنده ام گرفت .توی دلم گفتم این حرفها را برای خرکردن من می زند .بالبخند به لادن گفتم :خب چه جوری تشخیص دادی من با بقیه فرق می کنم .؟

لادن گفت :وای خدای من .توچرا متوجه نیستی .من خیرسرم مثلا یک ج..ده هستم . توی همون لحظه های اول می فهمم طرف چیکاره س . خیلی دلیل وجودداشت که نشون می داد تو با بقیه فرق داری .اول اینکه من باهرمردی روبروشدم اول به سینه هام نگاه کرد بعد به خشتکم !.بعد اومد بغل دستم نشست ودست به گردنم انداخت و بازمزمه حرفهاو نجواها وزمزمه های باصطلاح محبت امیز !!!اول دستشون می رفت سراغ زیپ شلوارمن یا می رفت روی باسن من .اما ازاون موقع که من وارد این خونه شدم توفقط به صورت من نگاه کردی .حالا قانع شدی یا بازم برات بگم ؟

درحالیکه هنوز ازحرفهای قبلی لادن و ازارهایی که به اوشده بود از لحاظ فکری پریشان بودم گفتم :نمیدونم چیکارکنم .واقعیتش نمی تونم تصمیم بگیرم

لادن گفت :یه چی بهت بگم

گفتم :بگو !

گفت :ایرج بمن گفته بود حسین اهل سکس نیست .تو یک کاربکن حتما باحسین سکس کنی تاحسین خوشش بیاد .حسین اگرخوشش بیاد اونوقت هرشب ماروراه میده و بااینکه بچه های زیادی خونه حسین میان ولی درنهایت فقط من وحسین هستیم که باتو سکس می کنیم .حالا اگرشمادوست داری من حرفی ندارم .هرموقع دوست داشتی بگو عزیزم !!!!!

خنده ام گرفت .گفتم :ایرج خیلی بیجاکرد .اکرقرارباشه تو چندشب بیایی اینجا .اولین شرطش این هست که سکس روتعطیل کنی .نه من نه ایرج نه هیچ کس دیگرحق سکس کردن باتو رونداره .این اولین شرط من هست .دومین شرطم این هست که فقط چهارشب بهت وقت میدم بیایی اینجا .توی این چهارشب باید خواهرت یا دوستی اگرداری متقاعدش کنی که به خونه اش بری تا من برای بیرون اوردن توازاین منجلاب فکری بکنم .

برای رضای خدا چهارشب وقت داری بیایی خونه ما وتوی این چهارشب هم سکس تعطیل .اینجا جای این حرفهانیست .من توی این زمینه سنگ هامو با ایرج هم وامی کنم

درهمین لحظه بود که زنگ خانه به صدا درآمد .وقتی شاسی دربازکن را زدم فکر می کردم ایرج درب راباز می کند ولی دیدم نه !محمد معصومی درب راباز کرد وامد داخل .به پیشواز محمد رفتم .محمدلبخندزنان بسوی من پیش امد و بعداز دست دادن واحوالپرسی هردو روی پاگرد پله نشستیم . محمد خنده برلب مرانیگاه می کرد ومن هم ازلبخند وقهقه های محمد خیلی خوشم می امد .چون بنظرم بامزه می امد .همانطورکه گفتم محمد تنها بچه بشدت مذهبی وانقلابی جمع مابود که همانند تورج بامن بشدت صمیمی بود .

محمد درحالیکه لبخند به لب داشت گفت :چی شدحسین .بلاخره بختت واشد .ترتیب لادن رو دادی ؟

باتعجب پرسیدم :توازکجا میدونستی لادن اینجاست ؟

محمدگفت :من دیدم که باایرج اومدن .اون واردخونه شماشد .ایرج رفت .

گفتم :خب حالا فکر کردی که من بالادن روی هم ریخته ام اومدی بمن "خسته نباشید "بگی

محمدگفت :راستش حسین .خیلی کنجکاوبودم ببینم توکاری میکنی یانه .میخواستم شب بشه تا اون موقع ازت بپرسم ولی دلم طاقت نیاورد .این کنجکاوی خیلی منو اذیت می کرد .این بود که دل رو زدم به دریا واومدم ببینم کاری کردی یانه !

گفتم :نظرخودت چیه ؟فکرمی کنی کاری کردم یانه ؟

محمدخنده کنان گفت :رنگ وروت که اینو نشون نمیده .چون قیافه ات عصبانی هست .ازچی عصبانی هستی

گفتم :ازوجود ادم هایی مثل "لادن"

محمدگفت : لابد از هرچی زن هست بدت اومد

گفتم :نه هرزن .باورکن ازهرچی مرد هم بدم اومد

گفت :چرا ؟

گفته های لادن رو برای محمد تعریف کردم

محمدگفت :زیاد حرف اینطورزنها روباورنکن .حسین تونگران لادن هستی من نگران توهستم .چون بیش ازحد ساده هستی .چون تواهل دختربازی وخانم بازی نبودی .تصورات غیرواقعی از زنها ودخترها داری . تصورات غیرواقعی ات هم بخاطراین هست که زنها ودخترها رو خوب نمی شناسی .خیلی زود گول مظلوم نمایی هایشون رو میخوری .من باید موقع زن گرفتن تو حسابی هواتو داشته باشم چون دخترهای این دوره وزمونه وضعشون خرابه توهم خیلی زودگول میخوری

بعدعرق پیشانی اش روپاک کرد وگفت :حسین تو مثلا ادم روشنفکری هستی .نباید زوداحساساتی بشی

گفتم :تواگرجای من بودی چیکارمی کردی

گفت :من اصلا لادن رو راه نمی دادم که بعد دلم بخواد براش بسوزه

گفتم :اخه ایرج بمن گفت دوست دخترمه .نگفت لادن چیکاره هست

محمدگفت :خب ،حالا میخواهی چیکار کنی

گفتم : اگرخدابخواد میخوام از این وضع نجاتش بدم

محمد باصدای بلند قهقه را سرداد وبادست زد روی شانه من وگفت :حسین !خداییش خیلی فیلمی .بعدکه لحظاتی خنده کنان چشم درچشم من انداخته بود گفت :نمیخوام بگم این کار روبکن یا نکن .اما ازمرامت خوشم اومد .اگربتونی این کار روبکنی که واقعا کاری کردی کارستان .ولی من چشمم اب نمیخوره موفق بشی .منتهی تو تلاش خودت روبکن .من هم سعی می کنم لادن رو متقاعد کنم تا بتو حسابی اعتمادکنه .تا بتونی توکارت موفق باشی .

کمی بعد ایرج امد وبه اتفاق لادن رفتند تا شب بازگردند .لادن طی سه چهارشب متوالی هرشب به خانه ما می امد و درکناربقیه بچه ها فیلم نگاه می کردیم . همون اول بچه های محله را متقاعد کردم که توقع نداشته باشند من به انها اجازه دهم بالادن سکس نمایند . همه پذیرفتند بجزیک نفر که اوهم اتفاقا تنها ادم متاهل جمع مجردانه مابود ! باانکه تازه پنج –ششماه بودازدواج کرده بود واتیشش ازمجردها داغ تربود ..خیلی از اوبدم امد ولی خب درست نیست اسم اورا دراینجا بیاورم وهرگزبه اواجازه ندادم این کار رابکند درحالیکه انقدر ضعیف النفس و سست عنصربود که برای برقرارساختن رابطه جنسی بالادن بشکل ترحم آمیزی التماس می کرد واین سخیف بودن اومرابیشترازاو متنفرمی ساخت .

دراین فاصله سه چهارروزه باجلیل تماس گرفتم .جلیل آن موقع ماموردادستانی انقلاب بود .فکرمی کردم جلیل از پیشنهاد من استقبال کند ولی با برخورد سرد ونصیحت آمیز !او مواجهه شدم .

جلیل ضمن رد پیشنهاد من گفت :حسین !این کارها چیه میکنی ؟تاکی میخواهی بامسائل زندگی اینطورعاطفی برخورد کنی ؟ اخه به من وتوچه مربوطه که نقش ناجی وفریادرس فاحشه هارا بازی کنیم ؟عشق وحالش را یک عده دیگه میکنن تومیخواهی برایشان قدم خیربرداری ؟اینها اولا اینکه لایق نیستند بهشون کمک بشه .اینها خودشون دلشون میخواست وبااراده خودشون این راه روانتخاب کردند .گول مظلوم نمایی هاشون رونخور .زن جماعت فقط با حرافی و فک زدن ومظلوم نمایی کارخودش رو پیش میبره چه زن سالم چه زن خراب وفاحشه

ودرادامه افزود : ببین حسین .تو بیشترین ظلم رو درحق خودت انجام دادی . اگر ازاون اول توزندگی بامسائل عاطفی برخورد نمی کردی وواقع بینانه به مسائل نگاه می کردی .الان میتونستی به جایگاهی برسی که نه دست یک ادم بلکه دست یک جماعت رابگیری و بهشون کمک کنی . اما مشکل توهمیشه این بود که اصل رو ول کردی همش فرعیات رو چسبیدی .از اون اول هم توزندگی بامسائل یا عاطفی برخورد کردی یا روشنفکرانه !

من هیچوقت ازاین لوس بازی های روسنفکرانه تو خوشم نیومد .تو اگر میخواهی به کسی کمک کنی اول به خودت کمک کن تا بتونی به جایی وپستی ومقامی برسی اونوقت برای یک عده بزرگ ویک جمعیت زیادی مفید واقع میشی نه فقط برای یکنفر .

بعد ازکلی حرف زدن وپرچانگی درآخرگفت :پسرجان نجات یک فاحشه بتو چه مربوطه .چشم دولت کور اینهارو جمع وجورکنه .اینها یکی دوتا نیستند که توبخواهی ناجی اونها باشی .اقتضای سن وسال تو اینطورخیرخواهی ها وخیراندیشی ها نیست .این خیرخواهی هارابگذار برای زمانی که پنجاه –شصت ساله شدی .ازمن هم توقع هیچ کمکی نداشته باش .گورپدراینطورادمهاهم کردند .اینها لیاقت کمک کردن ندارند .

جلیل باحرفهای ناامیدکننده اش اب پاکی روی دست ما ریخت .

اما بااین حال من ناامیدنشدم برای نجات لادن به راه حل های مختلفی فکر می کردم تااینکه رفتارلادن باعث شد من از او قطع امیدنمایم واورا ازخانه بیرون کنم .همانطورکه قبلا ذکرکردم یکی ازشرط های من بالادن این بودکه تازمانی که درخانه ما می اید دراین خانه باهیچکس رابطه جنسی برقرار ننماید واگرکسی برای اومزاحمت ایجادکرد وتوقع بیجایی ازاو نمود اومرا درجریان بگذارد .انها جلوی من جرئت یک نگاه ناپاک هم به یکدیگرنداشتند .

تااینکه یکروزغروب انها به خانه آمدند .چون طبق معمول شب ها بچه های محله وبچه های محل کار به خانه می امدند من برای تهیه آذوقه ومیوه وتخمه به بیرون رفتم .وقتی به خانه بازگشتم دیدم ایرج ولادن از غیبت من سوءاستفاده کرده وبه داخل حمام رفته اند !!!انقدرعصبانی شدم که حد نداشت .دردل گفتم ای لادن برذاتت لعنت که هرچی میادسرت حقته !

