گزارش یک زندگی (قسمت شصت و چهارم )
چیزی که عیان است، چه حاجت به بیان است
برایتان گفته بودم که بخاطر قرار داشتن در شرایط تحت فشار شخصیت دوگانه ای یافته بودم .بشکلی که درخانه ومحله فردی ارام و سر به زیر، ولی درمدرسه دانش آموزی شیطان ودردسرسازبودم .برای همین درسطح آموزش و پرورش منطقه 13 تهران به عنوان محصلی سرکش و شیطان شناخته شده بودم وطی شش – هفت سالی که دردبیرستان تحصیل کردم همه ساله هنگام ثبت نام مشکل داشتیم چون هیچ دبیرستانی بادیدن نمرات انضباط ما مارا ثبت نام نمی کرد و بین مدیران مدارس سرنخواستن ما دعوا بود !!!
درسال تحصیالی 1360-61 در دبیرستان شهیدمختاری تحصیل می کردم و روزی نبود که دبیران مربوطه بخاطر شیطنت ومسخره بازی هایی که درمی آوردم مرا از کلاس بیرون نیندازند و من هم چون حوصله سرکلاس نشستن را نداشتم همیشه کاری می کردم تا مرا از کلاس بیرون بیندازند وبیشتراوقات کتابی داستانی یا از شریعتی زیر پیراهنم جاسازی می کردم که وقتی مرا از کلاس بیرون انداختند مشغول مطالعه آن در گوشه حیاط بشوم و حوصله ام سر نرود .
یکی دونمونه از مواردی را که باعث شد مسئولین ودبیران از دست من به ستوه بیایند برایتان تعریف می کنم .
درمیان دبیرانمان یک دبیری داشتم بنام آقای شهرامی که پیرمردی بانمک بود و خیلی شبیه کیومرث ملک مطیعی هنرپیشه سریالهای تلویزیونی بود .ایشان معلم عربی ما بودند قدی بلند داشتند با چهرهای سیه چرده وادمی بشدت منضبط و سخت گیر بودند .
روزی ایشان در کلاس مشغول ندریس بودند و در بخشی از درس داشتند ماههای عربی را برای ما برمی شمردند .از ماه محرم وصفر شروع کردند تا ربیع الاول و ربیع الثانی و...تا رسیدند به ماه "شوال "
تا به این ماه رسید من دست بالا بردم گفتم اقا اگر امکان دارد یک بار دیگر نام این ماه را بگویید
آقای شهرام گفت :ماه شوال . چطورمگه ؟
گفتم :هیچی آقا .من فکر کردم شما گفتید ماه "شلوار "میخواستم بگویم ماه شلوارنداریم !!!
بمب خنده در کلاس منفجرشد و اقای شهرامی گفت خیلی خب !بگذار کلاس درس تموم بشه یک شلواری بتو نشون بدم که خودت بگی احسن !
خلاصه به تدریس خود ادامه داد و تا موقع گرامر عربی رسید .هنگام اشاره به گرامر عربی جمله ای روی تخته نوشت و گفت درزبان عربی این می شود ...معادل آن چیزی است که مادرگرامرفارسی می گوییم "شبه جمله "
دوباره من دست بالا بردم .اقای شهرامی که می دانست من قصد لودگی دارم خودش را به بی اعتنایی زد و وقتی دید من دستم را به این سادگی ها پایین نمی آورم گفت :
_چیه .دوباره چه مرگته ؟
گفتم :ببخشید اقا گفتید معادل فارسی آن چه می شود ؟
گفت :مگه کرهستی ؟گفتم "شبه جمله "
من درپاسخ گفتم :آهان .ببخشید اقا من خیال کردم گفتید "شب جمعه "!!!
دوباره صدای خنده بچه ها کلاس را ترکاند .
آقای شهرامی که بشدت عصبانی شده بود کتاب را روی میزش گذاشت و رو به مبصرکلاس مان که اسمش "رمضانی "بود گفت :
_رمضانی من اینطوری نمی تونم درس بدم .برو پایین آقای مولایی روصداکن بیادبالا من تکلیفم رو با این روشن کنم .
آقای مولایی وآقای ربیعی دوناظم مدرسه ما بودند و هردو هم ادمهایی بداخلاق بودند .آقای مولایی بخاطر هیکل درشت وسبیل کلفتی که داشت بیشتر به قیافه اش میخورد قصاب باشد یا معلم .وآقای ربیعی هم معلم جنگ زده ای بود که بخاطر جنگ از ابادان به تهران انتقال یافته بود .
