تبليغاتX
خاطرات وخطرات

خاطرات وخطرات

محمدحسین

سلام

با مطلب

یک سوءتفاهم ناموسی برای ما !

 

دروبلاگ زیراپدیت هستم

http://othercity.persianblog.ir/

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 2:34  توسط   | 

بیست ونهم خردادماه سالگشت درگذشت دکترعلی شریعتی روشنفکر دیندار و دردمند و اگاه و منادی بزرگ عرفان ،برابری ،آزادی گرامی باد .

 

عمر بسیار می باید پدر پیر فلک را

تادگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 22:12  توسط   | 

گزارش یک زندگی (قسمت چهل و نهم )

 

 

چی فکر می کردیم و چی شد !

 

 

در قسمت قبلی گفتم که یکی از شوهرخواهرهایم که ساکن دماوند است مسئول بنیاد مستضعفانشهرستان دماوند شده بود که هدف از تاسیس این بنیاد مصادره پول ها ،دارایی ها و اموال طاغوتیان ،دست اندرکاران رژیم گذشته و حتی خوانندگان و هنرپیشگان سینمای قبل از انقلاب به نفع مستضعفان بود !!! برای همین تعداد کسانی که از این مصادره اموال ورشکست و متضررشده بودند کم نبود .

البته در اوائل دهه شصت بخاطر افراط وزیاده روی ها در مصادره اموال مردم ، ایت الله خمینی در جایگاه رهبرانقلاب فرمانی صادرکرد که ان زمان به فرمان ده ماده ای امام معروف شد وخیلی ها که اموال شان از طریق بنیاد مصادره شده بود توانستند باگرفتن وکیل و اقامه دعوی درمراجع قضایی اموال خود را پس بگیرند مثل صاحبان برخی از سالن های سینما و غیره .

یکی از جاهایی که توسط بمیاد مستضعفان شهرستان دماوند مصادره شده بود باغ بسیاربزرگی بود بنام باع ارباب رستم گیو که گویامتعلق به   یک خان زرتشتی بوده است . باغ و ملک این شخص که ظاهرا با پیروزی انقلاب به خارج از کشورگریخته بود انقدر وسیع بود که شاید بالغ بر چندین هکتار می شد .از همین رو آن منطقه را بخاطر نفوذ ارباب رستم گیو دهکده رستم اباد می گفتند .

یکروز قرار می شود نماینده ای از جانب سازمان تبلیغات اسلامی قم که یک روحانی میانسال بود برای تاسیس دفتر تبلیغات اسلامی شاخه دماوند از قم به دماوند بیاید .

شوهر خواهرم تصمیم گرفت با یک تیر چند نشان بزند .چرااینکه هم برای دخترش خواستگار امده بود و او دوست داشت دختر و دامادش را یکی از روحانیون سرشناس محرم سازد و خطبه محرمیت از جانب ان روحانی جاری شود و هم به بهانه ای مارا به تماشای باغ رویایی و خاطره انگیز "ارباب رستم گیو "ببرد .

روز موعود فرا می رسد شوهر خواهرم از حجت الاسلام شاهچراغی امام جمعه شهرستان دماوند و ان روحانی که از قم برای تاسیس دفتر تبلیغات اسلامی بود دعوت می کند تا خانه مجلل و رویایی ارباب رستم گیو را ببینند .ماهم راهی انجا می شویم .

وقتی وارد باغ ویلایی می شوم و از زیر و بم های آن اگاه می شوم چشمهایم چهارتا می شود . این باغ انقدر بزرگ است که پیاده امکان دیدن همه قسمت های آن میسر نیست برای همین کارگران ارباب گیو که تعداد زیادی مرد وزن روستایی را تشکیل می دادند برای رسیدگی به امورباغ مجبور بودند با وسایل نقلیه مثل موتوردنده ای  تردد نمایند .

رفتن از سرباغ تا ته باغ باموتور دنده ای حدود ده الی پانزده دقیقه زمان می برد .!