ان شب چیزی به روی انها نیاوردم ولی وقتی فردا غروب انها زنگ خانه را به صدا درآوردند به دم در رفتم وگفتم :شرمنده هستم .دیگه نمی تونم شمارو راه بدم

لادن ازخجالت هیچی نمی گفت ولی ایرج به التماس وزبان بازی وعذرخواهی پرداخت .برای اینکه تحت تاثیر التماس و تضرع آنها قرار نگیرم من هم آب پاکی را روی دست انها ریختم . وازانجا که بچه های محل منجمله ایرج میدانستند جلیل ماموردادستانی هست وازاو حساب می بردند روکردم به ایرج گفتم :ببین ایرج !.جلیل میخواد از امشب برای چندشب بیاد خونه ما وپیش من باشه .چون دررابطه با مسائل جانبازی اش میخواهد برای یک سری ازنهادهای انقلابی نامه بنویسد .تاحدودی هم امارشماروبه جلیل داده ام اگربیایید داخل خانه وجلیل هم سربرسد هردوی شما را دستبند می زند و می برد .اگرهوس زندان کرده اید میل خودتان هست بیائید توی خانه .باگفتن این حرف برای همیشه لادن را ازسرخودم باز کردم .ودیگراوراندیدم تااینکه دوسه ماه بعد محمدمعصومی اورا اتفاقی در جایی دید وبه او گفت :حال واوضاعت چطوره

لادن گفت :میخوام خودکشی کنم

محمدهم گفت : حسین که میخواست توروازاین وضعیت فلاکت بارنجات بده چرا باهاش همکاری نکردی

لادن گفت :اخه ازیکطرف حسین ماروازخونه بیرون انداخت والبته حق داشت چون من به قول خودم وفا نکردم دوم اینکه یک روزایرج کیف پولم روبازکرد وقتی شماره تلفن حسین رودید درآورد وپاره کرد وارتباط من باحسین قطع شد .ولی بهرحال جوون پاکی بود .من برای همون چندروزخیلی دعاش کردم .

ازطرف دیگر ازانجا که لادن چهر-پنج روزمتوالی به خانه ما می امد .این ورودهرروزه او شک برخی از همسایگان را برانگیخت وباخود گفتند ای دل غافل !.حسین هم که بچه سربراه وپاک محل بود خانم باز از آب درامد . ازاینرووقتی مادرم برای گرفتن مستمری ماهیانه پدرم ازدماوند به تهران آمد همسایه ها آمار مرا به مادرم دادند وگفتند چراگذاشتی حسین بابچه های کوچه رفیق بشه .بادست خودت بچه پاک ونازنین ات را بدبخت کردیوحکایت ما حکایت آش نخورده ودهن سوخته بود . .ولی شانسی که آورده بودم این بود که روزاولی که لادن به خانه ما امده بود محمدمعصومی هم به خانه ما امده وحرفهای مراشنیده بود ودیده بود دست ازپاخط انکردم .محمدوقتی حرفهای همسایه هاراشنید رفت ماجرای مرابرای انها تعریف کرد و توضیح داد که من نه تنها بالادن کاری نکردم که میخواستم اوراازمنجلاب نجات دهم وازانجا که همسایه ها به محمدمعصومی اعتمادداشتند حرفهای اورا پذیرفتند وبانگاه تحسین آمیز بمن می نگریستند .وازبابت قضاوت ناعادلانه ای که درموردمن کرده بودند ازمن پوزش خواستند .

محمدکیا که ازدوستان محله بود وقتی فهمیدمادرم ناراحت شده گفته بود :حاج خانم حق داره .حاج خانم طفلک ازما خواسته بودکه حسین رو قاطی خودمون بکنیم و از انزواگرایی نجات بدیم نمی دونست ما ادمهای نابابی هستیم طفلک حسین رو به ما سپرد ورفت دماوند .وقتی برگشت دید خونه شده ج..ده خونه!!!

بهرحال بابوجودآمدن این وضعیت همسایه ها به مادرم توصیه کردند تابچه های محل بیشترازاین مرا ازراه بدرنکنند هرچه زودتر برای من آستین بالابزند وزن درست کند .که همین کوشش های مادرم برای زن گرفتن برای من سرآغاز یک سلسله ماجراهای خنده دار ی شد که یکی ازبهترین وبیادماندنی ترین وخاطره انگیزترین دوران زندگی مرا تشکیل می دهد .

 

 

پایان

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 0:1  توسط   | 

گزارش یک زندگی (قسمت نودوچهارم )

 

روزی که فاحشه ای به خانه ما آمد

 

 (قسمت اول )

 

 

درسیزده بدر نوروزسال 1368 برای بازی فوتبال با بچه های محله به کوچه پشتی رفته بودیم .ازانجا که من زیاد تحرک نداشتم وورزش نمی کردم بدنم درمقابل ضربات آسیب پذیرشده بود .درمیانه بازی یکی از بچه ها امد به توپ لگد بزند محکم به ماهیچه پای چپ ماضربه زد! . دچارگرفتگی عضلات شدم وافتان وخیزان از بازی بیرون زدم .درد داشت پدرمرا درمی آوزد .ماهیچه های پایم مثل یک سنگ سفت شده بودند .چون تجربه برخورد با چنین قضایایی را نداشتم پایم را زیر آب سردگرفتم !!!!درد وگرفتگی چندبرابر شد .سینه خیز خودم را به درب خانه همسایه مان کبری خانم رساندم .درآنزمان دوستم تورج وطن دوست نامزد کرده بود وطفلک تازه ده دقیقه ای می شد بانامزدش از بندرعباس آمده بود .

تورج بادیدن من نامزدش را رها کرد و بسرعت بچه های محل را خبرکرد .بچه ها ابتدا مرا به بیمارستان هفده شهریور و بعد بوعلی رساندند . .دوسه تا انترن بودند که بازدن سوزن به ماهیچه پایم سعی کردند عضلات را شل کنند و بعد ازتزریق چندارام بخش پایم را داخل اتل گذاشتند . درغیاب مادرم کبری خانم مادرتورج بمن سرکشی می کرد ومرا به نزد پزشک می برد .وقتی بعداز دوهفته اتل را ازپایم درآوردم دیدم انگشت های پای چپم حرکت نمی کند واصلا حسی ندارد .بشکلی که وقتی سوزن به پایم فرو می کردم احساس درد نمی کردم . بعداز مراجعه به پزشک وانجام ازمایشات معلوم شد دوانترن پزشکی که روزسیزدهم بدر بازدن سوزن به پای من قصدداشتند گرفتگی ماهیچه پایم را برطرف سازند بعلت ناشیگری سوزن را دربعضی ازنقاط حساس پایم زدند وعصب پایم را قطع نمودند !!!

بهرحال پزشکان بمن امیدواری دادند که با ورزش و انجام فیزیوتراپی عصب  بازمی گردد ولی چندسالی طول کشید تاعصب به نوک انگشتان رسید وهمه پایم را تحت پوشش قرار داد .

دراواخر بهار مادرم به همراه پروین طبق عادت سالیانه برای ییلاق نشینی عازم دماوند شدند و خانه ما دوباره خالی شد وتبدیل به خانه مجردی شد !!!.دوباره خانه ما محل اتراق بچه های محل وبچه های محل کار برای فیلم دیدن وتخمه شکستن و خوشگذرانی شد .

ازانجا که خانه ما به پاتوق بچه های محل تبدیل شده بود ونام من هم آسایش بود ،بچه های محل نامه خانه مارا گرفته بودند آسایشگاه !!!بطوری که هر کس سراغ دیگری را می گرفت درپاسخ او می گفتند فلانی توی اسایشگاه هست !

ایرج ومحمدکیا بمن پیشنهاد آوردن فاحشه را نمودند که من بشدت مخالفت کردم .باتعجب گفتند :مگه تودنبال سکس نیستی ؟درپاسخ آنها گفتم :چرا .منتهی نه دنبال خانم بازی !.من اگر قرار است باکسی سکس کنم بادخترموردعلاقه ام که قرار است با او ازدواج کنم سکس می کنم  نه فاحشه ها .

محمدکیاگفت : بماربطی نداره .ما میخواستم لطفی درحق توکرده باشیم حالا تو نمیخواهی .نخواه . همینطورباکره ودست نخورده بمان !.

این قضایا گذشت تا یک روز عصر دیدم ایرج بازنی حدودا بیست وهفت –هشت ساله درب خانه مارا به صدا درآورد .وقتی درب را بر روی آنها گشودم .دیدم ایرج روبمن کرد وگفت :حسین آقا !این خانم دوست دختر من هست .اگرممکنه یکساعت پیش شما باشه من برم لباسهامو از اتوشویی بگیرم وبیام .بعدیکساعت میام ایشون رو میبرم

گفتم :مانعی ندارد .

زن موردنظر بلافاصله وارد خانه شد و انگار که خانه عمه اش باشد زوداحساس خودمانی بودن بهش دست داد .زودروسریش رابرداشت .مانتویش را درآورد و به پشتی تکیه داد . شلوارمشکی وتاپ سبزرنگی بتن داشت .

حدس زدم این خانم باید از آن بدکاره ها باشد .میخواستم سرصحبت را با او باز کنم که زنگ تلفن به صدا درآمد .

گوشی را برداشتم ایرج پشت خط بود که باشنیدن صدای من گفت :حسین !.این دختره که اوردمش اونجا .دوست دخترم نیست .درواقع یک فاحشه است که من تازه پیداش کردم .من الکی گفتم میام اتوشویی که توبتونی با اون خلوت کنی ،ترتیبش روبدی .اگریک خرده نازکرد جدی نگیر ،توکارخودتو بکن

باعصبانیت دادزدم :زرنزن ایرج .بیادست اینو بگیر وبرو .توکی دیدی من از این کارها بکنم

ایرج گفت :حسین .توی حال مانزن دیگه . من بخاطر تو اونو اوردم اینجا

گفتم :اگرتایکساعت دیگه نیایی اینو ببری .خودم ازدر میندازمش بیرون .

تلفن راقطع کردم ازیکطرف از دروغ ایرج ناراحت شدم ازطرفی دیگر خوشحال شدم که بلاخره توانستم بایک فاحشه روبرو بشوم .چراکه ازنوجوانی به دانستن زندگی فاحشه ها علاقمندبودم وخیلی کنجکاوبودم که بدانم یک زن چه مسیری را طی می کند تا به یک فاحشه مبدل می شود .

رفتم پیش زن فاحشه نشستم .ابتدا لبخندی زد وخود را جمع وجور کرد

گفتم :نترس .من باهات کاری ندارم .میخوام باهات صحبت کنم

گفت :همه اولش همینو میگن .

گفتم :اگرتوی این مدتی که توی این خونه هستی من دست بتودرازکردم تف کن توصورت من .مطمئن باش من کاری باتو ندارم

یکخرده ناخنش را جوید وگفت :فکرمی کردم اهل این حرفها نباشی

گفتم :خب پس چراترسیدی ؟

گفت :بی اختیار هرمردی سراغم میاد این حالت بمن دست میده .

گفتم :ازکجا فهمیدی من از اون مردهایی که توفکر می کنی نیستم ؟

گفت :بخاطراینکه هم تعریف تورواز ایرج شنیدم .هم وقتی توی این اطاق اومدم این کتابها ومجله های توی قفسه رودیدم .باخودم گفتم اینجا باید خونه یک ادم حسابی باشه !!!

گفتم :خب .حالا که اعتمادت بمن جلب شد .میخواهی باهم صحبت کنیم

گفت :آره

گفتم :اول از همه بگو اسمت چیه ؟

سرش را خاراند وگفت :اسمم هست لادن

گفتم :چه جوری افتادی توی این وضعیت ناگوار ؟

گفت :برای توچه فرقی میکنه ؟

گفتم :من میخوام نویسنده بشم .شاید یک روزدرباره زندگی فاحشه ها داستانی بنویسم .شاید سرگذشت تو برام کمک بزرگی باشه .

