تبليغاتX
خاطرات وخطرات

خاطرات وخطرات

محمدحسین

گزارش یک زندگی (قسمت هشتادونهم )

 

 

پیرهن صورتی دل منو بردی !!!

 

یکی ازنکاتی که یادم رفت در خاطره قبلی عنوان کنم ،یادآوری این نکته تاریخی است که  بعداز پذیرش قطعنامه 598 ازجانب ایران وپایان جنگ ناگهان شوک اقتصادی عظیمی به اقتصاد کشور وارد شد ،بطوری که قیمت دلار که آن روزها دربازارآزاد سیصد –چهارصد تومان بفروش می رسید ناگهان به زیر یکصد تومان رسید و بسیاری از دلارفروشان وعمده فروشان دلار یکشبه ورشکسته وبیچاره شدند .بسیاری از انها سکته کردند وچند نفری هم از آنها بخاطر سکته دارفانی را وداع گفتند وبه سرای باقی شتافتند وبرای همین آن موقع مردم جوکی درآورده ومی گفتند بخاطر سکته ومرگ دلارفروش ها قطعه ای دربهشت زهرا به اسم قطعه 598 افتتاح گردیده که ورشکستگان صلح وقطعنامه 598 را درآنجا دفن می کنند  .دوسه هفته بعد میرحسین موسوی نخست وزیر وقت در تلویزیون ظاهرشد وگفت سقوط قیمت دلار علت روانی دارد وناشی ازپایان جنگ است وگرنه ما دلار تازه ای به بازار تزریق نکردیم که قیمت دلارها سقوط کرد وهمین باعث شد قیمت دلار دوباره بالا برود وبه قیمت قبل باز گردد .

بعدازجنگ گشایشی هم در فضای فرهنگی جامعه بوجود آمد .کمی بعد رهبر انقلاب در پاسخ به استفتاها وپرسش های مردم بازی شطرنج وخرید وفروش الات موسیقی را حلال اعلام کرد و بدین ترتیب فروشگاههای عرضه لوازم موسیقی درگوشه وکنارشهر مثل قارچ روئیده اند وکلاسهای آموزش موسیقی یکی بعد از دیگری افتتاح شدند .مردمی که در دوران جنگ جزمحنت وغم واندوه چیز دیگری ندیده بودند حالا دنبال فضاهای شاد وسرگرمی های مفرح می گشتند .گرایش به موسیقی انقدر درمیان جوانان سال به سال گسترش یافت که یادم هست در دوران اول ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی که یکسال بعداز جنگ وکنار رفتن موسوی روی کار امدیکی ازخواننده گان  مجله گل اقا برای این مجله نامه نوشته بود وگفته بود من هرروز که به خیابان می روم می بینیم تعداد بیشتری از مردم دستشان سازاست بنظر شما اسم این دوره را که همه مردم به موسیقی وساز علاقه پیداکرده اند چه می شود گذاشت .نویسنده گل اقا هم درپاسخ گفت :دوران سازندگی !!!!!!

یکی دوسال بعد ماهی اوزون برون که فبلا اعلام شده بود حرام است صید وخوردن آن حلال اعلام گردید و دراین میان یادم هست افکارعمومی جوکی دراین باره ساخته بود به این مضمون که یک بنده خدایی خواب می بیند عده ای از جهنم خارج شده و وارد بهشت گردیدند .وقتی از آنها می پرسند شما که جهنمی بودید چطورشد یکدفعه اهل بهشت شدید پاسخ میدهند ما ماهی اوزون برون خورده بودیم برای همین به جهنم رفتیم حال که حلال اعلام شد مارا ازجهنم درآورده وبه بهشت بردند .دراین میان بیننده خواب می بیند عده ای بلاتکلیف بین بهشت وجهنم ایستاده اند ازآنها می پرسد شما چرا اینجا هستید .انها می گویند ما معلوم نیست جزو اهل بهشت هستیم یا اهل جهنم .چون ماهی  اوزون برون را باشراب خورده ایم .حال که اوزون برون حال اعلام شد منتظریم تاشراب هم حلال شود تا ما هم به بهشت برویم !!!

درتابستان سال 67 یکی از تفریحات من رفتن به سرسیمتری پیش دوست مجله فروشم بود وهمیشه عصرها در دکه مجله فروشی او اتراق می کردم .آن زمان بعلت کمبودکاغذ مجلات وروزنامه ها درتیراژکمی منتشرمی شدند ومردم برای خریدن روزنامه های کیهان واطلاعات که دوروزنامه اصلی آن زمان بودند جلوی دکه های مجله فروشی صف می کشیدند .رفاقت با انها که فامیلی شان خدامی بود برای من هم باصرفه بود چون بیشترمجلاتی را که بایدمی خریدم در همان دکه انها مطالعه می کردم .انها درکنارمشتری گذری شان حدوددویست نفرمشترک داشتند که باید هرروز روزنامه های مشترکین را باموتوردرب خانه شان تحویل می دادند .اصغریکی از برادران خدامی که این کار را انجام می داد میخواست برای دو-سه روزی به تبریز برود .ازاین رو مرا ترک موتورنشاند وچند روزی همراه خود برد تا خانه مشترکین را یاد بگیرم ودر غیاب او روزنامه هایشان را بدستشان برسانم .

بعداز اینکه اصغر به تبریز رفت برای چندروزماموریت رساندن روزنامه باموتوربه درب خانه مشترکین به گردن من افتاد .درخلال این انجام وظیفه بود که دلباخته دختری شدم که وقتی به درب خانه شان می رفتم اوبرای گرفتن روزنامه درب را می گشود .دخترک تقریبا هیجده –نوزده ساله بود وصورتی روشن وموهایی بلوند داشت .همیشه یک بلوزدامن حوله ای آنهم صورتی رنگ به تن می کرد که دامنش تا بالای زانو بود وپاهایش هم تا بالای زانو برهنه بود وناخن های دست وپایش را لاک سرخ می زد .دخترک متوجه نگاههای محبت آمیز!!!من شده بود و درپاسخ به نگاه من همیشه لبخندی ملیح تحویل می داد ومی رفت .بعضی از روزها انقدر برای رسیدن به درب خانه این دخترک زیبارو وطناز عجله داشتم که یادم می رفت سهمیه روزنامه بعضی از مشتری ها را بهشان تحویل دهم واخروقت می دیدم چندنسخه روزنامه اضافه آوردم .پیش خودم دعا می کردم اضغردیرتر بیاید تا من بتوانم روزهای بیشتری را این دختر موبلوند دلفریب را ببینم .ولی بلاخره اصغرامد و ماموریت ما پایان یافت .ولی این باعث نشد من دخترک را فراموش کنم .

مخصوصا که محله سکونت دخترک درهمانجایی بود که همان حمید مورد اشاره خاطرپیشین سکونت داشت وچون بما نزدیک بود .هرموقع بیکارمی شدم سری به آن محله می زدم .کمترپیش می امد تا اورا ببینم ولی هردفعه که موفق به دیدن او می شدم ازدور وپشت تیربرق کمین کرده واندام اورا از نوک پاتافرق سر حریصانه می نگریستم .نمی دانم قدرت عشق بود یا فشار غریزه مذموم جنسی که اینطورچشم های مرا پرروگستاخ کرده بود .

واما درکنار دکه مجله فروشی گهگاهی هم به سراغ یکی از رفقایم می رفتم که نامش محمد وازفامیل های بسیار دورجلیل بود که درنزدیکی محل ما مغازه ای داشت که درآن مغازه لباس زیرزنانه عرضه می کرد .همین جا وجدانا بگویم که خداوکیلی من برای بحث های سیاسی وفرهنگی روزپیش او می رفتم نه دید زدن لباس های زیرخانمها !!!!

چون فقط به این دومغازه می رفتم .ازانجا که برای کارگردان شدن بایاس وبی پولی مواجه شدم به کاسبی گرایش یافتم و درآن برهه از زمان دوشغل موردعلاقه ام یکی مجله فروشی بود یکی هم فروش لباس های زیرزنانه !!!.فروختن مجله وروزنامه که کار فرهنگی بشمار می امد و فروش کرست وسوتین وشورت زنانه گرچه ممکن است کار فرهنگی نباشد ولی الزاما کاری ضد فرهنگی هم نبود !!!

یکروز که وارد مغازه محمدشدم دیدم آن دخترموردنظر با دوتن ازخواهرانش ومادرش دارند از مغازه بیرون می ایند .دخترک متوجه من نشد ولی من باخودم گفتم ای لعنت بتو کاشکی زودتر می امدی .

