تبليغاتX
خاطرات وخطرات

خاطرات وخطرات

محمدحسین

گزارش یک زندگی (قسمت هشتادوچهارم )

 

 

دوماهی که برایم دوسال طول کشید !!!

 

 

بعد از آنکه پروین خودش را به پایین پرتاب کرد .بامشاهده این صحنه زانوانم سست شد وحالی بحرانی پیدا کردم .ولی به زور از زمین برخاستم و خودم را به پایین رساندم .فکرمی کردم باتوجه به سقوط او از پشت بام کاراوتمام شده وپروین فوت کرده است ولی چون هنوز عمرش به دنیا باقی بود هنگام سقوط به درخت کاج باغچه خانه مان برخورد می کند وهمین باعث می شودشتاب اوگرفته شود واو باسرعت کمی به زمین اصابت کند .بااینحال گرچه خدارحم کرده بود وسرش به زمین اصابت نکرده بود ولی بخاطر برخورد بدنش بازمین چندتا ازمهره های ستون فقراتش شکسته شده بود واز هوش رفته بود .

تلفنی به برادرم حسن آقا اطلاع دادم .اونیزسراسیمه خودرا رساند .ما از زنده بودن پروین مطمئن نبودیم تا اینکه مامورین اورژانس سررسیدند وبعداز معاینه او اعلام کردند که زنده است ولی مهره های کمرش شکسته است .مامورین اورژانس قبل از قراردادن پروین داخل آمبولانس گفتند یکی از همراهان فرد مصدوم باید بدنبال ما بیاید .من داوطلب شدم .ماموراورژانس نگاهی به چهره من انداخت و گفت :تو الان خودت رنگ ورویت پریده است .یکی میخواهدمراقب توباشد .گفتم :اشکالی ندارد .من می آیم .

داخل آمبولانس قرارگرفتم .آمبولانس آژیر کشان حرکت کرد و بعداز تماس با بیمارستان های مختلف بلاخره پروین را دربیمارستان طالقانی دراطراف نمایشگاه بین المللی تهران ،یعنی همان جایی که جلیل بعلت جراحت جنگی بستری بود ،بستری ساختیم .

پزشکان وپرستاران انجا نیز با دیدن رنگ و روی پریده من ازاینکه من به همراه پروین آمده بودم مرا موردشماتت قرار دادند و منهم برایشان توضیح دادم درخانه کس دیگری نبود . چند دختر دانشجوی روانپزشکی که درآن بیمارستان به همراه استادشان کارآموزی می کردند و یا شاید باصطلاح دوران انترنی را می گذراندند وقتی فهمیدند پروین به قصدخودکشی این بلا را به سرخودش آورده مرادوره کرده وسئوال پیچ می کردند . من هم علت خودکشی پروین و درواقع بیوگرافی روانی اورا از کودکی تابحال دراختیار آنها قرار دادم .اینکه از دوران کودکی افسرده بوده و دلایلی این افسردگی را تشدید کرده ازجمله ازدواج نامناسب وغیره را توضیح دادم .همچنین برای انها توضیح دادم که بنابر تشخیص پزشکان معالج پروین، افسردگی او اکنون به بیماری اسکیزوفرنی تبدیل شده وغیره .

انها از اینکه من درموردبیماری های روانی واصطلاحات مرتبط به آن تاحدودی اطلاع داشتم اظهارشگفتی می کردند .برای آنها توضیح دادم که بهرحال کتابهای مربوط به روانشناسی را نیز مطالعه می کنم و داشتن خواهربیماری همجون پروین مرا با این اصطلاحات و مسائل مرتبط آشنا نموده است .یکی از این دختران نگاهی بمن انداخت وگفت شما می دانید خودتان هم الان دچار مشکل هستید ؟گفتم :چرا ؟گفت :دقت کنید دست چپ وپای چپ تان دارد می لرزد .گفتم :موفعی که عصبی می شوم اینطور می شوم .آن دخترخانم گفت :شما ظاهرا اضطراب دارید ودیدن صحنه خودکشی خواهرتان این اضطراب را درشما تشدید کرده آمدم به او جواب بدهم که ناگهان استادشان به آنها نهیب زد و گفت :آهای خانم دکترها!!! اون آقا الان خودش حال مساعدی نداره که شما اون بنده خدا رو سوژه تحقیقات پزشکی خودتون کردید واز آنها خواست دور مرا خالی کنند .

درهمین موقع پروین را به اطاق عمل بردند (پروین سه چهاربار دست به خودکشی زد که اخرین بار دوسال پیش بود که بلاخره موفق شد خودرا به طرزفجیعی بکشد .وانچه مراناراحت کرده بود این بود که پروین بعداز هربارخودکشی وقتی نجات می یافت ازبازگشت به زندگی ابراز رضایت می کرد .چراکه خودکشی معمولا دریک شرایط بحرانی واحساسی وهیجانی خاص اتفاق می افتد و بقول روانپزشکان دلایل اصلی بسیاری ازخودکشی ها این است که بیماری درموعد مناسبش کنترل نشده است )

یکی از پرستاران از من خواست روی تختی که نشسته بودم درازبکشم تامرانیزمعاینه کنند وعلت کبودی چهره ام را دریابند .روی تخت که درازکشیدم متوجه مرد جوان  بیماری شدم که که سمت راست من خوابیده بود .مردجوان نگاهی بمن انداخت و گفت : خدا دنیا رابدون سرخر نیافرید!!!

گفتم :چرا ؟

گفت :هیچی تازه داشتی با این خانم دکترکوچولوها!!!لاس می زدی که دکتره صداشون کرد

گفتم :دست شما دردنکنه .من داشتم به سئوالهای اونا جواب می دادم .کجا باهاشون لاس می زدم ؟

گفت :بهرحال این هم هم خودش برای تو یک تسکین روحیه بود .مگه بدهست چهر-پنج تا دختر دورادمو بگیرند و باادم حرف یزنند

گفتم:بله بد نیست .منتهی درشرایط عادی .نه درشرایطی که من الان قرار دارم .که اصلا باورم نمیشه چی دیدم و کجا هستم

گفت :مردباید دلش گنده باشه وبعد اشاره ای به  شانه اش کرد وگفت نیگاه کن من بیست وهشت تابخیه خوردم .واین چندمین باری هست که این بلاسرم میاد .

گفتم :چرا ؟

گفت :هیچی .کارمن تولیدی هست .ازیکی ازمشتری هامون پول طلب داشتیم پولم رونداد .من هم باهاش درگیرشدم شاگردش باچاقوزد اینجامو جرداد .بعدهم گفت این بارچهارمه که من دعواکردم و چاقو خوردم .این سری به پرستارها گفتم منو با نخ نازک بخیه بزنند تاجای بخیه روی تنم نمونه (توی دلم گفتم بعضی ها به چه افتخاراتی مینازند )

پرستار با نظارت پزشک مربوطه مرامعاینه کردند وتشخیص دادند که فشارم افتاده است .به تجویزآن پزشک چند آمپول آرامبخش بمن تجویزنمودند .

یک مقدار که حالم بهترشد جلیل سررسید .من هم به جلیل توضیح دادم که حالم خوب نیست و جای خودم را باجلیل بعنوان همراه عوض نمودم و بیمارستان را ترک نمودم .قبل ازترک بیمارستان آن مردمجروح دوباره بمن تذکر داد که "خودت رو نباز ،زندگی سختی زیاد داره ،دل مرد باید گنده باشه "

فردای آن روز درمحل کارم با کارفرمایم تسویه حساب کردم تا عازم خدمت شوم .کارفرمایم اصلا راضی به رفتن من نبود ومرتب میخواست مرامنصرف کند . برای او توضیح دادم که غیبت کردن من کارگرفتن معافی را مشکل می سازد واین مردمحترم نهایت شرافت ومردانگی را به نمایش گذاشت .حقوق مراخیلی بیشترازانچه قراردادکرده بودیم پرداخت و باانکه هنوز دربهمن ماه بودیم و عیدنوروزنیامده بود مبلغ کلانی به عنوان عیدی بمن داد .بعدها توی اجتماع دربرخورد با ادمهای مختلف فهمیدم وجودکارفرمایانی همچون او بسیار کم است و حتی یک درهزار هم معرفت ومرام اورا ندارندوفقط به استثمارکارگر وکارمند فکر می کنند  .وازانجا که فقط خوبی هست که می ماند من همیشه بانام نیکی از آن مرد محترم یادکرده ام .

فردای آن روز خودم را به پادگانی درخیابان شاهپور رساندم ودرانجا میان سربازان اماده اعزام به خدمت قرعه کشی صورت گرفت .لطف بزرگی که خدا انجا درحق من کرد این بود که گرچه همیشه درزندگی ادم بدشانسی بوده ام ولی انجا شانس بامن یاربود ودرقرعه کشی میان سربازان من درپادگان 01تهران واقع درافسریه افتادم . درآن روز نیمی از سربازان را برای تهران میخواستند ونیمی را هم برای کرمان . وخداروشکر من جزو تهرانی ها افتادم واگر به کرمان اعزام می شدم مشکل می توانستم معافی ام را بگیرم .

با استقراردرپادگان 01 بعدازگروهان بندی ودریافت لباس وغیره دوره آموزشی ماشروع شد . روزها آموزش های سخت وسنگین می دیدیم وشب ها هم به دلایلی آرامش نداشتیم . یکی از دلایل اینکه شب ها آرامش نداشتیم همین موشک باران تهران بود . با بصدادرآمدن آژیرها نیمه شب خواب الود باید از جا برمیخواستیم و توی گودال هایی که درجلوی پادگان حفاری شده بود قرار می گرفتیم و اینکه نه شب خواب درست حسابی داشتیم نه اینکه روزمی توانستیم باخیال راحت استراحت کنیم .

یک شب هم که صدام تهران را هدف موشکباران قرار نداده بود بی ادبی وبی نزاکتی یکی از سربازان باعث شد نیمه شبفرماندهان مارا ازخواب بیدار کنند و تنبیه نمایند !!!

جریان ازاینقرار بود که یک شب که خاموشی زده بودند وساعت 9 شب همه در تخت خواب هایمان خوابیده بودیم ساعت 11 شب فرمانده گروهان سرزده درمیان تاریکی خود را به خوابگاه می رساند تا با بازدید مخفیانه ازخوابگاه اوضاع را تحت نظر داشته باشد .درهمین حال یکی ازسربازان بی ادب وبی نزاکت که نمی دانم متوجه حضوراوبوده است یا نبوده ،اقدام به خارج ساختن باد معده باصدای بلند می نماید !!بصورتی که شدت صدای آن خوابگاه را به لرزه در می آورد !!!وفرمانده گروهان همین موضوع را توهین به مافوق قلمداد می نماید !

