تبليغاتX
خاطرات وخطرات

خاطرات وخطرات

محمدحسین

گزارش یک زندگی (قسمت پنجاه و چهارم )

 

مادربیوه من و خواستگارهای رنگ و وارنگش !

 

 

وقتی درخرداد سال 1357 یعنی درآستانه انقلاب پدرم مرحوم شد حقوق بازنشستگی او نیز تا نعیین قانونی وراث آن مرحوم  قطع شد.از اینرو ما در حدود یکسال باقرض گرفتن از فامیل زندگی را می چرخاندیم تااینکه بلاخره بعداز انحصاروراثت حقوق ماهیانه پدرم به من و مادرم تعلق گرفت واز انجاکه من به سن 18 سال قانونی نرسیده بودم مادرم به نیابت ازمن حقوق مرادریافت می کرد .بعداز یکسال که حقوق معوقه پدرم جمع آوری شد با پرداختن قرض و قوله ها هیجده هزارتومان درحساب من باقی ماند که آن زمان پول کمی نبود و چون تازه یکسال از انقلاب گذشته بود ساختارهای اقتصادی ویران نشده بود و کالاها با همان قیمت زمان شاه عرضه می شدند و حتی با شرایطی متناسب .

مثلا تلویزیون رنگی 27 اینچ ناسیونال فقط 12هزارتومان قیمت داشت که مغازه ها بصورت اقساط از قرار ماهی پانصدتومان هم می دادند . من چون شیفته سینما وتلویزیون بودم و بدجوری درتب تلویزیون رنگی می سوختم ازمادرم میخواستم بخشی از پول مرا ازحساب بانکی بیرون بکشد و برایمان تلویزیون رنگی بخرد . این درخواست من باتمسخر مرحوم برادرم و جلیل روبرو می شد .خدابیامرزبرادرم خواسته مرا به سخره میگرفت و می گفت بجای خریدن تلویزیون رنگی یک قوطی رنگ از رنگ فروشی بخر و به صفحه تلویزیون بکش می شود تلویزیون رنگی و قس علیهذا !

من بی خبراز آن بودم که مادرم به اتفاق برادرم و جلیل نقشه دیگری برای پول من کشیده بودند که من از آن خبرنداشتم .قراربود حال که پدرم مرحوم شده جای پای جلیل دامادمان بعنوان سرپرست خانواده درخانه ما محکم شود از اینرو تصمیم گرفتند پول پس اندازشده من و مادرم دراختیار جلیل قرارگیرد تا او یک طبقه در طبقه بالای خانه مان بسازد و من و مادرم درطبقه پایین زندگی کنیم و جلیل وخواهرم پروین درطبقه بالا .

خلاصه باکمک فامیل وپول نقد ما خانه ساخته شد ولی ده سال بعد زمانی که جلیل بعدازمتارکه باپروین قرار بود خانه را تحویل ما بدهد تقاضای یکصدهزارتومان پول نمود . وقتی گفتیم خانه باپول ما و فامیل ها ساخته شد تو که پولی درمیان نگذاشته ای چه پولی بتو بدهیم درپاسخ گفت معماری ساختمان را برادرم انجام داد او هم که عاشق چشم وابروی شما نبود بخاطر من امد معماری ساختمان را انجام داد بنابراین شما باید دستمزد معماری اورا بمن بدهید و بلاخره باسماجت هایش ما مهریه پروین راکم کردیم والباقی را به او پرداختیم .

بهرحال وقتی پدرم مرحوم شد مادرم سی وشش سال داشت و هنوز از جوانی و زیبایی بی بهره نمانده بود .بعداز مرگ پدرم من ناگهان متوجه شدم محبت مردهای فامیل چه فامیل های پدرم چه فامیل های مادرم و چه فامیل های جلیل که عمدتا برادران جلیل بودند بما زیاد شده وهرچندروز یکبار به خانه ماسرمیزنند .حتی برخی از اقوام دورمادرم که من هرگز در زمان پدرم آنها را درخانه نمی دیدم ناگهان سروکله شان پیدا می شد و مادرم بمن معرفی می کرد که مثلا این اقا پسرعمه ام هست و این اقا هم پسرخاله ام وغیرو..