هر میوه ای را که فکرش را بکنید دران باغ موجود بود !.از یکی از کارگران موتورسوار خواستم مرابرترک خویش بنشاند و تا ته باغ ببرد .وقتی تا ته باغ رقتم شگفتی هایم چندبرابر شد .تقریبا در همه جالیزهای باغ بوته های همه نوع میوه و تره بار وجود داشت .ازسیب زمینی و گوجه فرنگی گرفته تا طالبی و هندوانه و کدو و خیار و هرچیز دیگر که فکرش را می کنید .

دیدن بوته های هندوانه و خربزه که میوه های درشت  و مرغوبی به انها اویزان بودند سخت مرا به حیرت انداخت . چراکه خودمان که دماوند می رفتیم خیلی سعی کردم درحیاط خانه مان باکاشتن تخم طالبی و هندوانه بتوانم این محصولات را بعمل بیاورم ولی بوته ان که در میامد بلافاصله خشک می شد چرا که می گفتند این نوع محصولات در هرکجایی بعمل نمی اید . معلوم نیست خاک باغ ارباب رستم گیو چقدر مرغو ب و حاصلخیز بود که توانسته بودند همه نوع محصول در ان بعمل اورند .

وقتی به محل ویلا برگشتیم شوهرخواهرم و حجت الاسلام شاهچراغی و ان روحانی که از قم امده بود نیز از دیدن چنین باغ بزرگی شگفت زده شده بودند .

نکته جالب اینجا بود که درمیان اثاثیه ارباب رستم گیو صندوقچه ای بود که شوهر خواهرم میخواست ان صندوقچه را در حضور انها باز کند . ان روحانی که از قم امده بود نسبت به باز کردن صندوق اظهارنگرانی می کرد می ترسید در درون ان بمب جاسازی شده باشد و با باز کردن ان همه مان برویم هوا .

این سوژه ای برای حجت الاسلام شاهچراغی بود تا سر به سر ان روحانی بگذارد و مزاح نماید .بلاخره درب صندوقچه کوچک گشوده شد دیدیم درون ان چند سند وقباله مربوط به دیگر املاک ارباب رستم گیو دران وجود داشته است .

انروز میان حاضرین بحث برسر این بود که تکلیف این اموال مصادره ای چه خواهد شد . حجت الاسلام شاهچراغی می گفت باید اینها را در اختیار مستضعفین ومحرومین گذاشت تا دیگر شاهد فقر و محنت در میان مردممان نباشیم .ان روحانی که از قم امده بود گفت :فکر می کنم دولت در اینده این املاک را بفروشد چرا که به درد دولت نمی خورد !. حجت الاسلام شاهچراغی در پاسخ او نکته جالبی گفت .

او گفت :برفرض اینکه دولت بخواهد چنین باغ های مجلل و دل انگیز را بفروشد .ان کس که انقدر پول دارد که توانایی خرید این باغ ها را دارد معلوم است مستکبر هست و ظالم .باید او را هم مانند بقیه گذاشت سینه دیوار و تیرباران کرد .

من باخودم فکر کردم با وجود بنیاد مستضعفان ووجود این دارایی های مصادره شده دیگر فقر و محرومیت در ایران به موزه تاریخ خواهد رفت و دیگر شاهد هیچ نیازمند و فقیری نخواهیم بود !!!!

تا اینکه چندسال پیش از شوهرخواهرم پرسیدم ماجرای خانه و باغ مجلل ارباب رستم گیو به کجا کشید که پاسخ او سخت مرا شگفت زده کرد گفت :بنیاد ان را به یک سرمایه دار به شکل مزایده فروخت!!!! .یاد حرف حجت الاسلام شاهچراغی افتادم که ان زمان می گفت :هرکسی که اینقدر پول داشته باشد که این خانه را بخرد باید گذاشت سینه دیوار و اعدامش کرد .

باخودم گفتم خدایاچی فکر می کردیم چی شد ؟. همه دعوا زیرسرلحاف ملانصرالدین بوده فقط میخواستند از یکی بگیرند و بدهند به دیگری .

