تبليغاتX
خاطرات وخطرات

خاطرات وخطرات

محمدحسین

 

گزارش یک زندگی (قسمت پنجاه و نهم )

 

 

یارب نظرتو برنگردد .

 

 

لازم است درباره شرایط خانه مان هنگام دستگیری من توضیحاتی بدهم .آن زمان که این اتفاق بوقوع پیوست پروین تازه چندروزبود که دومین فرزندش یعنی "سمیه " را بدنیا آورده بود و تازه از بیمارستان ترخیص شده بود و دوران نقاهت را می گذراند .

از طرف دیگر خاله ام که تنها خواهر مادرم بوده واز اوبزرگتر بود به تهران نزد ما امده بود .خاله ام خواهرزاده هایش را که من و پروین باشیم بشدت دوست داشت و بسیار بما احساس علاقه می کرد.شبی که من و جلیل گلاویزشدیم خاله ام که باناراحتی برای جداساختن من و جلیل وارد معرکه شده بود به نفع من به جلیل پرخاش  می کرد و با فریاد بچه ام را کشتی !جلیل را مورد شماتت قرار می داد .

بهرحال آن روز من به خواب رفتم ومادرم بعداز هماهنگی با جلیل فرصت را غنیمت شمرد و بطوریکه خاله ام و پروین متوجه نشوند برای کمیته زنگ زد !بعداز انکه مطمئن شد  ماموران کمیته برای بردن من می ایند تصمیم گرفت با یک تیر دونشان بزند !! او از دست بچه های کوچه که جلوی خانه ما به تیرچراغ برق تور می بستن و والیبال بازی می کردند  وسروصدا می کردند دلخوشی نداشت یکی دوبار بچه های کوچه را تهدید کرده بود که اگر دوباره جلوی خانه ما بازی کنند کمیته را باخبر خواهد ساخت .بچه های کوچه هیچوقت تهدید مادرم را جدی نمی گرفتند تا اینکه مادرم آنروز به دم درب منزل رفت و به آنها گفت :اینقدر حرف من رو گوش نکردید تا بلاخره من زنگ زدم برای کمیته !.الان میان پدرتون رو درمی آورند .بچه های کوچه طبق معمول تهدید مادرم را جدی نگرفتند تا اینکه ناگهان دیدند دوموتور حامل چهارنفر از ماموران کمیته به سرکوچه رسیدند آنها وحشت زده توپ را رها کرده و فرار را برقرار ترجیع دادند دراین میان یکی از بچه های کوچه که همکلاسی من بود وباخانواده شان رفت وامد داشتیم یعنی همان سیامک که ذکر خیر او در خاطرات دوران کودکی ام را قبلا کرده بودم با دیدن ماموران کمیته انقدر وحشت زده شد که دوان دوان خودش را به درون خانه شان رساند و وحشت زده پله های سه طبقه را باسرعت طی کرد و خودش را به پشت بام طبقه سوم خانه شان رساند تا از دستگیری ایمن باشد .!

خلاصه همانطور که گفتم من بی خبراز همه جا در خواب خوش نیمروزی بودم که دیدم یکی به شانه های من میزند تا مرا بیدار کند وقتی چشم بازکردم قیافه مردی ریشو ودرشت هیکلی را دیدم که برایم آشنا نبود خوب که دقت کردم و اسلحه های یوزی و کلت دوسه نفرازماموران  همراه اورا دیدم متوجه قضایا شدم ولی نمی دانستم جریان چیست .

مرد درشت اندام کمیته ای وقتی مراازخواب بیدار کرد اشاره به قفسه کتابهایم کرد و از من خواست تا کمدهای زیرقفسه را برایشان بازکنم تا انها تجسس نمایند .

بعداز اینکه قفسه را باز کردم شروع کردن تمام کتابها نشریات ونوارهای کاست مرا وارسی کردند .آن زمان من بنا بر عادت طبیعی ام نشریات همه گروهها را می خریدم از حزبالهی ها گرفته تا بنی صدری ها ،از چریکهای فدایی گرفته تا مجاهدین و غیره .

آنها به نشریات مذهبی وحزب الهی کاری نداشتند ولی روزنامه انقلاب اسلامی که متعلق به بنی صدر بود و نشریات فدایی ها و مجاهدین و سایرنشریات را بعنوان مدرک جرم ضبط کردند .همچنین چند نوار کاست ضبط صوت مرا که یکی از آنها سرودی بود که یک خواننده زن در تجلیل از بنی صدر خوانده بود وهمچنین نوار سخنرانی سیدحسین خمینی نوه امام را که درمشهد به طرفداری از بنی صدرانجام داده بود را نیز به مدارک جرم من افزودند (آن موقع بسیاری از اعضای بیت امام مانند مرحوم حاج سیداحمدخمینی فرزند ایشان ومرحوم ایت الله اشراقی داماد ایشان وهمچنین نوه ایشان یعنی سیدحسین خمینی از طرفداران بنی صدربودند )

بهرحال ماموران کمیته درتجسس خود یک کاردشکاری که من آن را برای دماوند خریده بودم تا درتابستان با آن سرگرم شوم وبیشتر بخاطر کله گوزنی که روی دسته آن کارد کنده کاری شده بود از آن خوشم امده بود نیز بعنوان مدرک جرم اصلی ضبط  کردند (فکر می کردند من با آن میخواستم جلیل را بکشم !!!!!)

بعداز ضبط این نشریات و ملزومات از من خواستند لباس بپوشم و بعد هم مرا به بیرون خانه آوردند یکی از انهاپشت یکی از موتورها قرار گرفت و از من خواست ترک موتور بنشینم وماموردیگرنیز درحالیکه مدارک جرم مرا دردست داشت پشت من قرار گرفت (لابد بخاطراینکه من فرار نکنم )و ان یکی موتورهم تک سرنشین بدنبال موتور ما براه افتادند .

مرا به محل کمیته که درچندص دمتری خانه مان قرار داشت و تقریبا جنب پمپ بنزین خیابان سیمتری نیروی هوایی بود بردند .

وقتی دم درب کمیته از موتور پیاده شدیم و به داخل کمیته رفتیم یکی از همکاران کمیته ای ها به آنها که مرا دستگیرکرده بودند گفت :چیه ؟این یارو هم مجاهد هست ؟

یکی از همکاران او درپاسخ گفت :نمیدانم ،هنوزهیچی معلوم نیست شاید باشه !

هنوز حرف همکارش تمام نشده بود که او غضبناک بطرف من حمله کرد و مرازیر مشت ولگدهای خود قرار داد .میخواستم مقاومت کنم و لی باخودگفتم دراینجا با یک سیستم طرف هستم نه فرد .این بود که ترجیع دادم مشت ولگدها را بخورم و تحمل کنم

بعداز انکه اومقداری مرا کتک زد همکارانش اورا ازمن جداساختند و به داخل اطاق اصلی کمیته بردند درانجا دونفر بودند که پشت میز نشسته بودند که یکی از انها یک اخوند بداخلاقی بود که انگار باخودش هم قهربود چون سربالا نکرد که حتی جواب سلام مرا بدهد ودیگری یک مردمیانسال سبزه رویی بود که ادمی خوش برخورد و خوش اخلاق بود .

مرا به نزد همان اقا بردند .آن اقا باخوشرویی گفت :حیف شما جوونها نیست که افتادید دنبال بنی صدر و گروهکها . شما ها اینقدر نسبت به پدر و مادرتون بی احترامی می کنید که باعث میشید مادرتون زنگ بزنه اینجا واز شما شکایت کنه .درانجا بود که تازه فهمیدم از کجا لورفتم !!!!

