تبليغاتX
خاطرات وخطرات

خاطرات وخطرات

محمدحسین

خارج از روال

 

 

لطفا این مطلب را که خارج از روال همیشگی است بخوانید

 

 

1-   امروز خبردارشدم دوست و خواهر عزیزم خانم بنفشه رافع بارتبه بالایی در آزمون کارشناسی ارشد زبان انگلیسی قبول شده اند این موفقیت را به ایشان تبریک می گویم

2-   دوست وخواهر ارجمند دیگری یعنی خانم گیتافرح بخش که بعلت مسافرت تاخیرشان طولانی شده بود از سفربازگشتند و امیدوارم همیشه به گشت و گذار و تفریح باشند .

3-   دوست بسیار عزیزم "مهدی "مدیروبلاگ های هیچکس ودیگران ناگهان وبلاگش را تعطیل کرد و رفت که این مقوله نگرانی مارابرانگیخت .مهدی جان هرکجا که هستی رخ بنما که دوستان سخت مشتاق رویت مجدد روی دلگشای تو هستند .

4-   خواهرم ثمره نیز بعد از قدری استراحت و تمدداعصاب و جداشدن از دلخوری های قابل درک مجددا وبلاگشان را فعال ساختند که این حضور را به فال نیک میگیریم چراکه بسیار جایشان خالی بود .

5-   خواهر بزرگوار و ارجمندم دریا که ازخوانندگان همیشگی وبلاگ های من و دوستان دیگر بود استین همت بالا زد و وبلاگ دریچه ای بردرون را راه اندازی کرد که حضور این خواهر ارجمند وقابل احترام را درجمع دوستانمان خوشامد می گویم .

6-   واما یک نکته تاسف بار ودردناک !.متاسفانه طی چندروز اخیر خبردارشدیم بعضی از اقایانی که مثلا در زمره دوستان ما و دیگران بوده اند اداب حضور در دنیای مجازی را که حداقل ان رعایت احترام متقابل و نگاهی پاک و دورازشائبه و رعایت حداقل اصول انسانی است بجا نیاوردند وبرای برخی از خواهران ما که درلینک های ما و دوستانمان قرار دارند ایجاد مزاحمت نمودند و ساحت اخلاق و دوستی را لکه دار ساختند . جزاظهارتاسف و تالم کار دیگری از دست من ساخته نیست جزاینکه من هم مانند دوست بزرگوارم سیدامیرحسین مولانا و به تبعیت از ایشان بنویسم گرچه نود درصد دوستانی که در لینک ماقرار دارند ادمهای باشخصیت و قابل احترامند ولی وجود یکی دو لینک درمیان لینک های ما به معنی تایید شخصیت صاحب ان وبلاگ ها از جانب مانیست . برای شفاف شدن قضیه به قسمت اخر داستان دخیل بردفینه من و توضیحات تکمیلی دوستم امیرحسین مولانا که باهماهنگی قبلی صورت گرفته است مراجعه نمایید . باردیگر اینجابه  دوستان و خواهران عزیزم سفارش اکید می کنم از اظهار عشق های اینترنتی که از سوی بعضی افراد صورت می پذیرد ابدا اعتنا و اعتمادی نکنند که برایشان مشکلات زیادیبوجود می اید.اگر نیاز به توضیح بیشتری باشد باردیگر با دوست عزیزم امیرحسین مولانا و خواهرم "ثمره "وکسانی که مورد این مزاحمت ها قرار گرفته اند  مشورت های لازم انجام خواهد شد واطلاع رسانی خواهد شد . البته ممکن است ان دوستانی که ایجاد مزاحمت کرده اند با گذاشتن کامنت های عادی ومعمولی دراینجا درواقع راه گم کنند!!! !ولی توصیه اکید من به خواهرانم پرهیز از هرگونه قرار و مدارهای انفرادی وغیرگروهی خارج از مدار دنیای مجازی است .موفق باشید

 

 

دروبلاگ دوم باقسمتی دیگر از داستان دخیل بردفینه بروز هستم

 

http://www.roozehadineh2.blogfa.com/

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 21:17  توسط   | 

گزارش یک زندگی (قسمت چهل و هفتم )

 

 

ماجرای من و سعید و گروه فرقان !

 

 

 از دوران کودکی یک همبازی داشتم بنام "سعید "که فرزند پسرعمه ام بود و از من چهار سال بزرگتر بود . سعید ادم بسیار جالبی بود .ادم بشدت مذهبی بود و علی رغم سن و سالش بسیار علاقمند بود به مسائل و مبارزات سیاسی !!!

سعید به پدرم علاقه بسیاری داشت و پدرم نیز بسیار اورا دوست می داشت .سعید هرچندوقت یکبار به خانه ما سر می زد و به نصایح پدرم گوش می داد و هروقت طبع شعر پدرم گل می کرد و وی بعلت لرزش دست ناشی از کهولت توانایی دست بردن به قلم را نداشت .اشعارش را می سرود و سعید برروی کاغذ می اورد .