گفت :واقعیتش این هست که من دختر یک فرش فروش توکرج بودم .من عاشق پسری بودم .بابام نگذاشت بااون پسره ازدواج کنم .برخلاف میلم منو به یک ادم دیگه شوهر داد .من هم نتونستم با اون زندگی کنم .هرموقع هم ازخونه ام قهرمی کردم می رفتم خونه پدرم بجای اینکه پدرم بامن همدردی کنه به طرفداری از شوهر من منو کتک می زد بلاخره من طلاق گرفتم چون نه خونه شوهرم دلم خوش بود نه خونه پدرم .افتادم توی رفیق بازی .بعدمعتادشدم بعدکه معتادشدم باخودم فکرکردم همه این بلاها رو پدرم به سر من اورد .تصمیم گرفتم ازش انتقام بگیرم .شروع کردم به رابطه برقرار کردن بامردها .برای اینکه پدرم رو باتمام وجودتحقیرکرده باشم اول رفتم با رفیق های پدرم همخوابه شدم .بعدهم با اون کاسب هایی که پدرم باهاشون دشمنی داشت .بعدهم با پسرهای همسایه تااینکه الان درخدمت شما هستم !!!!

گفتم :لادن ،بچه هم داری

گفت :اره .یک پسرهفت ساله !

گفتم :بچه پیش باباشه ؟

گفت :نه .من سپرده ام نزد خواهرمه .خواهرم که ازمن بزرگتره روی دلسوزی سرپرستی بچه ام روقبول کرده .به این شرط راضی به این کارشده که من فقط ماهی یکباربرم بچه ام رو ببینم اونهم موقعی که شوهرش نیست .چون خواهرم هم میدونه من چیکاره ام .

گفتم :خب .لادن فکرمی کنی با اینکار ازپدرت انتقام گرفتی ؟

گفت :آره .چون خبر کثافتکاری های من به گوشش رسیده وسکته هم کرده !!

گفتم :خیلی احمقی تو .بدبخت !توازخودت انتقام گرفتی نه از پدرت .توازاون بچه طفل معصوم هفت ساله ات که یک مادرفاحشه داره انتقام گرفتی  نه از پدرت .بعددرحالیکه نتوانستم عصبانیت خودراکنترل کنم درادامه گفتم :خاک برسرت .توبا این کارت هم پدرت روبرحق جلوه دادی .هم شوهرت رو .چون اون کسایی که فهمیدند توفاحشه شده ای الان به پدرت وبه شوهرت حق میدن ومیگن لابد دختره یک چیزیش می شد که پدرش وشوهرش اینقدر بهش سخت می گرفتند .توی محکمه وجدان فامیل و دوست وآشنااین توهستی که محکوم شدی نه شوهرت وپدرت . بنظرتو برای انتقام گرفتن ازشوهرت واز پدرت راه بهتری بجزفاحشه شدن وجود نداشت ؟

لادن درحالیکه زانوانش را جمع کرده بود ودستانش را روی بازوانش حلقه کرده بود هق هق کنان زد زیرگریه .

وقتی بصورت زرد وزارش نگاه کردم دیدم چنان شیره ای ازجان او کشیده اند که حتی اشک هم درچشم ندارد که پایین بیاید .چشمهایش فقط خیس می شوند ونمناک ..

ازاینکه به تندی باهاش سخن گفتم دلم سوخت رفتم بغل دستش نشستم دستم را روی بازویش گذاشتم و گفتم :میخواهی کمکت کنم از این وضعیت فلاکت بارنجات پیداکنی ؟

ناگهان بغض اش ترکید ودست چپش را روی دست راستم گذاشت ودرحالیکه می گریست دستم را می فشرد .

دوباره گفتم :میخواهی کمکت کنم ؟

درحالیکه سرش روی دستانش بود دوباره دست منو فشرد وگفت :میتونی .تواگربخواهی منو نجات بدی .باخیلی ها باید دربیفتی

گفتم :تونگران نباش .من توی نهادهای انقلابی اشنادارم که به کمک من بیایند (درآن موقع ساده لوحانه روی کمک جلیل حساب می کردم )

گفت :لطفا اگرمیتونی بکن .منونجات بده

سریع کاغذی درآوردم وشماره تلفن محل کار ومنزل را روی آن نوشتم و به لادن دادم وگفتم :لادن بامن درتماس باش .من اول باید باچندنفرصحبت ومشورت کنم بعد درباره توتصمیم گیری کنیم .خودت باید به خودت خیلی کمک کنی تاازاین وضعیت بیرون بیایی .

لادن کاغذشماره تلفن هاراگرفت وکیف پولش را ازکیف دستی اش بیرون آورد و داخل آن گذاشت .

بعد باچهره ای که درآن ارامش موج می زد روبه من کرد وگفت :واقعا میخواهی بمن کمک کنی ؟

گفتم :آره .

گفت :برای چی میخواهی اینکاروبکنی

گفتم :به دلایل مختلف .اول اینکه بخاطر خودت .دوم بخاطر اون بچه طفل معصومت .سوم بهاطر اینکه احساس مسوولیت می کنم .چهارم بخاطراینکه ثواب داره .پنجم بخاطراینکه وقتی به کسی کمک می کنم بیشترازهمه خودم از نظر روحی ارضا میشم .

لادن گفت :پس حالا که قصدکمک بمن داری میتونم یک خواهشیی ازت بکنم .واقعا اگرمیخواهی بمن کمک کنی نه نگو

گفتم :چه خواهشی ؟

 

پایان قسمت اول

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 21:57  توسط   | 

گزارش یک زنذگی (قسمت نود وسه )

 

 

خواندن این قسمت از خاطرات برای افراد کمتراز 18 سال ممنوع !

 

 

جوانی هم عالمی داره !

 

 

درقسمت های پیشین گفتم که بخاطر روحیه انزواگریانه من مادرم دست به دامن بچه های محل شده بود که مرا جذب خودنمایند تا از این گوشه گیری وانزوا دست بردارم والبته قاطی شدن من با بچه های محل پیامدهایی داشت که بعدا مادرم را سخت پشیمان کرد و اورا واداشت که برای خنثی کردن این اقدامی که خود مسبب آن بود تصمیم بگیرد برای من آستین بالابزند وبه هرقیمتی شده مرا متاهل سازد !!

درمیان بچه های محل تورج یعنی پسر همان کبری خانم که ذکرش درخاطره قبلی رفت از همه بمن نزدیکتر بود و فوق العاده همدیگر را دوست می داشتیم .البته درمیان بچه های محل یک تورج دیگر داشتیم که با برادرش پیمان چند سالی می شد که به محله ما آمده بودند وپدرشان کارمند بازنشسته سد لتیان بودکه همان سال مرحوم شده بود . نام فامیلی تورج کبری خانم وطن دوست بود وفامیلی آن یکی تورج داریوش بود .اینها را به این سبب گفتم تادرخاطرات بعدی بتوانید این دوتن را از هم تفکیک کنید .ازدیگربچه های محل باید از سیامک وایرج و محمدکیا نام ببرم .محمدکیا مال محله دیگری بود منتهی با بچه های محل ما رفیق بود .سیامک وایرج و محمدکیا جزوخلاف ترین بچه های محل بودند . محمدکیا و ایرج بشدت اهل خانم بازی بودند !!!وسیامک هم باانکه متاهل بود آنهارا درشیطنت هایشان همراهی می کرد .بچه محل دیگر ما محمد معصومی بود که فردی مذهبی وجبهه رفته وانقلابی بود ولی ادم بی تعصبی بود و درعین حال بچه فوق العاده بامعرفتی بود .با انکه روحیه مذهبی داشت اما دراموردیگران دخالت نمی کرد ورفاقتش را حفظ می کرد .محمد معصومی هم مثل تورج وطن دوست به یکی از عزیزترین وصمیمی ترین یاران من تبدیل شد .

بچه های محل تمهیداتی اندیشیدند تا مرا به داخل خود بکشانند .وازانجا که همیشه سرکوچه اتراق می کردند چندروزی درکمین من نشستند تا وقتی من ازمحل کاربازمی گردم مرا به صحبت بکشانند و انقدراین کارراکردند تا اینکه بلاخره موفق شدند ودرنهایت من به حضور درجمع آنها عادت کردم .ولی ازطرفی دیگربسیاری ازهمسایه ها که مرا دوست می داشتند وبچه مثبت می دانستند ازاینکه قاطی بچه های سرکش محل شدم نگران وناراحت شدند وبه مادرم توصیه کردند که مراز آنها جداسازد ولی مادرم درجواب آنها می گفت من خودم ازبچه ها خواستم حسین روقاطی خودشون کنند تا ازاین پژمردگی وافسردگی دربیاد .

خوش ترین خاطرات دوران جوانی را درهمان یکسالی که بابچه های محل قاطی شدم ،دارم .چون بعدازیکسال ازدواج کردم واز آنها جداشدم .ولی این یکسال بودن با انها خیلی چیزها بمن آموخت و خیلی از زوایای پنهان اجتماع را که من ازآن غافل بودم برایم روشن ساخت .ضمن انکه فهمیدم دم غنیمت شماری وزندگی را به خوشی گذراندن چقدرساده است وعاقلانه ومتفکرانه وروشنفکرانه زندگی کردن چقدر دشواراست .ضمن انکه فهمیدمخودرا درچهارچوب خانه محدودساختن و صرفا کتاب خواندن ومطالعه کردن برای شناخت جامعه  کفایت نمی کندووادم برای شناخت محیطی که درآن زندگی می کند باید خودرا درون رودخانه جامعه انداخته و درعمیق ترین قسمت های آن شنا کند .

بهرحال شب ها که دورهم جمع می شدیم همش گپ زدن درمورد چیزهایی بود که در جمع ها پسرانه زده می شود .یک شب محمدکیا بمن گفت حسین توزید یا دوست دختری داری ؟گفتم نه !.گفت یعنی میخواهی بگی باهیچ دختری تاحالا دوست نبودی ؟گفتم نه !.گفت :یعنی من باورکنم که توهنوز باکره !!هستی وباهیچ دختری نخوابیدی ؟گفتم :نه .باورکن تاحالا باهیچ دختری نبوده ام ..محمدکیاگفت :واقعا برات متاسفم .تو چطورتابحال ترتیب هیچ دختری روندادی و انوقت ادعات میشه که بچه تهرون هستی .توآبروی بچه های تهرون روبردی ؟من هم گفتم :انقدرراحت دراین مورد صحبت می کنی که انگار ترتیب دختری را دادن به سادگی یک آب خوردنه . !دهن ادمو سرویس میکنن مگه الکی هست ؟محمدکیا زد زیرخنده وگفت :خیلی شوتی حسین !.ولی ناراحت نباش .تمام این افسردگی و تولک بودن تو وعصبانیت هات برای اینه که تابحال بازن یا دختری سکس نداشتی .چندماه صبرکن تا تابستون بیاد اینقدر دختر وزن تو بغلت می ریزیم تا خودت خسته بشی .پس رفیق برای چی گفتن .

ازشیطنت های جوانانه مااین بود که شب ها داخل اتومبیل محمد معصومی که یک تاکسی پیکان بود و متعلق به پدرش بود می نشستیم وبه تفریح وگشت وگذار درسطح شهر می پرداختیم وبعدهم به ابمیوه فروشی آق بابا درانتهای خیابان نبرد می رفتیم وبعداز خوردن معجون به خانه باز می گشتیم .

