
گزارش یک زندگی (قسمت چهل و هفتم )
ماجرای من و سعید و گروه فرقان !
از دوران کودکی یک همبازی داشتم بنام "سعید "که فرزند پسرعمه ام بود و از من چهار سال بزرگتر بود . سعید ادم بسیار جالبی بود .ادم بشدت مذهبی بود و علی رغم سن و سالش بسیار علاقمند بود به مسائل و مبارزات سیاسی !!!
سعید به پدرم علاقه بسیاری داشت و پدرم نیز بسیار اورا دوست می داشت .سعید هرچندوقت یکبار به خانه ما سر می زد و به نصایح پدرم گوش می داد و هروقت طبع شعر پدرم گل می کرد و وی بعلت لرزش دست ناشی از کهولت توانایی دست بردن به قلم را نداشت .اشعارش را می سرود و سعید برروی کاغذ می اورد .
برای این می گویم سعید علی رغم سن وسال کمش دنبال مبارزات سیاسی بود که طی سالهای قبل از انقلاب او یکی از کسانی بود که مراتشویق می کرد به سینماهایی که فیلمهای سکسی نشان می داده اند زنگ بزنم و انها را تهدید به بمب گذاری نمایم !از خصوصیات جالب توجه سعید این بود که باانکه دریک خانواده کاملا مرفه به دنیا امده بود ولی به طبقه خود پشت کرده بود . او در سرمای سوزناک زمستان رختخواب نرم ونازک خود را ترک می کرد و می امد توی ایوان خانه شان یا توی حیاط با یک پتوی نازک می خوابید تا بتواند درد و رنج محرومان و بینوایان را درک کند . همیشه لباس های ساده می پوشید و همیشه خدا موهایش را می زد و همواره مانند سربازان تازه اعزامی به خدمت کچل بود !
سعید بواسطه ارادت به پدرم و دوستی بامن با جلیل (دامادمان )نیز ارتباط دوستانه ای بر قرار کرده بود . جلیل هم اورا بخاطر روحیه مذهبی و مبارزاتی اش دوست داشت . قبلا به شما گفته بودم که جلیل چون در سالهای قبل از انقلاب با گروههای چریکی مرتبط شده بود بدون انکه ما بدانیم مسلح بود ! بعدازپیروزی انقلاب بود که جلیل اسلحه های خود را که دو سه تا کلت کوچک خوش ساخت،ساخته شده در چکسلواکی بود رو کرد !.و یکی از سرگرمی های جلیل وسعید در تابستان سال 58 که به دماوند رفته بودیم این بود که با این کلت ها به دیوارهای کاهگلی خانه روستایی ما در دماوند شلیک می کردند و تمرین تیراندازی می نمودند ..!
سعید خیلی اصرار کرد یکی از این کلت ها را از جلیل یادگاری بگیرد ولی جلیل همانطور که مارا بی نصیب گذاشت درخواست سعید را رد کرد و با اتفاقات جالب و غیر قابل پیش بینی که بعدا اتقاق افتاد جلیل خدارا شکر کرد که به خواسته سعید پاسخ منفی داده است !. چرا که سعید در حالی که ظاهرا خود را مذهبی و طرفدار انقلاب جلوه می داد ولی وقایع بعدی نشان داد واقعیت غیراز ان چیزی هست که ما مشاهده می کنیم . سعید مانند یک چریک ورزیده و بسیار پنهانکار انچنان چهره ای از خود بروز داده بود که هیچکس حتی افراد خانواده اش نمی دانست او چه گرایشی دارد و همگان گمان می کردند سعید یک انقلابی حزب الهی و روشنفکر است .فقط در اواخر سال 59 که سعید دستگیرشد همه افراد خانواده او و همه فامیل درنهایت دریافتند سعیدجزو گروه فرقان بوده است !!!یعنی همان گروهی که بلافاصله بعداز پیروزی انقلاب دست به کشتار وترور چهره های انقلابی زد و ابتدا سپهبد قرنی و استاد مرتضی مطهری و بعد حاج مهدی عراقی و فرزندش و دکتر محمد مفتح و ...ترور کردند . انزمان که این شخصیت ها ترور می شدند انقلابیون براین گمان بودند که این ترورها کار عوامل سازمان سیا و باقی مانده های ساواک است ،با دستگیری گروه فرقان همگان با ناباوری دریافتند که این ترورها را یک سازمان چریکی مذهبی انجام می داده است .
وقتی سعیددستگیرشد ان موقع بود که جلیل خداراشکر کرد که تسلیم خواسته سعید نشده و به او کلت نداده است وگرنه پای جلیل هم گیر بود .!
واما گروه فرقان چه کسانی بودند ؟توضیح درباره ان شاید برای شما جالب باشد .حداقل شما را به این نتیجه می رساند که جزمیت و دگم اندیشی و شخص پرستی حتی اگر صادقانه و قلبی باشد چگونه می تواند ادم را از آن سوی بام بیندازد وبالعکس چقدر ازادمنشی ادمی را از هیجانات قلابی و غیرواقعیدور می گرداند .