چندروز پیش همسرم گفت :حسین این خانمی که سرپرست یک خانواده فقیر هست شوهر دخترش در تصادف با ماشین فوت کرد .حالا غیراز چند بچه ای که خودش سرپرستی می کند دختر بیوه اش هم با یک نوزاد ششماهه روی دستش مانده است . اگر می شود به اینها کمک بیشتری بکنیم گفتم :من حرفی ندارم ولی مگر توانایی مالی خود ما چقدر است .ما خودمان گلیم خود را به زور از اب بیرون می کشیم .وانگهی مگر یکی دوتا هستند این موارد بسیار زیاد است .

دوباره می اید از خانواده فقیری یاد می کند که در زیرزمین خانه ای سکونت دارند و بخاطر عدم توانایی در پرداخت اجاره خان صاحبخانه میخواهد اثاثیه اش را از خانه بیرون بریزد و از اینرو فرزندانش دچار افسردگی و ناراحتی روحی شده اند .

می گویم ای دل غافل !.این بنیاد مستضعفان به داد همه رسیر جز خود مستضعفان !. راستی همش این جمله در ذهن آشفته ام رژه می رود که چی فکر می کردیم و چی شد .

حالا وقتی به یکی دو دوست وبلاگ نویس مان مرتب توصیه می کنیم از سیاسی نوشتن پرهیزکنند وبیهوده خطر را برای خود نخرند که اخرش مثل ما سر درگریبان نگیرند که چی فکر می کردیم و چی شد به خرج شان نمی رود که نمی رود .

یکروز داشتم به یکی از دوستان می گفتم که بقول یکی از دیالوگ های فیلم "اواز قو "ما که فکر می کردیم راهمان درست بود این شد . شما که ...بگذریم .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 0:36  توسط   | 

با مطلب "مزاحمین نوامیس مردم و مضامین ما "در اینجا بروز هستم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 23:21  توسط   | 

لطفا سری به اینجابزنید تا بعد ببینیم چه می شود
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 0:33  توسط   | 

با کمال خوشوقتی خبردارشدیم وبلاگ "دل و دلدار "متعلق به دوست عزیزم

"امیرحسین مولانا "از میان صدها هزار وبلاگ موجود در پرشین وبلاگ به

مقام سی و هفتم نائل امد .

امیرجان این موفقیت برتو مبارک باد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 21:40  توسط   | 

سلام

به اطلاع دوستان عزیز و ارجمند می رساند در وبلاگ دوم بایازدهمین قسمت داستان دخیل بر دفینه

آپدیت هستم .

http://roozehadineh2.blogfa.com/

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 23:34  توسط   | 

سلام

از همه دوستان عزیز و ارجمندی که سالروز تولد این برادر ناچیز را تبریک گفته اند بسیار سپاسگذارم . امیدوارم همینطور که این عزیزان شریک غم من بوده اند من شریک شادی های بی پایانشان باشم .

همچنین تشکر ویژه دارم از امیرحسین مولانای عزیزم .پریسای عزیزم و عسل عزیزم که مرا بیش از حد مرهون لطف و محبت های بیکران خود قرار داده اند .

درپایان لازم است این تذکر ائین نامه ای عیال مربوطه را خدمتتان اعلام کنم که ایشان فرمودند به دوستان بفرمایید طبق اسناد و شواهد موجود ما چهل وسه ساله هستیم نه چهل و چهار سال . گرچه یکسال کم و زیاد توفیری در ماهیت ماجرا بوجود نمی اورد ولی وقتی ما دودوتا چهارتا !کردیم دیدم پربیراه نمی گوید .

درست است ما در این ور سال در بخش برنج و چایی و دیگر اقلام مصرقی دچار تورم شده ایم ولی این دلیل براین نمی شود که دوستان این تورم را به سن ما نیز تسزی داده و مارا برای یکسال دیگر متورم تر سازند .

بهرحال بازهم مراتب تشکر و قدردانی خودم را از همه عزیزان اعلام داشته و دست نوازشگر تک تک این دوستان را می بوسم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 22:40  توسط   | 

ای عکس نشان روی ماهی بوده ای

 

برتازه جوانی ام گواهی بوده ای

 

من پیرشدم و توجوان ماندی هنوز

 

حقا که رفیق نیمه راهی بوده ای .

