تبليغاتX
خاطرات وخطرات

خاطرات وخطرات

محمدحسین

ضمن تشکر و قدردانی از همه دوستان عزیزم گرچه هنوز حال مساعدی نیافتم ولی نتوانستم در مقابل این همه محبتی که دوستان عزیزمن نثار من کرده اند بی تفاوت بمانم . خودم را لایق و سزاوار این لطف و کرامت نمی بینم .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 22:55  توسط   | 

کمی خسته ام و نیاز به استراحت و تمدد اعصاب دارم برای مدتی که

امیدوارم طولانی نباشد درخدمتتان نخواهم بود

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 1:15  توسط   | 

گزارش یک زندگی (قسمت چهل و چهارم )

 

 

رژیم متلاشی می شود .

 

 

 

...وقتی به محل درگیری در اطراف کلانتری نارمک رسیدیم .در خیابان  و کوچه های نزدیک به کلانتری که محل درگیری مسلحانه مردم بامورین کلانتری بود مستقر شدیم ..من به یاری جوانی که در گوشه ای از خیابان مشغول ساختن کوکتل مولوتف بود پیوستم .جوان مزبور بمن گفت بلدی کوکتل درست کنی ؟گفتم :آره .گفت پس من می روم و رفت تا خود را به میدان نبرد برساند .

من هم با سرعت باورنکردنی صابون ها را در کاسه رنده می کردم و داخل بطری ها را از بنزین و روغن سوخته و خرده صابون پر می کردم و با قرار دادن پنبه ای آغشته به بنزین بر سر این بطری ها آنها را برای مبارزان آماده می ساختم . مردم و اهالی محل پشت سرهم باک های اتومبیل شان را خالی می کردند و با ریختن بنزین درون سطل و دبه آن را برای من می آوردند .مبارزان جوانی که پی در پی برای گرفتن کوکتل نزد من می آمدند . همواره نگاهی تشکرآمیز و توام باقدرشناسی بمن می انداختند ..

چند جوان نیز مشغول شکستن لامپ تیرهای چراغ برق و چراغ های خیابانها بودند تا محوطه را تاریک سازند .

من از اینکه در قسمت تدارکات مبارزین قرار داشتم بسیار برخود می بالیدم و احساسی عجیب  و غرور کاذبی بمن دست داده بود ..تقریبا پاسی از شب گذشته بود که ناگهان خبرآمد کلانتری تسخیرشده است .عده ای از مامورین کلانتری کشته و زخمی و دستگیر شدند و عده ای هم فرار کردند .یکی از مبارزین می گفت من خودم یکی دوتن از مامورین و درجه داران کلانتری را دیدم که با سرانداختن چادرزنانه فرار کردند .بدین ترتیب بسیاری از کوکتل هایی که من ساخته بودم بلااستفاده ماند .وقتی بطرف کلانتری رفتم دیدم تقریبا تمام اسلحه ها به غنیمت گرفته شده و بی انصاف ها علی رغم این همه زحمتی که ما کشیدیم سهم مارا کنارنگذاشتند !!دریغ از یک باتوم یا بی سیم !. بعد هم دیدم دوسه نفر سر تصاحب یک کلت باهم مرافعه می کنند .یکی از آنها می گفت امتحان می کنیم هرکدام از ما بلدبود با این کلت شلیک کند اسلحه را او بر دارد .

ما که دیدیم از این خوان نعمت چیزی حاصل نکردیم یک دبه بنزین را بعنوان غنیمت گرفته تا درجایی دیگر از آن کوکتل مولوتف بسازیم (اگر می دانستیم امروز بنزین سهمیه بندی می شود آن دبه بنزین را حفظ می کردیم !!!!!!!!).