گاهی موقع هم شیطنت های جوانانه می کردیم مثلا یک شب بارانی داشتیم بااتومبیل ازخیابان افسریه می گذشتیم وباران شدیدی می بارید و آب دروسط خیابان جمع شده بود .محمد باسرعت روی ابها رفت وابهای سطح خیابان را به روی دوسه دختربدبخت که گوشه خیابان منتظرتاکسی بودند ،ریخت .انها هم جیغ کشان درون پیاده رو دویدند وباحجم آبی که روی سر وروی انها ریخته شد می توانم حدس بزنم که بیچاره ها موش آب کشیده شده باشند .بچه ها ازخنده ریسه رفتند ولی من نه تنها نخندیدم بلکه دلم برای آن دخترها سوخت .همیشه همینطوربوده ام خیلی چیزهایی که دیگران را به خنده می اندازد موجب ناراحتی من می شود .

یکشب هم دست جمعی داخل یک سالن عروسی رفتیم تاخودمان را قاطی میهمانان جابزنیم وشامی بخوریم . آن تالار عروسی درخیابان پیروزی قرار داشت وقتی داخل شدیم ابتدا همه ماراتحویل گرفتند منتهی بعد بما شک کردند .دراین میان پدرداماد امد گفت ببخشید شما ازکدوم طرف دعوت شدید !!!؟ماهم گفتیم ماازطرف خانواده عروس دعوت شدیم .تا اورفت پدرعروس رابیاورد تا صحت وسقم حرف ما را دریابد ما سریعا جیم شدیم .

یک شب هم به خانه یکی ازدانشجویان که همکلاسی پیمان بود رفتیم .خانه این دانشجودر جنوب شهر قرار داشت وتنهایی زنگی می کرد .ادم نابغه ای بود که نبوغش را درراه درستی بکار نمی گرفت بلکه بیشتر درجهت خلاف استفاده می کرد .خودش ادعا می کرد که از برگ بوته لوبیا و چند گیاه دیگر توانسته مواد مخدر جدیدی تهیه نماید . اوبچه گربه ای داشت که اون بچه گربه بیچاره را به تریاک معتاد کرده بود وزمانی که ما انجا رفتیم ان بچه گربه بیچاره خمار بود وچرت می زد .وقتی دوست پیمان بساط تریاک کشی را براه انداخت دیدیم آن بچه گربه بیچاره هم سرحال شده واز خماری درامده وانقدر میومیو می کند که اعصاب ادم را به هم می ریزد .جای شکرش باقیست که آن بچه گربه درهمان سالها مرده بود وگرنه با اعتیادی که او پیدا کرده بود الان اگرزنده بود به کمتراز شیشه ،وکراک واکستازی وکریستال رضایت نمیداد !!!!!

بهرحال درآن یکسال به اندازه یک عمرتجربه آموختم وبینش ام درمورد همه چیز وهمه کس عوض شد .زیرا ازلایه های زیرین اجتماع وآنچه دران اتفاق می افتاد بی خبر بودم .گرچه برخورد با بعضی از پدیده ها نگاه ام رانسبت به آنها ترمیم می ساخت ولی بشدت مراشگفت زده می کرد .

فی المثل یکی ازتفزیحات شبانه ما درآن سال این بود که به دنبال  کاروان های عروسی که درخیابان بوق زنان می رفتند براه می افتادیم وهمانند فامیل های انها جلوی اتومبیل عروس وداماد را می بستیم وانهارا برای رقصیدن درخیابان ازماشین پیاده می کردیم .

یکشب من ومحمد معصومی دراتومبیل تاکسی اش تنها بودیم و داشتیم به خانه پسرعموی محمد می رفتیم .یک ماشین عروس را درخیابان دیدیم .محمد درسمت راست ماشین عروس قرار گرفت .یعنی همانجایی که عروس نشسته بود .انصافا عروس خوشگلی هم بود .شیشه ماشین آنها پایین بود .محمد شیشه اتومبیل را پایین آورد وروبه عروس گفت :امیدوارم امشب بهتون خوش بگذره

من توقع داشتم عروس یا برخورد سخت بکند یا حداقل بی اعتنایی بکند ولی عروس مربوطه با کمال پرویی گفت :البته که خوش میگذره ..بعد درحالیکه دسته گلش را بالا آورده بود روبه محمد گفت :دعا کنید .اقامون امشب خوابش نبره وگرنه من توخماری میمونم .تودوران نامزدی که اصلا بخار نداشت .شاید امشب اقلا خودی نشون بده .مادلمون آب شد!!!

من ازشد ت تعجب داشتم شاخ درمی آوردم درحالیکه محمد ریسه رفته بود .محمد ابتدا ازحرفهای آن نوعروس خنده اش گرفته بود بعد ازقیافه متعجب وبهت زده ما .

محمدبعدازاینکه حسابی خندید گفت :حسین چیه ،کف کردی ؟

گفتم :محمد باورم نمیشه دخترهای این دوره زمونه اینقدر پرروشده باشند .من هم ازحرفهای دختره شگفت زده شدم هم ازبی تفاوتی داماد .

محمد گفت :تو اگرجای داماد بودی چیکار می کردی ؟

گفتم :من اصلا از زن ها ودخترهای بی چاک ودهن ولات منش خوشم نمیاد .من اگر جای داماد بودم قید خرج هایی رو که برای عروسی کرده بودم می زدم ودختره رو بالگد پرت می کردم پایین !!!

وامااین معجون خوردن های شبانه کار دست ما داده بود و تمنای جنسی را درمن تشدید می کرد ومن هم برای سرکوب این تمایلات دست به کارهای نه چندان معقول می زدم .مثلا شنیده بودم توی سربازخانه ها برای انکه تمایلات جنسی سربازان را تضعیف کنند داخل غذای آنها کافور می ریزند .من هم به مامور تدارکات اداره مان سپرده ام برای من کافور بخرد .هرروز توی چای وهرچه که میخوردم کافور می ریختم که بوی بد آن همکاران را اذیت می کرد چراکه بوی کافور آنها را یادغسالخانه ومرده شورخانه می انداخت .

همان مامورتدارکات مان روزی بمن گفت :توکه اخه نه اهل دختربازی هستی نه خانم بازی مگه مرض داری که شب ها معجون میخوری که روزها با کافور اون رو خنثی کنی .؟!!!!

واما بمروربین دوستانم درمحل کار وبچه های محله پیوند برقرار کردم .چراکه یکی از بچه های اداره ویدیو داشت وازانجا که درآن زمان کمترکسی می توانست این دستگاه گرانقیمت را بخرد .ماسعی می کردیم فرصتی فراهم آوریم تا بتوانیم چندین فیلم درخلوت مجردی خود تماشا کنیم .

گهگاهی که مادرم با پروین به خانه خاله ام در دماوند می رفتند من فرصت راغنیمت شمرده از آن دوستی که ویدیو داشت ونامش علی –ک بود میخواستم دستگاهش را به خانه مابیاورد .بعد بچه های محله ودوستان محل کار را دعوت کرده واز شب تاصبح به تماشای فیلم می نشستیم .چون تعدادمان زیاد بود تاصبح فقط سه چهارکیلو پوست تخمه ویک سطل پر ته سیگار در سطل های زباله جمع می شد .

ازاین شب ها هم دوخاطره دارم

یکی از این شب ها درمیان فیلم ها یک فیلم ترسناک دیدیم که مربوط به دانشجویی می شد که توی نوشابه های رفقایش اسید می ریخت وانها می خوردند بعد فیلم صحنه شکافته شدن شکم انها وبیرون زدن دل وروده کسانی که این نوشابه را می خوردند بصورت دلخراش نشان می داد .یکی ازدوستان محل کار که نامش مجید-ش بودازدیدن این صحنه های دلخراش لذت می برد ومرتب فیلم را به عقب می برد وتماشامی کرد .انشب انها درخانه ما خوابیدند ومن هرموقع نصف شب ازخواب بر می خاستم می دیدم مجید دارد این صحنه دلخراش را تماش می کند .

یک شب دیگر درمیان فیلمها به تماشای فیلمی نشستیم که یک سکانس سکسی داشت ودراین قسمت ازفیلم دختری درون آشپزخانه می رفت وشروع به درآوردن لباسهایش می کرد وکاملا عریان می شد .این صحنه برای بچه ها که چه دردنیای واقعی !!!وچه دردنیای فیلم زیاد دیده بودند عادی بود ولی برای من که اساسا دراین حیطه ندید بدید بودم بسیار تازگی داشت برای همین این بار من بودم که مرتب فیلم را عقب برده واین صحنه سکسی عریان شدن دخترمربوطه را می دیدم .بچه ها ابتدا خنده شان گرفت .محمدکیا گفت :بلاخره حسین رو راه انداختیم .بابا حسین آب نمی دید وگرنه شناگرماهریه !!!!

بعد که صدای بچه ها درآمد ازما خواهش کردند که اجازه دهیم بقیه فیلم راببینند بعد ما بیاوریم صحنه موردنظر را تماشاکنیم .ما هم قبول کردیم وبعداز اتمام فیلم ان را به عقب پرده ومشغول تماشای صحنه مورد علاقه مان شدیم .دیدن این صحنه وپافشاری من برای تماشای چندین باره ان خیلی به نفع من تمام شد .چراکه هربار که بچه ها به خانه ما می امدند درخانه می خوابیدند وصبح زحمت گرفتن نان وتهیه صبحانه به گردن من می افتاد .ولی وقتی آنشب من مکررا به تماشای این صحنه پرداختم .بچه ها بخاطر توجه بیش از حدمن براین صحنه سکسی بیم آن را داشتند که اگر بخواهند شب انجا بخوابند ما تحت تاثیر فیلم سراغ آنها برویم ودرخواست های غیراخلاقی ونامعقول از آنها بنمائیم !!!

ازاینرو چون احساس امنیت نمی کردند هرکدام به بهانه ای  جیم شدند تا از آسیب های احتمالی وخطراتی که ممکن بود ازناحیه ما متوجه آنان باشد رهایی یابند !!!!

واما درپایان حال که صحبت ویدیو ودختربازی بمیان آمد ذکر دوخاطره از اتفاقاتی که دراین رابطه برای دوستانم اتفاق افتاد خالی از لطف نیست .

همانطورکه گفتم آن موقع ویدیو یک وسیله لوکس بشمارمی آمد که کمترکسی ازاین وسیله بهره مند بود .ازاینروهرموقع مناسبت یا میمانی بودافرادفامیل ترجیع می دادند به خانه آن فامیلی که ویدیو دارد بروند وبادیدن شوهای قبل ازانقلاب وبعداز آن تجدیددیداری باخاطره های گمشده شان داشته باشند .

یکروزدیم رفیقم علی –ک یعنی همانی که درجمع دوستانه ماصاحب ویدیو بود غمین وماتم گرفته است

گفتم :علی چی شده ؟

گفت :هیچی دیروز اتفاقی افتاد که آبرو وحیثیت من جلوی اهل فامیل رفت

گفتم :چطورمگه ؟

گفت :دیروز مسابقه استقلال با پرسپولیس بود ومن هم که طرفدار پرسپولیس هستم برای دیدن مسابقه به استادیوم رفتم .درغیاب من تعداد زیادی از افراد فامیل بصورت خانوادگی خانه ما می ایند واز پدرومادرم میخواهند که ویدیو را روشن کنند تا انها هم لذتی برده باشند .