خلاصه بالا امدن آقای مولایی باغث شد دوسه دانش آموز دیگر نیز پاسوز!ما بشوند .
چراکه وقتی آقای مولایی آمد معلم عربی مان آقای شهرامی، ابتداءدونفر از همکلاسی هارا بیرون آورد بعد گفت که من بیایم از کلاس بیرون .
وقتی اقای ولایی موضوع را جویا شد آقای شهرامی نفراول را نشان داد و گفت .این از اول کلاس سرش روگذاشته رومیزخوابیده من نمیدونم اینجا کلاسه یاخوابگاه هست .بعداشاره کرد به نفر دوم وگفت این هم ازاول کلاس هی با بغل دستی اش صحبت می کنه و حواس منو پرت می کنه وقتی رسید بمن گفت :
_این هم که ماشاءالله خودتون بهترمیدونید چه جونوری هست بقول معروف :
چیری که عیان است
چه حاجت به بیان است .
باگفتن این جمله اقای مولایی خطکش بسیار بزرگی را که در دست داشت بالا برد و باتمام قدرت به پای چپ من زد . انقدر این ضربه دردآور بود که تا دوطبقه پایین که دفتر مدرسه واقع بود من می لنگیدم راه می رفتم .
وقتی به دم دفتر رسیدیم
آقای ربیعی ناظم دیگر بادیدن من گفت :بازهم که تو .تورو هر روزخدا باید از کلاس بیرون کنند و کتک بخوری .بابا یک روز به خودت استراحت بده !
با گفتن این سخنان از جانب آقای ربیعی همکاراو آقای مولایی بیشتر تحریک شد و کتش را درآورد و امد دو دستی یقه مراگرفت و محکم مرابه دیوارکوباند و گفت :
کی میخواهی ادم بشی ؟ عوضی تو پدر همه معلم ها را درآوردی !
من ترجیع دادم کوچکترین واکنشی نشان ندهم و معمولا دراینطور مواقع هم کتک میخوردم و هم حرف میشنیدم وترجیع می دادم سکوت کنم ودست ازپا خطانکنم .چون هرگونه واکنشی ازجانب من چه کلامی وچه فیزیکی اخراج مرا از مدرسه قطعی می ساخت ودیگر باید قید گرفتن دیپلم را می زدم .
بهرحال آن روز هم گذشت و روزهای بعد هم که می امد بهتر از این نبود تا اینکه بهمن ماه ازراه رسید و موعد برگذاری جشن های دهه فجر فرارسید .درآستانه 22 بهمن گروه تئاتر مدرسه ما قراربود یک تئاتر درباره انقلاب به صحنه بیاورد .روزموعود فرارسید .رییس آموزش و پرورش منطقه ومعاونین آن وبرخی از مقامات آموزش و پرورش برای شرکت دراین جشن به دبیرستان ما دعوت شده بودند .
دبیرستان ما حیاط بزرگی داشت که با بنای آن شاید بالغ بردوهزارمتر می شد .
بچه ها در اخل حیاط روبه ایواننشسته بودند .نمایش در گوشه ای از ایوان مدرسه برگذارمی شد ودرپشت گروه نمایش دهنده و اطراف آن دبیران و مسئولین مدرسه و مقامات آموزش و پرورش نشسسته بودند .
بعداز پذیرایی از دانش آموزان تئاتر شروع شد .درجریان انقلاب وبعد از انقلاب رسم براین بود که هر وقت نام رهبرانقلاب (امام خمینی )بمیان می امد مردم سه بار صلوات می فرستادند .
صحنه آغازین نمایش اینطوری بود که یک جوان انقلاب مشغول نوشتن شعار روی دیواربوده ویک سرباز گارد اسله بدست می رسد و اسلحه اش را به سمت او نشانه می رود و می گوید رهبرت کیه ؟آن جوان هم درپاسخ می گوید :ایت الله خمینی
بانام بردن از رهبرانقلاب دانش آموزان سه بار صلوات می فرستند ونمایش متوقف می شود و گروه نمایش دهنده مجبور می شوند نمایش را از اول تکرار نمایند دوباره وقتی نام آیت الله خمینی برده می شود دانش آموزان شروع به فرستادن صلوات می کنند و دوباره نمایش متوقف می شود .قبل از انکه نمایش برای بارسوم تکرار شود آقای مولایی پشت بلندگو قرار گرفته وضمن تشکر از ابراز احساسات دانش آموزان از آنها میخواهد برای اینکه نمایش ادامه پیدا کند این بار وقتی نام رهبرانقلاب بمیان آمد صلوات نفرستند .