وازانجاکه همیشه درارتش رسم براین بوده است که تشویق برای یکنفر بوده ولی تنبیه برای همه .فرمانده گروهان ازاین بی نزاکتی سرباز مذکوربه خشم می آید و فرمان بیدارباش میدهد و همه را به حیاط گروهان می کشانند و وادرار می سازند درآن هوای سرد همه دور گروهان را کلاغ پربروند .انقدر در دلم به آن سرباز بی نزاکت فحش دادم که حد نداشت .اوبا این بی ادبی خود یک گروهان را به دردسرانداخته بود .

وقتی حسابی خسته شدیم مارا رها کردند .درحالیکه کوفته بودم خودم را بی حال روی تخت انداختم . همینطورکه غر می زدم وفحش می دادم .سربازی که درتخت بغل دست من خوابیده بود وبچه گیلان بود وقتی دید غرمی زنم وفحش میدهم گفت :

- توهم مثل من از اومدن به خدمت پشیمونی

گفتم :اره .من اگر قضیه معافی ام درمیون نبود .صدسال سیاه خدمت نمیومدم .

بهرحال یک شب هم که از موشک پرانی صدام راحت بودیم موشک پرانی بی ادبانه خودی ها خواب از چشمان ماربوده بود .

بهرحال موشکباران تهران همچنان ادامه داشت تا اینکه موشک های عراقی دورتادور پادگان بزمین می خوردند وفرماندهان نظامی پادگان به این نتیجه رسیدند که صدام میخواهد خودپادگان را هدف قرار دهد واز اینروست که موشک ها به اطراف پادگان برخورد می کنند وهمین برداشت آنان از این ماجراباعث شد تصمیم به تخلیه پادگان از سربازان ونیروهای نظامی بگیرند وسربازان را وادارکنند تا درسرمای کوهستان بر روی برفهاچادربزنند و شب وروز را درسرمای سوزناک بگذرانند و همین مقوله دشواری هایی برای من بوجود آورد وخاطرات تلخی رقم زد که درقسمت بعدی خواهیدخواند .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 20:32  توسط   | 

گزارش یک زندگی (قسمت هشتادوسوم)

 

شروع موشکباران تهران و اولین خودکشی ناموفق پروین

 

 

بعدازجریان دستگیری من ازکارفرمایم که مردبسیارشریفی بود خواستم بجای پخش کردن کارت شغل دیگری برای من دست وپا کند .او گفت :میخواهی درقسمت کلین سرویس یعنی شستشوی مبلمان وموکت منازل مشغول باشی ؟گفتم :آره .مگه چه اشکالی داره ؟گفت :اتفاقا کارسختی نیست فکرنکن تو بادست باید اینهارابشوری دستگاههای مخصوص بخود را دارد که از طریق آن شستشومیدهی .گفتم :اگرازطریق دست هم بود هیچ اشکالی نداشت .چون من کارراعارنمی دانم و اتفاقا ازکارهای فیزیکی بیشترخوشم می اید .چون شبها درخانه مطالعه می کنم ومی نویسم ومرتب کارفکری می کنم .دوست دارم روزها کارفیزیکی داشته باشم .

گفت :بسیارخوب . اگر دوست داشته باشی مشغول شو .

بدین ترتیب ازفردای آن روز من دربخش کلین سرویس مشغول شدم و دوسه ماه به عیدمانده بود ومردم به فکر شست و روب منازل افتاده بودند .من به اتفاق کارفرمایم ویکی دونفردیگر به منازل می رفتیم وازطریق دودستگاه مخصوص موکت ها ومبلمان آنها راشستشو می دادیم .یکی از این دستگاهها شبیه ماشین چمن زنی بود وزیرش فرچه بزرگی نصب می شد وبالای آن مخزن موادشوینده قرارداشت که بعداز وصل پریزدستگاه به برق دستگیره را که فشار میدادی موادشوینده به داخل فرچه می رفت ودستگاه اتوماتیک شروع به شستن موکت ها می کرد وبعداز شستشوی فرش ویا موکت با آن دستگاه دیگری بودکه شبیه جاروبرقی بود وهمانطورکه جاروبرقی اشغال را میمکد آن دستگاه هم آب وکف را میمکید و فرش وموکت را خشک می کرد .مبلمان هم به همین ترتیب بود با این تفاوت که دستگاه شستشوی آن کوچکتر از دستگاه شستشوی فرش و موکت بود وبه اندازه یک دلر بود.

بزودی به کارم علاقمندشدم .چون شغل جذابی بود باعث می شد به بهانه شستشوی مبل وموکت به خانه مردم بروی وبا انواع واقسام تیپ ها وادم ها آشنابشوی .وتماشای زندگی های متفاوت وادمهای مختلف بامنش ها وبرخوردهای گوناگون بسیاربرایم جذاب بود .بویژه انکه خیلی از آنها لوطی منش بودند وبعدازپایان کار وپرداخت هزینه شستشوانعام خوبی هم بما می دادند که خیلی بمن می چسبید (همین باعث شد روحیه ای درمن بوجود آید که بعدها هرمغازه ای برای خرید می رفتم وجنسی می خریدم برای خوشحالی شاگردان مغازه به آنها انعام دهم که همین دست ودلبازی ما گاهی برایمان تولید دردسرمی کرد .فی المثل دراوایل ازدواج مان برای خرید مانتویی برای عیال مربوطه به یک فروشگاه پوشاک زنانه رفتیم .من بعدازاینکه همسرم مانتوی موردنظرش را انتخاب کرد به خانمی که ازفروشندگان بود ومرتب برای خانمم لباس می آورد انعام دادم و بعد که بیرون آمدیم خانمم کلی غرولند سرما سرداد که چرابه دختره انعام دادی ؟بما میخواهی پول بدی جونت درمیاد! .به مردم که میرسی دست ودلباز میشی !!!با توضیح دادن به اوو یادآوری خاطراتم دراین زمینه اوراقانع ساختم که هیچ عمدی درکارنبود وفقط میخواستم دل آن بنده خدا را با اندک پولی شادسازم و قصدم دلربایی نبود .

یکباردیگرهم چندسال پیش که برای خریدن کت وشلوار برای خودم به مغازه ای رفته بودیم .من به پسرجوانی که ازهمه فروشندگان کوچکتر وکم سن وسال تربود ومرتب برایم کت وشلوار می آورد ودراطاق پرو بمن می داد بعداز خریدکردن از انجا و پرداخت پول کت وشلواربه صندوقدار، بازگشتم و دوهزارتومان انعام به آن پسرجوان دادم .دیدم آن پسرجوان ازگرفتن پول خودداری می کند وبقیه فروشندگان هم می خندند . بعدا فهمیدم آن پسرجوان علی رغم سن وسال کمی که داشت شاگرد یا کارگر مغازه نبود بلکه درواقع صاحب مغازه بود وماداشتیم بجای کارگران به صاحب مغازه انعام می دادیم!!! .بااین سنگ روی یخ شدن باردیگر عیال بما تذکر داد که خوب شد .تاتوباشی دیگه از این دست ودلبازی ها نکنی .ولی به او ثابت شد ما به کارگران وفروشندگان مغازه ها اعم از مذکر ومونث به یک چشم نگریسته و بدون تبعیض به هردوجنس به یک اندازه ارادت وافر داریم )

خب .همانطورکه عرض کردم شغل جدیدما بخاطردلایلی که برشمردم بسیاربرایم جذاب بود .چون هرخانه ای که می رفتیم و باهرخانواده ای اشنا می شدیم تجربیاتمان نسبت به آدمها بیشترمی شد و با خیلی از مسائل بیشترآشنا می شدیم .

آدمها هم از سنخ و تیپ های گوناگون بودند .یک مدت که کارکردیم کارفرمایمان آقای ا.پ که گفتم مردشریفی بود بمن گفت یک سئوال خصوصی ازتو دارم گفتم :بپرس .گفت :من قبلا کارگرهای مجرد همسن وسال تو که می اوردم بجای کارکردن چشم شان توی خونه ها دنبال دخترهای مردم بود وحتی بخاطرآبروریزی هایی که کردند من اونها رو ردکردم .ولی توی این مدت تونخ توبودم .دنبال اینطورحرفهانیستی و جوونی به سن وسال تو خیلی کم هست که اینطوری باشه .بمن بگو دلیلش چیه آدم چشم ودل سیری هستی یا اینکه دلیل دیگه ای داره .درجوابش گفتم :نه . من قبلا هم برای نصب تختخواب وکمد به خانه مردم می رفتم .من این قضیه رابرای خودم حل کردم که وقتی وارد حریم کسی شدی باید به آن حریم احترام بگذاری .ضمن اینکه ادعا نمی کنم پسرپیامبرهستم و معصوم .

کارفرمای من درادامه گفت :مثلا امروزکه به اون خونه که توی خیابان پیروزی قرارداشت رفتیم .من دیدم یکی ازدخترها ی اون خونه بدجوری میخ توشده .ولی تواصلا توجهی به اون طفلک نمی کردی .گفتم :شماچطورمتوجه شدیدمیخ من شده بود ؟گفت :خب درطو ل کارهمش چشمش بتو بود بعدهم که کارتوتموم کردی اولین چایی روبرای تو اورد .حتی یک شیرینی کیک توی بشقاب جداگانه برای تو اورد وگهگاهی که توبامن حرف می زدی توی دهن تو نگاه می کرد .

باتعجب گفتم :پس چطورمن خودم متوجه این قضیه نشدم .کارفرمای من گفت :پس معلومه ادم چشم ودل سیری نیستی چون هنوزخیلی جوونی .معلوم میشه  ادم چشم وگوش بسته ای هستی نه چشم ودل سیر !!!

یکروزهم به خانه ای درتهرانپارس رفتیم که درانجا یک زن تقریبا چهل وپنج ساله باچهار-پنج دختر بیست –سی ساله زندگی می کردند .ظاهرخانه نشان می دادیک ارایشگاه خانگی زنانه است ولی هم خانومه وهم دخترها بدجوری مشکوک می زدن !!خودخانومه یک شلوارلی سنگ شور بایک پیراهن پشمی قرمزپوشیده بود ودخترهای دیگه درآن سرمای زمستان همه بلوزهای آستین رکابی یانازک بتن داشتند ودامن های چاک دار، وخیلی بی تکلف با کارفرمای ما شوخی می کردند وجالب اینکه در ودیوار یکی از اطاق ها راکه تمیزمی کردیم دیدیم پوسترهای سکسی ناجوری چسبانده اند .

بعداز انکه کارمان تمام شد وبه اتومبیل امدیم دربین راه به کارفرمایم گفتم :آقای ...این خونه که رفتیم یک جوری بود یک خرده مشکوک بود .

کارفرمایم گفت : خب دیگه .ببین اون زنها چقدرتابلو بودند که توبا همه خنگی و چشم وگوش بسته بودنت فهمیدی اونها چیکاره هستند .اماخب برای تو بدنشد .یک مکان پیداشدکه گاهی برای شیطونی سری به اونجابزنی وازاین چشم وگوش بسته بودن دربیایی .

