
گزارش یک زندگی (قسمت هشتادونهم )
پیرهن صورتی دل منو بردی !!!
یکی ازنکاتی که یادم رفت در خاطره قبلی عنوان کنم ،یادآوری این نکته تاریخی است که بعداز پذیرش قطعنامه 598 ازجانب ایران وپایان جنگ ناگهان شوک اقتصادی عظیمی به اقتصاد کشور وارد شد ،بطوری که قیمت دلار که آن روزها دربازارآزاد سیصد –چهارصد تومان بفروش می رسید ناگهان به زیر یکصد تومان رسید و بسیاری از دلارفروشان وعمده فروشان دلار یکشبه ورشکسته وبیچاره شدند .بسیاری از انها سکته کردند وچند نفری هم از آنها بخاطر سکته دارفانی را وداع گفتند وبه سرای باقی شتافتند وبرای همین آن موقع مردم جوکی درآورده ومی گفتند بخاطر سکته ومرگ دلارفروش ها قطعه ای دربهشت زهرا به اسم قطعه 598 افتتاح گردیده که ورشکستگان صلح وقطعنامه 598 را درآنجا دفن می کنند .دوسه هفته بعد میرحسین موسوی نخست وزیر وقت در تلویزیون ظاهرشد وگفت سقوط قیمت دلار علت روانی دارد وناشی ازپایان جنگ است وگرنه ما دلار تازه ای به بازار تزریق نکردیم که قیمت دلارها سقوط کرد وهمین باعث شد قیمت دلار دوباره بالا برود وبه قیمت قبل باز گردد .
بعدازجنگ گشایشی هم در فضای فرهنگی جامعه بوجود آمد .کمی بعد رهبر انقلاب در پاسخ به استفتاها وپرسش های مردم بازی شطرنج وخرید وفروش الات موسیقی را حلال اعلام کرد و بدین ترتیب فروشگاههای عرضه لوازم موسیقی درگوشه وکنارشهر مثل قارچ روئیده اند وکلاسهای آموزش موسیقی یکی بعد از دیگری افتتاح شدند .مردمی که در دوران جنگ جزمحنت وغم واندوه چیز دیگری ندیده بودند حالا دنبال فضاهای شاد وسرگرمی های مفرح می گشتند .گرایش به موسیقی انقدر درمیان جوانان سال به سال گسترش یافت که یادم هست در دوران اول ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی که یکسال بعداز جنگ وکنار رفتن موسوی روی کار امدیکی ازخواننده گان مجله گل اقا برای این مجله نامه نوشته بود وگفته بود من هرروز که به خیابان می روم می بینیم تعداد بیشتری از مردم دستشان سازاست بنظر شما اسم این دوره را که همه مردم به موسیقی وساز علاقه پیداکرده اند چه می شود گذاشت .نویسنده گل اقا هم درپاسخ گفت :دوران سازندگی !!!!!!
یکی دوسال بعد ماهی اوزون برون که فبلا اعلام شده بود حرام است صید وخوردن آن حلال اعلام گردید و دراین میان یادم هست افکارعمومی جوکی دراین باره ساخته بود به این مضمون که یک بنده خدایی خواب می بیند عده ای از جهنم خارج شده و وارد بهشت گردیدند .وقتی از آنها می پرسند شما که جهنمی بودید چطورشد یکدفعه اهل بهشت شدید پاسخ میدهند ما ماهی اوزون برون خورده بودیم برای همین به جهنم رفتیم حال که حلال اعلام شد مارا ازجهنم درآورده وبه بهشت بردند .دراین میان بیننده خواب می بیند عده ای بلاتکلیف بین بهشت وجهنم ایستاده اند ازآنها می پرسد شما چرا اینجا هستید .انها می گویند ما معلوم نیست جزو اهل بهشت هستیم یا اهل جهنم .چون ماهی اوزون برون را باشراب خورده ایم .حال که اوزون برون حال اعلام شد منتظریم تاشراب هم حلال شود تا ما هم به بهشت برویم !!!
درتابستان سال 67 یکی از تفریحات من رفتن به سرسیمتری پیش دوست مجله فروشم بود وهمیشه عصرها در دکه مجله فروشی او اتراق می کردم .آن زمان بعلت کمبودکاغذ مجلات وروزنامه ها درتیراژکمی منتشرمی شدند ومردم برای خریدن روزنامه های کیهان واطلاعات که دوروزنامه اصلی آن زمان بودند جلوی دکه های مجله فروشی صف می کشیدند .رفاقت با انها که فامیلی شان خدامی بود برای من هم باصرفه بود چون بیشترمجلاتی را که بایدمی خریدم در همان دکه انها مطالعه می کردم .انها درکنارمشتری گذری شان حدوددویست نفرمشترک داشتند که باید هرروز روزنامه های مشترکین را باموتوردرب خانه شان تحویل می دادند .اصغریکی از برادران خدامی که این کار را انجام می داد میخواست برای دو-سه روزی به تبریز برود .ازاین رو مرا ترک موتورنشاند وچند روزی همراه خود برد تا خانه مشترکین را یاد بگیرم ودر غیاب او روزنامه هایشان را بدستشان برسانم .
