تبليغاتX
خاطرات وخطرات

خاطرات وخطرات

محمدحسین

گزارش یک زندگی (قسمت شصت و چهارم )

 

 

چیزی که عیان است، چه حاجت به بیان است

 

 

 

برایتان گفته بودم که بخاطر قرار داشتن در شرایط  تحت فشار شخصیت دوگانه ای یافته بودم .بشکلی که درخانه ومحله فردی ارام و سر به زیر، ولی درمدرسه دانش آموزی شیطان ودردسرسازبودم .برای همین درسطح آموزش و پرورش منطقه 13 تهران به عنوان محصلی سرکش و شیطان شناخته شده بودم وطی شش – هفت سالی که دردبیرستان تحصیل کردم همه ساله هنگام ثبت نام مشکل داشتیم چون هیچ دبیرستانی بادیدن نمرات انضباط ما مارا ثبت نام نمی کرد و بین مدیران مدارس سرنخواستن ما دعوا بود !!!

درسال تحصیالی 1360-61 در دبیرستان شهیدمختاری تحصیل می کردم و روزی نبود که دبیران مربوطه بخاطر شیطنت ومسخره بازی هایی که درمی آوردم مرا از کلاس بیرون نیندازند و من هم چون حوصله سرکلاس نشستن را نداشتم همیشه کاری می کردم تا مرا از کلاس بیرون بیندازند وبیشتراوقات کتابی داستانی یا از شریعتی زیر پیراهنم جاسازی می کردم که وقتی مرا از کلاس بیرون انداختند مشغول مطالعه آن در گوشه حیاط بشوم و حوصله ام سر نرود .

یکی دونمونه از مواردی را که باعث شد مسئولین ودبیران از دست من به ستوه بیایند برایتان تعریف می کنم .

درمیان دبیرانمان یک دبیری داشتم بنام آقای شهرامی که پیرمردی بانمک بود و خیلی شبیه کیومرث ملک مطیعی هنرپیشه سریالهای تلویزیونی بود .ایشان معلم عربی ما بودند قدی بلند داشتند با چهرهای سیه چرده وادمی بشدت منضبط و سخت گیر بودند .

روزی ایشان در کلاس مشغول ندریس بودند و در بخشی از درس داشتند ماههای عربی را برای ما برمی شمردند .از ماه محرم وصفر شروع کردند تا ربیع الاول و ربیع الثانی و...تا رسیدند به ماه "شوال "

تا به این ماه رسید من دست بالا بردم گفتم اقا اگر امکان دارد یک بار دیگر نام این ماه را بگویید

آقای شهرام گفت :ماه شوال . چطورمگه ؟

گفتم :هیچی آقا .من فکر کردم شما گفتید ماه "شلوار "میخواستم بگویم ماه شلوارنداریم !!!

بمب خنده در کلاس منفجرشد و اقای شهرامی گفت خیلی خب !بگذار کلاس درس تموم بشه یک شلواری بتو نشون بدم که خودت بگی احسن !

خلاصه به تدریس خود ادامه داد و تا موقع گرامر عربی رسید .هنگام اشاره به گرامر عربی جمله ای روی تخته نوشت و گفت درزبان عربی این می شود ...معادل آن چیزی است که مادرگرامرفارسی می گوییم "شبه جمله "

دوباره من دست بالا بردم .اقای شهرامی که می دانست من قصد لودگی دارم خودش را به بی اعتنایی زد و وقتی دید من دستم را به این سادگی ها پایین نمی آورم گفت :

_چیه .دوباره چه مرگته ؟

گفتم :ببخشید اقا گفتید معادل فارسی آن چه می شود ؟

گفت :مگه کرهستی ؟گفتم "شبه جمله "

من درپاسخ گفتم :آهان .ببخشید اقا من خیال کردم گفتید "شب جمعه "!!!

دوباره صدای خنده بچه ها کلاس را ترکاند .

آقای شهرامی که بشدت عصبانی شده بود کتاب را روی میزش گذاشت و رو به مبصرکلاس مان که اسمش "رمضانی "بود گفت :

_رمضانی من اینطوری نمی تونم درس بدم .برو پایین آقای مولایی روصداکن بیادبالا من تکلیفم رو با این روشن کنم .

آقای مولایی وآقای ربیعی دوناظم مدرسه ما بودند و هردو هم ادمهایی بداخلاق بودند .آقای مولایی بخاطر هیکل درشت وسبیل کلفتی که داشت بیشتر به قیافه اش میخورد قصاب باشد یا معلم .وآقای ربیعی هم معلم جنگ زده ای بود که بخاطر جنگ از ابادان به تهران انتقال یافته بود .

خلاصه بالا امدن آقای مولایی  باغث شد دوسه دانش آموز دیگر نیز پاسوز!ما بشوند .

چراکه وقتی آقای مولایی آمد معلم عربی مان آقای شهرامی، ابتداءدونفر از همکلاسی هارا بیرون آورد بعد گفت که من بیایم از کلاس بیرون .

وقتی اقای ولایی موضوع را جویا شد آقای شهرامی نفراول را نشان داد و گفت .این از اول کلاس سرش روگذاشته رومیزخوابیده من نمیدونم اینجا کلاسه یاخوابگاه هست .بعداشاره کرد به نفر دوم وگفت این هم ازاول کلاس هی با بغل دستی اش صحبت می کنه و حواس منو پرت می کنه وقتی رسید بمن گفت :

_این هم که ماشاءالله خودتون بهترمیدونید چه جونوری هست بقول معروف :

چیری که عیان است

چه حاجت به بیان است .

باگفتن این جمله اقای مولایی خطکش بسیار بزرگی را که در دست داشت بالا برد و باتمام قدرت به پای چپ من زد . انقدر این ضربه دردآور بود که تا دوطبقه پایین که دفتر مدرسه واقع بود من می لنگیدم راه می رفتم .

وقتی به دم دفتر رسیدیم

آقای ربیعی ناظم دیگر بادیدن من گفت :بازهم که تو .تورو هر روزخدا باید از کلاس بیرون کنند و کتک بخوری .بابا یک روز به خودت استراحت بده !

با گفتن این سخنان از جانب آقای ربیعی همکاراو آقای مولایی بیشتر تحریک شد و کتش را درآورد و امد دو دستی یقه مراگرفت و محکم مرابه دیوارکوباند و گفت :

کی میخواهی ادم بشی ؟ عوضی تو پدر همه معلم ها را درآوردی !

من ترجیع دادم کوچکترین واکنشی نشان ندهم و معمولا دراینطور مواقع هم کتک میخوردم و هم حرف میشنیدم وترجیع می دادم سکوت کنم ودست ازپا خطانکنم .چون هرگونه واکنشی ازجانب من چه کلامی وچه فیزیکی اخراج مرا از مدرسه قطعی می ساخت ودیگر باید قید گرفتن دیپلم را می زدم .

بهرحال آن روز هم گذشت و روزهای بعد هم که می امد بهتر از این نبود تا اینکه بهمن ماه  ازراه رسید و موعد برگذاری جشن های دهه فجر فرارسید .درآستانه 22 بهمن گروه تئاتر مدرسه ما قراربود یک تئاتر درباره انقلاب به صحنه بیاورد .روزموعود فرارسید .رییس آموزش و پرورش منطقه ومعاونین آن وبرخی از مقامات آموزش و پرورش برای شرکت دراین جشن به دبیرستان ما دعوت شده بودند .

دبیرستان ما حیاط بزرگی داشت که با بنای آن شاید بالغ بردوهزارمتر می شد .

بچه ها در اخل حیاط روبه ایواننشسته بودند .نمایش در گوشه ای از ایوان مدرسه برگذارمی شد ودرپشت گروه نمایش دهنده و اطراف آن دبیران و مسئولین مدرسه و مقامات آموزش و پرورش نشسسته بودند .

بعداز پذیرایی از دانش آموزان تئاتر شروع شد .درجریان انقلاب وبعد از انقلاب رسم براین بود که هر وقت نام رهبرانقلاب (امام خمینی )بمیان می امد مردم سه بار صلوات می فرستادند .

صحنه آغازین نمایش اینطوری بود که یک جوان انقلاب مشغول نوشتن شعار روی دیواربوده ویک سرباز گارد اسله بدست می رسد و اسلحه اش را به سمت او نشانه می رود و می گوید رهبرت کیه ؟آن جوان هم درپاسخ می گوید :ایت الله خمینی

بانام بردن از رهبرانقلاب دانش آموزان سه بار صلوات می فرستند ونمایش متوقف می شود و گروه نمایش دهنده مجبور می شوند نمایش را از اول تکرار نمایند دوباره وقتی نام آیت الله خمینی برده می شود دانش آموزان شروع به فرستادن صلوات می کنند و دوباره نمایش متوقف می شود .قبل از انکه نمایش برای بارسوم تکرار شود آقای مولایی پشت بلندگو قرار گرفته وضمن تشکر از ابراز احساسات دانش آموزان از آنها میخواهد برای اینکه نمایش ادامه پیدا کند این بار وقتی نام رهبرانقلاب بمیان آمد صلوات نفرستند .

