تبليغاتX
خاطرات وخطرات

خاطرات وخطرات

محمدحسین

 

گزارش یک زندگی (قسمت هفتاد وهشتم )

 

 

 

جاده ای که تهدید به جدایی کرد (قسمت آخر )

 

 

...بافشاردادن زنگ توسط جلیل یکی از خانم های پرستار خود را سراسیمه به اطاق ما رساند وبادیدن قیافه من وای گویان به سمت بیرون دوید .هنوز یک دقیقه از رفتن او نگذ شته بود که دکترکولینا طفلک باچشمانی خواب الود درحالی که زیرپیراهن سفیدرنگی به تن داشت وارداطاق شد وبدنبال او دوپرستارخانم نیزآمدند .

دکترکولینا وقتی دید بینی ولبان من به خونریزی افتاده سریع به سمت من آمد وباند روی بینی ولبانم را محکم کشید و کند . باکندن این باند از روی صورتم آنچنان درد وحشتناکی کشیدم که احساس کردم بینی ولبان من نیز با آن باند کنده شده است! .این بود که بصورت ناخوداگاه دریک حالت تدافعی تمام نیروی بدنی ام را در یکی از پاهایم جمع کرده و محکم به شکم دکترکولینای نگون بخت زدم .شدت لگد من انقدر زیاد بود که دکترکولینا باضربه لگد من یک نیمدایره چرخید و بر روی خانم پرستاری که پشت او قرار داشت افتاد و هردوباهم خوردند زمین !!!. بطوری که خانم پرستار به زیرافتاده بود و دکترکولینا هم با وضع غیرنجیبانه ای روی او افتاده بود! و اگر ادم باجنبه ای نبود می توانست این فرصت را مغتنم شمرده و ان خانم پرستاربیچاره را حامله سازد .!!!

دکترکولینا بسرعت از جای خود بلند شد و طفلک درحالیکه از شدت درد شکمش را می مالید چیزی به روی من نیاورد وبانگاهی ترحم آمیز به سمت من آمد .اما آن خانم پرستار که بطوراتفاقی زیردکترکولینا قرار گرفته بود وقتی برخاست شروع به پرخاش بمن کرد و گفت :

- بیشعور این چه کاری بود کردی .یک خرده طاقت بیار .!

جلیل هم از انطرف گفت :حسین !یکخورده طاقت بیار .

دکترکولینا باحرکات دست از آن خانم پرستارخواست خونسردی خود را حفظ کند و با اشاره از جلیل خواست دخالت نکند (به مفهوم واقعی یک پزشک شریف و مهربان بود ).بعد به پرستاران گفت تا میز ابزار را بیاورند .منتهی من اجازه نمیدادم بمن نزدیک شود .بناچار از یکی دو پرسنل مرد بیمارستان کمک خواست تا دستان مرابگیرند و او بتواند با تزریق آمپول های بی حس کننده دوباره دوخت ودوز لبان مرا شروع کند .بعد که کارخود را تمام کرد متوجه اشتباه پرستاران شد که بجای اینکه "سرم "را بمن تزریق کنند به بیچاره پدر جلیل تزریق کردند و از انجا که پزشک مهربانی بود فقط با تکان دادن سر احساس تاسف نمود .دکترکولینا بعد از باندپیچی مجدد دهان من از پرستاران خواست فردا با احتیاط باند را از صورت من بردارند .وقتی انها بعدازاتمام کار از اطاق بیرون رفتند آن راننده فیروزکوهی که ادمی شیطان ولوده بود شروع به سربه سر گذاشتن من نمود و گفت :

- حسین آقا این طورلگدزدن رو از کی یادگرفتی ؟خیلی حرفه ای بود !.توچطور اینطور باظرافت زدی که دکتره اونطوری افتاد رو پرستاره . اینطورلگدزدن قلق خاصی داره !کار هرکسی نیست . بعد با همان لودگی اش می گفت توروخدا این دفعه هرپرستار خانم اومد تو اطاق .من میام پیش تو با لگد بزن توشکم من !!! .بعد گفت بالاغیرتا حرفه ای وسکسی !لگد بزنی ها !.همانطور که تو شکم دکتر کولینا زدی .بعدهم گفت دکترکولینا خیلی چشم ودل سیر بود که زودبلندشد من اگر اونطوری روی حانوم پرستاره افتاده بودم با دیلم هم نمی توانستند من را بلند کنند .

بهرحال فردای آن روز باند را از روی صورت من برداشتند که ایکاش بر نمی داشتند چون وقتی رفتم قیافه خودم را توی آینه دستشویی  نگاه کردم دیدم بخاطر تورم وحشتناک صورتم، پوزه ام مثل پوزه خوک شده و قیافه ام شبیه گوریل شده .فکر نمی کردم با فرونشستن ورم ها قیافه ام به حالت قبل خواهد برگشت .ازاینرو بادیدن قیافه ام درآینه و ترس از اینکه یک عمر باید با این قیافه زندگی کنم زدم زیرگریه !.وقتی از دستشویی بیرون آمدم یکی از پرستاران بدون ملاحظه به چشمان اشکبار من گفت :اقا توروخدا از اطاق خودت نیا بیرون .بغل اطاق شما چندتا بچه بستری هستند که اگر قیافه تورا ببینند زهره ترک می شوند که این قضیه بیشتر احساس مرا جریحه دار ساخت و اگر آن پرستارخانم نبودومردبود بامشت ولگد بجانش می افتادم و بعد هم می رفتم یقه جلیل ودکترکولینارا می گرفتم و می گفتم یا قیافه من رو مثل اولش کنید یا قیافه شماروهم مثل خودم می کنم !!!

درهمین اثنا برادرم مرحوم حسن اقا که تازه ازبالا سرپروین آمده بود به نزد من آمد وبادیدن چهره من ناراحت شد .با دیدن چهره اندوهناک او دوباره زدم زیرگریه !

برادرم گفت :چیه !چرا گریه می کنی ؟

گفتم :حسن اقا !اگرقیافه ام اینجوری بمونه ،چه خاکی به سرم بریزم؟

برادر مرحومم با اندوه توام با عصبانی تو باهمان سادگی خاص خودش  گفت : چرا زر میزنی !.درنهایتش تو رو جراحی پلاستیک می کنیم !

درهمین اثنا یکی از پسرعموهایم که ادمی شوخ طبع بود وباجلیل هم شوخی داشت .وقتی برای ملاقات ما به بیمارستان آمد .بادیدن اوضاع درب وداغان شده ما و شل و پرشدنمان درمیان بهت وحیرت پرستاران دستهایش را مشت کرد و بالا برد و لبخندزنان باصدای بلند شعار میداد :

این جلیل دیوانه ،درمیدان توپخانه اعدام باید گردد !!!!

عصر همان روز برادر بزرگ جلیل بنام "حاج ابوالفتح "برای بردن پدرشان به بیمارستان آمد و اورا ترخیص کرد و برد . من از اینکه پدرجلیل مرخص شد خیلی خوشحال شدم .چون وجود پیرمرد درآن بیمارستان باعث دردسربود و واکنش هایش و دست به پیشانی کوباندن وذکرخواندن هایش مرا به خنده می انداخت و هرآن خطرپاره شدن بخیه هایم را داشت .

یکروز بعداز مرخص شدن پدرجلیل برادر جلیل یعنی حاج ابوالفتح دوباره برای ملاقات ما به بیمارستان آمد .خیلی دوست داشتم واکنش پدرجلیل را بعداز مرخص شدن از بیمارستان بدانم .جلیل وبرادرهایش به پدرشان می گفتند "آقاجان "

از حاج ابوالفتح پرسیدم :پدرتان اومد خونه شما هیچی درباره تصادف نگفت ؟

حاج ابوالفتح هم گفت :چرا آقاجان از دست جلیل خیلی عصبانی هست و مرتب جلیل رو فحش میده و میگه "آخه جلیل رو چه به پیکان سوار شدن ،جلیل باید بره خرسوار بشه !"

دوباره ازهمان خنده های بی وقفه سراغم آمد ولی بزورخودم را کنترل کردم . بعداز ظهر دکتر کولینا برای سرکشی ما به بیمارستان آمد . بهش گفتم آقای دکتر قیافه ما همینطوری میمونه ؟چون طفلک فارسی بلدنبود نمی حرف مرا نفهمید و نتوانست جواب بدهد .این بود که در پاسخ بمن فقط دوبار گفت :خوبه !خوبه وازانجا که نمی توانست کلمه خوبه را تلفظ کند می گفت :کوبه !کوبه !

باعصبانیت گفتم :چی چی رو خوبه آقای دکتر !ریدید توی قیافه ما !حالا میگید خوبه

بعد پرستاران نگرانی مرا برای او توضیح دادند واوهم بزبان انگلیس گفت بهش اطمینان بدید که حداکثرتا یکماه دیگه قیافه اش مثل اولش میشه !راستی یادم رفت بگویم ما زمانی که داشتیم می رفتیم به طرف دماوند سه تا مرغ خریدیم تا ببریم انجا بدهیم خاله مان آنهارابرای ما نگه دارد واین سه مرغ نگون بخت هم پشت صندوق عقب ماشین بودند .بعداز دوسه روز یاد آنها افتادم . از پسرهای حاج ابوالفتح سراغ مرغ ها را گرفتم .آنها هم به طنز می گفتند :مرغ ها در اثر تصادف خونریزی مغزی کردند !!و الان دربخش آی .سی .یو بیمارستان امام خمینی بستری هستند .

بلاخره نفهمیدیم سر اون مرغ های بیچاره چه بلایی آمد .برای همین باخودم فکر می کردم که بیچاره آن مرغ ها چقدربدبخت بودند که گیرما افتاده بودند !!!

وقتی از بیمارستان مرخص شدیم توی اثاث های اتومبیل گشتیم تا دندان مصنوعی ردیف پایین پدرجلیل را پیدا کنیم ولی جستجوی ما سودی نداشت تا اینکه بلاخره بعداز دوسه ماه دندان مصنوعی آن بنده خدا را داخل جعبه اچار ولای آچارپیچ گوشتی وانبردست پیدا کردیم !!!

بعد از انکه به خانه امدیم همسایه ها به ملاقات ما آمدند .دراین میان همسایه مسیحی مان یعنی آقا یعقوب هم با خانواده اش به ملاقات ما آمدند . آقا یعقوب از بچه های محل دل خوشی نداشت واز انجا که ما بچه مثبت محله بودیم مراخیلی دوست می داشت .وقتی نگاهش به صورت من افتاد با ناراحتی وحزن خاصی رو به جلیل کرد و گفت :

- واقعیتش اینه که من تو وجود خدا شک کردم !.چرا این بلا باید سر حسین بیاد !بچه های محل که اینقدر مردم ازار هستند و بی ادب صاف وسالم باید راه برن .بعد یک همچین بلایی سراین طفلک بیاد که آزارش به مورچه هم نرسیده !.

بهرحال شاید آقا یعقوب حق داشت که مرا دوست داشته باشد .چون بلاخره دل به دل راه دارد و از شما چه پنهان یک مدت من هم دخترآقایعقوب یعنی "کلارا "را خیلی دوست داشتم ولی افسوس که هیچگاه جرئت وشهامت طرح وابراز این علاقه را نداشتم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 23:59  توسط   | 

 

گزارش یک زندگی (قسمت هفتاد وهفتم )

 

 

جاده ای که تهدید به جدایی  کرد(فسمت اول)

 

 

درزمستان سال 1361 همزمان با بدنیا آمدن سومین خواهرزاده ام سلمان جلیل این شانس را یافت که یک ماشین پیکان قراضه برای خود خریداری نماید وازانجا که راننده ای تازه کار بود ودست فرمان خوبی نداشت .مرتب این پیکان بخت برگشته را به در ودیوار می زد وقراضه تر می ساخت .گهگاهی هم درخیابان ها با اتومبیل های دیگر بصورت سطحی تصادف می کرد وآنها هم چون قیافه حزب الهی جلیل را می دیدند یا گذشت می کردند یا مجبور می شدند گذشت کنند !!!

درخرداد ماه سال 1362 دریک شب جمعه جلیل هوس می کند با پیکان خودش مارا به دماوند ببرد . من موافق نبودم آنها را همراهی کنم .راستش به دلم بدآمده بود (.نمی دانم قبلا برایتان گفته بودم یانه من تا ده – پانزده سال پیش دارای یک حس درونی بودم که وقایع بد قبل از وقوع بمن الهام می شد .مثلا هرموقع قراربود اتفاق بدی بیفتد بوی خون به مشامم می رسید .تا اینکه این حس درونی ازبین رفت .روزی به یک اهل عرفان وطریقت مراجعه کردم وعلت ازبین رفتن این حس را سئوال کردم .اودرپاسخ بمن گفت این یک استعداد ونعمت خدادادی بود که توباید پیش خودت پنهان می کردی واین راز را مکتوم نگه میداشتی .چون این موضوع را بادیگران درمیان گذاشتی خداهم این حس درونی را از تو گرفت .چون نباید این راز را اشکار می ساختی )

آنروز هم وقتی سوار اتومبیل شدیم و مسافتی از راه را پیمودیم ناگهان دوباره بوی خون به مشام من رسید .احساس کردم حادثه بدی درشرف وقوع است .منتهی قبل ها هربار که این بو به مشام من می خورد حادثه تلخ برای دیگران اتفاق می افتاد .نمی دانستم این بار قرار است خودمان قربانی حادثه ای شویم .

