تبليغاتX
خاطرات وخطرات

خاطرات وخطرات

محمدحسین

گزارش یک زندگی (قسمت هفتادم )

 

ماجرای من و خرطوم فیل !

 

درنیمه دوم سال 1362در برخی جراید اعلامیه ای مبنی بر پذیرش هنرجو برای بازیگری و نمایشنامه نویسی از سوی مدرسه هنر وادبیات کودکان ونوجوانان (وابسته به صدا وسیما )منتشر شد .این هنرکده درخیابان کوه نور واقع درخیابان استاد مطهری واقع شده بود که نمیدانم الان هنوز وجود دارد یانه ؟

بهرحال من جزواولین کسانی بودم که دراین هنرستان ثبت نام کردم .وقتی به آنجا رفتم بعداز پرکردن فرم های مربوطه وامتحان گزینش به استادمان که آقای "مجتبی یاسینی "بود گفتم من بیشتر بخاطر آموزش کارگردانی اینجا آمدم ولی مثل اینکه شما فقط آموزش بازیگری می دهید .

استاد یاسینی گفت :اتفاقا تو اگر میخواهی کارگردان بشی ،اول باید بازیگری رو یادبگیری .چون وقتی به فن بازیگری آشنایی داشته باشی  آنوقت میتونی ازبازیگزان خوب بازی بگیری .

بهرحال صحبت های اومرامتقاعد ساخت که در کلاس آموزش بازیگری شرکت کنم .

کلاسها سه روز درهفته برگذار می شد و ساعات شروع کلاس عصربود .من وقتی از مدرسه به خانه می آمدم سریع ناهارم را میخوردم و بعداز استراحتی کوتاه راهی هنرکده آموزش بازیگری می شدم .مدیرمدرسه آقایی بنام "اسدالله علایی "بود که بعدها ریس گروه کودک ونوجوان صداوسیما شد ویک معاونی داشت بنام اقای افتخاری . درجلسه اول آقای افتخاری آمد قدری صحبت کرد وگفت ما این کلاس روبرای این برگذارکردیم که یک سری هنرمند حرب الهی دبش دونبشه !تحویل جامعه بدیم .چون الان اکثر هنرپیشه ها که درسینما وتلویزیون و تئاتر حضوردارند باقیمانده های دوران طاغوت وقبل از انقلاب هستند .!

تعداد بچه هایی که دراین کلاس ثبت نام کرده بودند از پانزده تا بیست نفر بیشتر نبود .نکته جالب اینکه دراین کلاس دوهنرجوداشتیم که اسم و نام خانوادگی شان مشابه بود ونام هردوی آنها "علی نجاری "بود .

یکی از این" علی نجاری " ها بخاطر اینکه محل سکونتشان درنارمک بود و ما موقع رفتن وبرگشتن هم مسیربودیم باما دوست شد و بسیارباهم صمیمی شدیم .او اصالتا بچه لاریجان آمل بود و ضمن اینکه بچه مودب وباشخصیتی بود .فوق العاده خوش تیپ هم بود واتفاقا در رشته بازیگری استعداد درخشانی داشت .افسوس که بخت با او یار نبود واگر او شانس حضوردرعرصه سینما وتلویزیون را می یافت .بسیاری ازستاره های جوان دیروز وامروز که بصورت شانسی والله بختکی وارد سینما شده اند ماست هارا کیسه می کردند چون هم علی از آنها بسیار خوش تیپ تربود وبقول امروزی ها تیپ وقیافه اش "دخترکش "بود هم اینکه قابلیت هایش را برای تبدیل شدن به یک بازیگر حرفه ای به اثبات رسانده بود .

علی چون بامن صمیمی شده بود بیشتر درددل هایش را بامن می کرد .یکروز تعریف می کرد که دلبسته دختری شده است وآرزویش این است که جای پایی درسینما باز بازکند تابتواند مقابل دوست دخترش که اوقصدداشت درآینده بااوازدواج کند پرافتخارظاهر شود .

یکروزموقع برگشتن از کلاس علی ضمن صحبت از دوست دخترش بمن گفت :

- توچی حسین .دوست دخترداری ؟

- گفتم نه ؟

گفت :دوست داری داشته باشی ؟

- گفتم زیاد نه .البته بدم نمیاد ولی فعلا درقیدش نیستم !

علی گفت :حسین دوست داری بیایی پارتی ؟

گفتم :پارتی دیگه چیه ؟

گفت :یک مجلس جشن هست که دخترها وپسرها جمع میشن دورهم و بزن وبرقص راه میندازن .البته گاهی بساط مشوب هم هست .راستی مشروب میخوری ؟

گفتم :نه بابا !ما آب خوردن از گلویمان بزورپایین می رود چه برسد به مشروب !!

بعدهم گفتم :نه دوست ندارم به یک همچین مجالسی بیام .درشان من نیست !!!. بعدهم گفتم شماها هم مواظب باشین .اگر لو برید وبگیرندتون دهنتون سرویسه !

بهرحال بین من و علی صمیمیت زیادی برپاشد گرچه بعدها بدون هیچ دلیل خاص وفقط بخاطرپایان یافتن دوره کلاس از هم جدا شدیم .

واما از دوران آموزش بازیگری خاطرات جالبی دارم که به دوسه تای آنها اشاره گذرایی می کنم .

قبل ازاینکه خاطره اول رابرایتان تعریف کنم لازم است اینجا به یک خصوصیت اخلاقی ام اشاره کنم وآن اینکه یکی از خصوصیات من این است که خیلی سخت می خندم ولی اگر از موضوعی خنده ام بگیرددیگر قدرت مهار خنده ام را ندارم و خنده هایم آنچنان ممتد وطولانی می شود که گاهی برایم دردسرسازشده ومایه آبروریزی می گردد .

فی المثل روزی در مجلس ختم یکی از آشنایان من از طرزگریه کردن یکی از عزاداران خنده ام گرفت وبرای اینکه کسی متوجه خنده ام نشود صورتم را در دستانم پنهان کردم و من پشت دستهایم می خندیدم درحالیکه همه فکر می کردند دارم گریه می کنم .ازاینرو چون ازشدت خنده اشکهایم درآمده بود همه فکر کردند من واقعا گریه کرده ام .برای همین درحالیکه لب هایم را بشدت گازگرقته بودم از مجلس ختم بیرون زدم .

این مقدمه را برای این گفتم که روزی آقای یاسینی ازما شاگردانش خواست که هرکدام نقشی برای خود انتخاب کنیم وفی البداهه بازی کنیم .گفت مثلا اینجا که صحنه هست یک پارک هست و شما ها آدمهای مختلفی هستید که وارد این پارک میشید و باهم دیگرارتباط برقرار می کنید .

من نقش یکی از جوان های شمال شهری را انتخاب کردم که با سگش به پارک می اید و یکی از بچه ها نقش یک پیرمرد نقاش رابازی می کرد که قفس قناری اش را به پارک آورده واز روی آن بربوم نقاشی می کند ودیگران نقش های مختلف دیگر .

تقریبا یکربع از نمایش فی البداهه ما گذشته بود که یکی از بچه ها که نقش همان پیرمردنقاش رابازی می کرد دولا دولا به سمت من آمد وگفت :آقا جلوی این سگتون رو بگیرئید .هی حمله می کنه به سمت قفس قناری من !

باشنیدن این دیالوگ از آن خنده های آنچنانی بسراغم آمد و بخاطراینکه نمایش به هم نخورد و حس بچه ها از دست نرود محکم بادست راست جلوی دهانم را گرفتم .ولی مگر خنده امان می داد .آقای یاسینی را اگر کارد میزدی خونش در نمی آمد .ازاینرو بخاطر اینکه نمایش بهم نخورد با اشاره دست ازمن خواست از صحنه خارج شوم .وقتی از صحنه خارج شدم باقیافه عصبانی وبرافروخته گفت :چرا می خندیدی .مگه چیزخنده داری بود ؟ گفتم :نه آقا نفسم بند آمده بود جلوی دهانم را گرفته بودم تا با بینی نفس بکشم! باعصبانیت گفت :من امیدوارم نفس ات این دفعه که پایین رفت دیگربالا نیاید تاازشرتوراحت شویم !!!

یکبارهم آقای "یاسینی "مارا کمی هیپنوتیزم کرد وازما خواست هرکدام نقش یک حیوان را بازی کنیم .یکی از بچه ها نقش خروس رابازی کرد و یکی دیگه نقش میمون ،یکی هم نقش سگ وغیره ...من درنهایت بد سلیقگی ازمیان حیوانات"فیل "را انتخاب کردم تا بااین نقش بازی کنم .منتهی نمی دانستم چطورادای فیل را دربیاورم .درحالیکه چراغ ها خاموش وصحنه تاریک بود همه مشغول بازی کردن بودند ومن هم چون نمی توانستم ادای فیل را دربیاورم فقط دستهارا روی زمین گذاشته و چهاردست وپا فقط دیگران را نگاه می کردم .

تااینکه آقای یاسینی آمد یواش دم گوش من گفت :تو نقش چه حیوونی رو انتخاب کردی ؟

گفتم :نقش فیل !

گفت :پس چرا ادای فیل را در نمی آوری .

گفتم :آخه یادم نیست فیل چکار می کند

گفت :کاری نداره .مثلا خرطوم خودت رو تکان بده !

گفتم :استاد خرطوم ام کجا بود که تکان بدهم !!!

گفت :پس بیجا کردی نقش فیل را انتخاب کردی

بعد گفت :حداقل خودت را بینداز روی زمین و روی زمین خودت را بکش .اینکار را که میتوانی بکنی

گفتم :بله .کمی بعد خودم را روی زمین انداختم که مثل فیل جثه ام را روی زمین بکشم .ولی انقدرخودم را ناشیانه انداختم که قوزک دست چپ ام داغان شد !!!بطوری که بعداز تعطیلی کلاس درد دستم ادامه داشت و من هی دستم را می مالیدم وبه هرچی بازیگر وبازیگری هست بد وبیراه می گفتم .

وآخرین خاطره ام از این کلاسها اینکه یک روز اقای ...مظلومی که آن موقع تئوریسین هنراسلامی بود برای تدریس هنراسلامی به کلاس ما آمد .بین من و او برسرنشان دادن واقعیت ها بحث وجدل درگرفت . او می گفت هرواقعیتی را نمی توان درهنرنمایش داد ولی من پافشاری می کردم که هنر باید ایینه تمام واقعیت های موجود باشد و نباید گزینشی واقعیات را انتخاب کرد .بحث ما آنقدرطولانی شد که آقای مظلومی عصبانی شد و رو بمن گفت :ببینم .من از تو یک سئوال دارم

گفتم :بفرمایید .

گفت :تو چرا شلوار پوشیدی ؟

گفتم :برای چی نپوشم ؟

گفت :خب .مگه آن چیزی که در داخل شلوارتوست واقعیت ندارد .خب چرا آن را استتار نمودی .خب دربیار به همه نشون بده .