بعداز بازجویی مقدماتی از ماموران خواست مرا به جای دیگری ببرند تا درانجا بازجویی کامل از من صورت پذیرد انها هم مرا دوباره به بیرون آوردند تا به محل مذگور ببرند وقتی به حیاط کمیته رسیدیم همان ماموری که مرا کتک زد دوباره مراازچنگ همکارانش درآورد و یقه ام را گرفت و به دیوارچسباند و تیغه یک چاقو را زیرگلویم قرار داد و گفت :ببین .منو اگر می بینی که اینقدر عصبانی هستم بخاطر این هست که مجاهدین و فدایی ها منو تهدید به ترور کردن .!اگر اینجا که رفتی رفیقات رو لو ندی قبل از اینکه اونها منو ترور کنن و بکشن من تورو می کشم !خلاصه دوباره مرا رها کرد و همکارانش مرا به مقر دیگری که درحوالی خیابان بلال حبشی در تهرانپارس قرار داشت بردند . درانجا وقتی مرا داشتند به اطاق بازجویی می بردند چند تن از هواداران مجاهدین وبنی صدر که دستگیرشده بودند در سالن نشسته بودند یکی از انها هنگامیکه مرا داشتند داخل اطاق بازجویی می برند بلند فریاد زد :

- برادر !مقاومت کنی ها !

خنده ام گرفت اخر من بطور جدی عضو هیچ تشکیلات وفرقه ای نبودم که بخواهم مقاومت کنم .

بهرحال درانجا هم بازجو سئوالاتی از من کرد اوهم قانع نشد که من باهیچ گروه وتشکیلاتی در ارتباط نیستم فکر می کرد من تریپ مقاومت ومعرفت زده ام و نمی خواهم کسی را لو بدهم !

از اینرو مرا به محل سابق بازگرداند .

حالا جالب است بدانیدبعداز دستگیری من درخانه مان چه اتفاقاتی افتاد .بعداز دستگیری من وقتی پروین و خاله ام فهمیدند مادرم مرالوداده به پرخاش با او پرداختند .خاله ام که بشدت غضبناک شده بود جمله ای به مادرم گفت که رگ غیرت مادرم را به جوش آورد .اوگریه کنان به مادرم گفت : چرا حسین رو لودادی . توخیال کردی من نمیدونم برای چیه .تولابد میخواهی شوهرکنی دیدی حسین مزاحم توست میخواهی اون رو از سر راه برداری .من میرم دماوند آبروی تو و جلیل را می برم .

این باعث شد مادرم زنگ بزند کمیته و اظهار پشیمانی نماید واز انها بخواهد مرا ازاد کنند ولی پشیمانی دیگر سودی نداشت .

از طرف دیگر خانم های همسایه نیز که خبردار شده بودند به خانه ما ریخته ومادرم رامورد شماتت وسرزنش قرار می دادند که چراینکار رو کردی ؟مگه هیچ مادری بچه خودش را لو میده ؟ یکی از همسایه ها هم گفت الان معلوم نیست چه بلایی سرحسین بیارند بجه رو زیرکتک نکشن خوبه که این حرف او دوباره مادرم را واداشت که برای کمیته زنگ بزند و بگوید :

-آفا مردم میگن شما جوونها رو که میگیرین کتک میزنین .اقا توروخدا بچه منو نزنین ها !بچه من مریضه نکنه کتکش بزنید و رویش دست بلند کنید

مامور کمیته هم درجواب می گفت :نه مادر جان .کجا ما جوونها رو کتک می زنیم .اینها شایعات ضدانقلابه !. همسایه هاتون ضدانقلابند که این حرفها رو می زنند !

بهرحال وقتی به مقراصلی بازگشتیم به این نتیجه رسیدند که مرا تحویل اتومبیلی که غروب ها به کمیته ها سرکشی می کرد و مجرمین را به زندان اوین می برد بدهند. وقبل از اینکه ماشین بیاید مرا به زیرزمینی که بازداشتگاه موقت بود انداختند .درانجا با یک مرد شصت ساله ویک خانم چادری که تقربیا پنجاه سال داشت هم بند شدم !

وقتی درب را بررویمان بستند مرد شصت ساله که کلاه شاپویی بسرداشت و کت وشلوار زیتونی هم بتن داشت ویک تسبیح در دست می چرخانید .بمن گفت :تو رو برای چی گرفتند ؟

ماجرارابرایش تعریف کردم و سرتکان داد و گفت :عجب دوره زمونه ای شده .مگه هیچ مادری بچه اش رو لو میده !

وقتی از او سئوال کردم که شما برای چی بازداشت شدید مقداری سرخ شد ولبخند به لب آورد و با صحبت هایی که کرد فهمیدم این آقای شصت ساله با آن خانم پنجاه ساله روی هم ریخته اند و سکس کرده اند وبقولی بجرم سانفرانسیسکو رفتن دستگیرشدند .

دهانم از تعجب بازماند باخودم گفتم توی این قیل وفال چه دلخوشی اینها دارند که دنبال این کارها هستند .برایم عجیب بود که یک مرد شصت ساله انگیزه وحوصله این کارها را داشته باشد .فکر می کردم مردها دراین سن و سال بطوراتوماتیک از کار می افتند و موتور می سوزانند!!ولی درانجا فهمیدم که خیر بیخود نیست از قدیم گفته اند دود از کنده بلند می شود !

بهرحال دقایقی قبل از اینکه ماشین زندان بیاید مادرم که در ازادی من توفیقی نمی یابد دست به دامن جلیل می شود و جلیل به کمیته زنگ می زند وبامعرفی خود آنها را متقاعد می سازد که مرا ازاد کنند . از همین رو همان آقایی که گفتم مردی میانسال وخوش اخلاق بود مرا از بازداشت گاه احضار کرد و شروع به نصیحت من کرد و از انجا که فکر می کرد من شاید کمونیست باشم چندکتاب مذهبی از جمله سیری درنهج البلاغه بمن داد تا انها را مطالعه کنم و هفته بعد تحویل اوبدهم (جالب اینکه درطول عمرم هیچگاه گرایشی به کمونیست ها نداشتم و از مارکسیستها خوشم نمی امده است )

بعد از دادن آن کتابها قرار آزادی مرا صادر کرد و من کمیته را ترک کردم و اکنون باخود می اندیشم اگر جلیل نیم ساعت دیرتر زنگ زده بود من از زندان اوین سردرآورده بودم ورفتن من با مادرم بود !اما درشرایط ملتهب آن زمان بیرون آمدنم دیگر بسادگی مقدورنبود .

شاید به همین دلیل هست که گفته اند درسخت ترین شرایط نباید از لطف الهی ناامید بود که بقول قدما

برگشتن روزگار سهل است

یارب نظر تو برنگردد .

موخره : پیشاپیش سالگرد شهادت مولای متقیان علی (ع)شهید راه مبارزه با قشری نگری وجمودفکری و پیشوای ازادی خواه وعدالت گستر جهان شیعه را به همه عزاداران تسلیت وتعزیت عرض می کنم  

دروبلاگ زندگی ،عشق ودیگر هیچ با اخرین قسمت داستان دخیل بردفینه بروزهستم درصورت تمایل به مطالعه ان روی نام وبلاگ درخط بالا کلیک کنید

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 17:11  توسط   | 

درگیری نمایندگان حزب الهی مجلس با اعضای نهضت آزادی

گزارش یک زندگی (قسمت پنجاه و هشتم )

 

 

شمارش معکوس برای برکناری بنی صدر و آغاز نزاع های خونین داخلی

 

 

با انکه امام خمینی رهبر انقلاب در پیام نوروزی سال 1360 طرفین درگیر را به آرامش دعوت کرده بود .ولی بعداز فروردین ماه سال 1360 دوباره نزاع میان دوجناح حاکم وطرفداران و متحدانشان با شدت بیشتری آغاز شد و دراین میان بازار داغ افشاگری در میان طرفین نزاع داغ بود .