نمایش برای بار سوم آغاز می شود و درست درصحنه ای که سرباز رو به فردشعارنویس می گوید رهبرت کیه ؟واو هم می گوید آیت الله خمینی . این بار من ناخوداگاه بدون توجه به تذکر آقای مولایی بلندصلوات می فرستم و تمام دانش آموزان تماشاگر باصدای بلند می زنند زیرخنده .

البته صلوات من باعث نشد نمایش با وقفه دچار شود ولی ناگهان متوجه نگاههای غضبناک دوناظم مدرسه یعنی آقای مولایی و ربیعی به خودم شدم که انقدر قیافه شان عصبانی بود که اگر کارد می زدی خونشان درنمی آمد .من از نگاه عصبی آنها بشدت خنده ام گرفته بود و سرم را داخل زانوان پنهان کرده بودم و می خندیدم وانها با دیدن خنده من جری تر و عصبی تر می شدند واگر با مقامات اموزش و پرورش رودرواسی نداشتند همان وسط کار به سراغ من می امدند وحسابم را می رسیدند .

هروقت من سربلند می کردم و نگاهم به صورت انها می افتاد که مرا غضبناک نگاه می کردند دوباره خنده ام می گرفت و سرم را پایین می انداختم .از شدت خنده دلم درد گرفته بود و برای انکه از زیر تیغ نگاههای آنها درامان بمانم از جایم بلند شدم و به سمت چپ حیاط مدرسه که محوطه بزرگی بود براه افتادم که این بزرگترین اشتباه من بود .گویا آقای مولایی و ربیعی از خدا همین را آرزو کرده بودند  که خداهم بدون تاخیرآرزویشان را برآورده ساخته بود !!!

خلاصه من از دانش اموزان فاصله گرفته ودر ضلع غربی بنای مدرسه داخل حیاط چمباته زدم و بدوراز نگاههای اقای مولایی وربیعی سرم را میان زانوهایم پنهان کرده بودم و راحت ازته دل بلندبلند میخندیدم که ناگهان لگدی به پهلوی سمت راست من وارد امد سرم را بلند کردم دیدم اقای ربیعی است .هنوز خودم را جمع و جور نکرده بودم که خطکش آقای مولایی با تمام سرعت به شانه ام فرود آمد .قدرت هر گونه تحرک و واکنش را از دست دادم و بلند شدم فرار کنم که از شدت درد درپهلویم بزمین افتادم و همین باعث شد انها دست از سرم بردارند و همینطور که پهلویم را گرفته بودم ناله می کردم .

دراین موقع انها بخاطر اینکه صدای داد وناله من به جمعیت نرسد سریع مرا گرفتند و ازهمان درپشتی ساختمان که از انجا یواشکی برای زدن من آمده بودند مرابه داخل ساختمان ببرند .

وقتی دیدند از شدت درد رنگ و رویم پریده است سریع یکی شان رفت برای من یک لیوان آب آورد .

حالم قدری که جا امد  این بار نوبت من بود که غضبناک به انها نگاه کنم .

آقای ربیعی گفت :چیه ؟آبرو و حیثیت مارو جلوی رییس منطقه بردی ،حالا یک چی دستی هم میخواهی ،لامعصب بی دین تو یکروز نمی تونستی خودت رونگهداری و شر بپا نکنی ؟

غضبناک در صورتش نگریستم و چیزی نگفتم .

دراین موقع اقای مولایی روبه اقای ربیعی گفت :ولش کن .این که ادم بشو نیست .بیابریم سرجامون بشینیم الان ببینند مازیادتاخیرکردیم شک می کنند

خلاصه آن روز بعداز پایان نمایش با دردشکم و شانه به خانه رفتیم ولی کتک هایی که خوردیم باعث نشده بود روحیه سرکش ما در مدرسه تعدیل شود و از شدت شیطنت ها ولودگی هایمان کاسته شود .وبچه های کلاس هم تحت تاثیر آقای شهرامی هرموقع نگاهشان بمن می افتاد می گفتند :

چیزی که عیان است

چه حاجت به بیان است .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 22:37  توسط   | 

گزارش یک زندگی (قسمت شصت و سوم )

 

 

اخذ اعتراف وتوبه باصرف قرمه سبزی!

 

دراوائل مهرماه سال 1360 بود که تلویزیون راه براه اعترافات توابین مجاهدین ودیگر گروهها را نشان می داد .طی یکی از این برنامه های تلویزیونی پسری مجاهد روبروی مادرش قرارداده شده بود که مرتب ازمادرش میخواست تا نزد مسئولین نظام وساطت کند تا وی اعدام نشود .ولی مادرش التماس ها ودرخواست های او را رد می کرد و خواهان آن بود که پسرش اعدام شود! و اصرار وابرام آن پسر تاثیری درمادرش نداشت .

بانگاه کردن به این نمایش تلویزیونی مادرم روبمن کرد و گفت ببین حسین قدرمنو بدون .هی نگو چرامنولودادی .بدتر از من هم پیدا میشن .این نمایش بسیار مردم را تحت تاثیرقرار داد .برخی ها برای پسری که دراستانه اعدام قرار داشت ومادرش التماس های اورا نادیده می گرفت دلسوزی می کردند برخی ها هم از مادر آن پسرجانبداری می کردند که قاطعانه خواستار اعدام پسرش شده بود .بعدها درافکارعمومی شایع شد که آن مادرمربوطه توسط مجاهدین ترورشد ولی هیچ منبع رسمی این خبر را تایید نکرد .مثلا مردم شایع کرده بودند که مجاهدین داخل یک ماشین لباسشویی بمب کار گذاشتند وان را بعنوان هدیه از جانب دولت به خانه آن خانم فرستادند وبا انفجار آن خانم موردنظر را ترورکردند ولی همانطورکه گفتم صحت وسقم این شایعات هیچگاه روشن نشد .

یک شب جلیل بمن گفت حسین تو هم بیا یک توبه نامه بنویس تا ما خیالمان راحت شود که تو دنبال این کارها نیستی .گفتم من که طرفدار مجاهدین نبودم که توبه کنم .گفت خب طرفداربنی صدربودی که خودش همدستی با مجاهدین بشنار میاد .گفتم خب تو هم به بنی صدر رای دادی .گفت ولی من مثل بقیه زود از اون برگشتم ولی تونه .

خلاصه بخاطراینکه خودرا از این فشارها رها سازیم تصمیم گرفتیم یک توبه نامه بنویسیم و از گذشته خود اظهار ندامت کنیم .بعداز اینکه این توبه نامه را نوشتیم جلیل با خوشحالی قضیه را به پسرعمویم "محمداقا "خبر داد وقرارشد محمداقا فرداصبح برای بردن من به محل کارش به خانه ما بیاید .نمی دانستم او برای چه میخواست مرا به مغازه اش ببرد بعدا که رفتم فهمیدم .

خلاصه فرداصبح آنروز محمداقا به درب منزل ما امد وباتفاق او وجلیل راهی شدیم .دربین راه جلیل ازما جداشد وبه محل کارش رفت و من و محمداقا راهی مغازه چرم فروشی اش که دربازارکفاشها واقع شده بود رفتیم .

تا حوالی ظهر که درمغازه او بودم بادیدن ادمهایی که به مغازه او می امدند کشف بزرگی کردم و ان تاثیر پدیده "خودشیرینی "و "جوزدگی "درمیان مردم ایران بود وبعدها بانمونه های مشابه ای که برخورد کردم به این واقعیت دست پیداکردم که بقول دکترشریعتی تاسطح فکرمردم عوض نشود ،هیچ چیز عوض نخواهد شد چراکه از انجا که مردم ایران درطول تاریخ همواره موردهجوم و تاخت وتاز بیگانگان قرار گرفته اند برای حفظ حیات خود مجبورشدند خودراباشرایط دمسازگردانند وهمین موضوع باعث شده مردم همواره طرفدار حزب باد باشند و هرسو که قدرت زمانه بچرخد به همان سوبچرخند .ازاینرو بخاطر شناختی که از روحیه مردم خودمان بدست آوردم اصلا برخلاف برخی مورخان تعجب نمی کنم که چرا مردم درصبح روز 28مرداد 1332 زنده باد مصدق گفتند ودربعدازظهر انروز که کودتاگران پیروزشدند شعار مرگ برمصدق دادند!!!!

