گزارش یک زندگی (قسمت پنجاه و چهارم )
مادربیوه من و خواستگارهای رنگ و وارنگش !
وقتی درخرداد سال 1357 یعنی درآستانه انقلاب پدرم مرحوم شد حقوق بازنشستگی او نیز تا نعیین قانونی وراث آن مرحوم قطع شد.از اینرو ما در حدود یکسال باقرض گرفتن از فامیل زندگی را می چرخاندیم تااینکه بلاخره بعداز انحصاروراثت حقوق ماهیانه پدرم به من و مادرم تعلق گرفت واز انجاکه من به سن 18 سال قانونی نرسیده بودم مادرم به نیابت ازمن حقوق مرادریافت می کرد .بعداز یکسال که حقوق معوقه پدرم جمع آوری شد با پرداختن قرض و قوله ها هیجده هزارتومان درحساب من باقی ماند که آن زمان پول کمی نبود و چون تازه یکسال از انقلاب گذشته بود ساختارهای اقتصادی ویران نشده بود و کالاها با همان قیمت زمان شاه عرضه می شدند و حتی با شرایطی متناسب .
مثلا تلویزیون رنگی 27 اینچ ناسیونال فقط 12هزارتومان قیمت داشت که مغازه ها بصورت اقساط از قرار ماهی پانصدتومان هم می دادند . من چون شیفته سینما وتلویزیون بودم و بدجوری درتب تلویزیون رنگی می سوختم ازمادرم میخواستم بخشی از پول مرا ازحساب بانکی بیرون بکشد و برایمان تلویزیون رنگی بخرد . این درخواست من باتمسخر مرحوم برادرم و جلیل روبرو می شد .خدابیامرزبرادرم خواسته مرا به سخره میگرفت و می گفت بجای خریدن تلویزیون رنگی یک قوطی رنگ از رنگ فروشی بخر و به صفحه تلویزیون بکش می شود تلویزیون رنگی و قس علیهذا !
من بی خبراز آن بودم که مادرم به اتفاق برادرم و جلیل نقشه دیگری برای پول من کشیده بودند که من از آن خبرنداشتم .قراربود حال که پدرم مرحوم شده جای پای جلیل دامادمان بعنوان سرپرست خانواده درخانه ما محکم شود از اینرو تصمیم گرفتند پول پس اندازشده من و مادرم دراختیار جلیل قرارگیرد تا او یک طبقه در طبقه بالای خانه مان بسازد و من و مادرم درطبقه پایین زندگی کنیم و جلیل وخواهرم پروین درطبقه بالا .
خلاصه باکمک فامیل وپول نقد ما خانه ساخته شد ولی ده سال بعد زمانی که جلیل بعدازمتارکه باپروین قرار بود خانه را تحویل ما بدهد تقاضای یکصدهزارتومان پول نمود . وقتی گفتیم خانه باپول ما و فامیل ها ساخته شد تو که پولی درمیان نگذاشته ای چه پولی بتو بدهیم درپاسخ گفت معماری ساختمان را برادرم انجام داد او هم که عاشق چشم وابروی شما نبود بخاطر من امد معماری ساختمان را انجام داد بنابراین شما باید دستمزد معماری اورا بمن بدهید و بلاخره باسماجت هایش ما مهریه پروین راکم کردیم والباقی را به او پرداختیم .
بهرحال وقتی پدرم مرحوم شد مادرم سی وشش سال داشت و هنوز از جوانی و زیبایی بی بهره نمانده بود .بعداز مرگ پدرم من ناگهان متوجه شدم محبت مردهای فامیل چه فامیل های پدرم چه فامیل های مادرم و چه فامیل های جلیل که عمدتا برادران جلیل بودند بما زیاد شده وهرچندروز یکبار به خانه ماسرمیزنند .حتی برخی از اقوام دورمادرم که من هرگز در زمان پدرم آنها را درخانه نمی دیدم ناگهان سروکله شان پیدا می شد و مادرم بمن معرفی می کرد که مثلا این اقا پسرعمه ام هست و این اقا هم پسرخاله ام وغیرو..
من برادرهای جلیل را میگفتم لابد بخاطرجلیل به خانه ما می ایند !!! و دیگران راهم توجیه می کردم که بهرحال بخاطر لطف ومعرفتشان هست که به ما سرمی زنند!!! غافل از انکه همه انها مستقیم وغیرمستقیم برای خواستگاری مادرم می آمدند و جالب اینجاست که همگی انها هم بدون بروبرگرد متاهل وصاحب چندین فرزندریز ودرشت بودند !
مادرم اقوام خودش مانند پسرخاله ها وپسر عمه هایش را تحقیر می کرد و به انها می گفت آن موقع که من جوان بودم شما کدام گوری بودید ؟که من بخاطر فقرخانواده با یک پیرمرد ازدواج نکنم و برای بقیه هم سنگ های بزرگ جلوی پایشان می گذاشت تابروند پشت سرشان را نگاه نکنند مثلا از انها میخواست خانه ای درتهران را برای او خریداری کنند و به نامش کنند و غیره .