برای این می گویم سعید علی رغم سن وسال کمش دنبال مبارزات سیاسی  بود که طی سالهای قبل از انقلاب او یکی از کسانی بود که مراتشویق می کرد به سینماهایی که فیلمهای سکسی نشان می داده اند زنگ بزنم و انها را تهدید به بمب گذاری نمایم !از خصوصیات جالب توجه سعید این بود که باانکه دریک خانواده کاملا مرفه به دنیا امده بود ولی به طبقه خود پشت کرده بود . او در سرمای سوزناک زمستان رختخواب نرم ونازک خود را ترک می کرد و می امد توی ایوان خانه شان یا توی حیاط با یک پتوی نازک می خوابید تا بتواند درد و رنج محرومان و بینوایان را درک کند . همیشه لباس های ساده می پوشید و همیشه خدا موهایش را می زد و همواره مانند سربازان تازه اعزامی به خدمت کچل بود !

سعید بواسطه ارادت به پدرم و دوستی بامن با جلیل (دامادمان )نیز ارتباط دوستانه ای بر قرار کرده بود . جلیل هم اورا بخاطر روحیه مذهبی و مبارزاتی اش دوست داشت . قبلا به شما گفته بودم که جلیل چون در سالهای قبل از انقلاب با گروههای چریکی مرتبط شده بود بدون انکه ما بدانیم مسلح بود ! بعدازپیروزی انقلاب بود که جلیل اسلحه های خود را که دو سه تا کلت کوچک خوش ساخت،ساخته شده در چکسلواکی بود رو کرد !.و یکی از سرگرمی های جلیل وسعید در تابستان سال 58 که به دماوند رفته بودیم این بود که با این کلت ها به دیوارهای کاهگلی خانه روستایی ما در دماوند شلیک می کردند و تمرین تیراندازی می نمودند ..!

سعید خیلی اصرار کرد یکی از این کلت ها را از جلیل یادگاری بگیرد ولی جلیل همانطور که مارا بی نصیب گذاشت درخواست سعید را رد کرد و با اتفاقات جالب و غیر قابل پیش بینی که بعدا اتقاق افتاد جلیل خدارا شکر کرد که به خواسته سعید پاسخ منفی داده است !. چرا که سعید در حالی که ظاهرا خود را مذهبی و طرفدار انقلاب جلوه می داد ولی وقایع بعدی نشان داد واقعیت غیراز ان چیزی هست که ما مشاهده می کنیم . سعید مانند یک چریک ورزیده و بسیار پنهانکار انچنان چهره ای از خود بروز داده بود که هیچکس حتی افراد خانواده اش نمی دانست او چه گرایشی دارد و همگان گمان می کردند سعید یک انقلابی حزب الهی و روشنفکر است .فقط در اواخر سال 59 که سعید دستگیرشد همه افراد خانواده او و همه فامیل درنهایت دریافتند سعیدجزو گروه فرقان بوده است !!!یعنی همان گروهی که بلافاصله بعداز پیروزی انقلاب دست به کشتار وترور چهره های انقلابی زد و ابتدا سپهبد قرنی و استاد مرتضی مطهری و بعد حاج مهدی عراقی و فرزندش و دکتر محمد مفتح و ...ترور کردند . انزمان که این شخصیت ها ترور می شدند انقلابیون براین گمان بودند که این ترورها کار عوامل سازمان سیا و باقی مانده های ساواک است ،با دستگیری گروه فرقان همگان با ناباوری دریافتند که این ترورها را یک سازمان چریکی مذهبی انجام می داده است .

وقتی سعیددستگیرشد ان موقع بود که جلیل خداراشکر کرد که تسلیم خواسته سعید نشده و به او کلت نداده است وگرنه پای جلیل هم گیر بود .!

واما گروه فرقان چه کسانی بودند ؟توضیح درباره ان شاید برای شما جالب باشد .حداقل شما را به این نتیجه می رساند که جزمیت و دگم اندیشی و شخص پرستی حتی اگر صادقانه و قلبی باشد چگونه می تواند ادم را از آن سوی بام بیندازد وبالعکس چقدر ازادمنشی ادمی را  از هیجانات قلابی و غیرواقعیدور می گرداند .

قبل از انکه گروه فرقان را معرفی کنم لازم است درباره اکبرگودرزی رهبر گروه فرقان توضیحاتی بدهم . اکبرگودرزی در قبل از انقلاب شاگرد یکی از روحانیون مخالف دکتر شریعتی بود .این روحانی که استاد اکبرگودرزی بود مانند برخی دیگر از روحانیونی که دل خوشی از دکترشریعتی نداشتند و کتابهای اورا در زمره کتب ضاله ومنحرف کننده بشمار می اوردند با کمک بازاریان متدین و مذهبی کتاب های شریعتی را در تیراژبالا می خریدند و می بردند دربیابان اتش می زدند تا بدینوسیله جوانان را از گمراهی نجات بخشند !!!

این روند ادامه می یابد تا اینکه یک روز تعداد زیادی از کتاب های شریعتی توسط شاگردان این روحانی منجمله اکبرگودرزی به بیابان برده می شود تا اتش زده شود .اکبرگودرزی کنجکاوی اش گل می کند و بصورت مخفیانه یکی از این کتاب ها را زیر پیراهنش مخفی می کند تا بیاورد به خانه و بخواند و ببیند این ادم گمراه و ضداسلام!!! چی نوشته است . از قضا کتابی که اکبرگودرزی زیر لباسش جاسازی کرده و به خانه می آورد کتاب ارزشمند "فاطمه ،فاطمه است "دکترشریعتی بوده است .