بخشی از مردم ایران بخاطر تهدیدات خارجی وداخلی که درطول تاریخ دچارآن بوده اند یاد گرفته اند که همواره دونقش بازی کنند یعنی نوحه خوان امام حسین باشند و شیپورچی یزید . شریک دزد باشند و رفیق قافله . هم از توبره بخورند هم از کاهدان .با گرگ دنبه بخورندو باچوپان مویه کنند . پشت سرعلی نماز بخوانند و سرسفره معاویه بنشینند .

مگرتابحال از برخی نشنیده اید که برخی هایشان می گویند برای مصلحت گاهی باید درکون خر را نیزبوسید!

 ویا اگر سن تان اقتضا کند وفیلم درمسیرتندباد را دیده باشید یکی از شخصیت های فیلم دیالوگ جالبی دارد که می گوید

درمملکتی که هرروزش به رنگیست ادم باید هوای همه را داشته باشد !

چراکه شرایط تاریخی کشورمان و اسیب هایی که ایرانیان از بسترشرایط ناگوار متحمل شدند از انها ادمهایی بی ثبات ودمدمی مزاج ساخته است .ازاینروهست که بارها گفته ام اصلا به مبارزه سیاسی اعتقادی ندارم چون قبل از هرچیز باید بینش وسطح فکر مردم تغییر کند وانقلابی در رفتار و روحیات ایرانی ها پدیدآید تا ما از شراین بوقلمون صفتی نجات یابیم وگرنه هیچ ره حل نجات بخش سیاسی برای ما وجود نخواهد داشت .و واقعا دلم می سوزد برای کسانی که دراین ممنلکت وارد بازی های سیاسی می گردند و ابزار دست سیاست پیشگان می شوند و بازی نکرده می بازند . چقدرتلخ است که ادم بازی نکرده ببازد .

اینها را برای این گفتم که آن زمان مردم بشدت جوزده شده بودند و هرکسی میخواست خودنمایی وجلوه فروشی کند حتی اگر باطنا اعتقادی نداشت ولی ظاهرا ژست حزب الهی بودن وانقلابی بودن می گرفت تا از قافله عقب نماند .

مثلا می دیدم آدمهایی که به مغازه محمداقا می امدند اکثرا ریش شان را سه تیغه زده بودند و دکمه های پیراهن شان را تا وسط سینه باز می گذاشتند ولی به محمداقا می رسیدند و می دیدند او حزب الهی هست برای خودشیرینی دم از حزب الله وانقلاب می زدند و دوسه تا فحش ابدار نثار بنی صدر وبازرگان و مجاهدین می کردند .درحالیکه ظاهرانها وادبیات گفتاری شان اصلا نشان نمی داد اینها اهل این مقولات باشند ولی امان از این افت خودشیرینی و چاپلوسی و رفتارریاکارانه که متاسفانه روزبروز افزایش یافته و رسوخ ان درتشکیلات دولتی و حکومتی موجب نفوذ ادمهای نالایق به عرصه ها و پست های حساس شده است .

درمیان این مشتری ها یک اقای تقریبا شصت ساله باموهای یکدست سفیدو صورت سه تیغه  که همسایه بغلی مغازه محمداقا بود بیشتر شگفتی مرا برانگیخت .چراکه وقتی محمداقا درب مغازه را گشود وارد آن شد این شخص وارد مغازه شد و به محمد اقا گفت بابا شما حزب الهی ها چیکار میکنین .این سرایدار مسجد محل ما همش به انقلاب و نظام توهین میکنه .کسی باهاش کاری نداره .من دیشب میخواستم یقه اش را بگیرم وبگم مرتیکه من جونم درراه انقلاب ونظام میدم .تو به انقلاب و نظام توهین می کنی ؟محمداقا با تعجب پرسید کدام مسجد ؟کدام محله ؟او هم جواب داد .ولی مثل اینکه خودمحمداقا هم ماهیت آن فرد را می دانست حرفهای اورا جدی نگرفت .

این موضوع گذشت وتا یکی از دوستان محمداقا برای او تلفن زد و محمداقا هم روبمن گفت حسین من دارم میرم یک جا تانیم ساعت دیگه میام .مشتری هرکسی اومد بگو نیم ساعت دیگه میاد گفتم باشه !

بعداز محمداقا من یکربعی داخل مغازه نشستم و بعد حوصله ام سر رفت دست درجیب های شلوارم بردم و امدم بیرون مغازه که داخل یک پاساژقرار داشت ایستادم .همان اقای شصت ساله که مغازه اش نزدیک مغازه محمداقا بود و امده بود ان حرفها را دردفاع از اسلام وانقلاب می زد داشت با یکی از دوستانش صحبت می کرد من اهسته خودم را دم حجره او رساندم تا ببینم چه می گوید .باشنیدن حرفهای او دود از کله ام بلند شد .داشت به رفیقش می گفت :

_اره اکبراقا !زن من یک شیش –هفت ماهی هست یائسه شده من بدجوری داره بهم فشار میاد .یک دلالی رو می شناسم که زن های خوب تو دست وبالش هست .منتهی من دنبال یک دختر هفده –هیجده ساله میگردم که بتونه حسابی بمن حال بده . به دلال مربوطه گفتم اگه دختره راضی بشه توی حموم هم بامن بیاد حاضرم تاده هزارتومان بدم (توجه داشته باشید آنموقع ده هزارتومان پول کمی نبود .حداقل معادل سه ماه حقوق یک کارمند بود )

واما جواب طنزآمیز رفیقش اکبراقا به حرفهای او جالب بود که درپاسخ او گفت : ببین قربون شکلت .خودت میدونی بازار کساد هست و من یک ماهی هست از جیب میخورم تو که حاضری ده هزار تومن بابت یکشب خرج کنی بیا این ده هزار تومنو بمن بده . منو بجای اون دختره ببر حموم هربلایی دلت خواست سرم بیار !!! من هم کلی به جونت دعا می کنم .باپایان یافتن کنایه شوخی امیز او ناگهان نگاه مرد همسایه بمن افتاد ومن هم خودم را به کوچه علی چپ زدم که اصلا حواسم به انها نبود و سریع داخل مغازه محمد اقا شدم .

کمی بعد محمداقا رسید و گفت حسین بلندشو بریم

گفتم :کجا ؟

گفت :اول میریم نماز بعد هم میریم نهار .

خلاصه همراه او عازم مسجد شاه (امام خمینی )شدیم .اودربین راه برایم تعریف کرد که یکی از بازاری هایی را که روی آفتابه های توالت های عمومی شعار برعلیه نظام می نوشته شناسایی ودستگیر کند .

خلاصه نماز را خواندیم وبرای نهار به یکی از رستوران های داخل بازار رفتیم .محمداقا مارا به قرمه سبزی میهمان کرد و بعداز صرف آن به مغازه باز گشتیم .

خلاصه بعد محمداقا ژست یک بازجورا گرفت و پشتمیز نشست وبمن گفت : حسین جان !.میدونی دیروز مجاهدین به خونه ما کوکتل مولوتف انداختند

باتعجب گفتم :نه !خونه تون اتیش گرفت

گفت :نه .خوشبختانه کوکتل مولوتف داخل حیاط وجنب پاگرد پله ها افتاد وفقط کفش ها و دمپایی ها توی اتیش سوختند

گفتم :خب بعد چی شد

گفت :هیچی !بعد توی محل اعلامیه پخش کردند .

دراین هنگام دست درجیبش کرد و یکی از اعلامیه هارا درآورد و بدست من داد تا بخوانم .متن اعلامیه چنین بود

بنام خدا وبنام خلق قهرمان ایران

مردم شریف ایران

سحرگاه روز ...مهرماه خانه محمد .م .* یکی از مزدوران رژیم ... به اتش کشیده شد تا این مزدوران بدانند فرزندان خلق قهرمان ایران هرلحظه در کمینند تا انها را به سزای اعمال ننگین شان برسانند

وزیر اعلامیه نوشته شده بود هسته فلان از گروه شهید فلان

بعداز خواندن اعلامیه روبه محمداقا کردم وگفتم :عجب .

اعلامیه را نگرفت و رو به من کرد و گفت :این اعلامیه دست نویس هست

گفتم :آره

گفت :دست خط این برای تو آشنا نیست گفتم :چرافکرمیکنی باید آشنا باشه ؟

گفت :هیچی .همینطوری سئوال کردم !!!

بعد گفت :حسین جان راستشوبگو چندتا خونه تیمی تاحالا رفتی

گفتم :به پیر به پیغمبر هیچی .خونه تیمی کجابود .چه کشکی .چه پشمی .من طرفدار بنی صدر بودم نه مجاهدین

محمداقا گفت : بله ماهم اول طرفدار بنی صدر بودیم .حتی زمانی که میخواست روزنامه انقلاب اسلامی اش را درآورد ما بازاری های حزب الهی به او کمک کردیم .حتی زن هایمان طلا و جواهراتشان را فروختند ودادند تا او روزنامه اش را دربیاورد .نمی دانستیم اون بعدا ضدانقلاب از کار درمی اید .