گفتم :آقای ... مکان یعنی چی ؟

خنده ای کرد و گفت :وقتی خودت نمیدونی مکان یعنی چی ،لزومی نداره من برات توضیح بدم مکان یعنی چی

(الان که یادحرف او میفتم این جوک درذهن ام فرصت خودنمایی می یابد که گفته اند :یکروزبه یک بنده خدایی می گویند :خوابیده آب نخور .چون خوابیده آب خوردن عقل آدم را کم می کند آن بنده خدا درپاسخ می گوید :عقل یعنی چی ؟!!!طرف برمی گردد بهش می گوید :هیچی بابا .غلط کردیم .آبتوبخور!!!).حال حکایت دیالوگ بین من وکارفرمایم حول موضوع مکان بود .

دقیق یادم نیست درغروب یکی ازروزهای دیماه یا بهمن ماه بود که مادرخانه ای بالای میدان هفت تیر دریکی ازخانه ها مشغول بکاربودیم .خانه متعلق به یک خانواده مرفه وپولداربود که صاحبخانه سه دخترترشیده بالای سی سال داشت .وقتی کارم تمام شد دیدم صاحب کارم با آن دخترها مشغول بگو بخند است تااینکه یکی از آن دخترها از اوخواست تا غیرازشماره تلفن شرکت اگرشماره دیگری دارد به او بدهد هنوزکارفرمای من زبان به سخن نگشوده بود که سه انفجار مهیب وپی درپی اطراف مارابه لرزه درآورد وشدت یکی از انفجارها طوری بود که برای چندلحظه جریان برق قطع و وصل شده بود وبه این ترتیب برای اولین بار درطول جنگ تهران هدف موشک های عراقی قرارگرفته بود .به این خاطرمی گویم اولین بار که تاقبل از این هرموقع جنگ شهرها درمی گرفت تهران توسط هواپیماها بمباران می شد و صدام تا آن موقع به موشکی دست نیافته بود که بتواند تهران را هدف قرار دهد .این درحالی بود که ایران یکسال قبل این توانایی رایافته بود که بغداد را هدف موشک قرار دهد واولین باری که درسال 1365 موشک ایران به بغداد اصابت کرد بانک چندین طبقه رافدین عراق مورداصابت موشک قرار گرفته بود .

باموشکباران تهران جنگ وارد عرصه تازه ای شده بود و تقریبا در انشب تاصبح وروزهای بعد بصورت متوالی نقاط مختلف تهران هدف موشک های عرافی قرار می گرفت .شانس ما هم آنشب یکی ازموشک ها درنزدیکی ما یعنی حوالی میدان هفت تیرفرودآمده بود .

روزبعدهم هرجا که برای کارمی رفتیم همان حوالی مورداصابت موشک قرارمی گرفت .برای همین بشوخی به کارفرمایم گفتم فکر کنم عراقی ها گرای ماراگرفتند واز شانس تخمی ما میخواهند ماراباموشک بزنند!!!چون از دیشب تابحال هرمنطقه ای برای کار رفتیم حوالی همان منطقه هدف موشک قرار گرفته است .

موشکباران تهران ازیکطرف وبوجودآمدن مسائل جانبی دیگر ازیک طرف سال 1366 را یکی ازتلخ ترین سالهای عمرمن ساخته بود چراکه از یک طرف پروین بخاطرفشارهای عصبی دست به خودکشی زد .ازطرف دیگربخاطراینکه پرونده معافیت سربازی من درموعدمقررتکمیل نشده بود باید به خدمت سربازی می رفتم ودرعین خدمت معاف می شدم ودیگراینکه دراسفندماه همان سال خانه یکی دیگرازخواهرانم یعنی اقدس خانم هدف موشک عراق قرارگرفت واو به همراه شوهروبسیاری ازاعضای خانواده اش به شهادت رسیدند .

واما یکی از روزها عصر که از سرکارخسته وکوفته بازگشتم دیدم ازخانه مان صدای جیغ های ممتد می اید بصورتی که همسایه ها باشنیدن صدای جیغ به کوچه ریخته اند رفتم خانه دیدم پروین است که بادست هایش سرش راگرفته وجیغ می کشد .یک حالت بیقراری وحشتناکی یافته بود ومرتب جیغ می زد .من رفتم جلوی دهن پروین رابگیرم تاجیغ نزند دیدم نگذاشت .برای اینکه اورا متوقف کنم یک سیلی بصورت او نواختم او جیغ زنان از دست من فرار کرد ودیدم شتابان پله ها خانه را بالا می رود تاخودش را به پشت بام خانه برساند .من متوجه تصمیم خطرناک اوشدم .بسرعت اورادنبال کردم که حتی اگرباکتک هم شده اورا ازتصمیمش منصرف سازم .ولی پروین بخاطر آمپول اشتباهی که پزشکان به اوتزریق کرده بودند قدرت جنون اسایی یافته بود وگامهایش بسیار تندتراز من بود موقعی که من قدم به پشت بام طبقه دوم خانه مان رسیدم پروین طول پشت بام را طی کرده و خودش را درآنطرف نرده قرارداد و من درجای خودم متوقف شدم تا اونترسد وبه پایین سقوطنکند ولی پروین درمقابل چشمان حیرت زده من بادستانش نرده را رها کرد و به پایین سقوط کرد .

بادیدن این صحنه انفدرحالم بدشد که زانوانم سست شد و بر روی زمین زانوزدم .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 18:47  توسط   | 

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

سالگشت حماسه پرشورحسینی برظلم ستیزان وآزاداندیشان جهان

تسلیت وتعزیت باد

گزارش یک زندگی (قسمت هشتاد و دوم )

 

 

 

دستگیری به جرم نداشتن کارت شناسایی !

 

 

 

سال 1366 سال وقایع تاریخی وشگفتی ساز در زندگی من بود . اولین رویداد تاریخی این سال قبولی من در سال چهارم بصورت یک ضرب وبدون تجدیدیواخذدیپلم متوسطه ولی بامعدل پایین بود .وبرای من که درطول دبیرستان یا مردودشده یاباتجدیدی قبول می شدم قبولی درامتحانات نهایی سال چهارم دبیرستان درخردادماه همه راشگفت زده کرده بود .این درحالی بود که باتوجه به بی توجهی من به کلاسهای درس واذیت وآزار دبیران وسرکارگذاشتن آنها دست اندرکاران دبیرستان نیزبابت این قبولی انگشت حیرت به دهان برده بودند .

بهرحال قبولی یکضرب آنقدر به ماحال داد که بلافاصله درپی تشکیل پرونده برای معافیت ازخدمت سربازی برای کفالت مادرم برآمدم وبلافاصله به قصدکسب درآمد درجستجوی شغل نیزاقدام کردم .بعدازناامیدی ازیافتن شغل به دستفروشی کتاب درخیابان انقلاب –روبرودانشگاه برآمدم وبه فروش بخشی از کتابهای کتابخانه شخصی ام همت کردم تا اینکه بلاخره ازطریق نیازمندی های روزنامه توانستم بعنوان کارت پخش کن دریکی از شرکت های کوچک استخدام شوم .کارمن این بود که روزی هزارعدد کارت تبلیغاتی تعمیرلباسشویی را باید در درون خانه ها می انداختم وبابت هرکارت یک ریال بمن می دادند که تقریبا روزی صدتومان می شد و درآن زمان تقریبا پول مناسبی محسوب می شد.شرکتی که من درآنجا کارمی کردم متعلق به پسرعموی یکی ازاستادان سرشناس و صاحب نام دانشگاه تهران بود وفی الواقع شرکتی دومنظوره بود چراکه درکنارکارتعمیرلباسشویی کار شستشوی فرش و مبلمان را با دستگاههای مخصوص درمنازل انجام می دادند که اصطلاحا به آن کلین سرویس می گویند .

دوران کارت پخش کردن ما هم خاطرات خاص ودردسرهای مخصوص خودش را داشت .فی المثل یک روز که در یکی از خیابانهای فرعی تهرانپارس به داخل یکی ازمنازل کارت انداختیم ناگهان یکی درب خانه رابازکرد ویفه ماراچسبید وقدری درقیافه ما تامل کرد و بعد هم ول کرد وشروع به معذرت خواهی کرد ازفحوای صحبتش فهمیدم درکمین دوست پسر دخترش نشسته تا اورا خفت گیرکند و ازانجا بی هوا یقه ماراگرفته بود که هرروز دوست پسرآن دخترخانم کارتی ،کاغذی پاکت خالی به داخل خانه آنها مینداخت تا به دخترک اعلام کند درانتظارش نشسته و ازآنجا که موضوع لورفته بود پدرآن دختر فکر کرد کارت تبلیغاتی ما کلک تازه ای ازجانب دوست پسردخترخانمش برای بیرون کشاندن او از خانه بوده است .

یک بار هم در خیابان پاسداران که منطقه ای اعیان نشین بود مشغول پخش کارت درمیان منازل بودیم .وقتی داخل یک خانه کارت انداختیم سگ ساکن درحیاط آن خانه پارس کنان خود را به درب کوباند و اگر درب خانه بازبود یقینا مارا تکه تکه کرده بود . وازانجا که حمله و واق واق بی موقع اش یهویی وغافلیگیرکننده بود آنقدرترسیدیم که نزدیک بود انفارکتوس نماییم وبرای اولین باربودکه صدای تپش قلبم را ازدوجفت گوش هایم می شنیدم وانچنان قلبم درد گرفته بودکه برای دقایقی روی پله درب یکی از خانه ها نشستم .

واما یک روز که کار پخش کردن کارت را تمام کرده بودیم داشتیم به منزلمان بازمی گشتیم که ماموران کمیته انقلاب سرسیمتری نارمک یعنی جنب همان سینما ماندانا توربازرسی گذاشته بودند .من هم ده –پانزده کارت توی پاکت همراهم باقی مانده بود که بدون توجه به ماموران کمیته کارت ها را به رهگذران می دادم تا اینکه اخرین کارت را به خانمی که از روبروی من رد می شد دادم که ناگهان یک مامورلباس شخصی کمیته که خودش را کنج درب مغازه ای پنهان کرده بود بیرون پرید وجلوی ماراگرفت وگفت :به اون خانم چی ردکردی ؟نگاهی متعجبانه به اوکردم گفتم :کارت تعمیرلباسشویی .برای اینکه مطمئن شود آن خانم راصداکرد وآن خانم هم برگشت وکارت را به مامورکمیته نشان داد و ماموربعداز دیدن کارت به آن خانم گفت :شما بفرمایید .من هم آمدم بروم که برگشت بمن گفت :کجا ؟توکجا؟گفتم :مگه با من کاردارید ؟گفت :آره .گفتم :امرتون ؟

مامورکمیته سرتاپای مرابراندازکرد وگفت :کارت شناسای ات روبده ببینم گفتم :من کارت شناسایی ندارم .گفت :مگه همین جایی که کارمیکنی برات کارت شناسایی صادرنکرده .گفتم :نه .بعدگفت :گواهینامه ،کارت تحصیلی .هیچی همرات نیست گفتم :نه .گفت :خیلی خب .پس تشریف داشته باشید با شما کار داریم .ماموران کمیته چند معتاد وچندجوانی را که به دخترها متلک گفته بودند یا دنبال آنها افتاده بودند شکارکرده وداخل اتومبیل پاترول کمیته جای داده بودند .