گفتم :خب گفت :هیچی .من تمام فیلمهایم را به یکی از دوستام قرض داده بودم بجزیک فیلم که اون فیلم هم یک فیلم سوپر(کاملا سکسی )بود که اون رو توی جای امنی قایم کرده بودم .پدر ومادرم هرچی گشتند فیلمهای مرا پیدا نکردند .بعد اضافه کرد وگقت :برای اینکه مهمانان دست خالی نروند انقدر گشتند تا آن فیلم سکسی مراپیداکردند وازانجا که روی فیلم چیزی ننوشته بودم انها فکرکردند یک فیلم معمولی است و وقتی گذاشتند داخل دستگاه افتضاحی ببارآمد که نگو و نپرس .

گفتم :چرا ؟

گفت :اخه .این یک فیلم سکسی معمولی نبود .خیلی افتضاح بود ازهمان صحنه اول که فیلم شروع می شود یک آلت تناسلی مردانه به سمت تماشگرنشانه می رود !!!

درظاهرخودم را همدرد علی نشان دادم ولی درباطن ازخنده داشتم می ترکیدم .

علی گفت :میخوام چندروزی خونه نرم وتوی ماشین بخوابم .روم نمیشه توی صورت پدرومادر وخواه وبرادرهام نگاه کنم .

واما خاطره دیگرم مربوط به یکی از دوستان محل کار است بنام مسعود –ش .

مسعودبچه بامعرفتی واحساسی وباحالی بود ولی مثل همه ادمهای احساسی منجمله خودم خیلی زود جوش می اورد .مسعود درضمن ازآن دختربازهای قهار بود که خیلی راحت دخترها را تور می زد .یکروزدیدم مسعودهم درمحل کار غمزده است و درحایکه پشت سرهم سیگار می کشد فکرش بشدت مشغول ورنگ ورویش پریده است .قبل از اینکه من سراغ مسعود برو ،خودش نزد من آمد وگفت :حسین !خونه تون خالیه .من دوسه شب بیام خونه شما بخوابم

گفتم :نه .مادر وخواهرم هستند .چطورمگه ؟

گفت :دوسه رور پیش یک اتفاق ناجوری برای من افتاد

گفتم :چی شده ؟

گفت :سه روز پیش یک دختره رو تور زدم .منتهی برای سکس کردن جایی نداشتیم .من پیش خودم فکر کردم انباری خانه مان بهترین جا برای این کار است .چون سال دوازده ماه افراد خانواده ام به آن جا سر نمی زدند .

گفتم :خب ؟

گفت :دختره رو بردم اونجا درب را هم از پشت بستم .تازه لخت شده بودیم واماده اجرای عملیات بودیم !که دیدیم کسی کلید انداخت .گفت به سرعت شروع کردیم لیاسهایمان را پوشیدن .ودرادامه افزود :درپوشیدن لباس ها انقدر دستپاچگی وعجله به خرج دادیم که دختره اشتباهی شورت من رو پوشید .من هم اشتباهی شورت دختره رو پوشیدم !!!

گفتم :بعد چی شد

گفت :هیچی !انکس که کلیدانداخته بود پدر پیرم بود و وقتی مارا درآن وضعیت دید انقدر ناراحت شد که الان دوسه روزه ازخونه میزنه بیرون واخرشب ها ناراحت میاد خونه

گفتم :اخی .عوض اینکه توخجالت بکشی .طفلک بابات خجالت کشید

گفت :اره

گفتم :نگران نباش بعدازچندروزفراموش می کند فقط خداکند این ماجرا را به مادرت و خواهرهات وبرادرهات لو نداده باشد .

اینها گوشه ای ازیادگارهای دوران جوانی مابود .دورانی که دیگربازنخواهد گشت وچقدرزوددیرشد!ونسل سوخته زمانه ما چه تلخ وناعادلانه دربازی روزگار یا به استقبال جوانمرگی رفت ویا اینکه زود پیرشد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 23:48  توسط   | 

سلام

 

لطف شما مقاومت مرا درهم شکست .حتی اگرمحکوم به سست عنصری وبی اراده بودن بشوم به حرمت محبت های بزرگوارانه شما بازمی گردم .ازدوست چیزی را دریغ نمی داریم وبه لطف دوست می نازیم

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 18:37  توسط   | 

 

 

کلام آخر

 

روزی که وارد دنیای مجازی شدم فکر می کردم این دنیای پرزرق وبرق، آلودگی ها ،کژمداری ها و خباثت های ننگ الود ی که دنیای واقعی را به پلشتی آلوده ساخته است ندارد .

افسوس اشتباه می کردم

دراینجا جواب صداقت نیرنگ است جواب همدلی ازپشت خنجرزدن است وبهای همدردی تزویر و دورویی  است .

از زخم هایی که دراین حیطه نصیبم شد هم خیلی رنجیدم وهم اینکه خیلی فهمیدم .

بازهم دراینجا دوستی باهرکه کردم خصم مادر زاد شد

بازهم دراینجا ساده دلی ما در مقابل دل سیاهی دیگران رنگ باخت .

تاعینک خوشبینی را به چشم داریم جز زخم ونیرنگ وخباثت نصیب مان چیز دیگری نیست .ازاین عرصه بیرون می کشیم رخت خویش را

این مدینه پیشکش امتانش باد .همان هایی که به نیت همه چیز به این وادی امدند جز به نیت خیرخواهی .

وعجبا که گشتند وهمپالگی های خود را پیدا کردند انچنان که مگس تعفن را می یابد وگودال آب گندیده را پیدا می کند .ودراین میان چه جالب بودکه فاسق ها هم گشتند وفاحشه هارایافتند. 

مطرودین وآبروباختگان دنیای واقعی درصدداثبات خویش دراینجابرآمدند وطبق معمول مدعی چیزهایی شدند که از آن عاری اند وبی بهره .

پایان کار وبلاگ خاطرات وخطرات را دراینجا اعلام می کنم .

ازکسانی که همدم رذل ها نبودند و همیار من بودند صمیمانه تشکر می کنم .

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 20:8  توسط   | 

گزارش یک زندگی (قسمت نود و دو )

 

 

غرور وغیرت کاذب

منشاء رفتار ناجوانمردانه من !

 

مقدمه :

در نیمه دوم سال 67 همزمان با اشتغال به کارم درشرکت به افسردگی دچار شدم .چرا که دیدم تمام آرزوهای من برباد رفت .تلاش هایم برای خروج ازکشور ومهاجرت ناکام ماند . از فرصت ورود به دانشگاه محروم شده بودم .درتلاش هایم برای یافتن دوست دختری که بامن همدلی کند تا بعد به همسری من درآید شکست خورده بودم و همین ناکامی ها از من شخصیتی منزوی ،افسرده ودرعین حال تهاجم گر وپرخاشگر ساخته بود .این بود که به دلایل مختلف باافراد درگیر می شدم و سرهرچیزی کتک کاری راه می انداختم .عصرها که ازمحل کار می امدم خودم را دراطاقم زندانی می کردم وگاه درخلوت خودم می گریستم .مادرم که متوجه انزوای من شده بود دست به دامن بچه های محل شده بود تامرا به جمع خودشان بکشانند وازتنهایی دربیاورند .ولی بعدها که پیامدهای این قاطی شدن با بچه های محله را دید از کار وتوصیه اش پشیمان شد !!!

این شخصیت مهاجم ونزاع طلب من گاه ماجراهای مضحکی بوجود می آورد ومن چون اعصاب سالمی نداشتم وازطرفی غرورجوانی وجودم را فرا گرفته بود رفتارهای پرخطری ! ازخود بروز می دادم .فی المثل یکروزبا موتورگازی قراضه ام داشتم راهی محل کار می شدم یک پیکانی امد مرتب پشت سرمن بوق زد بعد سرش راازماشین بیرون آورد وبد وبیراه گفت .من به او راه دادم ولی بعد با موتورتعقیبش کردم وسرچهارراه گیرش انداختم وبایک پیچ گوشتی به او حمله ورشدم او برای درامان ماندن ازضربات من شیشه اتومبیلش را بالا کشید وزنش که بغل دستش نشسته بود داد وهوار راه انداخت وجیغ های همسرش باعث شد من بی خیال ماجرا شوم .

یکروز هم در خیابان پیروزی داشتم باموتورم می رفتم که دیدم یک راننده سرویس ارتش پشت من بوق می زند .وقتی من کنار می رفتم دوباره پشت من قرار می گرفت بوق می زد .تعجب کردم باخودم گفتم این از من میخواست برم کنار بهش راه بدم من هم رفتم چرا داره اذیت می کنه .دوباره باعصبانیت پیچ گوشتی را ازبغل موتور درآوردم وتوقف کردم تا با او گلاویز شوم .راننده سرویس هم بغل ما ایستاد وشاسی درب اتوبوس را زد .تا درب اتوبوس بازشد من رو کردم به او گفتم :

- مادرفلان .بیاپایین ببینم حرف حسابت چیه

راننده گفت :هیچی اقا !.اگرهمش دنبال شما افتادم بوق می زدم میخواستم بهتون بگم کیفتون داره از پشت موتورتون می افته ولی شما متوجه نمیشدین !

باشنیدن حرف راننده انقدرازبابت فحش رکیکی که به اودادم پشیمان شدم که ازفرط خجالت میخواستم زمین دهن بازکند تا من فرو بروم !!.یکبارهم خیابان را درمسیرخلاف طی می کردم تا اینکه یک تاکسی نگه داشت ومسافری از آن پیاده شدو من هم نتوانستم موتورراکنترل کنم وبااوبرخوردکردم و هردوی ما زمین خوردیم من توی باغچه خیابان افتادم او هم توی جوی اب افتاد .

ازجایم بلندشدم و گفتم :آخه مادرسگ !اینجا جای پیاده شدن از ماشینه ؟!!!!!

مسافربیچاره که جوانی سی وپنج ساله بود گفت :دست شمادردنکنه .تازه یک چیزی هم بدهکارشدیم شما خلاف جهت امدی بمن زدی .

باخودم گفتم راست میگه بنده خدا !.نگاه کردم دیدم شلوار لی اش تا زانو پاره شده .گفتم ببخشید شلوارتون پاره شد .بنده خدا گفت :نه .من نگران بودم شما طوری تان شده باشد .شلوار من مهم نیست .من هم ازاو معذرت خواهی کردم وراهی خانه شدم . این شخصیت افسرده وپرخاشگر من باعث شده بود مادرم مشکوک شود واحساس کندشاید من معتاد شده باشم از اینرو دورازچشم من جیب های مرا می گشت وهرموقع درجیبم چاقو می یافت می گرفت قایم می کرد .

یکوزبمن گفت :حسین !تو که اعصاب نداری .چرا توی جیبت چاقو میگذاری

گفتم :توی این مملکت هردمبیل هرکسی حق خودش رو خودش باید بگیره .من برای دفاع ازخودم چاقو جیبم میگذارم نه برای حمله به دیگران .

ازطرفی دیگر پروین درتابستان همانسال موفق شد ازبستر برخیزد و ازانجا که متارکه کرده بود ودرخانه تنها بود برای خودش دریک تولیدی وبعدهم یک داروخانه کارپیداکرده بود وباان کمر آسیب دیده اش سرکارمی رفت وازطرفی دیگراحساس میکرد چون جلیل اوراطلاق داده درمیان همسن وسالانش ودوستان همدوره ای وهمکلاسی اش درکوچه که همه صاحب شوهربودند سرشکسته شده است .و وقتی فهمید جلیل ازدواج کرده بیشتر احساساتش جریحه دارشد وغصه خورد

اصل ماجرا

یکوز از روزهای پاییز سال 67 بود که من حسابی دلم گرفته بود برای اینکه روحیه ام عوض شود به خیابان رفتم وشروع به گردش درخیابنها وقدم زدن نمودم .میخواستم انقدر خودم را خسته کنم تا شب بدون فکر وخیال بخوابم .