من برادرهای جلیل را میگفتم لابد بخاطرجلیل به خانه ما می ایند !!! و دیگران راهم توجیه می کردم که بهرحال بخاطر لطف ومعرفتشان هست که به ما سرمی زنند!!! غافل از انکه همه انها مستقیم وغیرمستقیم برای خواستگاری مادرم می آمدند و جالب اینجاست که همگی انها هم بدون بروبرگرد متاهل وصاحب چندین فرزندریز ودرشت  بودند !

مادرم اقوام خودش مانند پسرخاله ها وپسر عمه هایش را تحقیر می کرد و به انها می گفت آن موقع که من جوان بودم شما کدام گوری بودید ؟که من بخاطر فقرخانواده با یک پیرمرد ازدواج نکنم و برای بقیه هم سنگ های بزرگ جلوی پایشان می گذاشت تابروند پشت سرشان را نگاه نکنند مثلا از انها میخواست خانه ای درتهران را برای او خریداری کنند و به نامش کنند و غیره .

تااینکه بلاخره قرعه بنام یکی از برادرهای جلیل افتاد .یعنی همانی که معماری ساخت خانه مارا برعخده داشت !. ماجراازاینقرار است که مادرم ازیکسو از مزاحمت های مردان فامیل و غریبه به تنگ امده بود و دوست داشت نام مردی بالای سرش باشد تا از شر آنها رهایی یابد .ازیکسو نمی خواست تن به ازدواج دائم بدهد تا من را درکنارخودداشته باشد .چراکه من کفیل مادرم بشمارمی امدم و از سربازی معاف بودم واگر مادرم ازدواج دائم می کرد من معاف نمی شدم .حال بگذریم که معافیت من بطورکامل تحقق نیافت و من بعداز سه ماه خدمت و دیدن دوران آموزشی بایک مصیبتی از خدمت معاف شدیم .

بنابراین مادرم راهی میانه رابرمی گزیند و به صیغه (ازدواج موقت )همان برادر جلیل در می اید و بعد از ان هرمردی که به طرف او می امد مادرم میگفت من شوهردارم و وقتی می پرسیدند شوهرت کیست مادرم اسم آن بنده خدا را می گفت و آنها هم دمشان را می گذاشتند روی کولشان و می رفتند .حتی بعضی از انها انقدر سماجت می کردند که از مادرم میخواستند قسم قران بخورد که محرم فلانی شده است (البته اینها را من بعدا از مادرم ودیگران شنیدم .درآن زمان این مسائل را از من مخفی می کردند )

تا اینکه یکروز مادرم مرا خواست و گفت حسین من میخوام یک چیزی بهت بگم !

گفتم :چی ؟

گفت : من محرم حاج ...شدم

باورم نمی شد برای لحظاتی مات اورانگریستم بعد با ناراحتی گفتم چرا ؟

گفت :مگه نمی بینی این مردهای فامیل ودر وهمسایه مرتب مزاحم من بودند من میخواستم سایه کسی بالای سرم باشد تا از مزاحمت دیگران خلاصی یابم

گفتم :تو که میخواستی ازدواج کنی .چرا رسما به عقد وازدواج یکی از این خواستگارانت که زنشان مرحوم شده بود درنیامدی ؟

گفت :آنها میخواستند من را به عقد دائم خودشان دربیاورند و من هم باخودم فکر کردم اگر من اینکار را بکنم دیگر نمی توانم تورا کفیل خودکنم وتو را می برند سربازی !

گفتم :توی این همه ادم چرا حاجی فلانی را انتخاب کردی ؟

گفت :اخر بقیه همه شان ادمهای بوالهوس و اوباش بودند .ادمهای مسئولیت پذیری نبودند که من بتوانم به انها اتکا کنم .

گفتم :اگر زن و بچه اش بفهمند چی ؟

گفت :ما نمی گذاریم بفهمند .

ناگهان خون در رگ هایم بجوش آمد پرده حیا میان مادر و فرزند را کنار زدم و هرچه از دهنم درآمد به مادرم گفتم و با چشمانی نمناک از خانه بیرون زدم .