وقتی وارد مغازه محمد شدم طبق معمول باهم به بحث درمورد مسائل سیاسی واجتماعی روز پرداختیم .بعد که صحبت هایمان تمام شد من به محمد گفتم :ببین ،میخوام یک چیزی بهت بگم .بین خودمون میمونه .گفت :اره .اشاره به مشتریان دقایق پیش اوکردم وگفتم :اونها رو می شناسی

محمدگفت :اره .کاملا می شناسم .دوسه سال هست که مشتری من هستند .امار اونها رو کاملا دارم .برای چی می پرسی

گفتم :محمد دختر وسطی رودیدی

گفت :اره .همون بلونده که صورت قشنگ ونازی هم داره

گفتم :اره

گفت :حالا چطورمگه ؟

گفتم :محمد .من حسابی چشمم دختره رو گرفته .فکر می کنی اگر من برم خواستگاریش .بمن میدن !

محمد پکی به سیگارش زد وگفت :برفرض اینکه بتو بدن .میتونی خرجش رو بدی .تو که هنوز بیکاری .

گفتم :خب این هم از نشانه های خریت ماست که باجیب خالی عاشق شدیم !

محمدگفت :ببین حسین واقع بینانه فکر کن

گفتم :یعنی چی ؟

گفت :فکردختره رو ازسرت بیرون کن

گفتم :چطورمگه ؟

گفت :ببین حسین .من هم شرایط زندگی اونها رو میدونم .هم شرایط زندگی شما رو .اصلا به هم نمی خورید

بعداضافه کرد وگفت :ببین!توزندگی فقط علاقه نیست .خیلی پارامترهای دیگه هست که عشق وعلاقه رو کاملا کمرنگ میکنه وبه حاشیه میبره .

بعدگفت :ببین .توالان که یکجا برای کار استخدام بشی فکرمی کنی بالاترین حقوقی که بهت میدن چقدرهست ؟

گفتم :درخوشبینانه ترین حالت سه هزارتومن !

گفت :خداپدرتوبیامرزه .پس انداز وثروت انچنانی هم که نداری

گفتم :نه !

گفت :خب من حالا یک چیزی بهت بگم تو مخت سوت بکشه .این دختره که توعاشقش شدی .دختر یک خانواده پولدار هست .باباش راننده تریلی ترانزیت هست که مرتب خارج ازکشور میره .تازه دوسه تا تریلی دیگه هم داره که داده دست چندنفر کارمیکنن .پول از سر وروی اینها بالا میره .خب بگذار اصل مطلب روبهت بگم همین دخترخانمی که توعاشقش شدی فقط ماهی هفت –هشت هزارتومن درماه از من لباس زیر میخره . ادکلن هایی میزنه که باباش ازخارج ازکشورمیاره اگر توی ایران باشه قیمت این ادکلن ها وعطرها معدل سه –چهارماه حقوق یک کارمنده .شاید دختره ازتو خوشش بیاد ولی دختری که درخونه پدرش اینطورشاهانه زندگی کرده نمیاد توی خونه تو با حقوق ماهی سه هزارتومن تو زندگی کنه !.خیلی ازدخترها هستند که بخاطر علاقه به شوهرشون از رفاه خونه پدری چشم می پوشند .حتی بارفتن به سرکار کمک خرج زندگی شوهرشون میشن .ولی این دختره از اونها نیست .اینطوردخترها چون توخونه پدرشون شاهانه زندگی کردند وسختی نکشیدن هرچقدرهم که از طرف مقابل خوششون بیاد باز ادمی نیستند که توی زندگی دوام بیارن .

درسکوت به حرفهای محمد گوش دادم و محمد که دید قیافه محنت زده ای بخود گرفتم .نوارضبط صوتی ازمیان کشویش درآورده وگفت :بیاحسین .اینو ببرگوش کن .ما چندتا رفیق دورهم جمع شدیم ودریک محفل دوستانه شروع به زدن وخواندن اهنگهای طاغوتی کردیم .اینو ببرگوش بده از این حال وهوا میایی بیرون .

ازمغازه محمد بیرون آمدم بخانه خودمان رفتم .اخرشب وقتی نوارکاست را داخل ضبط صوت گذاشتم .ازیکطرف خنده ام گرفته بود از یکطرف احساس می کردم که گویا به محمد چیزی ازقبل الهام شده که این نوار را بمن داده است که گوش کنم .یاشایداگرمی دانست من آن دختر را همیشه با پیراهن صورتی می دیدم این نوار رابمن نمی داد تا داغ دلم تازه شود .اولین آهنگی که محمد ورفقایش باهمراهی تنبک وسنتور درآن کاست خوانده بودند این شعر نوستالژیک "ایرج خواجه امیری "بودکه بعدها توسط "احمدآزاد "نیزخوانده شد

پیرهن صورتی دل منو بردی

کشتی تو منو غممو نخوردی

نشون به اون نشون یادته

گل سرخی روی موهات می ذاشتی

گفتی من میرم الان زودی برمیگردم

گفتی بعدمیام اونوقت باهات همسر می گردم

بیا فکری به حال زار ماکن

بیاتوبی وفایی رو رها کن

توگفتی آشنائیمون خطابود

خطاکردم توهم امشب خطا کن

 

یاحق

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 2:37  توسط   | 

گزارش یک زندگی (قسمت هشتاد وهشتم )

 

 

پایان جنگ ،پایان یک زندگی مشترک ودیگرهیچ !

 

 

سال 1367 حوادث چه درجامعه و چه در محدوده زندگی شخصی ما روندی شتابناک داشت .در فروردین سال 1367 بلاخره بعداز دوسه ماه خدمت سربازی از خدمت معاف شدم .درهمین حال پروین از بیمارستان مرخص شد و ما طی تبادل نظرهایی که باجلیل داشتیم به این نتیجه رسیدیم پروین بخاطر شدت بیماری افسردگی اش ووخامت اوضاع روحی اش توان اداره زندگی را ندارد .ازاینرو ازجلیل خواستیم فکری به حال خودش بکند .برادرم ومادرم نظرشان این بود که جلیل بدون اینکه با پروین متارکه کند بادختر دیگری ازدواج نماید تا آن دختر بتواند سرپرستی سه خواهر زاده ام را به عهده بگیرد . جلیل می گفت هیچ دختری مایل نیست با مردی متاهل ودارای سه بچه ازدواج کند .من هم با نظر برادرمومادرم مخالف بودم .غرورم اجازه نمی داد که شوهرخواهرم سرخواهرم هوو بیاورد .ازاینرو بلاخره با جلیل به توافق رسیدیم که با پروین متارکه نماید ولی رابطه دوستانه ما بخاطر خواهر زاده هایم باقی باشد ورفت وامد ها همچنان برقرار باشد . پروین هم ته دلش راضی به متارکه نبود ولی بلاخره متقاعد شد واز انجا که پروین درخانه بستری بود و توان حرکت نداشت لاجرم جلیل یک سردفتردار ازدواج وطلاق را متقاعد کرد تا به خانه ما آمده وطلاق بین جلیل وپروین را جاری سازد .همانطورکه گفتم برادرم اصلا با این قضیه موافق نبود و همچنان برنظرخودش پافشاری می کرد که بلاخره هستند دختران ایثارگری که وقتی ببینند مردی زنی مریض دارد قبول کنند همسردوم آن مرد بشوند .به برادرم توضیح دادم اگر چنین دختران ایثارگری درجامعه وجود داشته باشند مسلما گیرمن وشما وجلیل نخواهد آمد !!!

جلیل بلافاصله بعداز متارکه با پروین بیوه زن جوانی از اهالی فیروزکوه را که گویا ازمدتها قبل اورا شناسایی کرده بود !!!به عقد خود درآورد .آن زن وقتی به عقدجلیل درامد به خانه ما آمد تا بگوید این خواسته من نبود که جلیل پروین را طلاق دهد من فقط گفتم همسر یک مرد متاهل نمی شم .مادرم برخوردسختی با اوکردطوری که اوگریان خانه ماراترک کرد .قبل از اینکه اوخانه را ترک کند اورا صدازدم و دلداریش دادم .گفتم ازبرخورد مادرمن ناراحت نباش براساس عاطقه مادری اینطور باشما برخوردکرده ولی شما مطمئن باش من همانطورکه برادر پروین بودم برادرشما هم هستم واز شما پشتیبانی خواهم کرد .اواشک هایش را پاک کرد و باتبسم خارج شد وبخاطراین دلگرمی که به او داده بودم همواره بمن محبت خواهرانه داشت وهرموقع بچه ها با اوناسازگاربودند یا مشکلی پیش می امد ازمن تقاضای کمک می کرد .