نمایش برای بار سوم آغاز می شود و درست درصحنه ای که سرباز رو به فردشعارنویس می گوید رهبرت کیه ؟واو هم می گوید آیت الله خمینی . این بار من ناخوداگاه بدون توجه به تذکر آقای مولایی بلندصلوات می فرستم و تمام دانش آموزان تماشاگر باصدای بلند می زنند زیرخنده .
البته صلوات من باعث نشد نمایش با وقفه دچار شود ولی ناگهان متوجه نگاههای غضبناک دوناظم مدرسه یعنی آقای مولایی و ربیعی به خودم شدم که انقدر قیافه شان عصبانی بود که اگر کارد می زدی خونشان درنمی آمد .من از نگاه عصبی آنها بشدت خنده ام گرفته بود و سرم را داخل زانوان پنهان کرده بودم و می خندیدم وانها با دیدن خنده من جری تر و عصبی تر می شدند واگر با مقامات اموزش و پرورش رودرواسی نداشتند همان وسط کار به سراغ من می امدند وحسابم را می رسیدند .
هروقت من سربلند می کردم و نگاهم به صورت انها می افتاد که مرا غضبناک نگاه می کردند دوباره خنده ام می گرفت و سرم را پایین می انداختم .از شدت خنده دلم درد گرفته بود و برای انکه از زیر تیغ نگاههای آنها درامان بمانم از جایم بلند شدم و به سمت چپ حیاط مدرسه که محوطه بزرگی بود براه افتادم که این بزرگترین اشتباه من بود .گویا آقای مولایی و ربیعی از خدا همین را آرزو کرده بودند که خداهم بدون تاخیرآرزویشان را برآورده ساخته بود !!!
خلاصه من از دانش اموزان فاصله گرفته ودر ضلع غربی بنای مدرسه داخل حیاط چمباته زدم و بدوراز نگاههای اقای مولایی وربیعی سرم را میان زانوهایم پنهان کرده بودم و راحت ازته دل بلندبلند میخندیدم که ناگهان لگدی به پهلوی سمت راست من وارد امد سرم را بلند کردم دیدم اقای ربیعی است .هنوز خودم را جمع و جور نکرده بودم که خطکش آقای مولایی با تمام سرعت به شانه ام فرود آمد .قدرت هر گونه تحرک و واکنش را از دست دادم و بلند شدم فرار کنم که از شدت درد درپهلویم بزمین افتادم و همین باعث شد انها دست از سرم بردارند و همینطور که پهلویم را گرفته بودم ناله می کردم .
دراین موقع انها بخاطر اینکه صدای داد وناله من به جمعیت نرسد سریع مرا گرفتند و ازهمان درپشتی ساختمان که از انجا یواشکی برای زدن من آمده بودند مرابه داخل ساختمان ببرند .
وقتی دیدند از شدت درد رنگ و رویم پریده است سریع یکی شان رفت برای من یک لیوان آب آورد .
حالم قدری که جا امد این بار نوبت من بود که غضبناک به انها نگاه کنم .
آقای ربیعی گفت :چیه ؟آبرو و حیثیت مارو جلوی رییس منطقه بردی ،حالا یک چی دستی هم میخواهی ،لامعصب بی دین تو یکروز نمی تونستی خودت رونگهداری و شر بپا نکنی ؟
غضبناک در صورتش نگریستم و چیزی نگفتم .
دراین موقع اقای مولایی روبه اقای ربیعی گفت :ولش کن .این که ادم بشو نیست .بیابریم سرجامون بشینیم الان ببینند مازیادتاخیرکردیم شک می کنند
خلاصه آن روز بعداز پایان نمایش با دردشکم و شانه به خانه رفتیم ولی کتک هایی که خوردیم باعث نشده بود روحیه سرکش ما در مدرسه تعدیل شود و از شدت شیطنت ها ولودگی هایمان کاسته شود .وبچه های کلاس هم تحت تاثیر آقای شهرامی هرموقع نگاهشان بمن می افتاد می گفتند :
چیزی که عیان است
چه حاجت به بیان است .