تاچندروز با مادرم قهر بودم .شام و نهار را دربیرون ساندویچ می خوردم .ومعمولا هم پیش آن پسرعمه ام که درجریان انقلاب متهم به ساواکی بودن شده بود و بعداز انقلاب در یکی از پاساژهای لاله زار چرم فروشی داشت می رفتم .

مادرم برای آرام ساختن من دست به دامان این و آن شد از جمله اینکه برای خود همین پسرعمه ام زنگ زد تا با من صحبت کند .

یکی از اینروزها که به مغازه پسرعمه ام رفته بودم او مرا کنار کشید و گفت :حسین !من میخوام یک چیزی بهت بگم . مادر تو تو زندگی خیری ندید .فکرشو بکن یک دختر 16 ساله به ازدواج یک پیرمرد 64ساله درآمد وتا اخر عمر به آن پیرمرد وفادار ماند .مادرتو هم جوان است و هم زیبا .زن بیوه هم مانند دیوار ی است که هر لحظه ممکن است سر کسی فروبریزد چه متهل و چه مجرد.بنابراین زیاد سخت نگیر .

حرفهای او مرا قانع نکرد تا اینکه مادرم دست به دامان یکی از پسرعموهایم (که بخاطر اینکه هم ادم خیر و مددکاری بود و هم بسیارمتمول وباشخصیت .بطوری که اهالی فامیل بعداز پدرم احترام زیادی برای او قائل بودند) شد .

روزی در مغازه پسرعمه ام نشسته بودم که همین پسرعمویم که ذکرخیراورفت و بزرگ فامیل بشمار می آمد به مغازه عمه ام زنگ زد و از من خواست که به دفتر کار او درخیابان تخت طاووس بروم .

فردای آن روز به دفترکار او رفتم پسرعمویم که آدم دنیادیده وبسیارباشخصیت و خوش زبان و مهربان بود زبان به سخن برای من گشود و گفت :ببین حسین جان !. من همیشه تورا ادم واقع بین و روشنفکری می دانستم .نمی دانم چرا سراین قضیه تو رنجیده شدی .تازه فهمیدم بامادرت بدزبانی کردی که اصلا از تو توقع نداشتم .چراکه برای مادرت احترام خاصی قائلم و واقعا به تو بخاطرداشتن چنین مادری تبریک میگویم و خودم هم به داشتن چنین زن عمویی افتخار می کنم

او سپس درادامه افزود :ببین عزیز من !مادرتو درحالیکه جای نوه پدرت بود حالا به دلیل فقر یا هرچیز دیگرباپدرت ازدواج کرد و تازمانی که پدرت زنده بود به او وفادار ماند .درحالیکه من خیلی از زنها را می شناسم که باانکه شوهرجوان و برومندی داشتند وعلی رغم اینکه کمبودی توی زندگی نداشتند ولی به شوهرانشان خیانت کردند ولی مادر تو بهترین سالهای عمرش را درکنار کسی که جای پدربزرگش را داشت زندگی کرد وبرای او وشماها کم نگذاشت . حالا هم دراین جامعه ای که ما زندگی می کنیم متاسفانه زن بیوه همیشه زیرذره بین ودرمعرض اتهام است .بنابراین من ازتو میخواهم از مادرت معذرت خواهی کنی .چون به همان دلایلی که گفتم برای اهل فامیل بسیارقابل احترام است واین برخورد تو جفای در حق مادرت هست .من از تو که ادم روشنفکر و فهمیده ای هستی اصلا توقع چنین برخوردی را نداشتم .

صحبت های پسرعمویم گرچه آب سردی برآتش خشم من ریخت ولی باعث نشد از مادرم معذرت خواهی کنم . هرگز به حاجی ...که مادرم به محرمیت او درآمده بود بعنوان یک پدر وناپدری نگاه نکردم بلکه ازانجا که ادم مودب و باشخصیتی بود سعی کردم به احترام مادرم با اوبرخوردی دوستانه داشته باشم واو هم بمن علاقمندشده بود و بسیار برای من احترام قائل بود .حتی گاهی که از دست مادرم عصبانی می شد گله مادرم را پیش من می کرد !