قبل از انکه گروه فرقان را معرفی کنم لازم است درباره اکبرگودرزی رهبر گروه فرقان توضیحاتی بدهم . اکبرگودرزی در قبل از انقلاب شاگرد یکی از روحانیون مخالف دکتر شریعتی بود .این روحانی که استاد اکبرگودرزی بود مانند برخی دیگر از روحانیونی که دل خوشی از دکترشریعتی نداشتند و کتابهای اورا در زمره کتب ضاله ومنحرف کننده بشمار می اوردند با کمک بازاریان متدین و مذهبی کتاب های شریعتی را در تیراژبالا می خریدند و می بردند دربیابان اتش می زدند تا بدینوسیله جوانان را از گمراهی نجات بخشند !!!
این روند ادامه می یابد تا اینکه یک روز تعداد زیادی از کتاب های شریعتی توسط شاگردان این روحانی منجمله اکبرگودرزی به بیابان برده می شود تا اتش زده شود .اکبرگودرزی کنجکاوی اش گل می کند و بصورت مخفیانه یکی از این کتاب ها را زیر پیراهنش مخفی می کند تا بیاورد به خانه و بخواند و ببیند این ادم گمراه و ضداسلام!!! چی نوشته است . از قضا کتابی که اکبرگودرزی زیر لباسش جاسازی کرده و به خانه می آورد کتاب ارزشمند "فاطمه ،فاطمه است "دکترشریعتی بوده است .
اکبرگودرزی با خواندن این کتاب که همه در تحسین و تمجید از شخصیت حضرت فاطمه (س )بوده است ناگهان متحول می شود ودر می یابد انچه که درباره شریعتی می گفتند غرض ورزی و عناد بوده است و بس .ازاینرو نسبت به استادش و تمام مخالفان شریعتی کینه به دل می گیرد و تصمیم می گیرد به جبران همه کتابهایی که از شریعتی سوزانده است مخالفان فکری و دشمنان شریعتی و حتی کسانی را که کوچکترین اختلافات فکری با شریعتی را داشتند را باترور! از سرراه بردارد و بدینگونه است که از این وربام می افتد و گروه فرقان را پایه گذاری می نماید وبجای توسل به منطق به حربه ترور متوسل میشود و نام شریعتی را اینگونه ملوث می سازد .بیخود نیست که دکتر شریعتی همواره می گفت برای یک مراد هیچ چیز بدتر از مرید احمق نیست !!
بهرحال سعید که از شاگردان اکبرگودرزی و جزو گروه فرقان بوده است دستگیر می شود و از انجا که بطورمستقیم در ترورها شرکت نداشت بعداز توبه کردن در زندان و پخش مصاحبه اعترافاتش به همراه گروهی دیگر از زندانیان تواب از تلویزیون مدتی در زندان می ماند و بعد هم ازاد می شود . سعید بلافاصله بعداز ازادی درسال 1360 به خدمت سربازی رفته و چندماه بعداز خدمتش به جبهه اعزام گردیده و در یک رویارویی با عراقی ها در بلندی های بازی دراز بشهادت می رسد .
جنازه سعید نیز هیچگاه به خانواده اش باز نمی گردد .چرا که دربینابین نبرد که او به شهادت می رسد .دوستان و همرزمان اوجسد اورا در داخل غاری می نهند و عقب نشینی می کنند وان غار باپاتک عراقی ها تحت اشغال دشمن در می اید .
همیشه ارزوی اهل فامیل این بود که سعید زخمی شده باشد و عراقی ها اورا اسیر کرده باشند .ولی این مثل همه ارزوهای ادمی فقط یک ارزو ماند . بعداز پایان چنگ چندتن از نزدیکان سعید به نوار مرزی مراجعه نمودند و به همان غاری که دوستان سعید ادعا می کردند سعید را به انجا برده اند ،رفتند ولی جز تعدادی جمجمه و استخوان که نمی دانستند کدام مال سعید است چیز دیگری نیافتند .
سعید دوهفته قبل از شهادتش برای مرخصی به دماوند امده بود و من فرصتی یافتم تا یکروز را با او بگذرانم .ابتدا باهم به سرمزار پدرم رفتیم و فاتحه ای برای او خواندیم و بعد شروع به گشت وگذار و صحبت باهم پرداختیم . درمیان صحبت هایم از سعید پرسیدم چه انگیزه ای باعث شد که تو دست از عقاید قبلی ات بشویی و اعتقادات تازه ای بیابی ؟درپاسخ ام گفت :ببین حسین !من بااینکه درخانواده ای مرفه به دنیا امدم ولی یک عمر دغدغه محرومان و مستضعفان را داشتم . وقتی به زندان رفتم از خودم خجالت کشیدم که دیدم بازجویی که از من بازجویی می کند یک جوان محروم از طبقات پایین است که چهره ای زرد و پیراهنی چرکین و شلواری وصله دار به پا دارد .این بود که متحول شدم .
من هم ارزو داشتم که سعید زنده باشد وبازگردد ولی یوسف گمگشته هیچگاه به کنعان بازنگشت . چندسال پیش خواب سعید و پدرم را دیدم .نزدیک به سه دهه از مرگ انان می گذرد و من همچنان دلتنگ انها مانده ام .
اکنون که این مطلب را می نویسم پدرسعید یعنی پسرعمه ام چندسال است که بعلت سکته در حالت کما بسر می برد و یکپایش اینور دنیا هست یک پایش ان ور دنیا !. امیدوارم رحمت الهی شامل حال اوشود و اورا به گونه ای نجات ببخشد .
توضیح :دروبلاگ دوم باادامه داستان دخیل بردفینه به روز هستم .