تااینکه بلاخره قرعه بنام یکی از برادرهای جلیل افتاد .یعنی همانی که معماری ساخت خانه مارا برعخده داشت !. ماجراازاینقرار است که مادرم ازیکسو از مزاحمت های مردان فامیل و غریبه به تنگ امده بود و دوست داشت نام مردی بالای سرش باشد تا از شر آنها رهایی یابد .ازیکسو نمی خواست تن به ازدواج دائم بدهد تا من را درکنارخودداشته باشد .چراکه من کفیل مادرم بشمارمی امدم و از سربازی معاف بودم واگر مادرم ازدواج دائم می کرد من معاف نمی شدم .حال بگذریم که معافیت من بطورکامل تحقق نیافت و من بعداز سه ماه خدمت و دیدن دوران آموزشی بایک مصیبتی از خدمت معاف شدیم .
بنابراین مادرم راهی میانه رابرمی گزیند و به صیغه (ازدواج موقت )همان برادر جلیل در می اید و بعد از ان هرمردی که به طرف او می امد مادرم میگفت من شوهردارم و وقتی می پرسیدند شوهرت کیست مادرم اسم آن بنده خدا را می گفت و آنها هم دمشان را می گذاشتند روی کولشان و می رفتند .حتی بعضی از انها انقدر سماجت می کردند که از مادرم میخواستند قسم قران بخورد که محرم فلانی شده است (البته اینها را من بعدا از مادرم ودیگران شنیدم .درآن زمان این مسائل را از من مخفی می کردند )
تا اینکه یکروز مادرم مرا خواست و گفت حسین من میخوام یک چیزی بهت بگم !
گفتم :چی ؟
گفت : من محرم حاج ...شدم
باورم نمی شد برای لحظاتی مات اورانگریستم بعد با ناراحتی گفتم چرا ؟
گفت :مگه نمی بینی این مردهای فامیل ودر وهمسایه مرتب مزاحم من بودند من میخواستم سایه کسی بالای سرم باشد تا از مزاحمت دیگران خلاصی یابم
گفتم :تو که میخواستی ازدواج کنی .چرا رسما به عقد وازدواج یکی از این خواستگارانت که زنشان مرحوم شده بود درنیامدی ؟
گفت :آنها میخواستند من را به عقد دائم خودشان دربیاورند و من هم باخودم فکر کردم اگر من اینکار را بکنم دیگر نمی توانم تورا کفیل خودکنم وتو را می برند سربازی !
گفتم :توی این همه ادم چرا حاجی فلانی را انتخاب کردی ؟
گفت :اخر بقیه همه شان ادمهای بوالهوس و اوباش بودند .ادمهای مسئولیت پذیری نبودند که من بتوانم به انها اتکا کنم .
گفتم :اگر زن و بچه اش بفهمند چی ؟
گفت :ما نمی گذاریم بفهمند .
ناگهان خون در رگ هایم بجوش آمد پرده حیا میان مادر و فرزند را کنار زدم و هرچه از دهنم درآمد به مادرم گفتم و با چشمانی نمناک از خانه بیرون زدم .
تاچندروز با مادرم قهر بودم .شام و نهار را دربیرون ساندویچ می خوردم .ومعمولا هم پیش آن پسرعمه ام که درجریان انقلاب متهم به ساواکی بودن شده بود و بعداز انقلاب در یکی از پاساژهای لاله زار چرم فروشی داشت می رفتم .
مادرم برای آرام ساختن من دست به دامان این و آن شد از جمله اینکه برای خود همین پسرعمه ام زنگ زد تا با من صحبت کند .
یکی از اینروزها که به مغازه پسرعمه ام رفته بودم او مرا کنار کشید و گفت :حسین !من میخوام یک چیزی بهت بگم . مادر تو تو زندگی خیری ندید .فکرشو بکن یک دختر 16 ساله به ازدواج یک پیرمرد 64ساله درآمد وتا اخر عمر به آن پیرمرد وفادار ماند .مادرتو هم جوان است و هم زیبا .زن بیوه هم مانند دیوار ی است که هر لحظه ممکن است سر کسی فروبریزد چه متهل و چه مجرد.بنابراین زیاد سخت نگیر .
حرفهای او مرا قانع نکرد تا اینکه مادرم دست به دامان یکی از پسرعموهایم (که بخاطر اینکه هم ادم خیر و مددکاری بود و هم بسیارمتمول وباشخصیت .بطوری که اهالی فامیل بعداز پدرم احترام زیادی برای او قائل بودند) شد .
روزی در مغازه پسرعمه ام نشسته بودم که همین پسرعمویم که ذکرخیراورفت و بزرگ فامیل بشمار می آمد به مغازه عمه ام زنگ زد و از من خواست که به دفتر کار او درخیابان تخت طاووس بروم .