بعداز اینکه اصغر به تبریز رفت برای چندروزماموریت رساندن روزنامه باموتوربه درب خانه مشترکین به گردن من افتاد .درخلال این انجام وظیفه بود که دلباخته دختری شدم که وقتی به درب خانه شان می رفتم اوبرای گرفتن روزنامه درب را می گشود .دخترک تقریبا هیجده –نوزده ساله بود وصورتی روشن وموهایی بلوند داشت .همیشه یک بلوزدامن حوله ای آنهم صورتی رنگ به تن می کرد که دامنش تا بالای زانو بود وپاهایش هم تا بالای زانو برهنه بود وناخن های دست وپایش را لاک سرخ می زد .دخترک متوجه نگاههای محبت آمیز!!!من شده بود و درپاسخ به نگاه من همیشه لبخندی ملیح تحویل می داد ومی رفت .بعضی از روزها انقدر برای رسیدن به درب خانه این دخترک زیبارو وطناز عجله داشتم که یادم می رفت سهمیه روزنامه بعضی از مشتری ها را بهشان تحویل دهم واخروقت می دیدم چندنسخه روزنامه اضافه آوردم .پیش خودم دعا می کردم اضغردیرتر بیاید تا من بتوانم روزهای بیشتری را این دختر موبلوند دلفریب را ببینم .ولی بلاخره اصغرامد و ماموریت ما پایان یافت .ولی این باعث نشد من دخترک را فراموش کنم .
مخصوصا که محله سکونت دخترک درهمانجایی بود که همان حمید مورد اشاره خاطرپیشین سکونت داشت وچون بما نزدیک بود .هرموقع بیکارمی شدم سری به آن محله می زدم .کمترپیش می امد تا اورا ببینم ولی هردفعه که موفق به دیدن او می شدم ازدور وپشت تیربرق کمین کرده واندام اورا از نوک پاتافرق سر حریصانه می نگریستم .نمی دانم قدرت عشق بود یا فشار غریزه مذموم جنسی که اینطورچشم های مرا پرروگستاخ کرده بود .
واما درکنار دکه مجله فروشی گهگاهی هم به سراغ یکی از رفقایم می رفتم که نامش محمد وازفامیل های بسیار دورجلیل بود که درنزدیکی محل ما مغازه ای داشت که درآن مغازه لباس زیرزنانه عرضه می کرد .همین جا وجدانا بگویم که خداوکیلی من برای بحث های سیاسی وفرهنگی روزپیش او می رفتم نه دید زدن لباس های زیرخانمها !!!!
چون فقط به این دومغازه می رفتم .ازانجا که برای کارگردان شدن بایاس وبی پولی مواجه شدم به کاسبی گرایش یافتم و درآن برهه از زمان دوشغل موردعلاقه ام یکی مجله فروشی بود یکی هم فروش لباس های زیرزنانه !!!.فروختن مجله وروزنامه که کار فرهنگی بشمار می امد و فروش کرست وسوتین وشورت زنانه گرچه ممکن است کار فرهنگی نباشد ولی الزاما کاری ضد فرهنگی هم نبود !!!
یکروز که وارد مغازه محمدشدم دیدم آن دخترموردنظر با دوتن ازخواهرانش ومادرش دارند از مغازه بیرون می ایند .دخترک متوجه من نشد ولی من باخودم گفتم ای لعنت بتو کاشکی زودتر می امدی .
وقتی وارد مغازه محمد شدم طبق معمول باهم به بحث درمورد مسائل سیاسی واجتماعی روز پرداختیم .بعد که صحبت هایمان تمام شد من به محمد گفتم :ببین ،میخوام یک چیزی بهت بگم .بین خودمون میمونه .گفت :اره .اشاره به مشتریان دقایق پیش اوکردم وگفتم :اونها رو می شناسی
محمدگفت :اره .کاملا می شناسم .دوسه سال هست که مشتری من هستند .امار اونها رو کاملا دارم .برای چی می پرسی
گفتم :محمد دختر وسطی رودیدی
گفت :اره .همون بلونده که صورت قشنگ ونازی هم داره
گفتم :اره
گفت :حالا چطورمگه ؟
گفتم :محمد .من حسابی چشمم دختره رو گرفته .فکر می کنی اگر من برم خواستگاریش .بمن میدن !