درمردادماه سال 1367 بانامه اقای خامنه ای که آن موقع رییس جمهوربود به دبیرکل سازمان ملل، ایران قطعنامه 598 شورای امنیت را برای پایان جنگ پذیرفت واین خبر را وقتی سرسفره نهار از رادیو شنیدم ازشدت ناباوری قاشق از دستم افتاد .این درحالی اتفاق افتاد که آن زمان ایران تمام کوشش های میانجیگرانه بین المللی را برای پایان جنگ رد می کرد وبرشعار جنگ ،جنگ تاپیروزی اصرار می ورزید .

باشنیدن این خبر سریع به خیابان رفتم .ساده لوحانه فکر می کردم حالا که جنگ تمام شده مردم به خیابانها ریخته شادمانی وپایکوبی خواهند کرد .اما دیدم انگار نه انگار اتفاقی افتاده ،همه به امورعادی خود مشغول بودند .ازانجا که مردم از جنگ خسته شده بودند گویا سالها قبل جنگ برایشان تمام شده بود واصلا توجهی به ادامه ویا توقف آن نداشتند .این موضوع خیلی حال مرا گرفت .چون که درفیلمهای سینمایی دیده بودم وقتی جنگ دوم جهانی تمام شد مردم کشورهای درگیر چگونه به خیابانها ریخته شادمانی عمومی کرده وکارناوال های شادی براه می انداختند .

گرچه انروز از پایان جنگ خوشحال بودم ولی بلاهایی که بعداز جنگ برسرجامعه امد و نسل مارا تباه ساخت مرا به این واقعیت رساند که خوشحالی من خوش بینی احمقانه ای بیش نبوده است .چراکه زجر و محنتی که نسل ما در دوران بعداز جنگ کشیدهرگز در دوران جنگ متحمل نشد و درآن زمان این همه شکاف طبقاتی و هزاران مشکل ریز ودرشت اقتصادی واجتماعی وجود نداشت .درهمین دوران بود که نشانه های بلوغ جسمی نیز در من بیدار شده بود .غریزه ای را که من از دوران نوجوانی دروجود خودم سرکوب کرده بودم حالا تمام وجود مرا شعله ور ساخته بود . دیگر مثل سابق تمایل وعلاقه من به دختران تنها در تمایلات عاطفی محدود نمی گردید و من مانند هرحیوان نری که وقتی ازکنارحیوان ماده ای عبور می کند مست ولایعقل می گردد از کنارهردختری که میگذشتم یابا هردختری روبرو می شدم ناخوداگاه حالی به حالی می شدم هیچ موقع حالمان مصداق این دعای" حول حالنا الی احسن الحال" نمی گشت .چراکه همانطورکه گفتم درعرصه دختربازی ودخترنوازی ادم بسیار بی استعدادی بودیم چراکه از دوران نوجوانی علاقه ای به این کار نداشتیم وطبعا تجربه ای نیندوخته بودیم .حال که این خاطرات را تعریف می کنم یاد واقعه ای افتادم که هفته پیش برایم اتفاق افتاد .هفته پیش با یکی از همسایگانمان کاری داشتم وبه درب خانه اش رفتم .این همسایه مان سگی دارد بنام "سانی "تا درب را گشود دیدم سگ همسایه بطرف ما امده و هی میخواهد از سر وکول ما بالا برود .وقتی علت بیقراری این سگ کوچولو را سئوال کردیم .همسایه مان گفت :این پدرسوخته از پریروز که یک سگ ماده دیده وبوی سگ ماده به مشامش خورده روزگارماراسیاه ساخته است !!!همش بهانه آن سگ را می گیرد .گفتم :خب فکری به حالش بکنید .برایش آستین بالا بزنید .همسایه مان درپاسخ گفت :اخه این تازه چهارماهشه .باید حداقل ششماهه بشود که بتواند ازاین کارها بکند !!!خندیدم وزود محل را ترک کردم .میترسیدم آن سگ بی جنبه بیش از حد پاپیچ ماشود وبلایی را که قرار بوده سرآن سگ ماده بیاورد بجایش سرما بیاورد ومارا یک عمر سرافکنده سازد . وقتی در مسیر می امدم باخودم گفتم عجبا !آن سگ چهارماهه بود و چنین قابلیت هایی از خود بروز میداد !!!وما بیست ساله بودیم وعرضه هیچ کاری را نداشتیم !!!

واما یک خاطره تلخ از آن سالها برایم نداشتن پول وامکانات لازم برای شرکت درکنکور وادامه تحصیل بود .بارفتن من به سربازی مسمری پدرم که بخشی از آن بمن می رسید قطع شد ومن هم بیکاربودم وهیچ پس اندازی نداشتم .ازمادرم هم توقع نداشتم چون حقوق دریافتی اش به زور کفاف خرج خانه را می داد .این درحالی بود که خیلی دوست داشتم در کنکورشرکت کنم و دررشته هنر با گرایش کارگردانی قبول شوم . ازانجا که ازقبل برای کنکور ثبت نام کرده بودم مقداری از کتابهایم را فروختم تا بتوانم امادگی لازم را کسب کنم .ولی پولی که از بابت فروش کتابها عاید من شد فقط توانست مخارج شرکت من درکلاسهای آموزش طراحی را کفاف دهد واز انجا که ذهنم بابت این بی پولی درگیر بود از کلاس های طراحی هم چیزی نفهمیدم .کلاسی که من می رفتم درساختمان الومینیوم درخیابان جمهوری قرار داشت که یک زن وشوهر هنرمند که هر دو نقاش زبردستی بودند آن را با تعداد محدودی شاگرد اداره می کردند . ولی ازانجا که من دردیگرکلاسها بخاطر نبودن پشتوانه مالی شرکت نکرده بودم نمی توانستم کلاس طراحی را هم جدی بگیرم .این بود که متاسفانه رتبه مناسبی برای ره یافتن به دانشگاه پیدا نکردم .

روزی با برادرم راجع به این موضوع صحبت کردم که من خیلی دوست دارم دانشگاه بروم ولی پول شرکت درکلاسهای امادگی کنکور را ندارم .تازه اگر قبول شوم نمی توانم کار بکنم تحصیلات وزندگی من هم مخارج دارد .البته این را فقط بعنوان یک درددل گفتم وگرنه هیچ توقعی از برادرم نداشتم .چون او هم معلم بود وسرپرست یک خانواده پرجمعیت با درامد محدود .برادرم حرفی بمن زد که انقدر غرورم را جریحه دار ساخت که برای همیشه قید ادامه تحصیل در دانشگاه را زدم و حسرت تحصیلات دانشگاهی به دلم ماند .

برادرم گفت میخواهی برویم با یکی دوتا بزرگترهای فامیل که دستشان به دهانشان می رسد صحبت کنیم تا خرج تحصیل تورا بدهند .این حرف خیلی بمن برخورد پیش خودم گفتم همین مانده که فامیل برای ادامه تحصیل من گلریزان کنند وپول جمع کنند .نخواستیم این تحصیلات را .گورپدر تحصیل .چشممان کور می رویم سرکار .

شاید برخی از دوستان عزیز که قبلا کامنت می گذاشتند وازمن می پرسیدند چرا به تحصیلات خود ادامه ندادی ،دراینجا جواب خود را گرفته باشند .

  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 23:46  توسط   | 

گزارش یک زندگی (قسمت هشتادوهفتم )

 

 

جوان محجوبی که قاتل از آب درآمد .

 

این ماجرا مربوط به سال 1368 است اما چون ریشه در سال 1367 دارد ناچارباید قبل از اشاره به وقایع بهارسال 1368 به این ماجرا بپردازم .

درسال 67 یکی از کارهای من ودیگرجوانان برای کسب درامدوگذران زندگی خریدن سیگار از بقالی ها وفروختن آن به دکه های مجله فروشی بود .آن زمان سیگارسهمیه بندی شده بود وسیگاربه نرخ دولتی هفته ای دوباردرمغازه ها عرضه می شد ومردم برای تهیه سیگار دولتی جلوی مغازه ها صف می کشیدند .من نیزمانند بسیاری دیگرازجوانان بیکار درصف مغازه ها قرار می گرفتیم و باخریدسیگار به نرخ دولتی وفروش آن به دکه های مجله فروشی که سیگار را به قیمت ازاد عرضه می کردند برای خود کسب درامد می کردیم .درجریان این قضایا من باپسری که فکر می کنم نامش "حمید"بودآشناشدم .اوجوانی قدبلند ،عینکی وبسیارمودب و محجوب بود .بتدریج بین ما رفاقت بوحود امد ومن فهمیدم او دریک محله پایین تراز محله ما سکونت دارد امامحل دقیقش را نمی دانستم.حمید هرموقع ازمغازه ای سیگار می خرید می رفت به مغازه بعدی برای من جا می گرفت و من هم به همین ترتیب هرموقع زودتر به مغازه ای می رسیدم برای حمید جا می گرفتم حمیدانقدرمودب ومحجوب بود که اگر کسی نوبت را رعایت نمی کرد وخود راجلوی او درصف قرار می داد او اعتراض نمی کرد .وقتی یکبار به اوگفتم چرا ازحق خودت دفاع نمی کنی ؟درپاسخ گفت :ای بابا .این بنده خدا هم مثل من و تو به این درامدناچیزاحتیاج داره .ولش کن !