حزب الهی ها بنی صدر را متهم می کردند که دخترش بی حجاب و مینی ژوپ پوش است .طرفداران بنی صدر هم دکتر آیت را که یکی از عوامل اصلی بروز این اختلافات بود متهم می ساختند که در قبل از انقلاب یک دختر دانش آموز را در دبیرستان بوسیده است !!.خب بنا به اقتضای جو ملتهب  وانقلابی آن زمان بوسیدن یک دختر جرم چندان سبکی بشمار نمی آمد .مثل حالا نبود که بوسه دخترانه مثل نقل و نبات در کوچه و خیابان ریخته باشد و بقول ثمره دختران وخانمها بفکر ارتقاءایدئولوژیک و شاید هم ارتباط فیزیولوژیک باشند آن موقع بوسه وبوسیدن هم گذشته از اینکه منع شرعی داشت یک پدیده طاغوتی بشمار می آمد و حتی کمونیست ها نیز بوسیدن را یک تمایل بورژوازانه تلقی می کردند و به تعبیر آن خواننده لوس آنجلسی آن زمان نرخ بوس دخترها نرخ زعفران بود نه مثل حالا فراوان و بی انتهاء!!!!وبهرحال باید زمان می گذشت تا مشکل بوسه و بوسیدن نیز بمرور زمان حل شود و خواننده لوس انجلسی این روزها بخواند

خدالب داده تا با آن ببوسی

نه از ترس دوزخ آن را بپوسی  

بهرحال تضاد ایدئولوژیک من و جلیل نیز ادامه داشت و همواره خانه محفل بحث های داغ و آتشین ما بود . دراین میان برخی از افراد فامیل نیز که فهمیده بودند ما به بنی صدر وبازرگان گرایش داریم به سراغ ما آمدند تا با بردن ما به محافل مذهبی مانند نمازجمعه و مراسم دعای کمیل مارا به راه راست هدایت کنند و که حضور دراین مراسم بعدا باعث دردسر ماشد که درخاطرات آتی خواهید خواند .

با فرارسیدن خردادماه  وپایان امتحانات ثلث سوم و تعطیلی مدارس به توصیه واصرار مادرم پسرعمه ام (یعنی همان اسدالله که به ساواکی بودن متهم شده بود و بعدا بیگناه از آب درآمد !)مرا در یک مغازه صحافی در لاله زار مشغول به کار کرد که بخاطر روحیه ماجراجویانه ام من یکروز بیشتر در این مغازه دوام نیاوردم و برای پیوستن به تظاهرات ودرگیری های خیابانی فرار را برقرار ترجیع دادم .

ماجرا از این قرار بود که بعداز تعطیلی مدارس پسرعمه ام به توصیه مادرم مرا دریک مغازه صحافی گذاشت تا درانجا مشغول بکارشوم .صاحب مغازه یک پیرمرد بامزه بود که با پسرجوانش درانجا کار می کردند .کارما هم کارسبکی بود جداساختن کارت های عروسی بود که درهم چاپ کرده بودند وتا زدن آن کارت ها بود .

منتهی ازصبح که من مشغول بکار شدم مشتریان ودوستان صاحب مغازه که دم به دم وارد مغازه می شدند خبراز تظاهرات و درگیری های خیابانی بین حزب الهی ها و طرفداران بنی صدر می دادند واین اخبار روحیه ماجراجوی مرا تحریک می کرد تا اینکه یک مشتری به داخل مغازه امد و چشمانش قرمز و اشک الود بود وقتی علت را جویا شدیم فهمیدیم بخاطر کثرت پرتاب گازاشک اوراز سوس ماموران کمیته برای برای متفرق ساختن طرفین درگیر بود .

دیگر درنگ را جایز ندانستم ساعت یک بعدازظهر به بهانه خوردن نهار مغازه را ترک کردم و دیگر به آن باز نگشتم !!

ابتدا خودم را به یک سالن چلوکبابی درلاله زار که غذاهای باکیفیتی داشت رساندم و جای شما خالی یک باقالی پلو با گوشت که غذای مورد علاقه ام بود صرف کردم و بعد هم به سینما البرز رفتم تا فیلم "ظهور و سقوط رایش سوم "را که فیلمی مستند وجالب درباره چگونگی به قدرت رسیدن هیتلر و سقوط آن بود ببینم .

ازسینما که خارج شدم حدس زدم باید مرکز درگیری ها جلوی دانشگاه تهران باشد از اینرو خودم را بسرعت به انجا رساندم و اتفاقا حدسم درست بود .

دوگروه پشت سرهم ولی با فاصله از همدیگر تظاهرات می کردند گروه جلویی دسته کوچکی از حزب الهی ها بود که شعار برضدبنی صدر می دادند و گروه عقبی هم طرفداران بنی صدر بودند که شعار بر علیه مخالفان بنی صدر می دادند .

حزب الهی ها خطاب به بنی صدر شعار می دادند .

لیبرال لیسانسه

برگرد برو فرانسه

یا

تامرگ شاه دوم نهضت ادامه دارد

یا

 خمینی بت شکن .بت جدید رو بشکن

بنی صدری ها هم شعار می دادند :

شب تاریک ملت روز گردد

بنی صدر عاقبت پیروز گردد

یا

چوب ،چماق ،شکنجه منطق ارتجاع است

یا وای به روزی که مسلح شویم

یا

وای به روزی که شود آشکار

نقش تو ای مرتجع جیره خوار

یا

بنی صدر ،بنی صدر حمایتت می کنیم

درطول مسیر درگیری های فیزیکی فراوانی بوجود امد ولی بنی صدری ها با شعار

مرگ بر چماقدار

و حرب الهی هاهم  باشعار

به گفته خمینی حزب الله درگیر نمیشه

سعی می کردند از گسترش درگیری جلوگیری نمایند

تا اینکه دو دسته تظاهرکننده به نزدیک پل دروازه شمیران رسیدند (انموقع هنوز پل دروازه شمیران را جمع نکرده بودند )

گروه تظاهرکننده گان حزب الهی از زیرپل رفتند و گروه طرفداران بنی صدر ترجیع دادند از روی پل بروند . و این جداسازی بجای اینکه جلوی درگیری را بگیرد اتفاقا منجر به درگیری شد .

چرا که آن موقع برای گازکشی زیر پل درنبش خیابان سعدی شمالی را تا نزدیک پمپ بنزین حفرکرده بودند و خاک و سنگ آن را به بیرون ریخته بودند و حزب الهی ها هم با دسترسی به سنگ ها به سمت ما که روی پل بودیم حمله ورشدند .ناگهان بارانی از سنگ برما باریدن گرفت و بسیار سرها و کله ها بود که شکست .

بیچاره اتومبیل های عبوری از روی پل نیز از این سنگ پرانی درامان نماندند وشیشه چندین اتومبیل شکست و بدنه برخی از آنها آسیب دید .

یک سنگ درست از جلوی صورت من رد شد و به برف پاک کن یکی از اتومبیل های عبوری اصابت کرد ،بطوری که برف پاک کن را از جا کند . مجسم کنید اگر آن سنگ که بیشتر به یک پاره اجر شباهت داشت تا سنگ، اگر به صورت ما می خورد چه بلایی به سر ما می امد .

خلاصه این مقولات تا چند روز ادامه داشت و همانطورکه قبلا اشاره کردم دامنه این اختلافات سیاسی از بستر جامعه به درون خانواده ها کشید و اعضای خانواده را در مقابل یکدیگر قرار داد که ما هم از این آسیب درامان نماندیم واز انجا که جلیل جزو حزب الهی ها بود و من جزو بنی صدری ها .یکی از همین روزها رودروی هم قرار گرفتیم و بصورت فیزیکی باهم درگیرشدیم واز انجا که جلیل هم بزرگتراز من بود و هم زبل تراز من دراین درگیری من بیشتر آسیب دیدم .با وقوع این درگیری من از روی عصبانیت به مادرم گفتم من جلیل را میکشم !!!و انتقام تمام کتک هایی را که از دوران کودکی از او خورده بودم خواهم گرفت .مادرم این تهدید را جدی گرفت و با جلیل درمیان گذاشت .انها با تبادل نظر به این نتیجه رسیدند که ممکن است من از روی عصبانیت و احساسات تهدید خود را عملی سازم از اینرو به این نتیجه رسیدند که برای پیشگیری از هرپیشامدی مرا لودهند !!!

