گزارش یک زندگی (قسمت هفتادم )
ماجرای من و خرطوم فیل !
درنیمه دوم سال 1362در برخی جراید اعلامیه ای مبنی بر پذیرش هنرجو برای بازیگری و نمایشنامه نویسی از سوی مدرسه هنر وادبیات کودکان ونوجوانان (وابسته به صدا وسیما )منتشر شد .این هنرکده درخیابان کوه نور واقع درخیابان استاد مطهری واقع شده بود که نمیدانم الان هنوز وجود دارد یانه ؟
بهرحال من جزواولین کسانی بودم که دراین هنرستان ثبت نام کردم .وقتی به آنجا رفتم بعداز پرکردن فرم های مربوطه وامتحان گزینش به استادمان که آقای "مجتبی یاسینی "بود گفتم من بیشتر بخاطر آموزش کارگردانی اینجا آمدم ولی مثل اینکه شما فقط آموزش بازیگری می دهید .
استاد یاسینی گفت :اتفاقا تو اگر میخواهی کارگردان بشی ،اول باید بازیگری رو یادبگیری .چون وقتی به فن بازیگری آشنایی داشته باشی آنوقت میتونی ازبازیگزان خوب بازی بگیری .
بهرحال صحبت های اومرامتقاعد ساخت که در کلاس آموزش بازیگری شرکت کنم .
کلاسها سه روز درهفته برگذار می شد و ساعات شروع کلاس عصربود .من وقتی از مدرسه به خانه می آمدم سریع ناهارم را میخوردم و بعداز استراحتی کوتاه راهی هنرکده آموزش بازیگری می شدم .مدیرمدرسه آقایی بنام "اسدالله علایی "بود که بعدها ریس گروه کودک ونوجوان صداوسیما شد ویک معاونی داشت بنام اقای افتخاری . درجلسه اول آقای افتخاری آمد قدری صحبت کرد وگفت ما این کلاس روبرای این برگذارکردیم که یک سری هنرمند حرب الهی دبش دونبشه !تحویل جامعه بدیم .چون الان اکثر هنرپیشه ها که درسینما وتلویزیون و تئاتر حضوردارند باقیمانده های دوران طاغوت وقبل از انقلاب هستند .!
تعداد بچه هایی که دراین کلاس ثبت نام کرده بودند از پانزده تا بیست نفر بیشتر نبود .نکته جالب اینکه دراین کلاس دوهنرجوداشتیم که اسم و نام خانوادگی شان مشابه بود ونام هردوی آنها "علی نجاری "بود .
یکی از این" علی نجاری " ها بخاطر اینکه محل سکونتشان درنارمک بود و ما موقع رفتن وبرگشتن هم مسیربودیم باما دوست شد و بسیارباهم صمیمی شدیم .او اصالتا بچه لاریجان آمل بود و ضمن اینکه بچه مودب وباشخصیتی بود .فوق العاده خوش تیپ هم بود واتفاقا در رشته بازیگری استعداد درخشانی داشت .افسوس که بخت با او یار نبود واگر او شانس حضوردرعرصه سینما وتلویزیون را می یافت .بسیاری ازستاره های جوان دیروز وامروز که بصورت شانسی والله بختکی وارد سینما شده اند ماست هارا کیسه می کردند چون هم علی از آنها بسیار خوش تیپ تربود وبقول امروزی ها تیپ وقیافه اش "دخترکش "بود هم اینکه قابلیت هایش را برای تبدیل شدن به یک بازیگر حرفه ای به اثبات رسانده بود .
علی چون بامن صمیمی شده بود بیشتر درددل هایش را بامن می کرد .یکروز تعریف می کرد که دلبسته دختری شده است وآرزویش این است که جای پایی درسینما باز بازکند تابتواند مقابل دوست دخترش که اوقصدداشت درآینده بااوازدواج کند پرافتخارظاهر شود .