البته رفاقت من وحمید درحد ملاقات درصف سیگار بود و ابعاد گسترده تری پیدانکرد فقط بعد که من کارپیداکردم اگر اتفاقی حمید را می دیدم سلام وعلیکی ردوبدل می کردیم واو هم باتبسم مهربانانه ای پاسخ مرا می داد .

این ماجراگذشت تا اینکه پنج –ششماه بعد درهمان محله ای که حمید سکونت داشت فرزند پنج ساله یک خانواده ارتشی توسط شخصی ربوده می شود ورباینده از پدرمادرآن پسربچه طلب پول می کند تا فرزندشان را رها سازد .ماموران اداره اگاهی درجریان قرار می گیرند و کاوش گسترده خود را برای ردیابی رباینده آغازمی کنند .اما کوشش های ماموران اگاهی هربار نافرجام می شود چراکه رباینده همسایه بغلی همان خانواده ای بود که کودکشان ربوده شده و هراقدامی که اگاهی می کرد ازطریق خانواده به گوش رباینده می رسید !!!آن خانواده نگون بخت نمی دانستند همین پسرهمسایه بغلی شان رباینده فرزندشان هست بنابراین تمام اقدامات وکارهای انجام شده را به گوش او می رساندند و اوهم راحت از تله ها فرارمی کرد .

بلاخره رباینده ازخانواده پسربچه میخواهد پول را به رودهن بیاورند ودرازای تحویل پول بچه شان را تحویل بگیرند . آن روز که رباینده به رودهن می رود ماموران اگاهی چندتن از خانم های محله را به رودهن برده ودرگوشه وکنارشهرمخفی می سازد تا اگر چهره اشنایی را دیدند سریع خبردهند .یکی از خانم های محله رباینده راشناسایی می کند وماموران اگاهی سریع اورا دستگیر می کنند .ولی هرچه بازجویی می کنند و پرس وجو می کنند نمی توانند محلی را که بچه   پنچ ساله دران اختفا گردیده است را پیدا کنند تا اینکه رباینده اعتراف می کند درهمان روزاول که بچه را دزدیده از انجا که بچه زیاد گریه زاری می کرده وبابیقراری هایش ودلتنگی برای پدرومادرش اوراکلافه ساخته ،او هم بناچار در یک وضعیت جنون آمیز با بندساکی که همراهش بوده کودک خردسال را خفه کرده وبه زیرپل همان رودخانه محله انداخته است .درواقع روزها وهفته ها جنازه آن کودک خردسال زیرپل نزدیک همان محله ای بوده که پدرومادرآن کودک درانجا سکونت داشته اند .وقتی باراهنمایی جوان رباینده جنازه کودک معصوم از رودخانه بیرون کشیده می شود مشخص می گردد موش های رودخانه قسمت زیادی ازجسداین کودک معصوم را خورده اند .این جنایت هولناک افکارعمومی مردم آن محله ومحله های اطراف را جریحه دار می سازد و مسئولین قضایی تصمیم می گیرند قاتل را درملاءعام وجلوی چشم مردم اعدام کنند .

روزموعودفرامی رسد من هم مثل خیلی از ادمهای دیگر خودم را به محل می رسانم تاببینم این قاتل سنگدل که چنین جنایت هولناکی انجام داده جه کسی است .مامورین قضایی چوبه دار را اماده می کنند ومسئولین عالیرتبه قضایی ازجمله حجت الاسلام یونسی که آن زمان دادستان کل کشوربود درمراسم حضور می یابند . وقتی قاتل را ازماشین پیاده می کنند ومن قیافه اورا می بینم انقدر حیرت زده می شوم که چشمانم سیاهی می رود واگر مراقب نبودم ازبالای درختی که بران قرارگرفته بودم پایین می افتادم .نمی توانستم انچه را دیدم باورکنم .احساس می کردم چشمهایم دارند بمن دروغ می گویند .آری .قاتل همان "حمید "بود .اصلا باورش برایم مشکل بود وباخود می گفتم خدایا چطورممکن است کسی که ازحق خودش بخاطردیگران می گذشت چطور دستش به این جنایت کثیف الوده شده ؟راستی ادمیزاد چقدر پیچیده است وادمها را باید درشرایط غیرعادی واکنش هایشان را دید وگرنه درشرایط عادی همه معقول ومتین بحساب می ایند .

ازانجا که حمید فرزند یک خانواده فقیر وتهیدست بود که مثل خیلی دیگرازخانواده های فقیردیگرازحداقل امکانات زندگی محروم بود برخی از اهالی محله پیش پدرآن پسربچه می روند تا رضایت دهد واز خون فرزندش بگذرد .

پدرپسربچه مقتول پشت بلندگو قرارگرفته و رو به حضار می گوید :توروخدا ازمن نخواهید که رضایت بدهم .من ادم کینه جویی نیستم .با اعدام این اقا فرزند دلبند من زنده نمی شود .اجازه بدهید این اقا اعدام شود تاعبرتی باشد برای دیگران .من نگران حال جامعه هستم .دغدغه های من بچه های شماهست .پس اجازه بدهید حکم خدا انجام پذیرد .

بعد حمید را روی چهارپایه می برند وطناب دار رابرگردنش می اندازند .وقتی نگاه می کنم می بینم چهره اش کبود است ودرواقع مرده متحرک است وقبل از انکه اورا اعدام کنند او دروجود خود مرده است .حکم خوانده می شود و دوماموراجرای حکم همزمان چهارپایه را اززیرپای حمید میکشند وجسداو اویزان می شود وتقلایی ناچیز می کند وخفه می شود .بعد جنازه را پایین آوردند و بعدازمعاینه پزشک وتاییدمرگ قطعی او جنازه اورا درامبولانس می گذارند . وقتی به خانه رسیدم هنوز درساحت حیرت مانده بودم .ازیکطرف نمی توانستم قبول کنم که حمید قاتل باشد ازطرف دیگرصحنه جان کندن او درخالیکه اویزان به طناب داربود مرتب جلوی چشمانم رژه می رفت .درانجا بود که چهره فقیر ومشمئزکننده فقر را دیدم .درانجابود که این حدیث پیامبر بزرگ اسلام یادم امد که گفت کسی که معاش ندارد ،معاد ندارد .انجا بود که این حدیث ائمه یادم امد که گفتند اگرفقرواردخانه ای شود ایمان ازپنجره ان خانه بیرون می رود وانجا بود که این گفته ابوذرصحابی بزرگ پیامبریادم امد گفت :درعجبم از انکس که نانی برای خوردن نمی یابد وباشمشیربردیگران نمی شورد .درانجابود که یاد فرخی یزدی افتادم که گفت :انتقام گرسنه ازسیر می باید گرفت .

بهرحال بعدها معلوم شد علت جنایت حمیداین بوده که او عاشق دختری شده بوده و برای انکه بتواند به وصال آن دختر برسد وتمهیدات ازدواجش را فراهم کند دست به این جنایت هولناک زد و مسلما درزمان انجام جنایت ازنظر روحی وروانی درشرایط عادی نبوده است .

ولی واقعا انسان موجود پیچیده ای است گرچه فقر یک اسیب جدی و ویرانگراست که زندگی را نکبت بار می سازد ولی فقط این فقرنیست که جرم زا وجنایت آفرین است گاهی مواقع ثروت اندوزی و شکم سیری نیز عامل جنایت های هولناک است .برای اثبات ادعایم می توانم قضیه "شاهرخ وسمیه "را مثال بیاورم .

کسانی که دهه هفتاد را بخاطر می آورنداختمالا قضیه "شاهرخ وسمیه "را که درآن زمان بسیارافکارعمومی جامعه راجریحه دارساخت رانیز می توانند به یادآورند .

ماجرا از اینقراربودکه سمیه یک دختر شانزده –هفده ساله یک خانواده متمول ومرفه بود که با پسرس بنام شاهرخ دوست بود .سمیه یک برادرکوچک پنج –شش ساله داشت .روزی درغیاب پدرومادرش دوست پسرش شاهرخ را به خانه فرامی خواند .ازانجا که میخواهد باشاهرخ روی هم بریزد بیرحمانه ودریک وضعیت جنون امیز برادرکوچکش را به حمام خانه شان برده درون تشت قرار میدهد وباکارد آشپزخانه به جان او می افتد و آن طفل معصوم را به قتل می رساند .