بهرحال دوسال بعد ماجرالورفت و همسر حاجی ..از قضیه بو برد .دراین هنگام بود که دوتن از خواهرهای حاجی ...که خواهر جلیل هم می شدند برای مشاجره با مادرم به خانه ما امدند .من حرفی برای گفتن نداشتم برای همین توی اطاق ماندم وانها توی راه پله حیاط بامادرم مشاجره می کردند . بلاخره بخاطر نیاز به دستشویی مجبور شدم وارد حیاط شوم .انها با دیدن من صدایشان را کمی پایین آوردند و چون شنیده بودند من از اول با این ماجرا مخالف بودم بصورت احترام آمیزی بامن برخورد کردند .یکی از خواهرها روبمن کرد و گفت :ببین حسین جان .اگر من بد میگم تو بگو بد میگی .ما به مادرت ودادشم میگیم شما نباید اینکار رو می کردید .حالا که اینکار را کردید چرا گذاشتید زنش و مردم بفهمند و الان باداشتن دوتا دختر بزرگ زندگیش به خطر بیفتد .من ترجیع دادم سکوت کنم .خواهرهای جلیل هم بیشتراز مادرم جلیل را مقصر می دانستند و کاسه کوزه ها را برسر او می شکاندند و می گفتند جلیل که توی این خانه بود نباید می گذاشت برادرش سر زن داداشش هوو بیاورد .طفلکی ها غافل از این بودند که جلیل یکی از مشوق های مادرم برای رویکرد به حاج ...بود .

بهرحال نکته ای که دراینجا ناگفته می ماند این موضوع است که وقتی یکی از خواهرهای جلیل به تندی بامادرم صحبت کرد مادرم باچشمانی اشکبار جلوی چشم او وی را نفرین کرد و گفت انشاءالله تو یا دخترت بیوه بشید تا ببینید من چی کشیدم تا تن به این ماجرا دادم .

گرچه آدمی خرافاتی نیستم ولی جالب اینجاست که هنوز یکی دوماه از نفرین مادرم نگذشته بود که بین دختر همان خانم و شوهرش اختلاف افتاد و کارشان به جدایی ومتارکه کشید !!!!

بعد خواهر جلیل برای مادرم پیغام فرستاد که مارا ببخش که دل تو را شکستیم ما نمی دونستیم نفرین تو اینقدر گیراست .توروخدا بیشتراز این مارا نفرین نکن بلایی که دلت میخواست سرمان آمد !!!

همین ماجراباعث شده بود که حتی گاهی که جلیل بامادرم اختلاف پیدا می کرد وبرای وساطت نزد خواهرانش می رفت آنها به بهانه اینکه نفرین های مادرم گیرا و سریع الاثر است از دخالت خودداری می کردند و می گفتند خودت میدانی .!!!!

بعدازلورفتن ماجرا محرمیت مادرم با حاج ...برای همیشه به پایان رسید .

 

لطفا بعد از اعلام نظر درباره این مطلب اگر تمایل داشتید مطلب دختری با رونیز مشکی را در اینجا بخوانید

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 0:17  توسط   | 

گزارش یک زندگی (قسمت پنجاه و سوم )

 

گرفتن چهارزن آزاد باید گردد

 

 

زمانی که انقلاب پیروزشد ایت الله خلخالی حاکم شرع دادگاههای انقلاب شد و احکام اعدام بسیاری از دست اندرکاران رژیم شاه را بی مهابا صادر می کرد . او درصدورحکم اعدام آنچنان شدت عمل بخرج میداد که حد نداشت .

ایت الله خلخالی بعد از اینکه از تعداد طاغوتیان اماده به اعدام کاسته شد به جان گروههای سیاسی مارکسیست افتاد که حاکمیت جمهوری اسلامی را نپذیرفته بودند و در گوشه و کنار کشور به ویژه کردستان دست به شورش مسلحانه زدند و به جنگ داخلی با نظام روی آورده بودند .

در این میان جماعت انقلابیون دل به خلخالی خوش کرده بودند تا با برخورد شدید و بدون ترحم به این غائله ها خاتمه دهد .

در اواخر سال 58 یکی از جاهایی که مارکسیست ها به بحران کشیده ودر ان درگیری مسلحانه ایجاد نمودند ترکمن صحرا و مناطق ترکمن نشین استان های شمالی کشورمان بود .