خلاصه محمداقا مرتب اصرار می کرد که ما اگر خانه تیمی سراغ داریم معرفی کنیم و من هم انکار .ولی از ساده لوحی او خنده ام گرفته بود باخودم گفتم برفرض محال اگر من عضو گروه یا تشکیلاتی بودم به این سادگی بند را به آب نمی دادم و باخوردن یک قرمه سبزی تمام اسرار سازمانی و تشکیلاتی را لو نمی دادم و بقول ظریفی ادمها همه خریدنی هستند ولی هرکسی قیمتی دارد و ماهم انقدر هالو نبودیم که خود را به یک قرمه سبزی بفروشیم و اگر دنبال این مسائل بودیم و سرمان بوی قرمه سبزی می داد یقینا بیشتراز یک قرمه سبزی می ارزیدیم .

خلاصه نمی دانم محمداقا متقاعد شد یانه ولی بعدها همه پی بردند انطور که درباره ما فکر می کردند ما یک چریک اهل خانه تیمی رفتن و مبارزه کردن اینچنینی نبودیم و اگر بودیم همان اول بسم الله سرخودمان را به باد داده بودیم .

بهرحال آنروز غروب من به خانه برگشتم و چند وقتی گذشت تا اینکه باردیگر بین من وجلیل یک درگیری لفظی رخ داد وبخاطر آن درگیری لفظی باهم قهر کردیم وباانکه سریک سفره می نشستیم و دریک خانه زندگی می کردیم ولی اعتنایی به همدیگر نمی کردیم تا اینکه جلیل باردیگر به جبهه رفت و درنوروزسال ۶۱در عملیات فتح المبین زخمی شد و به بیمارستانی در تهران انتقال داده شد و من به ملاقاتش رفتم و باهم آشتی نمودیم .

 

 

*توضیح :شاید در اینجا این سئوال برایتان بوجود امده باشد که چرا نام خانوادگی پسرعمویم محمداقا با من فرق می کرده است .جریان از این قرار است که تا زمان رضاشاه داشتان نام خانوادگی درایران باب نبود .رضاشاه که به قدرت رسید داشتن نام خانوادگی را برای همه اجباری کرد .از اینرو بعضی ها نام مشاغل شان را بعنوان نام خانوادگی انتخاب کردند مثل عطاری .سمسازاده . بزازی . دستمالچی وبعضی ها هم مانند اقوام لر به طایفه هایشان منتسب شدند مثل عیسی وند ،سالاروند .و....پدرمن دارای پنج برادر و یک خواهر بود . موقعی که این قضیه پیش می اید ظاهرا پدر من تفالی به دیوان شاعر می زند و این شعر می اید :

آسایش دوگیتی تفسیراین دوحرف است

بادوستان مروت بادشمنان مدارا

از اینرو نام خانوادگی آسایش را برای خود انتخاب می کند دوتن از برادران پدرم از تصمیم پدرم تبعیت می کنند واین نام خانوادگی را برای خود انتخاب می کنند ولی سه تن از برادران ویک خواهرش نام خانوادگی م...را انتخاب می کنند و تفاوت نام فامیلی من با برخی پسرعموهایم به این دلیل است .البته زمانی که من به دنیا امدم سه تن از عموهایم مرحوم شده بودند و دوتن از انها مانده بودند که انها هم بعداز فوت پدرم مرحوم شدند .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 23:54  توسط   | 

گزارش یک زندگی/قسمت شصت و دوم  

 

نسلی که به درون خود تبعید شد.

 

 

فشارهای ناشی از مسائلی که برشمردم ومسائلی که بعدا برایتان خوام گفت منجربه این گردید که من در دوره دبیرستان سه سال مردود شوم و درواقع دوران ومدت زمانی که دیگران طی می کنند تا لیسانس بگیرند .من دیپلم گرفتم !!!.درآن سال من 3تا تجدیدی آورده بودم ولی انقدر از نظر درونی بهم ریخته بودم که نتوانستم درس بخوانم و امتحانات تجدیدی ام را بخوبی بدهم از اینرو مردود شدم .

مجموع این اتفاقات ازمن یک شخصیت دوگانه ساخت یعنی اینکه درخانه و محله و اجتماع تبدیل به فرد درون گرایی شده بودم ولی هیجانات انباشته وسرکوب شده دردرون را در مدرسه تخلیه می کردم و همین باعث اذیت وازار بیچاره دبیران و مسئولین مدارس می شد .برای همین در طول مدت تحصیل ام در دوران دبیرستان همیشه نمره انضباط من پایین بود و اگر چاره داشتند مرا ازدرس انضباط نیز تجدید می ساختند .حال این شر وشورما در مدرسه چگونه بروز می یافت در بخش های بعدی خواهید خواند .همانطور که قبلا گفته بودم جلیل با تمهیداتی طبقه بالای خانه مارانیزساخت که با پروین درانجا زندگی کند ولی از انجا که خواهرم پروین دچارافسردگی بود توانایی اداره یک زندگی مستقل را نداشت و ما همه باهم زندگی می کردیم . ازاینرو جلیل و مادرم تصمیم گرفتند یک اطاق طبقه بالای خانه را بطوراختصاصی در اختیار من بگذارند تا ساعات تنهایی را دران اطاق بگذرانم .از اینرو همیشه تا از مدرسه می امدم خودم را درون آن اطاق پنهان می ساختم وایام تنهایی و عزلت را تجربه می کردم .من حتی ارتباطم را با بچه های محل قطع کرده بودم و ساعات تنهایی ام را با مطالعه کتاب و مجلات پر می ساختم .تنها تفریح من در این دوران این بود تا بعدازظهر پنجشنبه ها به ناصرخسرو کوچه حاج نایب که آن زمان مرکز فروش کتابهای مذهبی بود بروم ویا به روبروی دانشگاه تهران وبرای خودم چندجلدکتاب تهیه کنم و بخوانم .

این عادت بعدازظهرپنجشنبه ها رفتن به روبرودانشگاه اکنون بعداز بیست وچندسال همچنان درمن باقی مانده است ولی چون کوچه حاج نایب سالها بعد تغییرکاربری داد و کتابفروشی های آن تبدیل به مغازه های دیگری شدند دیگر به انجا نرفتم .

ولی در دوران تنهایی ام نیز همچنان زیرنگاه قرارداشتم .ان سالها ایامی بسیار مخوف بود چراکه مجاهدین مرتب در حال عملیات مسلحانه وترورحزب الهی ها بودند و از مقامات عالیرتبه نظام گرفته تا مردم عادی که هواداران ساده نظام بشمار می امدند تا پاسداران کمیته ها و سپاه وجهادسازندگی وروحانیون وائمه مساجدرا ترور می کردند و شبی نبود که صدای انفجارنارنجک مهیبی بگوش نرسد و پشت آن صدای رگبار مسلسل ها نپیچد .

گاهی هم مجاهدین بطورمسلحانه به خیابانهاریخته وتظاهرات می کردند و با پاسداران درگیرمیشدند که درنهایت تعدادی از طرفین کشته می شدند . یکی از دوستان حزب الهی من بنام رضاحاتمی که جزو کانون طه بود در دریکی از این درگیری های مسلحانه بشهادت رسید . برای من کشته شدن رضا خیلی عجیب بود چراکه او روحیه ای حساس داشت و نقاشی چیره دست بود و احساسی تراز ان بود که خودرا اینگونه وارد منازعات سیاسی کند .

در همین ایام بود که سعید فرزند پسرعمه ام که قبلا ذکر اورفته بود و گفتم که از گروه فرقان بود و بعد توبه کرد و به جبهه رفت در جبهه های غرب بشهادت می رسد .ما برای گرامیداشت یاد سعید در حیاط خانه پسرعمه ام جمع شده بودیم که ناگهان دیدیم جلیل با لباس های خونی سررسید .بعد فهمیدیم او طی درگیری مسلحانه تعدادی از مجاهدین را که برای تظاهرات به خیابانها امده بودند کشته و اجساد انها را درون ماشین های حمل جنازه ریخته واز اینرو لباسهایش آغشته به خون است .

جلیل بشدت علیه مجاهدین فعالیت داشت مرتب انها را درمحل های مختلف شناسایی می کرد و لو می داد و این قضیه باعث نگرانی من شده بود .چراکه می ترسیدم مجاهدین جلیل را شناسایی کنند و به خانه ما نارنجک بیندازند و ما هم بخاطرجلیل قربانی شویم .