ساعت 8 شب بود که به خانه رسیدم .کلیدرا انداختم ووارد خانه شدم .قبل از انکه به طبقه دوم یعنی طبقه اختصاصی خودم بروم ،دیدم پروین ازمحل کارش آمده ودارد با مادرم صحبت می کند .فالگوش وایسادم ببینم چه می گویند .

ازمحتوای صحبت پروین فهمیدم با پسری دوست شده وبا ان پسر به گردش رفته واز انجا که ان موقع کافی شاپ واینطورچیزها نبوده است با دوست پسرش به یک بستنی فروشی رفته اند وبستنی خورده اند .

مادرم اورا موردشماتت قرار می داد که :چرا دنبال کسی رفتی که نمی شناختیش .اگرپسره یک بلایی به سرت می آورد چی ؟

پروین گفت :نه .پسرخیلی مودبی بود .انقدر محجوب بود که خجالت میکشیدحرف بزنه .حتی روش نمی شد تو صورت من نگاه کنه وهمش ازخجالت سرخ می شد .من هم دیدم جوون پاکی هست ازش شماره تلفن وادرس خونه شون رو گرفتم .اون هم ادرس خونه ماروگرفت وگفت اگر روحیه مان بهم خورد باهم ازدواج می کنیم

مادرم گفت :تو با این مریضی ات چه طوری میخواهی دوباره زندگی کنی .تواگر اهل زندگی بودی که جلیل توروطلاق نمیداد .

پروین هم گفت :اتفاقا مخصوصا با این پسره رفیق شدم که حتی بامن اگر ازدواج هم نکرد برای دیدن من اینجا بیاد تا چشم جلیل کورشه !فکرنکنه اگر منو طلاق داد کس دیگه ای بمن نیگاه نمی کنه .

دیگرنتوانستم طاقت بیاورم .دریک حرکت غافلگیرانه با لگد درب اطاق را باز کردم و غضبناک بطرف پروین رفتم .پروین هراسناک خودش را عقب کشید وبه دیوار چسبید .فهمید من حرفهای اورا شنیدم .

دستم را بسوی پروین بردم وگفتم :تا نزدم بیچاره ات نکردم شماره تلفن پسره وادرس خونه شون روبده .امشب هم تورومیکشم هم پسره رو !

پروین وحشتزده گفت :دروغ گفتم .داشتم بامامان شوخی می کردم .

اصلا متوجه رفتار خود نبودم .هنوز حرف پروین تمام نشده بود که با لگد محکم توی صورتش زدم .طوری که دریک چشم به هم زدن صورت پروین غرق خون شد .درهمین حال کمربند را از کمرم باز کردم وگفتم تابیشترنزدمت ادرس خونه پسره و تلفنش روبده .پروین هم بقول امروزی ها تریپ معرفت زده بود وهرچه که کتک میخورد طرف را لو نمیداد .مادرم که گاها دعواهای مرا باجلیل وغیره دیده بود و می دانست دراینطورمواقع قدرت مهار مرا ندارد فوری خودش را به کوچه رساند تا ازهمسایه ها کمک بخواهد .کمی بعد دیدم همسایه بغلی ما کبری خانم که مادر دوست نازنین من تورج بود وارد شد .کبری خانم زن مهربانی بود و خیلی به ما ومخصوصا من محبت داشت ومرا مثل پس خودش دوست می داشت .کبری خانم آمد دست مرا گرفت وبه بیرون کشاند .سعی کرد با حرفهایش مرا ارام سازد .

گفت :مادرجان !این کارها چیه !اولا اینکه پروین دیگه دخترنیست زن بیوه هستش وخودت هم میدونی اختیار زن بیوه دست خودشه .توهم بهترازهمه ما میدونی پروین چقدرپاک ونجیبه .روی نجابت اون همه توی محل قسم میخورند .خب حالا اون ازکینه جلیل رفته بایک پسردوست شده .اخه مادرجان کاری نکردند .طفلک رفت باپسره یک بستنی خورد توباید بزنی اینطورخونین ومالینش کنی .خدا رو خوش میاد .بعدهم پروین هزارماشاءالله خوشگله .یک همچین دخترخوشگلی که نمیتونه تاآخر عمر مجرد بمونه

درهمین گیرودار مادرم برای داداشم حسن اقا زنگ زد تا خود را برساند وکبری خانم هم سعی می کرد منو اروم کنه . کبری خانم رفت پیش پروین و اومد بمن گفت :مادرجان .اگر می بینی پروین ادرس پسره رونمیده .بیشتر نگران توهست تاپسره .میگه من میترسم این وسط بلایی سرحسین مون بیاد .ببین این طفلک با اینکه اینطورسخت ازتوکتک خورده بازهم دلواپس توهست .اخه خداروخوش میاد .چرااین کار رو کردی .

گفتم :من این حرفها حالیم نیست .من غیرت دارم !!!!.یا ادرس پسره رو بده یا من امشب یاخودم رومیکشم یا پروین رو

وباعصبانیت به طرف اشپزخانه رفتم وسیگاری روشن کردم وحنب ابگرمکن ایستادم .درهمین موقع بود که برادرم حسن آقا وارد شد .حسن آقا ازانجا که معلم بود شخصیت مصالحه جو وارامی داشت .اصلا اهل دعوانبود .حتی دانش اموزان خودش راهم دربدترین شرایط نمی زد .حتی بچه های خودش راهم نمیزد . یادمه درقبل ازانقلاب که یک پسره مزاحم پروین شده بود ودنبال پروین راه افتاده بود وپروین موضوع را باحسن اقا درمیان گذاشته بود .من توقع داشتم حسن اقا برود ان جوانک مزاحم را کتک بزند ولی اورفت جوان مربوطه را نصیحت کرد وبا او رفیق شد تا جاییکه معلم خصوصی اوگردید .ولی علی رغم این روحیه حسن اقا آنشب روی من دست بلند کرد .

وقتی وارد خانه شد بسراغ پروین رفت .وقتی اوضاع درب وداغون پروین رو دید با عصبانیت به سراغ من درآشپزخانه آمد . امد رودرروی من قرار گرفت وچشم درچشم من انداخت وگفت :حسین چرا پروین رو زدی ؟

گفتم :دلم خواست

بدون معطلی سیلی محکمی به گوشم نوخت . این سیلی او هم مرا تعجب زده کرد هم خوشحال شدم وقند توی دلم اب شد .این سیلی خیلی بهم مزه داد .چون از سیزده سالگی که یتیم شده بودم .اگر کسی دست نوازش به سرم نکشیده بود حداقل یکی بود توی گوشم بزند تامن احساس کنم من هم تکیه گاه دارم .من هم بزرگتری دارم که توی گوشم بزند .درحالی که چشمانم از این رنج بی کس بودن ازاشک خیس شده بود با اینحال برگشتم به برادرم گفتم :حسن اقا !نگذار پرده احترام میان من وتو ازبین بره

حسن اقا هم بی معطلی سیلی دیگری این بار به سمت چپ صورتم زد طوری که سرم به ابگرمکن خورد

گفتم :حسن اقا همین !

گفت :همین .فکرکردی هرغلطی خواستی میتونی بکنی .چرا پروین رواینطوربابیرحمی زدی

گفتم :اگر اسم پسره رو نگه بازهم میزنمش

درنهایت ناباوری دیدم حسن آقا یقه مرا گرفت وبعد ول کرد با انگشت توی صورت من تهدیدوار گفت :گه میخوری .بخدا دست به پروین بزنی تیکه تیکه ات میکنم .هرچی میکشیم از دست تو میکشیم . اگر ما اون موقع می گفتیم جلیل پروین رو طلاق نده بره یک زن دیگه بگیره .فکراین روزها روکرده بودیم .اقلا دوتا پیراهن ازتو بیشتر پاره کردیم .توسماجت می کردی می گفتی من غرورم اجازه نمیده جلیل سرخواهرم هووبیاره .بفرما حالا غرورتو اجازه میده خواهرت دوست پسر بگیره .خودت مقصری .خودت کردی .حالا ناراحتی که چرا پروین دوست پسر گرفته

مغبون وناراحت از آشپزخانه بیرون آمدم .کنترلی برحرکات خود نداشتم درچشم به هم زدنی به طبقه بالا رفتم وچاقویی درجیبم گذاشتم وپایین امدم وبه سمت حیاط راه افتادم .بدون هدف داشتم ازخانه می زدم بیرون .نمی دانم شصت حسن اقا ازکجا خبردارشد که من چاقو برداشتم بدنبال من امد و وقتی من داخل حیاط بودم درحالیکه دستانش درجیبش بودازپشت سرم صدایش را شنیدم که میگفت  :

- حسین داری میری ؟خیلی خب .پس این حرفهای من هم بشنو .اون موقع ها که تو مدرسه شلوغ می کردی و ماها رو میخواستن یاوقتی من میرفتم برات نمره بگیرم .معلم های تو میگفتن این که بچه باسوادیه .مقاله ها وانشاهای قشنگ می نویسه حرفهای قشنگ میزنه .پس چرا شلوغ میکنه ؟.من سرمو با افتخاربالا می گرفتم می گفتم داداشم کتابخون هست .داداشم نویسنده هست .داداشم بچه باسوادیه .نگاه به شیطونی هاش و درس نخوندن هاش نکنید داداشم بچه عاطفی و دلرحمی هست .به همه کس وهمه چیزمحبت داره .

ولی ازاین ببعد اینو نمیگم.بعد همانطورکه بغض درصدایش بود با طعنه تلخی گفت : چرا معطلی .برو .بروبزن جوون مردم روبکش .منم ازاین به بعد طوردیگه ای سرم تو مردم بالا میگیرم .میگم من افتخار می کنم که داداشم بزن بهادر هست .افتخارمی کنم که داداشم چاقوکش هست .افتخارمی کنم که داداشم لات هست و دست بزن داره ومثل اب خوردن ادم میکشه .بروبزن بکش چرامعطلی .منتهی این فکر رو هم بکن اگر زدی جوون مردم روکشتی وبعد توروگرفتن اعدام کردند ما فردا با چه رویی برات ختم بگیریم .باچه رویی بیام تومجلس ختم تو وایسیم .

کنایه ها دردناک برادرم که ان را با بغض توام ساخته بود زانوهای مرا سست ولرزان کرد .درحالیکه نتوانستم اشکهای خودم را پنهان کنم بطرف خانه بازگشتم به طبقه بالا رفتم و درب اطاقم را بستم وباتمام وجود شروع به گریستن نمودم .

فردای انروز دیگر اوضاع روال عادی خود را گرفت .پروین ارتباطش را بادوست پسرش قطع کرد و من هم به مروربا او آشتی نمودم .

موخره :

دوسال پیش که پروین را غسل داده وداشتیم به خاک می سپردیم .قبل از قرار دادن او درون قبر روی اوراگشودیم تا اخرین وداع را با او بنماییم . وقتی بصورت پروین نگریستم تمام خاطراتی که از کودکی باهم داشتیم مانند نوارفیلم ازجلوی چشمانم می گذشت .از ان سالهایی که من چهار –پنج ساله بودم وپروین به مدرسه میرفت و هروقت پول توجیبی میگرفت بجای اینکه برای خودش چیزی بخرد برای من اسباب بازی وتنقلات می خرید و می اورد تا سالهایی که وقتی ستاره سینما می خریدم فقط به اونشان می دادم به یادم می امد . ووقتی خاطره شوم ان کتک بیرحمانه یادم آمد سیل اشکهایم شتاب بیشتری گرفت و روی صورت پروین می ریخت .میخواستم به تلافی ان کتکی که اورا زدم صورتش راببوسم .ولی دیدم همه نگاهها بمن دوخته شده و همه روی من زوم کرده اند .این بود که رویم نشد صورت اوراببوسم تا از او حلالیت به طلبم وحسرت آن به دلم ماند .فقط پروین اشک های من روی صورتش رابیادگار از من به داخل گور برد .