جلیل وپدرپیرش بنام "مشتی محمدعلی "در ردیف جلونشسته بودند .ومن ومادرم و پروین وسه تا بچه های کوچک پروین درعقب نشسته بودیم . درآنزمان بیماری افسردگی پروین پیشرفت کرده بود و سر موضوع بیهوده ای من واو به مجادله پرداختیم .جلیل که میخواست به این مجادله پایان بدهد ازمن خواست بروم ردیف جلو بین او وپدرش بنشینم . من میخواستم دم پنجره بنشینم ولی جلیل گفت چون پدرش پیراست و نمی تواند خود را جمع وجور نماید و روی دنده می اندازد بهتراست من وسط بین آن دو بنشینم و من هم قبول کردم .

بعداز اینکه پلیس راه جاجرود را پشت سرگذاشتیم هنوز ده کیلومتری نرفته بودیم که جلیل بخاطر اینکه شب قبل رفته بود درکمیته پاسداری داده بود وبیدار بود پشت فرمان ماشین خوابش می برد .!!!وهمین باعث می گردد کنترل اتومبیل ازدستش خارج شود و از اسفالت به خاکی بیفتد .جلیل وقتی بیدارمی شود سراسیمه سعی می کند بافشاردادن به پدال گاز اتومبیل را ازخاکی دربیاورد که ناگهان اتومبیل ازجاکنده می شود ازمسیراصلی خارج وبه سمت چپ جاده که ماشین های روبرو می امدند رفته وباسرعت به یک گودال ده –پانزده متری سقوط می کند .!

بزرگترین شانسی که ما آوردیم این بود که هنگام این سانحه یک گروه پنجاه نفره از تاکسی های تهران که به یک هیئت مذهبی در رودهن رفته بودند درحال بازگشت به تهران بودند که این سانحه مقابل چشم انها اتفاق می افتد ودرواقع اتومبیل ما هنوزبین زمین وآسمان معلق بود که انها سریع از اتومبیلهایشان پیاده می شوند تا به کمک ما بشتابند .

دراین تصادف من و جلیل و پروین بطرز وخامت باری مجروح می شویم ولی مادرم وپدرجلیل تنها ازناحیه پادچار آسیب می گردند وهرسه تا خواهرزاده ام یعنی بچه های پروین که اولی چهرساله ودومی چهارماهه بود بطرزمعجزه آسایی از این تصادف جان سالم بدر می برند .

وقتی ماشین به زمین اصابت می کند من محکم باصورت روی شاسی های کولر و ضبط میخورم ولب ودهانم به شکل ناجوری پاره می شود .جلیل با سر توی شیشه جلو می رود .بصورتی که وقتی شیشه جلوی ماشین خرد می شود تعداد زیادی خرده شیشه درپیشانی جلیل فرو می رود .پروین هم باسر به سقف پیکان می خورد واز انجا که سرش با چراغ سقف بشدت برخورد می کند شکستگی عمیقی پیدا می کند بصورتی که بخشی از پوست سرش کناررفته وجمجمه اش معلوم می شود . مردمی که سریع به کمک ما می شتابند .ابتدا جلیل را از اتومبیل پیاده کرده پیراهن تنش را پاره کرده قسمتی از پیراهن را به سرخود جلیل بستند وقسمتی دیگر را به سرپروین بستند تا حتی المقدورجلوی خونریزی را بگیرند .وقتی من را از پیکان بیرون کشیدند هرچه فکر کردند دیدند نمی توانند دهان وبینی مرا که خون از آن فواره می زد با پارچه ببندند چون من خفه می شدم و وقتی دیدند با شدت یافتن خونریزی رنگ صورت من به کبودی می رود از نجات من ناامید شدند و ترجیع دادند مرا رو به سمت قبله بخوابانند تا جان بدهم !!!وجلیل وپروین را سریع داخل یکی از تاکسی ها کردند تا به بیمارستان برسانند .دراین موقع یکی از رانندگان تاکسی به همکارانش اعتراض کرد و با اشاره بمن گفت این رو چرا روبه قبله خوابوندید .این کارها چیه می کنید ؟زندگی ومرگ دست خداست .از کجاست که اون دوتا بمیرند این یکی زنده بمونه !بعد با کمک همکار دیگرش مرا بلند کردند درهمان تاکسی که جلیل و پروین قرار داشتند گذاشتند .جلیل درجلوی ماشین قرار گرفته بود و من و پروین در صندلی عقب . راننده تاکسی بادیدن اوضاع وخامت بار ما حالش بد شد واز اتومبیلش پیاده شد وبناچار یکی از دوستان او پشت رل قرار گرفت تا مارا به بیمارستان برساند .درطول مسیر پروین مرتب گریه می کرد وخودش را به آغوش من مینداخت و گویا از مجادله ای که بامن کرده بود پشیمان شده بود

راننده مزبور که خیلی خوشدست وحرفه ای بود چراغ تاکسی را روشن کرد دستش را روی بوق گذاشت و پایش را روی پدال گازگذاشت و باتمام سرعت به سمت تهران حرکت کرد ودر کمتراز بیست دقیقه مارا به بیمارستان سرخه حصار رساند .درانجا سریعا مارا به اورژانس انتقال دادند و یکی از خوش شانسی های دیگر ما این بود که درآن زمان یک پزشک چیره دست فیلیپینی بنام دکترکولینا به درمان ما پرداخت .از اینرو می گویم خوش شانسی که بعدا تمام پرستارهای بیمارستان سرخه حصارمتفق القول بما می گفتند بروید خدارا شکر کنید که زمانی تصادف کردید که نوبت حضوردکترکولینا دربیمارستان بود وگرنه مجروح های تصادفی ازشما سالمتر را آوردند اینجا که دکترهای دیگه به کشتن دادند !!!

دکترکولینا سریع دستورداد پروین را به اطاق عمل ببرند و به او خون تزریق کنند .بعد بالای سرمن آمد و با نخ وسوزن درحالیکه زیرلب آوازی را زمزمه می کرد شروع به دوختن لبهای پاره من نمود و انچنان با خونسردی میدوخت که انگار دارد لحاف تشک می دوزد .بعد روی دهان مراکاملا باندپیچی کرد و فقط خونهای بینی ام را شستشوداد وراه گذاشت تابتوانم ازطریق بینی نفس بکشم .بعد به سراغ جلیل رفت و من تماشا می کردم که چگونه با پنس شیشه های خرده را که درپیشانی جلیل فرو رفته بودند بیرون می کشید وهنگام بیرون کشیدن خرده شیشه ها صدای جریق !جریق آنها را می شنیدم .

بعد ما ها را به بخش بردند وبستری کردند .دریکی از اطاق های بیمارستان من وجلیل وپدرش بستری شدیم که دونفر دیگر درانجا بستری بودند .یکی از آنها یکی از همولایتی های جلیل بود که به هنگام پاسداری بعلت بی احتیاطی پای خودرا هدف گلوله قرار داده بود ودیگری یک راننده کامیون فیروزکوهی .

پروین را هم بعد از جراحی سرش وتزریق چندکیسه خون با مادرم دربخش زنان بستری کردند و همان مردمی که به کمک ماشتافته بودند بچه های پروین وجلیل را به نزد خواهرزاده های جلیل بردند وآنها را باخبرساختند !

شب هنگام که تقریبا سه چهارساعت از ورود ما به بیمارستان گذشته بود دکترکولینا به اطاق ما امد و دستورات خاص خودرا صادر کرد .وازانجا که راه دهن ما برای خوردن غذا بسته بود وحتی نوشیدنی هم نمی توانستم بخورم درمورد من دستور داد بمن "سرم "تزریق کنند .

تخت پدرجلیل در بغل تخت من بود .وقتی حال واوضاع اورا دیدم خنده ام گرفته بود ولی افسوس که نمی توانستم بخندم !چراکه هنگام تصادف یک لحظه که سرم را بلند کردم دیدم سرآن پیرمردبیچاره به سقف خرده ودو ردیف دندان مصنوعی اش دراثراین ضربه بیرون پریده است .پدرجلیل موفق شد دندان مصنوعی ردیف بالا را پیدا کند و دردهانش بگذارد ولی موفق به پیداکردن دومی نشد وهمین مقوله مسبب یک خنده مصیبت بار درآنشب برای ما گردید .

چراکه وقتی شام را آوردند .غذای بیمارستان زرشک پلو با مرغ بود و پیرمرد برنج را راحت می خورد ولی وقتی ران مرغ را به دندان می گرفت چون دندان ردیف پایینش نبود  نمی توانست آن را بکند و هربار به درون دهان می برد و ناکام و لا اله الالله گویان وعصبانی به بیرون می کشید . وهمین موضوع مرا علی رغم درد وسوزشی که داشتم به خنده می انداخت .بلاخره پیرمرد طفلک به هر مصیبتی بود توانست شامش را بخورد . ولی اتفاق بعداز شام دیگر خیلی مضحک بود .همانطورکه گفتم دکترکولینا بخاطراینکه من نمی توانستم غذابخورم برای من "سرم "تجویز کرد ،منتهی از انجا که پرستارهای بیمارستان سرشان با کونشان بازی می کرد .بجای اینکه سرم را بمن بزنند به او وصل کردند .هرچه خواستم با اشاره به آنها بفهمانم که دارید اشتباه می کنید نتوانستم . خلاصه "سرم "را به پیرمرد وصل کردند و از آنجا که او غذای کافی خورده بود "سرم "جذب بدنش نمی شد وزیرپوست دستش جمع می شد . مدتی گذشت تا اینکه دیدم قطرات سرم زیر پوست بازوی پیرمرد جمع شده وبازوی او شبیه بازوی جوانانی که پرورش اندام کار می کنند شده است!!!! .دیگر خنده طاق مرا بریده بود ولی نمی توانستم بخندم . تااینکه پیرمرد رو به جلیل گفت نمی دونم توی این "سرم "چی ریخته اند که سرمن گامب ،گامب صدا می کند!!! .دیگر باتمام وجودخنده ام گرفت وفشاری که به بینی ولبانم وارد شد باعث شد یکی از بخیه ها پاره بشود وخون دوباره فواره بزند .جلیل بادیدن من وحشت زده دست روی زنگ بالای تختش گذاشت وبصورت ممتد آن را فشار داد تاپرستاران و پزشکان را به کمک فرا بخواند .

 

پایان قسمت اول

پیشاپیش عیدسعیدغدیرخم خجسته زادروز امامت برجسته ترین اسطوره تاریخ حضرت علی (ع) به هم آزادمردان وازادزنان حقیقت پژوه و عدالت گستر تبریک وتهنیت عرض می کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 22:27  توسط   | 

 

گزارش یک زندگی (قسمت هفتاد و ششم )

 

 

نقطه پایانی بر یک رابطه عاطفی نجیبانه

 

 بگذارتا بگرئیم چون ابر دربهاران

کزسنگ ناله خیزد وقت وداع یاران

 

باانکه واکنش اولیه فریبا توام با عصبانیت بود ولی تصمیم گرفتم تا آورا قانع نسازم دست از مکاتبه برندارم . گفتم من بخاطر قطع یکجانبه مکاتبه به فریبا بدهکار هستم باید ذهن اورا از هرگونه احتمالات پاک سازم این بود بانوشتن نامه دوم بصورت تدریجی سعی کردم زمینه را برای طرح علت اصلی قطع مکاتبه آماده کنم .

درنامه هایم مرتب تاکید می کردم و می گفتم :فریبا !باورکن در قطع این مکاتبه منافع تو هم مدنظر بوده هست من خودخواهانه این کار را نکردم .فریبا در پاسخ من با لحنی کنایه آمیز وتوام با شوخ طبعی نوشت :

«واما درمورد اینکه گفته اید علت قطع مکاتبه درنظرگرفتن منافع دوجانبه بوده ،واقعا نمیدونم باچه زبونی ازتون تشکرکنم .چون درغیراینصورت من کلی از ناوهای هواپیمابر ،موشک های قاره پیما ،زیردریایی های اتمی ،چاههای نفت ومعادن الماس وبلاخره تعداد زیادی از مستعمراتم را در آفریقا و آسیا ازدست می دادم! »

اما بعد که دست از شوخی وکنایه برداشت نوشت :

«اماازشوخی گذشته ،اگرواقعاهمینطوربوده که شمافرمودین ،خیلی متشکرم .چون اینجا دیگه مسئله دو دوتا چهارتا ست وراحت میشه فهمید که اگر خدای نکرده شما به اتهامات سیاسی دستگیر می شدید واسم منو ازنامه های متعلق به شما پیدا می کردند ،چه بلایی به سرم می آمد وشاید تا میومدیم ثابت کنیم که مابی تقصیریم ،شناسنامه جفتمون باطل می شد پس تشکرخالصانه منو بپذیرید »

فریبا بعد که طی نامه های بعدی با یافتن پاسخ سئوالاتش تمام ابهاماتش تقریبا برطرف گردید از من بطور غیرمستقیم خواست که مکاتبه مان را قطع نمائیم .من درپاسخ فریبانوشتم اون دفعه من مکاتبه را قطع نمودم .این بار حق توست که آن را قطع نمایی .بنابراین به آخرین نامه من پاسخ نده .ارتباط ما خودبخود قطع می شود .

ازاو پرسیدم چرا میخواهی ارتباط خودت را بامن قطع کنی ؟آیا واقعا هنوز از دست من دلگیر هستی ؟

فریبا درپاسخ نوشت :«...ومشکل ترین سئوال شما .اینکه پرسیدین ادامه مکاتبه ما چه مشکلاتی واسه من داره؟وازهمه بدتر ازم خواستین پاسخ روصادقانه وبی شوخی و بی تعارف بگم .کاشکی بجای این سئوال پرسیده بودید جذرعدد 954762184085902میشه چند؟!باورکنید واسه من راحت تربود ...منظورمن از این مشکلات ناراضی بودن شخص بخصوصیه که ----- راستش نمیدونم چطوری بگم .اما شما میتونید فرض کنید که یک نفرازاین مکاتبه راضی نیست دیگه !.اصلا اجازه بدین از این موضوع ردبشیم .چون برای توضیح دادن بیشتردراین مورد پرروئی زیادی لازمه .چیزی که من ندارم (حتما الان به تمسخر میکید برمنکرش لعنت ).بهرحال شما که خودتان دربند « خوبان نارمک »افتادید ،باید بفهمید من چی میگم !!!»