وقتی بعداز گذشت چندین هفته ازاین جنایت با سمیه مصاحبه می کردند جمله ای گفت که من هروقت یاد آن جمله می افتادم باتمام وجود می گریستم .سمیه می گفت :وقتی باچاقو بجان برادر کوچکم افتاده بودم او گریه کنان فریاد می زد وباهمان زبان معصومانه کوکی می گفت :پدرتودرمیارم !

سمیه می گفت حالا که این چندهفته بخاطرعذاب وجدان شب تا صبح کابوس می بینم فهمیدم برادرم راست می گفت واقعا پدر مرا درآورد .

بهرحال خدا توفیقی بدهد که درهمه احوال مراقب اعمال وکردارخودباشیم وهیچگاه درموقعیتی قرارنگیریم که منافی با ابتدایی ترین شئونات انسانی است چراکه مرزحق وباطل بسیارباریک استوفاصله انسانیت باحیوانیت بسیارناچیز وبقول رندان :فاصله بین حریت وخریت تنها یک نقطه است

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 2:32  توسط   | 

گزارش یک زندگی (قسمت هشتادوششم )

 

 

موشکی که فاجعه ومصیبت آفرید !

 

 

قبل از آنکه به توصیف چگونگی شهادت خواهرم وخانواده اش در فاجعه موشکباران بپردازم .لازم است اطلاعاتی درباره این خواهرم و خانواده اش دراختیار شما بگذارم .

خواهرم که ما اورا اقدس خانم صدا می کردیم بزرگترین فرزند پدرم بود و شوهرش آقاماشاالله نام داشت  که تخصص اش گچ بری سقف و معماربود ودرکارخودمهارتی هنرمندانه داشت.

آنها دارای هفت فرزند دختربنامهای ملیحه ،اعظم ،معصومه ،طاهره ،خدیجه ،فاطمه ومحبوبه بودند. همیشه برای من این سئوال مطرح بود که چرادامادمان این همه بچه داشت یکبارمادرم درپاسخ به کنجکاوی من گفته بود اقاماشاالله دلش خیلی پسر میخواست .ازاینرو خواهرم مرتب بچه دار می شد تا آرزوی شوهرش را برآورده کند برای همین بچه هایشان زیاد است .نمی دانم تاچه حد پاسخ مادرم درست بود .

من از یکسالگی تا پنج سالگی درطبقه بالای خانه خواهرم یعنی همان خانه ای که هدف موشک قرار گرفتودرخیابان امیرشرفی واقع بود سکونت داشتیم وخواهرم وخانواده اش در طبقه پایین می نشستند .بچه های خواهرم به پدرشان می گفتند آقاجون وبه پدرمن می گفتند آقابزرگ !

وقتی فکر می کنم می بینم شیرین ترین دوران زندگی ام درهمان دوران یک تا پنج سالگی گذشت .خواهرزاده هایم ازدوران کودکی من خاطره های شیرینی به یاد داشتند که هرموقع مجلسی با انها داشتیم تعریف می کردند .

یکی دوتا از خاطراتشان مربوط به ازدواج اعظم بودویکی از انها مربوط می شد به زمانی که جعفراقا برای خواستگاری اعظم امده بود وان این بود که یکبار جعفراقا به دیدن خانمش اعظم امده بود خانه خواهرم وانها هم برای او پسته آوردند .من هم درجمع دونفره ان زوج جوان حضورداشتم وازپسته ها بی نصیب نماندم .باردیگری که جغفراقا به دیدن اعظم امده بودباز من پیششان بودم .ازانجا که خودم هوس خوردن پسته راکرده بودم هرچه که انتظارکشیدم خبری ازپسته نشد من هم خواهرم را خطاب کردم وفریاد زدم :اقدس خانم !برای جعفراقا پسته بیارید دیگه !.وازانجا که انها آن روز درخانه پسته نداشتند وبا دامادشان رودرواسی داشتند هم خنده شان گرفته بود هم خجالت کشیدند

ودیگراینکه زمان عروسی جعفراقا با اعظم وقتی مجری مراسمدرسالن مردانه ازحضارمیخواست برای عروس وداماد وپدرومادرشان کف بزنند من خودم را به مجری مراسم رساندم ووقتی اومیکروفن را جلوی دهان من گرفت من باهمان لحن کودکانه گفتم حالا که برای همه کف زدید خب برای اقاماشاالله هم کف بزنید !!!وحضارخنده کنان کف زدند ..واما درکنار خاطره های شیرین دوخاطره تلخ هم ازمن داشتند که بخاطر این دوخاطره تلخ کتک مفصلی از مادرم نوشی جان کردم ومادرم هیچگاه مرابخاطر بوجودآوردن این دوخاطره تلخ نبخشید .

یکی اینکه درهمان جا ودرهمان سن پنج سالگی یک شب من دیدم پدرم به مادرم اظهار ارادت نمود ومادرم را ماچ کرد .خب این ابراز لطف برای من کمی عجیب بود چراکه همیشه می دیدم مرا ماچ می کرد و تاحالاندیده بودم مادرم راماچ کند واین برایم هم تعجب آور بود وهم عجیب وغریب !!!

قردای آن روز ما برای شب نشینی به خانه دامادمان اقاماشاالله رفتیم از قضا انها مهمان هم داشتتند وقتی وارد خانه شان شدیم اول از همه من وارد شدم و درمیان جمع خواهرم را خطاب قرار دادم وگفتم :اقدس خانم !اقدس خانم !دیشب اقاجونم مامانمو بوس کرد .

رنگ از رخسار همه پرید و اقاماشالله هم لبخندزنان لب هایش را گاز گرفت .نمی دانم آن موقع چه حالی به پدر ومادر بیچاره ام دست داد .ولی مادرم بخاطر خجالتی که درمیان جمع کشیده بود  حتی بعداز یک دهه ازگذشت این خاطره تلخ مرا بابت این دهن لقی مورد شماتت قرار می داد وحتی گاهی که این خاطره تلخ برایش تداعی می شد می زد زیر گریه . بهرحال من هم بچه بودم نمی دانستم برخی چیزها اسرارمگوهست وادم نباید بگوید .

ولی از آن ببعد دیگر ندیدم پدرم مادرم را ماچ نماید یاحداقل جلو من نمی کرد چون فهمیده بودند من ادم دهن لق وبی ملاحظه ای هستم .بعدها که بزرگ شدم بابت این دهن لقی ام دلم برای پدرم خیلی سوخت ولی برای مادرم نه .چون بابت این افشاگری هم از او کتک مفصلی خورده بودم و هم به اندازه کافی سرزنش شده بودم .

واما قبل از اینکه خاطره بعدی را تعریف کنم باید این نکته را بگویم که شوهرخواهرم اقاماشاالله ضمن اینکه ادمی بشدت مذهبی ومتعصب بود .ادمی سیاسی هم بود و بشدت باخاندان پهلوی مخالف بود و درقبل از انقلاب بسیاری از مبارزین به خانه او رفت وامد داشتند .حتی بعدها شنیده بودم برخی از مبارزین مذهبی که بعدها جزو سیاستمداران کشورشدند زمانی که تحت تعقیب ساواک قرار می گرفتند درخانه دامادمان اقاماشاالله پنهان می شدند .درواقع هرسه تا دامادهای ما درقبل از انقلاب وجه مشترکی که داشتند مذهبی بودند وسیاسی بودند وضدشاه وفی الواقع خدا در وتخته را باهم جور درآورده بود .!

بهرحال وقتی شش-هفت ساله بودم ماجایمان را عوض کردیم واز میدان امام حسین به تهران نو امدیم .

یک روز من ومادرمبرای دیدن یک دوست خانوادگی مان به خانه انها رفته بودیم .ان دوست خانوادگی مادرم که اسمش بتول خانم بود شوهرش کارمند وزارت امورخارجه بود .موقعی که از خانه انها داشتیم باز می گشتیم شوهرش که نامش اقاحمزه بود سه پوستربزرگ از عکس های شاه و ولیعهد وفرح بمن داد ومن هم با سرخوشی کودکانه انها را به خانه آوردم .درغیاب ما اقاماشالله وخواهرم وبچه هایش به خانه ما امده بودند و نزد پدرم بودند . خب آن موقع ودران سن وسال من از سیاست وسیاست بازی و این چیزها سردرنمی اوردم این بود که تا آنها را دیدم ذوق کنان بطرف شوهرخواهرم دویدم وگفتم :اقاماشاالله !اقاماشاالله !ببین عکس شاه .

اقاماشاالله بجای اینکه استقبال کند پوزخندی زد و گفت :حسین جان !این عکس کیه ؟

گفتم :عکس شاه !

گفت :به درد چی میخوره ؟

گفتم :قشنگه دیگه !