بدین ترتیب فردای روزی گه ما شب قبلش باجلیل بطورفیزیکی درگیر شدیم من بعداز خوردن نهار مشغول خواندن کتاب گردیدم و درحال مطالعه کتاب خوابم برد و مادرم فرصت را غنیمت شمرد و یواشکی گوشی تلفن را از طبقه پایین به بالا برد و به کمیته زنگ زد و اینگونه بود که من درحالی که مست خوابی خوش بودم ماموران کمیته برای دستگیری وبازداشت من سررسیدند .

موخره :صنم عزیز خواستند ادمهای عکس پست قبلی را معرفی نمایم که به این ترتیب هستند .مهندس بازرگان .مهندس هاشم صباغیان .مهندس عباس امیر انتظام ودکتر ابراهیم یزدی .

از کامنت خصوصی محبت امیز "نیروانا "ی عزیز نیز تشکر می کنم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 0:28  توسط   | 

گزارش یک زندگی (قسمت پنجاه و هفتم )

 

جنگ در مرزها ،آشوب در داخل

 

 

درحالیکه جنگ در مرزها جریان داشت .نزاع های سیاسی داخلی روز به روز ابعاد وسیع تری می گرفت و هرچندروزیکبار خیابان های مرکزی شهر محل درگیری فیزیکی هواداران جریانان سیاسی با یکدیگر بود ..دراین میان بیشترین درگیری ها میان هواداران سازمان مجاهدین خلق (منافقین )که رهبری آن را مسعودرجوی به عهده داشت با نیروهای حزب الهی  رخ می داد .چراکه دادستانی نشریات بسیاری از این گروهها بویژه نشریه مجاهد ارگان این سازمان را توقیف کرده بود و هواداران این سازمان نشریه مجاهد را که درچاپخانه های مخفی منشر می شد در میادین و چهارراه ها عرضه می کردند وکنجکاوی عابران و برخورد حزب الهی ها منجر به درگیری وبزن بزن می شد .

لازم است دراینجا توضیحی درباره سازمان مجاهدین خلق که آن موقع جزو متحدان بنی صدر بشمار می آمدند بدهم . سازمان مجاهدین از سازمان های زیرزمینی و چریکی درزمان شاه بود که بنیانگذاران آن را اعضای جوان نهضت آزادی تشکیل می دادند .این سازمان به همراه سازمان مارکسیستی چریکهای فدایی خلق ایران بیشترین نقش  را درمبارزات مسلحانه وترورهای قبل از انقلاب داشتند .

بعد از انقلاب سازمان مجاهدین مورد توجه بسیاری از جوانان قرارگرفت ودرواقع نفوذی که حزب توده در دهه سی میان روشنفکران و جوانان بدست آورده بود سازمان مجاهدین توانست در بعداز انقلاب درمیان روشنفکران و جوانان بدست آورد ،دلایل زیادی را می توان در رویکرد بخش وسیعی از جوانان و روشنفکران به سازمان مجاهدین برشمرد ولی دراین میان نقش دلایل حاشیه ای را نمی توان نادیده گرفت .

یکی از این دلایل قیافه خوش تیپ و دخترپسند یا بقول امروزی ها دخترکش !مسعود رجوی رهبرسازمان مجاهدین بود . درواقع خیلی از هواداران دختراین سازمان بیشتر مجذوب قیافه و تیپ مسعودرجوی شده بودند تا شیفته ایدئولوپری این سازمان .

سازمان مجاهدین در بعداز خرداد شصت با برکناری بنی صدر خط مشی نبردمسلحانه را درپیش گرفت و ترورهای وانفجارهای خشونت آمیز این سازمان ودیگر گروههای مخالف از یک سو وسخت گیری های راست گرایان باعث شد نزدیک به یک دهه فضای جامعه ایران فضایی بسته و خفقان آور باشد که تنفس درآن بسادگی میسر نباشد .

سازمان مجاهدین بعدها سرنوشت تاسف آور ی پیدا کرد .بعداز خرداد سال شصت که بنی صدر بعداز برکناری با رجوی به پاریس فرارکرده و پناهنده شدند .همسر رجوی بنام اشرف ربیعی با موسی خیابانی نفر دوم سازمان مجاهدین در درگیری های مسلحانه در داخل کشور کشته می شوند .

رجوی بعداز کشته شدن همسرش دختر بنی صدر را که نامش فیروزه بود به عقد خود در می آورد .بعدها که بین رجوی وبنی صدر اختلاف و جدایی پیش آمد رجوی دختر بنی صدر را طلاق میدهد و دست به کاری می زند که همگان را به شگفتی وامیدارد !!! وآن اینکه بعداز طلاق دادن دختر بنی صدر رجوی از نفرسوم سازمان یعنی مهدی ابریشمچی میخواهد همسرش را طلاق دهد تا رجوی بتواند با او ازدواج کند .!!!

همسرابریشمچی مریم قجرعضدانلو نام داشت که بهرحال یکی از خوشگل ترین زن های کادر مرکزی سازمان بود !!!مهدی ابریشمچی به تبعیت از فرمان رجوی همسرش را طلاق میدهد تا رجوی بتواند اورا عقد کرده واز آن خود نماید که سازمان اسم این آبروریزی را می گذارد ارتقای ایدئولوژیک زن ایرانی !!!.

ازنظرسازمان ابریشم چی ایثارکرد و زن خود را طلاق داد تا رجوی بتواند با ازدواج با او زن ایرانی را ارتقاءایدئولوژیک بخشد !!!!این مقوله باعث شد بسیاری از هواداران و متحدان این سازمان از آن جدا شوند و در این میان ذکر خاطره ای از مهندس بازرگان در این باره شاید خالی از لطف نباشد .

در اواسط دهه شصت مهندس بازرگان برای سخنرانی درمیان ایرانیان خارج از کشور راهی یکی از کشورهای اروپایی می گردد . مسعودرجوی طی نامه ای از مهندس بازرگان میخواهد از بازگشت به ایران خود داری کند و به سازمان مجاهدین خلق ملحق شود .مهندس بازرگان هم با بذله گویی خاص خود جواب مطنطن و جالبی به او داده و می گوید :آقای رجوی !همسر من پیرتر از آن است که طاقت ارتقای ایدئولوژیک را داشته باشد !!!

این جواب رندانه مهندس بازرگان خشم رجوی ودار ودسته اش را بر می افکند و ایشان را به باد بدترین انتقادها وناسزاها می گیرند .

بهرحال بعداز این مقدمه که فکر می کنم لازم بود اشاره ای به برخی درگیری های خیابانی گروههای سیاسی در آن زمان می کنم .

یکی از روزهای پاییز سال 59 بود که بنی صدر در میدان آزادی سخنرانی داشت و از طرف دگر سازمان کمونیستی پیکار جلوی دانشگاه تهران متینگ گذاشته بود .حزب الهی ها که آن موقع علاقه زیادی به حضور دراین متینگ ها و برهم زدن آن داشتند در جلوی دانشگاه تجمع می کنند تا مانع از برقراری متینگ سازمان پیکارشوند .الته انها از بنی صدر هم دلخوشی نداشتند ولی چون درمیدان آزادی صدها هزارنفر برای گوش دادن به سخنرانی بنی صدر تجمع کرده بودند امکان برهم زدن آن برای حزب الهی ها وجود نداشت .ازاینرو به برهم زدن متینگ سازمان پیکار قناعت کردند .

من هم چون آن موقع شیفته تماشای صحنه های درگیری وهیجانات مترتب برآن بودم بجای رفتن به میدان ازادی در میدان انقلاب توقف کرده و به نظاره حزب الهی هایی که آمدن پیکاری ها را انتظار می کشیدند ،ایستادم .

حزب الهی ها سینه زنان میخواندند :

ساعت گشته دوازده بازم پیکار نیومد

بازم گندش دراومد !بازم گندش دراومد !