باتوضیحات غیرمستقیم فریبا فهمیدم او نامزد دارد و درآستانه ازدواج قرار دارند .ولی جریان «خوبان نارمک »چه بود که فریبا مطرح ساخته بود .

جریان ازاینقراراست که درسری اول مکاتبه مان فریبا ازمن پرسیده بود آیا دوست دختری دارم یانه ؟.بعد تعجب کرده بودازمنو وگفته بود شما که ساکن تهران نو هستید مثل خیلی ازجوان های دیگر باید برای دختربازی به نارمک رفته باشید وتابحال دختری را به تورانداخته باشید .

من برای انکه پاسخ فریبا را داده باشم دریکی از اشعار میرزاده عشقی دستکاری کردم و پاسخی اینگونه برای فریبا نوشتم :

نه من دربند دربندم

نه برتهران نو پابندم

همانا نارمک افکندم

همی دربندخوبانش .

حالا تعجب می کردم چرافریباچون خودش نامزدکرده فکرکرده من هم به دام خوبان نارمک گرفتار آمدم .

وقتی به فریبا گفتم آخرین نامه را من می نویسم درپاسخ نوشت :

«آخرین ها اغلب تلخ وناگوارهستند .مثلا ما از این آخرینها خاطره بد داریم .آخرین دیدار .آخرین روز زندگی ،آخرین روزمدرسه ،آخرین روزتعطیلی های عید !وحالا هم آخرین نامه !واین آخرین هم مثل بقیه خیلی تلخه .البته واسه من .شمارونمیدونم !شایدبراتون بی تفاوته .بهرحال من خیلی متاسفم ازاینکه دوست خوبی مثل شماروازدست میدم .من برای تمام دوستیهای صادقانه خیلی ارزش و احترام  قائلم .ازاینکه دراین مدت افتخار آشنایی وهمصحبتی به من دادین ازتون تشکر می کنم وهمینطوریک عذرخواهی بزرگ بخاطر پرحرفی هام و مزاحمت های پی درپی .وبلاخره اگرخوبی وبدی ازمن دیدیدحلال کنید .راستی بخاطراین میخوام شما آخرین نامه روبنویسید که خودتون قبلا گفته بودید که تاوقتی نامه ای ازمن برسه .شمابهش جواب میدین و قطع مکاتبه باید از طرف من باشه .»

بعدفریباازمن یک سری سئوال کرد تا درآخرین نامه ام به اوجواب بدهم واو دردفترخاطراتش یادداشت کند وبیادگار داشته باشد .سئوالات دخترانه ای از قبیل اینکه :بهترین دوست شما کیست ؟نظرتان راجع به جنگ ،زندگی ،ازدواج ،مرگ چیست ؟چه کسی را بیشترازهمه دوست دارید ؟ازچی متنفرید ؟ازچه چیز خیلی می ترسید ؟(خودفریبا گفته بود خودش مثلا ازسوسک خیلی میترسد !)دررویاهای خود به چه چیزفکر می کنید ؟واین شعر را بعنوان هدیه آخر تقدیم بمن کرد :

قدراهل درد صاحب درد می داند که چیست

مرد صاحب درد ،دردمرد می داند که چیست

هرزمان درمجمعی گردی چه دانی حال ما

حال تنهاگرد تنهاگرد می داند که چیست

قدرآنهایی که تخم آرزویی کاشتند

آنکه نخل حسرتی پرورد می داند که چیست

قطره ای ازباده عشقست صددریای زهر

هرکه یک پیمانه زین می خورد می داند که چیست

وقتی آخرین نامه فریبا را خواندم درحالیکه اشکهایم را پنهان کرده بودم سریع از مغازه احمداقا به کتابفروشی جنب مغازه رفتم تا کارت تبریک زیبایی تهیه کنم .

نامه آخر را نوشتم وکارت تبریک را ضمیمه نامه کردم و ازدواج او وهمسرش وپیشاپیش فرارسیدن نوروز را صمیمانه به او شادباش گفتم و رابطه ما اینگونه پایان یافت .

وازانجا که می گویند کوه به کوه نمیرسه ولی ادم به ادم میرسه دوسال بعد یعنی سال 1366 به خدمت سربازی رفتم وبعداز دیدن دوران آموزشی معاف شدم .در دوران آموزش نظامی با پسری بنام ساسان رفیق شدم که ازشهرستان محل سکونت فریبا آمده بود وعجب اینکه همسایه فریبا ازکاردرآمده بود .من اول فکر کردم خالی می بندد ولی وقتی مشخصات کامل فریبا و خانواده آنهارا گفت بطوری که دیدم حتی نام برادرها وخواهرفریبا را می داند واطلاعات کاملی که من درباره زندگی فریباداشتم اوهم دارد حرفش راباور کردم .ساسان آن موقع بمن گفت که فریده سال 65 یعنی کمی بعداز قطع مکاتبه بامن ازدواج کرده وحالا یک دهتر یکساله دارد .ساسان وقتی از ماجرای ما خبردار شد بمن گفت فلانی اگر افتخاردادی اومدی به ...(ای داد داشتم نام شهرستان محل سکونت فریبا را لو می دادم )..من دست تورا میگذارم دردست دختریکساله فریبا .

جالب است الان دختر فریبا باید بیست وسه چهارسال داشته باشد .کسی چه میداند اگر دختر فریبامثل خود فریبا زودازدواج کرده باشد شایدفریبا الان صاحب نوه هم شده باشد !!!!

چندشب پیش بایکی از دوستان وبلاگی چت می کردیم وازمن سئوال کرد بنظرتو الان فریبا خاطرات تورا می خواند ؟بعد خودش درجواب خودش گفت اگر میخواند تابحال باتو تماس می گرفت .گفتم نمی دانم چراکه دنیای مجازی هم دنیای کوچکی است .خیلی از دوستان مثل آرش آذرپور و فهمیزی وفرض الهی و...که مدتها ندیده بودم ازطریق این وبلاگ پیدا کردم . جالب اینکه دیشب درمیهمانی خانه مادرم یکی از دخترهای برادرم بمن گفت عمو مگه تو وبلاگ می نویسی ؟گفتم چطورمگه ؟گفت یکی از همکارانمان ازمن پرسید این آسایش که دراینترنت خاطراتش را می نویسد باتو چه نسبتی دارد ومن هم گفتم عموی من است !پیش خودم گفتم ای داد وبیداد ما وبلاگ نویسی مان را از همه اهل فامیل پنهان کرده بودیم .ازسوی دیگر چندی قبل خانمی برای من ایمیل زده بود و پسرعموی مرا می شناهت ونسبت مرا با او سئوال کرده بود از آن خانم هم خواستم قضیه وبلاگ نویسی ام را با پسرعمویم مطرح نسازد جون با او رودرواسی دارم .

ختم کلام اینکه فریبا را فراموش کرده بودم تاچندسال پیش دچار افسردگی شده بودم و هرموضوعی نرابشدت به گریه می انداخت .درآن موقع درمیان ورق ها ونوشته هایم به یکی از آخرین نامه های فریبا برخورد کردم که چون می دانست من به کارگردانی سینما علاقه دارم درآن نامه برای من آرزویی کرده بود و گفت :یکی از آرزوهایم این است که وقتی ده –پانزده سال دیگر به همراه شوهر وفرزندانم به سینما می روم وقتی فیلم شروع شد توی تیتراژفیلم وقتی نام کارگردان اومد اسم تورا ببینم و باتمام وجود افتخار کنم  

باخواندن این قسمت ازنامه او ازاینکه این آرزوی مشترک من واو نیزبرآورده نشد باتمام وجود برناکامی ها وآرزوهای برآورده نشده خود گریستم .

یکبارهمسرم به من گفت چرا درزندگی هرمردی یک ماجرای عاشقانه شکست خورده وجود دارد .بعد بمن گفت بعداز فریبا شده که به یاد او بیفتی .گفتم من بیاد همه کسانی که خاطره ساززندگی ام بوده اند می افتم که گفته اند :

آدمیزاده زنده به یاد است

یادها عمرآدمیزاد است .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 19:14  توسط   | 

گزارش یک زندگی (قسمت هفتاد وپنجم )

 

 

برخورد صادقانه من و واکنش تحقیرآمیز فریبا

 

 

درسال 1364 وقتی دوباره درمغاره دوم احمدآقا یعنی همان سیسمونی فروشی مشغول بکارشدم درست سمت چپ مغازه خانه ای قرار داشت که خانواده ای بنام ت ...ساکن آن بودند . پدراین خانواده برسر مالکیت مغازه با احمدآقا اختلاف داشت و شکایت هم کرده بود ولی نتوانست مغازه را پس بگیرد از اینرو نه تنها با احمدآقا قهربود من راهم تحویل نمی گرفت ولی برعکس خانمش وخانواده اش برخورد گرمی بامن داشتند .

حال چرا این مقوله را وسط کشیدم ؟الان موضوع را می فهمید .آقای ت ..که اصالتا اردبیلی بود دوپسر و چهارتا دختر داشت .بااینکه پدر وماد قیافه چندانی نداشتند ولی دوپس او خوش تیپ بودند و چهار دخترش بی وجدان ها !یکی از یکی خوشگل تر .

درانجا وبرخورد با نمونه های مشابه وتجربه ای که بعدا کسب نمودم فهمیدم دختران اردبیلی یکی از خوشگل ترین دختران ایران هستند .چراکه وقتی درسال اخر دبیرستان تحصیل می کردم رفیقی داشتم بنام محمد ... که اوهم بچه اردبیل بود و هرروز کارش توی مدرسه کتک کاری بود .چراکه خواهران خوشگلی داشت وبچه های محله شان مزاحم خواهرهایش می شدند اوهم درزنگ تفریح یقه انها را توی مدرسه می گرفت و کتک کاری می کرد . تقریبا روزی نبود که او دعوا مرافعه ای نداشته باشد .یکوز به یکی از هم محله هایش گفتم چرا محمد اینقدر خروس جنگی است ؟من خواهرهایش را ندیدم واقعا خواهرهایش خوشگلند ؟آن هم محلی اش گفت اره .واقعا خوشگل هستند توی محله تک هستند .

خنده ام گرفت .توی دلم گفتم خواهر خوشگل داشتن هم خودش یک مصیبت است ادم بابت آنها یاهرروزباید کتک بزند یا کتک بخورد .دردل دعا می کردم یکی دوتا پیداشوند و خرشوند !وبیایند خواهرهای محمد را بگیرند تا این بیچاره مجبور به جدال دائمی با بچه محل ها باشد .جالب اینجاست همین محمد ه بعدها استاد آموزش دختربازی بمن گردید که وقایع مضحک آن را دراینده خواهید خواند .

سومین مواجهه من با دختران اردبیلی درسال 1367 بود که بامادرم بچه های جلیل را به بیمارستان امیراعلم بردیم تا لوزه هایشان را جراحی نمایند . درانجا من ومادرم بربالین بچه ها بودیم توی آن اطاق خانمی بود که شوهرش راننده اورژانس بود و اوهم بچه اش را برای جراحی آورده بود وبامادرم درانجا رفیق شده بود . دریکی از تخت های همان اطاق دخترشانزده –هفده ساه ای برای جراحی بستری شده بود که از اردبیل آمده بودند . مادرم که ان روزها سخت درتکاپو بود تا من ازدواج کنم فهمید به آن دختر توجه دارم .ازاینرو همان خانمی را که باهاش رفیق شده بود مامور ساخت تابرود ته توی قضیه را درآورده و بما گزارش کند .آن خانم رفت و بعدازمدتی امد وبالبخند بمن گفت حسین جان تومثل داداشم هستی .دختره خوشگل هست اما فکرنمی کنم به درد تو بخوره وبتونی باهاش زندگی کنی .گفتم :چرا ؟گفت :آخه دختره بزرگ شده یکی از دهات اردبیل هست و مشکل اینجاست که یک کلمه فارسی بلدنیست !تو اگر بخواهی اونو بگیری اول بایدبری زبون ترکی یادبگیری .دیدم پربیراه نمی گوید .اگر دختره رو می گرفتیم باید یک مترجم هم استخدام می نمودیم تا درتمام مدت عمر حرفهای اورابرایم ترجمه کند وحرفهای مرا برای او . دختره ادم بود فیلم دی – وی –دی نبود که بگویم برایش زیرنویس بگذارند تاحرفهایش را بفهمم !!!!

بیش ازاین حاشیه را وارد متن نمی کنم ومی روم سر موضوع اصلی .

گفتم آقای ت که درهمسایگی مغازه احمداقا قرار داشت پسران خوش تیپ و دختران خوشگلی داشت علی رغم اینکه خودش وخانمش قیافه زیبایی نداشتند .دوتا ازدخترهایش ازدواج کرده بودند ودوئتا دیگر که همسن وسال من بودند هنوز تاهل اختیارننموده و مجرد بودند .