محمد پکی به سیگارش زد وگفت :برفرض اینکه بتو بدن .میتونی خرجش رو بدی .تو که هنوز بیکاری .
گفتم :خب این هم از نشانه های خریت ماست که باجیب خالی عاشق شدیم !
محمدگفت :ببین حسین واقع بینانه فکر کن
گفتم :یعنی چی ؟
گفت :فکردختره رو ازسرت بیرون کن
گفتم :چطورمگه ؟
گفت :ببین حسین .من هم شرایط زندگی اونها رو میدونم .هم شرایط زندگی شما رو .اصلا به هم نمی خورید
بعداضافه کرد وگفت :ببین!توزندگی فقط علاقه نیست .خیلی پارامترهای دیگه هست که عشق وعلاقه رو کاملا کمرنگ میکنه وبه حاشیه میبره .
بعدگفت :ببین .توالان که یکجا برای کار استخدام بشی فکرمی کنی بالاترین حقوقی که بهت میدن چقدرهست ؟
گفتم :درخوشبینانه ترین حالت سه هزارتومن !
گفت :خداپدرتوبیامرزه .پس انداز وثروت انچنانی هم که نداری
گفتم :نه !
گفت :خب من حالا یک چیزی بهت بگم تو مخت سوت بکشه .این دختره که توعاشقش شدی .دختر یک خانواده پولدار هست .باباش راننده تریلی ترانزیت هست که مرتب خارج ازکشور میره .تازه دوسه تا تریلی دیگه هم داره که داده دست چندنفر کارمیکنن .پول از سر وروی اینها بالا میره .خب بگذار اصل مطلب روبهت بگم همین دخترخانمی که توعاشقش شدی فقط ماهی هفت –هشت هزارتومن درماه از من لباس زیر میخره . ادکلن هایی میزنه که باباش ازخارج ازکشورمیاره اگر توی ایران باشه قیمت این ادکلن ها وعطرها معدل سه –چهارماه حقوق یک کارمنده .شاید دختره ازتو خوشش بیاد ولی دختری که درخونه پدرش اینطورشاهانه زندگی کرده نمیاد توی خونه تو با حقوق ماهی سه هزارتومن تو زندگی کنه !.خیلی ازدخترها هستند که بخاطر علاقه به شوهرشون از رفاه خونه پدری چشم می پوشند .حتی بارفتن به سرکار کمک خرج زندگی شوهرشون میشن .ولی این دختره از اونها نیست .اینطوردخترها چون توخونه پدرشون شاهانه زندگی کردند وسختی نکشیدن هرچقدرهم که از طرف مقابل خوششون بیاد باز ادمی نیستند که توی زندگی دوام بیارن .
درسکوت به حرفهای محمد گوش دادم و محمد که دید قیافه محنت زده ای بخود گرفتم .نوارضبط صوتی ازمیان کشویش درآورده وگفت :بیاحسین .اینو ببرگوش کن .ما چندتا رفیق دورهم جمع شدیم ودریک محفل دوستانه شروع به زدن وخواندن اهنگهای طاغوتی کردیم .اینو ببرگوش بده از این حال وهوا میایی بیرون .
ازمغازه محمد بیرون آمدم بخانه خودمان رفتم .اخرشب وقتی نوارکاست را داخل ضبط صوت گذاشتم .ازیکطرف خنده ام گرفته بود از یکطرف احساس می کردم که گویا به محمد چیزی ازقبل الهام شده که این نوار را بمن داده است که گوش کنم .یاشایداگرمی دانست من آن دختر را همیشه با پیراهن صورتی می دیدم این نوار رابمن نمی داد تا داغ دلم تازه شود .اولین آهنگی که محمد ورفقایش باهمراهی تنبک وسنتور درآن کاست خوانده بودند این شعر نوستالژیک "ایرج خواجه امیری "بودکه بعدها توسط "احمدآزاد "نیزخوانده شد
پیرهن صورتی دل منو بردی
کشتی تو منو غممو نخوردی
نشون به اون نشون یادته
گل سرخی روی موهات می ذاشتی
گفتی من میرم الان زودی برمیگردم
گفتی بعدمیام اونوقت باهات همسر می گردم
بیا فکری به حال زار ماکن
بیاتوبی وفایی رو رها کن
توگفتی آشنائیمون خطابود
خطاکردم توهم امشب خطا کن
یاحق