اقاماشاالله تبسمی کرد وگفت :اصلا قشنگ نیست .بنظرمن عکسشو بردار ببر بزن تو مستراح !

من که بدجوری تو ذوقم خورده بود ازاین ضدحال اقاماشااله ناراحت شدم وگفتم :چرا به شاه فحش میدی .توعکس خودتو ببر بزن تو مستراح !

دراین موقع بود که دیدم پدرم لب هایش را گاز گرفت وانشب بعداز رفتن انها نیز کتک مفصلی ازمادرم خوردم .و از بازی روزگار اینکه اقاحمزه که ان موقع پوسترهای شاه وفرح را پخش می کرد و مارا هم از این پوسترها بی نصیب نگذاشته بود بعداز انقلاب مثل بقیه خانواده های شاه دوست !دیگر صدوهشتاد درجه تغییر رویه داد وبا خانواده اش انقلابی دواتشه شد .لامعصب فقط میخواست میانه من و اقاماشاالله را شکراب کند ومرا به کتک بیندازد .!

واما ادامه ماجرا بعداز این مقدمه طولانی ولازم

وقتی به خانه برادرم رسیدم .برادرم درخانه نبود وباهمسرش بمناسبت تبریک روز مبعث همان روز به خانه خواهرم اقدس خانم رفته بودند و اگر یکساعت زودتر می رسیدند انها هم درحادثه موشکباران به شهادت می رسیدند .برادرزاده ام امیر درخانه بود .به همراه امیرشتابان خود را به محل حادثه رساندیم .هوا تقریباتاریک شده بود وپاسدارها وبسیجی ها محل اصابت موشک را طناب کشی کرده بودند و نمی گذاشتند کسی به انجا برود . وقتی دیدند من گریه کنان می گویم خانه خواهرم بود بمن و امیر اجازه عبور دادند .وقتی به محل حادثه رسیدم دیدن دوسه ساختمانی که دراثراصابت موشک باخاک یکسان شده بودن شوک عجیبی درمن ایجاد کرد .خواهرزاده های بزرگم یعنی ملیحه واعظم که خودرا به محل حادثه رسانده بودند گریه کنان از من خواستند تا به سر ویرانه ها بروم ومانع از آن شوم که دست نامحرم به خواهر زاده هایم بخورد !

سریع خودم را به ساختمان ویران شده خواهرم که سالهای کودکی ام را درانجا گذرانده بودم رساندم.تقریبا همه زودتراز من رسیدند .برادرم بادیدن من گریه کنان مرا درآغوش گرفت وگفت حسین جان !کاشکی من زودتر اومده بودم ومن هم با خواهرم شهید شده بودم .بعد گفت :من دوماه بود که خواهرم رو ندیده بودم .خوشابحال تو که یکماه قبل اومدی اونها رو دیدی (اخر من یک ماه قبل از حادثه برای تکمیل پرونده معافی ام به خانه خواهرم امده بودم تا شناسنامه اش را بگیرم ،واز انجا که شنیده بودم معصومه خواهرزاده ام انفلونزا گرفته است یک جعبه شیرینی گرفته بودم تاعیادتی هم از معصومه کرده باشم ).

رویم را برگرداندم دیدم جلیل هم به همراه دیگران مشغول کمک کردن برای بیرون آوردن جنازه هاست وبر سر وصورتش گرد وخاک زیادی نشسته ،خودم را به جلیل رساندم گفتم :تا حالا کی هارواز زیرآواردراوردید .جلیل گفت :جنازه های معصومه ومادر اقاماشااله وخدیجه وبچه های خردسال فاطمه و خدیجه را از زیرآوار بیرون کشاندیم وبقیه مانده اند .من هم به امدادگران پیوستم . تا اینکه ماموران امدادگر دستگاه زنده یاب گذاشتند ودیدند صدا می اید .خوب که دقت کردیم دیدیم صدای فاطمه بود .جلیل باصدای بلند اورا صدازد .فاطمه صدایش را شنید و بلافاصله گفت :آقای زالی !بچه هام !بچه هام !. طفلک نمی دانست جنازه دوکودک خردسالش را قبلا بیرون کشیده بودند .تاسف از اینکه فاطمه طفلک حامله بود وپا به ماه بود وتقریبا بدنیا امدن بچه سومی که درشکم داشت نزدیک بود . جسد نیمه جان فاطمه را بیرون کشیدیم و درحالیکه امدادگران واشنایان زیربرانکارد را گرفته بودند من دست فاطمه را دور گردنم اویختم و وسرم را روی صورت وگلویش قرار دادم تا به گفته خواهرزاده هام عمل کرده باشم واورا ازنگاه نامحرم بپوشانم .متاسفانه فاطمه نیز یکی دو روز بعد از حادثه جان سپرد وتلاش پزشکان برای نجات او و کودکی که درشکم داشت موثر واقع نشد .

بعد دوباره به ویرانه ها برگشتیم .وقتی ستونی را جابجا کردن زیریکی ازستونها جنازه خواهرم اقدس خانم را یافتیم زود رفتم اورا بغل زدم .نیروهای امدادگر ومامورین سپاه قصدبرخورد بامن را داشتند که جلیل به انها تذکر داد من برادرش هستم . دستی به موهای خواهرم کشیدم .دیدم دراثر حرارت اوار وموشک وقتی موهایش را دست می کشم کنده می شود .ناباورانه جنازه اورا هم بیرون آوردیم .دراین میان هرچی گشتیم جنازه دامادمان راپیدانکردیم .دراین مورد با دامادهایش که صبح درخانه بودند وبعدازظهرهنگام اصابت موشک بیرون بودند به مشورت پرداختیم .انها گفتند صبح که درخانه بودند دامادمان مشغول بیل زنی باغچه خانه درحیاط بود واز انجا که موشک درحیاط خانه فرودامده بود ما احتمال دادیم موشک اورا پودرکرده باشد واثری از او بجا نمانده باشد .ولی یکی دوروزبعد جنازه اورا در حیاط خلوت یکی از خانه های اطراف پیدا کردیم . ظاهرا موج انفجار موشک جنازه اقاماشالله را به یکی دوخانه انطرف تر پرت کرده بود واز انجا که ان خانه مانند بسیاری دیگر از خانه های اطراف خالی ازسکنه بودند متوجه پرتاب جنازه به خانه شان نشده بودند .درمجموع درآن حادثه موشکی حدودچهل نفر شهید شدند که بیشترین تعدادکشته شدگان مربوط به خانواده خواهرم بودند .چرا که دراین واقع دلخراش خواهرم به همراه شوهرش ومادرشوهرش و سه دخترش بنامهای معصومه وخدیجه و فاطمه و پنج نوه اش که سه تا ازبچه های فاطمه ودوتا ازبچه های خدیجه بودند به شهادت رسیدند و ازانجا که دامادهای خواهرموبقیه دخترانش بیرون خانه بودند وقراربود شب برای شام به خانه خواهرم بروندشکرخدا از این حادثه جان سالم به در بردند .دراین میان معصومه شوهر نداشت چراکه یکبار ازدواج کرده بود وبه علت اینکه ازشوهرش صاحب فرزند نشده بود ازاوجداشده بود .شوهر خدیجه هم یک روحانی بود .شوهر فاطمه هم همان اقارضا بود که من خیلی اورا دوست داشتم وقبلا گفتم که یک دوره از شهر اراک نماینده مجلس شده بود .

جنازه ها را به دماوند بردیم ومردمی که درفرار از موشکباران تهران به باغ ها وزمین های دماوند پناه آورده بودند واتراق کرده بودند بادیدن تعدادزیادتابوت ها وحشت زده می گریستند .

وقتی قرارشدجنازه ها را داخل گوربگذاریم از انجا که من محرم خواهر وخواهرزاده هایم بودم ماموریت یافتم داخل گورها رفته و خودم جنازه انها را درگور قرار دهم . هنوزدرحیرت وناباوری بودم وفکرمی کردم خواب می بینم .هرجنازه ای را که درگور قرار می دادم خاطره هایی را که داشتم تداعی می شد .وقتی جنازه فاطمه را در داخل گورگذاشتم خنده های محبت امیزش و تبسم هایش که همیشه بادیدن من می شکفت جلوی چشمم می امد ویکبار شوهرش اقارضابمن گفته بود :حسین اقا نمی دونی فاطمه چقدرتورودوست داره . وقتی جنازه خدیجه را درگور می گذاشتم یاد نصیحت های محبت امیزش درقبل از انقلاب می افتادم که ازمن میخواست دورسینما ومجلات سینمایی را خط بکشم . واما گذاشتن جنازه معصومه برایم خیلی دردناک بود .یکماه قبل از حادثه که به خانه آنها رفته بودم .معصومه خیلی بمن محبت کرد وگفت :دایی جون !میدونم پروین بخاطر افسردگی اش تورو خیلی اذیت میکنه . نگران نباش دایی جون .من به مادر هم گفتم که من خودم هوای دایی جونم رودارم تا یکماه دیگه خودم میرم یک دخترخوب برای دایی جونم پیدا می کنم و اونو زن میدم .