دقایقی بعد که قصد حرکت را داشتند همان مامورکه مرامتوقف کرده بوددرب پاترول رابازکرد وروبمن گفت :سوارشو !با تعجب گفتم :من برای چی ؟گفت :سوارشوتوی کمیته می فهمی .زبان به ملایمت گشودم وگفتم :آخه برادرعزیز من به چه جرمی بایدبیام به کمیته ؟گفت :به جرم نداشتن کارت شناسایی !!! گفتم :آخه مگه نداشتن کارت شناسایی جرم هست ؟گفت :آره .گفتم :به چه دلیل ؟گفت :به همین دلیل که اگر تو الان بری زیرماشین بمیری یا اتفاقی برات بیفته ،چون کارت شناسایی نداری مانمیدونیم جنازه ات روباید به کی تحویل بدیم !بناچار سوارپاترول شدم و ما را به کمیته هفت حوض نارمک بردند .درآنجا دیگران را به اطاق بازداشتگاه انداختند ومرا درایوان نگه داشتند و همینطور بلاتکلیف ماندیم . ولی درعین حال شاهد رویدادهای جالبی بودیم وسوژه های مختلفی پیدامی کردیم .مثلا نیم ساعت بعداز حضورما یک عده پیرمرد شصت –هفتادساله را دستگیرکرده وبه کمیته آورده بودند که ظاهرا جرم آنها تشکیل مجلس بزم وتریاک کشی بود .وقتی ماموران کمیته با عصبانیت الات موسیقی مثل تنبک وسنتور و ویلن را به گوشه ای پرت می کردند طوری که این سازها آسیب می دیدند دلم می سوخت .آن پیرمردها را داخل اطاق بازداشتگاه انداختند وخانم رقاصه ای را که دربزم آنها می رقصید وگویا قبل ازانقلاب رقاصه کافه یا کاباره بود را درایوان نگه داشتند .آن خانم چهره ای معمولی وقدی بلندداشت ویک چادرگلدارخانگی نیزبه سرداشت.

دیگرحوصله مان سررفته بود با التماس از ماموران کمیته خواستم تکلیف مرا روشن کنند چون شیفت آنهاداشت عوض می شد واگرماموران جدید می امدند کسی نبود ماجرا را برای آنها توضیح دهد وماهم به داخل بازداشتگاه می رفتیم .بلاخره التماس های مانتیجه داد وآنها مرا به اطاق بازجویی بردند .ازمن خواستند فقط روبرو رانگاه کنم وسرم را برنگردانم .ماموری که پشت سرمن روی صندلی نشسته بود باخشونت کلامی ازمن بازجویی می کرد وتهدیدمی کرد اگرسرم رابرگردانم روزگارم راسیاه خواهدکرد .سئوالاتش بی ربط بود ازجمله اینکه می پرسید تابحال به کدام شهرها سفرکرده ام ؟برای چی سفرکرده ام ؟ومشتی ازسئوالات بی ربط دیگر .بلاخره گشتند ویک جرم برای ماپیداکردند وآنهم نرفتن به خدمت سربازی بود .وقتی به آنها توضیح دادم پرونده تشکیل داده ام ودارم معاف می شوم گفتند :خیلی خب .بایدسندیاوثیقه ای بگذاری .هرموقع کارت معافیت گرفتی میایی سند را آزاد می کنی .!!

به این ترتیب اجازه دادند تا ازکمیته باتلفن به خانه مان زنگ بزنم وازمادرم بخواهم سندملکی خانه را بیاوردتامراآزادکند ومادرم هم برادرم مرحوم حسن آقا را درجریان گذاشت .درفاصله ای که طی شدتابرادرم سندرابه کمیته بیاورد بادوماجرای جالب ولی تاسف برانگیزروبروشدم .

یکی اینکه یک پسر ودختر را بازداشت کرده وبه کمیته آورده بودند .دختره سال چهارم دبیرستان بود و پسره هم می امد سه –چهارسال از اوبزرگترباشد .پسره سرصحبت رابامن بازکرد و علت دستگیری مراپرسید .ماجرا را برایش شرح دادم و وقتی علت دستگیری انهاراپرسیدم اشاره ای به دخترک همراهش کرد وگفت منو با این گرفتند گفتم :نامزدته .گفت :فعلا نه .ولی شایدانشاالله درآینده بشه .

پسرجوان وقتی فهمید من تایکی دوساعت دیگرآزاد میشم دست به دامن من شد وگفت :توروخدا یک کمکی به مابکن .گفتم :چه کاری ازدست من ساخته است ؟گفت :ببین من واین یکسال هست باهم دوست هستیم ولی پدرومادرش خبرندارند .فقط خواهربزرگش هست که درجریان دوستی ماهست .من بتوآدرس میدم برودم خونه خواهرش جریانو تعریف کن تاخواهرش به دروغ بگه این دوتا باهم نامزدهستندتاماآزادبشیم وگرنه هردومون بدبخت میشیم .مخصوصا من که بیچاره میشم .

گفتم :خیلی سخت گرفتی .مگه چیکارت میکنن ؟

پسرجوان گفت :آخه .توخبرنداری .من سربازفراری هستم .من از خط مقدم جبهه فرارکردم اومدم اگربفهمن بیچاره ام .

گفتم :حالابرای چی فرارکردی ؟

اشاره ای به دخترک همراهش کرد وگفت :بخاطراین .خیلی دلم براش تنگ شده بود .

لبخندزنان به اوگفتم :دوستش داری ؟

گفت :خیلی به خدا .این مدتی که توخدمت بودم .اینقدر که دلم برای این تنگ شده بودبرای هیچکی تنگ نشده بودحتی پدرمادرم .!

گفتم :خیلی خب آدرسوآماده کنورویک کاغذ بنویس ،.من که خواستم برم بیرون یواشکی بمن برسون،که ای کاش همان موقع آدرس را از او گرفته بودم .

کمی بعد دیدم پسری همسن وسال خودماها گریه وزاری کنان خودش را به داخل کمیته رساند و فریاد می زد .خواهرم !.خواهرم !توروخدا به دادمون برسید خواهرم از دست رفت .

ماموران کمیته اورا آرام ساختند تابگویدماجرا ازچه قراراست ومن هم برای استراق سمع پشت اطاق رفتم .چون وقتی آن پسروارداطاق رییس کمیته شده بود درب اطاق رابسته بودند .

پسرجوان وقتی آرام شدروبه ماموران کمیته گفت آقا به دادمون برسید خواهرمودزدیدند .مامورکمیته گفت :کی دزدید ؟پسره گفت :چندتاازقاچاقچی های موادمخدر که رفیق پدرم هستند.

 ازاو پرسیدند :ازکجامیدونی اونها دزدیدند ؟

پسرک اینگونه به تعریف ماجرا پرداخت :دیشب من خونه نبودم .دوست های پدرم اومدند وطلب هاشون خواستند .پدرم گفت :ندارم .اونهاهم گفتند :بدبخت ماکلی از تو چک داریم میندازیمت زندان .اونجادیگه موادهم بهت نمیرسه میمیری .پدرم به اونها گفت :میگیدمن چیکارکنم اونها هم میگن :اگرمیخواهی ما از طلبمون بگذریم باید دخترت رو دراختیارمابگذاری .پدرم بهشون میگه :من که نمیتونم به دخترم بگم بیا بارفیقام برو .شما فردابریدازسرراه مدرسه بلندش کنیدببریدش من هم شکایت نمی کنم .

مامورکمیته گفت :خب مادرت وخواهرت دیشب کجابودند که جریانو نفهمیدند

پسره گفت :خونه خاله ام بودند

مامورکمیته گفت :ازکجامیدونی اونها خواهرت روبلند کردند

پسره گفت :آخه خواهرم هرروز ساعت دوبعدازظهر خونه بود .الان ساعت 5/5 هست هنوزنیومده .وقتی ما به همه جازنگ زدیم و همه جاپرس وجو کردیم .پدرم نیم ساعت پیش زدزیرگریه وگفت این دسته گل رواون به آب داده

مامورکمیته گفت :نشونی .آدرسی ازاونها دارین

پسره کاغذسفیدی از جیبش درآورد وگفت شماره ماشین اونها رو داریم .چون یکبارکه من میخواستم چندهفته پیش اونهارولوبدم شماره ماشینشونو یادداشت کردم .

مامورکمیته گفت :خب اگرهمون موقع لوداده بودی که الان این بلا سرخواهرت نمی اومد .

پسره گفت :میترسیدم بادستگیری اونها پدرم روهم دستگیرکنید برای همین لوندادم .

مامورکمیته شماره را ازدست آن پسرجوان گرفت وبابی سیم به کمیته مرکزی اعلام کرد تا به ماموران همه کمیته ها وواحدهای گشتی ابلاغ کنند اگر پیکان سفیدفلان شماره را رویت کردند سریع متوقف کنند .وبعددومامورراباپسرخواهرباخته عازم نمودند تا پدرسنگدل وبی عاطفه اورادستگیرکرده به کمیته بیاورند ..خیلی دوست داشتم درانجاباشم تاعاقبت ماجراراببینم .ولی درهمین اثنابود که برادرم سررسید .وبا ضبط سندملکی خانه تهران بعنوان وثیقه دستورآزادی ماصادرشد .هنگام بیرون آمدن ازاطاق درراهروآمدم به سمت آن سربازفراری که بادوست دخترش دستگیرشده بود بروم تاآدرس بگیرم که برادرم مرامتوقف کرد وگفت :کجا ؟گفتم :هیچی حسن آقا کاردارم .برادرم سفت دست مراچسبید گفت بیابریم مابزورتورودرآوردیم حالا میخواهی دوباره بندازنت اون تو .درهمین هنگام یک مامورکمیته هم گفت درب خروجی اونجاست کجاداری میری ؟ازفاصله چندمتری نگاهی حسرت بار وتوام باافسوس به آن جوان ودوست دخترش که نگاه ملتمسانه ای بمن داشتند می نگریستم وخودم رالعنت کردم که چرا همان موقع آدرس خانه خواهرآن دختر را از آن جوان نگرفتم و این افسوس برای همیشه برایم باقی ماند .