قیافه های هردو دلنشین بود بااینکه یکی صورت گرد و یکی صورت کشیده داشت ولی لامعصب ها هردو بطرز دلخراشی !!خوشگل بودند . من یکروز داشتم قیافه های این دو دختر را مقایسه می کردم تاببینم کدامیک را بعنوان گزینه اصلی انتخاب کنم !.انقدرخوش خیال تشریف داشتم که فکر می کردم هرکدام را انتخاب کنم بمن میدهند .درصورتی که باتوجه به اختلافی که پدرشان بااحمداقا داشت مسلما اگر می رفتم خواستگاری دخترش یک بیلاخ گنده برایم می کشید .ولی از جانب دیگر دلم گرم بود چون مادر دخترها مراخیلی تحویل می گرفت .هرموقع صبح ها برای خرید به میوه فروشی می رفت وخرید می کرد و به خانه شان باز می گشت قبل از انکه زنگ خانه شان رابصدا درآورد درب مغازه را باز می کرد و داخل مغازه می امد و بااصرار محبت آمیزی از من میخواست از آن میوه ها بردارم . دائما ازمن میخواست اگر هرموقع چایی وآب خواستم درب منزل آنها بروم .باتوجه به همین محبت های مادرشان من پیش خودم فکر می کردم اگر دست روی هرکدام ازدخترها بگذارم و پدرشان بگویدنه !مسلما مادرآنها باتوجه به محبتی که بمن داشت دهن بابایشان را سرویس می کرد !!!!

تو همین فکرها بودم که ناگهان به خود آمدم ودیدم ای دل غافل !من مدتهاست که دلم را درجای دیگری جا گذاشتم .باخودم گفتم پس فریباچی ؟گفتم من خیلی وقت است که نتوانستم اورا فراموش کنم .تصمیم گرفتم تاقبل ازاینکه بافریبا مکاتبه کنم و ببینم درچه حال و اوضاعی هست ،به هیچ دختر دیگری فکرنکنم .

این بود شب که به خانه رفتم آدرس فریبا را پیدا کردم و شروع به نگارش اولین نامه بعداز هفده –هیجده ماه دوری از او نمودم .

برای ائ نوشتم فریبا نتوانستم تورا فراموش کنم . ببخشید که آن برخورد تلخ را باتو داشتم چون چاره دیگه نداشتم .آن برخورد من فقط به نفع خودم نبود به نفع تو هم بود .برایش نوشتم فریبا دربرخورد ناگهانی من اصلا مسئله مخالفت خانواده ام مطرح نبود . اینکه گفتم من بتو نمی خورم بفکر کسی دیگه ای باش بهت دروغ گفتم . درآن مقطع لازم بود آن حرفها را بزنم تا بتوانی از من دل بکنی . گفتم مسئله بسیارجدی و مهم تری درمیان بود که بعدا برایت مفصل توضیح می دهم و توهم با شنیذن توضیحات من یقینا مرا بخاطر اینکه تورا انطور ناگهانی طرد کردم خواهی بخشید .

ولی وقتی نامه بدست فریبا رسیده بود معلوم بود یا من نتوانسته بودم منظورخودم را به درستی منتقل کنم یا اینکه فریبا متوجه نکاتی که من درنامه به آن اشاره نمودم نشده است از اینرو در پاسخ اولین نامه من بعداز هیجده ماه اینگونه نوشت :

باعرض سلام .امیدوارم حالتون خوب باشه و درزندگی موفق باشید .

نامه شما بدستم رسید واز دیدن دست خط شما خیلی تعجب کردم .

واما درمورد مطالب جالب توجهی که درنامه تون نوشته بودید واقعا نمی دونم چی باید بگم !اعترافاتی که کرده بودین واسه من خیلی غیرقابل باوربود وازطرفی ناراحتم کرد .اماباید بهتون تبریک بگم چون آنقدر ماهرانه و استادانه خالی بسته بودید ومن اینقدر به صداقت شما ایمان داشتم که بر منکرش لعنت می فرستادم !

البته همونطور که خودتون حدس می زنید برام جالبه که بدونم دلیل این ناصادقی چیه ؟ خصوصا که متذکرشده اید که مقصرخودتون نبوده اید وازهمه جالبتراینکه به نفع من بوده !

واما ازقرارمعلوم هیچکدام از افرادخانواده شما از مکاتبه ما مطلع نبوده اند و شما بی جهت اونهارودرنظرمن متعصب و زورگو جلوه دادین .دراینصورت یه عذرخواهی به اونها بدهکار میشم همینطوربه خودتون .بخاطراینکه اشتباها شمارو ادم ساده وصادقی وصف کرده بودم .دراینجا همراه با یه معذرت خواهی حرفمو پس میگیرم چون برخلاف اونچه که من گفتم شما نه تنها ساده نیستین بلکه خیلی بسیارزیاد هم مرموزید !بهرحال نباید زیاد تعجب کرد چون شما نویسندگی رو دوست دارین ویه نویسنده خوب باید بدونه چطورجملاتی ظاهرا واقعی سرهم کنه و بخورد خواننده های بی خبرازهمه جا بده .خلاصه که اگر همینطوری پیش برین براتون آینده درخشانی پیش بینی می کنم .هیچ بعید نیست که روزی برنده جایزه ادبی نوبل بشید !

امیدوارم از این طرزحرف زدن من ناراحت نشید .اخه من عادت دارم همه چی رو رک و پوست کنده بگم و دوست ندارم مثل خیلی ها چیزی رو که توی دل دارم به روی خودم نیارم . چون به عقیده من نتیجه این کار دوروئیه .صفتی که ازش بیزارم .حالا که قرارشده باهم رو راست باشیم .اجازه بدین مطلبی رو که الان توی فکرمه بهتون بگم هرچندکه ممکنه به قیمت دلخوری شما تموم بشه .راستش رو بخواین من الان نمیدونم بایدحرفهای قبلی شماروباورکنم یااین نامه اخیر رو ؟. چون واسه منن همونقدر که امکان دارهاونا حقیقت نداشته باشن ،درمورد این نامه هم ممکنه .البته اونطورکه از حرفهای شما پیداست اگر حرفهای گذشته دروغ مصلحتی بوده کسی چه میدونه شاید این نامه اخیر هم یه دروغ مصلحتی باشه !میدونم الان خیلی از دست من عصبانی شدید که با کمال پرروئی دارم این مطالب روبهتون میگم اما مطمئن باشید اصلا قصدم توهین به شما نیست .فقط میخوام حقیقت ،حقیقت روبدونم .شما حتما این حق ناچیز رو به من میدین ؟!

وازشما چه پنهون موضوع دیگه ای که الان توی مغزمن تبدیل به یه علامت سئوال خیلی بزرگ شده اینه که اگرواقعا خانواده شما بامکاتبه ما مخالفتی نداشته اند پس چرا حالا من باید به یه آدرس دیگه غیراز آدرس خونه تون نامه بدم ....خب بهرحال اینها چیزائیه که تو ذهن منه ونمیتونم توخودم نگهش دارم .البته شاید بقول شما بعدازفهمیدن علتش بهتون حق بدم .اما این جمله که گفتید « حتم دارم که مراخواهید بخشید »دیگه زیادیه .چون شما کارخلافی درحق من انجام ندادید که بخوام شمارو ببخشم !دراین جریان وباگفتن اون حرفها که بقول شمادروغ بوده اند نه ضرری بمن رسیده ونه نفعی به شما .بنابراین هیچ جای عذرخواهی براتون نمیمونه .حتی اگراین نامه رو نمی نوشتید ونمی خواستید حقایق رو برای من تعریف کنید بازهم زیاد مهم نبود چون جریان داشت فراموشم می شد .اما شاید شما علت اینکار رو عذاب وجدان برای خودتون یاچیزی از این قبیل بدونید که خوب مسائل شخصی شما بمن مربوط نیست .

وخواهشم اینه که همه حقایقی روکه میخواین بهم بگین توی نامه بعدی ذکرکنید چون من کنجکاوتراز اون هستم که بتونم تانامه های بعدی صبرکنم .البته امیدوارم اون حقایق اونطور که معروفه تلخ نباشه !خوب .حرف دیگه ای برای گفتن ندارم .باآرزوی موفقیت شما

خدانگهدار .

دریافت این نامه ازجانب فریبا سخت مرا آشفته ساخت . خودم را بخاطر ساده دلی ام سرزنش کردم وباخودم گفتم تقصیرخودته !.چه لزومی داره تو زندگی بخواهی همه رو راضی نگهداری .که مثلا چی بشه .هم بهت بگن چه ادم خوبی هستی !!!. چه لزومی دارد که بابت هرکاری خودت را مجاب می کنی که به دیگران توضیح دهی واز آنها رفع رنجش نمایی ؟که چه بشود ؟میترسی ازدست تو ناراحت بشوند به درک که ناراحت شدند .مگه قراراست همه دنیا از دست ادم راضی باشند ؟پاسخ سرد و تحقیرآمیز فریبا مراازکرده ام پشیمان نمود .میخواستم نامه تند وشدیدالحنی برای او نوشته و صدبرابر اورا تحقیر نمایم .مگرنه این است که تنفر زاییده عشق است وبقول یکی از مشاهیر تنفراحساس غریبی است ما آن را همواره نثارکسانی می کنیم که زمانی به انها عشق می ورزیدیم .

اینکه فریبا مرا مرموز خوانده بود خیلی برایم سنگین بود چون خیلی دوست داشتم توی زندگی ادمی مرموز وچندلایه وبقول امروزی ها راه راه باشم ولی هیچ موقع نتوانستم چنین شخصیتی پیشه کنم .اگراینگونه بودم الان توی زندگی جایم اینجا نبود .یادم هست زمانی که فعالیت مطبوعاتی می کردم یکی از دوستانم بهم گفته بود تو توی مطبوعات به هیچ جا نمیرسی چون بیش ازحد صاف وساده هستی .درحالیکه زندگی امروز این سادگی را نمی پسندد .ادم برای بقای خودش باید کمی شیشه خرده دروجودش داشته باشد .

بهرحال توضیحاتی که من برای فریبا ارسال کردم اورا درنهایت قانع ساخت و او دست اخر خود را لوداد که چرااینگونه سرد و غریبانه بامن رفتارکرده است و من فقط از این دلخور شدم که چرا فریبا حرفی را که باید اول می زد اخرگفت .

نمی دانم زندگی بازی های غریبی دارد درقسمت بعد خواهید فهمید چرا درمقابل نامه های محبت امیزمن فریبا چنین واکنش هایی ازخود نشان می داد و درواقع اوبود که مرموز بود و ناصادق نه من .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 13:0  توسط   | 

ساده وبی تکلف وصادقانه با دوستان

 

بدون حواشی می روم سر اصل مطلب

 

1-  وبلاگ زیرپوست شهر ورازها ،نکته ها وناگفته ها را برای این منحل کردم که وقتی برای آپدیت آنها نداشتم وبیهوده وقت پرشین بلاگ و بلاگفا را گرفته بودم واساسا وجود آنها موضوعیت نداشت .

2-  وبلاگ عشق ،زندگی ودیگر هیچ گرچه دوبرابر این وبلاگ بازدیدکننده داشت ولی اهداف مرا که طرح برخی ناگفته های عشقی وجنسی دربستری سالم بود برآورده نساخت .چراکه بسیاری ازدوستان من دراین وبلاک آن وبلاگ را نمی خواندند و عموم بازدیدکننده گان آن را کسانی تشکیل می دادند که با سرچ موضوعاتی همچون سکس با خواهر !،سکس با مادر! ،سکس ضربدری !،ودیگر اصطلاحات جنسی مشمئزکننده درگوگل ویاهوبه آن وبلاگ راه می یافتند وگاه شیطنت های خاص خویش را داشتند که من چنین مخاطبانی را نمی خواستم وچون مخاطبان واقعی ام را درآنجا پیدا نکردم ترجیع دادم آنجارا منحل کنم .

فی المثل گذشته از برخی مخاطبان فهیم که باکامنت های خصوصی شان ازطرح این مطالب استقبال نموده و ارائه چنین مطالبی را پاسخ به برخی نیازهای موجود می دانستند برخی ها هم توقعات نامعقولی داشتند .فی المثل خانمی که دوراز چشم همسرش با برادرشوهرش رابطه جنسی برقرار کرده بود طی ارسال کامنت ها وشرح جزییات از من خواستار ارائه داستانی دراین زمینه بود !!!

ازاینرو احساس کردم آن وبلاگ نیز صرفا مکانی برای جستجوگران مسائل جنسی دراینترنت درآمده واین با مبانی وخط مشی من سازگار نبود .

3-  این وبلاگ را برای این میخواستم منحل کنم که یکسال پیش یکی از هموطنان خارج از کشور که با ایمیل بامن مکاتبه کرده بود پیشنهاد چاپ آن را داده بود وخواستار آن گردید که برای آنکه انتشار آن بصورت کتاب بلاموضوع نگردد چاپ ادامه خاطراتم را متوقف کنم .ازسوی دیگر یکی از دوستان نیز که دستی درکارنشر دارد ازمن خواست ادامه درج خاطراتم دراینترنت را متوقف کنم چون با توجه به عدم وجودکپی رایت  درایران امکان سرقت موضوعات مطرح شده درآن وجود دارد و بعدها قضیه بالعکس خواهد شد وآنوقت تو متهم می شوی که از دیگزان کپیه برداری نمودی و تداوم انتشاراین خاطرات در وبلاگ تلف ساختن آن است .میخواستم این وبلاگ را منحل کنم وادامه خاطراتم را بصورت ایمیل برای دوستان ارسال کنم .دیدم این مقوله بسیار دشوارتر از سایرکارهاست .

ازسوی دیگر طی مکالمه ای که با "صنم عزیز"داشتم .ایشان به سهم خوانندگانی که تاکنون مرا یاری نمودند ومشوق من بوده اند چه می شود ؟که من متوجه شدم حق با اوست من دراین میان سهم ومنافع دوستان را نادیده گرفته امکه این عین بی انصافی است .ازاینرو ضمن تشکر از دوستان عزیزی که همیشه سایه لطف شان برسرمن بوده است به اطلاع می رسانم بخاطر درخواست های محبت آمیز انها ازیکسو و درکنارآن مخالفت عیال مربوطه! باحذف این وبلاگ فعلا علی رغم میل باطنی از حذف این وبلاگ خودداری می کنم .