یاشعار می دادند :

چی از چی میترسه

جن از بسم الله

پیکاری از حزب الله

بهرحال حضور حزب الهی ها مانع از این شد که پیکاری ها جرئت یابند متینگ خود را برگذار نمایند ودر محل حضور نیافتند ولی حزب الهی ها از جای دیگری مورد صدمه قرار گرفتند .چراکه وقتی سخنرانی بنی صدر تمام شد .طرفداران بنی صدر اطلاع پیداکرده بودند حزب الهی ها جلوی دانشگاه تجمع کرده اند از اینرو قبل از انکه حزب الهی هامتوجه شوند و بخود بیایند با بارانی از قطعات سنگ وپاره آجر آنها را مورد حمله قرار دادند .دران موقع من که جلوی بازارچه کتاب وروبرو سینما بهمن به نظاره حزب الهی ها ایستاده بودم برای درامان ماندن از آسیب سنگ ها سفت خودم را به نرده های درب بازارچه کتاب چسباندم .حزب الهی ها اول مقاومت کردند ولی بعد که هجوم بی امان سنگها را دیدند بسرعت صحنه را ترک کردند درحالیکه بسیاری از آنها مجروح شده بودند .

بعداز پایان سنگ پرانی من خودم را به میدان انقلاب رساندم .درانجا یک حزب الهی را دیدم که سرش بخاطر اصابت سنگ بدجوری شکسته بود و خون از سرش می رفت زیربغل اورا گرفتم و از وسط خیابان به کنار آوردم .اورا داخل یکی از اتوبوس های دوطبقه شرکت واحد نمودم تا به درمانگاه برسانم که راننده شرکت واحد سرمن فریاد کشید ببرش پایین آقا !این اتوبوسه ،آمبولانس که نیست .من هم بناچار اورا پایین آوردم تا اینکه چندتن از دوستانش سررسیده اورا مخفیانه باخود بردند .

یادم نیست دیماه بود یا بهمن ماه که متینگ دیگری از جانب نهضت آزادی به حمایت از بنی صدر در ورزشگاه امجدیه برپاشد وطی ان مهندس بازرگان ،دکترابراهیم یزدی ،مهندس هاشم صباغیان و دکتریدالله سحابی به سخنرانی پرداختند .درآن متینگ هم حزب الهی ها برای یرهم زدن متینگ حضوریافته بودند و محوطه چمن محل رویارویی حزب الهی ها و بنی صدری ها بود .

حزب الهی ها شعار می دادند :

حزب فقط حزب الله

بنی صدری ها هم درپاسخ شعار می دادند :

حزب چماق بدستان

باید بره گورستان

متقابلا حزب الهی ها می گفتند :

این گفته امام است

زبانتان چماق است

که اشاره به این نکته از سخنان رهبر انقلاب داشت که گفته بود "چماق زبان و چماق قلم بدترین چماق هاست "همچنین حزب الهی ها شعار می دادند :

امیرانتظام جاسوس اعدام باید گردد

بنی صدرها در پاسخ می گفتند :

آیت کودتاچی اعدام باید گردد

فکر می کنم در همین سخنرانی بود که مهندس بازرگان به مزاح گفته بود آقایان از هرچی که بوی ملیت داشت دشمنی کردند وزارت ارشاد ملی را کردند وزارت ارشاد اسلامی هواپیمای ملی ایران را کردند هواپیمایی اسلامی و ما نگران بودیم نام شرکت ملی نفت ایران را هم بکنند شرکت اسلامی نفت ایران !!!!مرحوم بازرگان استعداد فوق العاده ای دربذله گویی وخنداندن جمعیت داشت .

بدترین درگیری روزچهاردهم اسفندماه سال 1357 رخ داد که دراین روز بنی صدر در دانشگاه تهران بمناسبت سالگرد درگذشت دکتر محمد مصدق سخنرانی داشت .

دراین روز دانشگاه تهران مملو از جمعیت بود وتقریبا زمین چمن دانشگاه و اطراف آن درتسخیر مردمی بود که برای گوش دادن به سخنرانی بنی صدر انجا اجتماع کرده بودند . بخش وسیعی از زمین چمن دانشگاه را هواداران مجاهدین خلق اعم از دختر و پسر که به آنها میلیشیا می گفتند ،اشغال کرده بودند .

من در بالای سکویی که امامان جمعه برای قرائت خطبه های نمازجمعه بالای آن می روند به همراه برخی دیگر که جا گیر نیاوردند ایستاده بودیم .ناگهان دسته ای از حزب الهی ها که پلاکارد بزرگی را حمل می کردند که روی پلاکارت تصویربوسیدن دست ثریا همسر دوم شاه توسط دکترمصدق حک شده بود با شعارهایی برعلیه بنی صدر وهوادارانش وارد دانشگاه شده بودند .آنها با شعارهای

ابوالحسن پینوشه

ایران شیلی نمیشه

ابوالحسن پینوشه

رای ما کوفتت بشه 

حالا که رهبرت مصدق شده ،رای مارو پس بده

امروزسپهسالاری ،فردا تاجگذاری

بامشت محکم میزنه این ملت

بردهن دشمن روحانیت .

هویزه ،خونین شهر ،جنایت بنی صدر .

محوطه دانشگاه را دور می زدند و گهگاهی درگیری های پراکنده ای بین آنها و هواداران بنی صدر بوجود می امد . اوضاع بخاطر این درگیری ها آشفته می شد و مرتب جو متشنج می گردید .من برای تماشای وفایع به سمت حزب الهی ها در ضلع شرقی دانشگاه رفتم .دیدم جلوی درب و روی سکو وپله های یکی از دانشکده ها بسیاری از مردان کراواتی و زنان بی حجاب شمال شهری (آنموقع حجاب اجباری نشده بود )با حزب الهی ها به مجادله پرداخته اند .ناگهان همین گروه شروع به دست افشانی کردند و دست افشان و پاکوبان شعار دادند :

بنی صدر ،بنی صدر ،بلندگو رو قطع کردند

هنوز دقایقی از شعارهای اینها نگذشته دبود که بنی صدر فرمان حمله را صادرکرد و از جمعیت حاضردر دانشگاه خواست حزب الهی ها را از دانشگاه بیرون کنند .بلافاصله بعداز فرمان بنی صدر جوانان حاضر در چمن دانشگاه که بخش اعظمی از انها را هواداران مجاهدین و دیگر جوان های وابسته به گروههای سیاسی وفادار به بنی صدر تشکیل می دادند خشمگینانه به حزب الهی ها حمله کردند وبا فریادهای :

کیش ،کیش ،چماقدار

حزب چماق بدستان

باید بره گورستان

و....به ضرب و شتم آنها پرداختند . من با دیدن این صحنه ها زود دوربینم را درآوردم تا شروع به عکسبرداری کنم ناگهان یکی از جوانها که گویا هوادار مجاهدین یا عضو دفتر همکاری های مردم با رییس جمهور بود به سمت من یورش آورد و دوربین را از دستم گرفت و گفت عکسبرداری ممنوع هست . برای چی میخواهی عکس بگیری . ولی توضیحات من که فقط برای ثبت وقایع میخواهم عکس بگیرم آنها را قانع نکرد .آنها درب دوربین را بازکردند فیلم داخل آن را خارج ساخته و دوربین را بمن پس دادند !!!

دراین میان من فقط با تاسف نظاره گر صحنه های خونین پرزد وخورد بودم و ضرباتی که طرفین درگیر بیرحمانه به همدیگر وارد می ساختند .البته چون تعداد هواداران بنی صدر بیشتر بودند حزب الهی ها بیشتر صدمه می دیدند و مجروح می شدند .از انجا که همراه حزب الهی ها گروهی زنان چادری نیز بودند من به همراه چندتن از جوانان بخاطر اینکه این خانمها دراین جریان صدمه نبینند انها را به داخل ساختمان یکی از دانشکده ها فرستادیم و با حلقه کردن دستهایمان بایکدیگر مانع از آن شدیم که کسی بتواند به انها نزدیک شود و صدمه بزند .بعد که جوکمی ارام شد انها را کم کم رها ساختیم و انها هم با ارامش راه خروج از دانشگاه را در پیش گرفتند .

بعداز پایان سخنرانی هواداران بنی صدر هنگام خروج از دانشگاه چادر وحدت مستقر در جلوی دانشگاه را که به عرضه نشریات و کتب مذهبی و بولتن ها و نشریات حزب الهی ها می پرداخت به آتش کشیدند واین یکی از سهمگین ترین درگیری ها در آن دوران بود .