جلیل خودش هم می دانست این کارهایش ممکن است عواقب خطرناکی داشته باشد برای همین جوانب احتیاط را رعایت می کرد مثلا زمانی که زنگ درخانه ما بصدا درمی امد جلیل اجازه نمی داد با فشاردادن دکمه دربازکن درب را بازکنیم و بمن ماموریت می داد تابروم درب خانه را بازکنم .

یکبار هم بمن اموزش داده بود و گفت از این ببعد هرزنگ مشکوکی بود من سریع به طبقه بالا می روم و اسلحه ژ-3 را مسلح می کنم .بعد توبرو درب خانه را بازکن اگر دیدی افرادغریبه ومسلح بودند سریع روی زمین درازبکش تامن انها را به رگبار ببندم .!!!!

خلاصه کارهای جلیل جان مارا هم به خطر انداخته بود و هرلحظه بیم آن می رفت بخاطر کارهای او ما نیزقربانی شویم .یکروز با عصبانیت به مادرم گفتم تو فقط زبانت سرمن دراز است چرا به جلیل هیچی نمیگی . اگر یکروز بخاطر کارهای جلیل مجاهدین درخانه ما نارنجک انداختند و من مردم .دهن جلیل رو سرویس می کنم !!!!!!

گفتم که تبدیل به فرد درون گرایی شده بودم که وقتی از مدرسه می امدم خودم را در اطاق شخصی ام  زندانی می کردم و مطالعه می کردم و فقط برسرشام ونهار بود که اعضای خانواده را می دیدم .وهمچنین گفتم که فقط پنجشنبه بعدازظهرها به قصد خرید کتاب از خانه بیرون می زدم .

بعداز ظهرپنجشنبه یکی از روزهای مهرماه سال 1360 بود که من بخاطر پولی که یادم نیست از کجا بدستم رسیده بود تصمیم گرفتم به روبروی دانشگاه بروم و تمام کتابهای شریعتی را بخرم .چون دران مقطع زمانی علاقه شدیدی به اثار او یافته بودم .

همانطور که می دانید کتابهای شریعتی بالغ بردهها وشاید هم صدها سخنرانی باشد ولی در بعداز انقلاب شاگردان او مجموعه اثار او را در چهل وچندجلد قطور گرداوری کردند که هریک حامل موضوعی خاص بود .آنزمان تازه شانزده جلد از این مجموعه اثار منتشر شده بود و من به روبرو دانشگاه رفتم واین مجموعه شانزده جلدی را یکجا خریدم .درانجا یک اقایی که دید من با این سن وسال کمی که دارم کتابهای شریعتی را می خوانم بسیار شادمان و کنجکاوشد و مرا راهنمایی کرد که برای درک بهتر اثار شریعتی نوشته های اورا بطورسیستماتیک مطالعه کنم مثلا اول کتاب ازکجا اغازکنیم ؟را بخوانم بعد کتاب چه باید کرد و غیره ...

خلاصه غروب آن روز به خانه که باز گشتم کلید را داخل قفل درب چرخاندم و درب را بازکردم و سریع خودم را به اطاق خودم رساندم ولی از انجا که دراطاق بازبود ومن از جلوی دیدگان جلیل ومادرم بسرعت عبورکردم انها دسته بزرگ کتاب را دیدند و هنوز در اطاق خودم کتابها را باز نکرده بودم که جلیل و مادرم سریع خودشان را بالای سر من رساندند .

انها فکر کردند لابد من چیزمشکوکی حمل می کردم که نخواستم انها ببینند بنابراین سریع خودشان را رساندند . من از شک وشبهه انها خنده ام گرفته بود ولی اجازه دادم باخیال راحت بسته خریداری شده مرا بازرسی و وارسی نمایند . جلیل مانند یک مامور زبده لای تک تک کتابها را باز می کرد و وارسی می کرد که نکند داخل آن اعلامیه یا موادانفجاری کارگذاشته شده باشد .

وقتی که دیدند مورد خاصی نیست  خیالشان راحت شد و طبق معمول زبان به نصیحت من گشودند تا اینکه من درب قفسه ام را گشودم تا کتابهای خریداری شده ام را داخل آن بچینم .وقتی درب قفسه را گشودم جلیل که ادم زیرکی بود و چشمش همه جا کار می کرد نگاهش به یک جاکلتی چرمی رنگی افتاد که درقفسه من قرار داشت .حال جریان این جاکلتی چه بود ؟درسال 59 در گرماگرم شورو هیجان سالهای اول انقلاب من یکبار هنگامی که از بساط کهنه فروشان وسمساری های جنب فروشگاه قدس در میدان امام حسین عبور می کردم این جاکلتی را دربساط یکی از این کهنه فروشان دیدم و خوشم امد و خریدم .یعنی بجای اینکه اول چاه را بکنم بعد منار بدزدم .اول منار دزدیم و بعد بفکر کندن چاه افتادم و اول جاکلتی خریدم تا شاید بعد بتوانم ازجلیل کلتی بگیرم .این جاکلتی ها هم از ان جاکلتی ها بود که بند هارنکس دارد و اگر درفیلمهای خارجی دیده باشید کلت در روی سینه قرار می گیرد .

چلیل بادیدن ان گفت حسین !این چیه ؟زود آن را درآوردم و انداختم جلویش گفتم هیچی یک جا کلتی .جلیل آن را گرفت و برانداز کرد وگفت حسین پس اسلحه کلت داخل این جاکلتی کو ؟گفتم اسلحه چیه ؟

گفت پس این رو از کجا اووردی ؟گفتم از یک کهنه فروش وسمساری خریدم . باورنکرد گفت :حسین منو خرنکن .این جاکلتی باید با کلت باشه .تا دست خودت کار ندادی بگو کلتش کجاست . هرچه برای او توضیح می دادم که چه کشکی !چه پشمی کلت کجا بود . باورش نشد که نشد و من برای اینکه به او اطمینان بدهم کلتی درکارنیست اجازه دادم تمام قفسه ام و جاهای مختلف اطاق را بگردد .

وقتی جلیل از وارسی قفسه و اطاق فارغ شد دوباره برگشت بعنوان اتمام حجت بمن گفت : ببین حسین تا دستت به خون کسی الوده نشد کلت رو ردکن بیاد .فردا اگر گیرافتادی من یک قدم برای تو برنمی دارم ها !جلوی مادرت هم میگم از من توقع کمک نداشته باشین ها .

به جلیل گفتم باشه خیالت راحت .من اگر کلت داشتم و دستم بخون کسی الوده شد توبرای من کاری نکن .جلیل با شنیدن این جمله ازمن گفت پس خیالمون راحت باشه تو کلت گفتم :نه .گفت پس با این حساب این جاکلتی هم بدرد تو نمیخوره من برمی دارم برای خودم .گفتم مشکلی نیست .حوضی که آب ندارد قورباغه میخواهد چیکار؟من وقتی کلت ندارم جاکلتی به چه درد من میخورد مال تو .و جلیل ان را گرفت و بند ان را به گردنش انداخت و با مادرم به طبقه پایین رفتند .

خلاصه جلیل با کمک پسرعمویم همان "محمدآقا "به شناسایی و دستگیری مجاهدین ادامه می داد تا اینکه یک روز خانه پسرعمویم ازسوی افراد وهواداران مجاهدین که اورا مکررا تهدید کرده بودند هدف کوکتل مولوتف قرار گرفت خسارات جزیی به منزل آنها وارد آمد .

 

دروبلاگ دوم با نقدوبررسی فیلم عشق وسیگاربه روز هستم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 20:44  توسط   | 

گزارش یک زندگی (قسمت شصت ویکم )

 

 

زیر نگاههای اتهام آمیز و شماتت بار فامیل !

