گزارش یک زندگی (قسمت پنجاه و نهم )
یارب نظرتو برنگردد .
لازم است درباره شرایط خانه مان هنگام دستگیری من توضیحاتی بدهم .آن زمان که این اتفاق بوقوع پیوست پروین تازه چندروزبود که دومین فرزندش یعنی "سمیه " را بدنیا آورده بود و تازه از بیمارستان ترخیص شده بود و دوران نقاهت را می گذراند .
از طرف دیگر خاله ام که تنها خواهر مادرم بوده واز اوبزرگتر بود به تهران نزد ما امده بود .خاله ام خواهرزاده هایش را که من و پروین باشیم بشدت دوست داشت و بسیار بما احساس علاقه می کرد.شبی که من و جلیل گلاویزشدیم خاله ام که باناراحتی برای جداساختن من و جلیل وارد معرکه شده بود به نفع من به جلیل پرخاش می کرد و با فریاد بچه ام را کشتی !جلیل را مورد شماتت قرار می داد .
بهرحال آن روز من به خواب رفتم ومادرم بعداز هماهنگی با جلیل فرصت را غنیمت شمرد و بطوریکه خاله ام و پروین متوجه نشوند برای کمیته زنگ زد !بعداز انکه مطمئن شد ماموران کمیته برای بردن من می ایند تصمیم گرفت با یک تیر دونشان بزند !! او از دست بچه های کوچه که جلوی خانه ما به تیرچراغ برق تور می بستن و والیبال بازی می کردند وسروصدا می کردند دلخوشی نداشت یکی دوبار بچه های کوچه را تهدید کرده بود که اگر دوباره جلوی خانه ما بازی کنند کمیته را باخبر خواهد ساخت .بچه های کوچه هیچوقت تهدید مادرم را جدی نمی گرفتند تا اینکه مادرم آنروز به دم درب منزل رفت و به آنها گفت :اینقدر حرف من رو گوش نکردید تا بلاخره من زنگ زدم برای کمیته !.الان میان پدرتون رو درمی آورند .بچه های کوچه طبق معمول تهدید مادرم را جدی نگرفتند تا اینکه ناگهان دیدند دوموتور حامل چهارنفر از ماموران کمیته به سرکوچه رسیدند آنها وحشت زده توپ را رها کرده و فرار را برقرار ترجیع دادند دراین میان یکی از بچه های کوچه که همکلاسی من بود وباخانواده شان رفت وامد داشتیم یعنی همان سیامک که ذکر خیر او در خاطرات دوران کودکی ام را قبلا کرده بودم با دیدن ماموران کمیته انقدر وحشت زده شد که دوان دوان خودش را به درون خانه شان رساند و وحشت زده پله های سه طبقه را باسرعت طی کرد و خودش را به پشت بام طبقه سوم خانه شان رساند تا از دستگیری ایمن باشد .!
خلاصه همانطور که گفتم من بی خبراز همه جا در خواب خوش نیمروزی بودم که دیدم یکی به شانه های من میزند تا مرا بیدار کند وقتی چشم بازکردم قیافه مردی ریشو ودرشت هیکلی را دیدم که برایم آشنا نبود خوب که دقت کردم و اسلحه های یوزی و کلت دوسه نفرازماموران همراه اورا دیدم متوجه قضایا شدم ولی نمی دانستم جریان چیست .
مرد درشت اندام کمیته ای وقتی مراازخواب بیدار کرد اشاره به قفسه کتابهایم کرد و از من خواست تا کمدهای زیرقفسه را برایشان بازکنم تا انها تجسس نمایند .
بعداز اینکه قفسه را باز کردم شروع کردن تمام کتابها نشریات ونوارهای کاست مرا وارسی کردند .آن زمان من بنا بر عادت طبیعی ام نشریات همه گروهها را می خریدم از حزبالهی ها گرفته تا بنی صدری ها ،از چریکهای فدایی گرفته تا مجاهدین و غیره .
آنها به نشریات مذهبی وحزب الهی کاری نداشتند ولی روزنامه انقلاب اسلامی که متعلق به بنی صدر بود و نشریات فدایی ها و مجاهدین و سایرنشریات را بعنوان مدرک جرم ضبط کردند .همچنین چند نوار کاست ضبط صوت مرا که یکی از آنها سرودی بود که یک خواننده زن در تجلیل از بنی صدر خوانده بود وهمچنین نوار سخنرانی سیدحسین خمینی نوه امام را که درمشهد به طرفداری از بنی صدرانجام داده بود را نیز به مدارک جرم من افزودند (آن موقع بسیاری از اعضای بیت امام مانند مرحوم حاج سیداحمدخمینی فرزند ایشان ومرحوم ایت الله اشراقی داماد ایشان وهمچنین نوه ایشان یعنی سیدحسین خمینی از طرفداران بنی صدربودند )
بهرحال ماموران کمیته درتجسس خود یک کاردشکاری که من آن را برای دماوند خریده بودم تا درتابستان با آن سرگرم شوم وبیشتر بخاطر کله گوزنی که روی دسته آن کارد کنده کاری شده بود از آن خوشم امده بود نیز بعنوان مدرک جرم اصلی ضبط کردند (فکر می کردند من با آن میخواستم جلیل را بکشم !!!!!)
