
گزارش یک زندگی (قسمت هفتاد وهشتم )
جاده ای که تهدید به جدایی کرد (قسمت آخر )
...بافشاردادن زنگ توسط جلیل یکی از خانم های پرستار خود را سراسیمه به اطاق ما رساند وبادیدن قیافه من وای گویان به سمت بیرون دوید .هنوز یک دقیقه از رفتن او نگذ شته بود که دکترکولینا طفلک باچشمانی خواب الود درحالی که زیرپیراهن سفیدرنگی به تن داشت وارداطاق شد وبدنبال او دوپرستارخانم نیزآمدند .
دکترکولینا وقتی دید بینی ولبان من به خونریزی افتاده سریع به سمت من آمد وباند روی بینی ولبانم را محکم کشید و کند . باکندن این باند از روی صورتم آنچنان درد وحشتناکی کشیدم که احساس کردم بینی ولبان من نیز با آن باند کنده شده است! .این بود که بصورت ناخوداگاه دریک حالت تدافعی تمام نیروی بدنی ام را در یکی از پاهایم جمع کرده و محکم به شکم دکترکولینای نگون بخت زدم .شدت لگد من انقدر زیاد بود که دکترکولینا باضربه لگد من یک نیمدایره چرخید و بر روی خانم پرستاری که پشت او قرار داشت افتاد و هردوباهم خوردند زمین !!!. بطوری که خانم پرستار به زیرافتاده بود و دکترکولینا هم با وضع غیرنجیبانه ای روی او افتاده بود! و اگر ادم باجنبه ای نبود می توانست این فرصت را مغتنم شمرده و ان خانم پرستاربیچاره را حامله سازد .!!!
دکترکولینا بسرعت از جای خود بلند شد و طفلک درحالیکه از شدت درد شکمش را می مالید چیزی به روی من نیاورد وبانگاهی ترحم آمیز به سمت من آمد .اما آن خانم پرستار که بطوراتفاقی زیردکترکولینا قرار گرفته بود وقتی برخاست شروع به پرخاش بمن کرد و گفت :
- بیشعور این چه کاری بود کردی .یک خرده طاقت بیار .!
جلیل هم از انطرف گفت :حسین !یکخورده طاقت بیار .
دکترکولینا باحرکات دست از آن خانم پرستارخواست خونسردی خود را حفظ کند و با اشاره از جلیل خواست دخالت نکند (به مفهوم واقعی یک پزشک شریف و مهربان بود ).بعد به پرستاران گفت تا میز ابزار را بیاورند .منتهی من اجازه نمیدادم بمن نزدیک شود .بناچار از یکی دو پرسنل مرد بیمارستان کمک خواست تا دستان مرابگیرند و او بتواند با تزریق آمپول های بی حس کننده دوباره دوخت ودوز لبان مرا شروع کند .بعد که کارخود را تمام کرد متوجه اشتباه پرستاران شد که بجای اینکه "سرم "را بمن تزریق کنند به بیچاره پدر جلیل تزریق کردند و از انجا که پزشک مهربانی بود فقط با تکان دادن سر احساس تاسف نمود .دکترکولینا بعد از باندپیچی مجدد دهان من از پرستاران خواست فردا با احتیاط باند را از صورت من بردارند .وقتی انها بعدازاتمام کار از اطاق بیرون رفتند آن راننده فیروزکوهی که ادمی شیطان ولوده بود شروع به سربه سر گذاشتن من نمود و گفت :
- حسین آقا این طورلگدزدن رو از کی یادگرفتی ؟خیلی حرفه ای بود !.توچطور اینطور باظرافت زدی که دکتره اونطوری افتاد رو پرستاره . اینطورلگدزدن قلق خاصی داره !کار هرکسی نیست . بعد با همان لودگی اش می گفت توروخدا این دفعه هرپرستار خانم اومد تو اطاق .من میام پیش تو با لگد بزن توشکم من !!! .بعد گفت بالاغیرتا حرفه ای وسکسی !لگد بزنی ها !.همانطور که تو شکم دکتر کولینا زدی .بعدهم گفت دکترکولینا خیلی چشم ودل سیر بود که زودبلندشد من اگر اونطوری روی حانوم پرستاره افتاده بودم با دیلم هم نمی توانستند من را بلند کنند .
بهرحال فردای آن روز باند را از روی صورت من برداشتند که ایکاش بر نمی داشتند چون وقتی رفتم قیافه خودم را توی آینه دستشویی نگاه کردم دیدم بخاطر تورم وحشتناک صورتم، پوزه ام مثل پوزه خوک شده و قیافه ام شبیه گوریل شده .فکر نمی کردم با فرونشستن ورم ها قیافه ام به حالت قبل خواهد برگشت .ازاینرو بادیدن قیافه ام درآینه و ترس از اینکه یک عمر باید با این قیافه زندگی کنم زدم زیرگریه !.وقتی از دستشویی بیرون آمدم یکی از پرستاران بدون ملاحظه به چشمان اشکبار من گفت :اقا توروخدا از اطاق خودت نیا بیرون .بغل اطاق شما چندتا بچه بستری هستند که اگر قیافه تورا ببینند زهره ترک می شوند که این قضیه بیشتر احساس مرا جریحه دار ساخت و اگر آن پرستارخانم نبودومردبود بامشت ولگد بجانش می افتادم و بعد هم می رفتم یقه جلیل ودکترکولینارا می گرفتم و می گفتم یا قیافه من رو مثل اولش کنید یا قیافه شماروهم مثل خودم می کنم !!!
درهمین اثنا برادرم مرحوم حسن اقا که تازه ازبالا سرپروین آمده بود به نزد من آمد وبادیدن چهره من ناراحت شد .با دیدن چهره اندوهناک او دوباره زدم زیرگریه !