 

 

 

اینک در عزای تولد خویش نشسته ام

 

بعداز چهاردهه ارزوی من به تحقق پیوست و امسال تولد من مصادف با روزی شد تا به عزای تولد خویش بنشینم . بیش از یک دهه است که سالگرد تولدم هیچ ارج و قربی برایم نداشته است و تنها بهانه ای بوده است تا به گذشته پر رنج و محنت بنگرم و به ابهام اینده بیندیشم .

گرچه بقول دوستی دیگر در سالهای اغازین دهه چهارم زندگی آینده نباید چندان برایم دلهره اور باشد . دوستم می گفت برای من و تو نه شب از اینکه هست سیاه تر خواهد شد نه افتاب روز بیشتر از این ما را خواهد سوزاند . ولی من نگرانم .

چرا که هرچه به جلو رفتم چشم اندازها تیره تر شد و روزنه امیدی پدیدار نگشت . واین سالهای سخت تنها ترس از مرگ را برایم بی فروغ ساخت و حالا اگر درجوانی با آرزوهای بیشمار همیشه با نگاهی خوشبین نشات یافته از خوش بینی های دوره جوانی همه فکر و ذکرم تقدیس زندگی بود اکنون هرچه جلوتر می روم بیشتر بر تکریم مرگ صحه می گذارم .

وحالا فقط می ترسم .ترس از نیامدن به موقع مرگ و زیستن و ادامه زندگی به قیمت احساس تنهایی بیشتر و بیگانگی با جهانی که دیگر با قواعد پیچیده ان نمی توانم کنار بیایم و بقول مرحوم پدرم :

ندارم قدرتی باوی ستیزم

نه بتوانم که از چنگش گریزم

یکی از مشاهیر گفته بود پیری گرچه سخت است ولی بامزه است !!!و طنزنویسی گفته بود نه واقعا پیری دوران سختی است .چرا که همه چیز را فراموش میکنی .مثلا ابتدا یادت می رود که باید زیپ شلوارت را بالا بکشی بعد که پیرتر شدی یادت می رود که باید زیپ شلوارت را پایین بکشی !

ومن از پیری بیشتر می ترسم تا از مرگ که بقول فرخی یزدی :

ترسم ای مرگ نیایی تو من پیر شوم

آنقدر زنده بمانم که زجان سیر شوم

آسمانا ز ره داد مرا زود بکش

که اگر دیرکشی پیر و زمینگیرشوم

میرمیراث خوران هم نشوم تاگویم

مردم از ظلم بمیرند تا که من میرشوم .

دیگر سه سال از دهه چهارم زندگی را پشت سر گذاشته ام . چون هیچیک از ارزوهای دوران جوانی ام براورده نشد دیگر هیچ ارزویی هم ندارم . روزی هم اگر این جهان فانی را ترک گویم به لسان شهریار این وداع نامه را خواهم خواند که :

از تو بگذشتم و بگذاشتمت بادگران

رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران

ماگذشتیم و گذشت انچه تو با ماکردی

تو بمان با دگران وای به حال دگران

نمی دانم چرا چنین سرنوشتی داشتم ولی هیچگاه هم ناشکر وناسپاس نبودم . در سخت ترین روزهای عمرم که سه سال پیش بیود از شدت افسردگی دراستانه مرگ قرار گرفته بودم همیشه خودم را نهیب می زدم که تقاص چه گناهی را دارم پس می دهم . همسرم مرا نکوهش می کرد که اینگونه درمورد خویشتن قضاوت کردن کار ادمهای خرافاتی است . چرافکر می کنی وقتی به مصیبتی گرفتار می ایی حتما داری تقاص گناهی را پس میدهی .گناهی که خودت هم یادت نیست چی بود وچه هست .وقتی به یاد آن روزها می افتم باخود می اندیشم که باید در همان ایام می رفتم و اکنون سه سال است که قاچاقی زنده ام . از اینرو همیشه به حسین پناهی حسودیم می شود او از خدا چهل وچهارسال بیشتر عمر نمی خواست و خدا هم در همان محدوده سنی اورا فرا خواند ولی ما هنوز ....