 

 

موخره :ازکلیه دوستان بزرگواروارجمندی که جویای احوال مابوده واظهارنگرانی کردند بی نهایت سپاسگذارم .بلاشک این انرژی مثبت شمابود که به بهبودحال ما یاری رساند وگرنه بنابربدبینی همیشگی ام فکرمی کردم به این زودی ها توان بازگشت خدمت شمارانخواهم داشت .واقعا زبانم از تشکربابت این همه لطف وبزرگواری وبندهنوازی شماسروران گرامی قاصراست .آرزومندبرآورده شدن همه آرزوهای شماهستم وخودنیزبهترین هارابرایتان آرزودارم .واقعاممنونم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 7:15  توسط   | 

سلام

ازاینکه بعلت شرایط نامساعد روحی وجسمی نتوانستم وبلاگ را به

 

موقع آپدیت کنم ازدوستان معذرت میخواهم

 

از مسعود ومنصور و آیدا وفریدصلواتی عزیز که مرابه وبلاگ هایشان

 

دعوت کرده اند میخواهم مراببخشند .انشاءالله درفرصتی دیگر خدمتشان

 

خواهم رسید .

 

امیدوارم که درچندروزآینده بتوانم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 19:39  توسط   | 

 

 

گزارش یک زندگی (قسمت هشتاد ویکم )

 

 

 

ماجرای دختربازی های مفتضحانه ما !

 

 

 

درتمام دوران جوانی ام دوبار دختربازی کردم که هردوبار به شیوه مضحکی باشکست وناکامی روبرو شدم .باراول مفتضح شدیم وباردوم نزدیک بود گیر بیفتیم .

ماجرای اول به زمستان سال 64 بازمی گردد .بعداز اینکه رابطه ما با فریبا پایان یافت من دنبال کسی می گشتم که جای خالی اورا پرکند وازشما چه پنهان بد جوری نیاز به داشتن یک دوست دختر را درخود احساس می کردم .البته بی ریا وصادقانه بگویم برخلاف جوان های این دوره وحتی آن دوره در کوشش برای یافتن دوست دختر به تنها چیزی که فکرنمی کردم سکس وغریزه جنسی بود .اصلا ذهنیات من طوری بود که نمی توانستم به این چیزها فکر کنم .فقط دوست داشتم دختری را بیابم تا عاطفه ای را که زندگی وسرنوشت ازمن دریغ داشته بود نصیب من سازد .نیاز من صرفا یک نیازعاطفی بود میخواستم دوست دختری داشته باشم تا دست دردستانش بگذارم وباهم به تئاتر برویم .به سینما برویم .کتاب رد وبدل کنیم .باهمدیگر بحث کنیم  و یک رابطه سالم و بدوراز هرگونه امیال غریزی داشته باشیم .

نمی دانم تحت تاثیرنامه ها فریبا بود یا اقتضای سنم بود که دخترها را حامل زندگی وطراوت می دانستم .احساس می کردم انها بوی خوش زندگی را درفضا پراکنده می سازند وهرجا که نباشند گویی زندگی غایب است و بعدها فهمیدم احساسم درست بوده وخود خانمها ودخترها هم به این تاثیرمعنابخش شان درزندگی واقفند وبایداذعان کرد که علی رغم همه بدجنسی و قهروقنبیل ها وبدقلقی ها حضورشان درهرمحفلی گرمابخش و رونق افزاست .

همانطورکه گفتم آن زمان سال سوم دبیرستان را در دبیرستان شبانه می گذراندم وروزها هم پیش احمداقا کار می کردم .درمیان رفقا وهمکلاسی هایم دورفیق داشتم بنامهای افشین وفرزاد .افشین بچه ای خوب ومعمولی بود ولی فرزاد برای خودش اعجوبه ای بود چراکه خدای دختربازی بود واستاد مخ زدن وخرکردن دخترها . باانکه قیافه ای معمولی داشت وصورتش پوشیده از جوش های بلوغ جوانی بود ولی حداقل سی –چهل تا دوست دختر داشت !!!.تازه آن موقع موبایل وتلفن کارتی وغیره درمیان نبود وگرنه اگرامکانات امروز آن موقع دراختیار او قرار داشت به احتمال قریب به یقین مخ سیصد –چهارصدتا دخترتهرانی را زده بود وبا آنها دوست شده بود . فرزاد در تورکردن دخترها روش های خاص خودش را داشت وبسیارخوش سلیقه بود . مثلا شماره تلفن مغازه اش را همراه با نام خودش را پشت کارت های کوچکی که ابعادش به اندازه نصف قوطی کبریت بود و مناظرطبیعی زیبایی روی آن نقش بسته بود ،می نوشت و همیشه تعداد زیادی از این کارتها را باعکس های دوست دخترهایش درکیفش داشت که کیفش را هم درجیب عقب روی باسنش می گذاشت .من هم گاهی اوقات اورا سربه سر میگذاشتم ومی گفتم :فرزاد ناکس !تو به دخترها میگی من عکس شما رو روی قلبم می گذارم ولی در جیب پشت شلوارت میگذاری .مگه قلب تو اونجاست ؟!!!می گفتم :آن دخترهای بیچاره اگر می دانستند عکس های آنها را درکدام ناحیه از بدنت می گذاری عمرا عکس هایشان را بتو نمی دادند .

یکروز به فرزاد گفتم فرزاد من هم دلم میخواد یک دوست دختر داشته باشم توروخدا مارو هم راه بنداز تابتونیم یکی رو پیدا کنیم . فرزاد بمن گفت :آخه تریپ تو به دوست دختربازی نمی خورد گفتم :چرا ؟گفت تو همیشه کت شلوار ولباس رسمی می پوشی .برای همین هم دخترها فکر می کنن بچه مثبت وسربراه هستی روی تو حساب بازنمی کنند .اگر میخواهی دختربازی کنی باید مثل من لباس اسپرت بپوشی .

فرزاد همیشه خودش شلوار لی می پوشید با یک کاپشن بادگیر به رنگ آبی آسمانی .

بمن گفت تو تریپ لباست رو عوض کن من هم کم کم تورو راه میندازم .گفتم :من کت وشلوار را دوست دارم .با اسپرت راحت نیستم .

تا اینکه یکی از شب ها بعداز زنگ اول از ماندن وگذراندن زنگ دوم وسوم منصرف شدیم و ازمدرسه جیم زدیم .به پیشنهاد فرزا دبا افشین به سمت نارمک رفتیم تا باقدم زدن در پیاده روهای آن انها دختربازی کنند و من هم آموزش ببینم . راحت به دخترها متلک می گفتند بعضی دخترها جواب می دادند بعضی ها اخم می کردند و بعضی ها هم بالبخند اظهار رضایت می کردند .

فرزاد بمن گفت چرامعطلی پس چرا تو متلک نمیگی ؟.گفتم :من روم نمیشه !گفت پس اینطوری باید بی خیال دوست دختربشی .گفتم بگذار حالا ببینیم چه می شود .

ازشانس بد ما روزفبل برف آمده بود وزمین یخ زده بود ومن هم کفش ورنی ته صاف پوشیده بودم ومرتب لیزمی خوردم .ولی افشین وفرزاد چون پوتین پوشیده بودند راحت بودند ومن برای اینکه لیز نخورم پاهایم را محکم بزمین می چسباندم .دورمیدان هفت حوض را گشیم وبه سمت پایین براه افتادیم تا اواخرزنگ به مدرسه برسیم وکلاسورهایمان را برداریم و راهی خانه شویم .به سرسیمتری نارمک که رسیدیم احساس خستگی کردیم وترجیع دادیم بقیه راه را با اتوبوس برویم .این بود که در ایستگاه اتوبوس توقف کردیم و منتظر اتوبوس ماندیم .

همینطورمشغول صحبت بودیم که فرزاد که ناکس چشمش همه جا کار می کرد و همه جارا زیرنظر داشت یکدفعه سرش را نزدیک من آورد وگفت :آسایش !خدامثل اینکه روزی تو رو رسوند .گفتم :چطور مگه ؟گفت :هیچی .برگرد نیگاه کن اون دختره که اونجا وایساده من زیرنظرش دارم .الان ده دقیقه میخ توشده . فقط هم بتو نیگاه می کنه . برو جلو ببینم چیکار میکنی .یک موقع از دست ندی ها . اینطورموقعیت ها خیلی کم پیش میاد .برگشتم نگاه کردم دیدم دختری زیبا با چشمانی روشن درحالیکه یک کاپشن تیره تنش بود مرانگاه می کند وتانگاه من به او افتاد لبخند ملیحی زد وسرش را پایین انداخته .دخترک پشت یک پیکان سفید که درایستگاه پارک شده بود ایستاده بود .

فرزاد گفت :دیدی گفتم .برو چرا معطلی ؟

گفتم :کجا برم ؟

گفت برو سرحرف رو بادختره بازکن باهاش رفیق شو .جون تو بدجوری چشش توروگرفته .خداشانس بده !

گفتم :فرزاد !من بخدا روم نمیشه !بیا توبرو ازطرف من ازش شماره تلفن بگیر!

فرزاد گفت :خنگ خدا اگرقراره من برم .برای خودم میگم .حرف چرت میزنی ها .من برم به دختره بگم بیا با دوست من دوست شو ؟خب دختره مسخره میکنه میگه بگو خودش بیاد .

گفتم :پس فرزاد بمن یادبده چی بگم . من بلدنیستم !

فرزاد دوتا بلیط اتوبوس از جیبش درآورد وگفت :میری اول به دختره میگی خانم اسم شما چیه ؟بعد که اسمش رو گفت بلیت هارونشونش میدی میگی خانم ممکنه این مسیر رو باهم باشیم بعد که سوار اتوبوس شدید سریع شماره خودت رو رد کن و یا ازش شماره بگیر .

ترسان ولرزان براه افتادم .وقتی به پشت پیکان رساندم ازخجالت خودم را به صندوق عقب پیکان چسباندم و نگاهی به دخترک که در دومتری من قرار داشت انداختم و نفسم را درسینه حبس کردم و وقتی دخترک مرا نگاه کرد گفتم :ببخشید خانم اسم شما چیه ؟(باورکنیدجانم بالا آمد تا این را گقتم )

دخترک هم بالبخنددرحالیکه چشم به پایین دوخته بود گفت :اسم من فرانک هست (توی دلم گفتم بی وجدان چه اسم باکلاسی هم داره )

دعا می کردم چشم از اسفالت برندارد تا من راحت تر بتوانم حرفم را بزنم .وقتی دیدم سرش پایین است نفس عمیقی کشیدم وبلیت در دست براه افتادم .ولی چشمتان روزبدنبیند همان قدم اول را برداشتم انچنان لیزخوردم که سرم خورد به سپر عقب پیکان .خدارا شکر کردم که درهمان قدم اول لیز خوردم وگرنه اگر چندقدم جلوتر لیزخورده بودم پاهایم به دخترک اصابت می کرد و اون بیچاره هم کله معلق می شد .خجالت وسرافکنده ازجابرخاستم ونگاهم که به فرزاد و افشین افتاد دیدم بی وجدان ها ازخنده دارند می ترکند .فرزاد بی وجدان که از شدت خنده محکم روی زانویش می زد .