 

در واپسین ساعات روزهفتم تیرماه 1360 یعنی درست هفت روز بعداز اینکه سازمان مجاهدین آغاز نبرد مسلحانه اش برعلیه نظام را اعلام کرد دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی (یعنی همان دفتری که یکی دوهفته قبل من با پسرعمویم به انجا رفته بودم )توسط یکی از عناصرنفوذی مجاهدین درحزب جمهوری بنام کلاهی منفجر می شود ونزدیک به هشتاد تن از مقامات عالیرتبه نظام از ایت الله بهشتی گرفته تا تعدادزیادی از وزرا و نمایندگان مجلسی بشهادت می رسند .درخبرها امده بود که اقای هاشمی رفسنجانی نیز در دفتربوده است ولی یک ربع فبل از انجار بخاطر مشکلی که برایش بوجود می اید دفتر را ترک می کند واین شانس را می یابد تا برای دومین بار از یک حادثه ترور جان سالم بدرببرد (اقای هاشمی رفسنجانی یکبار درسال 1358 توسط گروه فرقان ترورشد ولی از انجا که تروریست هایی که قصدترور وی را داشته اند تحت پوشش میهان به خانه ایشان می روند در اقدام خود برای ترور ایشان ناکام می مانند چرا که بعداز گلوله ای که به او اصابت می کند و وی را بصورت سطحی مجروح می کند .گفته می شود همسر اقای رفسنجانی با تروریست ها بصورت فیزیکی درگیر وگلاویز می شود وانها سریع منزل ایشان را ترک می کنند .ترورناکام رفسنجانی درسال 58 موجب صدور اعلامیه ای از سوی امام خمینی رهبرانقلاب در شادمانی از ناکام ماندن ترورایشان گردید که در بخشی از ان بیانیه ایشان گفته بودند :انقلاب زنده است ،چرا که هاشمی زنده است )

فردای شب روزهفتم تیر یعنی در حوالی غروب روز هشتم تیر همان پسرعمویم یعنی "محمدآقا "که توصیف اودر خاطرات قبلی ام امد درب خانه ما در دماوند را به صدا در آورد و وارد خانه شد وقتی پله های فلزی را رد کرد و به درب اطاق ما رسید من با دیدن او به وی سلام کرد .او ابتدا جواب سلام مرا داد و درحالیکه نمی توانست اشکهایش را پنهان کند روبه من گفت :

_ خیالتون راحت شد حسین جان !بلاخره بهشتی رو کشتید !!!دلتان خنک شد .حالا بروید جشن بگیرید !

بانگاهی مبهوت به او گفتم :چی ؟بهشتی رو من کشتم ؟

گفت :اره .پس چی . مگه همین شما بنی صدری ها و منافق ها توخیابون داد نمی زدید :

باخون خود نوشتیم

مرگ بر بهشتی

 

بهشتی ،بهشتی

طالقانی رو توکشتی

 

دشمن خلق ما کیه :بهشتیه ،بهشتیه

رییس چماقدارها کیه :بهشتیه ،بهشتیه

 

حالا کار خودتان را کردید ؟بلاخره به آرزوتون رسیدید .بعد با دیدن جلیل با او دست داد و بعد باهم با صدای بلند زدند زیر گریه !.

بعد که کمی ارام یافت روکرد به جلیل و گفت :میدونی آقای زالی .یک شب قبل از اینکه حزب منفجرشود امام خواب دید گوشه عبایش آتیش گرفته وباگفتن این جمله دوباره هردو با صدای بلند زدند زیرگریه !پسر عمویم بعد که کمی ارام یافت نگاهی خشمگینانه بمن کرد و گفت :خیالتون راحت شد ؟کارخودتون رو کردید ؟

با تعجب گفتم :بمن چه ؟مگه بهشتی رو من کشتم ؟

پسرعمویم گفت :از کجا معاومه تو نکشته باشی .همون یکی دوهفته پیش که من تورو به دفتر حزب بردم .ازکجا معلومه که تو نقشه انفجار را نکشیده باشی و نشانی دفتر حزب را به منافقین نداده باشی که انجا را منفجر کنند !!!

بعد به جلیل گفت :تقصیر من احمق هست .ماها همه چوب سادگیمون رو میخوریم .من خودم با یک بدبختی به این جلسات حزب راه پیدا کرده بودم ودرمجالس انها شرکت کنم .انوقت من احمق دست این رو هم گرفتم بردم انجا !

از اینکه انها اینقدر من را که آن موقع یک جوان شانزده دساله بودم انقدرگنده کرده بودند وباد توآستینم کرده بودند تا جاییکه مرا مسبب انفجار حزب می دانستند خنده ام گرفت .

پسرعمویم درادامه صحبت هایش رو به مادرم کرد و گفت :نجمیه خانم !.حسین از این ببعد تا توبه نکرد جزو منافقین به حساب می اد . بنابراین تکلیف شماها باید با این روشن شود . بعد مادرم را مورد تشویق وتحسین قرار داد که مرا لوداده بود ودراختیار کمیته قرار داده بود و گفت ما به داشتن زن عمویی همچون تو افتخار می کنیم .بعد هم برای مادرم فتوی داد که :حسین یا باید توبه کند و همه رفقایش را لو دهد !!!یا اینکه از این ببعد تو نباید برای اونقش مادر را بازی کنی .اگر یک استکان چای جلوی او بگذاری در پیش خدا مسئولی و ان دنیا باید جوابگو باشی .حتی حق دادن شام ونهار هم به او نداری .چون از نظر اسلام حرام است !!! واز انجا که ما انزمان هنوز املاک پدری ام که عبارت از یک خانه درتهران و یک باغ بزرگ دردماوند بود تقسیم نکرده بودیم فتوی داد که من بعلت ملحد بودن از ارث محروم هستم و سهم من از ارثیه پدرم به سایر خواهران وبرادرم خواهد رسید !

فردای انروز من بخاطر اینکه خودم را از این اتهامات تبرئه کم از دماوند رهای تهران شدم تا درتشیع جنازه بهشتی و بقیه کشته شدگان انفجار شرکت کنم ولی انجا دچار ماجراهای دیگری شدم .چون به خانه برادرم رفتم وهمانطور که گفتم پسر بزرگ برادرم علی از هواداران مجاهدین بود ولی او هم بعداز خرداد 60 راه خود را ازانها جدا کرده بود و دیگر بدمبال انها نرفت .

وقتی به خانه برادرم رفتم اونیز بخاطر این وضعیت ناراحت و نگران بود ولی برخوردش بمانند سایرین تند نبود .برادرم هم تحت تاثیر القائات فامیل من و پسر بزرگش علی را ازرفتن به تشیع جنازه محروم کرده بود واحتمال می داد من وعلی تشیع جنازه را بهانه کرده ایم ومیخواعیم برای فعالیت های تروریستی به بیرون برویم .از اینرو فقط برادرزاده کوچکترم امیر به همراه خواهرزاده ام یعنی ان یکی خواهرم که دردماوند ساکن بود به تشیع جنازه رفتند .

من و علی که درخانه زندانی شده بودیم داشتیم درایوان خانه باهم صحبت می کردیم .علی گفت بنظر تو وضع چه جوری میشه؟

گفتم :هیچی ماها که نه بطور کامل اینوری بودیم نه بطور کامل اونوری بودیم دهنمان سرویس است الان باید به کل فامیل حساب پس بدهیم .ماباید کفاره گناهانی را بدهیم که هرگز نکرده ایم

من و علی مشغول صحبت بودیم که برادرم از راه رسید و خشمگینانه فریاد زد :بلن دشید پدرسگ کره خرها .بلندشید که به اندازه کافی مارو تو فامیل سرشکسته کرده اید .شما حق ندارید بغل دست هم باشید یکی تون باید بره بالا یکی هم باید پایین بمونه .

دراین موقع زن دادشم وارد شد و گفت چیه حسن اقا چرا اینقدر سروصدا راه انداختی ؟

برادرم سخنی گفت که من هرموقع ان را بیاد می اورم از شدت خنده منفجر میشم وهم اینکه اشک درچشمانم بخاطر برادر مرحومم حلقه می زند ویاد صافدلی و سادگیش می افتم .

برادرم درپاسخ به زن دادشم گفت :هیچی .پدرسگ کره خرها تا چشم منو دور دیدند داشتند به هم رمز رد میکردن !!!!

این قضاوت برادرم که نشان از ساده دلی اوداشت جزو یکی از خاطرات شیرین ما باقی ماند . بعداز ظهر همان روز یکی از خواهرزاده های بزرگم که دومین دختر همین خواهرم مرحوم اقدس خانم بود و درواقع خواهرزن همان محمداقا پسرعمویم بود به خانه برادرم امد و شروع به دادوبیداد و گریه وماتم و عزاداری کرد .من ترجیع می دادم در مقابل اتهامات و سرزنش های انها سکوت کنم ولی برادرزاده ام علی بطور لفظی با این خواهر زاده ام درگیر شد و دختر خواهرزاده ام که به همراه مادرش به انجا امده بود درپاسخ به برادرزاده ام علی گفت :بله علی اقا !به کوری چشم شما ما چماقدار هستیم و چماق ما هم الله اکبر هست .