اکبرگودرزی با خواندن این کتاب که همه در تحسین و تمجید از شخصیت حضرت فاطمه (س )بوده است ناگهان متحول می شود ودر می یابد انچه که درباره شریعتی می گفتند غرض ورزی و عناد بوده است و بس .ازاینرو نسبت به استادش و تمام مخالفان شریعتی کینه به دل می گیرد و تصمیم می گیرد به جبران همه کتابهایی که از شریعتی سوزانده است مخالفان فکری و دشمنان شریعتی و حتی کسانی را که کوچکترین اختلافات فکری با شریعتی را داشتند را باترور! از سرراه بردارد و بدینگونه است که از این وربام می افتد و گروه فرقان را پایه گذاری می نماید وبجای توسل به منطق  به حربه ترور متوسل میشود و نام شریعتی را اینگونه ملوث می سازد .بیخود نیست که دکتر شریعتی همواره می گفت برای یک مراد هیچ چیز بدتر از مرید احمق نیست !!

بهرحال سعید که از شاگردان اکبرگودرزی و جزو گروه فرقان بوده است دستگیر می شود و از انجا که بطورمستقیم در ترورها شرکت نداشت بعداز توبه کردن در زندان و پخش مصاحبه اعترافاتش به همراه گروهی دیگر از زندانیان تواب از تلویزیون مدتی در زندان می ماند و بعد هم ازاد می شود . سعید بلافاصله بعداز ازادی درسال 1360 به خدمت سربازی رفته و چندماه بعداز خدمتش به جبهه اعزام گردیده و در یک رویارویی با عراقی ها در بلندی های بازی دراز بشهادت می رسد .

جنازه سعید نیز هیچگاه به خانواده اش باز نمی گردد .چرا که دربینابین نبرد که او به شهادت می رسد .دوستان و همرزمان اوجسد اورا در داخل غاری می نهند و عقب نشینی می کنند وان غار باپاتک عراقی ها تحت اشغال دشمن در می اید .

همیشه ارزوی  اهل فامیل این بود که سعید زخمی شده باشد و عراقی ها اورا اسیر کرده باشند .ولی این مثل همه ارزوهای ادمی فقط یک ارزو ماند . بعداز پایان چنگ چندتن از نزدیکان سعید به نوار مرزی مراجعه نمودند و به همان غاری که دوستان سعید ادعا می کردند سعید را به انجا برده اند ،رفتند ولی جز تعدادی جمجمه و استخوان که نمی دانستند کدام مال سعید است چیز دیگری نیافتند .

سعید دوهفته قبل از شهادتش برای مرخصی به دماوند امده بود و من فرصتی یافتم تا یکروز را با او بگذرانم .ابتدا باهم به سرمزار پدرم رفتیم و فاتحه ای برای او خواندیم و بعد شروع به گشت وگذار و صحبت باهم پرداختیم . درمیان صحبت هایم از سعید پرسیدم چه انگیزه ای باعث شد که تو دست از عقاید قبلی ات بشویی و اعتقادات تازه ای بیابی ؟درپاسخ ام گفت :ببین حسین !من بااینکه درخانواده ای مرفه به دنیا امدم ولی یک عمر دغدغه محرومان و مستضعفان را داشتم . وقتی به زندان رفتم از خودم خجالت کشیدم که دیدم بازجویی که از من بازجویی می کند یک جوان محروم از طبقات پایین است که چهره ای زرد و پیراهنی چرکین و شلواری وصله دار به پا دارد .این بود که متحول شدم .

من هم ارزو داشتم که سعید زنده باشد وبازگردد ولی یوسف گمگشته هیچگاه به کنعان بازنگشت . چندسال پیش خواب سعید و پدرم را دیدم .نزدیک به سه دهه از مرگ انان می گذرد و من همچنان دلتنگ انها مانده ام .

اکنون که این مطلب را می نویسم پدرسعید یعنی پسرعمه ام چندسال است که بعلت سکته در حالت کما بسر می برد و یکپایش اینور دنیا هست یک پایش ان ور دنیا !. امیدوارم رحمت الهی شامل حال اوشود و اورا به گونه ای نجات ببخشد .

 

توضیح :دروبلاگ دوم باادامه داستان دخیل بردفینه به روز هستم .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 15:59  توسط   | 

گزارش یک زندگی (قسمت چهل و ششم )

 

 

انقلاب و بروز پدیده های غیر انقلابی در چهره ای دیگر

 

 

انقلاب اسلامی ایران بخاطر ماهیت مذهبی آن بسیاری از پدیده های زندگی مدرن را حذف کرد و بر جنبه اخلاق گرایی ان هم بشکل افراطی  تاکید زیادی شد و همین اخلاق گرایی مبتنی برشرع بدون درنظر گرفتن عرف باعث گردید خلاءهای فرهنگی و اجتماعی زیادی در جامعه رخ دهد که نشانه های  ویرانگر آن را از تقریبا یک دهه بعد نمودار شده و هنوز هم نتایج این سخت گیری های غیرلازم و پیامدهای تلخ و ناگوار آن را در جامعه می بینیم .

بقول دوست عزیزم سیدرضاصائمی یک جامعه احکامی غیراخلاقی !