البته ناگفته نماند اگر این وبلاگ حذف می شد ارتباطم را به هیچ وجه بادوستان عزیزم از دست نمی دادم و قراربود درآینده نزدیک درقالب یک وب سایت بنام کشکول با مطالب متفاوت ومتنوع که همه سلیقه ها را راضی نگهدارد ودرعین حال وبلاگ های دوستانم نیزازآن طریق ساپورت شود ،خدمت برسم که باتوجه به اینکه قرارشد این وبلاگ باقی بماند فعلا موضوع آن وب سایت منتفی است .تا آینده ببینیم خداچه میخواهد .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 20:21  توسط   | 

سلام

به اطلاع دوستان عزیزم می رساند وبلاگ های زیرپوست شهر و نکته ها ،رازها وناگفته ها که متعلق به اینجانب بوده است منحل شده است .دوستانی که میخواهند لینک این دووبلاگ را پاک نمایند .اقدام فرمایند .

درصورت اقدام برای انحلال این وبلاگ و وبلاگ زندگی،عشق ،ودیگرهیچ مراتب چندروزقبل خدمت دوستان اعلام خواهد شد تا اگر قصد ذخیره سازی مطلب خاصی را دارند اقدام نمایند .

احتمالا وبلاگ زندگی ،عشق ودیگرهیچ هم تا اواخر هفته منحل خواهد شد

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 17:46  توسط   | 

 

گزارش یک زندگی (قسمت هفتادوچهارم )

 

 

مهرورزی های فریبا وناشی گری های ما !!!

 

 

وقتی عکس فریبا را دیدم قبل از هرکس آن را یواشکی به خواهر مرحومه ام پروین نشان دادم آن خواهرم که روحش دراین شب جمعه شادباد نگاهی به عکس انداخت وخنده ای کرد و گفت :

- حسین دختره قیافه اش خوبه .اما به تو نمی خوره .میاد بزرگتر وحتی قدبلندتراز تو باشه لبخندزنان عکس فریبا را ازمن گرفت تا به دوست هسایه اش نشان دهد .

فریبا درعکس یک شلوارسفیدکتان با یک پیراهن سفید پوشیده بود ویک شال سفید هم دورسرش انداخته بود .حتی بندساعتی که در مچ سمت چپش انداخته بود سفید بود وبقول امروزی ها تریپ سفید زده بود .

مکاتبات من و فریبا ادامه یافت من روزها درخانه می ماندم تا بتوانم وقتی پستچی می آید قبل ازهرکس دیگری  نامه هایم را تحویل بگیرم .حتی از رفتن ودادن امتحانات تجدیدی صرفنظر کردم و گفتم فوقش درامتحان آذرماه که مخصوص رزمندگان است شرکت می کنم ولی چون دوست داشتم دوباره به مدرسه شبانه بروم وروزها کارکنم .بعدها امتحانات آذرماه را هم شرکت نکردم . چرا که دوباره درمغازه احمدآقا مشغول بکار شده بودم و به فریبا آدرس مغازه را دادم تا نامه هایش را به آدرس آنجا برایم بفرستد .

ناخواسته بین من وفریبا علائقی بوجود آمده بود . درنامه هایمان از امیدها ،آرزوها .علائق ودلبستگی هایمان می گفتیم .و گاهی هم شیطنت می کردیم .البته این شیطنت بیشترازجانب من بود تا او .

مثلا یکبارفریبا نوشته بود تو دوست داری به کجا مسافرت کنی ؟من هم  درپاسخ نوشتم من دوست دارم قبل از هرجایی باتو یک سفربرویم سانفرانسیسکو !!!.فریبا هم که به اقتضای سن وسالش فیلم دایی جان ناپلئون را دیده بود یا کتاب آن را خوانده بود متوجه شوخی طعنه آمیز وجسورانه من شد وبرایم نوشت :فکر کردی!!چقدرخوش خیال! .من باتو هرجا بیایم سانفرانسیسکو نمی ایم !

درتداوم دوستی مکاتبه ای مان از فریباخواستم یابه تهران بیاید یا به خانه مان درتهران زنگ بزند .فریبا طفلک چون نمی توانست ازخانه شان بامن تماس بگیرد بنده خدا می امد از تلفن های عمومی راه دور تماس می گرفت وچون آن موقع کارت تلفن واین چیزها نبود برای تلفن زدن باید مقدار زیادی سکه باخود حمل می کرد ومرتب آن را داخل تلفن می ریخت تابتواند مکالمه نماید .

ولی من چون ادمی خجول بودم گرچه درمکاتباتم بافریبا شوخی می کردم ولی درمواجهه تلفنی ام زبانم بند می امد !!و قدرت تکلم را ازدست می دادم .من بعلت انزوایی که گزیده بودم با مردها و پسرها بزورمعاشرت می کردم دخترها که دیگر جای خود را داشتند از اینرو در برخوردهای اجتماعی و اینطورمواجهه ها کم می آوردم .

باراول که فریبا زنگ زد خیلی مهربانانه صحبت می کرد بعد بمن گفت چرا پس تو چیزی نمیگی ؟گفتم :فریبا روم نمیشه !. باصدای بلند خنده را سر می داد می گفت تو خجالت می کشی ؟مگه تو همونی نیستی که تو نامه ات بمن پیشنهادکردی باهم بریم سانفرانسیسکو !؟وبعد زد زیر خنده . با شنیدن این جمله او داشتم از خجالت پشت تلفن آب می شدم وباخود گفتم عجب حماقتی کردم . فریبا بانشاط صحبت می کرد شوخی می کرد وباخنده های بلند وقهقهه هایش موج شور وحال یک دخترجوان نوبالغ وعاشق پیشه را درفضا می پراکند ولی من همچنان یا سکوت می کردم یا با گفتن کلمات ساده عبور می کردم .فریبا بمن گفت :بابا من بخاطر تو زنگ زدم مگه نخواستی برات زنگ بزنم .خب منم زنگ زدم .پس باهام حرف بزن !درپاسخ گفتم :فریبا به خدا روم نمیشه !دوباره باصدای بلند زد زیرخنده و گفت اخی .چقدرتوخجالتی هستی .اصلا فکرشو نمی کردم .وقتی نامه هاتو می خوندم تو ذهنم ازتو یک پسر اتشپاره وپرجنب وجوش ترسیم می کردم .درپاسخ گفتم :فریبا اینقدر منو تحت فشار نگذار گفت :ببین سکه هام داره تموم میشه ها .گفتم :عیبی نداره .اگر قسمت شد بیایی تهران و توپارک همدیگه رو ببینیم شاید خجالتم بریزه وباهات حرف بزنم .

وقتی تلفن را قطع کردم مادرم پرسید کی بود .من هم خیلی ناشیانه گفتم فریبا بود برایم زنگ زد انقدرناشی بودم که نمی دانستم این حرفها اسرارمگوهست و هرچیزی را نباید گفت مادرم هم باعصبانیت گفت :چه حقی داشتی بایک دخترنامحرم حرف بزنی .خجالت نمی کشی . بین منو مادرم مشاجره درگرفت چون دیدم هنوز هیچی نشده نه به داری هست ونه به باری هست مادرشوهربازیش !گل کرده .

بعدها دیدم جلیل روی او تاثیرگذاشته است مادرم از جلیل خیلی حرف شنوایی داشت وجلیل خیلی روی اوتاثیرگذار بود .جلیل که می دانست من پنهانی بافریبا مکاتبه دارم به مادرم سپرده بود مراقب من باشد وبرای اینکه غیرت مادرم را برعلیه من برانگیزد به مادرم گفته بود :خودت میدونی حسین یک ادم عاطفی و بی تجربه هست .این دختره اگه سیاسی هم نباشه ممکنه از اون دخترهایی باشه که بند رو جای دیگه اب داده باشه ،حالا میخواد خودشواویزون حسین کنه . حسین هم بی تجربه وساده است وبامسائل عاطفی برخورد میکنه وممکنه خربشه بره دختره روبگیره !!وهمین صحبت های او بود که مادرم رانیز به مخالفت واداشته بود و همانطورکه گفتم ازشماچه پنهان حسودی می کرد .مثل خیلی ازمادرهایی که فکر می کنند اگرپسرشان ازدواج کند دیگر تمام عاطفه اش را متوجه همسرش خواهدکرد و مادرش را فراموش خواهد کرد .ازاینرو ناشیانه ازهمان آغازبرعلیه عروسشان موضع می گیرند

خلاصه در بد مخمصه ای گیرافتاده بودم و مکاتبات من وفریبا همچنان ادامه داشت وغافل از اینکه جلیل هم اوضاع را زیرنظر داشت .

روزی درنامه ام برای فریبا نوشتم ازرابطه من و تو تمام خانواده ام خبردارند دموردتو چی ؟ایا کسی خبردارد ؟فریبا درپاسخ نوشت :فقط خواهربزرگم خبردارد و هرموقع نامه تو از تهران می رسد وپستچی زنگ را می زند خواهرم مشتاقانه وکنجکاوانه می پرسد نامه حسینه !!!

هرموقع نامه فریبا به دستم می رسید حال خاصی بمن دست می داد .عطر خاصی را دربینی ام استنشاق می کردم گاهی پیش خودم فکر می کردم فریبا مخصوصا نامه هایش را عطراگین می سازد تا دل مرابرباید !!ولی باورکنید بوی نامه هایش مشامم را نوازش می داد . باخود می اندیشیدم این بویی که من استنشاق می کنم بوی چیست بوی عطرقلم وکاغذاست یا بوی عطر وادکلن هایی که فریبا به خودش می زد .درواقع شمیم خوش آن بوی تن یک دختر تازه ازحمام بیرون آمده را داشت .یاحداقل من اینطوراحمقانه فکر می کردم .

مکاتبات ما ادامه داشت وقراربود فریبا به تهران بیاید و باهم قراری بگذاریم که همدیگر را ببینیم که یکروز وقتی به خانه امدم دیدم جلیل دارد بامادرم صحبت می کند از فحوای صحبتش فهمیدم فریبا را درشهر خودشان زیرنظرگرفته اند چراکه نه تنها نام کوچه وپلاک فریبا را می دانست بلکه نام خواهر وبرادرهای اورا نیز می دانست !!! حتی شهر ومحله ای را که فریبا درآن زندگی می کرد بخوبی می شناخت و مختصات آن را می دانست .

باشنیدن این حرفها بسیارنگران شدم . بیشترازهمه برای فریبا .گفتم اگر اورا دستگیرکنند تا بیاید ثابت کند چیزی نبوده چه برسرش خواهد امد ؟این بود که تصمیم سخت و دشواری گرفتم و براساس بی تجربگی اشتباه ناجوری را مرتکب شدم .

چون نمی توانستم براحتی برای فریبا توضیح دهم که اوضاع از چه قرار است یک نامه بالحن خشک وجدی برای اونوشتم و به بهانه اینکه خانواده ام با رابطه ما مخالفند ازفریبا خواستم مرافراموش کند ودیگر برای من نامه ننویسد . حتی به فریبا پیشنهادکردم برای اینکه مرافراموش کند بدنبال شوهربرای خودش باشد !که این خیلی گستاخانه بود ولی من چاره ای نداشتم .باید پیوندهای عاطفی بین خودم واورا می گسستم

فریبا هم متعجب ودلشکسته و غم زده قبول کرد ودرنامه اخرش برای من نوشت :عیبی ندارد فقط لطفا آن عکسی که من از خودم پیش شمادارم برایم بفرستید .چون دلم نمی خواست عکس فریبا راپس بدهم به دروغ برایش نوشتم عکس شما درفاصله ای که بمن رسیده مخدوش وپاره شده ارزش بازگرداندن ندارد .فریبا پافشاری کرد وگفت عیبی نداره همان عکس مخدوش وپاره را برای من بفرستید .من عکس فریبا را برای او فرستادم واز او خواستم اونیز عکس مرا برایم ارسال کند .ولی فریبا هرگز عکس مرا پس نفرستاد .کسی چه میداند شاید آن را به یادگارنگه داشت یا ازشدت عصبانیت پاره کرد .

رابطه من و فریبا پایان یافت تا اینکه حدود هشت –نه ماه بعد من تصمیم گرفتم دوباره بافریبا مکاتبه کنم وماجرا را باصداقت برای او شرح دهم .چراکه نتوانسته بودم طی این مدت اورا فراموش کنم .ازدست خودم عصبانی بودم که دل دختری را بناچارشکسته بودم وحالا میخواستم از او دلجویی کنم ودوباره با او ارتباط برقرار کنم .

بعداز انکه هشت –نه ماه از قطع رابطه من وفریبا گذشت درتابستان 1364 من نامه ای به فریبا نوشتم وماجرا را توضیح دادم .انتظارم این بود که فریبا عذرمرابپذیرد ودوباره دوستی مان برقرارگردد .ولی فریبا نه تنها حرفهای مراباورنکرد بلکه آنچنان پاسخ کوبنده ودندان شکنی بمن داد که البته حق داشت .خیلی ناشیانه احساسات اورا جریحه دار ساخته بودم .

درقسمت بعدی عین نامه فریبا درپاسخ به دعوت مجددمن برای دوستی را می آورم .این نامه و برخی دیگرازنامه های فریبا را بعنوان یادگارهای یک عمرحفظ نمودم . در قسمت بعدی متن نامه فریبا را در پاسخ بمن بدون کم وکاست خواهیدخواند  ..

