گزارش یک زندگی (قسمت هشتادوچهارم )
دوماهی که برایم دوسال طول کشید !!!
بعد از آنکه پروین خودش را به پایین پرتاب کرد .بامشاهده این صحنه زانوانم سست شد وحالی بحرانی پیدا کردم .ولی به زور از زمین برخاستم و خودم را به پایین رساندم .فکرمی کردم باتوجه به سقوط او از پشت بام کاراوتمام شده وپروین فوت کرده است ولی چون هنوز عمرش به دنیا باقی بود هنگام سقوط به درخت کاج باغچه خانه مان برخورد می کند وهمین باعث می شودشتاب اوگرفته شود واو باسرعت کمی به زمین اصابت کند .بااینحال گرچه خدارحم کرده بود وسرش به زمین اصابت نکرده بود ولی بخاطر برخورد بدنش بازمین چندتا ازمهره های ستون فقراتش شکسته شده بود واز هوش رفته بود .
تلفنی به برادرم حسن آقا اطلاع دادم .اونیزسراسیمه خودرا رساند .ما از زنده بودن پروین مطمئن نبودیم تا اینکه مامورین اورژانس سررسیدند وبعداز معاینه او اعلام کردند که زنده است ولی مهره های کمرش شکسته است .مامورین اورژانس قبل از قراردادن پروین داخل آمبولانس گفتند یکی از همراهان فرد مصدوم باید بدنبال ما بیاید .من داوطلب شدم .ماموراورژانس نگاهی به چهره من انداخت و گفت :تو الان خودت رنگ ورویت پریده است .یکی میخواهدمراقب توباشد .گفتم :اشکالی ندارد .من می آیم .
داخل آمبولانس قرارگرفتم .آمبولانس آژیر کشان حرکت کرد و بعداز تماس با بیمارستان های مختلف بلاخره پروین را دربیمارستان طالقانی دراطراف نمایشگاه بین المللی تهران ،یعنی همان جایی که جلیل بعلت جراحت جنگی بستری بود ،بستری ساختیم .
پزشکان وپرستاران انجا نیز با دیدن رنگ و روی پریده من ازاینکه من به همراه پروین آمده بودم مرا موردشماتت قرار دادند و منهم برایشان توضیح دادم درخانه کس دیگری نبود . چند دختر دانشجوی روانپزشکی که درآن بیمارستان به همراه استادشان کارآموزی می کردند و یا شاید باصطلاح دوران انترنی را می گذراندند وقتی فهمیدند پروین به قصدخودکشی این بلا را به سرخودش آورده مرادوره کرده وسئوال پیچ می کردند . من هم علت خودکشی پروین و درواقع بیوگرافی روانی اورا از کودکی تابحال دراختیار آنها قرار دادم .اینکه از دوران کودکی افسرده بوده و دلایلی این افسردگی را تشدید کرده ازجمله ازدواج نامناسب وغیره را توضیح دادم .همچنین برای انها توضیح دادم که بنابر تشخیص پزشکان معالج پروین، افسردگی او اکنون به بیماری اسکیزوفرنی تبدیل شده وغیره .
انها از اینکه من درموردبیماری های روانی واصطلاحات مرتبط به آن تاحدودی اطلاع داشتم اظهارشگفتی می کردند .برای آنها توضیح دادم که بهرحال کتابهای مربوط به روانشناسی را نیز مطالعه می کنم و داشتن خواهربیماری همجون پروین مرا با این اصطلاحات و مسائل مرتبط آشنا نموده است .یکی از این دختران نگاهی بمن انداخت وگفت شما می دانید خودتان هم الان دچار مشکل هستید ؟گفتم :چرا ؟گفت :دقت کنید دست چپ وپای چپ تان دارد می لرزد .گفتم :موفعی که عصبی می شوم اینطور می شوم .آن دخترخانم گفت :شما ظاهرا اضطراب دارید ودیدن صحنه خودکشی خواهرتان این اضطراب را درشما تشدید کرده آمدم به او جواب بدهم که ناگهان استادشان به آنها نهیب زد و گفت :آهای خانم دکترها!!! اون آقا الان خودش حال مساعدی نداره که شما اون بنده خدا رو سوژه تحقیقات پزشکی خودتون کردید واز آنها خواست دور مرا خالی کنند .