گفتم :آقا روم نمیشه !!!!

که این قضیه خنده هنرجویان را به همراه داشت و من ترجیع دادم بحث را ادامه ندهم .

بهرحال من وعلی نجاری دوره های مقدماتی ومتوسطه بازیگری را گذراندیم ولی من بخاطراینکه ازنظرکرایه ماشین وبقیه مخارج تحت فشاربودم ازگذراندن دوره پیشرفته خودداری کردم .

علی هم دیگر حوصله نمی کرد بدون من به کلاس برود ولی بدجوری شیفته سینما وبازیگری بود ویکی دوبار سراغ من آمده بود تا بامن مشورت کند که چگونه می تواند به هدفش برسد و من هم همیشه شرمنده بودم از اینکه نمی توانستم برای او کاری انجام دهم .علی نجاری هم یکی از بهترین و دوست داشتنی ترین دوستان زندگی من بود و :

زندگی گرمی دلهای به هم پیوسته ست

تادرآن دوست نباشد همه درها بسته ست .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 23:57  توسط   | 

گزارش یک زندگی (قسمت شصت ونهم )

 

 

من نیز یک اخراجی بودم

 

 

باقبول شدن در دبیرستان شبانه ،درسال تحصیلی 1363-1362 باردیگر برای تحصیل درسال دوم دبیرستان به روزانه انتقال یافتم که اشتباه بزرگی بود .من که یکسال کارکرده بودم وشب ها درس خوانده بودم دیگر حوصله نشستن پشت میز مدرسه درطول روز را نداشتم .ازاینرو همیشه کاری می کردم که مرا از کلاس بیرون کنند تا دربیرون از کلاس کتابهای متفرقه ودلخواه خودرا بخوانم .ازاین رو رویه قبلی را در پیش گرفتم . ناظم مدرسه مان آقای خلخالی گرچه ظاهرا ادمی عصبانی و مقرراتی بنظر می آمد ولی آدم خوش قلبی بود . شیطنت هایی که من در سال دوم دبیرستان کردم برای او ذهنیتی درست کرد که او مانع از این شد من در سال چهارم دبیرستان در مدرسه ای که معاونش بود ثبت نام کنم !وکارمان به دست به یقه شدن و کتک کاری کشید .ولی انصافا آقای خلخالی علی رغم بداخلاقی هایی که بامن کرد ازحق نگذریم که آدم خوش قلبی بود . حالا دلیل خوش قلبی اورا می گویم .

درهمان سال تحصیلی من بیشتر موقع سرکلاس بامعلم ها یا بحث ومجادله می کردم و کارمان به جدال لفظی می کشید یا سربه سرآنها می گذاشتم . یک معلم داشتیم که آزآن انقلابی های بعداز انقلاب بود !!!ازهمان هایی که وقتی در یک محیط اداری یا حکومتی قرار می گیرند برای اینکه به منافع ومناصبی برسند شروع به مجیزگویی ارباب قدرت می کنند .

یکروز در کلاس معلم مورد اشاره که آقای خ ...نام داشت با یکی از دانش آموزان بصورت لفظی درگیرشد .ان دانش آموز بیچاره یک سئوال معمولی کرده بود آقای خ ..داشت به اومارک ضدانقلاب بودن می چسبانید که درآن شرایط این مارک را به هرکسی می چسباندند بسیار برایش گران تمام می شد .من دیدم آقای خ ..دارد ضعیف کشی می کند از اینرو وارد معرکه گردیدم .

روبه او کردم و گفتم :اقا ،درست نیست شما بخاطر یک سئوال معمولی به بچه مردم مارک ضدانقلابی می چسبانید .از انقلاب به روش های بهتری می شود دفاع کرد . دکترشریعتی می گوید :اگر میخواهید حقیقتی را خراب کنید خوب به آن حمله نکنید بداز آن دفاع کنید و این برخورد شما مصداق دفاع بد هست .

او که فهمیده بود اگر من وارد مباحثه گردم کم نمی آورم گفت :بتو ربطی نداره . تو نمیخواد برای من تعیین تکلیف کنی .حرف بزنی از کلاس میندازمت بیرون .

من هم ساکت شدم تا به موفع اش زهرم را بریزم . او شروع به سخنرانی و مدیحه سرایی کرد و گفت :آره بچه ها ،ما باید قدرانقلاب رو بدونیم .یکی از همکارهای معلم داشت توی دفتر از گرانی وحقوق کم و غیره می نالید .من به او گفتم ممکن است ما خیلی چیزها را از دست داده باشیم ولی درعوض خیلی چیزها را بدست آوردیم .اون معلم همکارمان گفت :مثلا چی بدست آوردیم ؟من هم درجوابش گفتم همین افتخار برای ما بس است که وقتی هواپیماهای خارجی وارد کشور ما می گردند میهمانداران از پشت بلندگوها می گویند :خانمها ! آقایان !وارد آسمان جمهوری اسلامی ایران شده ایم .لطفا حجاب اسلامی را رعایت کنید !!!

درادامه صحبت هایش گفت برای همین من خیلی از انقلاب راضی هستم و از شاه خیلی متنفرم

طاقت نیاوردم دست بالا کردم و گفتم :ببخشید من هم با شاه دشمن هستم و باانقلاب مشکلی ندارم ولی دوست دارم بدانم شما دلیل مخالفتتان با شاه چیست چون آنهم می تواند مانند موافقتتان باانقلاب برایم جالب باشد .

گفت : تو به سن وسالت نمیخوره که دوران انقلاب یادت بیاد .خب آقای انقلابی توباشاه برای چی مخالف بودی ؟

گفتم : بخاطر اینکه دیکتاتوری ضعیف النقس وترسو بود . بخاطراینکه فاصله طبقاتی را درجامعه زیاد کرد .بخاطر اینکه ساواک درست کرده بود تا مخالفانش را شکنجه وسرکوب کند .بخاطراینکه اگر او رفتار مطلوبی از خودنشان می داد و حرف نصیحت گرانش را گوش می داد کاربه انقلاب نمی کشید و این همه تلفات وخسارت وارد نمی شد .

آقای خ .. که مرعوب صحبت های من قرار گرفته بود گفت :همه این دلیل ها درست .ولی من بخاطر مسائل شخصی زندگی خودم از شاه متنفر بودم

گفتم : چه ربطی دارد ؟

گفت :پسرخوب .شاه مملکتی درست کرده بود که دخترها وپسرهای ما بی حیا شده بودند . من بخاطر شرایط جامعه حریف دخترم نمی شدم .همش میخواست بره بیرون "مینی ژوپ "می پوشید .من هنوزعکس بی حجابی دخترم را دارم که دامن کوتاه تابالای زانو پوشیده است .

پوزخندی زدم و گفتم :همچنان که دفاع شما از انقلاب یک دفاع غیراصولی بود مخالفت شما هم باشاه قانع کننده بنظر نمی اید .برای مخالفت دلایل محکم تری وجود دارد .

گفت :آقای پروفسور و تئوریسین !!کجای مخالفت من باشاه غیرمنطقی بود .

گفتم :عزیزمن . اینکه دختر شما مینی ژوپ "می پوشید ربطی به شاه ندارد . درآن دوران هرکسی پوشش دلخواه خودش را انتخاب می کرد .زنهای مومن و مذهبی متعصب باچادر می آمدند بیرون .زتهای دیگر هم گرچه بی ایمان ولامذهب نبودند ولی دوست داشتند بی حجاب وبا دامن کوتاه بیایند بیرون .اینکه شما می گوئید شاه بد بود چون دختر من دامن کوتاه می پوشید که دلیل عاقلانه ای بشمار نمی آید .بعد آب دهنم را قورت دادم و باجسارت گفتم :شاه که دیگر نمی توانست مملکت را رها کند بیاید مواظب پایین تنه و خشتک و لنگ و پاچه دخترشماباشد !!!!

آنچنان از این صحبت من برافروخته شد که یک لحظه احساس کردم کتابی را که در دست دارد بطف صورت من پرتاب کند .ولی خودش را کنترل کرد و کتاب را محکم به زمین کوبید و عصبانی از کلاس بیرون رفت .بچه ها همه زبان به تحسین وتشکر از من گشودند تا اینکه ناظم مدرسه آقای خلخالی بالا آمد ودرب کلاس رابازکرد و من را صداکرد .وقتی بیرون رفتم انتظار تنبیه را داشتم ولی آقای خلخالی با لحنی نصیحت گرایانه گفت :پسر !تو مگه دیوونه هستی که خودت رو باشاخ گاو درمیندازی .الان آقای خ اومده تودفتر پاشو کرده تو یه کفش که تورو از مدرسه اخراج کنیم . اخرزنگ هم قراره برای اخراج تو جلسه تشکیل بدیم .

بهرحال من دلم گرم بود که مرا اخراج نخواهند کرد چرا که بایکی دوتن از معلم ها بسیار صمیمی بودم که دراینطورمواقع از من دفاع می کردند که یکی از آنها آقای "سرمدی "بود که بیاری حق تعالی خدا هرجا که هست سلامت باشد که خیلی گردن من حق دارد چرا که خیلی از او آموختم .

آقای سرمدی معلم درس "جامعه شناسی "مابود وانقدر آدم باسواد و فهیم و باشخصیتی بود که حد نداشت . او انقدر معلومات بالایی داشت که همیشه فراتر از کتاب درس میداد ومن مجذوب وشیفته درس دادن او می شدم .درواقع لباس معلمی برای او کوچک بود و او می بایست استاد دانشگاه می بود .

من ساعی ترین شاگرد کلاس اوبودم وبخاطر تسلط بیان و شیوه آموزش آقای سرمدی به "جامعه شناسی "علاقمند شدم و بیشتر مواقع که قرار بود درباره درسی کنفرانس داده شود من داوطلب می شدم .فی المثل آقای سرمدی از من خواسته بود کتاب غیردرسی جامعه شناسی غربگرایی نوشته علی محمد نقوی را بخوانم و کنفرانس دهم که اینکار را کردم .انقدر به رشته ای که او تدریس می کرد علاقمند شده بودم که یکروز که آقای سرمدی مشکل پیداکرد ونتوانست به مدرسه بیاید ازمن خواست من بجای او تدریس نمایم !!ولی مسئولین مدرسه موافقت نکردند و ناظم مدرسه آقای خلخالی بجای او سرکلاس آمد .

بهرحال گهگاهی سر کلاس آقای سرمدی هم شیطنت می کردم ولی شیطنت هایم درحد شوخی وکنایه بود کاری نمی کردم که او از دست من عصبانی شود .