 توضیح :لازم است برخی اشتباهات را اینجا اصلاح کنم .چون بعدازنوشتن این متن با مراجعه به یادداشت ها ونامه ها متوجه شدم دواشتباه اینجا انجام دادم .اول اینکه من بعداز هیجده ماه بافریبا مکاتبه مجدد کردم یعنی زمستان سال ۱۳۶۴و دیگراینکه سال ۱۳۶۳-۱۳۶۴ را من  پیش پسرعمه ام واقع در چرم فروشی اش درلاله زار کار می کردم .بعددرسال ۱۳۶۴-۱۳۶۵ مجددا نزداحمداقا بازگشتم ودرمبل فروشی او کار کردم .

همچنین دوحادثه را جا انداختم که بعداز پایان ماجرای فریبا مجبورم به عقب بازگردم وتعریف کنم .یکی تصادف وحشتناکی که دربهارسال ۱۳۶۲ کردیم و نزدیک بود بصورت خانوادگی همه ما مرحوم شویم ودیگر کتک جانانه ای بود که دریکی از متینگ های مهندس بازرگان ازسوی گروه فشار آن زمان خوردم .

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 0:26  توسط   | 

گزارش یک زندگی (قسمت هفتادوسوم )

 

 

فریبا کی بود ؟ ومراازکجا می شناخت ؟

 

وقتی به تهران رسیدم کسی درخانه نبود .خودم را به دماوند رساندم .غروب که به دماوند رسیدم نسیم دلنواز وخنک تنم را نوازش می داد بطوری که انچنان خنک وبانشاط شدم که گویا به دمی گرمای خرماپزان اهواز و خستگی راه را یکجا از تن بدر کردم .

فبل از هرکسی خواهرزاده ام آزاده را که بادیدن من خود را به آغوشم انداخت بغل کردم بوسیدم .مادرم با ازاده درخانه تنهابودند وجلیل وپروین به همراه سمیه وسلمان در روستای مجاور که زادگاه جلیل ومادرم است رفته بودند .

بعداز صحبت های متعارف مادرم سخن از نامه دختری آورد که برای من نوشته بود وجلیل درنامه راباز کرده بود ومحتویات آن را خوانده بود.!

بسیارکنجکاوشدم که این دختری که برای من نامه نوشته بود کی هست ؟مراازکجا می شناسد و چطوری آدرس مراداشته وبرایم نامه نوشته است .؟کنجکاوی عجیبی تمام وجود مرا دربرگرفته بود بطوری که تاصبح خوابم نبرد .همواره باخود می اندیشیدم خدایا این دخترکیست ؟وبامن چیکارداشته است ؟.فردای روزبعد خودم را به تهران رساندم تاانچنان که مادرم آدرس داده بود نامه را از پشت آینه روی طاقچه اطاق عقبی ام بردارم و ببینم قضیه از چه قرار است ونامه را خواندم

فریبا کی بود ؟

فریبادختری 18ساله وهمسن وسال من بود که تازه دیپلم گرفته بود .او نامه اش را ازیکی ازشهرهای واقع درشمال غرب کشوربرایم نوشته بود . درواقع فریبادختریک کارمندسازمان دولتی بود که پدرش به آن شهرستان انتقال یافته بود وفریبا هم بعدازهیجده سال زندگی درتهران مجبور به سکونت درآن شهرستان شده بود .فریبا نتوانسته بود خود را بافضای آن شهر دمساز نماید . دنبال دوستانی می گشت تاازطریق مکاتبه با انها بتواند تا حدودی تنهایی هایش را بپوشاند .

فریبا مرا از کجا می شناخت ؟

همانطورکه قبلا برایتان گفتم من بعدازجریانات سالهای 1360 .1361 ازسیاست فاصله گرفته و علائق سیاسی ام مبدل به گرایش به مقولات فرهنگی وهنری گردید .درواقع از عرصه سیاست باردیگر به همان دلمشغولی همیشگی ام یعنی کتاب ومجله بازگشتم .وبه مروریک کتاب باز ویک مجله بازحرفه ای شدم . کارهرروزه من توقف جلوی دکه ها وکیوسک های فروش مجله وتهیه وخواندن آنها بود . آن زمان هرمجله تازه ای که منتشر می شد انقدرخوشحال می شدم که حد نداشت حال پدری را داشتم که فرزندتازه اش  متولد شده باشد .!هرمجله ای دریچه ای تازه از دنیا را برای من می گشود .یکی از عادات من این بود که بمحض اینکه مجله ای جدیدی منتشر می شد قلم وکاغذ بدست گرفته وبرای آن مجله نامه می نوشتم وضمن تبریک به دست اندرکاران آن تداوم انتشار آن را آرزوی می کردم .اگر شماره های اول مجله فیلم .دنیای سخن ودیگر مجلات را درآن زمان را ببینید نام مرا درقسمت پاسخ به نامه ها خواهید دید .

همین مکاتبات بود که درنهایت زمینه ساز ورود من به مطبوعات وسالها فعالیت مطبوعاتی بود . نامه های من مشوق خوبی برای دست اندرکاران آن مجله و نشریه بود و یادم است مجله دنیای سخن که بعدها به یک مجله روشنفکری تبدیل شد اوائل مجله ای بود که برای جوانان منتشر می شد .وقتی من برای این مجله نامه نوشتم مدیرمسئول آن مرحوم شمس الدین صولتی دهکردی که بعدها گویا دراثرسقوط هواپیما مرحوم شد آنقدر از نامه من خوشش آمده بود که درسرمقاله مجله اش باآوردن نام من و قسمت هایی از نامه من ازمن قدردانی کرده بود .

یکی از مجلاتی که آن زمان برای جوانان منتشر می شد مجله ای بنام ....بود .من برای این مجله هم نامه نوشته بودم ومعمولا درآخر نامه اسم خودم را نوشته وآدرس منزل مان را درج می کردم تا اگرخواستند جواب خصوصی بمن بدهند آدرس مرا داشته باشند . مجله مذکور درشماره سومش بادرج نامه من در صفحه خوانندگان اقدام به کاری کرد که چندان درعرف مطبوعات رایج نبود وآن اینکه زیرنامه واسم من آدرس منزلمان را درج نمود .این مجله بعداز چندشماره بعلت انتقاد از گرانی سیب زمینی توقیف شد !!!درحالیکه من فکر می کردم خوددست اندرکاران مجله را تعطیل کرده باشند .ولی بعدها فریبا برایم توضیح داد که مجله توقیف شده است (قابل ذکراینکه آن زمان این مجله توسط وزارت ارشاد توقیف شد ووزیرارشاد آن زمان جناب سیدمحمدخاتمی خودمان بود که بعدها منادی جامعه مدنی ،آزادی وگفتگوی تمدنها ،ودموکراسی گردید .بازی های روزگارجالب است نه ؟).

بهرحال فریبا که ازخوانندگان آن مجله بود آدرس مرا دیده بود و بانوشتن نامه برای من میخواست درکنار دوست دخترش ع در تهران دوست دیگری نیزداشته باشد تا با او مکاتبه داشته باشد وازانجا که درنامه اول توضیح نداده بود که چگونه آدرس مرا یافته است همین قضیه شک وشبهه جلیل را که بدون اجازه نامه مراباز کرده بود ،برانگیخته بود و جلیل از آنجا که آن موقع ماموردادستانی انقلاب بود با ذهنیت امنیتی به مسائل نگاه می کرد و بعداز خواندن نامه به این نتیجه رسید که از انجا که من اهل دختربازی نبودم .پس نامه فوق یک نامه رمزی وسیاسی است !!!واحتمالا فریبا یکی از فعالان مبارزات سیاسی وتروریستی است که حالا با ما ارتباط برقرار کرده است . ذهنیت بافی های جلیل دراین زمینه خنده دار بود !.مثلا فریبا درنامه خودش تعریفی از مشخصات ظاهری خود بدست داده بود ومثلا گفته بودقدمن 168 سانتیمتر است .جلیل به اتفاق چند تن از دوستانش به رمزگشایی نامه پرداختند وبه این نتیجه رسیدند که وقتی فریبا گفته قدمن 168 سانتمیتراست درواقع یک نکته رمزی را منتقل ساخته است ومثلا می توان اینطورحدس زد که اسلحه ای که قراراست دراختیارمن قرار گیرد 168 متر برد دارد !!یا مثلا وقتی فریبا ازرنگ چشم وابرو وظاهرخود گفته بود جلیل ودوستانش درتحلیل هایشان به این نتیجه رسیدند که ادمی که قرار است من بااین اسلحه ترورکنم چنین مشخصات ظاهری دارد .!!

بعداز گرفتن نامه به دماوند برگشتم آنشب جلیل وپروین وبچه ها از روستای مجاور به خانه ما آمدند .درانجا باب صحبت را باجلیل گشودم و تلویحا به اواعتراض کردم که چرا نامه ای را که برای من ارسال شده بود رابازکرده وخوانده است .جلیل هم درپاسخ گفت داشتم باغچه حیاط را اب می دادم که پست چی نامه را بداخل حیاط انداخت و من هم همینطوری بازکردم ببینم چیه !!!دیدم به !به !گروهکها این بار درقالب یک دختر برای کشاندن تو به فعالیت سیاسی روی آوردند .ازاستدلال جلیل خنده ام گرفت .هرچی توی گوشش می خواندم قضیه اصلا این نیست به خرجش نمی رفت که نمی رفت .دست اخربرگشت بمن گفت :ببین حسین !منو خرنکن .من وتو باهم بزرگ شدیم تواهل دختربازی نیستی که من باورکنم یک دختر معمولی برای تو نامه نوشته است .من ازخدام بودکه تو دنبال سیاست نروی و بدنبال دختربازی بروی .چون بهرحال جوان هستی .البته جلیل این را برای اقناع من می گفت وگرنه اگر اهل دختربازی هم بودم یک بامبول دیگر درمی آورد .چون خودم ان زمان وقتی باجلیل بیرون می رفتم می دیدم هرجوانی را که دنبال دختری می افتاد دستگیرمی کرد وابتدازبان به نصیحت می گشود ولی اگرجوان مربوطه مقاومت می کرد جلیل با او برخورد فیزیکی می کرد ومن گرچه اهل دختربازی نبودم ولی ازاین کارهای جلیل حرص میخوردم وبارها می گفتم اخه توچیکاربه کارمردم داری ؟

فی المثل چندماه قبل ازاین جریان درتهران به تشویق من بچه ها را درخانه پیش مادرم گذاشتیم وبا جلیل وخواهرمرحومه ام پروین برای دیدن فیلمی به سینمایی درمیدان امام حسین (ع )رفتیم . وقتی از سینما بیرون آمدیم ودرایستگاه تاکسی ها برای سوارشدن به تاکسی وبازگشت به خانه توقف نمودیم .جلیل که حس شامه قوی وذهنی کنجکاوداشت ناگهان متوجه جوان سربازی شد که بغل دختری ایستادهو درگوش او زمزمه می کند و دخترجوان هم گاهی به حرفهای او پاسخ میدهد . وقتی یک تاکسی مقابل ما توقف کرد جلیل بجای سوار کردن ما به سمت آنها رفت و شروع به پرخاشگری نسبت به سربازبیچاره کرد بعد هم از دختری که نزداوبودخواست داخل تاکسی ماشود . دختربیچاره هم روی ترس و اکراه پذیرفت .وقتی سربازبیچاره اعتراض کرد جلیل اوراتهدید به بازدداشت کرد و سرباز بیچاره هم بارویت کارت شناسایی جلیل رنگو رویش پریده بود سکوت کرد .

جلیل دختره را درقسمت جلوی ماشین نشاند و من و او پروین عقب نشستیم .

درتاکسی جلیل زبان به نصیحت دخترمربوطه گشود ولی بیچاره دختره ازقیافه اش معلوم بود توی حالش خورده .گویا اون سربازبیچاره مخش را زده بود و دختره از او خوشش امده بود .از یک طرف خنده ام گرفته بود واز یکطرف دلم به حال آنها می سوخت .

از جهتی خنده ام گرفته بود که جلیل یک لقمه چرب ونرم را از دهان آن سرباز بیچاره درست در اخرین لحظه ها بیرون کشیده بود وسرباز بیچاره باید مغموم ودست ازپادرازتر به پادگان باز می گشت واز طرف دیگر ازاینکه جلیل اینگونه بین دوجوان جدایی انداخته بود ،عصبانی بودم .

بهرحال وقتی بحث درباره فریبا بالا گرفت جلیل بمن گفت :حسین حالا میخواهی چیکارکنی ؟

گفتم :معلومه .میخوام جواب فریبا رو بدم

جلیل گفت :اینکار را نکن .داری وارد یک بازی خطرناک می شوی

منهم با عصبانیت گفتم :جواب فریبا را میدهم .تو هم هیچ کاری نمی توانی بکنی !

جلیل هم با عصبانیت گقت :پس حسین اگر یک موقع گیرافتادید .از من توقع هیچ مساعدتی نداشته باش .اگر بالای چوبه دار هم رفتی من یک قدم برای تو برنمی دارم .ضمن اینکه با بچه های دادستانی و.بچه ها ودوستانم درآن شهر تماس میگیرم و میگم این دختره رو زیرنظربگیرند تا ببینند موضوع از چه قراره .

من پاسخ نامه فریبا را دادم و ازدوستی با او استقبال کردم .فریبا درجواب نوشت :عجب !وقتی من برای شما نامه می نوشتم این ذهنیت را داشتم که شما یک مردپنجاه ساله هستید واحتمالا دختری همسن وسال من دارید و مرا به دخترتان معرفی می کنید تا با او دوست شوم .الان که فهمیدم طرف من یک پسر همسن وسال خودم هست احساس عجیبی دارم از یکطرف خیلی خوشحالم وازطرف دیگر خیلی نگران .