فردای آن روز به دفترکار او رفتم پسرعمویم که آدم دنیادیده وبسیارباشخصیت و خوش زبان و مهربان بود زبان به سخن برای من گشود و گفت :ببین حسین جان !. من همیشه تورا ادم واقع بین و روشنفکری می دانستم .نمی دانم چرا سراین قضیه تو رنجیده شدی .تازه فهمیدم بامادرت بدزبانی کردی که اصلا از تو توقع نداشتم .چراکه برای مادرت احترام خاصی قائلم و واقعا به تو بخاطرداشتن چنین مادری تبریک میگویم و خودم هم به داشتن چنین زن عمویی افتخار می کنم
او سپس درادامه افزود :ببین عزیز من !مادرتو درحالیکه جای نوه پدرت بود حالا به دلیل فقر یا هرچیز دیگرباپدرت ازدواج کرد و تازمانی که پدرت زنده بود به او وفادار ماند .درحالیکه من خیلی از زنها را می شناسم که باانکه شوهرجوان و برومندی داشتند وعلی رغم اینکه کمبودی توی زندگی نداشتند ولی به شوهرانشان خیانت کردند ولی مادر تو بهترین سالهای عمرش را درکنار کسی که جای پدربزرگش را داشت زندگی کرد وبرای او وشماها کم نگذاشت . حالا هم دراین جامعه ای که ما زندگی می کنیم متاسفانه زن بیوه همیشه زیرذره بین ودرمعرض اتهام است .بنابراین من ازتو میخواهم از مادرت معذرت خواهی کنی .چون به همان دلایلی که گفتم برای اهل فامیل بسیارقابل احترام است واین برخورد تو جفای در حق مادرت هست .من از تو که ادم روشنفکر و فهمیده ای هستی اصلا توقع چنین برخوردی را نداشتم .
صحبت های پسرعمویم گرچه آب سردی برآتش خشم من ریخت ولی باعث نشد از مادرم معذرت خواهی کنم . هرگز به حاجی ...که مادرم به محرمیت او درآمده بود بعنوان یک پدر وناپدری نگاه نکردم بلکه ازانجا که ادم مودب و باشخصیتی بود سعی کردم به احترام مادرم با اوبرخوردی دوستانه داشته باشم واو هم بمن علاقمندشده بود و بسیار برای من احترام قائل بود .حتی گاهی که از دست مادرم عصبانی می شد گله مادرم را پیش من می کرد !
بهرحال دوسال بعد ماجرالورفت و همسر حاجی ..از قضیه بو برد .دراین هنگام بود که دوتن از خواهرهای حاجی ...که خواهر جلیل هم می شدند برای مشاجره با مادرم به خانه ما امدند .من حرفی برای گفتن نداشتم برای همین توی اطاق ماندم وانها توی راه پله حیاط بامادرم مشاجره می کردند . بلاخره بخاطر نیاز به دستشویی مجبور شدم وارد حیاط شوم .انها با دیدن من صدایشان را کمی پایین آوردند و چون شنیده بودند من از اول با این ماجرا مخالف بودم بصورت احترام آمیزی بامن برخورد کردند .یکی از خواهرها روبمن کرد و گفت :ببین حسین جان .اگر من بد میگم تو بگو بد میگی .ما به مادرت ودادشم میگیم شما نباید اینکار رو می کردید .حالا که اینکار را کردید چرا گذاشتید زنش و مردم بفهمند و الان باداشتن دوتا دختر بزرگ زندگیش به خطر بیفتد .من ترجیع دادم سکوت کنم .خواهرهای جلیل هم بیشتراز مادرم جلیل را مقصر می دانستند و کاسه کوزه ها را برسر او می شکاندند و می گفتند جلیل که توی این خانه بود نباید می گذاشت برادرش سر زن داداشش هوو بیاورد .طفلکی ها غافل از این بودند که جلیل یکی از مشوق های مادرم برای رویکرد به حاج ...بود .
بهرحال نکته ای که دراینجا ناگفته می ماند این موضوع است که وقتی یکی از خواهرهای جلیل به تندی بامادرم صحبت کرد مادرم باچشمانی اشکبار جلوی چشم او وی را نفرین کرد و گفت انشاءالله تو یا دخترت بیوه بشید تا ببینید من چی کشیدم تا تن به این ماجرا دادم .
گرچه آدمی خرافاتی نیستم ولی جالب اینجاست که هنوز یکی دوماه از نفرین مادرم نگذشته بود که بین دختر همان خانم و شوهرش اختلاف افتاد و کارشان به جدایی ومتارکه کشید !!!!
بعد خواهر جلیل برای مادرم پیغام فرستاد که مارا ببخش که دل تو را شکستیم ما نمی دونستیم نفرین تو اینقدر گیراست .توروخدا بیشتراز این مارا نفرین نکن بلایی که دلت میخواست سرمان آمد !!!
همین ماجراباعث شده بود که حتی گاهی که جلیل بامادرم اختلاف پیدا می کرد وبرای وساطت نزد خواهرانش می رفت آنها به بهانه اینکه نفرین های مادرم گیرا و سریع الاثر است از دخالت خودداری می کردند و می گفتند خودت میدانی .!!!!
بعدازلورفتن ماجرا محرمیت مادرم با حاج ...برای همیشه به پایان رسید .
لطفا بعد از اعلام نظر درباره این مطلب اگر تمایل داشتید مطلب دختری با رونیز مشکی را در اینجا بخوانید