فی المثل یکروز آقای سرمدی داشت درباره تاثیرباورها وتشویق ها درشکل دهی آینده افراد صحبت می کرد و می گفت :مثلا در یکی از شهرهای ما والدین وقتی میخواهند کودکان خود را نازکنند آنها را "آژانک "که به معنی پاسبان کوچولو است صدا می کنند وعجیب اینجاست که همه کودکان خانواده های آن شهرکوچک بزرگ که می شوند تحت تاثیر القائات پدر ومادرشان در دوران کودکی "پلیس "می شوند .

من گفتم اقا کلمه آژانک شما مرا یاد "ژاندارمری "انداخت .گفت :چطور ؟گفتم : من شنیده ام قبل از انقلاب یه ماموران ژاندارمری می گفتند "ژاندارم مرغی "چراکه حوزه انتظامی این ماموران دهات بود و ازآنجا که ارتش به آنها نمی رسید وغذای مناسبی به آنها نمی دادآنها شبانه به دزدی مرغ و خروس های روستائیان می رفتند و چون مرغ دزدی می کردند به "ژاندارم مرغی "معروف شدند . بچه ها خندیدند و آقای سرمدی هم این شیطنت مارا نادیده گرفت .تا اینکه اقای سرمدی به بحث آئین ها وباورهای خرافی در روستائیان پرداخت

او دربخشی از صحبت هایش دراین باره گفت : روستائیان خیلی پابند سنت ومسائل خرافی و جادویی هستند از اینرو به خرافه وجادو زیاد اعتقاد دارند و در ادامه صحبتش گفت :مثلا من روستایی را در کشورمان می شناسم که اهالی آن در فصل بهار بخاطر اینکه چشمه های روستایشان درطول سال پرآب وبابرکت باشد و دچارکمبودآب وخشکسالی نشوند ،فصل بهار که می رسد چهار-پنج دختر شانزده –هفده ساله یاتازه بالغ را لخت وعریان برای شنا به داخل آب آن چشمه می فرستند تا بنابرباورهایشان آن چشمه درطول سال پرآب وبابرکت باشد .

من بلافاصله دست بلند کردم .آقای سرمدی طفلک خیال کرد من قصد پرسیدن سئوال مهمی را دارم و گفت جانم ؟

گفتم :آقا اگربرایتان امکان دارد آدرس دقیق آن روستا را بمن بدهید تا فصل بهار یک سری به آنجا بزنم ببینم چه خبراست !.بمب خنده درکلاس ترکید

آقای سرمدی هم خندید وبعد رو کرد بمن و گفت :آسایش !تابحال دوبار میخواستند تورا از مدرسه اخراج کنند من وکیل مدافع توبودم .کاری نکن مرا و یکی دونفر از معلم های دیگر را که تورا دوست دارند و هوای تورا دارند از دست بدهی .

یکبار هم آقای سرمدی بحث تاریخی می کرد و درباره خسروپرویز می گفت که در حرمسرایش 192 تا زن داشت .من بشوخی گفتم کاشکی یک خرده معرفت داشت یکصد ونود تا را برای خودش نگه می داشت دوتایش را به عنوان صدقه بما حواله می داد .دوباره همه کلاس زدند زیرخنده و شروع کردن برای من کف زدن !

آقای سرمدی وقتی دید شاگردان نسبت به این شوخی من ابراز احساسات کرده اند و کف زدند .شوخی بامزه ای کرد و با متانت و تبسم همیشگی گفت : بچه ها داروین با نیگاه کردن به قیافه شاگردانش به این نتیجه رسید که انسان از نسل میمون است .کاری نکنید من هم بادیدن قیافه های شما حرف داروین را باور کنم !!!

خلاصه اینکه آقای سرمدی یکی از آدمهای تاثیرگذار در زندگی من بود .

اخرسال بود که برای اعزام دانشجویان به جبهه ثبت نام می کردند .من هم ثبت نام کردم واین با بهت وحیرت معلمان وحتی ناظم مدرسه روبرو شد .آقای خلخالی و یکی دو تن امعلم ها مخالف جبهه رفتن من بودند ومانند آدمهای منفی فیلم "اخراجی ها "براین عقیده بودند که من باحضوردرجبهه ها فضای معنوی آنجا را به گند خواهم کشید .برای همین است که از فیلم "اخراجی ها "خوشم آمد و با مجید سوزوکی احساس همذات پنداری نمودم .    

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 20:47  توسط   | 

گزارش یک زندگی (قسمت شصت وهشتم )

 

افسوس !که همه عمر دیر رسیدیم

 

 

یکی از افسوس های من در زندگی این است که هروقت آرزوی چیزی را داشتم درزمان خودش به آن نرسیدم .زمانی این آرزو برایم محقق شد که دیگر لطف وجاذبه ای برایم نداشت . برای همین گرچه آدم بلند پروازی نبوده ام وهمیشه ازبابت اینکه به حداقل ها راضی بوده ام مورد سرزنش وشماتت دوست و آشنا قرار گرفته ام .ولی همیشه آرزوهای کوچکم بسادگی تحقق پذیرنبود .آرزوهای بزرگ که دیگر جای خود دارد .فی المثل یکی از آرزوهای من در دوسه سال قبل از انقلاب وپنج شش سال بعداز انقلاب داشتن تلویزیون رنگی بود .ولی دراواخردهه شصت خودم صاحب تلویزیون رنگی شدم واز انجا که درخانه اقوام وفامیل تلویزیون رنگی دیده بودم وقتی خودم صاحب آن شدم برایم هیچ جذابیت وتازگی نداشت .همیشه آرزوی دیگری جایگزین آرزوی قبلی می گردید که آنهم باتاخیر برآورده می شد .

درسال شصت ویک درکنارتوجه به مطالعه کتب شریعتی ومطهری باردیگر به مقوله سینما بطورجدی علاقمند شدم و در جرگه آدمهای "عشق فیلم وسینما "درآمدم . آن موقع پدیده "ویدئو "به میدان آمده بود و فعالیت های ویدیویی هنوز ممنوع نشده بود .ولی تهیه این دستگاه بعلت قیمت گران آن برای هرکسی مقدور نبود . فقط افراد مرفه وتقریبا ثروتمند جامعه امکان تهیه این دستگاه راداشتندو بعدها این امکان برای طبقات متوسط وآن کسانی که توانایی خرید این دستگاه را نداشتند ،بوجودآمد تا برای یکشب یا دوشب این دستگاه را اجاره نمایند و به تماشای فیلمهای دلخواه خود بنشینند .

آن موقع دستگاه ویدویویی که به بازار آمده بود از نوع "بتاماکس "بود که اندازه و حجم آن تقربا دوبرابر یک دستگاه کیس کامپیوتر بود و ازانجا که کمی سنگین بود حمل ونقل آن کمی دشوار بود و یکی دوسال بعد که پدیده ویدئو از طرف دولت ممنوع شد واین دستگاه وفیلمهای آن بصورت قاچاقی وزیرزمینی عرضه می شد ،برای حمل این دستگاه آن را داخل جعبه می گذاشتند یا دورآن چادر وپارچه می پیچیدند که از بیرون پیدا نباشد وفیلمهای آن هم داخل پلاستیک های سیاه رنگ حمل می شد .آن موقع خود دستگاه ویدئو بزرگ بود وقطع فیلم هایش کوچک ولی بعدها که دستگاه های وی .اچ .اس .جایگزین دستگاههای بتاماکس گردید خود دستگاه کوچک گردید ولی اندازه وقطع فیلمها بزرگ شد !!!

درسال 1361 همانطور که گفتم ویدئو هنوز ممنوع نشده بود و از آنجا که پدیده پرطرفداری بود به تجارت پررونقی تبدیل شد و بسیاری از مغازه ها تغییر کاربری وشغل دادند و به اجاره وفروش فیلمهای ویدئویی پرداختند و هرروز مانند قارچ مغازه اجاره و فروش فیلمهای ویدئویی سبز می شدند .

من وقتی مسیر خانه تا محل کار را طی می کردم چشمم به ویترین این مغازه ها می افتاد وبادیدن فیلمهای توی ویترین آه از نهادم بر می خاست . چراکه بسیاری از فیلمهایی که عرضه می شد فیلمهای ایرانی قبل از انقلاب وهمچنین فیلمهای خارجی دوبله شده بود و من بادیدن کاور فیلمهای ایرانی در روی فاب فیلمها یاد بعضی از آنها ا که درقبل از انقلاب درسینما ماندانا دیده بودم می افتادم ودوست داشتم بادیدن آنها روی صفحه تلویزیون باردیگر خاطرات خوش گذشته را تجدید کنم ولی با کدام پول ؟ کارما دیدن و افسوس خوردن وآرزو کردن بود .

همیشه در مسیر وقتی به این مغازه ها می رسیدم پشت ویترین توقف کرده اسامی فیلمها را می دیدم و افسوس می خوردم حال پسربچه های کوچکی را داشتم که درآرزوی داشتن اسباب بازی مورد علاقه اش می سوخت ویا حال آن دختربچه ای را داشتم که چشم به عروسک مورد علاقه اش درپشت ویترین داشت و امکان تهیه ودرآغوش گرفتن آن برایش میسر نبود .

تقریبا 5 سال بعد بود که امکان دیدن آن برایم فراهم آمد و انهم بصورت مخفیانه .

جریان از اینقرار بود که برادرم مرحوم حسن آقا باهمسرش به دماوند رفته بودند ومن وبرادرزاده هایم و دوسه نفر دیگر تصمیم گرفتیم پولهایمان را روی هم گذاشته ویک تلویزیون کوچک با یک دستگاه ویدئو و چند فیلم تهیه نماییم وبا دیدن انها روز وشبی را خوش بگذرانیم که غافلگیر شدیم .

روزی که برادرم با همسرش به دماوند رفته بود ما فکر کردیم یک روز بعد باز می گردد و ماهم از این فرصت استفاده کردیم ودستگاهها وفیلمها را به کمک برادرزاده هایم به طبقه بالا بردیم وبه تماشای انها پرداختیم دوسه تا فیلم را دیده بودیم که حوالی شب برادرم وهمسرش به تهران باز گشتند و بعد برادرم مخفیانه به طبقه بالا آمد وناگهان درب را بازکرد و ما غافلگیرشدیم .بادیدن ویدئو و تلویزیون ابتدالبخندی زد و گفت :خب .اول بمن بگین بانی این کارخیر کدوم پدرسگ کره خربود ؟!!!!وماهم هیچکدام جرئت نمی کردیم مسئولیت این فعل حرام !را برعهده بگیریم .بهرحال برادر مرحومم مارا وادار به جمع آوری تلویزیون وویدیو اجاره ای نمود تا آن را دراسرع وقت به صاحبش برسانیم و بعد هم به سرزنش من و فرزندانش انداخت که حیف پول نیست که ادم صرف این قبیل امورحرام وغیرشرعی نماید !

بهرحال بعد دیگر من رنگ ویدیو وفیلمهای ویدیویی را ندیدم تا سال 1367 که درشرکت تهیه وتوزیع کالا استخدام شدم ودرآنجا دوستی پیداکردم که صاحب ویدیو بود و وقتی دید به تماشای فیلمهای ویدیویی علاقه دارم یکروز مرا به خانه شان برد و باهم به تماشای فیلم و شو پرداختیم .