بعداز سرکوب شورش آنها ایت الله خلخالی طی یک محاکمه صحرایی سران مارکسیست ها در ترکمن صحرا را که عمل این بلواها بودند بنامهای توماج ،واحدی ،مختوم ،جرجانی را اعدام کرد .

مارکسیست ها و فدایی ها در اعتراض به اعدام این چهارتن برنامه یک  تظاهرات اعتراضی رادر مقابل دانشگاه تهران برپاکردند و من هم که می دانستم احتمالا میان انها و مردمی که هنوز به انقلاب وفادار بودند درگیری بوجود می اید به حوالی دانشگاه رفتم .

مارکسیست ها از میدان انقلاب تظاهرات را شروع کردند و ما که مخالف آنها بودیم در جلوی انها قرار گرفتیم و بر ضد شعارهای انها شعار می دادیم .

مارکسیستها شعار می دادند

توماج ،واحدی ،مختوم ،جرجانی

فریاد برکشیدند

خلق ما پیروز است

ارتجاع نابود است

ای مرگ بر فرماندهان مزدور

یا اینکه :

ارتش استعماری ،پاسدار ارتجاعی نابود باید گردد

ودرحالی که پاها را به زمین می کوباندند با اشاره به کشته شدگان انقلاب شعارمی دادند :

هفتادهزارکشته فریاد برکشیدند

زندانی سیاسی آزاد باید گردد .

وبعد درحالیکه پا می کوباندند و دست می زدند دراشاره به مرحوم چمران می گفتند :جلاد امریکایی ،جلاد خلق زعتر جلاد خلق ماشد

البته ما هم که در جلوی انها قرار گرفته بودیم بیکار ننشسته بودیم درپاسخ به شعارهای انها می گفتیم

درد ما درد تو نیست

بروگمشوکمونیست

یا

 حزبتون هچل مچل

رهبرتون لنین کچل

یا در واکنش به دست زدن های انها می گفتیم

سوسول ها دست نزنید النگوهاتون می شکنه

(جالب اینکه این شعار اکنون بعد از سه دهه شاه بیت یکی از ترانه های لوس انجلسی قرار گرفته که خواننده میخواند

سوسول ها دست نزنید النگوهاتون میشکنه

شب ها بیرون نمونین مامانی دلش شور میزنه !!!!

و خاطره جالب دیگری که از این شعار دارم این است که در دوره اول ریاست جمهوری خاتمی دفترتحکیم وحدت مراسمی در پارک لاله برپا کرده بود و ابراهیم اصغر زاده بعنوان رهبر دانشجویان سخنرانی می کرد . با هرجمله آتشینی که می گفت مستمعین و دانشجویان شروع به کف زدن می کردند . حزب اللهی ها و مخالفینی که برای برهم زدن متینگ امده بودند درواکنش به دست زدن دانشجویان همین شعار "سوسول ها دست نزنید النگوهاتون میشکنه "را می دادند و وقتی می دیدند دانشجویان با بی اعتنایی به شعارهای آنان دست زدن های خود را تشدید می کنند ،شعار می دادند :

حالا که دست می زنید ،اصغر باید برقصه !!!)

خلاصه انروز فدایی ها مارکسیست ها به تظاهراتشان تا چهارراه مصدق (ولی عصر فعلی )ادامه دادند و وقتی انجا دیدند تعداد جمعیت مخالف به نحو چشمگیری افزایش یافته ناگهان فرار را بر قرار ترجیع دادند و جمعیت هم با شعار:

کیش کیش فدایی ،خلخالی جونم اومد

به تعقیب و دنبال کردن انها پرداختند . در این گیر ودار یکی از انها را که جوانی قدبلند با ریش و موهای بور بود گیرانداختند و از انجا که از داخل جیبش چاقودراوردند شروع به کتک زدن او نمودند .من و چند نفر دیگر سعی کردیم آن جوان را از دست جمعیت خشمگین درآوریم .

بلاخره چندنفر از مردم را کنار کشیدیم و من گفتم :بابا گناه داره . شما که دارید این رو میکشید

یکی از انقلابیون فریاد زد چی چی رو گناه داره این کثافت ها سر پاسدارها و جوون های مارو تو کردستان بریده اند .