بعداز ضبط این نشریات و ملزومات از من خواستند لباس بپوشم و بعد هم مرا به بیرون خانه آوردند یکی از انهاپشت یکی از موتورها قرار گرفت و از من خواست ترک موتور بنشینم وماموردیگرنیز درحالیکه مدارک جرم مرا دردست داشت پشت من قرار گرفت (لابد بخاطراینکه من فرار نکنم )و ان یکی موتورهم تک سرنشین بدنبال موتور ما براه افتادند .
مرا به محل کمیته که درچندص دمتری خانه مان قرار داشت و تقریبا جنب پمپ بنزین خیابان سیمتری نیروی هوایی بود بردند .
وقتی دم درب کمیته از موتور پیاده شدیم و به داخل کمیته رفتیم یکی از همکاران کمیته ای ها به آنها که مرا دستگیرکرده بودند گفت :چیه ؟این یارو هم مجاهد هست ؟
یکی از همکاران او درپاسخ گفت :نمیدانم ،هنوزهیچی معلوم نیست شاید باشه !
هنوز حرف همکارش تمام نشده بود که او غضبناک بطرف من حمله کرد و مرازیر مشت ولگدهای خود قرار داد .میخواستم مقاومت کنم و لی باخودگفتم دراینجا با یک سیستم طرف هستم نه فرد .این بود که ترجیع دادم مشت ولگدها را بخورم و تحمل کنم
بعداز انکه اومقداری مرا کتک زد همکارانش اورا ازمن جداساختند و به داخل اطاق اصلی کمیته بردند درانجا دونفر بودند که پشت میز نشسته بودند که یکی از انها یک اخوند بداخلاقی بود که انگار باخودش هم قهربود چون سربالا نکرد که حتی جواب سلام مرا بدهد ودیگری یک مردمیانسال سبزه رویی بود که ادمی خوش برخورد و خوش اخلاق بود .
مرا به نزد همان اقا بردند .آن اقا باخوشرویی گفت :حیف شما جوونها نیست که افتادید دنبال بنی صدر و گروهکها . شما ها اینقدر نسبت به پدر و مادرتون بی احترامی می کنید که باعث میشید مادرتون زنگ بزنه اینجا واز شما شکایت کنه .درانجا بود که تازه فهمیدم از کجا لورفتم !!!!
بعداز بازجویی مقدماتی از ماموران خواست مرا به جای دیگری ببرند تا درانجا بازجویی کامل از من صورت پذیرد انها هم مرا دوباره به بیرون آوردند تا به محل مذگور ببرند وقتی به حیاط کمیته رسیدیم همان ماموری که مرا کتک زد دوباره مراازچنگ همکارانش درآورد و یقه ام را گرفت و به دیوارچسباند و تیغه یک چاقو را زیرگلویم قرار داد و گفت :ببین .منو اگر می بینی که اینقدر عصبانی هستم بخاطر این هست که مجاهدین و فدایی ها منو تهدید به ترور کردن .!اگر اینجا که رفتی رفیقات رو لو ندی قبل از اینکه اونها منو ترور کنن و بکشن من تورو می کشم !خلاصه دوباره مرا رها کرد و همکارانش مرا به مقر دیگری که درحوالی خیابان بلال حبشی در تهرانپارس قرار داشت بردند . درانجا وقتی مرا داشتند به اطاق بازجویی می بردند چند تن از هواداران مجاهدین وبنی صدر که دستگیرشده بودند در سالن نشسته بودند یکی از انها هنگامیکه مرا داشتند داخل اطاق بازجویی می برند بلند فریاد زد :
- برادر !مقاومت کنی ها !
خنده ام گرفت اخر من بطور جدی عضو هیچ تشکیلات وفرقه ای نبودم که بخواهم مقاومت کنم .
بهرحال درانجا هم بازجو سئوالاتی از من کرد اوهم قانع نشد که من باهیچ گروه وتشکیلاتی در ارتباط نیستم فکر می کرد من تریپ مقاومت ومعرفت زده ام و نمی خواهم کسی را لو بدهم !
از اینرو مرا به محل سابق بازگرداند .
حالا جالب است بدانیدبعداز دستگیری من درخانه مان چه اتفاقاتی افتاد .بعداز دستگیری من وقتی پروین و خاله ام فهمیدند مادرم مرالوداده به پرخاش با او پرداختند .خاله ام که بشدت غضبناک شده بود جمله ای به مادرم گفت که رگ غیرت مادرم را به جوش آورد .اوگریه کنان به مادرم گفت : چرا حسین رو لودادی . توخیال کردی من نمیدونم برای چیه .تولابد میخواهی شوهرکنی دیدی حسین مزاحم توست میخواهی اون رو از سر راه برداری .من میرم دماوند آبروی تو و جلیل را می برم .