عصبی و ناراحت نزدیک اونها شدم وگفتم دستتون دردنکنه ما ضایع شدیم شما دارید می خندید .فرزاد درحالیکه می خندید گفت :اخه تواگر دوست دختر نداشته باشی آسمون به زمین میاد ؟افشین وفرزاد تمام طول مسیر می خندیدند .بطوری که مسافران باتعجی به انها می نگریستند .من هم به حالت قهراز انها فاصله گرفتم .شب که به خانه بازگشتم .خیال فرانک از سرم بیرون نمی رفت .مرتب به خودم بد وبیره می گفتم و به ناشی گری ام لعنت می فرستادم .تا چنرروزچشمان زیبای فرانک از ذهنم بیرون نمی رفت و افسوس ازدست دادن او مرا آزار می داد .

باردوم سال 65 بود که سال اخر دبیرستان را دردبیرستان روزانه می گذراندم .درآن موقع هم از محمد - ه.که قبلا درخاطراتم از او یادکردم وگفتم بخاطرخواهرهای خوشگلش مرتب دردبیرستان با بچه ها کتک کاری می کرد خواستم بمن آموزش دختربازی بدهد .چون اوهم بااینکه قیافه چندانی نداشت دوست دختر فراوانی داشت . محمد گفت به موقع اش بهت یاد میدم .تا اینکه یکروز از سرخیابان پیروزی یکی از مینی بوس های مسافرکش رابه قصد میدان وثوق (امامت )سوار شدیم . همینطور جلو اتوبوس دست به میله ایستاده بودیم که دوتا دخترچادری هم درته مینی بوس ایستاده بودند .یکی ازآن دخترها داشت بمن نگاه می کرد واین بارهم من متوجه نبودم .محمد یواشکی بمن ندا داد .وقتی نیگاه کردم یکی ازدخترها که صورت روشنی داشت وخال قشنگی روی صورتزیبایش داشت باتبسم نجیبانه ای بمن می نگریست .محو تماشای اوبودم که به بهانه درست کردن حجابش یک لحظه چادر را بازکرد ودوبراه روگرفت .وقتی چادر رابازکرد دیدم بلوزدامن سبزرنک زرق وبرق داری پوشیده است که چقدرهم برازنده اش بود وبهش می امد .

محمد دم گوش من گفت :ببینم عرضشوداری اینو تورکنی یانه .ببینم تاکجا پاش هستی ؟

گفتم :محمد به جون تو این منو بیچاره کرد .تاهرجا پاش بیفته من هستم پیه کتک خوردن وهمهجورگرفتاری روبه تنم مالیدم .جون لامعصب خیلی مامانه .ارزششوداره .

چندتا ایستگاه بالاتر دخترها پیاده شدند و من هم سریع پشت انها پریدم پایین .محمد وقتی پایین اومد گفت :ببین اولین خریت رو همین جا کردی 

گفتم :چرا ؟

گفت :خره باید کرایه شون روحساب می کردی یا تعارف می کردی

گفتم :عیبی نداره ،حالا بیابریم .

انقدردخترها را تعقیب کردیم که تا اینکه داخل یک ساختمان اداری شدند وماهم دنبال انها وارد شدیم واز پله ها بالا رفتیم وتادیدیم انها در اطاقی را باز کردند و رفتند داخل .

محمد بی وجدان چون قبلا به این ساختمان امده بود می دانست آنجا که انها رفتند یک ارایشگاه زنانه است ولی به دروغ بمن گفت که انجا مطب دکتر هست و بمن گفت :درب روبازکن بریم تو .

من هم بی خبر از همه جاچند دقیقه ای تامل کردم وبعد درب راباز کردم و تا یک قدم توگذاشتم صدای جیغ و ویغ زنها به هوا رفت .فقط یک لحظه دیدم همان دختر سبزپوش جلوی یک میزآرایش نشسته ودارد موهای پرپشت بلوندش را شانه می کند.با جیغ وداد زنها سریع خودم را بیرون کشیدم و باسرعتی باورنکردنی از پله ها پایین رفتم و محمد هم بدنبال من آمد .وقتی پایین رسیدیم محمد خنده کنان گفت :چی شد ؟تو که گفتی پای همه چیزش وای میسی .

گفتم :بریم بابا .پرونده ما همینطوری سیاه هست .همین مونده که مارا به جرم ورود به ارایشگاه زنانه دستگیرکنند.آن روز هم تا اخرشب چهره زیبای آن دختر سبزپوش مرا رها نمی کرد .برای تسکین خودم نوارموزیکی درضبط گذاشتم و واقعا ترانه ای که از ضبط پخش می شد چقدر با حال و وضعیت ما تناسب داشت که خواننده به لهجه فکرکنم شیرازی می خواند :

زلفاتو شونه کردی بابا خوب کردی

تو منو دیوونه کردی بابا خوب کردی .

بعدازآن حسرت داشتن یک دوست دختر همچنان بردل ما ماند که ماند .چراکه ازیکطرف خودمان عرضه کافی نداشتیم وازطرف دیگر فرانک و آن دخترسبزپوش مارا بدعادت کردند وفکر می کردیم حالا که ما نمی توانیم به شکاردخترا برویم حتما دختران مارا تورخواهند کرد که باید گفت زهی خیال باطل .!

ازبخت نامساعدو بداقبالی و بدشانسی های همیشگی مابجای اینکه دختران سراغ ما بیایند عموما پسران همجنس باز ومردان بچه باز وکودک نواز برای ما دام می گستراندند منتهی ماحواسمان جمع بود وانقدر سست تنبان نبودیم که بند را به آب دهیم .  

+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 17:20  توسط   | 

گزارش یک زندگی (قسمت هشتادم )

 

 

روزی که از گروه فشارکتک جانانه ای خوردیم .(قسمت آخر )

 

 

...از شدت ضربات وارده نیمه هوش بزمین افتادیم .درحالیکه چشمانم بسته بود و ازشدت درد می سوخت احساس کردم دونفر یکی دستان مرا و دیگری پاهای مراگرفته ونعش کشان از انجا دور کرده روی پله درب ورودی یک خانه قرار دادند .

دوسه ضربه سیلی یواش درصورتم احساس کردم وبعد صدایی که می گفت :بهوش هستی ؟میتونی حرف بزنی ؟

سررابه علامت تایید تکان دادم .

ان یکی به دیگری می گفت :این طفلک هم توی سالن بود

شخص دوم گفت :اره

بعد گفت :چرا پس من ندیدمش ؟

گفت :چرا اتفاقا بغل دست مهندس نشسته بود .چون توی دید همه بود شناسایی اش کردند وبدجور زدنش .اخه وقتی مهندس بازرگان جوک می گفت این بلندتراز همه میخندید !!!

کم کم توانستم چشمهایم را بازکنم .چشم سمت راستم چون خون سرم روی آن ماسیده بود باز نمی شد ولی چشم چپ را توانستم باز کنم .

آنها زنگ آن خانه را به صدا درآوردند وخانم تقریبا پنجاه ساله ای در را باز کرد .درهمین حال احساس کردم یکی از برادران گروه فشار که مراکتک زده بود دچار وجدان درد !شده وبه بالای سرمن آمده است تا ببیند اوضاع من درچه حال است .

او نگاهی به من انداخت و روبه آن دونفری که مرا جمع وجور کرده بودند گفت :

- اینها میخوان جلوی انقلاب وایسن ؟این بنده خدا که تا دوتا مشت ولگد خورد ولوشد .

یکی از نجات دهندگان!روبه او  من گفت :دوتا مشت ولگد ؟مثل گوشت کوبیده این بیچاره رو کوبیدید اگرازحال نمی رفت که به این سادگی ولش نمی کردید ؟

درهمین حال روبه خانمی که درب خانه را باز کرد گفت :خانم اگرممکنه یک لیوان آب قند و یک دستمال نمناک بیارید .

زن صاحبخانه گفت :نه آقا !من جرئت نمی کنم .یک دفعه دیدید ریختند توی خونه ما !

آن برادر گروه فشار گفت :نه خانم کسی باشما کاری نداره .براش آب قند بیارین .

زن بیچاره رفت با یک لیوان آب قند و یک دستمال نمناک برگشت و روبه آن برادر گروه فشارگفت :

- خداروخوش میاد .ببینید بچه مردم رو به چه روزی انداختید

او هم در جواب آن خانم گفت :چشمشان کور !.ما نمی توانیم تحمل کنیم که ما برای وطن واسلام توی جبهه ها بجنگیم .یک عده پشت جبهه توطئه کنن .ما اجازه توطئه نمی دیم

آن زن که گویا شهامت یافته بود درپاسخ به او گفت :چه ربطی داره :من هم یک پسرم تو جبهه زخمی شده .یک پسردیگه ام هم داره توی کردستان میجنگه .پس منم برم بزنم توی سرمردم بگم چون بچه های ما دارند میجنگند شما هیچ کاری نکنید . عروسی های مردم رو به بهانه صدای موزیک بهم می ریزید چیه دارید می جنگید .پسرها ودخترهای مردم رو توخیابونها میگیرین چیه دارین میجنگین . هیچکس هیچ کاری نکنه چیه شما دارید می جنگید .این که نشد جنگیدن .همسایه ها یاری کنید تا من شوهر داری کنم !.حالا حکایت جنگیدن شماست .تو میگی رفتم برای اسلام و وطنم جنگیدم .این بچه رو که زدید نفله کردید مسلمون نبود ؟هموطن شما نبود ؟

آن اقای گروه فشاری بدجوری غیض کرد واخم هایش را درهم کشید .ولی چون دید خانومه چادری هست ومذهبی هست چیزی نگفت وگرنه ممکن بود با او درگیر شود .روبه اون خانم برگشت و گفت :متاسفم برای طرزفکرشما !بجای اینکه دلتون برای ضدانقلاب بسوزه .برای بچه هاتون بسوزه که توی جبهه ها جنگیدند .بعد راهش را کشید و رفت .

با رفتن او آن دونفر شربت آب قند را بمن خورانیدند وآن خانم هم با دستمال نمناک شروع به پاک کردن خون های روی چشم وپیشانی من کرد و همانطور که خونها را پاک می کرد ضرب وشتم کننده گان را نفرین می کرد و می گفت :

- الهی دستتون بشکنه ،الهی خیرازجوونی تون نبینید .الهی روزگارخوش توزندگی نبینید .ببین جوون مردم رو به چه روزی انداختند

تا اینکه همینطور داشت خونهای بینی مرا پاک می کرد گفت :اخ .اخ .الهی بمرم برات .الهی مادرت بمیره !ببین چه اش ولاش شده

میخواستم اعتراض کنم وبگم :دست شمادردنکنه .یک عده دیگه مراکتک زدن چرا این وسط مادر من بمیره ؟!!!