گفتم :بهرحال باید او را تحویل کمیته دهیم .ما حق زدن نداریم

خلاصه به هر تدبیری بود آن جوانک مارکسیست را از دست جمعیت خشمگین درآوردیم و داخل یکی از اتوبوس های شرکت واحد جا دادیم تابیش از این کتک نخورد .

جمعیت بعداز به هم زدن متینگ کمونیست ها مانند یک لشگر فاتح و خوشحال با شعار به سمت میدان فردوسی حرکت کرد و من هم داخل جمعیت قرار گرفتم :

شعارها یی که داده می شد عمدتا این بود :

حزب فقط حزب الله .رهبر فقط روح الله

 

بنی صدر ،بنی صدر ،حمایتت می کنیم

 

کمونیست هیچ پخی نیست .

 

از میدان فردوسی که به سمت میدان امام حسین (ع )حرکت کردیم شعارها کم کم لحن لودگی و شوخی گرفت و جمعیت شروع به شعار دادن بر علیه همه کس و همه چیز بشکل شوخی نمودند . مثلا بعداز انقلاب تاکسی ها دیگر تاکسیمتر را خاموش کردند و هرچقدر دلشان میخواست از مردم کرایه می گرفتند (روندی که همچنان نیزادامه دارد )

آن موقع در نزدیکی های پیچ شمیران با یک دسته تاکسی حامل مسافر مواجه شدیم و جلوی تاکس ها در داخل خیابان ریختیم و با بند آوردن خیابان شعار می دادیم :

 

تاکسی بی تاکسیمتر اعدام باید گردد

 

بیچاره راننده تاکسی ها همه وحشت زده و رنگ و رو پریده تاکسیمتر های خود را روشن کردند .

وقتی به نزدیکی های پل چوبی و جنب کبابی گلپایگانی که آن موقع مشهورترین کبابی از نظر مرغوبیت غذا در تهران بود شعار می دادیم :

عزا ،عزاست امروز

روز عزاست امروز

کباب گلپایگانی محبوب ماست امروز

تا اینکه به نزدیکی های میدان امام حسین (ع )رسیدیم ناگهان با گروهی از دختر جوان در پیاده رو آنطرف خیابان روبرو شدیم که گویا از کلاس یا سمیناری بر می گشتندو دست جمعی در پیاده رو همگام باهم پیش می رفتند با دیدن انها روی به طرفشان چرخاندیم و شعار می دادیم :

هرپسر مجرد داماد باید گردد

گرفتن چهار زن آزاد باید گردد

که واکنش انها خنده ونگریستن به یکدیگر با خنده و خجلت بود .

وقتی به میدان امام حسین (ع )رسیدیم جمعیت دیگر پراکنده شد .

درخاتمه لازم است این نکته را یادآوری کنم که ایت الله خلخالی بعداز کشتن عوامل رژیم شاه و بعدهم کمونیست ها کمی بعد به جان قاقچیان موادمخدر و فروشندگان و معتادان افتاد .به طوری که می گفتند هرکس یک گرم تریاک داشته باشد اعدام می شود .این قضیه باعث شده بود درسالهای اول بعدازانقلاب بشکل باورنکردنی و محسوسی از قاقچیان و معتادان موادمخدر کاسته شود و حتی پیرمردهایی با سی چهل سال سابقه تریاک کشی به صرافت ترک آن بیفتند .

شدت عمل ایت الله خلخالی در صدور حکم اعدام افراد این لطیفه را در دهان مردم انداخته بود که ایت الله خلخالی بدون انکه حکم و یا جرم افراد را بخواند زیرش می نویسد اعدامش کنید !!!

که دراین میان مردم  یک جوک و لطیفه بامزه ای ساخته بودند و می گفتند روزی همسر ایت الله خلخالی با دادگاه انقلاب تلفنی تماس میگیرد و می گوید :به حاج اقا بگویید با منزل تماس بگیرند .

یکی از پاسداراران برگه یادداشتی برداشته و روی آن می نویسد :خانم از منزل تلفن زدند و گفتند با منزل تماس بگیرید " واین یادداشت را روی میز ایت الله خلخالی می گذارد و ایت الله خلخالی بدون اینکه یادداشت را بخواند زیرآن می نویسد "اعدامش کنید "!!!!