یک شو دیدم که خواننده آن "فتانه "بود وترانه ای میخواند که محتوای آن ناظر بر گذشته بود او میخواند :

هوار هوار بردند دار وندار مارو

زدست ما گرفتند دنیای بی وفارو

و همچنین ترانه ای از صادق نجوکی شنیدم که معطوف به آینده بود :

دلم گرمه به امید که اینجوری تموم شه

نخواد چرخ ستمگر جوونیمون حروم شه .

ولی دعای او مستجاب نشد وچرخ گردون جوونی مان را تباه کرد وحروم آنهم چه حروم ساختنی و چه تباه کردنی !

بگذریم . من درسال 1361 ازسیاست فاصله گرفتم و توجه ام معطوف به مطالعه کتاب و تماشای فیلم درسینما گردید تا اینکه در بهمن ماه سال 1361 نخستین جشنواره فیلم فجر گشایش یافت و من برای تماشای فیلمهای جشنواره خودم را به سینما های آزادی وشهرفرنگ رساندم ولی علی رغم ساعتها ایستادن درصف اگر پشت گوشم را دیدم توانستم فیلمهای جشنواره را هم ببینم .

درآن سال فیلمهای حاجی واشینگتن ساخته مرحوم علی حاتمی ،اشباح ساخته رضا میرلوحی ،مرگ یزدگرد ساخته بهرام بیضایی ،وخط قرمز ساخته مسعودکیمیایی را نمایش می دادند که چون همگان احتمال می دادند این فیلمها توقیف شوند برای تماشای آن سرودست می شکستند ازهمین رو صف های چندین کیلومتری جلوی باجه های بلیت سینماها تشکیل می شد .فیلم اشباح چندسال بعد با سانسور ازتلویزیون پخش شد وفیلم حاجی واشینگتن نیز در دوره ریاست جمهوری خاتمی با مساعدت وجسارت وزیر ارشاد یعنی عطاءاله مهاجرانی از محاق سانسور درآمد وبه نمایش گذاشته شد ولی فیلمهای خط قرمز وحاجی واشینگتن هیچگاه شانس نمایش عمومی نیافتند .

روزاول جشنواره حوالی عصربعداز فارغ شدن از سرکار خودم را به سینما آزادی (شهرفرنگ )رساندم بادین صف طویل جلوی باجه چشمهایم گرد شد وقتی درآخر صف قرار گرفتم جلوی من یک دخترخانم که سه چهارسال از من بزرگتر بود قرار داشت و پشت من یک اقایی با ظاهر مذهبی که روزنامه ای زیربغلش بود .آن موقع داشتند توده ای ها را دستگیر می کردند ودرمیان مردم شایعاتی درمورد توده ای بودن برخی از مقامات مملکتی رواج داشت که بعضی از آنها درست از آب در می آمد مثلا آن زمان فرمانده نیروی دریایی ارتش ناخدا افضلی بود که درمیان بهت وحیرت همگان توده ای از آب ذرآمد واعدام شد .اوقبل از اعدامش از مسئولین خواسته بود بخاطرخدماتی که درطول جنگ ارائه نموده بخشیده شود که مورد موافقت قرار نگرفت . آقایی که پشت سرمن ایستاده بود بمن گفت ببخشید میگن بهزادنبوی !!!هم توده ای بوده اورا گرفتند شما خبرندارید گفتم :نه من نشنیده ام

(جالب اینجاست که چندسال بعد که به مجلس ختم برادریکی از دوستانم که درجبهه شهید شده بود رفته بودم سخنران مراسم بهزادنبوی بود که آنموقع وزیرصنایع سنگین بود .اودرسخنرانی اش به طنز از شایعاتی که درمورد توده ای بودن او ساخته بودند اشاره کرد وگفت حتی بستگان نزدیکش به منزل او تلفن می زدند واز خانمش می پرسیدند دستگیری بهزاد صحت دارد یانه !!!)

کمی بعد دختری که جلوی من ایستاده بود گفت می بخشید اقا جای من رو نگه می دارید من برم دوستامو پیدا کنم بیام گفتم اره .اورفت وبا سه دختر ویک پسر که نشان می داد از طبقات مرفه وشمال شهرنشین باشند بازگشت ضمن تشکر از من باب صحبت بامن را باز کرد و گفت شما به سینما علاقه دارید ؟طبیعی بود چون اهل دختربازی نبودم وباهیچ دختری هم صحبت نشده بودم دست وپایم را گم کنم .کمی سرخ وسفید شدم و گفتم بله !گفت معمولا به چه فیلمهایی علاقه دارید . نگاهی به او انداختم و بالکنت شروع به جواب دادن کردم هرچه اومرا سئوال پیچ می کرد من بیشتر گیج می شدم و به لکنت می افتادم و گاهی هم متوجه لرزش دست چپ خود می شدم .اما با تداوم صحبت ها ترس ودلهره ام ریخت .او سه چهارسال از من بزرگتر بود و علاقمند به سینما بود و ازانجا که بخاطر انفلاب فرهنگی دانشگاهها تعطیل شده بودند میخواست برای ادامه تحصیل دررشته سینما به خارج از کشور برود .بهرحال از ساعت 4 بعدازظهر تا 12 شب در سوزسرمادرصف ایستادیم تا بتوانیم موفق به دیدن فیلم خط قرمز شویم ولی ساعت 12 شب آنها موفق به تهیه بلیت شدند و داخل سالن رفتند ازبخت نامساعد همیشگی من که جلوی باجه رسیدم بلیت تمام شد . قدری ناراحت شدم ولی خوشحال از این بودم که حداقل برای سانس 2 نیمه شب نفراول که موفق به تهیه بلیت می شوم ولی این خوشحالی من دیری نپائید چراکه چندسرباز نیروی هوایی که گویا از پادگان فرار کرده بودند بزور خودشان را جلوی من جادادند و گوششان بدهکار اعتراض من نبود . ووقتی اعتراضات مردم بالا گرفت چندنفراز کارکنان قوی هیکل سینما به کمک ماموران کمیته انهارا از صف بیرون کشیدندو قاطی انها من ودوسه نفر دیگر راهم که پشت سر من بودند از صف بیرون کشیدند .هرچه فریادزدم من تو صف بودم گوششان بدهکار نبود .باتمام وجود سوختم .این همه انتظار وآخرش هیچی . ماتم زده روی پله های جلوی سینما نشستم و صورتم را در دستهایم پنهان کردم .یکی از ماموران کمیته که مردی تقریبا سالمند بود آمد دست روی شانه ام گذاشت وگفت چرا اینجانشستی ؟چیه ناراحتی ؟موضوع را بااو درمیان گذاشتم فکر می کردم او دلش به رحم می آید ومرا داخل صف جای میدهد ولی او در واکنش بمن گفت :ولش کن !ناراحت نباش !چرامیایی این سینماها فیلم های چرت وپرت وضدانقلابی تماشاکنی .برو به سینما فلسطین درکنار خانواده شهدا فیلم های انقلابی تماشاکن .ببین قیافه اینهایی که میان دیدن این فیلمها چه جوری و چه تیپیه .همه ضدانقلابی وشمال شهرنشین و بچه پولدارهستند که بویی از انقلاب وجنگ نبرده اند .

سرخورده وماتم زده به خانه باز گشتم .فردای آن روز خودم را برای تماشای فیلم حاجی واشینگتن به سینماعصرجدید رساندم .درانجا هم صف طویلی دیدم دراخر صف قرار گرفتم .این بار در جلوی من یک اقای سیبیلو با چشمانی لوچ قرار داشت که علاقمند به فیلمهای بیک ایمانوردی وفردین بود و وقتی از انها سخن بمیان می اورد اب در دهانش جمع می شد بعداز پنج – شش ساعت ایستادن درصف سوزسرما مارا واداشت تابه کمک برخی دیگر از پسران ودختران دیگری که درصف بودند آتش روشن کنیم تاخود را گرم کنیم .مشغول گرم کردن خودم بودم که چهره آشنایی را دیدم که به همراه چندنفر دیگر به سمت آتش می اید .حدسم درست بود همان دختر دیروزی بود باهمان همراهانش . مثل روزقبل کاپشن شلوار سفید پوشیده بود و یک پیراهن قرمزرنگ و شالی سقید هم دورسرش انداخته بود .تا نگاهش بمن افتاد امد جلو گفت اتفاقا توصف دنبال شما می گشتم ببینم میتونم شمارو پیدا کنم یانه ؟عکس العمل من درمقابل او فقط سکوت بود و لبخندخجالت .دوباره سرصحبت درباره سینما را باز کرد من کمتر صحبت می کردم چون دانش او درباره سینما زیاد بود ومن به اندازه او سواد سینمایی نداشتم و میترسیدم درحرفهایم سوتی بدهم ومایه آبروریزی شود . بعداز اینکه کمی خودش را کنار آتش گرم کرد روبمن گفت من با دوستام میخواهیم برویم شام مرغ کنتاکی بخوریم شما باما نمی آئید . گفتم نه من ساندویچ خوردم گشنه ام نیست .درواقع دروغ گفته بودم چون تابحال مرغ کنتاکی نخورده بودم و میترسیدم موقع خوردن آن مانند حرف زدنم سوتی بدهم وآبروریزی شود .چون بدجوری با دخترک وهمراهانش رو درواسی پیدا کرده بودم . گفت مابرای شام می رویم و دوباره میاییم پیش تو . وقتی از شام باز گشتند حوالی ساعت 12 شب بود که مسئولین سینما اعلام کردند بیخود توی صف منتظر نمانید چون اجازه گذاشتن سانس فوق العاده را نداریم و همه ما مغبون شدیم . دخترک کمی دیگر بامن گفتگو کرد و گفت خیلی خب بریم .من فردا هم میام اینجا شما هم می ائید ؟گفتم نه من دیگه خسته شدم .گفت پس دیگه شمارو نمی بینیم گفتم :فکر نمی کنم .

دست راستش را جلو آورد و گفت خیلی از آشنایی با شما خوشحال شدم .خوشم میاد که اهل فیلم وسینما هستید . وقتی دستش رابرای خداحافظی به سمت من دراز کرد دوباره لرزه براندامم افتاد تا آن موقع با هیچ دختر نامحرمی دست نداده بودم . ودر عرف خانوادگی وفامیلی ما که زنهای فامیل از گربه هم رو می گرفتند دست دادن بادخترنامحرم محلی از اعراب نداشت و گناه کبیره بحساب می آمد !!! وقتی تعلل مرا دید بالبخند گفت :نمی خواهید بامن خداحافظی کنید ؟ترسان ولرزان دستم را پیش بردم و دست در دستانش قرار دادم .باصمیمیت لبخند زد ودستانم را فشرد و گفت :برایتان آرزوی موفقیت می کنم .کسی چه میداند شاید درآینده من یا شما یکی ازسینماگرهای معروف کشورمان شویم . سر را به علامت تایید تکان دادم و درصورت مهربانش نگریستم و از او خداحافظی کردم .