واما بعد از این مقدمه کوتاه میخواهم خاطراتی از آن ماههای اول پیروزی انقلاب روایت کنم .گرچه با پیروزی انقلاب بساط نشریات عامه پسند که به طرح عکس ها و پوسترهای هنرپیشگان و درج مطالب نه چندان اخلاقی می پرداختند راکد شد و بازار انقلابی گری و انقلابی نمایی گرم شده بود .این دسته از نشریات برای حفظ و جذب خوانندگان خود به درج عکس های سکسی درباریان و خاندان پهلوی می پرداختند تا اینطوری نه سیخ بسوزد نه کباب .(مثل عکسی که بالای این مطلب قرار گرفته و نشان می دهد فرح پهلوی و همراهان اش که همگی از نسوان هستند ضمن پوشاندن بالاتنه بشکلی قابل قبول پایین تنه را به طرز سخاوتمندانه ای بیرون انداخته اند )

سینماها هم تقریبا تا دوسال بعد از انقلاب همان فیلم های ساخته شده در زمان شاه را نشان می دادند .فقط برخی صحنه هایی را که بنظر می رسید زننده باشد حذف می کردند و معلوم نبود با چه تمهیدی روی عکس هایی را که در فیلمهای ایرانی از شاه وفرح در لوکیشن هایی مثل کلانتری یا مثلا اماکن عمومی وجود داشت خط خطی می کردند .

بسیاری از سینماها هم اقدام به نمایش فیلمهای انقلابی می کردند که بخاطر روحیه حاکم بر جامعه ایرانی در آن دوره خاص از استقبال مردم برخوردار می گردیدند فیلمهایی مثل نبرد الجزیره ،زد ،حکومت نظامی ،شب روی شیلی و ... حتی با توجه به استقبال مردم در دوبله بعضی از فیلمها دستکاری می شد تا یک فیلم غیر انقلابی تبدیل به یک اثر انقلابی شود مثل طعمه یا دوست امریکایی من ساخته ویم وندرس (اگر اشتباه در مورد سازنده آن نکنم ).موضوع این فیلم درباره ترور یک قاچاقچی بین المللی توسط باندهای رقیب بود ولی در دوبله فیلم اینطور وانمود گردید که قاچاقچی مربوطه یک چهره انقلابی است و ان گروههای رقیب که می خواهند اورا ترور کنند ماموران سازمان سیا هستند .بخاطر شرایطی که انقلاب بوجود آورده بود سلیقه و گرایش من نیز عوض شده بود و بیشتر به تماشای فیلم های انقلابی می رفتم تا سایر فیلمها .

معمولا فیلمهای انقلابی فیلمسازان سیاسی سینما جهان مانند گوستاگاوراس و...سینماهای میدان انقلاب نمایش می دادند و من هم گاهی باخواهرزاده ام محسن و گاهی هم با دوستان مدرسه ای ام به دیدن این فیلمها می رفتیم و برای اینکه ژست انقلابی گری مان تکمیل شود بعد از خروج از سینما از دستفروش ها یکی دو نخ سیگار وینستون یا دانهیل می خریدم و می کشیدیم !!از انجا که به اقتضای سن و سال مان سیگار کشیدن بلد نبودیم .بقول سیگاری ها این سیگارها را حرام و اصطلاحا "چس دود " می کردیم .یعنی دود آن را فرو نمی دادیم فقط در دهن جمع می کردیم و بعد بیرون می دادم . مدتی گذشت تا فهمیدیم می شود دود سیگار را از سوراخ های بینی هم بیرون داد . ولی بعدا هرچه سعی کردیم نتوانستیم دود سیگار را از سوراخ گوش و یا سایر جاهای دیگر بیرون دهیم !.اما انصافا دیگر آن طعم سیگارهای اصل امریکایی را نچشیدیم که نچشیدیم

واما در عین اینکه خوانندگانی مانند فرهاد و مازیار شروع به خواندن ترانه های جدی کرده بودند .خوانندگان کوچه بازاری هم به خواندن ترانه های انقلابی رو آوردند که اوضاع را بسیار خنده دار ساخته بود .

مثلا در ان زمان تحت تاثیر فضای انقلاب همه یکدیگر را برادر و خواهر خطاب می کردند . تحت تاثیر همین فرهنگ سازی انقلاب دوتن از خوانندگان کوچه بازاری و کاباره ای بنام خانم گیتا و آقای نجفی اقدام به خواندن یک ترانه دوصدایی کرده بودند که من آن موقع زیاد جدی نگرفته بودم ولی بعدها هرموقع یاد آن می افتادم خنده ام می گرفت . آخر این دو خواننده انقدر با عشوه و ناز ترانه را می خواندند که کسی قانع نمی شد که این دو خواهر وبرادر هستند که اینطوری برای هم عشوه می ریزند .

مثلا اقای نجفی در قسمتی از ترانه می خواند :

همسنگر من ،ای خواهر من !

و خانم گیتا هم با عشوه جواب می داد :

پیشمرگ تو بشم خودم برادر من !!!

دوباره آقای نجفی می خواند :

ادم یک روزی باید بمیره !

خانم گیتا هم در پاسخ با عشوه می گفت :

حق مظلوم رو باید از ظالم بگیره !