بعد که باخود اندیشیدم دیدم رفتار اول من ناشی از برداشت غلط ازمفهوم غیرت ورفتار دوم من که پروین را نبوسیدم ناشی از غرورکاذب مردانه ام بود .وبخاطراینکه بابوسه برادرانه با پروین وداع نکرده بودم هیچگاه خودم را نبخشیدم .چون من ازپدرم گرفته تاخواهر وخواهر زاده هایم وحتی داداشم حسن اقا را که جندسال قبل ازپروین ازطریق تصادف مرحوم شده بود موقع قراردادن در دل خاک دروداع آخربوسیده بودم ولی ای کاش پروین راهم بوسیده بودم  تا جبران آن شب شوم را کرده بودم .پروین دراواخرعمرش محبت زیادی بمن پیداکرده بود ولی من بخاطر غرور بیجایم چقدر کم لطف بودم .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 19:6  توسط   | 

 

گزارش یک زندگی (قسمت نود ویک )

 

 

افتضاحی که درمحل کار بوجودآوردم !!!

 

من از کودکی علی رغم علاقه ام به ادبیات وعلوم انسانی با علوم تجربی وکاربردی بسیار مشکل داشتم مخصوصا با ریاضیات وآمار .بیشترسال های تحصیل در دوره راهنمایی ودبیرستان را دراین دروس تجدید می آوردم وآخرالامر بااستفاده از قانون "تک ماده "قبول می شدم .

دردوره راهنمایی ودبیرستان همیشه این سئوالات در ذهنم مطرح بود که اخر این محاسبات ومعادلات به چه درد ما می خورد ؟فی المثل فردا که بزرگ شدیم وصاحب زن وبچه شدیم ،اگر با زنمان دعوایمان شد اون موقع چگونه می توانیم با استفاده ازجدول اعداد متناوب یا جذر ولگاریتم ورادیکال به اختلافات زناشویی خاتمه دهیم !!!!

برای همین ریاضیات ورشته های مرتبط به آن را علومی صرفا انتزاعی وغیرکاربردی وبقول امروزی ها "سرکاری "می دانستم وهمیشه براین عقیده بودم که این علوم را کسانی برای اینکه خودی نشان بدهند و دکانی بازکنند ولقمه نانی دربیاورند ،اختراع کرده اند !!!

وازقضای روزگار یکی از شوربختی های ما درزندگی همین بوده که از هرچی بدمان می آمد سرمان آمده است .بجای مشاغل موردعلاقه درمشاغلی مشغول بکارشدیم که ارتباط تنگاتنگی با ریاضیات وآمار داشته ودارند .ابتدا کارمند حسابداری شرکت تهیه وتوزیع کالا شدیم بعدهم کارمند بانک !!!

واما همانطورکه درخاطره پیشین گفتم درشهریورماه سال 1367 با پارتی بازی یکی از اقوام درقسمت حسابداری یک موسسه نیمه دولتی بنام "شرکت تهیه وتوزیع کالا "مشغول بکار شدیم . کاراین شرکت همانطورکه گفتم توزیع کلیدوپریز وسایروسایل ساختمانی به قیمت دولتی وبسیارزیرقیمت بازار بود .بعدها به مزدوجین هم یخچال وتلویزیون وفرش به قیمت مناسب ارائه می کرد .

وقتی من درقسمت حسابداری مشغول بکار شدم کارم این بود که از روی فاکتورهای اجناس یک خلاصه فروش کامل تهیه می کردم وبعد آن رابرای سند زدن دراختیار مسئولین بالاتر می گذاشتم .

فی المثل من مجموع اجناس 100 فاکتور را باریز کالاها وریز قیمت آنها وارد می ساختم وبعداز جمع بستن تحویل می دادم .منتهی چون اصلا کار ریاضی وحسابداری را جدی نمی گرفتم این کار را عبث می دانستم وپیش خودم می گفتم این کار هم یک کار بیهوده است .چه نیازی به فاکتورزدن وسندزدن .جنس فروخته شده معلوم است و پول بدست امده هم معلوم !!!.این کارها دیگرمسخره بازی است . فکرمی کردم این موسئسه هم مانند یک بقالی است که بدون اتکا به حسابداری هم می توان فهمید چقدر جنس فروخته وچقدر جنس برایش باقی مانده و چقدرسودیازیان کرده است .!

همین نگاه ساده لوحانه ما باعث شد درتنظیم خلاصه های فروش انچنان افتضاحیی ببار بیاوریم که اگر رییس حسابداری با آشنای ما رودرواسی نداشت صددرصد مرا اخراج کرده بود .

خب حالا توضیح میدهم که من چیکار می کردم .من تک تک فاکتورها را با ریزکالاها و ریزقیمت ها وارد برگه خلاصه فروش می کردم .دراخر وقتی جمع می بستم باید جمع کل مبلغ با جمع مبلغ اجناس فروش رفتهبرابر می بود و می خواند.اگر نمی خواوکم وزیاد داشت واختلاف داشت معلوم بود مادرثبت کالاهای فاکتوریافاکتورهایی اشتباه کردیم .مثلا کالایی را ازقلم انداختیم یا قیمت کالایی را اشتباه وارد کردیم باید می رفتیم ازستون اول یکی یکی فاکتورها را کنترل می کردیم واشتباه خودمان را اصلاح می کردیم وبعداز تصحیح حساب آن را تحویل می دادیم .من که این کارها را عبث می دانستم وقتی اختلاف می آوردیم بجای انکه بگردیم ببینیم کجا اشتباه کردیم بادستکاری درتعداد اجناس وکم کردن یا اضافه کردن هزینه انبارداری اختلاف را موقتا می پوشاندیم !!!

رییس حسابداری ما ازسرعت مادر خلاصه نویسی تعجب کرده بود وبرایش عجیب بود که ماکه تجربه کار حسابداری نداشته ایم چگونه اینطورباسرعت فاکتورها را خلاصه می کنیم و حساب هایمان درجا میخواند !!!

حالا من چیکار می کردم .مثلا وقتی می دیدم جمع خلاصه دوازده هزارتومان اختلاف دارد وکم دارد بجای اینکه بروم اشتباه خودم را پیدا کنم، نگاه می کردم ببینم می توانم توی کدوم یک از اجناس این اختلاف را بچپانم !!وبقول امروزی ها بصورت تخمی –تخیلی حل کنم .بعد می دیدم مثلا قیمت سینگ ظرفشویی پنجهزار وپانصدتومان است .می امدیم 2عدد سینگ ظرفشویی به سینگ های فروخته شده اضافه می کردیم !وهزارتومان باقیمانده را جزو هزینه انبارداری منظور می کردیم وبا این ابتکار متقلبانه اختلاف حساب را ازبین می بردیسربقیه کالاها هم همین بلا را می آوردیم !

رییس مان هم مرتب ازسرعت کار ما تعریف می کرد تا اینکه پایان ماه فرارسید وحسابداری باید عملکرد وتراز ماهیانه را تنظیم می کرد وتحویل مدیرعامل شرکت می داد .وقتی ترازنامه وفروش ماهیانه تنظیم شد برای کنترل تعداد کالاهای فروش رفته وکالاهای موجود درانبار که دراصطلاح حسابداری به آن "انبارگردانی "می گویند به انبارشرکت رفتند که چشمتان روزبعد نبیند سراغ شمارش هرکالایی می رفتند میخواستند از فرط تعجب شاخ دربیاورند .مثلا موجودی سینگ ظرفشویی انبار ششصدوپنجاه تا بوده ولی امارحسابداری نشان می داد هشتصدو پنجاه تا سینگ از انبار خارج شده است!!! یعنی دویست تا بیشتراز تعداد موجود .یا مثلا می دیدند موجودی گوشی تلفن نهصدتا بوده ولی امارحسابداری نشان میدهد هزار وسیصدتا تلفن بفروش رفته است!!! .طبیعی بود که بیچاره ها مغزشان قفل کند .چراکه هیچ چیز نه تنها با هیچ چیز نمی خواند بلکه هیچ چیز هم با عقل جوردرنمی آمد .

رییس حسابداری مان که با مدیرعامل شرکت خیلی رودرواسی داشت مغموم و نگران به حسابداری برگشت تابررسی کند کار از کجا گره خورده است !.این بود که به بررسی خلاصه فروش هایی که کارمندان تنظیم کردند پرداخت و وقتی یکی از خلاصه فروش های مراکنترل کرد کم بود شاخ دربیاورد .این بودکه فهمید لطمه اساسی را از کجاخورده .دستورداد تمام خلاصه فروش ها را که من تنظیم کرده ام دربیاورند واز اول تنظیم کنند .

رییس حسابداری مان موضوع را به مدیرعامل گفت .مدیرعامل هم گفت دوروز بهتون وقت میدم حسابها رواصلاح کنید .بچه های حسابداری می گفتند آسایش آنقدرناجور خراب کرده که حسابداران خبره لندن هم بیایند نمی توانند دوروزه این حسابها را درست کنند .

بعد رییس حسابداری مان که نامش "ده مشکی بود "روبمن کرد وگفت :آخه آقای اسایش مگه ما چه کاربدی درحق توانجام دادیم که این بلا را سرما آوردی ؟

گفتم :بخدا هیچ قصدوغرضی نداشتم .من فکر نمی کردم این کارها حساب وکتاب داره .فکرمی کردم کاغذباذی هست وبرای سرکارگذاشتنه !

اقای دهمشکی گفت :مگه میشه حساب کتابی درکارنباشه .مگه دولت عاشق چشم وآبروی من وتوبوده که ماهارو بیخودی مشغول کنه بهمون حقوق بده

بامزاح گفتم :چه میدونم آقای دهمشکی !من دیدم جنگ تموم شده .گفتم دولت پول نفت رو اضافه آورده !!!یک خرده اش روداره اینجوری خرج میکنه تا اشتغال کاذب درست کنه .شاید فکرمیکرده اشتغال کاذب بهترازبیکاریه

آقای ده مشکی گفت :واقعا اینطورفکر می کردی ؟

گفتم :باورکنید همین بود

باشنیدن حرفهای من پیش مدیرعامل رفت وحرفهای مرابرایش توضیح داد واورامجاب کرد تا از اخراج من صرفنظرکند .ولی مدیرعامل ما ازانجاکه ادمی همانند بیشترمیران آن دوره واین دوره عقده ای وتازه به دوران رسیده بود کینه این کارمرا تا اخر خدمتم درآن موسئسه به دل داشت به بهانه های مختلف زخم زبان می زد و اذیت می کرد ولی جای شکرش باقی بود که انقدرشعورداشت که سه چهارسال بعد که میخواستم از آن شرکت بیرون بیایم واستخدام بانک شوم ازمن حلالیت طلبید وبرای اینکه یک جوری بخاطر رفتارهایش ازمن دلجویی کند تقاضای سه ماه پاداش برای من کرد که آن هم هیئت مدیره شرکت قبول نکرد .

بهرحال بیچاره رییس حسابداری ما یک هفته مرخصی گرفت وتمام فاکتورها وخلاصه های ماراجمع کرد وبه باغی درشهریاربرد تا توانست باکارشبانه روزی افتضاحاتی را که ما ببار آورده بودیم جبران کند .