توی دلم گفتم :ما اگر نخواهیم شما برای ما دلسوزی کنید کی روباید ببینیم ؟!!!!!

آن دوجوان هم به ان خانم کمک می کردند . توانستم چشمهایم را خوب باز کنم واطراف راببینم .از دور دیدم برادران گروه فشار همچنان به کتک زدن مردم ادامه میدهند تا اینکه دیدم یک پیرمرد بیچاره را دنبال کردند او امد از دست انها فرارکند بیچاره افتاد توی جوی اب !.دیدن این منظره باعث شد علی رغم درد ورنجی که داشتم دچار آن خنده های بی موقع بشوم وپقی بزنم زیرخنده .

یکی از آن جوانها با خنده من لبخندی زد و گفت :ماشاءالله به این روحیه !این همه کتک خوردی بازهم داری میخندی .!همبن خنده هات بود که دست تو کار داد .این گروه فشاری ها بیشترازهمه ازخنده های تو توی سالن شاکی بودند .

آن خانومه هم گفت :مادرجان بلندشو !بلندشو کم کم برو سمت خونه تون .اگر اینها بیان ببینن داری می خندی رحم ندارن دوباره می ریزند سرت کتکت می زنن .

افتان وخیزان بلند شدیم وقدم زنان اهنگ رفتن به منزل را نمودیم .ولی لباسهای پاره شده ما و بادمجان هایی که پای دوچشم ما باضربات مشت کاشته بودند وسرکله خونین ازماظاهری ساخته بود که همه رهگذران به مانند یک دیوانه بمن نگاه می کردند وراننده ها هم جرئت سوار کردن مارا نمی کردند .بلاخره خودم را با یک اتومبیل  دربستی به خانه رساندم .مادرم وپدرجلیل وپروین خانه بودند وبادیدن قیافه من وحشت زده شدند .ماجرا را برای انها تعریف کردم و درانتقام کتک هایی که خوردم عکس های شریعتی ،طالقانی ،بازرگان ومصدق را که جلیل از دیوارهای خانه کنده بود دوباره چسباندم .پدرجلیل درحالیکه رو به فبله مشغول ذکرو تسبیح چرخاندن بود روبمن گفت :

- خجالت بکشید .این کارها چیه می کنین ؟فلان کس هم زمان مصدق هی سنگ مصدق رو به سینه می زد ولی موقعی که کودتا شد اولین کسی بودکه خونه مصدق رو اتیش زد .

خنده ام گرفت .گفتم هم کتک را خوردیم هم یک چیزی بدهکارشدیم .

بقول عوام :...بده ،کلاه بده ،دوغازونیم بالا بده !

جلیل وقتی غروب امد ازدیدن عکس ها روی دیوار شگفت زده شد .وقتی مادرم ماجرا را برای اوتعریف کرد امد نگاهی بمن انداخت وگفت :

- حسین چی شده باز ؟بازم رفتی پررویی کرده کتک خوردی اومدی ؟

ترجیع دادم درمقابلش سکوت کنم چون اعصابم بهم ریخته بود واگر با او مشاجره لفظی می کردم کارمان به درگیری فیزیکی می کشید واین قضیه جلوی پدرش که مهمان خانه ما بود خوبیت نداشت .

فردای آن روز وقتی عازم محل کار یعنی مغازه پسرعمه ام شدم .او با عباس بهجت مشغول گپ بودند وقتی درب را بازکردم وداخل شدم وسلام کردم .هردو بادیدن قیافه درب وداغان ما وحشتزده شدند .پسرعمه ام گفت :حسین ،چی شده ؟

ماجرا را برایشان توضیح دادم .

پسرعمه ام شاکی شد و گفت تلفن بازرگان را چطوری میشه پیدا کرد ؟

عباس بهجت گفت :تلفن بازرگان را میخواهی چیکار ؟

پسرعمه ام گفت :میخوام بهش ده تا فحش بدم وبگم شما وقتی مردم رو دعوت می کنین وظیفه دارین امنیت مردم رو حفظ کنین .این چه وضعیه ؟

بعد پسرعمه ام شماره تلفن 118 را گرفت وقتی اپراتور به او جواب داد .پسرعمه ام گفت :خانم اگر ممکنه تلفن مهندس بازرگان رو بدید بمن

اپراتورگفت :مهندس بازرگان کیه ؟

پسرعمه ام گفت :همین مهندس بازرگان که اولین نخست وزیرانفلاب بود .

اپراتورخنده ای کرد وگفت :اگر هم داشته باشیم نمی تونیم به شما بدیم حالا برای چی میخواهید ؟

پسرعمه ام گفت :خانم توروخدا تلفن ایشون رو بمن بدید .دیروز ایشان سخنرانی داشتند و پسردایی من هم به این سخنرانی رفته بود زدند اون رو لت وپارکردند .اینها وقتی دعوت می کنن نباید امنیت مردم را تضمین کنند

اپراتور 118 گفت :متاسفم واقعا .ولی باورکنید اجازه نداریم تلفن ایشان را به کسی بدهیم تازه اگر داشته باشیم وتلفن را قطع کرد .پسرعمه ام که بشدت عصبانی بود بعداز قطع تلفن بمن گفت :

- آخه لامعصب بی دین ،اگر می زدند تو رو می کشتند کجا حساب می شد ؟

عباس بهجت بخاطراینکه پسرعمه ام را آرام کند موضوع را بشوخی برگذار کرد وگفت :شاید دروغ میگه که میگه من رفتم برای بازرگان کتک خوردم .شاید عاشق شده ترتیب دختره رو داده! .پدر وبرادرهای دختره اینو گرفتند زدن .

پسرعمه ام با عصبانیت گفت :نه بابا . خاک برسر عرضه ودست وپای این کارها روهم نداره وگرنه ادم دلش نمی سوخت! .من اگر همسن وسال این بودم تیپ وقیافه اینو داشتم ازدخترها مثل نردبون بالا می رفتم .این خاک برسر بلند میشه میره برای سیاست کتک میخوره میاد وبا گفتن این حرف با عصبانیت از مغازه خارج شد .

وقتی با عباس بهجت تنها شدیم .دیدم عباس بهجت با لبخند معنی داری بمن نگاه می کند .

گفتم :چیه عباس آقا . خیلی معنی دار بمن نگاه می کنی ؟

عباس بهجت گفت :تو منو یاد جوونی خودم انداختی . ازاین خنده ام گرفت که تاریخ چه جالب تکرار می شود .این بلایی که سرتو اومد یکروز دوران جوانی ام سرمن هم امد .

بااشتیاق گفتم :عباس افا تعریف کن .جریان شما چی بود ؟

عباس بهجت گفت : من تو دوره مصدق همسن وسال تو بودم .اون موقع حزب توده میون جوونها خیلی نفو ذداشت وکمونیست بودن کلاس داشت .هرکسی هم که کمونیست نبود تظاهر به کمونیست بودن می کرد . من هم طرفدار حزب توده بودم .توی اون دوره حزب توده بمناسبت فرارسیدن عیدنوروزجشنی در یکی از سالن ها برای جوانها برگذار کرد وماهم که عشق کمونیست بودن دااشتیم .همه مون کت وشلوار پوشیدیم وبه نشانه کمونیست بودن کراوات قرمز رنگ زدیم و خودمان را به مراسم رساندیم .هنوز دقایقی از مراسم شروع نشده بود که چشمت روزبد نبیند شعبان بی مخ ودار و دسته اش به سالن حمله کردند ومارو گرفتند زیرضربات چوب ومشت ولگد . گفت تازه از دست اونها که در رفتیم گیرپاسبان ها وماموران کلانتری افتادیم ویک سری هم از اونها کتک خوردیم .ولی با اینکه دوسرویس کتک خورده بودیم ولی اینطور مثل تو لت وپار نشده بودیم .

گفتم :عجب .

وعجبا انهایی که در دهه شصت مارا انگونه بیرحمانه زدند .به بهانه بدحجابی روی خانمها اسید ریختند  در دهه هفتاد مدعی دموکراسی وجامعه مدنی و ازادی بیان شدند!!! .این را من نمی گویم .تو افشگری های چندسال پیش خودشان دست همدیگر را رو کردند .بازخداپدرصادق زیباکلام رابیامرزد که بخاطر جریانات انقلاب فرهنگی ودخیل بودن درآن از پیشگاه مردم ایران معذرت خواست وشجاعت اعتراف به اشتباه را داشت .

حالا انهایی که خود زمانی گروه فشار بودند الان ازترس گروه فشارموجود جرئت سخنرانی ومتینگ ندارند وزبان به گلایه گشودند .بقول شاعر :

آنقدرداغ است بازار مکافات عمل

چشم اگر بینا بود هر روز ،روزمحشراست

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 22:45  توسط   | 

گزارش یگ زندگی (قسمت هفناد ونه )

 

 روزی که از گروه فشار کتک جانانه ای خوردیم !(قسمت اول )

 

 سال 1363من دوباره دردبیرستان شبانه مشغول به تحصیل شدم واین بار برای کار نزد پسرعمه ام که چرم ولوازم تولید کفش می فروخت ،رفتم . مغازه او در کوچه ملی درخیابلن لاله زارقرارداشت .

نام پسرعمه ام "آقا اسدالله "بود واگر خاطرات دوران انقلاب مراخوانده باشید ،همان پسرعمه ای بود که از سوی فامیل متهم به ساواکی بودن شد! . من ازشغل فروشندگی خوشم می امد .

چراکه کار وکسبی کم دردسر و بابرکت بود .

مشتریان مغازه پسرعمه ام را بیشتر صاحبان مغازه ها و تولیدکننده های کفش زنانه تشکیل می دادند که عموما ادمهای زحمتکشی بودند ومن برای آنها احترام قائل بودم . این جماعت آدمهای شریف وزحمتکشی بودند .فقط یک مشکل داشتند که آدمهای بی چاک و دهنی بودند و سلام علیک معمولی شان فحش خواهر ومادر بود !!وقتی به هم می رسیدند از باب شوخی ومزاح باخواهر ومادر یکدیگر شوخی های جنسی می کردند که من فقط از این روحیه ورفتار آنها بایکدیگر خوشم نمی آمد .البته همه اینطورنبودند ،استثناهایی هم وجود داشت .

مثلا روبروی مغازه پسرعمه ام یک تولیدی کفش بود که نام صاحبش "عباس بهجت "بود .عباس اقا برخلاف بسیاری از هم صنف هایش ادم بسیار مودبی بود .اصلا حرف زشت از دهانش خارج نمی شد .نسبت به کارگران زیردستش مهربان بود و به انها احجاف نمی کرد .