هرموقع درخلوت خویش با خدا تنها می شوم هم خودم را نسبت به او بدهکار حس می کنم و هم طلبکار درباب بدهکاری می گویم میدانم که بنده خوبی برایت نبودم که بقول خیام :

ناکرده گنه دراین جهان کیست بگو؟

انکس که گنه نکرد ،چنین زیست بگو ؟

من بدکنم و تو بد مکافات دهی        

پس فرق میان من و تو چیست بگو؟

و وقتی هم از باب طلبکاری زبان به شکوه از او می گشایم تکه کلام مجید فیلم سوته دلان ورد زبانم هست که :"وای خدا چقدر تو دشمن داری.دوستات هم که ماییم در حق شون دشمنی کردی ."

بهرحال مجبور و محکوم هستیم این چند صباح را هم بمانیم تا موعد بسر اید ولی عجبا! این قافله عمر عجب می گذرد .

 

پوزش :از دوستان عزیزم بابت لحن تلخ این مطلب پوزش میخواهم . هیچگاه نخواسته ام کام دوستان را با نوشتن چنین سوگنامه ها و رنج نامه هایی تلخ کنم .اصلا اهل این خودخواهی ها نبودم .ولی به خودم خیلی بدهکار بودم و باید اداءمی کردم .شما به بزرگواری خودتان ببخشید .       

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 23:47  توسط   | 

گزارش یک زندگی (قسمت چهل هشتم )

 

مچ گیری از طاغوتی ها !!!

 

 

باپیروزی انقلاب اکثر نزدیکان و قوم و خویشان ما جذب نهادهای برامده از انقلاب شدند .یکی از نهادهای برامده از انقلاب کمیته های انقلاب اسلامی بودند که نقش کلانتری ها را در حفظ امنیت شهر بازی می کردند . چراکه با فروپاشی رژیم شاه اقتدار نیروهای انتظامی شاه شکسته شده بود و مردم برای ماموران کلانتری تره هم خرد نمی کردند . درکنار بسیاری از افراد انقلابی که جذب کمیته ها شدند برخی اراذل واوباش هم در این کمیته ها نفوذ کردند که پیامدهای ناگواری را بوجود اوردند و مشکلات ودردسرهای زیادی برای مردم افریدند که بعدا شرح ان را درقسمت های دیگر خاطراتم خواهم گفت .جلیل جذب یکی از این کمیته ها شده بود و شب ها برای پاسداری به خیابانها و ایستگاههای بازرسی می رفت .بعدها جلیل فعالیت خود را دربسیج متمرکز کرد و بعد هم در دادستانی انقلاب در اوین مشغول شد .

در اواخر دهه شصت با ادغام کمیته های انقلاب و کلانتری ها و ژاندارمری ها نیروی انتظامی بنیان نهاده شد .

یکی دیگر از نهادهای برخاسته از انقلاب بنیاد مستضعفان بود که هدف از تاسیس ان مصادره وضبط اموال طاغوتیان وعوامل فراری رژیم گذشته وحتی خوانندگان و هنرپیشگان مشهور بود .

داماد دیگرمان یعنی حاج نعمت الله که در دماوند ساکن بود سرپرست بنیاد مستضعفان شهرستان دماوند شد و مامورضبط باغها و ویلاها و اموال فراریان و عوامل رژیم گذشته گردید .من بواسطه او از یکی دوتا از این باغ ها و ویلاهای رویایی دیدن کردم که در قسمت های بعد به ان اشاره خواهم نمود .

آنچه که میخواهم دراینجا تعریف کنم مربوط به یک واقعه در ارتباط با مچ گیری دامادمان از یکی دوتن از عوامل رژیم گذشته و به دام انداختن انها بود که تماشای این واقعه برایم جذابیت تماشای یک فیلم پلیسی را داشت .