بعد که جنازه را درگورگذاشتم وبالا امدم وسنگ ها را گذاشتند وشروع به ریختن خاک کردند .جعفراقا هم که شوهراعظم وشوهرخواهرمعصومه بود شروع به ریختن خاک بر روی او نمود .دراین موقع برادرم حسن اقا روبه جعفراقا گفت :جعفراقا شما خاک نریز ! میت توقع نداره اشناهای نزدیکش روش خاک بریزن .جعفراقا ابتدا خنده ای کرد وبعد زد زیر گریه !گفت :نه حسن اقا .چندهفته قبل داشتیم بامعصومه شوخی می کردیم .معصومه بشوخی بمن گفت :جعفراقا من اگر مردم توباید روی من خاک بریزی من هم گفتم توحرفت راست باشه بمیر .من روت خاک می ریزم .حالا دارم به قولی که به معصومه دادم عمل می کنم .

بهرحال ان زمان پروین چون بخاطر اقدام به خودکشی دربیمارستان بستری بود نتوانست درمراسم انها حضورداشته باشد .بعدها خیلی اقسوس خورده بود که کاشک بجای خودکشی ان روزبهخانه خواهرم می رفت وهمراه انهاشهیدمی شد. بهرحال ده سال بعد برادرم حسن اقا که دوست داشت باخواهرش شهید می شد دراثر تصادف به خواهرش ملحق شد وچندسال بعدتر هم پروین با اقدام به خودکشی مجدد به انها ملحق شد .

نکته جالب اینکه روزی که پروین خودکشی کرد ما دیدیم یکی از خواهر زاده هایم یعنی طاهره با شوهرش سریع خودرا به خانه ما رساندند .باانکه فاصله خانه شان زیاد بود ما شگفت زده شدیم که چطور توانستند خودرابسرعت برسانند .وقتی موضوع را از مادرم سئوال کردم گفت :ظاهرا یک شب قبل از خودکشی پروین،عباس اقا شوهرطاهره خواب پدرزنش اقاماشالله را می بیند که مشغول ساختن اطاقی است می رود جلو وعلت ساختن این اطاق را از او سئوال می کند واقاماشالله هم به او می گوید :مهمانی داریم که فردا برایمان می رسد ومن دارم خانه را برای او اماده می کنم وازانجا که اوآن خواب رادیده بود انها انتظار شنیدن یک خبرتلخ را داشتند واماده بودند تا به موقع خود را برسانند .

بهرحال نمی دانم  چرامن به این زندگی سراسر رنج ونکبت وحسرت پیوند خورده ام و تا کی جایم نزدانها خالیست .و چه چیزی هست که مرابه این دنیای خالی از عاطفه پیوند داده است .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 23:45  توسط   | 

 

گزارش یک زندگی (قسمت هشتاد وپنجم )

 

 

روزهای دشوارزندگی در کوهستان و بی انصافی فرماندهان وظیفه !

 

 

باتصمیم فرماندهان پادگان تخلیه شد وکلیه نیروها در اردوگاه کوهستانی تلو که پوشیده از برف بود ،مستقرشدند .

به هردوسرباز یک چادردادند که این چادرها انقدرکوچک بود که یکنفر هم به زور درآن جا می شد .هم چادری من یک پسر روستایی خوش قلب بنام محمدی بود که بچه نیشابوربود .از لهجه او خیلی خوشم می امد .وقتی درون چادر می خوابیدیم پاهایمان بیرون ازچادر قرار میگرفت واز انجا که میخواستیم پاهایمان گرم بماند چکمه هارا ازپایمان درنمی آوردیم .ازشدت سرما نمی توانستم بخوابم تا خواب به چشمانم می امد هم چادری ام باهمان لهجه شیرین شهرستانی اش می گفت :آقای آسایش وخی !وخی !صبح شد وازجابلندمیشدیم وباسربازان به صبحگاه می رفتیم .سرمادمارازروزگارمادرآورده بود .البته عده ای توانسته بودند ازطریق خانواده هایشان کیسه آبگرم تهیه کنند تا مقداری ازفشارسرما بکاهند ولی من مادرم بهمراه دوست خانوادگی مان مثل خیلی از ساکنان دیگرتهران بعلت موشک باران درتهران نبودند و به دماوند رفته بودند .

وارد اسفندماه که شدیم قدری ازسرمای کوهستانی کاسته شد ولی برفها هنوز روی زمین بود و ما گرم نمی شدیم .تا اینکه یک شب باران تندی شروع به وزیدن گرفت واوضاع ما قمردرعقرب شد وبقولی گل بود که به سبزه هم آراسته شد .شدت باران انقدرتند بود که برخی موش های کوهستانی به داخل چادر می امدند و ما نمی دانستیم چکاربکنیم . موش ها انقدربزرگ بودند که بیشترشبیه سنجاب بودند یاموش وما جزتحمل آنهاچاره دیگری نداشتیم .!

با تداوم بارندگی فرماندهان ازماخواستند چادرهایمان را رها کرده و بیرون بیائیم وقتی بیرون آمدیم بما گفتند بخاطرشدت بارندگی امکان دارد سیل بیاید وازانجاکه سیل ممکن است اسلحه ومهمات راببرد !!!باید هرکدام یکی دواسلحه به دوش گرفته به بالای کوه بروید تا سیل اسلحه هارا باخود نبرد .درواقع بجای اینکه نگران جان ما باشند نگران ازبین رفتن اسلحه هابودند !!!گویاجان ما بی ارزش تر از اسلحه ومهمات بود .مهم نبود که ماراسیل ببرد !مهم این بود که اسلحه ها یابقولی تسلیحات نابود نشود .ازهمان جا فهمیدم بایدخودرا اماده زندگی درجامعه ای نمایم که بی ارزش ترین چیزها جان انسان وکرامت انسانی است ورویدادهای بعددرزندگی ام براین گمانم صحه گذاشت .

خلاصه من هم دوتا اسلحه کلاشینکف بر روی دوش انداخته وبه بالای کوه رفتم .وقتی باران بند آمد دوباره اسلحه ها راتحویل داده وبه چادربازگشتیم .

فردای آن روز من در ناحیه کمر وباسن احساس درد شدیدی کردم .شدت درد دقیقه به دقیقه بیشترمی شد دیگر تحمل درد برایم آسان نبود این بود که ناله ها ونعره هایم به هوارفت .هم چادری من زود سربازهای دیگر راخبر کرد و مرا به چادر فرماندهی بردند .درچادرفرماندهی چند فرمانده وظیفه بودند که درعوض اینکه به یاری من بشتابند .زبان به مسخره بازی و لودگی گشودند . مخصوصا یکی از آنها بنام مهران سیرانی که بچه خرم آبادبود در شقاوت وسنگدلی سنگ تمام گذاشت . آنها انقدراحمق بودند که فکر می کردند من تظاهر به بیماری می کنم تا از سربازی نجات یابم درصورتی که احتیاجی به این کار نداشتم من درآستانه معافی بودم ونیازی به این بازها نداشتم .

هرچقدرمن ناله می کردم ودرد می کشیدم آنهابیشترلودگی می کردند و بیشترمسخره بازی درمی آوردند تا اینکه یکی از آنها که نامش کوهکن بود وبچه شیرازبود وادمی منصف تر وباحالتربود امد دست به پیشانی من گذاشت و دید تب دارم .ازاینرو موضوع را جدی تلقی کرد واز آنها خواست ازطریق بیسیم آمبولانس خبرکنند ولی باز مهران سیرانی دست از خباثت خود بر نمیداشت .

بلاخره آمبولانس آمد وابتدا مرا به پادگان و بعد مرا به بیمارستان خانواده منتقل نمودند .پزشک ارتش دستورآزمایش خون وادرار وعکسبرداری داد وبعد مشخص شد کلیه سمت چپم سنگ داشته که بخاطرتحرکات وازکوه بالارفتن ها این سنگ حرکت کرده وموجب درد شده است خیلی دوست داشتم دربیمارستان بستری شوم تا ازمحیط اردوگاه نجات یابم ولی  پزشک معالج که مثل سایرپزشکان ارتش فردی سختگیربود مقداری دارو برایم نوشت و گفت نیازی به بستری شدن شما نیست سنگ کلیه تان آنقدربزرگ نیست که نیاز به جراحی داشته باشد بمرورزمان دفع می شود وبعداز اینکه دستور تزریق سرم وچندآمپول آرامبخش را داد مرا مرخص کرد .با آمبولانس دوباره به پادگان واز آنجا به اردوگاه بازگشتم درحالیکه سرشار از نفرت نسبت به مهران سیرانی بودم .میخواستم خباثت اورا یک جوری به گوش مقامات بالا برسانم .این بود که چون درمیان وسایلم کاغذ وقلم بود دست بکار شدم وشرح ماجرا را برای فرمانده گردان بنام سرگردغفوری نوشتم وگواهی پزشک و ازمایش خون وعکس را ضمیمه نامه کرده به یکی ازسربازانی که برای آوردن نهار به پادگان می رفت دادم تا بدست سرگرد غفوری برساند .