ازآن ببعد فهمیدم حسابداری وریاضی گرچه علوم موردعلاقه من نیستند اما برای کسانی که به این رشته ها علاقه دارند مباحث جذاب وشیرینی است .

مخصوصا به آمار خیلی علاقمند شدم و درمقالاتی که قبلا درنشریات سینمایی تحت عنوان گزارش اکران می نوشتم به بحث فروش فیلمها .میانگین آنها و بدست آوردن تعداد مخاطبین هرفیلم براساس میانگین فروش فیلمها برایم جذاب بود .خلاصه آنقدر اماربرایم جالب شده بود که یکی از مشتریان پروپاقرص سالنامه های آماری مرکز آمار ایران تبدیل شدم وجوان که بودم از شما چه پنهان لذت تهیه یک خلاصه آماری برایم جذابیت وشیرینی تماشای یک فیلم کاملا سکسی را داشت !!!!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 1:40  توسط   | 

گزارش یک زندگی (قسمت نود )

 

 

عاشقیت وتداوم اعمال ناشیانه ما درعشق بازی !

 

 

گرچه باواقع بینی وتوصیه های عاقبت اندیشانه محمد دست از عشق دختر پیراهن صورتی شستیم ،ولی این مقوله موجب نگردید دست از تلاش های مذبوحانه مان برای رفاقت بادخترها وپیگیری پروژه عاشقیت برداریم .گرچه همیشه جوینده ای بودیم که هیچگاه یابنده نبودیم و هرچه رنج می بردیم به گنج نمی رسیدیم .وبقولی دراین راستا مثل سیاستمداران امروزی بجای اینکه تهدیدات را به فرصت تبدیل کنیم بالعکس فرصت هارا به تهدید مبدل می ساختیم

درشهریورماه۶۷ بود که بواسطه پارتی بازی شوهر یکی از دخترعموهایم درحسابداری یک شرکت نیمه دولتی که وابسته به تعاون صنایع زندانیان کشور و وزارت بازرگانی بود مشغول بکارشدیم .نام شرکت مربوطه "شرکت تهیه وتوزیع کالا "بود و فعالیتش تجاری –تعاونی بود .یعنی به دارندگان جواز ساختمانی وسایل الکترونیکی مانند کلید و پریز و ولامپ ومهتابی وهواکش وسایرلوازم الکترونیکی به قیمت دولتی ارائه می کرد که قیمت آنها بسیار باقیمت بازار آزاد فرق می کرد .بعدها فعالیت این شرکت گسترش یافت ودرکنار ارائه وسایل الکترونیکی به سازندگان ساختمان ها و واحدهای مسکونی روی عقد نامه زوج های جوان به آنها یخچال وتلویزیون به قیمت دولتی عرضه می کرد .

این شرکت درخیابان ناصرخسرو –روبروشمس العماره –انتهای کوچه مروی قرار داشت .قبل از انکه به دسته گلی که دربدواستخدام دراین شرکت به آب دادم  درقسمت بعد اشاره کنم ،لازم است دراین قسمت به برگه زرین دیگری از تلاش های ناکام ما در عاشقیت وبرقراری ارتباط بادختران اشاره کنم .

بعداز استخدام درشرکت عصرها که از محل کار بازمی گشتم بلافاصله به دکه مجله فروشی دوستانم در سرسیمتری می رفتم وبه آنها درفروش روزنامه کمک می کردم . همانطورکه درخاطره پیشین گفتم آن زمان بعلت کمبودکاغذ تیراژروزنامه ها کم بود ومردم برای گرفتن روزنامه های اطلاعات وکیهان که هردو درعصرمنتشر می شدند جلوی دکه های روزنامه فروشی صف می بستند .

برادران خدامی وپدرشان که صاحبان آن دکه بودند همیشه سه چهارتا روزنامه را قایم می کردند تا اگر روزنامه تمام شد ودوستی یا آشنایی امد و روزنامه خواست .چندنسخه ای داشته باشند که به دوستان وآشنایان بدهند .

یکروزبعداز فروش روزنامه آنها چون کار داشتند وازآنجا که من مورد اعتماد شان بودم اداره دکه را بمن واگذار نمودند ورفتند .من هم طبق معمول به فروش مجلات و ادامس وسیگار مشغول بودم تا اینکه دیدم یک دخترچادری تقریبا هیجده ساله بابرادرکوچکش که می امد هشت سال داشته باشد جلوی دکه ظاهرشدند .

 دخترک چادری با نگاهی که مهربانی از آن می بارید روبمن گفت :آقا روزنامه کیهان ندارید ؟

گفتم :نه تموم شده .

نگاه تبسم آمیز دیگری بمن کرد و کمی پشت چشم نازک کرد و گفت :یعنی یکدونه هم نمونده .

بی وجدان با این عشوه های خرکی اش آنچنان مرا خرکرد که ناخوداگاه دست به زیربردم ویکی از روزنامه هایی را که برادران خدامی برای دوستان وآشنایانشان قایم کرده بودند درآورده وتحویل دخترک دادم!!! .دخترک تا دست از زیرچادربیرون آورد تا پول روزنامه را بدهد نگاهم به دست خوش ترکیب وسپید وسراسرسیمین او افتاد که تانزدیک بازو برهنه بودومثل بلورمی درخشید وخیلی بد جور به اهل دل چشمک می زد . پول را گرفتم ودوباره نگاهی به صورتش انداختم .بااینکه موهایش پیدانبود ولی واقعا صورت قشنگی داشت .پیش خودم گفتم از روی چادر که اینقدر خوشگل وطناز است .زیرچادر حتما غوغائیست که ما از آن بی خبریم !

ازفردای آن روز من به برادران خدامی گفتم من دونسخه روزنامه میخوام واز انجا که مجانا کمک آنها بودم مخالفتی نکردند ولی بیچاره نمی دانستند نسخه دوم را برای چی وبرای کی میخواهم !!!تا اینکه روز دوم دخترک آمد و دوباره سئوال کرد روزنامه دارید ؟یکی از برادران خدامی گفت :نه !.من بلافاصله گفتم :چراداریم .بعد روکردم به اووگفتم :این خانم از آشناهای ماست !!!بعد یکی از دونسخه روزنامه هایم را درآورده به او دادم واوهم با لبخندی تشکرآمیز رفت

آن برادرخدامی که فکرکنم اسمش ناصربودگفت :روزنامه رو برای این میخواستی ؟

گفتم :آره !

گفت :توکه اهل این حرفها نبودی ؟

گفتم :نه !دلم براش سوخت !گناه داره !

ناصرگفت :ببین حسین .فقط مواظب باش دست ما کارندی

گفتم :نه بابا ،چه کاری

ناصراشاره ای به یکی ازپسرهایی که درنزدیکی دکه داشت فوتبال بازی می کرد ،نمود وگفت :این مصطفی رو می بینی .همین مصطفی نزدیک بود هفته پیش دست ما کاربده .برای همین کاری کردیم که کمتر جلوی دکه بیاد

گفتم :چرا ؟

گفت :هفته پیش مصطفی جلوی دکه بود .یک دختره اومد گفت :آقا ببخشید مجله "سروش "دارید ؟.مصطفی هم برگشت به دختره گفت خانم "سروش "زیرش با روش یکیه !!!یک مجله دیگه ببر .دختره هم میخواست بره کمیته شکایت کنه وماروهم تهدیدکرد که یا اینهاروجلوی دکه تون راه ندید یا دکه تون رو تعطیل می کنم .بعد کمی تامل کرد وبالبخندگفت :از شرمصطفی راحت شدیم گیرتوافتادیم

گفتم :ناصر !چرااینقدرسخت میگیری من که کاری نکردم .

ناصرگفت :آخه موضوع اینه که از تو توقع نداشتیم

ناصرآمار مارا به پدرش وبرادرانش داد فردای آن روز پدرخدامی ها که پیرمردزحمتکش وبامزه ای بود گلایه کنان بالهجه ترکی بمن گفت :حسین آقا .اینجا محل کاسبیه !.محل این کارها نیست که .ازتوهم بعیده .من هم میدونم تو قصد بدی نداری .ولی اگر زن میخواهی بگو حاج خانم آستین هاشو برات بالا بزنه بره خواستگاری .

گفتم :اگر اختیار زن گرفتنمونو دست مادرم بدم .منوبدبخت میکنه .من باید خودم بفکر خودم باشم

بهرحال بامن اتمام حجت کردند که آن روز آخرین روزی باشد که به دختره روزنامه میدهم .منم گفتم روزهای بعد سهم خودم را میدم که مخالفت کردند .دراین فکر بودم که حال که قرار است اخرین روزنامه را به دختره بدهم چکارکنم که رابطه او تداوم داشته باشد .راه حل های مختلفی به ذهنم رسید ولی یکی از یکی احمقانه تر .درنهایت به این نتیجه رسیدم که یواشکی شماره تلفن خانه مان را روی روزنامه بنویسم که دیدم اگر دختره درغیاب من به خانه زنگ بزند مادرم قشقرق بپاخواهد کرد .دیگرذهنم کار نمی کرد .ازطرف دیگر مواظب بودم وقتی روی روزنامه مطلبی برای دختره می نویسم برادران خدامی نبینند .درهمین گیرودارفکری بودم که دیدم دختره داره از دورمیاد .بدون معطلی تصمیم گرفتم هرانچه به ذهنم رسید بنویسم .سریع بالای تیتر روزنامه نوشتم :سلام .شمارادوست دارم .دوست دارم با شما رابطه جنسی داشته باشم ولی دیدم لغت رابطه جنسی کلاس ندارد .این بود که نوشتم :دوست دارم باشمارابطه نامشروع داشته باشم !!!ودختره آمد وگرفت رفت .

فردای آن روز وروزهای بعد دختره دیگه پیداش نشد وفقط برادرکوچکش می آمد توی صف می ایستاد .برادران خدامی تعجب کردند که دیگر دختره نمی اید .یک روزبمن گفتند چی شده ؟دختره دیگه نمیاد چیزی بهش گفتی ؟.من هم ماتم گرفته قضیه را برای آنها تعریف کردم .

زدند زیرخنده ویکی از آنها گفت :آخه توکه اینکاره نیستی ،مگه مجبوری بری سراغ این کارها .مردحسابی همه یک مقدماتی می چینند بعد میرند سراصل مطلب .توهمون اول بسم الله رفتی سراصل مطلب !

بعدهم گفت :یادختره جمله ای رو که تو نوشتی به باباش وداداش هاش نشون نداد وروزنامه رو پاره کرد .یااگرهم نشون داد خانواده اش خیلی رعایت توروکردند که نیومدند بزنن دهن توروسرویس کنن .ضمن اینکه اگر میومدند پای ما هم گیربود .

بعداضافه کرد وگفت :اخه مردحسابی تواگردختره رومیخواستی چرا داشتی به کار وکاسبی ما لطمه می زدی .دکه روبی خیال می شدی می افتادی دنبال دختره

گفتم :روم نمی شد

گفت :عجب .روت می شد باکمال پررویی بنویسی دوست دارم باشما رابطه نامشروع داشته باشم روت نمی شد دنبالش بیفتی .لابد میخواستی دختره بیفته دنبال تو !!!

بعدهم گفت :توخالی می بندی میگی دختره رو برای ازدواج میخواستم .مردحسابی تواگر میخواستی واقعا با اون ازدواج کنی .دیگه نیازی به رابطه نامشروع قبل از ازدواج نبود .

وختم کلام اینکه این هم یکی از فرصت های عاشقانه بود که ما با ناشیگری هایمان آن را به تهدید تبدیل کردیم .

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 15:22  توسط   |