دیگر خاطره ای که از این اشفته بازار دارم خرید نوارکاستی  بود که در مدح انقلاب و زندانیان سیاسی توسط خوانندگان کوچه بازاری تنظیم شده بود . در این کاست یک غزل وجود داشت که یک خواننده گمنام در باره زندان و زندانی ها خوانده بود . من زمانی که این خواننده با لحن غم الود شروع به خواندن غزل کرد بیاد زندانیان سیاسی اشک از چشمانم جاری شد و ترانه که به پایان رسید تازه دیدیم ای بابا !.عجب ساده لوحی بودیم و رکب !خوردیم . چرا که اخر ترانه معلوم می شد این زندانی که اینچنین از غم قفس می نالد نه بخاطر فعالیت های سیاسی بلکه بجرم بچه بازی و کودک نوازی به زندان افتاده است !!!

بعد نیست حال که صحبت از پدیده های فرهنگی ان دوران کردیم مثالی هم از سینما بیاوریم . در ان زمان فیلمی ساخته شده بود بنام "فریاد مجاهد " که فیروز و بهمن مفید و محبوبه بیات بازیگران ان بودند واین فیلم یکی از نخستین ساخته های سینمای ایران درباره انقلاب بود و ناشی گری های اعمال شده درساخت فیلم بیشتر از ان یک فیلم کمدی ساخته بود تا یک فیلم انقلابی تاثیرگذار و واقعی .

فی المثل در ادبیات مبارزه سیاسی "فعالیت زیر زمینی "اصطلاحا به فعالیت های پنهانی و غیر علنی گروههای سیاسی می گویند . یعنی مبارزات مخفیانه و غیرعلنی با نهایت احتیاط . اما سازندگان فیلم معنی این اصطلاح را نفهمیده بودند و در قسمتی از فیلم که نریشن (صدای روی فیلم )می گوید بخاطر ادامه سرکوبتوسط رژیم شاه  مبارزان سیاسی راه مبارزات زیرزمینی را در پیش گرفته اند .چهره های بازیگر را نشان می دهد که از پله های زیرزمین یک خانه پایین می روند .!!!!

این اتفاقات چندبار تکرار شد مثلا دوسه سال بعد از انقلاب ایرج قادری فیلمی بنام برزخی ها ساخت که درآن به غیرازخودش بسیاری از سوپراستارهای سینمای گذشته مثل ناصرملک مطیعی ،محمدعلی فردین ، سعید راد بازی داشتند .در این فیلم اینگونه وانمود می شد که جنگ ایران و عراق بخاطر دزدیدن چندبز عراقی توسط ایرانیان صورت پذیرفته است . البته از انجا که این فیلم قبل از شروع جنگ ساخته شده بود درنوع خودش یک پیش بینی هنرمندانه !!!بشمار می آمد .

اینگونه بود که باردیگر ما درکنار فعالیت های سیاسی و انقلابی باردیگر به علاقه دوران کودکی مان یعنی سینما بازگشتیم .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 0:28  توسط   | 

تصویری از جنازه هویدا نخست وزیر شاه بعداز تیرباران

گزارش یک زندگی ( قسمت چهل و پنجم )

 

 

 

کاسبی  هم مثل عاشقی عالمی داره ها !!!

 

 

 

انقلاب که پیروز شد گرچه ما مثل بقیه مردم کلی حال کردیم ولی از لحاظی هم برای ما ضدحال بود . چراکه فکر می کردیم با پیروز شدن انقلاب هم سینماها تعطیل خواهد شد و هم مدارس !. من از تعطیلی سینماها چندان راضی نبودم ولی باخود می گفتم خب اگر درکنارش مدارس را هم تعطیل کنند می ارزد و این به آن در می شود !!!

ولی از بخت نامساعد هم مدرسه ها باز شد و هم سینماها !.وما از این مقوله فهمیدیم انقلاب حکومت را تغییر نمی دهد بلکه حاکمان را عوض می کند و در بر مدار همان پاشنه قبلی می چرخد !!!ولی از شوخی که بگذریم . بازشدن مدارس خیلی برای ما محنت افرین بود .دوسه ماهی وقت مان را در خیابان ها به مرگ برشاه بازی گذرانده بودیم و حالا دوباره باید بازمی گشتیم سرجای اولمان .

اما همین که سینماها هم بازشده بود خودش یک دلگرمی بود که البته این را باید از برکت وجود دولت موقت یعنی دولت مرحوم مهندس بازرگان دانست . اگر افراطیون بجای لیبرالها سرکار می امدند همان اول فاتحه همه چیزرا می خواندند و بعید نبود که در کنار سینماها رادیو و تلویزیون را هم تعطیل کنند . چراکه ان زمان صادق قطب زاده که بعدها بجرم طرح ریزی یک کودتا دستگیر واعدام شد به سمت ریاست رادیو وتلویزیون منصوب شده بود و اگر گهگاهی از رادیو تلویزیون موزیک ویاحتی موسیقی انقلابی پخش می شد برخی از انقلابیون افراطی شایع کرده بودند که قطب زاده از پخش این موسیقی ها بی خبر است !!!و وقتی قطب زاده به دستشویی یا توالت می رود ضدانقلابیون نفوذی در رادیو تلویزیون و یا به تعبیر امروزی اش صداوسیما اقدام به پخش موسیقی می نمایند !!!

از محنت های آن دوران یکی هم این بود که درعیدنوروز بجای اینکه مانند همه سال مدارس سیزده روز تعطیل باشد به جبران تعطیلی های دوران انقلاب فقط چهارروز تعطیل بودیم .