 

توضیح :این پست دو سه روز پیش در وبلاگ گذاشته شده بود ولی به دلیل اختلالات بلاگفا حذف شده و بخش کامنت های آن غیرفعال شده بود .ازاینرو مجددا ثبت گردید .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 19:14  توسط   | 

گزارش یک زندگی (قسمت پنجاه و دوم )

 

 

نخستین انتخابات ریاست جمهوری ،حزب الله :بنی صدر ،صددرصد !

 

بعداز رفراندوم قانون اساسی در حالیکه از گوشه کنارکشور خبر آشوب و درگیری می رسید و گروههای خودسر نیز به جان یکدیگر افتاده بودند .ازجمله اینکه طرفداران ایت الله شریعتمداری که حزب خلق مسلمان را تشکیل می دادند استان آذزبایجان و تبریز را به آشوب کشیده بودند انتخابات ریاست جمهوری دربهمن ماه سال 58 برگذار شد . از نکات برجسته این انتخابات این بود که هیچکدام از هشت کاندیدای ریاست جمهوری روحانی نبودند .

دراین میان نگاه حزب اللهی ها و انقلابیون معطوف به دکتر ابوالحسن بنی صدر بود و از انجا که بعداز انقلاب بنی صدر به تئوریسین اقتصاد اسلامی مشهور شده بود دیدگاه مساعدی مردم نسبت به او داشتند و نقش اورا دربهبود وضعیت اقتصادی موثر می دانستند .

من درآن موقع به کاندیدای خاصی توجه نداشتم .از انجا که سنم به رای دادن نمی خورد هرکدام از کاندیداها رییس جمهور می شدند برایم فرقی نمی کرد و من بیشتر درمسائل جانبی آن خودم را درگیر ساخته بودم . مثلا از انجا که حزب جمهوری اسلامی که جریان اصلی حزب الله بنیان نهاده شده بود وبعدها توانست سازماندهی حزب اللهی ها را برعهده بگیرد شعبه ای در نزدیکی خانه ما دایر کرده بود من اکثرا به انجا می رفتم و درکلاس های آموزش استفاده از اسلحه و اردوهایی که می گذاشتند استفاده می کردم .

آن زمان چون حزب جمهوری اسلامی هنوز آن نفوذ بعدی را توی حزب اللهی ها بدست نیاورده بود نتوانسته بود آرای آنها را به نفع کاندیدای خود جذب نماید .

کاندیدای حزب جمهوری اسلامی درآن زمان جلال الدین فارسی بود که در آخرین روزهای تبلیغات انتخاباتی به بهانه اینکه او افغانی الاصل است و طبق قانون اساسی کاندیدای ریاست جمهوری باید ایرانی الاصل باشد از صحنه انتخابات کنار گذاشته شد و دکتر حسن آیت جایگزین وی گردید .

من در آن زمان بدون انکه تعصب خاصی نسبت به کاندیدایی داشته باشم بخاطر رفت و امدم به حزب جمهوری اسلامی برای سرگرمی!!! عکس ها و پوسترهای تبلیغاتی کاندیدای آنها یعنی جلال الدین فارسی را به در و دیوار می چسباندم .

در این میان یکی از بجه های محله مان که پدر ومادرش از اقوام مادرم بودند و هم سن و سال من بود عکس ها و پوسترهای بنی صدر را به در و دیوار می چسباند .یکروز که با او مشغول پوسترچسبانی به منظور وقت گذرانی بودیم واو پوسترهای بنی صدر را به دیوار می چسباند و من هم پوسترهای جلال الدین فارسی را نصب می کردم پوسترهای من تمام می شود .به او پیشنهاد می کنم که به دفتر حزب جمهوری اسلامی برویم تا من مقداری دیگر پوستر جلال الدین فارسی را بگیرم .او که نامش مهدی بود می پذیرد و به همراه من می اید . غافل از انکه وقتی به انجا می رسیم دست اندرکاران متعصب حزب وقتی پوسترهای بنی صدر رادر دست او می بینند آن را می قاپند و مصادره می کنند و دیگر پس نمی دهند !!!