این باعث شد مادرم زنگ بزند کمیته و اظهار پشیمانی نماید واز انها بخواهد مرا ازاد کنند ولی پشیمانی دیگر سودی نداشت .
از طرف دیگر خانم های همسایه نیز که خبردار شده بودند به خانه ما ریخته ومادرم رامورد شماتت وسرزنش قرار می دادند که چراینکار رو کردی ؟مگه هیچ مادری بچه خودش را لو میده ؟ یکی از همسایه ها هم گفت الان معلوم نیست چه بلایی سرحسین بیارند بجه رو زیرکتک نکشن خوبه که این حرف او دوباره مادرم را واداشت که برای کمیته زنگ بزند و بگوید :
-آفا مردم میگن شما جوونها رو که میگیرین کتک میزنین .اقا توروخدا بچه منو نزنین ها !بچه من مریضه نکنه کتکش بزنید و رویش دست بلند کنید
مامور کمیته هم درجواب می گفت :نه مادر جان .کجا ما جوونها رو کتک می زنیم .اینها شایعات ضدانقلابه !. همسایه هاتون ضدانقلابند که این حرفها رو می زنند !
بهرحال وقتی به مقراصلی بازگشتیم به این نتیجه رسیدند که مرا تحویل اتومبیلی که غروب ها به کمیته ها سرکشی می کرد و مجرمین را به زندان اوین می برد بدهند. وقبل از اینکه ماشین بیاید مرا به زیرزمینی که بازداشتگاه موقت بود انداختند .درانجا با یک مرد شصت ساله ویک خانم چادری که تقربیا پنجاه سال داشت هم بند شدم !
وقتی درب را بررویمان بستند مرد شصت ساله که کلاه شاپویی بسرداشت و کت وشلوار زیتونی هم بتن داشت ویک تسبیح در دست می چرخانید .بمن گفت :تو رو برای چی گرفتند ؟
ماجرارابرایش تعریف کردم و سرتکان داد و گفت :عجب دوره زمونه ای شده .مگه هیچ مادری بچه اش رو لو میده !
وقتی از او سئوال کردم که شما برای چی بازداشت شدید مقداری سرخ شد ولبخند به لب آورد و با صحبت هایی که کرد فهمیدم این آقای شصت ساله با آن خانم پنجاه ساله روی هم ریخته اند و سکس کرده اند وبقولی بجرم سانفرانسیسکو رفتن دستگیرشدند .
دهانم از تعجب بازماند باخودم گفتم توی این قیل وفال چه دلخوشی اینها دارند که دنبال این کارها هستند .برایم عجیب بود که یک مرد شصت ساله انگیزه وحوصله این کارها را داشته باشد .فکر می کردم مردها دراین سن و سال بطوراتوماتیک از کار می افتند و موتور می سوزانند!!ولی درانجا فهمیدم که خیر بیخود نیست از قدیم گفته اند دود از کنده بلند می شود !
بهرحال دقایقی قبل از اینکه ماشین زندان بیاید مادرم که در ازادی من توفیقی نمی یابد دست به دامن جلیل می شود و جلیل به کمیته زنگ می زند وبامعرفی خود آنها را متقاعد می سازد که مرا ازاد کنند . از همین رو همان آقایی که گفتم مردی میانسال وخوش اخلاق بود مرا از بازداشت گاه احضار کرد و شروع به نصیحت من کرد و از انجا که فکر می کرد من شاید کمونیست باشم چندکتاب مذهبی از جمله سیری درنهج البلاغه بمن داد تا انها را مطالعه کنم و هفته بعد تحویل اوبدهم (جالب اینکه درطول عمرم هیچگاه گرایشی به کمونیست ها نداشتم و از مارکسیستها خوشم نمی امده است )
بعد از دادن آن کتابها قرار آزادی مرا صادر کرد و من کمیته را ترک کردم و اکنون باخود می اندیشم اگر جلیل نیم ساعت دیرتر زنگ زده بود من از زندان اوین سردرآورده بودم ورفتن من با مادرم بود !اما درشرایط ملتهب آن زمان بیرون آمدنم دیگر بسادگی مقدورنبود .
شاید به همین دلیل هست که گفته اند درسخت ترین شرایط نباید از لطف الهی ناامید بود که بقول قدما
برگشتن روزگار سهل است
یارب نظر تو برنگردد .
موخره : پیشاپیش سالگرد شهادت مولای متقیان علی (ع)شهید راه مبارزه با قشری نگری وجمودفکری و پیشوای ازادی خواه وعدالت گستر جهان شیعه را به همه عزاداران تسلیت وتعزیت عرض می کنم
دروبلاگ زندگی ،عشق ودیگر هیچ با اخرین قسمت داستان دخیل بردفینه بروزهستم درصورت تمایل به مطالعه ان روی نام وبلاگ درخط بالا کلیک کنید