نامه بدست سرگرد غفوری رسید واو هم بادیدن نامه من واکنش لازم را نشان داد .یک روز دیدم او به اطاق فرماندهان رفته وبا آنها داد وبیداد می کند واز شدت عصبانیت مهران سیرانی را ازچادر بیرون انداخته است .بعد فهمیدم بخاطر رفتاری که آنها بامن داشته اند همه را توبیخ کرده وبرای مهران سیرانی علاوه بر توبیخ سه ماه اضافه خدمت زده است .

بعداز رفتن سرگرد غفوری فرماندهان مرا به چادرفراخواندند وگلایه نمودند که چرا من رفتار ظالمانه آنهارا انعکاس دادم . من هم گفتم این حق من بود که درمقابل نامردی شما چنین واکنشی از خود نشان بدهم .دراین میان مهران سیرانی که سخت عصبانی بود گفت :من دهن توروسرویس می کنم منتهی از طریق قانونی !.من هم صدایم را بلند کردم وگفتم :اتفاقا چه به لحاظ قانونی وچه غیرقانونی هیچ گه ای نمی توانی بخوری واز انجا که سخت عصبانی بودم بطرف او حمله ورشدم که دراین میان گروهبان کوهکن مانع شد و مراگرفت و گفت :چیکارداری میکنی .ما ها همه اومدیم خدمت برای مملکت .ما همه مون باهم برادریم .گفتم :اصلا شما انسانیت حالیتون هست برادری جای خود .خلاصه قضیه را ماستمالی نمودند و برایم چایی ریختند وبرای انکه جبران مافات کنند از سرگرد غفوری خواستند تا من مامورآوردن نهار وشام شوم تا مجبور نباشم دراردوگاه بمانم وبخاطر ناراحتی کلیه ام شب هارا درپادگان بخوابم .

بعد یکبار که برای بردن نهار به اردوگاه رفتم من ومهران سیرانی را آشتی دادند وباهم روبوسی کردیم و من هم پیش سرگرد غفوری رفتم تا از او بخواهم ازتنبیه مهران سیرانی صرفنظرکند و اورا ببخشد . وسه ماه خدمت اضافه اورا نادیده بگیرد .سرگرد غفوری گفت :نه تواولین نفری نیستی که از این ادم شکایت کردی .خیلی ها شکایت کردند . این باید ادب بشه .گفتم :سرگرد حداقل بخاطر من اورا تنبیه نکنید خواهشا اورا ببخشید سرگرد باعصبانیت گفت :ازتو توقع نداشتم آقای آسایش !.لابد خود تو هم خطاکارهستی که ازیک ادم خطاکار حمایت می کنی و وساطت اورا می کنی . من نامه توراباورکنم یا حرفهای الان تورا .بهرحال سرگرد غفوری را قانع ساختم تا ازتنبیه سیرانی صرفنظرکند .

بعدها سیرانی آنقدر بامن رفیق شد که به هر طریقی میخواست جبران اعمالی را که بامن کرده بود ،بنماید . و بعدها وقتی سربازها به پادگان بازگشتند ومن به مرخصی ساعتی نیاز داشتم .همین مهران سیرانی امضای سرگرد غفوری را جعل می کرد وبرای من مرخصی می نوشت !!!

بعدها فهمیدم علت آن  رفتاغیرمنصفانه او ودوسه فرمانده وظیفه دیگر بامن این بو که چون من باصطلاح بچه تهران بودم از من دلخوشی نداشتند چون درمیان سربازان آن زمان بچه های تهران سربازان شهرستان را قبول نداشتند وشهرستانی ها هم تهرانی ها را .نمی دانم این رسم مزخرف ومسخره هنوز درمیان سربازها و درپادگانها هست یانه . درصورتی که اتفاقا بسیاری از دوستان من در پادگان ازبچه های شهرستان بودند تا تهران .مثلا بجز آن دوست نیشابوری ام سه دوست دیگر داشتم که اهل ارومیه و همدان و...بودند .نمی دانم این چه نفرت کوری بود که برخی شهرستانی ها نسبت به تهرانی ها داشتند وبرخی تهرانی ها نسبت به شهرستانی ها .

واما ما چون بچه تهران بودیم از این شانس برخوردار بودیم که پنجشنبه ها مارا از پادگان رها سازند تا عصر جمعه دوباره به پادگان باز گردیم .

بعدازظهر بیست وششم اسفندماه سال 1366 که مصادف با بعثت پیامبراکرم بود مارا از پادگان رها ساختند . من به خانه آمدم .طبیعی بود که درخانه مان کسی نباشد ومادرم وغیره در دماوند باشند .آن موقع بعلت موشکباران بسیاری ازساکنان تهران شهر را ترک کرده بودند وانقدر تهران خلوت بود که ادم ازاین خلوتی وسکوت احساس وحشت می کرد .بندرت اتومبیلی ازخیابان رد می شد و من برای اینکه خودم را ازپادگان به خانه برسانم نزدیک به یکساعت منتظرماندم تا یک تاکسی سروکله اش پیدا بشود .!!!

عصر همان روز برای انکه خستگی روزهای سربازی را ازتن بدر کنم به حمام رفتم .وقتی از حمام بیرون آمدم ولباس پوشیدم رادیو را روشن کردم که دیدم صدای آزیرقرمز به صدا درآمد .سریع خودم را به پشت بام رساندم تا موشک های شلیک شده ازجانب عراق راببینم .چندین موشک در حال پرواز درآسمان بودند که لحظاتی بعد صدای انفجار پی درپی انها واصابت این موشک ها زمین را زیرپایم به لرزه درآورد .صدای انفجار یکی از موشک ها انقدرنزدیک بود که حدس زدم این موشک درمیدان امام حسین (ع)فرودآمده باشد .دردلم باخودم گفتم ببین این دفعه خونه کدوم ننه مرده خورده باشه !اصلا به ذهنم خطورنمی کرد که این موشک لعنتی درخانه خواهرم فرود آمده باشد واو ودامادمان وخواهرزاده هایم را زیر آواری ازخاک مدفون ساخته باشد .

طبق عادت بسراغ کتابی رفتم وخودم را سرگرم خواندن آن نمودم .تقریبا یکساعت گذشت تا اینکه زنگ تلفن به صدا درآمد وقتی گوشی رابرداشتم پشت خط یکی از برادرزاده های جلیل بنام معصومه بود . معصومه خانم بعداز احوالپرسی بامن گفت :حسین آقا نمی دونی عموجلیل کجاست کارواجبی باهاش داشتم .گفتم من تازه یکی دوساعت از پادگان اومدم خبر ندارم .بعد گفت :حسین آقا نمیدونی موئشک ها به کجا خورده ؟گفتم :نه ولی صدای انفجار یکی از اونها نزدیک بوده فکر کنم نزدیک میدان امام حسین بوده .معصومه قدری سکوت کرد و گفت :حسین آقا .یک چیزی میگم ناراحت نشی .گفتم :نه .گفت :حدس تو درسته یکی از موشک ها به اطراف میدان امام حسین اصابت کرده و درخانه داماد شما آقاماشاالله فرود آمده .برای همین خواستم عموجلیل روخبرکنم .گفتم :معصومه خانم شما مطمئن هستید ؟ازکجا می دانید آنجا خورده ؟گفت :آره .یکی از فامیل های ما داشته اتفاقی از اونجا عبور می کرده دیدی خونه ای که دراثرموشک ویران شده دارند وسایلش روبیرون می کشند وقتی یک ساک از زیرخاک بیرون اوردند دید اسم و فامیلی داماد شما روی ساک نوشته شده و شماره کاروان .ظاهرا ساکی بوده که داماد شما با اون به مکه رفته .فامیل ما از اونجا فهمید به خونه خواهرشما خورده ومارودرجریان گذاشت . سریع خداحافظی کردم و بسرعت لباس پوشیدم ودرحالیکه هنوز قضیه را باورنکرده بودم شتابان و دوان دوان مسیرخانه برادرم را درپیش گرفتم تا او را با خبر سازم .

  

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 2:33  توسط   |