فردای آن روز حزب الهی هایی که مورد حمله مجاهدین و هواداران بنی صدر قرار گرفته و بشدت مجروح شده بودند و سر و دستشان شکسته شده بود با سر و دست شکسته و باندپیچی شده در اعتراض به بنی صدر در مسجد دانشگاه تهران متحصن شدند .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 23:57  توسط   | 

گزارش یک زندگی (قسمت پنجاه و ششم )

 

 

سیاست زدگی ،آفتی که زندگی مرا ویران کرد

 

 

همزمان با شروع جنگ ایران و عراق یک جبهه نبرد داخلی نیزمیان دوجریانی که آنروز حاکمیت کشوررا به عهده داشتند نیز باز شد و منازعات سیاسی بالا گرفت .بطوری که بعدها به وقایع ناگوار دهه شصت منجر شد .

دوجریانی که آن زمان حاکمیت سیاسی کشور را در دست داشتند عبارت بودند از لیبرالها که در راس آنها بنی صدر بعنوان ریاست جمهوری قرار داشت و جریان دیگر حزب الهی ها بودند که درآنزمان شهید بهشتی بعنوان رییس قوه قضائیه و شهید رجایی بعنوان نخست وزیر در راس آن قرار داشتند .

بابالا گرفتن منازعات داخلی و شروع جنگ تحمیلی عراق علیه ایران در انتخابات ریاست جمهوری  آمریکا نیز رونالد ریگان کاندیدای جمهوری خواهان به روی کار آمد و جایگزین جیمی کارترگردید . با روی کارآمدن رونالد ریگان مسئولین مملکتی  و دانشجویان خط امام که سفارت را اشغال کرده بودنتد زود به این صرافت افتادند که گروگانهای آمریکایی را آزاد کنند چراکه می دانستند جمهوری خواهان بویژه شخص رونالد ریگان عناصرخطرناک و جنگچویی هستند که هرآن احتمال دارد به ایران حمله کنند و اوضاع را وخیم تر از آنچه هست سازند .این بود که از رجزخوانی برعلیه امریکا دست برداشتند و با سلام و صلوا ت وبا وساطت کشورالجزایر بعنوان میانجی گروگان های امریکایی را آزاد کردند و به امریکا فرستادند .

وقتی آن زمان گروههای سیاسی به این عقب نشینی درمقابل امریکا اعتراض کردند بهزاد نبوی که آن موقع سخنگوی دولت شهید رجایی بود پشت تلویزیون ظاهر شد و گفت مثل بازاری ها اینقدر چانه نزنید که حالا که گروگانها را پس دادیم چقدر دادیم و چقدر گرفتیم .!!!

خلاصه در این گیر ودارانتشار یک افشاگری آتش میان دوجناح حاکم را شعله ور ساخت وآن انتشار نواری از مرحوم حسن آیت بعنوان یکی از اعضای حزب جمهوری اسلامی بود .حسن آیت دریک محفل خصوصی سخن از چگونگی براندازی وسرنگونی بنی صدر گفته بود واین نوار ضبط صو ت توسط یکی از نفوذی های طرفدار بنی صدر درجامعه منتشر شد وهمین خشم بنی صدر وطرفدارانش را برانگیخت .

باصف ارایی بنی صدر وحزب جمهوری در مقابل یکدیگر سایر گروههای سیاسی نیز در طیف یکی از این دو جریان قرار گرفتند .بطورمثال نهضت آزادی به رهبری مهندس بازرگان ،جبهه ملی به رهبری دکتر کریم سنجابی ،مجاهدین خلق (منافقین )برهبری مسعود رجوی ، .حزب کمونیستی و مائوئیستی رنجبران به جرگه هوادران بنی صدر پیوستند و جامعه روحانیت مبارز ،مجاهدین انقلاب اسلامی ،جنبش مسلمانان مبارز برهبری دکتر حبیب الله پیمان وحزب توده !!!!به جرگه هوادراران حزب جمهوری اسلامی که در "حزب الله "خلاصه می شد پیوستندد .الته حزب الهی ها هیچگاه توده ای ها را جدی نگرفتند وآنها را در میان خود نپذیرفتند .

ودراین میان از انجا که انسان جایزالخطاست و بشر قابل تشر است من هم درجرگه هواداران بنی صدر ولیبرال های ملی گرا قرار گرفتم و یکی نبود آن موقع گوش مارا بپیچاند و بگوید جغله تورا به این حرفها چکار .خدامیداند بابت این سیاست بازی چه بهای سنگینی پرداختم و دراین قمار بی ربط چگونه زندگی وآینده ام را باختم که جلوه های این سیه روزی را در قسمت های آتی خواهید خواند .

واز سوی دیگر جلیل طرفدار حزب الله و مخالف بنی صدر شد و من و او که با انقلاب به هم پیوند یافته بودیم و مثل دوبرادر شده بودیم باردیگر رویاروی یکدیگر قرار گرفتیم و به تدریج از هم متنفرشدیم و منزجر .

جلیل تا قبل از اینکه به جبهه برود  طرفدار بنی صدر بود ولی بعد از رفتن به جبهه وسه ماه حضور درجبهه وبعد بازگشت به تهران ناگهان دیدیم  مخالف سفت و سخت بنی صدر شده است . آن زمان هرکسی به جبهه می رفت وبازمیگشت مخالف بنی صدر می شد و بنی صدر را عامل سقوط خرمشهر و هویزه و اشغال آنها توسط عراقی ها بشمار می آورد .از اینرو حزب الهی ها در تجمعاتشان شعار می دادند :

هویزه ،خونین شهر ،جنایت بنی صدر

.آن زمان بنی صدر از سوی رهبرانقلاب به فرماندهی کل قوا منصوب شد و هواداران او بر این عقیده بودند که این عقب نشینی های بنی صدرتاکتیکی است چرا که او براین عقیده بود که طی یک استراتژی جنگی ابتدا باید دشمن را به داخل خاک خودمان بکشانیم و بعد آنها را محاصره کرده و تار ومار نماییم .

بحران سیاسی از سطح اجتماع به درون خانواده ها کشیده شد .چراکه آن موقع کمتر خانواده ای پیدا می شد که اعضای آن یکدست بوده یا طرفدار بنی صدر باشند یا حزب جمهوری .معمولا بین پدر و پسر و دختر و مادر و خواهر و برادر واعضای خانواده اشتراک نظر وجود نداشت و منازعات سیاسی نه تنها باعث شده بود هواداران این دوجریان در سطح جامعه باهم رویارو شوند بلکه در بسترخانواده نیز بسیاری از اعضای یک خانواده رودر روی هم قرار گرفتند .

باتوجه به اینکه من طرفدار بنی صدر و لیبرالها بودم وجلیل طرفدار حزب جمهوری بین ما نیز شکاف عقیدتی اتفاق افتاد و همه روزه باجلیل برسرمسائل سیاسی کشور در بحث و مجادله بودیم .

گاه می شد از سرشب باهم بحث سیاسی را شروع می کردیم و بحث ما تا ساعتها ادامه می یافت و ناگهان می دیدیم ساعت 4 یا 5 بامداد هست و مادرگرماگرم مباحثات متوجه گذشت زمان نشدیم .

مادرم از این مباحثات طولانی ما اظهارنارضایتی می کرد و مرتب بابت اینکه ما با بحث های شبانه خود باعث بیخوابی او وخواهرم شدیم موردنکوهش او قرار می گرفتیم و مرتب به ما فحش و ناسزا می داد .البته چون باجلیل رودرواسی داشت بیشتر مرا مورد مواخذه و نفرین خود قرار می داد و می گفت :

آخه پدرسگ بیشرف تو رو به سیاست چیکار ،فکراینده ات باش فکر درس باش .وضعیت تو با بقیه فرق داره .تو مگه بابا داری که فردا اگر توی چاه افتادی دلش بسوزه بیاد تورو از چاه دربیاره .تو خودت به داد خودت نرسی هیچکس به داد تو نمیرسه .!