یکروزموقع برگشتن از کلاس علی ضمن صحبت از دوست دخترش بمن گفت :
- توچی حسین .دوست دخترداری ؟
- گفتم نه ؟
گفت :دوست داری داشته باشی ؟
- گفتم زیاد نه .البته بدم نمیاد ولی فعلا درقیدش نیستم !
علی گفت :حسین دوست داری بیایی پارتی ؟
گفتم :پارتی دیگه چیه ؟
گفت :یک مجلس جشن هست که دخترها وپسرها جمع میشن دورهم و بزن وبرقص راه میندازن .البته گاهی بساط مشوب هم هست .راستی مشروب میخوری ؟
گفتم :نه بابا !ما آب خوردن از گلویمان بزورپایین می رود چه برسد به مشروب !!
بعدهم گفتم :نه دوست ندارم به یک همچین مجالسی بیام .درشان من نیست !!!. بعدهم گفتم شماها هم مواظب باشین .اگر لو برید وبگیرندتون دهنتون سرویسه !
بهرحال بین من و علی صمیمیت زیادی برپاشد گرچه بعدها بدون هیچ دلیل خاص وفقط بخاطرپایان یافتن دوره کلاس از هم جدا شدیم .
واما از دوران آموزش بازیگری خاطرات جالبی دارم که به دوسه تای آنها اشاره گذرایی می کنم .
قبل ازاینکه خاطره اول رابرایتان تعریف کنم لازم است اینجا به یک خصوصیت اخلاقی ام اشاره کنم وآن اینکه یکی از خصوصیات من این است که خیلی سخت می خندم ولی اگر از موضوعی خنده ام بگیرددیگر قدرت مهار خنده ام را ندارم و خنده هایم آنچنان ممتد وطولانی می شود که گاهی برایم دردسرسازشده ومایه آبروریزی می گردد .
فی المثل روزی در مجلس ختم یکی از آشنایان من از طرزگریه کردن یکی از عزاداران خنده ام گرفت وبرای اینکه کسی متوجه خنده ام نشود صورتم را در دستانم پنهان کردم و من پشت دستهایم می خندیدم درحالیکه همه فکر می کردند دارم گریه می کنم .ازاینرو چون ازشدت خنده اشکهایم درآمده بود همه فکر کردند من واقعا گریه کرده ام .برای همین درحالیکه لب هایم را بشدت گازگرقته بودم از مجلس ختم بیرون زدم .
این مقدمه را برای این گفتم که روزی آقای یاسینی ازما شاگردانش خواست که هرکدام نقشی برای خود انتخاب کنیم وفی البداهه بازی کنیم .گفت مثلا اینجا که صحنه هست یک پارک هست و شما ها آدمهای مختلفی هستید که وارد این پارک میشید و باهم دیگرارتباط برقرار می کنید .
من نقش یکی از جوان های شمال شهری را انتخاب کردم که با سگش به پارک می اید و یکی از بچه ها نقش یک پیرمرد نقاش رابازی می کرد که قفس قناری اش را به پارک آورده واز روی آن بربوم نقاشی می کند ودیگران نقش های مختلف دیگر .
تقریبا یکربع از نمایش فی البداهه ما گذشته بود که یکی از بچه ها که نقش همان پیرمردنقاش رابازی می کرد دولا دولا به سمت من آمد وگفت :آقا جلوی این سگتون رو بگیرئید .هی حمله می کنه به سمت قفس قناری من !
باشنیدن این دیالوگ از آن خنده های آنچنانی بسراغم آمد و بخاطراینکه نمایش به هم نخورد و حس بچه ها از دست نرود محکم بادست راست جلوی دهانم را گرفتم .ولی مگر خنده امان می داد .آقای یاسینی را اگر کارد میزدی خونش در نمی آمد .ازاینرو بخاطر اینکه نمایش بهم نخورد با اشاره دست ازمن خواست از صحنه خارج شوم .وقتی از صحنه خارج شدم باقیافه عصبانی وبرافروخته گفت :چرا می خندیدی .مگه چیزخنده داری بود ؟ گفتم :نه آقا نفسم بند آمده بود جلوی دهانم را گرفته بودم تا با بینی نفس بکشم! باعصبانیت گفت :من امیدوارم نفس ات این دفعه که پایین رفت دیگربالا نیاید تاازشرتوراحت شویم !!!