درهمین موقع پروین را به اطاق عمل بردند (پروین سه چهاربار دست به خودکشی زد که اخرین بار دوسال پیش بود که بلاخره موفق شد خودرا به طرزفجیعی بکشد .وانچه مراناراحت کرده بود این بود که پروین بعداز هربارخودکشی وقتی نجات می یافت ازبازگشت به زندگی ابراز رضایت می کرد .چراکه خودکشی معمولا دریک شرایط بحرانی واحساسی وهیجانی خاص اتفاق می افتد و بقول روانپزشکان دلایل اصلی بسیاری ازخودکشی ها این است که بیماری درموعد مناسبش کنترل نشده است )
یکی از پرستاران از من خواست روی تختی که نشسته بودم درازبکشم تامرانیزمعاینه کنند وعلت کبودی چهره ام را دریابند .روی تخت که درازکشیدم متوجه مرد جوان بیماری شدم که که سمت راست من خوابیده بود .مردجوان نگاهی بمن انداخت و گفت : خدا دنیا رابدون سرخر نیافرید!!!
گفتم :چرا ؟
گفت :هیچی تازه داشتی با این خانم دکترکوچولوها!!!لاس می زدی که دکتره صداشون کرد
گفتم :دست شما دردنکنه .من داشتم به سئوالهای اونا جواب می دادم .کجا باهاشون لاس می زدم ؟
گفت :بهرحال این هم هم خودش برای تو یک تسکین روحیه بود .مگه بدهست چهر-پنج تا دختر دورادمو بگیرند و باادم حرف یزنند
گفتم:بله بد نیست .منتهی درشرایط عادی .نه درشرایطی که من الان قرار دارم .که اصلا باورم نمیشه چی دیدم و کجا هستم
گفت :مردباید دلش گنده باشه وبعد اشاره ای به شانه اش کرد وگفت نیگاه کن من بیست وهشت تابخیه خوردم .واین چندمین باری هست که این بلاسرم میاد .
گفتم :چرا ؟
گفت :هیچی .کارمن تولیدی هست .ازیکی ازمشتری هامون پول طلب داشتیم پولم رونداد .من هم باهاش درگیرشدم شاگردش باچاقوزد اینجامو جرداد .بعدهم گفت این بارچهارمه که من دعواکردم و چاقو خوردم .این سری به پرستارها گفتم منو با نخ نازک بخیه بزنند تاجای بخیه روی تنم نمونه (توی دلم گفتم بعضی ها به چه افتخاراتی مینازند )
پرستار با نظارت پزشک مربوطه مرامعاینه کردند وتشخیص دادند که فشارم افتاده است .به تجویزآن پزشک چند آمپول آرامبخش بمن تجویزنمودند .
یک مقدار که حالم بهترشد جلیل سررسید .من هم به جلیل توضیح دادم که حالم خوب نیست و جای خودم را باجلیل بعنوان همراه عوض نمودم و بیمارستان را ترک نمودم .قبل ازترک بیمارستان آن مردمجروح دوباره بمن تذکر داد که "خودت رو نباز ،زندگی سختی زیاد داره ،دل مرد باید گنده باشه "
فردای آن روز درمحل کارم با کارفرمایم تسویه حساب کردم تا عازم خدمت شوم .کارفرمایم اصلا راضی به رفتن من نبود ومرتب میخواست مرامنصرف کند . برای او توضیح دادم که غیبت کردن من کارگرفتن معافی را مشکل می سازد واین مردمحترم نهایت شرافت ومردانگی را به نمایش گذاشت .حقوق مراخیلی بیشترازانچه قراردادکرده بودیم پرداخت و باانکه هنوز دربهمن ماه بودیم و عیدنوروزنیامده بود مبلغ کلانی به عنوان عیدی بمن داد .بعدها توی اجتماع دربرخورد با ادمهای مختلف فهمیدم وجودکارفرمایانی همچون او بسیار کم است و حتی یک درهزار هم معرفت ومرام اورا ندارندوفقط به استثمارکارگر وکارمند فکر می کنند .وازانجا که فقط خوبی هست که می ماند من همیشه بانام نیکی از آن مرد محترم یادکرده ام .