البته تاقبل از عید بسیاری از افراطیون انقلابی داشتند زیراب عید نوروز را می زدند و به بهانه اینکه "عید نوروز "یک عید طاغوتی است آن را نفی می کردند یا اینکه بهانه می اوردند که چون در طول انقلاب زیاد شهید دادیم  بخاطر همدردی باخانواده شهدا هم که شده نباید عید بگیریم .خواننده های کوچه بازاری هم به کمک انها امدند و با خواندن اهنگها و تصنیف هایی همچون :

ما امسال دیگه ،امسال دیگه عید نداریم

برمزار نوجوان خود اشک می باریم

بازار عیدنوروزستیزی را گرم می ساختند .ولی خداراشکر با مداومت دولت موقت و هوشیاری مردم عید نوروز همانند سالهای قبل برگذار شد و مانند دیگر مراسم ها و ایین ها نشد که با بروز انقلاب مذموم جلوه کند .

ولی بعداز پیروزی انقلاب من به همراه چندتن از رفقای محله مان مانند بهروز و مهرداد و تورج و مهران ناخواسته جذب یک کاسبی شدیم .

جریان از اینقرار بود که بعداز پیروزی انقلاب بلافاصله دستگیری عوامل حکومت سابق و تیرباران و اعدام پی در پی انها توسط حاکم شرع آن زمان یعنی ایت الله خلخالی مردم را به خبرهای روز علاقمند ساخته بود . من و بهروز و مهرداد که هردو چهارسال از من بزرگتر بودند کلیشه ای درست کرده بودیم و با پاشیدن رنگ اسپری روی کلیشه عکس های رهبرانقلاب را روی کاغذ های بزرگ تکثیر می کرده و بین مردم در خیابانها میان چراغ قرمز که اتومبیل ها متوقف می شدند پخش می کردیم . یکروز دیدیم پسری در کنار ما روزنامه کیهان می فروشد و مردم هم برای دریافت خبرهای روز از پسرروزنامه فروش استقبال می کنند .اینگونه بود که ما هم روزنامه فروش شدیم !به مرکز پخش روزنامه کیهان که در نزدیکی محله مان قرار داشت می رفتیم روزنامه کیهان را دانه ای 13 ریال می خریدیم و بیست ریال می فروختیم .البته قیمت اصلی روزنامه برای مشتری ها 15 ریال بود ولی خب ما باتوجه به استقبال مردم گرانفروشی می کردیم و روزنامه ها را دانه ای بیست ریال می فروختیم مردم هم اعتراضی نداشتند . از عصر تا هفت – هشت شب ما هی روزنامه می اوردیم و تمام می شد و دوباره می رفتیم از مرکز پخش  می گرفتیم و می فروختیم و لابلای روزنامه ها هم عکسی که از رهبرانقلاب کلیشه کرده بودیم می گذاشتیم و به مردم می دادیم .

روزی بیست – سی تومان که ان موقع پول کمی نبود کاسبی می کردیم و انقدر بود که اگر عیالوار بودیم می توانستیم یک خانواده را بچرخانیم و همانند امروز مثل خر توی گل نمی ماندیم .

مردم هم بیشتر از هرخبری به خبر های دستگیری و اعدام عوامل رژیم سابق توجه نشان می دادند .

نکته جالب این ماجرا فرار دکتربختیار اخرین نخست وزیرشاه در جریان پیروزی انقلاب بود .درحالیکه یکی دوروزنامه خبر از دستگیری بختیار می دادند ناگهان گفته شد بختیار از کشور گریخته است . گروههای کمونیستی بویژه چریکهای فدایی خلق بازررگان را مسئول فرار بختیار می دانستند و می گفتند از انجا که مرحوم مهندس بازرگان با شاهپوربختیار رفاقت داشته است ،اورا فراری داده تا جان اورا از اعدام نجات دهد .برای همین چریکهای فدایی خلق روی دیوارها این شعار طعنه امیز را می نوشتند :

بختیار از مرزبازرگان گذشت !!!

گرچه روزنامه های رسمی چیزی در مورد پشت پرده این اعدام ها و تیرباران های عجولانه چیزی نمی نوشتند ولی درمورد وفاداری های عوامل رژیم شاه به هنگام اعدام شدن خبرهاو شایعات تکان دهنده ای میان مردم پخش می شد و دهان به دهان می گشت .مثلا می گفتند خسروداد فرمانده هوانیروز درخواست کرده بود تا چشمانش رانبندند تا اینکه خودش فرمان اتش را به جوخه ای که انها را تیرباران می کرد صادرکند و اینچنین شد .همچنین می گفتند تیمسار رحیمی قبل از رفتن بطرف جوخه برای تیرباران شدن سلام نظامی داد و با گفتن "جاویدشاه "به استقبال جوخه مرگ رفت .

واما در میان دوستان محلی و دوستان مدرسه ای ام چندتنی بخاطر انقلاب سرنوشت دردناکی یافتند . دوستم بهروز که درچندسطربالا به او اشاره کردم درجریان عملیات بیت المقدس در سال 61 در مصاف باعراقی ها برای فتح خرمشهر بطرز فجیعی به شهادت رسید .