فریبا ازمن خواست که مشخصات ظاهری ام را برای او بنویسم .به او گفتم نیازی نیست  من عکسی از خودم را برایت می فرستم تو هم عکسی ازخودت برایم بفرست و مکاتبات ما ادامه داشت وتا فریبا عکسی از خودش فرستاد ومن داخل نامه را گشودم و عکس اورا دیدم

 

اگرتمایل داشتید می توانید قسمت اول داستان "سگدونی و خروس "را در این وبلاگ  ملاحظه کنید .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 21:22  توسط   | 

گزارش یک زندگی (قسمت هفتاددوم )

 

 

من درگرمای اهواز و تهران درالتهاب نامه یک

 

دخترناشناس !

 

 

قبل از اینکه به ادامه خاطراتم بپردازم لازم است این نکته را اینجا اضافه کنم که دراسفندماه سال136۱سومین فرزند خواهرمرحومه ام پروین بنام "سلمان "بدنیا آمد .من درمدت یکماه واندی که درتابستان سال 1363 دراهواز بودم بیش ازهرکس دیگر دلم به حال خواهرزاده هایم یعنی بچه های پروین تنگ شده بود چرا که به آنها ازلحاظ عاطفی سخت وابسته بودم و دوستشان داشتم .

دراهواز همانطور که گفتم تعاون سپاه وارتش میخواستند سربازوظیفه علی ...به خط مقدم بفرستند و ان طفلک هم می ترسید و نمی رفت برخلاف من که حوصله ام از دربیمارستان بودن سررفته بود وخیلی هیجان رفتن به خط مقدم را داشتم ولی عجیب اینجا بود من که راضی به رفتن خطمقدم بودم را اعزام نمی کردند طفلک علی آ... که می ترسید وتمایلی نداشت اصرار داشتند به آنجا بفرستند .

روزی از بیمارستان به مرکز تعاون سپاه وارتش رفتم واز آنها خواستم بجای علی مرا به خط مقدم جبهه بفرستند .مسئول مربوطه مخالفت کرد وگفت تو برای رفتن به خط مقدم آموزش کافی ندیدی .گفتم من کاربااسلحه ژ-3 را بلدم می توانم کاربا کلاشینکف را هم یادبگیرم .

مسئول مربوطه لبخندی زد و گفت : "شما بچه های تهرون وقتی می آین منطقه جنگی همش اصرار می کنید که بروید خط مقدم .ولی وقتی به خط مقدم رفتید به محض اینکه دوتا خمپاره بیاید ازترس جان تا خود تهران می دوید !!!"

گفتم :من اینطوری نیستم .میتونید امتحان کنید .

مسئول مربوطه گفت :اینجا هم که شمادارید خدمت می کنید کمتر از جبهه نیست .

دوباره به محل اقامتم درنزدیک بیمارستان طالقانی بازگشتم و چون حوصله ام سر می رفت بیشتر به اطاق سرایدار بیمارستان می رفتم وروزها را بیشتر نزد او می گذراندم .

درعین حال وقتی مجروحی از جبهه می آوردند سریع خودم را به بالینش می رساندم و به امدادگران کمک می کردم بعد هم وسایل شخصی اورا گرفته و به مسئول تعاون که غروبها برای سرکشی می آمد تحویل می دادم .

درمیان مجروحانی که به بیمارستان می آوردند دیدن یک مجروح خیلی برایم دلخراش بود و آن هم یک رزمنده ای بود که گویا درخط مقدم مشغول گشت زنی باموتورسیکلت بود که گویاخمپاره ای می آید و موج انفجار او را پرتاب می کند و بااصابت چانه او به یک تخته سنگ فک هایش تانزدیگ گیجگاهش می رود .بیچاره صورتش ترکیبی پیدا کرده بود که حتی نمی توانست ناله کند بدجوری دلم به حال او سوخت .ساعتی بعد اورا به جای دیگری منتقل کردند .

روزهای گرم اهواز را بارفتن به کنار رودکارون وتماشای شنای بچه های اهواز می گذراندم و درفصلی که مابودیم اوج گرمابود وبقولی فصل خرماپزان بود . ولی خب ماتازمانی که بیرون بودیم اذیت می شدیم ولی تا زمانی که درمقر و بیمارستان بازمی گشتیم کولرگازی تحمل گرما رابرای ما آسان می ساخت .

ازخاطرات دیگری که در طول اقامتم دراهواز داشتم یکی آشنایی با میوه "بامیه "بود که تابحال نخورده بودم و وقتی در غذاخوری بیمارستان خوردم دیدم بامزه است و طعم بادمجان را دارد .ازاینرو وقتی به تهران بازگشتم همیشه پختن خورشت بامیه را به مادرم سقارش می دادم

ودیگرخاطره ام رفتن به استخربا بچه هابود و خطرخفگی من . جریان ازاینقراربود که روزی بچه های گروه پیشنهاد رفتن به استخر را دادند من به بهانه اینکه شنابلدنبودم از پیشنهاد آنها استقبال نکردم ولی آنها گفتند ما هوای تورا داریم .وقتی به استخر رفتیم همان سربازوظیفه اراکی یعنی "صفی الله مهدی "درحالیکه می دانست من شنابلدنیستم مرا بی هوا هل داد و به قسمت عمیق استخرپرتاب کرد و درحال خفگی بودم که او ویکی دیگرازبچه ها سریع مرابالا کشاندند .همینطوری اش از اوبدم می آمد واین حرکت او که خودش وانمود می کرد شوخی بوده است ،مرابیشتراز او متنفر نمود

کلا درطول زندگی ام سه بار خطرغرق شدن مرا تهدیدکرد که هردفعه به نوعی نجات یافتیم . باراول همین اهواز بود بار دوم اوائل دهه هفتادبود که باتفاق برادرخانمها و برادرخانمهایشان ! وباجناقم به یکی از استخرهای شمال شهرتهران رفتیم . درانجا هم برادرخانم برادرخانمم !که نمی دانست من شنابلد نیستم بشوخی مرا داخل قسمت عمیق استخر هل داد . باجناقم حمید دید هرچه میگذرد من بالا نمی ایم !فورا شصتش خبردار شد وبرای نجات من به داخل استخرپرید .من هم به مصداق "الغریق یتشبث بکل حشیش "آدم درحال غرق شدن به هر گیاهی دست می برد وقتی باجناق من برای نجات من امد به قصد اینکه خودم را بالا بکشانم پاهایم را روی شانه های او گذاشتم !و اورا به پایین فرستادم تاخودم بال بیایم که من نجات یافتم ولی بیچاره باجناق ما داشت غرق می شد !!!(آنوقت بعضی بی انصاف ها می گویند باجناق فامیل نمی شود )

بارسوم در اواسط دهه هفتاد بود که به همراه همسرم و مادرش وبرادرش به دوبی رفتیم .

وقتی مارا برای شنا به کنار دریا بردند هیچکس بنابرهمان حجب وحیای ایرانی حاضربه لخت شدن و شناکردن نبود وهمه صرفا برای تماشا آمده بودند تا اینکه دودختر که درتور مابودند بنامهای "آنیتا " و "دریا "که کارمند یکی از سازمانها بودند هردو به قصد شناکردن لخت شدند و بالخت شدن آنها من هم ترسم فروریخت وجامه به کنار انداختیم وبا آنها به آب زدیم . بعدازمن یک آقای تقریبا 55 ساله بنام ذوالفقاری نیز لخت شد و بما پیوست .درمیان آب که بودیم آقای ذوالفقاری کم کم بمن نزدیک شد و گفت :معلوم میشه خونه شما مردسالاری هست ؟

گفتم :چرا ؟

گفت :همین که تو با دوتاخترخوشگل زدی به آب ،اما خانم ومادرخانمت هیچی نمی گویند!

گفتم : نه .خانمم می داند من کبریت بی خطر هستم .اگر توی دریا بروم خیس نمی شوم!

درهمین گیرودار یکی از دخترها گفت آقای آسایش !شما همش آب تنی کردید ماندیدیم شنا کنید !این حرف او رگ غیرت مرا به جوش آورد و بناچار کمی جلوتر رفتیم ودرقسمت عمیق تر یک شیرجه خرکی زدیم .آنقدر آن شیرجه ما اماتوری وناشیانه بود که باغرق شدن فاصله چندانی نداشتیم ولی به هر زحمتی بود قبل ازانکه آنها به کمک ما بیایند خودمان را به سطح آب رساندیم ولی خب آبرو و حیثیت مان رفت !ولی خب این خطرغرق شدن ها باعث شدبعدها کمی شنایادبگیریم

جالب اینجاست که گرچه ما کبریت بی خطربودیم ولی آقای ذوالفقاری سرو گوشش می جنبید و علی رغم اینکه سی سال با دریا اختلاف سنی داشت با او روی هم ریخت و عاشق و معشوقه شدند وفکر کنم به ایران که بازگشتیم کارشان به ازدواج کشید .وما انگشت حیرت دردهان گزیدیم که ای شناگرقابل توآب نمی دیدی !

البته بعدکه از دریا بیرون آمدیم مجبور به تحمل غرولندهاو قهر وقیافه گرفتن های عیال مربوطه شدیم که مارا بشدت سرزنش می کرد که نزدیک بود بخاطر دوتا دخترناقابل !خودمان را خفه کنیم !!!

بگذریم .

بعداز یکماه واندی ماندن دراهواز دیگر از پشت جبهه بودن حوصله مان سر رفت وبه مرکز تعاون سپاه وارتش رفتیم ودرانجا پایمان را توی یک کفش کردیم و گفتیم یا مارا به خط مقدم جبهه بفرستید یا پایان خدمت مارابدهید .آنها گفتند فعلا بتومرخصی میدهیم تا شاید رفتی تهران دررفتنت به جبهه تجدیدنظرکنی

گفتم :اگر از مرخصی بازگشتم مرا به خط مقدم می فرستید ؟

گفتند :نه .تا آموزش های لازم را ندیدی تورا به خط نمی فرستیم .

گفتم :پس منتظرم نباشید .

باگرفتن مرخصی دائمی !وامریه و بلیت قطار بعداز یکماه واندی ماندن از در اهواز رهسپار تهران شدیم .غافل از انکه درغیاب ما دختر ناشناسی برای ما نامه نوشته است و جلیل هم بدون اذن واجازه نامه را باز کرده و خوانده است .اینکه این دختر کی بود و نامه او چه ماجراهایی آفرید می ماند برای قسمت بعد

اما تنها نکته ناگفته دراینجا این موضوع است که حدودششماه بعد وقتی درتهران به یک حمام عمومی رفتیم یکی ازبچه های سپاه را که در تعاون سپاه وارتش اهواز بود دیدیم .از او درباره سرنوشت علی آ...و سئوال کردیم .درپاسخ گفت بلاخره به خط مقدم رفت ولی بعنوان راننده که درنهایت درجریان یکی از عملیات ها ماشین تویوتایی که اوراننده اش بود چپ می کند وعلی یکی از پاهایش را از دست میدهد .بلاخره ازسرنوشت وتقدیرگریزی نیست وآمد به سرعلی زآنچه که میترسید .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 20:43  توسط   | 

گزارش یک زندگی (قسمت هفتاد ویکم )

 

 

هوس عزیمت به جبهه های جنگ

 

 

درسالهای آغازین جنگ رفتن به جبهه ودیدن حال وهوای جبهه های جنگ یکی از وسوسه های من بوده است چراکه روحیه ماجراجویانه من را ارضاء می کرده است .دراواسط سال 1362 وقتی دردبیرستان برای اعزام به جبهه ثبت نام می کردند درمیان بهت وناباوری معلم ها و مسئولین مدرسه بویژه آقای خلخالی داوطلب اعزام به جبهه شدم .

بغداز ثبت نام مارا به پادگان امام حسین (ع )درشمال شرق تهران انتقال دادند .وقتی به پادگان رسیدیم حوالی عصربود وهنوز نیروهای داوطلب آموزش نظامی راسازماندهی نکرده بودند .درمیان افرادی که برای اعزام به جبهه آمده بودند از همه اقشار به چشم می خوردند ولی وجود دوجوان شمال شهری که قیافه شان مانند من به جبهه ای بودن نمی خورد توجه مراجلب کرد .معلوم بود آنها هم مانند من به قصد ارضای روحیه ماجراجویانه شان داوطلب اعزام به جبهه شده بودند .

روزاول همه چیز بی نظم بود .شب که برای صرف شام به سالن غذاخوری پادگان رفتیم بلبشو واوضاع آشفته ای حاکم بود .برای دریافت شام صف مرتبی وجود نداشت ازدحام و شلوغی موجب شده بود هرکس قوی تر و زورمندتربود دیگران را کنار می زد وموفق به گرفتن غذا می شد . انقدراوضاع شیرتوشیربود که نگو و نپرس .یکی از نیروهایی که درآنجا مشغول دیدن آموزش نظامی بود می گفت خداکند فرمانده ...این وضعیت را نبیند .گفتم :چرا ؟گفت :آخه فرمانده ...به این اوضاع خیلی حساس است .یک شب دیگرهم سالن غذاخوری همینطور آشفته و هرج ومرج بود واو وقتی این اوضاع را دید عصبانی شد ومیان کسانی که برای گرفتن شام سالن را بهم ریخته بودندگازاشک آورشلیک کرد !!!

آن شب به هر زحمتی بود شام گرفتیم و بعداز صرف آن راهی خوابگاهها شدیم .اتفاقا آن دوجوان شمال شهری هم بامن همخوابگاه شده بودند .درغیاب مسئولین شیطنت مان گل کرد وبه کمک آن دوجوان ویکی دو داوطلب دیگر شروع به لوده بازی نمودیم .