درراه که می امدم به خودم نهیب می زدم که ای بابا چه فعل قبیحی را مرتکب شدم .!!بادخترنامحرم دست دادم . به خودم می گفتم از دوسو ضرر کردیم هم موفق نشدیم فیلمها را ببینیم هم مرتکب فعل حرام شدیم !!گاهی ناخوداگاه دستانم را به لباسم می کشیدم تا آثار گناهی را که مرتکب شدم ازبین ببرم !!افسوس آن روزها را میخورم که درعین پاکی چه ساده لوح بودم ودر عین ساده لوح بودن چه پاک بودم و افسوس که ارتجاعیون وقشری ها نگذاشتند پاک بمانیم ولی خداراشاکرم که از بند خرافه وارتجاع و کوته نظری نجات یافتم .

چندماه پیش بعداز بیست وچندسال خواب دخترک رادیدم که خوابی تقریبا بی ربط بود .خواب دیدم یکی از خیابانهای شمالی را انقدربالا می روم تا به یک منطقه سرسبز کوهستانی می رسم و می بینم در میان باغات سرسبز آن منطقه خانه های خشتی وکاهگلی وجود دارد .وارد یکی از این باغ ها وخانه کاهگلی شدم ودیدم چند دختر درآن قرار دارند خوب که نگاه می کنم می بینم یکی از انها همان دختر مورد ذکر است .به او می گویم ببخشید خانم من راهم را گم کرده ام اینجا کجاست .می گوید : من تورا می شناسم تو مرا نمی شناسی .می گویم :چرا ولی خوب یادم نمی اید درجواب می گوید :بخاطر این است که من عوض نشده ام ولی نمی دانم توچرا پیرشده ای !

بهرحال پدیده ویدئو باعث شد با بروز انقلاب انقطاع فرهنگی صورت نپذیرد و نسل بعداز انقلاب ببیند در فبل از انقلاب سینما چگونه بود و چه فیلمهایی ساخته می شد .

 

توضیح :عنوان این قسمت از خاطرات را از یکی از دیالوگ های شاهکارجاودان مرحوم علی حاتمی یعنی "سوته دلان "وام گرفتم .انجا که مجید (بهروزوثوقی )می میمرد برادرش حبیب (جمشید مشایخی ) می گوید :افسوس که همه عمر دیر رسیدیم .

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 5:23  توسط   | 

لطفا برای مطالعه مطلب

فروپاشی اخلاقی ،سرنوشت جامعه ریاکار وسطحی نگر اینجا کلیک کنید  

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 17:12  توسط  

گزارش یک زندگی (قسمت شصت و هفتم )

 

 

خودت کردی که لعنت برخودت باد !

 

 

یکی از الطافی که ایزد منان همواره بماداشته است این بوده که هرموقع کارخلافی انجام دادیم جواب نقد رابه نسیه نگذاشته وبلافاصله مکافات عمل مارا درکاسه ما گذاشته است .از اینرو دلمان به آخرت گرم است و می دانیم انجا حسابهایمان باآفریدگاریکتاتسویه است نه چیزی طلبکارهستیم ونه چیزی بدهکار .ازاینرو نه مارا به بهشت خواهد فرستاد ونه به جهنم و مانند سرنوشت دنیوی مان تاابدالدهر دربرزخ خواهیم ماند .

درپایان سال تحصیلی 1361-1360من که در سال اول نظری بودم درامتحانات اخرسال از سه درس عربی وزبان و علوم تجربی تجدیدآوردم .دلم خوش بود که سه تا تجدیدی چشم گاواست و باکمی خواندن درتابستان می توانم آن را پاس نمایم ولی روزگارسرنوشت دیگری برای من رقم زد .

هنگام شهریورماه چندروزقبل از امتحانات تجدیدی من از دماوند به تهران آمدم .مادرم مراهمراهی نکرد وگفت امسال خودت تنهایی باید بروی تادیگه تجدیدنیاوری ومارا دراوج گرما از دماوند به تهران نکشانی .لاجرم یکه و تنها عازم تهران شدم . هوابس ناجوانمردانه گرم بود و من هم برای فرار از گرما سریع کولررا راه انداختم .یک دوش آب سردگرفتم وآمدم زیربادکولرخوابیدم .

صبح که میخواستم از خواب برخیزم دیدم تمام بدنم خشک شده .به هرمکافاتی بود از بستربرخاستم و باحال نامساعدی برای خودم صبحانه درست کردم و خوردم ولی بشدت دچاراحتقان وگرفتگی بینی شدم سرماخوردگی ام بسیارشدید بود و هرچه درمعرض آفتاب قرارگرفتم تاخودرا ازاین سرماخوردگی ناگهانی رهایی بخشم نمی شد که نمی شد .

ظهرکه گرسنه ام شده بود حماقت کوچکم را بایک حماقت بزرگتر جبران کردم !!وآن اینکه چون نای پختن غذارا نداشتم خودرا به یک چلوکبابی رساندم و جای شماخالی یک پرس چلوکباب نوشی جان کردم و 18تومان بابت آن پیاده شدم .نمی دانستم چلوکباب برای سرماخوردگی سم مهلک است .ازاینرو وقتی به خانه رسیدم انچنان گلو وبینی وسینه ام گرفته بود که دائما احساس می کردم دارم خفه می شوم .تب شدیدی هم به جان من افتاده بود .به دلایلی رویم نمی شد خانه داداشم بروم چراکه درقبل از انقلاب یکبار که تجدید شده بودم و ازدماوندباخواهرم مرحوم "پروین "به تهران آمده بودیم .یکی دوروز که خانه داداشمان ماندیم روزسوم زن داداشم پروین را به گوشه ای کشاند و گفت :پروین به حسین بگو درسهاشو خوب بخونه تجدید نیاره .حسین الان بزرگ شده محرم و نامحرم رو تشخیص میده .وقتی حسین اینجاست من معذب هستم چون باید یکسره چادر بپوشم .خب من هم میخوام خونه خودم راحت باشم .

این قضیه که زن داداشم غیرمستقیم مارا داشت بیرون می انداخت خیلی برای پروین گران تمام شد یادم می اید پروین انقدر احساس تحقیرکرده بود که مدتها جملات اورابیاد می آورد و گریه می کرد .

ازهمین رو گفتم با بدن بیمار خود کنار می ایم و خانه برادرم نمی روم . نتیجه این بیماری این شد که من امتحانات تجدیدی را خراب کردم چون باچهل درجه تب سرجلسات امتحان حاضر می شدم .ازسه تا تجدید فقط درس زبان را نمره آورده بودم .درس عربی را هم که می دانید اقای شهرامی بخاطر اذیت وازارهایی که ازمن دیده بود بهم بهیچوجه نمره بمن نمی داد ولی درمورد درس او از این شانس برخورداربودم که از قانون "تک ماده "استفاده کنم .مشکل از درس علوم تجربی بود که متشکل از سه درس فیزیک ،شیمی و زیست شناسی بود .من ازفیزیک وشیمی نمره آورده بودم ولی سردرس زیست شناسی انقدرحالم بدبود که نمره ام زیر 5 شد ومیانگین نمرات این سه درس به 10 نرسید تامن قبول شوم .

ازاینرو مرحوم برادرم حسن آقا و مادرم به تکاپوافتادند تا از آقای قره باغی که معلم زیست شناسی من بود نمره بگیرند تا من برای دوسال پیاپی مردود نشوم وگذرم به دبیرستان شبانه نیفتد . آقای قره باغی هم طفلک رضایت داده بود که نمره مرا بدهد .منتهی با یک مشکل غیرقابل پیش بینی روبرو شدیم .مدیرمدرسه عوض شده بود ویک مدیرحزب الهی نما بنام "فعال "که کارمنداخراجی وزارت بازرگانی بود و بخاطر مفاسدمالی واخلاقی ازوزارت بازرگانی به وزارت آموزش وپرورش منتقل شده بود وازبخت نامساعد مدیرمدرسه ماشده بود با این مقوله مخالف بود وبرای اینکه "ژست حزب الهی بودن "خودرا تکمیل کند و برگندکاری های خودش ماله بکشد نمره دادن را بمن خلاف مقررات می دانست و می گفت مااگراین کاررابکنیم درواقع تبعیض قائل شدیم !!(البته ما آن موقع این موضوع را نمی دانستیم دوسال بعد که من بایکی از اقوام نزدیک او همکلاس شدم وحرف بمیان آمد او این موضوع را افشاءکرد .فکرمی کنم نام آن همکلاسم ترابی یاابوترابی بود .)

مادرم برای او توضیح داد که :آخه مریض بود من نتونستم بیام تهران ،اقای فعال هم با پررویی گفت :چشمش کور می رفت استعلاجی می گرفت . دوباره مادرم گفت شما لطف کنیدبگذارید این یکسال از زندگی عقب نمونه اقای فعال درجواب گفت :میخواست درس بخونه تجدید نیاره .آبش نبود یا نونش نبود چشمش کور !ما انقلاب کردیم که پارتی بازی نباشد ناگهان مادرم ازکوره در رفت و گفت :کی انقلاب کرد تو انقلاب کردی ؟بدبخت تواصلا قیافه ات به این حرفها میخورد ؟وقتی پسرمن و داماد من میرفتند جلوی گلوله توکدوم گوربودی؟ .مثل خیلی های دیگه معلوم نیست چه کلکی تو کارتو هست که یک تپه ریش گذاشتی و انقلاب ،انقلاب میکنی تا گندکاری های جای دیگه ات را بپوشانی .

من منتظر عکس العمل او درمقابل مادرم بودم تا دیگ غیرتم بجوش آید و بطرف "فعال "حمله ورشوم .ولی خوشبختانه اودرمقابل حملات لفظی مادرم کاملا سکوت کرده بود وپدرمادرهایی که برای نمره گرفتن بچه هایشان انجا امده بودند و بامخالفت وکارشکنی آقای فعال روبرو شده بودند بانگاههای تحسین آمیزشان مادرم را همراهی می کردند .

ولی این حملات لفظی مادرم که اورا تحقیرکرده بود اوضاع رابدترکرد واو لجبازترشد .بطوری که برادرم چون معلم باسابقه ای بودضمنا اوهم حزب الهی ومتدین بود دست به دامن مقامات منطقه گردید .مقامات منطقه هم باآقای فعال تماس گرفتند ولی اوزیزبار نمی رفت میگفت اگرنیست جابجا شوم نمره این یکی را نمیدهم .حتی ناظم های مدرسه اقای مولایی وربیعی که از من دلخوشی نداشتند ابتدا پیش برادرم نسبت به شیطنت ها واذیت وازارهای من گلایه کردند ولی به احترام برادرم برای میانجیگری نزد آقای فعال رفتند ولی او همچنان براین اعتقاد بود که مرغ یکپادارد .