او ضمن اینکه مشتری پسرعمه ام بود رفیق صمیمی اونیز بود .من هم به مرور با عباس اقا صمیمی شدم .عباس اقا بیشتر موقع ها که کار نداشت به داخل مغازه می امد وباهم گپ می زدیم .

جماعت تولیدکننده کفش ضمن انکه آدمهای زحمتکشی بودند آدمهای خوشگذرانی هم بودند و استفاده از ابکی و دودکی !بین شان رواج داشت .بقول خودشان اگر دمی به خمره نمی زدند و چیزی نمی کشیدند نمی توانستند کار کنند .البته اهل خوشگذرانی های دیگری هم بودند مثلا هرچند وقت که پول وپله ای به هم می زدند ،بصورت دسته جمعی  برای عشق وحال به کشورتایلند می رفتند و پول های زحمت کشیده را صرف خانم بازی ! می نمودند .

آن موقع هنوز دوبی و انتالیا رونق کنونی را نیافته بودند واصلا آوازه ای نداشتند و بسیاری از ایرانی های خوشگذران که در داخل کشوربامحدودیت روبرو بودند برای عیاشی وخانم بازی باصرف هزینه سنگین راهی تایلند می شدند . دراواخر دهه شصت که دولت وقت علت این همه اشتیاق ایرانیان برای سفربه تایلند را فهمید بعنوان یک اقدام ارزشی سفر به تایلند را درکنار سفر به اسرائیل ممنوع ساخت .سفربه اسرائیل که کلا امکانپذیرنبود وکسانی که به تایلند می رفتند هنگام بازگشت به ایران گذرنامه هایشان درفرودگاه ضبط وباطل می شد و ممنوع الخروج می شدند .هردفعه هم که گروهی از اینها به تایلند می رفتند با فاحشه های چشم بادامی تایلند عکس می گرفتند و بیادگار می آوردند !!!دیدن عکس ها برای من هم تاسف بار بود وهم خنده دار .تاسف بار ازاین بود که پول زحمت کشیده را اینطورمفت بربیاد می دادند و خنده دار بخاطر عدم تناسب هایی بود که می دیدم .مثلا دریکی از این عکس ها یکی از تولیدکنندگان کفش که پیرمردی شصت وپنج ساله بود بعداز هماغوشی وسکس با یک فاحشه تایلندی چهارده – پانزده ساله اورا با اشتیاق و ولع خاصی بغل زده بود ودرآن حالت عکس گرفته بود و من دراین فکر بودم که او چگونه رویش می شود این عکس را به فرزندان ونوه هایش !نشان دهد !!!

خب بعداز این مقدمه که بنظرم لازم می امد میروم سر اصل مطلب و روایت ماجرای اصلی .

دربهمن ماه سال 1363 همزمان با آخرین روز جشن های های سالگرد پیروزی انقلاب یکروز قبل از بیست ودوم بهمن من در روزنامه کیهان یا نمی دانم اطلاعات خواندم که مهندس مهدی بازرگان بمناسبت ششمین سالگرد پیروزی انقلاب در دفتر نهضت آزادی ایران سخنرانی دارد .برایم تعجب بود که چطور درآن فضای سیاسی خاص آن سالها همه گروهها وجریانات مخالف بشدت سرکوب شده بودند چطور به مهندس بازرگان اجازه سخنرانی داده شده است .

از انجا که درسال 1362 برای آموزش بازیگری به همان هنرستان صداوسیما درخیابان تخت طاووس (استاد مطهری )می رفتم .دفترنهضت آزادی را در انجا دیده بودم وجای آن را بلد بودم .مشتاق رفتن وگوش دادن به سخنرانی بازرگان بودم ولی بخاطر خطرات احتمالی آن دودل بودم .بلاخره بردودلی هایم فائق آمدم وباخودم گفتم اگر خطری داشت که روزنامه های دولتی اگهی سخنرانی اورا چاپ نمی کردند !!ازاینرو صبح روز بیست و دوم بهمن عازم دفتر نهضت آزادی درخیابان تخت طاووس شدم . موقعی که وارد سالن شدم از انجا که سالن کوچک بود خیلی زود صندلی ها پرشده بود وجای خالی نبود .

بناچاررفتم به قسمت صندلی های جلوی سالن که مخصوص نشستن مهندس بازرگان ویارانش بودو روی یکی از آن صندلی های مخصوص نشستم !!!.دقایقی بعد مهندس بازرگان و مهندس معین فر (وزیرنفت دولت بازرگان )وبسیاری از چهره های سیاسی وملی- مذهبی آمدند و روی آن صندلی ها نشستند واتفاقا مهندس بازرگان درصندلی بغل من نشست و صندلی بغل او هم مهندس معین فرنشست . انها با انکه مرانمی شناختند جواب سلام مرادادند واحوالپرسی گرمی نمودند .در دست من یک روزنامه ای بود بنام "افتخارات ملی "که از دکه جلوی دفترنهضت آزادی خریده بودم .معین فر نگاهی به روزنامه دست من انداخت وگفت این روزنامه مال کیه ؟!!!مهندس بازرگان درپاسخ او گفت مال آقای غنی زاده هست .تعجب کردم که معین فر باانکه عضونهضت آزادی بود نمی دانست در دفتر نهضت چه چیزهایی فروخته می شود !!!!

دقایقی بعد مهندس بازرگان پشت میزسخنرانی قرار گرفت وسخنرانی اش را آغاز کرد .سخنان او مثل همیشه آمیخته بع بذله گویی بود که جماعت را می خنداند . مثلا می گفت درماه رمضان هندوانه از جیرفت به تهران نمیرسه تا مردم بخورند آقای نخست وزیر می گویند دست امپریالیسم امریکا در کار هست .یا می گفت اقایان از اول انقلاب باهرچه که نام ملی بود مخالقت کردند مجلس شورای ملی را کردند مجلس شورای اسلامی ،وزارت ارشادملی را کردند وزارت ارشاد اسلامی ومن نگران بودم که آقایان یک موقع نام شرکت ملی نفت ایران را نکنند شرکت اسلامی نفت ایران !!!

یا می گفت آقایان می گویند ما میخواهیم شیطان را از بین ببریم .بابا خدا که شیطان را خلق کرد به او مهلت داده .شما مگه کاسه داغ تر از آش هستید که میخواهید شیطان را ازبین ببرید!!!

طبیعی بود که این شوخی های بازرگان خنده های شدید حضار را در پی داشته باشد .هنوز سخنرانی ایشان به نیمه نرسیده بود که دیدیم از بیرون صدای سروصدا می اید .صداها که نزدیک شد دیدیم بله !آقایان گروه فشار هستند که برای برهم زدن مراسم آمدند !انها شعار می دادند :

اگر امام فرمان دهد امشب قیامت می کنیم

بادشمنان داخلی اتمام حجت می کنیم

مرگ بر بازرگان

پیرخرفت ایران

مرگ بر معین فر

گردن کلفت کافر

وقتی این شعار را علیه معین فر دادند من نگاهی به چهره معین فر انداختم تا ببینم عکس العملش چیست .معی نفر که همانند مهندس بازرگان کراوات زده بود دست به سینه نشسته بود و ظاهرا اعتنایی به این شعارها نداشت . ناگهان دیدیم سنگی شیشه پنجره را شکست و روی میز سخنرانی افتاد .همین باعث شد سخنرانی نیمه تمام بماند و مراسم به هم بخوروبازرگان ویارانش سریع از طریق اسانسور سالن را ترک نمایند  .اماده ترک سالن شدیم که خبر رسید برادران گروه فشار جلوی درب سالن را اشغال کرده اند وهرکس که بیرون می رود باید پیه یک کتک جانانه را به تنش بمالد . هرکسی که بیرون می رفت بلافاصله صدای سیلی ومشت ولگد وحتی چوب وشلاق می امد .نه راه فرار داشتیم نه اینکه جرئت داشتیم از سالن خارج بشویم .درهمین اثنا در میان جمعیت یکی از همشهری هایمان را که نسبت دوری با یکی از دامادهایمان داشت پیدا کردم .قدری دلگرم شدم .اوضاع هرلحظه متشنج تر می شد آن اشنا وهمشهری ما روبمن گفت :

- حسین آقا !اینطور که بویش می اید کتک حسابی را امروز باید نوشی جان کنیم

گفتم :توکل به خدا . هرچی خدا بخواهد .

دراین گیروداربرای جمعیت داخل سالن چایی آوردند من رفتم یک استکان چایی برداشتم تا حالا که قرار است کتک بخوریم بدنمان گرم باشد که درهمین گیرودار آن همشهری مان را گم کردیم . تقریبا نیمی از سالن خالی شده بود و من احساس کردم هرچه دیرتر بروم وضع بدتر است . این بود که دل را به دریا زدم و تصمیم به خروج از سالن گرفتم .

تا از سالن خارج شدم یکی از برادران گروه فشار جلوی مرا گرفت و گفت :اومدی اینجا چه غلطی بکنی

برای اینکه دل اورا به رحم آورم کارت حضور درجبهه ام را از جیب درآورده وبه او نشان دادم .او نگاهی به کارت انداخت وگفت ببین فقط بخاطراینکه سابقه جبهه داری برو وگرنه الان دهنت رو سرویس می کردیم .

بعد به انبوه دوستانش که جلوی در تجمع کرده بودند وچوب وشلاق بدست داشتند گفت :بچه ها !این سابقه جبهه رفتن داره .با این کاری نداشته باشین .غلط کرد !دیگه ازاین کارها نمی کنه !

به پشتوانه حرف او آمدم با خیال راحت بروم که یکی دیگراز برادران گروه فشار امد و جلوی من را گرفت و روبه رفیقش گفت :چی چی رو بگذارید این بره !.من خودم برای شناسایی ضدانقلاب ها توی سالن رفته بودم !موقعی که مهندس بازرگان داشت دولت را مسخره می کرد این ازهمه بلندتر می خندید .حالا بگذاریم راحت بره .هنوز سخنان او تمام نشد که جماعتی از این گروه فشار برسرمن ریختند و باران مشت ولگد برمن باریدن گرفت .زیرضربات سنگین مشت ولگد انتظارمرگ را می کشیدم و نگاه منتظرم را به نیروهای کلانتری و کمیته که درانجا حضورداشتند دوخته بودم و بانگاهم از انها طلب استمداد می کردم .نیروهای کمیته بالبانی خندان نظاره گر اوضاع بودند ولی دیدم دوسه تن از نیروهای کلانتری با شلیک هوایی به سمت من می ایند تا بتوانند مرا از چنگ جماعت ضرب وشتم کننده درآورند . در همین موقع ضربه محکم چوبی به پیشانی من خورد و سرم را شکست و خون روی ابروها و چشمانم را گرفت وکمی بعد از شدت ضربات وارده ازحال رفتم و روی زمین افتادم .

 

پایان قسمت اول

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 21:31  توسط   |