مهدی بیچاره بعداز خروج از حزب پقی می زند زیر گریه و مرا مقصر می شمارد .من هم به او گفتم من چه می دونستم اینها با بنی صدر بدهستند .من فکر می کردم اینها هم طرفدار بنی صدر هستند وهم طرفدار جلال الدین فارسی !!! که البته این قضیه اوج بلاهت سیاسی ما را در آن دوره که چهارده سال داشتیم را نشان میدهد .

ازسوی دیگر انقلابیون و حزب اللهی ها بشکلی گسترده از بنی صدر حمایت می کنند .مثلا جلیل که آن موقع پاسدارکمیته بود مرتب برای اقوام و خویشان تلفن می زد و با گفتن بنی صدر ،صددرصد !اطمینان خاطر می یافت که انها نیز به بنی صدر رای میدهند .

جالب اینجاست که درست یکسال بعد یعنی در سال 1359 در همین ماهها حزب اللهی هایی که به بنی صدر رای داده بودند از انتخاب خود پشیمان می شوند و باریختن به خیابان ها و سردادن شعارهایی همچون :

حالا که رهبرت مصدق شده ،رای مارو پس بده .

ابوالحسن پینوشه ،رای ما کوفتت بشه !!!

با مشت محکم میزنه این ملت ،بردهن دشمن روحانیت

خواهان کناره گیری بنی صدر می شوند

و طرقداران بنی صدر نیز درخیابان ها شعار می دادند:

سپهسالار ایرانی بنی صدر ،به چشم دشمنان خاری بنی صدر

شب تاریک ملت روز گردد .بنی صدر عاقبت پیروزگردد

 .درحالیکه من درآن سال جزو طرفداران بنی صدر وبازرگان که دریک جبهه قرار داشتند شدم و همین هواداری از بنی صدر باعث شد با دامادمان جلیل که حالا به دشمن او تبدیل شده بود دچار اختلاف سلیقه شویم وو بعد از دوسالی که انقلاب من و جلیل را به هم پیوند داده بود دوباره میان من و او شکاف ایجاد شود و مادوتا رودرروی یکدیگر قرار گیریم .

هواداری من از بنی صدرو بازرگان باعث شده بود بعدها نه تنها از جانب جلیل بلکه از جانب بسیاری از اقوام پدری طرد شوم واین آغاز یک دوره شوم وسیاه در زندگی من بود که فرازهای دردناک آن را درقسمت های بعدی خواهید خواند .

اما نکته جالب اینکه آن زمان بنی صدر کاندیدای جامعه روحانیت مبارز تهران بود و دکترحسن حبیبی کاندیدای جامعه مدرسین حوزه علمیه قم . از انجا که می گویند تاریخ دوبار تکرار می شود و یک بار بصورت تراژدی و یکبار هم بصورت کمدی در اتخابات سال 1376 که میان سیدمحمدخاتمی و علی اکبر ناطق نوری رقابت برای کسب کرسی ریاست جمهوری وجود داشت .آقای ناطق نوری هم کاندیدای جامعه روحانیت مبارز بود و هم کاندیدای جامعه مدرسین حوزه علمیه قم .

در گرماگرم نزاع های انتخاباتی طرفداران ناطق نوری درجراید می نویسند نگذارید واقعه بنی صدر تکرار شود . به ریاست جمهوری رسیدن بنی صدر و فریب خوردن حزب اللهی ها بخاطر گوش ندادن به حرف جامعه مدسین حوزه علمیه قم بود .

درآن موقع یکی از همکاران ما در روزنامه سلام در پاسخ به این قضیه مطلب مطنطن و رندانه ای نوشت و طی آن گفت : بوجودآمدن واقعه بنی صدر بخاطر گوش ندادن مردم به حرف جامعه مدرسین حوزه علمیه قم بود یا بخاطر گوش دادن آنها به حرف جامعه روحانیت مبارز !!!

موخره :از تمامی دوستان ارجمند و بزرگواری که طی این مدتی که غیبت داشتم با کامنت های محبت آمیزشان مرا مورد لطف و بنده نوازی قرارداده اند بسیار سپاسگذارم . امیدوارم لایق این همه لطف و کرامت باشم .به داشتن دوستانی چنین بامحبت و بزرگوار افتخار می کنم

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 1:29  توسط   |