نتیجه این شد که من برای سال دوم مردود شدم وطبق قانون باید برای ادامه تحصیل به دبیرستان شبانه می رفتم . انقدرازاین وضعیت سرخورده شده بودم که قصدداشتم ترک تحصیل کنم ولی برادرم وجلیل با اصرار ونصیحت هایشان مانع ازاین گردیدند که من تصمیم خودراعملی کنم . آن موقع ازآنها خواستم تاسهم پدری ام را بمن بدهند تا من با فروش آنها از مملکت خارج شوم .چراکه تاب و تحمل دیدن این فضای تاریک و وهم الود را نداشتم برادرم می گفت برفرض ما مال پدری ات را تقسیم کردیم وتوهم که سربازی نرفتی توانستی قاچاقی ازمملکت خارج شوی .فکرکردی درخارج زیرپای تو موکت قرمز پهن کرده اند درجواب او گفتم حمالی درخارج بر ریاست و وکالت دراین مملکت ترجیح دارد .

بهرحال آرزوی مهاجرت وترک کشور آرزو وامال بسیاری از جوانها و نوجوان های آن دوران بود و یکی از آرزوهای همیشگی من نیز تا همین چندسال پیش بود .

بهرحال این وضعیت باعث شد فصل تازه ای درزندگی من گشوده شود یعنی جذب بازارکارشوم و روزها کارکنم و شب ها درس بخوانم .بلافاصله در مغازه یکی از همشهری هایمان که مبل وسرویس تختخواب می فروختند و پدرشان سرایدار وفراشباشی مدرسه پدرم در دماوند در دوران قدیم بود مشغول بکار شدم .برادران نازنینی بودند که نامشان احمد و امیر بود .احمدآقا صاحب اصلی مغازه بود ولی امیر بواسطه برادرم جذب فروشگاه فرهنگیان شده بود و به کاسبی علاقه ای نشان نمی داد .

انها دومغازه داشتند که یکی از آنها مبل و سرویس تختخواب می فروخت ومغازه دیگر که خیلی کوچکتراز مغازه اولی بود سرویس و تخت نوزاد می فروخت . من درمغازه ای که سرویس و تخت نوزاد می فروخت مشغول بکارشدم ولی به احمداقا نیز درمغازه اول کمک می کردم . مثلا زمانی که زوج جوانی برای خریدن سرویس جهیزیه می امدند وتخت وکمد و مبل و بوفه سفارش می دادند من به همراه اقایدالله راننده احمداقا راهی خانه زوج جوان می شدم تا سرویس تختخواب انها را نصب می کردم تا عروس و داماد بعداز ازدواج باخیال راحت روی آن عشق وحال نمایند .ازاینرو غیراز اجرمادی از اجر معنوی واخروی نیز برخوردار بودیم .بعداز انکه کارنصب سرویس تختخواب تمام می شد دامادها که خیلی داغ و هیجان زده بودند دست درجیب کرده انعام های خوبی بما می دادند که خیلی بهمان می چسبید ولی افسوس که هرچه درمی آوردم و انعام می گرفتم خرج کتاب و مجله می کردم تادرطول روز درمغازه بخوانم . هرچه که بیشترمطالعه می کردم و بیشترفرامی گرفتم درخود بیشتر احساس "شخصیت کاذب "می کردم و کیف می کردم از اینکه چیزهایی را من میدانم که دیگران نمی دانند .وقتی هم که باکسبه محل که برخی ازانها ازهموطنان ارامنه ما بودند جمع می شدیم وصحبت می کردیم هرموقع من لب به سخن می گشودم انها درشگفت بودند که یک جوان هفده ساله چگونه این هم معلومات دارد وبمانند یک مرد دنیادیده سخن می گوید واین تشویق و تمجیدها همیشه به نفع من تمام نمی شد چرا که بمن احساس خودبزرگ بینی دست می داد و مانع از اعمالی میشد که من به اقتضای دوران جوانی باید انجام می دادم که مواردی رابرایتان تعریف می کنم .

یکروز درهمان مغازه سیسمونی فروشی مشغول مطالعه کتاب "خودسازی انقلابی "دکترشریعتی بودم که دختری جوان درحالیکه یک چادرگلدارخانگی سرش انداخته بود وارد مغازه شد نگاهی به سروضع او انداختم که دیدم چادررابرای خالی نبودن عریضه پوشیده است جرا که یک بلوزدامن یکسره پوشیده بود وپاهایش لخت بود وچادرش انقدرکوتاه بود که فقط تا سرزانوانش را می پوشاند .روبه اوکردم گفتم :امری داشتید ؟

خودش را بالای یک تخت رساند و گفت آقا ببخشید قیمت این تخت چقدراست ؟گفتم :هفت هزارتومن !

گفت :برای من چقدر درمیاد ؟

گفتم :فرقی نمی کنه ؟

گفت :برای من باید فرق کنه !

باتعجب گفتم :چرا ؟

گفت :آخه من این تخت رو فقط برای خودم نمی خوام

گفتم :منظورتان چیه ؟

گفت :من این تخت رو برای خودم وشما میخوام !!

بجای او من خجالت کشیدم نتوانستم جوابش رابدهم .اب دهنم قورت دادم و فقط گفتم :بهرحال قیمتش همینه !شما هم مثل اینکه اشتباهی گرفتید

دختره چادرش را به دورخود پیچید و اخم کنان از مغازه رفت بیرون . غافل از اینکه احمداقا که هرچندوقت می امد مرا یواشکی از بیرون مغازه می پائید آنموقع نیز درانجابود و مراقب برخورد من با دخترک بود . وقتی جریان را دید بدون اینکه من متوجه بشوم به منزلمان برای مادرم زنگ زد و به او تبریک گفت ازاینکه چنین جوان پاک و چشم ودل سیری تربیت کرده است .

البته من متوجه منظوردخترک شده بودم ولی غرورکاذبم اجازه نمی داد بااو روی هم بریزم .چون پیش خودم فکر می کردم بخاطر مطالعات واگاهی هایم درآینده یکی از شخصیت های صاحب نام دنیاخواهم شد !!!وبرای من زشت است که بگویند یک چنین شخصیت برجسته ای با یک دخترخیابانی روی هم ریخته است .

خلاصه که طفلک احمداقا غرورکاذب ما را که توام با بی عرضگی و پخمگی بود به حساب پاکی ما گذاشت و ازاینکه یک چنین کارگر چشم ودل پاکی گیرش افتاده بسیارخوشحال بود .

یکباردیگر یک بیوه جوانی آمده بود از احمداقا "دراور "خریده بود ازانجا که راننده اش اقایدالله نبود احمداقا از من خواست یک وانت گرفته تا به کمک آن خانم کمدمربوطه را به خانه اش ببرم .

وقتی به مقصدرسیدیم من خواستم از راننده آن وانت کمک بگیرم تا "دراور "رابالا ببریم .بیوه جوان گفت نمی خواد من وتو باهم می بریم یکطرفش رو تو میگیری یکطرفش رو من بگذار این بره .من هم کرایه وانت را دادم و رفت .

خانه بیوه جوان یک اطاق تقریبا 12متری بود که بالای یک طبقه یک خانه شمالی قرار داشت .باکمک او دراور را گرفتیم راهرو را رد کردیم تا نزدیک پله های طبقه دوم رسیریم درانجا به بهانه اینکه خسته شده است خواست دراور را زمین بگذاریم . وقتی دراور را زمین گذاشتیم درحالیکه بادست راست صورت وزیرگلویش را باد می زد نگاهی بصورت من انداخت ولبخندی زد وگفت :ناراحت نباش .رسیدیم بالا .چایی میذارم بشینیم باهم بخوریم خستگی ات دربیاد .الهی بمیرم برات !خیلی خسته شدی نه ؟!بااشاره سرگقتم نه .

درهمین حال صاحبخانه شان که زنی میانسال بود دراطاق روبازکرد و نگاهی به او ومن کرد و گفت :خداخفه ات کنه منیره !چه تیکه ای رو امروز تور کردی .ازخجالت سرخ شدم و خودم را به نشنیدن زدم .

منیره خانم هم گره روسری اش را دوباره سفت کرد و گفت :نه بابا .کارگر مبل سازی هست داره کمکم میکنه اینو ببریم بالا

زن صاحبخانه گفت :اره توبمیری !توگفتی من باورکردم بعدهم به سمت آشپزخانه رفت .

منیره هم یواش زیرلب گفت :بیشرف بی چشم و روی حسود .بگو زنیکه مگه من به کارهای تو کار دارم

به کمک منیره "دراور "را چند پله بالاتر بردیم .دوباره توقف کرد وبه بهانه اینکه سمت اوسنگین تراست خواست جاهایمان را عوض کنیم و هنگام عوض کردن جا دیدم سعی می کند بدنش بامن تماس پیداکند وخودش را بمن بمالد . گویاحکیم جوجه خروس تجویزنموده بود !

ولی شانس آوردم که وقتی دراور را به اطاق منیره رساندیم مادرش که کلیدخانه اوراداشت درانجابود وانتظار او را می کشید .مادرش تا اورا با دراور دید امدجلو گفت :مبارک باشه دخترم .کارخوبی کردی .دلخوشی زندگی به همین چیزهاست .منیره که ازچهره اش پیدابود ازدیدن مادرش خوشحال نیست از من تشکر کرد و وقتی من از پله ها به پایین امدم پشت سرمن دوید و گفت میخواستم انعام تورو همین جا بدم ولی گفتم دوباره که اومدم مغازه احمداقاخریدکنم اونجا باهات حساب می کنم .ببخشیدها خیلی خسته شدی .

خلاصه شانس آوردیم که مادر منیره خانم خودش را بموقع به انجارسانده بود وگرنه من باحیله وترفندهایی که ازمنیره خانم دیده بودم بطوریقین اگر مرا درآن اطاق گیرمی انداخت بیرحمانه بما تجاوز می کرد ودامن مارا لکه دار می ساخت !!

ازپله ها که امدم پایین آرزو کردم هیچگاه دیگر گذر منیره خانم به مغازه احمداقا نیفتد که همینطور هم شد .

بهرحال حدود شش –هفت سال بعد که مقاومت ما درمقابل تمنای جسم درهم شکسته شده بود افسوس موقعیت هایی را می خوردیم که بسادگی نصیب ماشده بود و ما با ناسپاسی وناشکری پس زده بودیم و خدا هم مارا بخاطر این ناشکری تنبیه ساخته بودچرا که حتی عرضه وقابلیت پیداکردن یک دوست دختر را نداشتم وتا بادختری برخورد می کردم مثل طلسم شده ها لال می شدم و زبانم بند می آمد .