گاه آرزو می کرد که کاشک پدری بالای سر من بود و من را زیر شلاق کبود می کرد تا دنبال سیاست و سیاست بازی نروم .می گفت خدا ذلیلت کنه که ما از دست تو یکنفر چی کشیدیم فبل از انقلاب دنبال سینما بودی و بعداز انقلاب دنبال سیاست .بچه بی ننه وبابا از این بهتر نمیشه

گاها زبان ملایم تری می گشود و می گفت :

_اخه بدبخت بیچاره .برفرض یا بنی صدر برنده بشه یا حزب جمهوری .این وسط به تو و جلیل چی میرسه .خاک برسرها تجربه انقلاب براتون درس عبرت نشد . شماها رفتید تظاهرات وباگاردی ها جنگیدید استفاده اش رو دیگران بردند وپز انقلابی اش را دیگران دادند وعواید ومنافع آن نصیب دیگران شد .آخه شماها سرپیازهستید یا ته پیاز .

بیچاره مادرم با همه عوام بودنش راست می گفت و من چه احمق بودم و سرتق .بعدها که خواهرم پروین دچار افسردگی شد مادرم می گفت پروین از دست تو و جلیل دیوونه شد بس که شب تا صبح نشستید زر زدید!

ولی افسوس از نادانی ها چه حاصلی می تواند داشته باشد . بقول بزرگی تجربه معلم سخت گیری است اول امتحان میگیرد بعد درس میدهد و من چه معصومانه این امتحان را باختم .

از شانس نامساعد من تمام فامیل های پدری ومادری من هم بخاطر همان تعصب مذهبی شان حزب الهی بودند و فقط من بودم که افکار لیبرال منشانه داشتم و پسر برادرم که طرفدار مجاهدین خلق بود و من با او انس والفت یافته بودم .

بهرحال هرموقع به گذشته می نگرم و جهالت ها و حماقت های خود را مرور می کنم می بینم همه گناهها به گردن من نبود .بخشی از این ناکامیها و یاس ها و شکست ها ناشی از شوخی تلخی بود که خداوند با من کرده بود وآن اینکه مرا در داخل یک خانواده متشرع و یک فامیل متعصب مذهبی بدنیا آورده بود که هیچگاه روحیه ام با آنها سازگار نشد .

چندسال پیش که طی یک بحران عصبی و افسردگی داشتم مرگ را تجربه می کردم ازخدا یک چیز خواستم که یا دیگر مرا بدنیا نیاورد یا این بار خواست به دنیا بیاورد داخل جماعتی متولد سازد که نه بویی از مذهب برده باشند ونه بویی از سیاست .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 0:15  توسط   | 

تجربه ای برای وبلاگ نویسان متاهل

طی این یکی دوسال که وبلاگ نویسی را شروع کرده

ایم دائما باغرولند عیال مربوطه روبرو بودیم که چرا تمام

اوقات پشت کامپیوترنشستته ایم و نسبت به زندگی

مشترک کم توجه شده ایم

تااینکه دیروز فکری به سرمان زد و به عیال پیشنهادکردیم

ازخاطرات ما کپی بگیرد وبابت کپی از هرقسمت

ازخاطرات ما یکهزارتومان ازمادستخوش دریافت کند .

عیال مربوطه هم درچشم به هم زدنی طی یکی

دوساعت ازپنجاه و پنج قسمت خاطرات ما کپی تهیه کرد

و حق الزحمه پنجاه هزارتومانی را یکجا دریافت کرد .

وحالا از دیروز کاملا رفتارشان عوض شده و بما می

گویندچرانشستی برو بر منو نگاه میکنی .مگه منو تابحال

ندیدی !!بلندشوبروخاطراتت را بنویس !!!

عیال اصراردارد هرروزپنجاه قسمت خاطره بنویسیم ولی

بهرحال توافق کردیم هفته ای دوبارخاطره بنویسم که به

لحاظ مالی زیادبمافشارنیاید .

ولی هنوزقانع نشده و اصرار دارد ما هرچه زودتر

خاطراتمان را بگوییم و اوهم تند تند بنویسد وبلاخره

پیشنهادکرده از مطالب وبلاگ دوم وسوم ما نیزکپی بگیرد

و حق الزحمه آن را فی الفور دریافت کند که هنوز به

توافق نرسیده ایم .

بهرحال گفتم شاید این تجربه گرچه پرهزینه است و به

لحاظ اقتصادی مقرون به صرفه نیست ولی می تواند

راهکارمناسبی برای وبلاگ نویسان متاهل برای فرار از

زندگی مشترک و نشستن پشت میزکامپیوترباشد

تانظرجنابعالی چه باشد

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 23:8  توسط   | 

گزارش یک زندگی (فسمت پنجاه و پنجم )

 

شروع جنگ ،آسمان تهران جولانگاه میگ های عراقی

 

عصر روز سی ویکم شهریورماه 1359 برای گرفتن نان از خانه خارج شدم . درخانه چند کارگر ساختمانی داشتند کاشیها و موزاییک های آشپزخانه را عوض می کردند . هوس کردم سری به خانه بهرام جزء بیات که یکی از همکلاسیها و دوستان بود، بزنم .هنوز بیست متری باخانه آنها فاصله داشتم که صدای چندانفجار پی درپی تهران را به لرزه درآورد .از انجا که درآن زمان گروههای مختلف وتجزیه طلب ها و سلطنت طلبان در معابر عمومی و نقاط مختلف تهران بمب گذاری می کردند .زیاد قضیه را جدی نگرفتم .ولی این بار شدت انفجار بیش از انفجارهای گذشته بود .

وقتی به دم خانه بهرام رسیدم ازمن سئوال کرد صدای انفجارها را شنیدی گفتم آره نمی دانی دلیلش چه بود گفت چرا ؟عراقی ها به ایران حمله کردند و صدای انفجارها هم ناشی از بمباران فرودگاه مهرآباد تهران توسط هواپیماهای میگ عراقی بود . ازاینکه کشور وارد یک شرایط جنگی شده خیلی هیجان زده شدم .چون از دوران خردسالی به فیلمهای جنگی علاقه داشتم خیلی دوست داشتم صحنه های جنگ و بمباران را از نزدیک ببینم . بعد که مصایب جنگ را دیدم باخود گفتم چه آرزوی احمقانه ای داشتم .الان که این سطور را می نویسم یاد دیالوگی از فیلم "خانه ای روی آب "ساخته "بهمن فرمان آرا " افتادم که در سکانسی از فیلم دکترسپیدبخت می گوید : همیشه مواظب باشید که چی آرزو می کنید .یک وقت ممکن است برآورده شود !!!

سراسیمه خود را به خانه رساندم تا ازطریق رادیو و تلویزیون پیگیر اوضاع باشم . کشور درحالت بحران خطرناکی قرار گرفته بود .مردم احساساتی شده بودند و هنوز عرق وطن پرستی در وجودشان خشک نشده بود از اینرو بسیاری از مردم جلوی پادگانها و قرارگاههای نظامی اجتماع کرده بودند تا برای دفاع از مملکت به جبهه ها عازم شوند و مجریان رادیو و تلویزیون با اصرار والتماس از مردم میخواستند جلوی پادگانها را خالی کنند تا نیروهای نظامی وارتش بتوانند سریع خود را به مرز برسانند و مانع پیشروی ارتش عراق شوند .

با حاکم شدن شرایط جنگی در کشور مردم بزودی خود را با این شرایط وفق دادند .تقریبا همه مردم با استفاده از آموزش های رادیو تلویزیون شیشه های منازل ،مغازه ها وادارات را باچسب بصورت ضربدری پوشش دادند تا هنگام انفجارهای ناشی از بمباران وقتی شیشه ها خرد می شود به اطراف نریزد و ترکش های آن موجب آسیب و جراحت نشود .ضمنا همه مردم شیشه های منازل خودرا با مقواهای سیاه رنگ پوشاندند تا شبها نور از پنچره ها بیرون نزند و موجب شناسایی هواپیماهای عراقی نشود .از همان روزهای اول مردم با دونوع آژیر آشنا شدند آزیروضعیت قرمز و آزیر وضعیت سفید .