بعد که به دماوند رفتم یکروز دیدم یکی از دامادهایمان یعنی مرحوم اقا ماشاءالله که پدرزن پسرعمویم محمد اقا بود بمن بی اعتنایی می کند و هروقت درمعابر ومسجد اورا می بینم وسلام می کنم روی خود را برمیگرداند .این رفتار او بسیار مرا ازرده دل ساخت تا اینکه یکروز خواهرم مرحوم "اقدس خانم "با خواهرزاده هایم به خانه ما امدند .من به همراه مادرم شروع به گله گذاری از دامادمان اقاماشاءالله نزد او نمودیم .اقدس خانم به دفاع از شوهرش پرداخت و رو بمن گفت :اگر توبه نکنی و حزبالهی نشی من هم تو رو دیگه بعنوان برادرم قبول ندارم نه دیگه از این به بعد من خواهر تو هستم و تو برادرم .این حرف او اعتراض خواهرزاده های کوچکترم مانند مرحوم خدیجه وفاطمه را به همراه داشت که اعتراض کنان به او گفتن این چه حرفیه میزنی مادر !

اقاماشءالله دامادمان دارای هفت دختر بود که دختر اولش ملیحه همسر همان پسرعمویم محمداقا بود و دختر دومش اعظم هم همسر یک مردغیر فامیل بنام جعفراقا بود .کلا خواهر زاده هایم مرا خیلی دوست داشتند واز انجا که برادر نداشتند فکر می کردند من میتوانم جای یک برادر را برای انها پر کنم .ازاینرو بسیار بمن محبت داشتند ولی اعتراف می کنم هیچوقت من دایی خوبی برای انها نبودم . چراکه انها بشدت مذهبی بودند و من زیاد بااین حدت وشدت مذهبی بودن را دوست نداشتم .تنها کاری که توانستم برای خواهرزاده هایم بعنوان یک دایی انجام دهم این بود که هنگامیکه سال 1366 خانه انها درتهران هدف موشک قرارگرفت و اقاماشاءالله به همراه خواهرم وسه تن از بهترین دخترهایش یعنی معصومه و خدیجه وفاطمه( که نسبت به بقیه خواهرزاده هایم علاقه این سه تا بویژه معصومه خیلی بمن زیاد بود) بشهادت رسیدند .به توصیه دیگر خواهر زاده هایم بخاطر اینکه دست نامحرمی به جسد انها نخورد .جنازه های کفن پوش ومعطر انها را من در بغل گرفته و به داخل گور بگذارم .روحشان شاد .

بهرحال نگاهها شماتت بار فامیل و همشهری ها همچنان برمن سنگینی می کرد و دستگاه شایعه پردازی فامیل هم بر علیه من بکار افتاده بود و هر وقت مادرم به خانه اهل فامیل می رفت تحت تاثیرانها به خانه که باز میگشت زبان به نفرین وناله من می گشود .تااینکه یک روز اواخرتابستان بود که دیدم مادرم وقتی به خانه رسید زبان به نفرین من گشوده و درعین اینکه مرانفرین می کند اشک هم می ریزد .وقتی ماجرا را جویا شدم فهمیدم او به خانه دختر عمویم یعنی یک از همان خواهرهای محمداقا رفته و شوهر دخترعمویم بخاطر اینکه از غافله شایعه پردازان عقب نماند به مادرم گفته بود من دیروز حسین شما را دیدم که درمیدان بهارستان داشت با دخترخانمی اعلامیه رد وبدل می کرد!!!!! . از این خبری که او به مادرم داده بود هم خنده ام گرفته بود و هم متعجب شدم و هم ناراحت . خنده ام بخاطر دروغین بودن ان خبر بود .تعجبم بخاطر این بود که اگر ان اقا واقعا مرا با ان دخترخانم دیده بود چرا سریع ماموران را برای دستگیری ما خبر نکرد وناراحت از این بودم که چرا دران عرصه ملتهب من دوست دختری نداشتم تا عاطفه ای را که از من دریغ شده بود او بمن ببخشد .اری کاشکی خبر او درست بود و من انموقع این عرضه را داشتم تا دوست دختری داشته باشم تاسنگ صبور دردهایم باشد و مرحم زخمهایم .

با شنیدن این خبراز جانب مادرم به خدا وپیامبر سوگند خوردم که این خبر از بیخ وبن دروغ است ولی مادرم باور نمی کرد .و من برای اینکه به مادرم اثبات کنم این خبر دروغ است به خانه دختر عمویم زنگ زدم و از او خواستم گوشی را بدهد تا با شوهرش صحبت کنم .وقتی شوهرش گوشی را گرفت سلام کردم و گفتم         :

_اقامهدی !.این جریان دختره چیه ؟شما منو باکدوم دختر دیدی ؟

باخونسردی گفت :بله .من دیروزشما را دیدم که بایک دخترخانمی درمیدان بهارستان داشتید اعلامیه رد و بدل می کردید !!!

گفتم :مطمئن هستید که خود من بودم

گفت :بله مطمئن هستم و کوچکترین تردیدی ندارم که خودت بودی !!!

گفتم :اگر اینطور هست شما چرا مامورین را خبرنکردید که مارا دستگیر کنند ؟

گفت :اولا اینکه داخل اتوبوس بودم !دوم هم این به خودم مربوطه !

باناراحتی گفتم :اخر اقامهدی !شما جای پدرمن هستید چرا دروغ می گوئید

اوهم در پاسخ گفت :من غلط می کنم پدر یک تروریست منافق باشم .من اگرهمچین بچه ای داشتم یاخودم رومیکشتم یا بچه ام رو .

باناراحتی تلفن را قطع کردم و بغض ام ترکید .بعد که کمی ارام یافتم و اشک هایم را پاک کردم نمی دانم چرا خنده ام گرفت .شاید بخاطر اینکه کار دیگر از گریه گذشته بود .باخود می گفتم اقامهدی دیگه چرا .من که ازارم به او نرسیده بود .او چرا وارد این کارزار برعلیه من گردید .بی اختیار یاد این ضرب المثل افتادم که جل الخالق

کسی که به ما نریده بود

کلاغ کون دریده بود .

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 19:17  توسط   | 

گزارش یک زندگی (قسمت شصتم )

 

آغاز جنگ های داخلی و انگشت اتهام فامیل بسوی من !

 

 

همانطور که قبلا گفته بودم اقوام وفامیل ما بخاطر مذهبی بودنشان عموما تابع جریانات تندرو و مذهبی بودند .ازاینرو تقریبا تمام فامیل های ما گرایشات حزب الهی داشتند و انها هم که نداشتند بقول معروف تقیه می کردند و هیچگاه عقاید خود را لو نمی دادند .

بعداز انکه آوازه دستگیری من در اقوام نزدیک پیچید داماد یکی از خواهرانمبنام محمداقا که داماد ابجی اقدس من بود ودرضمن پسر عموی من بود و از قبل از انقلاب با پدرزنش آدمی سیاسی بودند و همواره سرشان بوی قرمه سبزی می داد به همراه داماد دیگرهمان خواهرم بنام آقای رضا مقدم به خانه ما امدند و با گشودن باب رافت و محبت بسوی من سعی کردند همه روزه مرا با بردن به مجامع حزب الهی ها مثل نمازجمعه ،دعای کمیل و مراسم سخنرانی آنها به راه راست هدایت کنند !ولی کتک هایی که من در کمیته خورده بودم انچنان مرا دل چرکین کرده بود که نوازش های انها آن را کمرنگ نمی کرد .من هم برای اثبات حسن نیت خودم مرتب با انها به نمازجمعه و دعای کمیل وسایرمجامع حزب الهی ها می رفتم تا به آنها ثابت کنم ادم متعصب وفریب خورده ای انگونه که انان فکر می کنند نیستم وعلاقه من به برخی جریانات سیاسی مثل بنی صدر صرفا یک تمایل عادی برخاسته از خامی وبی تجربگی دوران نو جوانی وتحت تاثیر جو حاکم بر زمانه است .

حتی زمانی که انها همراهم نبودند پای سخنان شخصیت های حزب الهی می رفتم و گاه به انها نزدیک می شدم

و چند کلامی با انها صحبت می کردم .مثلا کانون طه که یکی از مجامع وابسته به حزب الهی ها بود و در نزدیکی خانه ما قرار داشت بعضی شب ها سخنرانی می گذاشت واز شخصیت های حزب الهی دعوت به سخنرانی می کرد و بعداز سخنرانی آنها دست به تظاهرات ودادن شعار برعلیه بنی صدر وبازرگان می زدند .

دریکی از این شب ها از شهید محمد منتظری فرزند ایت الله منتظری که از تندروهای حزب الهی بود دعوت کرده بودند تا سخنرانی کند .آن موقع شخصیت ها بادی گارد و محافظ نداشتند و براحتی درمیان مردم می امدند .درآن شب شهید محمد منتظری در ردیف اول صندلی ها نشسته بود وداشت با یکی از افراد صحبت می کرد من به نزد او رفتم و در صندلی بغل دست او نشستم .بعدازانکه صحبت های او با آن فرد تمام شد بهش گفتم حاج اقا من چند سئوال از شما داشتم .وقتی روی بمن نمود بوی عطری فضای بینی ام را فرا گرفت .وانچه بیشتر از عطر وادکلن برایم جالب بود پک های پی درپی بود که او به سیگار می زد واین برایم جالب بود چون بعداز ایت الله طالقانی کمتر روحانی واخوندی دیده بودم که سیگاری باشد .