انجا به خودم می گفتم :

این محنتی که میکشی زتنگی قفس

کفران نعمتی بود که درباغ کرده ای

وحالا خودت کردی که لعنت برخودت باد و خود کرده را تدبیر نیست .

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 19:19  توسط   | 

 

 

 

 

گزارش یک زندگی (قسمت شصت وششم )

 

از فریاد تا ترور

 

یکی از نخستین فیلم هایی که در نخستین سالهای بعداز انقلاب ساخته شد فیلم "ازفریاد تاترور "ساخته "منصورتهرانی آهنگساز معروف بود که ضمن کارگردانی فیلم موزیک متن فیلم را خود سروده وساخته بود . موضوع فیلم درباره سه یاردبستانی است که آنها وقتی بزرگ می شوند یکی از آنها معتاد می شود یکی دیگر راننده یکی از مقامات بلندپایه دادرسی ارتش می شود ودیگری یک چریک مخالف رژیم سلطنتی .

این سه تادربزرگسالی همدیگر را می یابند وآن چریک مخالف رژیم سلطنتی با همدستی دوست دوران دبستانی اش که راننده آن مقام بلندپایه ارتش بوده است همدستی می کند وموفق می شود با کمک وهماهنگی او آن مقام ارتشی را ترور کند . آنچه بیش از فیلم جذاب بودآهنگ تیتراژپایانی فیلم بود که بنظر من خیلی بهتراز خود فیلم بود .

درفیلم صحنه ای وجود داشت که مدتی ذهن مرا بخود مشغول ساخته بود وآن صحنه ای است که وقتی آن راننده مقام بلندپایه ارتشی دوست چریکش را به خانه اش می آورد از دوستش درباره زیبایی همسرش نظرخواهی می کند و وقتی دوست چریکش با اشاره به همسربی حجاب آن راننده می گوید این زن توست او هم درپاسخ می گوید :آره . خوشگله نه ؟

برای من عجیب بود که مگر هیچ مردی پیدا می شود که ازدوستانش در مورد خوشگلی یا غیرخوشگل بودن زنش سئوال کند واساسا مگر آدم زن خوشگل  را برای خودش می گیرد یابرای مردم!!!!

برای همین اصلا نتوانستم این صحنه ازفیلم را هضم نمایم وبسیار آن را باسمه ای و مضحک یافتم .چراکه اینگونه نظرخواهی ها وتعارفات در میان گروههای مذهبی اصلا محلی از اعراب نداشتچراکه مغایربامفهوم "غیرت "بود وحتی مارکسیست ها هم که ضدمذهب بودند به این پزها بهایی نمی دادند واینگونه رفتارها را "ژست های بورژوازانه "تلقی می کردند .

در منفوربودن این مقوله نزداقشارمذهبی همین بس که زمانی یکی از اقوام نزدیک ما به خواستگاری رفته بود و دختری را پسندیده بود داشت  با شوق زایدالوصفی نزد من از زیبایی های همسرش نزد من  سخن می گفت که ناگهان مادرش برسراو نهیب زد که : بس کن مادرجان !.اینقدرجلوی مردنامحرم تعریف خوشگلی زنتو نکن ،ایشالله مبارک و مفتی چنگ صاحبش باشه !

یادم هست در سال اول دبیرستان معلم تعلیمات دینی مان به نوعی وارد بحث غیرت شده بود و نکته نظرهای جالبی دراین مورد داشت . او می گفت یک مرد غیرتمند هیچ موقع زیبایی همسرش را نشان دیگری نمی دهد یا درنزدنامحرم صحبت از زیبایی خانومش نمی کندچرا که این بحث با غیرت مرد تنافر دارد و اما مثال ها و مصادیقی که آورد از همه شنیدنی تر و جذاب تر بود . او از دانش آموزان پرسید آیا می دانید چرا اسلام گوشت خوک را حرام اعلام کرده است ؟هیچکس پاسخی برای سئوال او نداشت واو خود به این سئوال پاسخ داد و گفت :دین اسلام به این خاطر گوشت خوک را حرام اعلام کرده که خوک حیوان بی غیرتی است !!وقتی با جفت ماده اش آمیزش می کند سایرخوک های نر را دعوت می کند تا در لذتی که خود برده است سهیم شوند !!!!

ونتیجه گرفته بود مردان غربی بخاطر این درمقابل خیانت همسران و یا رابطه آنها با مردان دیگر بی تفاوت هستند که گوشت خوک مصرف می کنند واستفاده از گوشت این حیوان باعث بی غیرتی آنان شده است .!

اواضافه کرد که دراسلام "خروس "از احترام قابل توجهی برخوردار است چراکه پرنده ای ناموس پرست است و به محض اینکه خروس غریبه ای در جمع مرغان تحت تملک خودش می بیند به آن خروس غریبه حمله ورمی شود وضمن خونین مالین کردن او خروس متجاوز را مربوط به ترک حریم مربوطه می کند .

اوآنقدر درباب ناموس پرستی خروس سخن راند که ما به این گمان افتادیم که میزان غیرت وناموس پرستی خروس ها آنقدربالاست که در دفاع از ناموس وحمله به خروس رقیب اگرچنگ ودندان تاثیرنداشت به تقلید از بهروزوثوقی در فیلم قیصر برای صیانت از کیان ناموس متوسل به چاقوضامن دارمی شوند و خروس های محله آب منگل را یکی یکی به قتل می رسانند !

ازاین بحث که بگذریم باید بگویم آن ترانه و موزیک دلنشین تیتراژانتهایی فیلم از فریادتا ترور همین ترانه "یاردبستانی من "بود که توسط جمشید جم خوانده شد و بعدها فریدون فروغی نیزآن را بازخوانی کرد ولی بنظرمن اجرای جمشیدجم بسیار زیباتر و پرصلابت تر و تاثیرگذارتر از اجرای مرحوم فریدون فروغی بود .

این موضوع را از این جهت یادآوری کردم که این سرود بعد از پانزده سال درجریان جنبش موسوم به اصلاحات و جریان دوم خرداد توسط جنبش دانشجویی بازتولید گردید ودرتجمعات دانشجویی خوانده می شد وهمه فکر می کردند این سرود یک سرود دوم خردادی است !!و نمی دانستند ریشه اش از کجاست .که امیدوارم دراینجا این موضوع روشن شده باشد

حالا شاید سئوال کنید این چه ربطی به خاطرات مادارد که الان خدمتتان عرض می کنم .

من بعداز دیدن این فیلم چون از ترانه وموزیک متن آن خوشم آمده بود نوارکاست این سرود را که کمی بعد عرضه شده بود خریداری کردم و درخانه گوش می دادم .

وقتی جلیل از بیمارستان مرخص شد و درخانه بستری گردید یکروز که من درخانه نبودم خودرا به بالای نوارکاست های من می رساند و آنهارا در درون ضبط می گذارد و گوش می کند تاببیند دراین مدتی که او جبهه بود من چیکار می کردم و به چه چیزهایی گوش می کردم! .ازاینرو نوارکاست همین یاردبستانی من را در ضبط صوت می گذارد و گوش میدهد وازآنجا که  اهل فیلم وسینما نبود پیش خودحدس می زند این یک سرودضدانقلابی مربوط به گروههای تروریست ومحارب مثل مجاهدین یا فدایی ها باشد که من گوش می دهم ازاینرو گرچه به روی من نمی آورد ولی بشدت عصبانی می شود ونزد مادرم شروع به گله گذاری می نماید .یکی از اقوام که درغیاب من آنموقع درجمع حضورداشت برای من تعریف می کرد که وقتی خواننده این قسمت از آواز را می خواند که :

دست من و تو باید این پرده هاروپاره کنه

کی میتونه جز من و تو درد مارو چاره کنه

جلیل با شنیدن این قسمت از ترانه خشمگینانه بیلاخ می کشید .!!!

واما این سرود تداعی گر خاطره تلخ دیگری برای من هست . چراکه در همان زمان که جلیل درخانه بستری بود یکی از دوستان هم محلی من یعنی بهروز به ملاقات جلیل می آید تا از او خداحافظی کند و به جبهه برود .

بهروز همانند تورج ازدوستان و همبازی های دوران کودکی من در قبل از انقلاب بود درزمان انقلاب هم باهم همرزم بودیم درتظاهرات شرکت می کردیم و تصاویر رهبرانقلاب را تکثیر ودرمیان مردم پخش می کردیم .

اززمانی که آوازه بنی صدری بودن ما درمحله پیچید پدربهروز که اوهم یک حزب الهی بود بهروزرا از معاشرت با من منع کرده بود و به گفته مادربهروز به پسرش گفته بود اگر با حسین معاشرتت را ادامه بدهی وگول اورابخوری !!من نان خودم را بتو حلال نمی کنم .

وقتی بهروزپاازخانه بیرون گذاشت من به خانه رسیدم جلیل بمن گفت حسین بهروزاومده بود خداحافظی کنه بره جبهه ودرادامه افزود من خیلی دلم سوخت گفتم چرا ؟گفت حسین بهروز شهید می شود وبدجورهم شهیدمی شود اوباز نمی گردد گفتم توازکجا میدانی گفت این را ازچهره ونگاههای بهروز حس کردم .موقع خداحافظی گویا داشت وداع می کرد .

بهرحال پیش بینی جلیل متاسفانه درست درآمد و بهروز تقریبا یکماه بعداز پیش بینی جلیل در عملیات بیت المقدس که برای آزادی خرمشهرانجام شد بطرزفجیعی به شهادت رسید .

گویا بهروز آرپی چی زن بوده است ودرحالیکه با آرپی جی یک تانک عراقی را نشانه گیری می کند تانک دیگری اوراغافلگیرساخته واورا زیرمیگیرد وله می سازد .ازاینرو چیزی از بهروز باقی نمی ماند .

همانطور که قبلا گفتم پدربهروزماجرای شهادت بهروز را نزدیک به پانزده سال ازمادربهروزپنهان نگه می دارد و به او وانمود می کند که بهروز اسیرشده است .برای همین هیچ مجلس ختم وبزرگداشتی برای بهروز گرفته نمی شود .

بعدها مادربهروز به مادرم گفته بود کاشکی بهروز بیشتر باحسین اخت می شد تا جلیل .بهروز اگر باحسین اخت می شد وتحت تاثیر وتشویق جلیل به جبهه نمی رفت الان من بچه ام را درکنارخود داشتم از دست نمی دادم .

این بود حکایت دوست هم محلی وصمیمی من بهروز ویاردبستانی من !