مثلا سقف خوابگاه دارای پنکه های سقفی بود و ما بالش ها را از روی تخت ها گرفته روی پره های این پنکه ها میگذاشتیم وبازدن کلید پنکه ها بالش ها روی سقف می چرخیدند !!

دراین میان یکی از آن دوجوان فرصت را غنیمت شمرد وروی تخت درازکشید وسیگاری روشن کرد وگفت :چقدرحال می داد الان ضبط صوت همراهمان بود و نوار مهستی را گوش می دادیم .

کمی بعد یکی از فرماندهان سررسید و وقتی اوضاع را دید زبان به اعتراض و گلایه ونصیحت بچه ها گشود .

اوگفت :ببینید بچه ها !شما روی تخت هایی دارید میخوابید که قبل از شما دهها رزمنده روی این تخت ها خوابیده اند وبعد از اعزام به جبهه یاجنازه شان برگشت یا اینکه مفقودالاثرشدند وهرگزبازنگشتند حداقل به احترام آنها حرمت این تخت ها را نگه داریدکه این حرفهای اوبرایم خیلی تکان دهنده بود .بعد که بوی سیگار به مشامش خورد گفت :کی سیگارکشیده ؟بچه ها نبینم کسی سیگاری باشه .اگر یک رزمنده سیگاری باشه همه ما پیش خدا مسئول هستیم .

خلاصه آنشب خوابیدیم و صبح بعداز نمازصبح وصرف صبحانه مارا در گروهان های مختلف دسته بندی کردند .من دوست داشتم آن دوجوان شمال شهری درگروهان ما می افتادند ولی اینطورنشد .بعداز سازماندهی ما درقالب گروهان ها درمحوطه بزرگ پادگان حجت الاسلام قرائتی شروع به سخنرانی برای ما کرد وطی سخنانش خواست که از دستورفرماندهان جهت فراگرفتن آموزش های سخت نظامی تبعیت کنیم .اومی گفت" ما انسانها طوری بار آمده ایم که اگر درشرایط خاص قرار نگیریم آن عکس العمل بایسته را ازخودنشان نمی دهیم و دراین زمینه مثالی آورد وگفت :مثلا اگرفرمانده ما به ما بگوید بدوید مازورمان می اید ولی وقتی یک سگ هار مارا دنبال کند مجبوریم کیلومترها بدویم !!!!"

بعداز پایان گروهان بندی مارابه حال خودمان رها کردند من به سراغ تلفن عمومی پادگان رفتم وبه خانه مان زنگ زدم تاببینم درغیاب من اوضاع ازچه قرار است مادرم بابرداشتن گوشی گفت :حسین کجامیخواهی بری .بگذار جلیل ازجبهه بیاد بعد توبرو .آخه من وپروین دوتا زن تنها چیکار کنیم .بعد گریه کنان گفت دیشب وقتی لحاف وتشک تورا پهن کردم تاصبح به جای خالی تو نگاه می کردم وگریه می کردم .برگردخونه بعد که جلیل اومد تو برو جبهه !

حرفهای مادرم مرامردد کرد ازیکسو هیجان رفتن به جبهه را داشتم وازسوی دیگر حرفهای مادرم درمن تردید جدی ایجاد نمود .این بود که تصمیم گرفتم به خانه بازگردم .وقتی ازپادگان خارج شدم دهها زن ومرد را دیدم که پشت درپادگان تجمع کرده بودند وسراغ بچه هایشان را می گرفتند ومیخواستند آنهارا به خانه بازگردانند .

بهرحال دربهارسال 1363 وقتی امتحانات ثلث سوم را دادم آموزش وپرورش ازمیان معلم ها ودانش آموزان برای اعزام پشتیبان وامدادگر ثبت نام می کرد و من هم نام نویسی کردم

بعداز نام نویسی دریکی ازساختمان های متعلق به آموزش وپرورش درخیابان قوام السلطنه (سی تیر فعلی )جمع شدیم .این ساختمان قبل از انقلاب محل برگذاری قرعه کشی واعطای جایزه های بلیت بخت آزمایی بود .

حوالی عصربود که مارا به میدان راه آهن بردند تا از آنجا راهی اهواز شویم .تمام کسانی که برای رفتن به جبهه آمده بودند لباس های نظامی پوشیده بودند وچفیه انداخته بودند وریش های انبوه گذاشته بودند ولی من با لباس شخصی آمده بودم وتازه صورتم را هم سه تیغه کرده بودم .!!!

درداخل یکی از کوپه های قطار با سمنفرهمسفرشدیم که فقط نام یکی از آنها یادم می اید که "بهرام "بود .آنها عضوبسیج وکمیته بودند وهمواره ازخاطراتشان در دستگیری ها ودرگیری ها می گفتند ولی من باسکوت حرفهای آنهارا گوش می دادم .یکی از آنها پرسید خب توچرا ازخاطرات انقلابی ات نمی گویی ؟گفتم :میخوام ریا نکنم !!!آنها وقتی به صورت من نیگاه کردند دیدند قیافه من به همه چیز می خورد الا رزمنده جبهه بودن !ازاینرو قدری بمن مشکوک شدند .

شب که موقع خواب شد من به قسمت بارکوپه رفتم و درازکشیدم وخود را به خواب زدم درحالیکه ساک وسایلم را درصندلی پایین گذاشته بودم بهرام که مامورکمیته بود درهمان تخت خوابید و سرش را روی ساک من گذاشت .من خودم را به خواب زده بودم ولی آنها همچنان مشغول صحبت باهم بودند تااینکه بهرام کمی بعد روبه دوستش درصندلی روبرو کرد و یواش گفت :ببین .این پسره خیلی مشکوک میزنه !قیافه اش نمیخوره رزمنده باشه

رفیقش که واقع بین تربود گفت :خب اگررزمنده نیست پس چی هست ؟

بعرام گفت :نکنه ستون پنجم یاجاسوس عراق باشه !!!

دوستش گفت :چقدرخری تو بهرام .ستون پنجم عراق حداقل ظاهرش رو مثل رزمنده ها درست میکنه که لونره .این بنده خدا این تیپی هستش چرا غیبتش رو می کنی

کمی بعد دوباره بهرام رو به دوستش کرد وگفت :ببین .ازتوی ساکش صدای تیک تیک میاد نکنه بمب باشه !!!

دوستش گفت :باباخیالاتی شدی .بگیربخواب

بهرام گفت :بخدا صدای تیک تیک میاد الانه که قطارمنفجربشه

دوستش ازجابرخاست و با شجاعت ساک مرابازکرد وفهمیدند صدای تیک تیک مربوط به ساعت مچی من است که درساکم قرارداده بودم .

دوستش گفت :دیدی بهرام .خیلی غیبت این بنده خداروکردی .فردا ازش حلالیت بخواه وگرنه اجرجبهه ای که داری میری خدا به پات نمی نویسه .

بعدکه آنها بخواب رفتند از رفتاربهرام خنده ام گرفته بود وازخلوص نیت دوستش خیلی خوشم آمد ولی خواب ازسرم پریده بود وخیالات عجیب وغریبی درسرم قدرت جولان یافته بودند .نمی دانم چراباخودفکرمی کردم الان است که میگ های عراقی بیایند قطاررابمباران کنند وهمه مان شل و پر بشویم !!!

صبح روزبعد که به اهوازرسیدیم مارا به "تعاون ارتش وسپاه "بردند درانجا ماها را تقسیم کردند مرا به بیمارستان طالقانی فرستادند .آنها را به بیمارستان دکتربقایی .

بهرام قبل از خداحافظی آمد وگفت :دیشب که خواب بودی غیبت تورا کردیم بعد مرا بغل زد و ماچید وگفت حلالم کن .گفتم :من بیداربودم حرفهایت را شنیدم .مهم نیست .راحت باش .در ساختمانی روبرو بیمارستان طالقانی مستقرشدم که غیرازمن سه سرباز ارتش درآنجا بودند که عبارت بودند از علی آ.....و محمدرضاساعی دهقان و صفی اله مهدی . علی آ...بچه شمال بود .محمدرضا ساعی دهقان بچه کرج وصفی اله مهدی بچه یکی از روستاهای اراک . از همه باحال ترشان علی آ... بود وازهمه بدردنخورترشان همین صفی اله مهدی بود .

وظیفه ما این بود که وقتی مجروحان جنگ را به بیمارستان می آوردند وسایل آنها را می گرفتیم ونزد خود امانت نگه می داشتیم .آمارمجروحان را به بالا می فرستادیم .وغیره ...

علی آ...را میخواستند به خطمقدم بفرستند بنده خدا میترسید وقبول نمی کرد و می گفت :خط مقدم افتاب است ومن به سرم آفتاب بخ.رد خون دماغ می شوم .محمدرضاساعی دهقان مرتب رمان های بازاری بی اهمیت می خواند و همش ژست آدمهای همه چیزدان را می گرفت و صفی اله مهدی هم ادمی بهانه جو وغیرشفاف ومغرض بود .مثلا ساعی دهقان نمازنمی خواند ولی ازمن خواهش کرده بود وقتی فرمانده شان برای سرکشی می اید اگراز من پرسید او نماز می خواند بگویم :بله ! من هم همین کار را می کردم .هردفعه فرمانده شان ازمن می پرسید من بخاطراینکه اوخراب نشود به دروغ می گفتم بله اونماز می خواند !!!وهمین حسادت صفی اله مهدی رابرمی انگیخت که چرا من اورا لونمی دهم .ان موقع میگرن داشتم ومرتب به داروخانه بیمارستان می رفتم ودارو می گرفتم یکروز صفی اله مهدی باحماقت خاص خودش گفت :توکه مریض بودی چرا به جبهه امدی .این داروهایی که میخوری گران است وبه دولت هزینه تحمیل می کند !!.من که غالبا روستائیان راساده دل یافته بودم باورنمی کردم یک روستایی زاده مغرض وبیشعوری همچون اورا بعنوان یک روستایی بپذیرم .

دوسه روزبعد یک بسیجی ویکی ازنیروهای سپاه که فکرکنم نامش محمدرضاکبیریان بود بما ملحق شدند .کبیریان ازبچه های نیروی هوایی سپاه بود وبچه فوق العاده متواضع وخوبی بود .

من درطول روز درمحوطه بیمارستان بودم و چون وضعیت عادی بود وزمان حمله نبود مجروح کم می اوردند و من هم به مجروحان رسیدگی می کردم وامار آنهارا می گرفتم ومی دادم به مسئولی از سپاه که نامش "حصین چی "بود .نمی دانید چه ادم نازنین ومهربان و باصفایی بود این آقای "حصین چی "یک دنیا اخلاق بود ومعرفت .یکروزکه به علی آ...گفتم علی می بینی این حصین چی چه بچه نیک اخلاق و متواضعی است علی گفت :اره .احتمالا اینها معلم اخلاق خوبی دارند !

بیمارستان طالقانی غیراز اینکه پذیرای مجروحان جنگی بود ،بیماران سوختگی را نیز می پذیرفت وآنچه درآنجا موجب حیرت من می شد کثرت زنانی بود که باریختن نفت وبنزین روی خود به قصدخودکشی خودشان را به آتش می کشیدند و گاهی شدت سوختگی شان تاهشتاددرصد هم بود بطوریکه من گاهی می دیدم پزشکان وپرستاران برای مداوای آنها بادستکش ازداخل سطل های مخصوص پمادها وکرم های ضدسوختگی به انها می مالیدند و موارد زیادی بود که معالجات اثرنمی کرد و دراثرشدت سوختگی فوت می کردند ودیدن این منظره ها بدجوری موجب آزردگی خاطرمن می شد .خودکشی یک وسوسه ای است که ممکن است در مقاطعی از عمرآدم را وسوسه کند .مثلا زمان هایی بود که من بعلت فشارهای روحی شدید به خودکشی فکر می کردم و گزینه های مختلف را بررسی می کردم .یکی ازاین گزینه ها پرتاب خودم ازبلندی بود ولی میترسیدم نمیرم وقطع نخاع بشوم وتاآخرعمر مایه عذاب خانواده !یکی از گزینه ها خوردن دارو بود که آنهم میترسیدم بجای اینکه بمیرم به اغمابروم وسالها دراغما بمانم ضمن اینکه یک خرده اینطورخودکشی کردن زنانه بود وبرای مرد افت داشت !.تنهاگزینه ای که می پسندیدم خودکشی باگلوله کلت بود که هم مردانه بود وهم اینطورخودکشی کردن کلاس داشت !!!.لوله کلت را روی گیجگاهت میگذاشتی وبعدهم شلیک و خلاص !ولی از انجا که به اسلحه دسترسی نداشتم این نوع خودکشی به خودی خودمنتفی می گردید .

ولی درمیان گزینه های خودکشی  هیچگاه به "خودسوزی "فکر نکردم.باخودمی گفتم ببینید این بیچاره زنان به چه حداز فشارطاقت فرسا رسیده اند که اینگونه بی مهابا خود را به آتش می کشند .

واقعا دل شیر می خواهد .چه زنان چه مردانی که برای خودکشی "خودسوزی "را انتخاب می نمایند خداییش ادمهای باشهامتی هستند واینطورخودکشی کردن کارهرکسی نیست خیلی خایه میخواهد !

بهرحال دعوای علی آ...بامسئولانش برسرنرفتن به خط مقدم ادامه داشت تا اینکه .....

 

مطلب این اینترنت لعنتی را دراین وبلاگ  بخوانید .روی کلمه وبلاگ  کلیک کنید

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 2:22  توسط   |