جریان از اینقرار بود که دامادمان خانه یکی از عوامل و وابستگان رژیم شاه را که ویلایی مجلل در جاده ابعلی داشت مصادره نمود و در جریان مصادره دو گونی حاوی اسناد نزول خواری و ظلم وجور ان فرد موردنظر و احجافاتش به مردم منطقه بود .

وقتی دوگونی حامل اسناد توسط دامادمان و باهمکاری نیروهای کمیته ضبط شد . وابستگان ان فرد برای انکه این اسناد را از دست دامادمان بدراورند تا بتوانند مقدمات تبرئه اورافراهم کنند به او پیشنهاد رشوه کلانی دادند .

دامادمان در ظاهر پیشنهاد انها را پذیرفت ولی درخفا ماموران کمیته را در جریان گذاشت تا در روز موعود که انها پول می اورند تاگونی های حاوی اسناد را تحویل بگیرند .انها را در حال ارتکاب جرم و پرداخت رشوه دستگیر کنند .

روز موعود فرا رسید قبل از انکه عوامل ان عامل رژیم گذشته با یک کیف سامسونت حاوی پول نقد بیایند دامادمان ماموران کمیته را باخبر ساخته بود وانها را درخانه ما که مجاور خانه دامادمان در دماوند بود ،پنهان کرد .ماموران کمیته در یکی از اطاق های خانه ما در دماوند ماواءگزیدند و اسلحه های خودرا که اکثرا مسلسل یوزی و ژ-3 با قنداق تاشو بود در گوشه ای از اطاق روی هم نهادند .

نقشه اینگونه تنظیم شد که وقتی دامادمان به پسرش محسن که همسن و سال من بود اشاره کند که برو یک پارچ اب بردار بیار او به بهانه اب بیاید ماموران کمیته را خبر کند وانها بریزند و متهمان را دستگیرکنند .

درواقع رمز عملیات "محسن برو آب بیاور "بود .

در روز مورد ذکر بجز من و محسن و دامادمان کس دیگری درخانه انها نبود چراکه بقیه افراد خانواده به خانه مجاور یعنی خانه ما رفته بودند .

بهرحال ما منتظر ماندیم تا اینکه عوامل ان عنصر رژیم گذشته که دو جوان خوش هیکل و خوش تیپ که حدودا بین سی تا چهل ساله می امدند وارد شدند !!!در حالیکه کیف سامسونت مملو از پول در دستشان بود . انها امدند و بی خبر از بلایی که قرار است سرشان بیاید به گپ و گفت با دامادمان پرداختند و من و محسن نظاره گر اوضاع بودیم .

وقتی گپ و گفته هایشان تمام شد . یکی از انها روبه دامادمان کرد و گفت :

- حاج اقا !.پول اماده است .لطفا گونی های اسناد را بیاورید پول را تحویل بگیرید .!

دامادمان برای حفظ ظاهر رفت گونی ها را بغل کرد و یکی یکی توی اطاق آورد . انها با دیدن گونی های اسناد نفس راحتی کشیدند و کیف سامسونت محتوی پول را باز نمودند . وقتی چشممان به اینهمه پول افتاد برق از چشمانمان جهید .همه اسکناس های هزار تومانی نو و تانشده . باورکنید با ان پول انزمان می شد درتهران چهارتا خانه خرید . دامادمان تا پول را دید گفت این کم هست باید بیشتر بدهید .یکی از انها که جوانی سیه چرده با صورت دراز و موهای زمخت و سبیلی نمکین بود با تعجب گفت :حاج افا فرارمون همینقدر بود .

دامادمان گفت :ولی اگر بفهمند ابروی من می رود .

آن مرد دست در شلوارش برد و بسته ای دیگر پول بیرون کشید و معادل پنجاه هزارتومان دیگر روی پول ها گذاشت و گفت :حاج اقا !شما این رو هم داشته باشید ما بعدا جبران می کنیم .

دامادمان نگاهی به پول کرد و چهره ای ناراضی از خود نشان داد .