 

مطلب دختران بی شوهر خطری بمراتب بدتر از حمله امریکا"را در این وبلاگ ملاحظه بفرمائید

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 21:1  توسط   | 

 

 

گزارش یک زندگی (قسمت شصت و پنجم )

 

 

 

جلوه های تلخ و ناگوار و محنت زای جنگ

 

 

گفته بودم که باجلیل قهربودم تااینکه به جبهه رفت .در نوروز سال 1361 درجبهه های جنگ عملیات بزرگی تحت عنوان عملیات "فتح المبین"انجام گرفت .جلیل طی این عملیات از ناحیه ران سمت راست مورداصابت گلوله قرارگرفت و مجروح شد و به تهران انتقال یافت . من به ملاقات جلیل رفتم وانجا باهم آشتی کردیم .جلیل را از بیمارستان جرجانی به بیمارستان طالقانی دربالای شهرانتقال دادند تا تحت نظر پسرعمویش که یکی از پزشکان آن بیمارستان بود باشد .

جلیل بخاطر شدت جراحتش احتیاج به همراه داشت وازاینکه من به دیدارش رفته بودم خوشحال بود و میخواست من به عنوان همراه بیمار نزد وی بمانم .بخاطراینکه از فضای بیمارستان خوشم نمی امد علی رغم میل باطنی ام پذیرفتم و پیش  پیش جلیل ماندم .

جلیل را بعلت کمبود جا در اطاقی که بیماران مبتلا به سرطان قرار داشتند بستری کردند .که این قضیه دیدن بیماران سرطانی وترحمی که نسبت به آنها داشتم بیشترحال و روحیه مرا خراب کرد .

شب که پیش جلیل ماندم چگونگی مجروح شدنش را از او سئوال کردم اوهم به تعریف ماجرا پرداخت .ظاهرا جلیل فرمانده یک گروهان بسیجی بود که وظیفه خط شکنی داشتند .این گروه باید جلو می رفت واز میدان های مین عبورمی کرد وخطوط دشمن را می شکست تا راه برای نیروهای بعدی هموارشود .

آنطورکه جلیل تعریف می کرد هیچیک از افراد آن گروهان زنده نماندند همه یا روی مین رفتند یا زیرآتش سنگین عراقی ها شهید شدند فقط جلیل زنده ماند که او هم پابفرارگذاشت منتهی تک تیراندازهای عراقی با تفنگ "سمینوف "باسن جلیل را هدف قرار دادند تا بتوانند اورا اسیرکنند ولی جلیل بخاطر زبلی خاص خودش با پای زخمی کیلومترها دوید ودرپشت جبهه بعلت شدت خونریزی از حال رفت و وقتی به هوش آمد خودرا دربیمارستان دید .جلیل مرتب از همرزمانش صحبت می کرد که درتله های انفجاری گیرمی افتادند و درحالیکه با فریادزدن اسم جلیل از او کمک میخواستند دمی بعد تکه تکه می شدند ویاد انها جلیل را آزار می داد .

بیمار بغل دستی جلیل یک جوان بیست – سی ساله بود که بخاطر ابتلایش به سرطان روزهای آخر عمر خود را می گذراند ومادر پیری داشت که از او پرستاری می کرد .مادر پیر آن جوان سرطانی از فلاکس درهمان لیوانی که پسرش چایی خورد برای من چایی ریخت و به دستان من داد .من میخواستم آن چایی را نخورم می ترسیدم من هم اگر درآن لیوان چایی بخورم دچار سرطان بشوم !!!.ولی توی رودرواسی بخاطر اینکه مادر آن جوان وپسرش ناراحت نشوند بالاجبار آن چایی را نوشیدم و باخود گفتم اگر من سرطان بگیرم باعث اش جلیل هست که مرا دربیمارستان نگه داشت .

شب را روی یکی از تخت های خالی خوابیدم واذان صبح جلیل مرا برای خواندن نماز از خواب بیدارکرد .برای اقامه نماز از طریق آسانسور به طبقه همکف که نمازخانه درآن قرار داشت رفتم وبعداز اقامه نماز وارد همان آسانسور شدم تا به طبقات بالا امده وخودم را به بالین جلیل برسانم .هنوز اسانسوریک طبقه ای بالا نرفته بود که برق بیمارستان رفت و اسانسور درحالیکه تاریکی فضای آن را فراگرفته بود متوقف شد .

بدجوری ترسیدم شروع به فشاردادن همه دکمه ها کردم تا اینکه درب آسانسوربازشد و روبرویم یک دیوارآجری دیدم .حسابی روحیه ام را باختم گفتم خفه شدیم رفتیم پی کارمان . در دل جلیل را فحش می دادم و می گفتم خدالعنتت کنه جلیل خودت که مجروح شدی ماروهم به کشتن دادی .

درحالیکه ناامید ومحزون از روی استیصال بدنبال راه نجات می گشتم بعداز یک ربع برق آمد ودرب آسانسوربسته شد و اسانسور به طبقه مورد نظر رسید .انقدر اعصابم به هم ریخته بود که صبحانه هم نتوانستم بخورم .فقط مرتب پشت سرهم آب می خوردم تا اثرات آن چایی ازبین برود وسرطان نگیرم !!!!

روزبعد یک جوان تقریبا بیست وهفت ساله مبتلا به سرطان را آوردند و روبروی تخت جلیل خواباندند .این جوان سرطانی بااینکه پزشکان به او گفته بودند یکی دوماه بیشتر زنده نیست ولی روحیه خودرا حفظ کرده بود وبرای تقویت روحیه خودش ضبط صوت کوچکی به بیمارستان آورده بود ودرآن آهنگهای شاد هایده و مهستی را گوش می داد .

جلیل آن جوان را فراخواند و مخش را بکار گرفت واز او خواست دراین واپسین روزهای عمر از گوش دادن به ترانه های مبتذل !خودداری کند و دامان خدا وپیامبر را بچسبد .ۀآن جوان هم تحت تاثیر حرف جلیل دیگر ضبط صوت گوش نمی کرد . دردل گفتم این جلیل به همه چیز کار دارد آخه مردحسابی بگذار این جوان بیچاره در روزهای اخر عمر به این آوازها دلخوش باشد .بخاطر یکی دوترانه هایده و مهستی گوش دادن که اورا به جهنم نمی برند .

چند روزبعد که دیگر جلیل احتیاج به همراه نداشت از بیمارستان خارج شدم و به خانه باز گشتم .از انجا که بسیاری از اقوام دور ونزدیک وآشنایان درجبهه بودند به همراه برادرزاده ام "علی "تصمیم گرفتیم سری به پزشک قانونی بزنیم تا اگر کسی از آشنایان شهید شد موضوع را به دیگران اطلاع دهیم .

وقتی به پزشک قانونی رفتیم با ادعای اینکه امده ایم جنازه یکی ازبستگانمان را که شهید شده است ،تحویل بگیریم توانستیم وارد حیاط پزشک قانونی شویم که بامنظره های دلخراشی روبرو شدیم که هنوز تجسم آن برایم تلخ است .

آمبولانس های ارتش مرتب از ایستگاه راه آهن جنازه شهیدان جنگ را به پزشک قانونی می آوردند و تابوت های حامل جنازه در حیاط پزشک قانونی چیده می شد و یکی یکی تخته های نازکی که با میخ های ریزی که روی تابوت ها زده بودند برداشته می شد و جنازه کشته شدگان نمودار می شد .

جنازه های مختلف را تماشا کردیم و ناراحت شدیم ولی دیدن سه جنازه بیشتر از همه مرا تحت تاثیر قرار داد بطوری که نتوانستم خودم را کنترل کنم و بالای سر انها شروع به گریه کردن نمودم بطوری که دیگران فکر می کردند از نزدیکان من هستند که من برسرجنازه اینطور گریه می کنم

یکی از این جنازه ها متعلق به یک جوان بسیجی اهل یکی از روستاهای همدان بود که من وقتی دست های پینه بسته اورادیدم حدس زدم فرزند یک کشاورز زحمتکش باشد واز این بابت دلم سوخت .جنازه دیگر مربوط به یک روحانی جوان (آخوند )بود که انچه مرا ناراحت ساخت کیسه مملو از دارویی بود که داخل تابوت و بغل جنازه او قرار داشت ومعلوم بود بهنگام هدف قرارگرفتن بشدت بیمار بوده است و جنازه سومین نفری که بشدت تاثر مرابرانگیخت واشک از دیدگانم جاری ساخت مربوط به یک سرباز توپخانه بود که سرش باندپیچی بودو معلوم بود قبل از شهید شدن یکبار ازناحیه سر هدف ترکش قرار گرفته است .او درحالیکه بادهانی خندان بادست مشغول اشاره به چیزی بود هدف گلوله قرار گرفته بود وکشته شده بود .

وقتی آدرس روی تابوت یکی از جنازه هارا دیدیم فهمیدیم متعلق به محله ای است که درمسیربازگشت ما به خانه قرار دارد سریع آدرس را یادداشت کردیم تا هنگام بازگشت به خانواده اش اطلاع دهیم .که البته کاردرستی نبود و وظیفه مانبود که خبر تلخ وناگواری را به خانواده ای برسانیم .اما نکته جالب اینکه امبولانس هایی که جنازه هارا می آوردند روی آنها نوشته شده بود "نزاجا "من فکر می کردم "نزاجا "نام یک روستا است وتعجب می کردم که یک روستای ناشناخته و گمنام این همه آمبولانس دارد !!!بعدا فهمیدم "نزاجا "درواقع مخفف "نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران "است وازکلمات اول این حروف این نام ساخته شده است .

بهرحال هنگام بازگشت به خانه باعلی به محل سکونت آن شهید رفتیم وخبرشهادت اورا به خانمی که درب را به روی مابازکرد اطلاع دادیم ولی آن خانم چندان ازخبر ما غافلگیرنشد گویا قبلا خبرشهادت آن جوان را دریافت کرده بودند .آن خانم ازاینکه به آنها اطلاع دادیم جنازه در پزشک قانونی است از ما بسیار تشکر کرد و ما به خانه باز گشتیم .

بخاطر دیدن اجساد کشته شده گان تادوسه روز حس غریبی داشتم .حس جدایی از دنیا ودلزدگی نسبت به آن .نمی توانستم راحت غذابخورم وخواب وخوراکم به هم ریخته بود .

افسوس که علی رغم اینکه درطول عمرم از این صحنه های ناگوار زیاد دیده ام باز نمی دانم این چه نیروی مرموزی است که آدمی را به بستر زندگی باز می گرداند و اورا به جلوه های زندگی پیوند میدهد و دل کندن از آن را بسادگی میسر نمی سازد . چه خوب بود اگر ادم می توانست بسادگی دست از دنیا بشوید ولی گویا غریزه زندگی انقدر دروجودآدم قوی است که بسادگی سایه های مرگ را کنار می زند و انسان همیشه فکر می کند مرگ برای دیگران است و خودش هرگز نخواهد مرد و نمی دانم چه حکمتی است که تازمانی که مرگ سراغ ما نیاید آن را باور نمی کنیم

بعداز اعلام نظر درباره این مطلب :

برای خواندن مطلب ناشیانه ترین شکل مردستیزی لطفا به این وبلاگ  مراجعه کنید .

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 1:45  توسط   |