یکبارهم آقای "یاسینی "مارا کمی هیپنوتیزم کرد وازما خواست هرکدام نقش یک حیوان را بازی کنیم .یکی از بچه ها نقش خروس رابازی کرد و یکی دیگه نقش میمون ،یکی هم نقش سگ وغیره ...من درنهایت بد سلیقگی ازمیان حیوانات"فیل "را انتخاب کردم تا بااین نقش بازی کنم .منتهی نمی دانستم چطورادای فیل را دربیاورم .درحالیکه چراغ ها خاموش وصحنه تاریک بود همه مشغول بازی کردن بودند ومن هم چون نمی توانستم ادای فیل را دربیاورم فقط دستهارا روی زمین گذاشته و چهاردست وپا فقط دیگران را نگاه می کردم .
تااینکه آقای یاسینی آمد یواش دم گوش من گفت :تو نقش چه حیوونی رو انتخاب کردی ؟
گفتم :نقش فیل !
گفت :پس چرا ادای فیل را در نمی آوری .
گفتم :آخه یادم نیست فیل چکار می کند
گفت :کاری نداره .مثلا خرطوم خودت رو تکان بده !
گفتم :استاد خرطوم ام کجا بود که تکان بدهم !!!
گفت :پس بیجا کردی نقش فیل را انتخاب کردی
بعد گفت :حداقل خودت را بینداز روی زمین و روی زمین خودت را بکش .اینکار را که میتوانی بکنی
گفتم :بله .کمی بعد خودم را روی زمین انداختم که مثل فیل جثه ام را روی زمین بکشم .ولی انقدرخودم را ناشیانه انداختم که قوزک دست چپ ام داغان شد !!!بطوری که بعداز تعطیلی کلاس درد دستم ادامه داشت و من هی دستم را می مالیدم وبه هرچی بازیگر وبازیگری هست بد وبیراه می گفتم .
وآخرین خاطره ام از این کلاسها اینکه یک روز اقای ...مظلومی که آن موقع تئوریسین هنراسلامی بود برای تدریس هنراسلامی به کلاس ما آمد .بین من و او برسرنشان دادن واقعیت ها بحث وجدل درگرفت . او می گفت هرواقعیتی را نمی توان درهنرنمایش داد ولی من پافشاری می کردم که هنر باید ایینه تمام واقعیت های موجود باشد و نباید گزینشی واقعیات را انتخاب کرد .بحث ما آنقدرطولانی شد که آقای مظلومی عصبانی شد و رو بمن گفت :ببینم .من از تو یک سئوال دارم
گفتم :بفرمایید .
گفت :تو چرا شلوار پوشیدی ؟
گفتم :برای چی نپوشم ؟
گفت :خب .مگه آن چیزی که در داخل شلوارتوست واقعیت ندارد .خب چرا آن را استتار نمودی .خب دربیار به همه نشون بده .
گفتم :آقا روم نمیشه !!!!
که این قضیه خنده هنرجویان را به همراه داشت و من ترجیع دادم بحث را ادامه ندهم .
بهرحال من وعلی نجاری دوره های مقدماتی ومتوسطه بازیگری را گذراندیم ولی من بخاطراینکه ازنظرکرایه ماشین وبقیه مخارج تحت فشاربودم ازگذراندن دوره پیشرفته خودداری کردم .
علی هم دیگر حوصله نمی کرد بدون من به کلاس برود ولی بدجوری شیفته سینما وبازیگری بود ویکی دوبار سراغ من آمده بود تا بامن مشورت کند که چگونه می تواند به هدفش برسد و من هم همیشه شرمنده بودم از اینکه نمی توانستم برای او کاری انجام دهم .علی نجاری هم یکی از بهترین و دوست داشتنی ترین دوستان زندگی من بود و :
زندگی گرمی دلهای به هم پیوسته ست
تادرآن دوست نباشد همه درها بسته ست .