او که یک ار.پی .جی زن بود در جریان پاتک عراقی ها زیر یک تانک عراقی پرس می شود .ازاینرو جنازه ای از او باقی نمی ماند تا به خانواده اش بدهند .دوستانش موضوع را فقط به پدر بهروز اطلاع میدهند و از انجا که بهروز پسر بزرگ خانواده بود و مادرش بسیار به او علاقه داشت پدر بهروز راز شهادت بهروز را از مادربهروز پنهان نگه می دارد و به او وانمود می سازد که بهروز اسیر شده است ..ازاینرو هیچ مراسم ختم و بزرگداشتی برای بهروز نمی گیرند و شهادت بهروز بسیار مظلومانه برگذار می گردد .مادر بهروز پانزده سال درانتظار نشسته بود تا فرزندش از اسارت !رهایی یابد تا اورا ببیند .بعداز فوت بابای بهروز در اثر سکته قلبی بود که مادر بهروز فهمید پسری را که پانزده سال به انتظارش نشسته بود همان پانزده سال قبل از دست داده است !

ازمیان دوستان مدرسه ای من دوستم "رضا حاتمی "که پسری محجوب بود و از استعداد خاصی در نقاشی برخوردار بود در اواسط سال 1360 در اوج درگیری های خیابانی میانی گروههای داخلی طی درگیری مسلحانه با طرفداران مجاهدین خلق که بطور مسلحانه برای تظاهرات به خیابان ریخته بودند نیز کشته می شود و نکته تاسف اور موضوع دراینجا بود رضا تک فرزند بود و جز خواهر بزرگترش برادر و خواهر دیگری نداشت !

یادشان گرامی باد !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:33  توسط   | 

پاسخ به یک دوست مدعی !!!

 

لطفا به کامنت خصوصی زیر که از جانب دوستی که خود را "شاید یک دوست " معرفی نموده است توجه کنید :

خود گوئی و خود خندی
عجب مرد هنرمندی!!!!

سلام
امیدوارم که در سلامت جسمی و روحی کامل به سر ببرید.
به هر حال حرکت این گونه افراد بسیار دور از انسانیت می باشد اما من معتقد هستم که : از مکافات عمل غافل مشو
گندم از گندم بروید جو ز جو
حتما یه جایی یه زمانی و در حق کسی منصف نبودی و کاری انجام دادی دور از انسانیت که حالا می بایست شاهد ای ماجراها باشید. فقط کافیست دقیق تر در گذشته تفحص کنی.(دور از هیاهو)

اما در عجبم که اگر می خواستید برگردید اصلا چرا رفتید!!!
شاید کمی تعقل قبل از انجام کارها به انسان وجهه بهتری ببخشد. نمی دانم شاید هم خواستی خودت را پیش دیگران عزیز کنی. به هر حال در شان شما نبود که حرفی زده و از آن روی برگردانید.

آن که چون پسته دیدمش همه مغز
پوست بر پوست بود همچو پیاز
پارسایان روی در مخلوق
پشت بر قبله می کنند نماز

شاد باش و استوار در کلام !!!!!!!!

 

دوست گرامی

قبل از هرچیز از لطف شما ممنونم . حداقل بخاطراینکه مودبانه موضع خودتان را مطرح کردید لازم دانستم کامنت خصوصی شما را عمومی سازم تا پاسخ برخی شبهات مطرح شده را از جانب شما داده باشم . اگر ادرسی از خود می نهادید پاسخ را خصوصی خدمتتان می فرستادم ولی چون ادرس و مشخصه ای از شما وجود نداشت بناچار این کامنت شما را عمومی ساخته ام .

قبل از هرچیز سئوال من این است که چرا خود را "شاید یک دوست " معرفی کرده اید .یعنی اینکه در دایره این شاید و باید ها این احتمال وجود دارد که شاید شما یک دشمن باشید !!!!!!

بهرحال من به شما جز دوست نمی نگرم .برای همین هم می گویم

دوست عزیز

نه من خود گفتم و نه خود خندیده ام نه داعیه هنرمندی داشته ام .درگفتن ها زبان مان همچنان الکن مانده است و روزگار غدار هم سالهاست که خنده از لبان ما ربوده است و اگر گاهی ملاحظه می فرمایید که می خندیم یحتمل بدانید کارمان از گریه گذشته است .

اینکه فرمودید حتما در جایی منصف نبودم و کاری دور از انسانیت انجام دادم که حالا برخی باما اینطور رفتار می کنند باید بگویم شاید حق باشما باشد بهرحال انسان جایزالخطاست و بقول دوستان بشر قابل تشر است .ولی اینکه چون ممکن است من قبلا خطایی انجام داده باشم و براساس این ممکن و احتمال دیگران اجازه دارند هرطور دلشان خواست بامن رفتار کنند .این داوری غیرمنصفانه شما را نمی پذیرم .چرا که اثبات شی نفی ماعدا نمی کند و خطای احتمالی من توجیه کننده رفتار نادرست دیگران نمی تواند باشد . ضمن اینکه گرچه ادم خودشیفته ای نیستم که خودم را مصون از خطا بدانم ولی اگر میدانستم کفاره گناه ناکرده ای را پس میدهم باز دلم نمی سوخت .

اینکه فرمودید شما که می خواستید برگردید چرا رفتید و شاید میخواستید خود را پیش دیگران عزیز کنی باید به عرض برسانم که شاعر گفته است :

عاقلی کوبکند فهم زبان سوسن

که چرا رفت و چرا باز آمد .