بمحض اینکه هواپیماهای عراقی به آسمان تهران می رسیدند بلافاصله آزیر وضعیت قرمز به صدا در می آمد و قبل از پخش آژیر صدایی پخش می شد که گوینده می گفت :توجه !توجه !.علامتی که هم اکنون می شنوید اعلام خطر یا وضعیت قرمز است و معنی ومفهوم آن این است که حمله هوایی انجام خواهد شد .محل کار خود را ترک و به پناهگاه بروید .وچون پناهگاهی اساسا وجود نداشت بسیاری از مردم برای درامان ماندن به زیرزمین خانه ها می رفتند .!

البته در ماههای اول جنگ جز روز اول تهران دیگر بمباران نشد .فقط شب ها هواپیماهای عراقی برای ایجاد رعب و وحشت ومانورقدرت خود را به آسمان تهران می رساندند و گهگاهی دیوارصوتی را می شکستند و بعد می رفتند .

معمولا هم شب ها به تهران حمله می کردند و علی رغم اینکه عمدتاهمسایه ها به زیرزمین می رفتند من مثل بسیاری دیگر به پشت بام می رفتم تا هواپیماهای عراقی را ببینم .معمولا چون هواپیما یا هواپیماها در ارتفاع بالا حرکت می کردند فقط از طریق چراغ چشمک زن آنها و همینطور گلوله های رسانا که پدافندهای ضدهوایی به سمت آن نقطه متحرک چشمک زن شلیک می کردند می فهمیدم هواپیمای عراقی است .

بمرور زمان مردم ترسشان ریخت و هنگام حمله هواپیماها به کوچه می آمدند و همسایه ها به گپ و گفت مشغول می شدند .برخی از همسایه ها از من میخواستند به پشت بام نروم . انها می گفتند اگر بمبی فروافتاد حتی اگر به خانه شما نخورد کافی است موج انفجار آن تو را از پشت بام به پایین پرتاب کند .یااینکه ممکن است برخی گلوله های شلیک شده از سوی تیربارهای ضدهوایی عمل نکند و به پایین بیفتد وانفجار آن بتو آسیب برساند .

برخی ها هم دیگر زیادی سخت می گرفتند وچون هنگام حمله هواپیماها برق شهر کاملا از سوی وزارت نیرو قطع می شد همه مواظب بودند تا کوچکترین روشنایی دیده نشود .دراین میان یادم هست یکی از همسایگان به رهگذری که سیگار به لب داشت تذکر داد سیگارش را خاموش کند .چون فکر می کرد خلبان عراقی از آن ارتفاع بالا آتش سیگار اورا می بیند !!!ومنطقه را مورد هدف قرار میدهد .

خلاصه اینکه روزها وماههای اول جنگ بسیار خاطره انگیز بود .

باشروع جنگ جلیل مثل خیلی های دیگر داوطلب رفتن به جبهه شد و برای دیدن آموزش به پادگان عشرت آباد تهران اعزام شد .همانطور که قبلا گفته بودم جلیل بخاطر فعالیت های چریکی اش در قبل از انقلاب دو-سه عد کلت کالبیر 22 ساخت چکسلواکی بدست آورده بود (چکسلواکی در واقع نام همان کشوری است که چون کلمه دوم و سوم آن نام زشت و بدی را به ذهن متبادر می سازد .مسئولین صدا وسیما ناگهان در دهه هفتاد متوجه این قضیه شدند و در اخبار و گزارشات نام این کشور را چک و اسلوواکی ! بیان می کردند !!!.

بگذریم .جلیل هنگام آموزش جای آن اسلحه ها را بمن لو داد تا آنها را یافته ودرپادگان تحویل اودهم تا اوهم تحویل سپاه دهد .جلیل میترسید در غیاب او من این کلت هارابیابم برای خودم دردسردرست کنم

بهرحال من یک روز این سه تا کلت را درنقاط مختلف بدنم جاسازی کردم وباغرورکاذبی  همراه با یک جعبه دویست عددی فشنگ بردم ودم درب پادگان تحویل جلیل دادم .میخواستم از جلیل تقاضاکنم یکی از آنها را نادیده بگیرد وبمن بدهد که می دانستم موافقت نمی کند .البته جلیل چون پاسدارکمیته بود یک اسلحه ژ-3 هم درخانه داشت ولی فشنگ های آن را خالی کرده بود و باخود برده بود .ولی من گاهی با آن بمانند یک اسباب بازی بازی می کردم !!!

بعد باخودم می گفتم چه اشتباهی کرد جلیل کاشکی فشنگ هارا می گذاشت تا اگرعراقی ها به تهران رسیدند من با آن به جنگ آنها بروم که این حکایت از همان نگاه ساده لوحانه من داشت .چراکه بعدها که به سربازی رفتم و مارا برای آموزش تیراندازی به میدان تیر برده بودند .شلیک اولین گلوله باعث شد قنداق اسلحه چنان لگدی به سینه من بزند که تیرهای دوم وسوم را قاطی و پاتی بزنم و یکی از فرمانده های وظیفه که متوجه شده بود زود خود را بمن رساند و به دوراز چشم فرمانده گردان  بقیه گلوله ها را خودش شلیک کرد .

وقتی جلیل به جبهه رفت برای اینکه ما شب ها تنها نباشیم خواهرزاده اش محسن را مجاب کرد که شب ها به خانه ما بیاید ."محسن "بسیار بچه خوب و دوست داشتنی و زحمتکشی بود .او چون معلم بود ومجرد .روزها به مدرسه می رفت وتدریس می کرد و شب ها به خانه ما می امد که همین وجود محسن باعث بوجود آمدن خاطرات شیرینی برای ما گردید .

مثلا یک شب دورهم نشسته بودیم و مادرم داشت از سماور برای ما چایی می ریخت که ناگهان وضعیت قرمز شد و برق رفت .وقتی وضعیت عادی شدناگهان دیدیم مادرم  در تاریکی  بجای چایی برای همه مان آبجوش ریخته است !!!و محسن بشوخی گفت با سفید شدن وضعیت چرا رنگ چایی ها سفید شد .!!!

یا مثلا یک روز من از میدان امام حسین پرنده "سار "را خریدم .آنموقع مردم این پرنده را می خریدند و برای انکه حاجت شان برآورده شود آزاد می کردند .ولی من بجای آزاد ساختن پرنده آن را به خانه آوردم و چون قفس نداشتیم داخل کمد لباس های جلیل انداختم !!!دست برقضا محسن هم لباس هایش را داخل کمدجلیل می گذاشت

یکبار صبح که آمد لباسهایش را از کمد بردارد دیدن پرنده اورا متعجب ساخت و ساعت ها فکرش مشغول این موضوع بود که این پرنده چگونه از داخل کمدلباس سربرآورده است .!!!واما خاطره جالب دیگر اینکه معمولا شب ها من و محسن طبقه بالا میخوابیدم و مادرم و پروین و آزاده یکساله پایین می خوابیدند .

یکشب وضعیت قرمز شد و هواپیماهای عراقی آمدند دیوارصوتی را شکستند و رفتند .بعداز اینکه وضعیت عادی شده بود من و محسن دیدیم از کانال کولرپشت بام صدای تاق وتوق می اید وانعکاس آن درکانال کولر برای ما ایجاد وحشت نموده بود .به طبقه پایین رفتیم و موضوع را بامادرم و پروین درمیان گذاشتیم .انها تصورمیکردند دزد است ولی من  ساده لوحانه  فکر می کردم خلبان هواپیمای عراقی باچتر از هواپیما بیرون پریده ودرکانال کولر ما گیرکرده است !!!!!وازبیم اینکه مسلح باشد می ترسیدم به پشت بام بروم .بلاخره محسن دل به دریا زد و به پشت بام رفت و دید یک بچه گربه برزنت کولرراپاره کرده و به داخل کولر رفته است واین سروصداهارا ایجاد کرده واساسا پای خلبان عراقی درمیان نیست !!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 0:26  توسط   |