آن مرد گفت :چیه حاج افا !بازهم ناراضی هستی

دامادمان گفت :نه فقط یک خورده می ترسم

آن جوان ظرف هندوانه را ازجلوی خودش برداشت و جلوی دامدمان قرار داد و گفت :حاج اقا !نترس هندوانه بخور .ترس شما می ریزه

دامادمان ظرف را کنار زد و گفت : نه هندوانه فشار مرا پایین می اورد .بهتر است محسن برود اب بیاورد و بعد رو به محسن کرد و گفت :

- محسن برو یک پارچ اب بردار بیار !!!!

دو سه دقیقه بعد از رفتن محسن ماموران مسلح کمیته مسلسل بدست سررسیدند و با نشانه گرفتن اسلحه ها به سوی ان دوجوان گفتند :ازجاتان تکان نخورید !

دیدن چهره بهت زده و وحشتزده ان دو جوان واقعا تماشایی بود . باور نمی کردند اینطوری رودست خورده باشند .

بعد ماموران کمیته داخل اطاق شدند و انها را از جایشان بلند کردند و مشغول بازرسی بدنی انها شدند تا ببینند مسلح هستند یا خیر !.یکی از ماموران کمیته که خیلی وسواس داشت شروع کرد به گوشه بیضه های یکی از مردان جوان را گشتن که شاید چیزی انجا پنهان کرده باشد .ان جوان زبان به اعتراض گشود که چیکار داری می کنی ؟پاسخ این سئوال ان مردک جوان سیلی بسیار محکمی بود که به گوش ان جوان خورد و به صورتش چسبید .شدت ان سیلی انقدر زیاد بود که صدایش در اطاق پیچید .

دلم برایش سوخت .انزمان ماموران کمیته زیاد از این خشونت ها به خرج می دادند و بااین اعمال خشونت غرور جوانان را می شکستند .

بعد به دستان ان دو دستبند زدند !.ان جوان که به دامادمان هندوانه تعارف کرده بود نگاهی به صورت او انداخت و گفت :

- حاج اقا !.این بود رسم مهمون نوازی !؟

بیشتر دلم سوخت .اشک در چشمانم حلقه زد

دامادمان درپاسخ به انها گفت :لیاقتتون همین بود .چی فکر کردید . فکرکردید من چیکاره ام مثل اربابتون نزول خور یا رشوه بگیر .شما با پیشنهاد رشوه بمن توهین کردید .

بهرحال ماموران کمیته انهارا بازداشت کردند و بردند و من در طول ان سالها همش نگران این بودم که ان جوانها بعداز ازادی از زندان به گونه ای از دامادمان انتقام بگیرند ولی این اتفاق نیفتاد .

حسن ختام را بااین خاطره مرتبط با این موضوع اینکه یکی از باغ های مصادره شده باغ همان سرهنگ زیبایی شکنجه گر معروف ساواک بود که در روستای ما قرار داشت ویکی از تفریحات شبانه من و محسن دیگر بچه ها این بود که شب بعداز خواندن نماز مغرب و عشاء در مسجد روستا بعد به قصد شکم چرانی به باغ سرهنگ زیبایی می رفتیم و با خوردن گیلاس های درشت درختهای ان و خوردن توت فرنگی های درشتی که بته های ان درمسیر اب کاشته شده بود دلی از عزا درمی اوردیم وهنگامی که باغبان باغ می فهمید و فریادکشان سر می رسید پابه فرار می گذاشتیم تااینکه یک شب باغبان باغ از بخت نامساعد من و محسن را گیرانداخت و وقتی فانوس را به صورت مانزدیک کرد مارا شناخت گفت :به به !به به !.از شماها بعید بود .بعد رو به محسن گفت از اینطرف بابای تو میاد باغ های طاغئتی ها رو مصادره می کنه از اونطرف شما میاین تو باغ های اینها گیلاس دزدی !

به اطلاع دوستان می رساند در وبلاگ دوم با دهمین قسمت داستان دخیل بر دفینه به روز هستم .

http://www.roozehadineh2.blogfa.com/

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 2:25  توسط   | 

مطالب قدیمی‌تر