ما رفتیم و قرار نبود باز گردیم ولی پیش بینی نمی کردیم که سیل محبت ها و بزرگواری هایی که دوستان نثار ما ساخته اند مارا مجبور به عقب نشینی و توبه شکنی نماید .من هرگز تصور نمی کردم که  گرچه امدن به فضای مجازی به اختیارخودم بودولی رفتنم به اراده خودم نخواهد بود . دوستانی که بامن در ارتباط نزدیکتری قرار دارند خود بهتر می دانند که من با چه اکراه و اجباری بازگشتم .چراکه نمی توانستم ادم لجباز و خودسر و یک دنده ای باشم و در مقابل لطف و محبت واصرار دوستان بی تفاوت بمانم .دوستانی که بمن فراتر از یک دوست می نگرند و گاهی در کامنت هایشان و چت کردن هایشان انچنان مرا محرم خویش می یابند که خصوصی ترین مسائل زندگی شان را که از نزدیکان خود پنهان نگه داشته اند بامن درمیان میگذارند شاید که همفکر خوبی برای انها باشم و اگر نبودم حداقل یک سنگ صبور برای شنیدن دردها و الام آنها باشم .این بود که بخاطر این دوستان برخلاف میل قلبی ام بازگشتم و بقول شاعر :

ترک کام خویش گرفتم تابراید کام دوست

وامااینکه فرموده اید شاید میخواستم خودم را پیش دیگران عزیز کنم پرسش من از شما این است برفرض اینکه من چنین منظوری داشتم .این عزیز شدن به چه کار من می امده است ؟ این عزیز شدن ها کدامیک از مشکلات ریز و درشت و گره های ناگشوده مرا می تواند باز کند ؟جزاینکه بر مسئولیت من افزوده است و بار من را سنگین تر ساخته است ؟

عزیز شدن آنهم در دنیای مجازی ؟شوخی می فرمایید دوست عزیز ؟

جهت اطلاع خاطر مبارک عرض کنم که میل به محبوب بودن و مورد احترام بودن در دنیای واقعی بقول روانشناسان تنها یک میل است نه یک ضرورت .!فی المثل هرادمی دوست دارد که نزد دیگران محبوب و دوست داشتنی جلوه کند ولی این به این معنی نیست که اگر محبوب نبود و مورد احترام نبود برود خودکشی کند !!!چون همانطور که خدمتتان گفتم این تمایل تنها یک میل روحی است ونه ضرورت و الزام .تازه این در دنیای واقعی مفهوم می یابد .وگرنه در دنیای مجازی این پندار شما همانطور که خدمتتان عرض کردم بیشتر به یک شوخی شبیه است !

ضمنا خدمت شما عرض کنم جهان مدرن امروزی ادمها را نیز بسیار پیچیده و چندبعدی نموده است .دیگر تقسیم بندی های سیاه و سفید از درجه اعتبار ساقط شده است و نه کسی کمال مطلق است و نه کسی نقصان کامل .ازهمین رو نه کسی پسته همه مغز هست و نه پیاز پوست رو پوست .

شما دوست عزیز هم که بنده را دعوت به تعقل و حفظ شان می نمایید لازم است خود نیز بیش از انکه معلم اخلاق باشید منادی انصاف باشید .چراکه دیرزمانیست رسالت معلمان اخلاق بپایان رسیده است و مردم به این باوربزرگ رسیده اند که توبه فرمایان خود توبه کمتر می کنند .

ختم کلام از اینکه بازگشت من موجب ازردگی خاطرشما شده و جای شمارا قدری تنگ نموده است ازاین بابت بسیار ازشما پوزش می طلبم . لطف کنید اگر بازهم قصد نصیحت اینجانب را دارید کامنت تان رابامشخصات کامل و ادرس دقیق وبلاک و نام ونشانی معتبر بگذارید تا اینطوری هم دوستی مان پایدارتر گردد و هم حسن نیت شما بیشتراشکارشود و هم امکان اظهارنظر برای سایر دوستان فراهم گردد . سلامتی و شادکامی شما آرزوی منست .موفق باشید .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:27  توسط   | 

یاعلی گویان آغازی دیگر را آغاز کرده ایم .فعلا با سومین قسمت داستان دخیل بر دفینه در وبلاگ دوم

 

آپدیت هستم . وبزودی این وبلاگ را نیز آپ خواهم نمود .

www.roozehadineh.blogfa.com

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 16:50  توسط   | 

و اما شیطنت های کثیف همچنان ادامه دارد .

 

بعضی ها بازی مبتذل و ننگینی آغاز کرده اند که معلوم نیست تا کجا میخواهند ادامه دهند .

 

بعضی ها برای پنهان نگه داشتن چهره رسوای و ننگین خود با نام من اقدام به ارسال کامنت های خصوصی بی ربط و مفتضحانه ای برای برخی دوستان نموده اند تا با لکه دار ساختن من چهره ای باصطلاح موجه از خود ارائه داده و باطن کثیف و شیطانی شان را بپوشانند .

 

دوستانی که این کامنت ها را دریافت می کنند باور نکنند که من ارسال کننده آن هستم .شکرخدا از این عقده ها و حقارت ها به دورم .

خدا تمام عقده ای ها و ناکامان به تقصیر و ظاهزنمایان باطن پلید را به راه راست هدایت فرماید .آمین .

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 0:36  توسط   |