برادرم گفت :چیه !چرا گریه می کنی ؟
گفتم :حسن اقا !اگرقیافه ام اینجوری بمونه ،چه خاکی به سرم بریزم؟
برادر مرحومم با اندوه توام با عصبانی تو باهمان سادگی خاص خودش گفت : چرا زر میزنی !.درنهایتش تو رو جراحی پلاستیک می کنیم !
درهمین اثنا یکی از پسرعموهایم که ادمی شوخ طبع بود وباجلیل هم شوخی داشت .وقتی برای ملاقات ما به بیمارستان آمد .بادیدن اوضاع درب وداغان شده ما و شل و پرشدنمان درمیان بهت وحیرت پرستاران دستهایش را مشت کرد و بالا برد و لبخندزنان باصدای بلند شعار میداد :
این جلیل دیوانه ،درمیدان توپخانه اعدام باید گردد !!!!
عصر همان روز برادر بزرگ جلیل بنام "حاج ابوالفتح "برای بردن پدرشان به بیمارستان آمد و اورا ترخیص کرد و برد . من از اینکه پدرجلیل مرخص شد خیلی خوشحال شدم .چون وجود پیرمرد درآن بیمارستان باعث دردسربود و واکنش هایش و دست به پیشانی کوباندن وذکرخواندن هایش مرا به خنده می انداخت و هرآن خطرپاره شدن بخیه هایم را داشت .
یکروز بعداز مرخص شدن پدرجلیل برادر جلیل یعنی حاج ابوالفتح دوباره برای ملاقات ما به بیمارستان آمد .خیلی دوست داشتم واکنش پدرجلیل را بعداز مرخص شدن از بیمارستان بدانم .جلیل وبرادرهایش به پدرشان می گفتند "آقاجان "
از حاج ابوالفتح پرسیدم :پدرتان اومد خونه شما هیچی درباره تصادف نگفت ؟
حاج ابوالفتح هم گفت :چرا آقاجان از دست جلیل خیلی عصبانی هست و مرتب جلیل رو فحش میده و میگه "آخه جلیل رو چه به پیکان سوار شدن ،جلیل باید بره خرسوار بشه !"
دوباره ازهمان خنده های بی وقفه سراغم آمد ولی بزورخودم را کنترل کردم . بعداز ظهر دکتر کولینا برای سرکشی ما به بیمارستان آمد . بهش گفتم آقای دکتر قیافه ما همینطوری میمونه ؟چون طفلک فارسی بلدنبود نمی حرف مرا نفهمید و نتوانست جواب بدهد .این بود که در پاسخ بمن فقط دوبار گفت :خوبه !خوبه وازانجا که نمی توانست کلمه خوبه را تلفظ کند می گفت :کوبه !کوبه !
باعصبانیت گفتم :چی چی رو خوبه آقای دکتر !ریدید توی قیافه ما !حالا میگید خوبه
بعد پرستاران نگرانی مرا برای او توضیح دادند واوهم بزبان انگلیس گفت بهش اطمینان بدید که حداکثرتا یکماه دیگه قیافه اش مثل اولش میشه !راستی یادم رفت بگویم ما زمانی که داشتیم می رفتیم به طرف دماوند سه تا مرغ خریدیم تا ببریم انجا بدهیم خاله مان آنهارابرای ما نگه دارد واین سه مرغ نگون بخت هم پشت صندوق عقب ماشین بودند .بعداز دوسه روز یاد آنها افتادم . از پسرهای حاج ابوالفتح سراغ مرغ ها را گرفتم .آنها هم به طنز می گفتند :مرغ ها در اثر تصادف خونریزی مغزی کردند !!و الان دربخش آی .سی .یو بیمارستان امام خمینی بستری هستند .
بلاخره نفهمیدیم سر اون مرغ های بیچاره چه بلایی آمد .برای همین باخودم فکر می کردم که بیچاره آن مرغ ها چقدربدبخت بودند که گیرما افتاده بودند !!!
وقتی از بیمارستان مرخص شدیم توی اثاث های اتومبیل گشتیم تا دندان مصنوعی ردیف پایین پدرجلیل را پیدا کنیم ولی جستجوی ما سودی نداشت تا اینکه بلاخره بعداز دوسه ماه دندان مصنوعی آن بنده خدا را داخل جعبه اچار ولای آچارپیچ گوشتی وانبردست پیدا کردیم !!!
بعد از انکه به خانه امدیم همسایه ها به ملاقات ما آمدند .دراین میان همسایه مسیحی مان یعنی آقا یعقوب هم با خانواده اش به ملاقات ما آمدند . آقا یعقوب از بچه های محل دل خوشی نداشت واز انجا که ما بچه مثبت محله بودیم مراخیلی دوست می داشت .وقتی نگاهش به صورت من افتاد با ناراحتی وحزن خاصی رو به جلیل کرد و گفت :
- واقعیتش اینه که من تو وجود خدا شک کردم !.چرا این بلا باید سر حسین بیاد !بچه های محل که اینقدر مردم ازار هستند و بی ادب صاف وسالم باید راه برن .بعد یک همچین بلایی سراین طفلک بیاد که آزارش به مورچه هم نرسیده !.
بهرحال شاید آقا یعقوب حق داشت که مرا دوست داشته باشد .چون بلاخره دل به دل راه دارد و از شما چه پنهان یک مدت من هم دخترآقایعقوب یعنی "کلارا "را خیلی دوست داشتم
ولی افسوس که هیچگاه جرئت وشهامت طرح وابراز این علاقه را نداشتم