اوباخوشرویی سئوالات مرا که دررابطه با جنگ وبنی صدر بود گوش کرد وبمن گفت بعداز سخنرانی اگر وقت شد به سئوالات شما جواب خواهم داد چون باید مفصل باهم صحبت کنیم . ولی بعداز پایان سخنرانی بعلت ازدحام جمعیت هرگز موفق به دیدار و صحبت با فرزند ایت الله منتظری نشدم .

یک شب هم هادی غفاری برای سخنرانی امده بود که شخصیت بذله گو ودرعین حال بسیار تندرو حزب الهی ها بود ولی عموما با بذله گویی هایش انها را میخنداند .مثلا هادی غفاری بعداز حمله به بنی صدر و سایرگروهها شروع به مسخره کردن نورالدین کیانوری رهبر حزب توده ایران کرد .درحالیکه اتفاقا ان زمان حزب توده برعلیه بنی صدر با حزب الهی ها هم پیمان شده بود ولی همانطور که قبلا گفتم بعلت سابقه بدحزب توده و کمونیست بودن انها حزب الهی ها هیچگاه انها را نپذیرفتند .

هادی غفاری در تمسخر نورالدین کیانوری گفت می دانید که ایشان نوه مرحوم شیخ فضل الله نوری هستند یعنی همان روحانی که به بهانه مشروعیت با مشروطیت مخالف بود بعد اضافه کرد وقتی شیخ قضل الله نوری را دار زدند پسر او همنوا با مشروطه خواهان پای چوبه دار پدرش ایستاد و بجای دلسوزی برای پدرش همراه باسایرین به کف زدن پرداخت و از اعدام پدرش اظهار خوشحالی نمود . حالا اقای نورالدین کیانوری فرزند همان پسراست که نسبت به پدرش چنین رفتاربیرحمانه ای  داشت ومسلما فرزند آن پدر از این بهتر در نمی اید ! و با اشاره به اسم کوچک کیانوری که نورالدین بود درادامه افزود که معلوم است که از یک همچین پدری درنهایت یک همچین پسری بیرون می اید و از آن نطفه و از آن نور حالا دیگه نورعلی نور بوجود می اید که می شود نورالدین کیانوری !!!

یک شب هم جلال الدین فارسی امد صحبت کرد که نسبت به سایر سخنرانان سخنان منصفانه تری ابراز کرد وگفت ریشه تمام این اختلافات در این است که مسئولین ما از هردو جناح از قرآن واموزه های آن دور شده اند و ما برای اینکه به این اختلافات پایان دهیم باید باردیگر به قرآن و اموزه های الهی برگردیم ودست از خودخواهی های گروهی و جناحی برداریم .

واما همان پسر عمویم که داماد خواهرم قدس بود (این خواهرم با شوهرش وتعدادی از فرزندانش در سال 1366 بعلت اصابت موشک به خانه شان درتهران بشهادت رسیدند ).به همراه داماد دیگرخواهرم اقارضا مقدم همچنان رفتار محبت امیزی بامن درپیش گرفته بودند .اقای رضا مقدم که شوهر یکی از خواهرزاده هایم بنام فاطمه بود یک حزب الهی اگاه وفهیم و به مفهوم واقعی انسان بود .او وقتی باخواهرزاده ام فاطمه ازداج کرد تمام مخارج عروسی شان را صرف کمک به خانواده های بی بضاعت کردند .اقارضامقدم انقدر ادم فهمیده و محجوبی بود که بعدها که بسیاری از فامیل برعلیه من جبهه گرفتند هرگز از رفتار محبت امیزش بمن نکاست وحتی چندسال بعد بابت رفتارهای برخی از خواهر زاده هایم وآن داماد شهیدمان وپسرعمویم که باجناق او بود از من دلجویی و معذرت خواهی کرد .ایشان یک دوره از اراک نماینده مجلس شورای اسلامی شد واز ادمهای ارمانگرا وفهیمی بود که همواره دلش برای محرومین وطبقات فرودست اجتماع می  طپید .

واما آن پسرعمویم "محمد آقا "از انجا که عضو حزب جمهوری اسلامی بود یکروز بمن گفت بیا تورا به دفتر حزب ببرم تا بدانی انطور که تو فکر می کنی حزب الله خشونت طلب و چماقدار نیست و من تقریبا یک هفته قبل از اینکه دفتر حزب جمهوری اسلامی در سرچشمه تهران توسط مجاهدین خلق منفجرشود وکسانی مانند ایت الله بهشتی و محمد منتظری وبسیاری دیگر شهید شوند به همراه پسرعمویم به انجا رفتم .انشب که ما انجا بودیم مرحوم غلامجسین حقانی نماینده بندرعباس سخنرانی می کرد که او نیز یک هفته بعد در انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی شهید شد .

بعداز انکه سخنرانی مرحوم غلامجسین حقانی تمام شد حضار شروع به طرح سئوال بصورت کتبی از او نمودند و من هم تشویق شدم تا سئوالی از او بپرسم .آن زمان که جنگ شروع شده بود رسانه ها وحزب الهی ها برای تشویق مردم به حضور در جبهه مرتب بر وجوه مذهبی جنگ تاکید می کردند و جنبه های ملی ومیهنی آن را نادیده می گرفتند .انها تا انجا پیش رفتند که در سخنرانی هایشان می گفتند که امام زمان (عج) در جبهه ها دوشادوش رزمندگان بر علیه عراقی ها می جنگد وبسیاری از رزمندگان موقع حمله امام زمان را سوار بر اسب سفید در جبهه ها دیده اند !.

من درانروز از شهیدحقانی سئوال کردم ایا درست است برای تشویق مردم به رفتن به جبهه ما از مقدسات مورد احترام مردم بهره برداری کنیم ؟ایا شما هم عقیده دارید امام زمان درجبهه ها با عراقی ها می جنگد ؟ شهید حقانی وقتی سئوال مرا خواند گفت این سئوال شما مرا یاد حرف اقای بنی صدر می اندازد چون اقای بنی صدر هم یکروز در شورای عالی دفاع گفته بود شما که می گویید امام زمان درجبهه ها می جنگد اگر راست می گویید چرا امام زمان از روز اول نیامد جلوی جنگ را بگیرد که حالا مجبور به جنگیدن در کنار رزمندگان باشد .

بهرحال چند روز بعد مجلس که اکثریت آن را نمایندگان حزب الهی تشکیل می دادند رای به عدم کفایت سیاسی بنی صدر داد و این رای از طرف امام تایید شد و رهبرانقلاب طی سخنرانی ای که به این مناسبت کرد از بنی صدر خواست از عرصه سیاست کنار برود و به کارهای علمی و پژوهشی بپردازد تا از این طریق به نظام کمک کند .

اما با برکناری بنی صدر مسعود رجوی طی نامه ای برای او برکناری وی را یک کودتا برشمرد و گفت :اقای رییس جمهور از این به بعد شما النده تاریخ ایران هستید نه پینوشه !بعد هم سازمان مجاهدین بایک بیانیه شدیدالحن اعلام کرد که بااجازه از خلق قهرمان ایران !!! روش مبارزه سیاسی  را کنار گذاشته و به مبارزه مسلحانه وبراندازانه با نظام روی می اورد .از اینروهواداران خود را به خانه های تیمی فرا می خواند .

بدین ترتیب یک جنگ داخلی خونین آغاز می شود و یک هفته بعد یعنی در ششم تیر طی انفجار بمبی در مسجدابوذر تهران ایت الله خامنه ای مجروح می شود ویک روز بعد دفتر مرکزی حزب جمهوری یعنی همان جایی که من تقریبا یکهفته قبل با پسرعمویم به انجا رفته بودم توسط یکی از عوامل نفوذی مجاهدین بنام کلاهی  منفجر می شود و دکتربهشتی دبیرکل به همراه محمد منتظری وبسیاری از مقامات عالیرتبه نظام بشهادت می رسند و پسرعموی من ویکی دو تن از خواهرزاده هایم که احساساتشان جریحه دار شده خشمگینانه به سراغ من می ایند تا کاسه کوزه ها را سرمن بشکنند و انگشت اتهامی بسوی من نشانه می رود که ماهها طول می کشد تا از زیر نگاه خشمگینانه انها وبرخی دیگر از فامیل بیرون بیایم و سالها طول میکشد تا عداوت بوجودامده میان ما باردیگر رنگ دوستی بخود بگیرد .

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 23:41  توسط   |