فردای آن روز خودم را به پادگانی درخیابان شاهپور رساندم ودرانجا میان سربازان اماده اعزام به خدمت قرعه کشی صورت گرفت .لطف بزرگی که خدا انجا درحق من کرد این بود که گرچه همیشه درزندگی ادم بدشانسی بوده ام ولی انجا شانس بامن یاربود ودرقرعه کشی میان سربازان من درپادگان 01تهران واقع درافسریه افتادم . درآن روز نیمی از سربازان را برای تهران میخواستند ونیمی را هم برای کرمان . وخداروشکر من جزو تهرانی ها افتادم واگر به کرمان اعزام می شدم مشکل می توانستم معافی ام را بگیرم .
با استقراردرپادگان 01 بعدازگروهان بندی ودریافت لباس وغیره دوره آموزشی ماشروع شد . روزها آموزش های سخت وسنگین می دیدیم وشب ها هم به دلایلی آرامش نداشتیم . یکی از دلایل اینکه شب ها آرامش نداشتیم همین موشک باران تهران بود . با بصدادرآمدن آژیرها نیمه شب خواب الود باید از جا برمیخواستیم و توی گودال هایی که درجلوی پادگان حفاری شده بود قرار می گرفتیم و اینکه نه شب خواب درست حسابی داشتیم نه اینکه روزمی توانستیم باخیال راحت استراحت کنیم .
یک شب هم که صدام تهران را هدف موشکباران قرار نداده بود بی ادبی وبی نزاکتی یکی از سربازان باعث شد نیمه شبفرماندهان مارا ازخواب بیدار کنند و تنبیه نمایند !!!
جریان ازاینقرار بود که یک شب که خاموشی زده بودند وساعت 9 شب همه در تخت خواب هایمان خوابیده بودیم ساعت 11 شب فرمانده گروهان سرزده درمیان تاریکی خود را به خوابگاه می رساند تا با بازدید مخفیانه ازخوابگاه اوضاع را تحت نظر داشته باشد .درهمین حال یکی ازسربازان بی ادب وبی نزاکت که نمی دانم متوجه حضوراوبوده است یا نبوده ،اقدام به خارج ساختن باد معده باصدای بلند می نماید !!بصورتی که شدت صدای آن خوابگاه را به لرزه در می آورد !!!وفرمانده گروهان همین موضوع را توهین به مافوق قلمداد می نماید !
وازانجاکه همیشه درارتش رسم براین بوده است که تشویق برای یکنفر بوده ولی تنبیه برای همه .فرمانده گروهان ازاین بی نزاکتی سرباز مذکوربه خشم می آید و فرمان بیدارباش میدهد و همه را به حیاط گروهان می کشانند و وادرار می سازند درآن هوای سرد همه دور گروهان را کلاغ پربروند .انقدر در دلم به آن سرباز بی نزاکت فحش دادم که حد نداشت .اوبا این بی ادبی خود یک گروهان را به دردسرانداخته بود .
وقتی حسابی خسته شدیم مارا رها کردند .درحالیکه کوفته بودم خودم را بی حال روی تخت انداختم . همینطورکه غر می زدم وفحش می دادم .سربازی که درتخت بغل دست من خوابیده بود وبچه گیلان بود وقتی دید غرمی زنم وفحش میدهم گفت :
- توهم مثل من از اومدن به خدمت پشیمونی
گفتم :اره .من اگر قضیه معافی ام درمیون نبود .صدسال سیاه خدمت نمیومدم .
بهرحال یک شب هم که از موشک پرانی صدام راحت بودیم موشک پرانی بی ادبانه خودی ها خواب از چشمان ماربوده بود .
بهرحال موشکباران تهران همچنان ادامه داشت تا اینکه موشک های عراقی دورتادور پادگان بزمین می خوردند وفرماندهان نظامی پادگان به این نتیجه رسیدند که صدام میخواهد خودپادگان را هدف قرار دهد واز اینروست که موشک ها به اطراف پادگان برخورد می کنند وهمین برداشت آنان از این ماجراباعث شد تصمیم به تخلیه پادگان از سربازان ونیروهای نظامی بگیرند وسربازان را وادارکنند تا درسرمای کوهستان بر روی برفهاچادربزنند و شب وروز را درسرمای سوزناک بگذرانند و همین مقوله دشواری هایی برای من بوجود آورد وخاطرات تلخی رقم زد که درقسمت بعدی خواهیدخواند .