من در تاریکی براه افتادم گرچه مسیر خانه را چندان بلد نبودم گفتم آنقدر سرپایینی می روم تا ببینم از کجا سر در می آورم . مردم محل که در آنجا شاهد کوکتل سازی من بودند با صمیمیت از من میخواستند باتوجه به خطرناک بودن خیابانها و ناامن بودن آنها از رفتن به خانه خودمان صرفنظرکنم و شب را در خانه یکی از آنها بگذرانم .ولی شور و هیجان من مانع از این می شد که من به درخواست آنها پاسخ مثبت دهم تا که دیدم دختر جوانی که تقریبا بیست و سه –چهارساله می آمد و تقریبا ده سال از من بزرگتر بود جلوی من را گرفت و گفت :کجا آقا پسر ؟ چطور پدر مادرت بتو اجازه دادن توی این شرایط بیایی بیرون ؟همینطوری براه نیفت یا شب بیا خونه ما فردا صبح برو یا اینکه صبرکن من بگم بابام تورو به خونه تون برسونه .نگاهی به دختر جوان انداختم .پیراهن یقه اسکی قرمز رنگی داشت که یقه های آن را خوابانده بود و شلوار سیاه رنگی هم پوشیده بود .حداقل من در تاریکی شب آن را سیاه می دیدم !.صورت بسیار زیبایی داشت . چشمانی قهوهای با موهایی پرپشت و بلوند که تا قسمتی از کمرش را پوشانده بود . از نگاه محبت آمیز دخترجوان خوشم آمد ولی در سر شوری دیگر داشتم . احساس کاذب قهرمانی نمی گذاشت به او پاسخ مثبت بدهم .گفتم : نه خانم من میخوام برم . در همین حال که مشغول گپ و گفت با دخترک بودم پدرش هم از راه رسید .دختر رو به پدرش گفت : بابا این میخوادبره خونه شون نگذار بره .تواین وقت شب خطرناکه . پدر دختر هم رو بمن گفت : اره پسرجون بیا شب خونه ما بمون فرداصبح خودم میبرم تورو به خونه تون میرسونم . من هم بخاطر اینکه از دست آنها خلاصی یابم به دروغ گفتم : نه آقا !خونه ما دوسه تا کوچه پایین تر هست .آنها زود پرسیدند چه کوچه ای . من هم چون با منطقه آشنایی نداشتم الکی اسم یک کوچه را گفتم .آنها درپاسخ گفتند ولی ما این دور و برها کوچه ای به این اسم نداریم ! .من هم برای اینکه کنف نشوم گفتم : نه دنبال من بیائید تا نشانتان بدهم . آنها چاره ای جز سکوت نداشتند .آن دختر جوان گفت : بابا من دنبالش میرم ببینم راست میگه یانه ؟پدرش مخالفت کرد و گفت نه . ولی دختر جوان تا سر کوچه شان مرا همراهی کرد و هر قدم که به پایین می رفتم وقتی برمی گشتم می دیدم حالا دیگر خیلی مهم شده ام غیر از مادرم و خواهرم و دیگران حالا دو چشم قهوه ای رنگ آشنایی که بظاهر غریبه می آید نگران منست .( بعد ها که بزرگتر شدم باخودم گفتم کاشکی آن زمان سن ام به اندازه آن دختر بود و بخاطر قلب رئوف و مهربانش عاشقش می شدم .ولی وقتی با خود اندیشیدم دیدم اگر آن موقع بیست و سه چهارساله بودم آنها هیچ موقع بمن چنین تعارفی نمی کردند! چون سیزده چهارده ساله بودم بمن ترحم داشتند . بعد بشکل ابلهانه ای با خود گفتم کاشکی همان شب به خانه آنها می رفتم و درست بود که آن دخترجوان دهسال از من بزرگتر بود ولی هم او و هم پدرش وقتی می دیدند من یک مبارزانقلابی !!!هستم به تمایل من به ازدواج پاسخ مثبت می دادند . دیدم این هم چندان معقول نبود آخر یک شوهر چهارده ساله چیکار می تواند برای یک دختر بیست و چهارساله انجام دهد جزاینکه اورا قلقلک دهد !!!. بنابراین جواب درخواست من بیلاخ کشیدن خود دختر و پدرآن دختر بود .البته این عادت من از کودکی بود که به کمتر از سن خود رضایت نمی دادم و همیشه درشت هایش را سوا می کردم .عشق کودکانه من به آن ستاره سینما که یادتان هست ! بهرحال حیف شد اگر من آنموقع درسن سیزده –چهارده سالگی باآن دختر ازدواج می کردم احتمالا الان صاحب عروس و نوه هم بودم !!!و وقت خود را پای وبلاگ و اینترنت به هدر نمی دادم )

بگذریم .من در تاریکی شب در میان امواج صدای  گلوله هایی که در سیاهی شب پژواک می انداخت و سکوت شب را می شکست آنقدر پیاده پایین آمدم تا اینکه به نزدیکی خانه مان یعنی همان ایستگاه پل رسیدم ..من خود را به نبش خیابان میرفخرایی رساندم .اما بخاطر شدت درگیری در سرسیمتری نارمک که در صد متری من قرارداشت می ترسیدم از خیابان عبور کنم چرا که امواج گلوله ها را که مسیرخیابان را می شکافتند و جلو می رفتندرا احساس می کردم تا اینکه دو سه جوان که آنطرف خیابان بودند مرا دیدند و تصمیم گرفتند مرا به اینطرف خیابان بیاورند .یکی از آنها از خود فداکاری نشان داد .او با اشاره من نیم خیز شد و سریع خود را به اینطرف خیابان رساند و بعد هم رفت دبه حامل بنزین را آورد و بدست من داد . باتشکر از او راه خانه را درپیش گرفتم .

وقتی به سرکوچه مان رسیدم اهالی محل بانگاه تحسین آمیزی بمن می نگریستند . من خود را سریع به خانه رساندم .مادرم خوشحال شد و جلیل هم که دقایقی قبل از من خود را به خانه رسانده بود مرا نگاه کرد و گفت : حسین اسلحه ،مسلحه !چیزی گیرت اومد یانه . گفتم نه من فقط یک دبه بنزین گیرم اومد .به جلیل گفتم تو چطور ؟جوابش مثبت بود و بسیار جالب . جلیل یک مسلسل تیربار غنیمت گرفته بود !!.آنطور که خودش تعریف می کرد در طی یک درگیری وقتی مردم نیروهای گارد را در کامیونی گیرانداخته وبا آنها درگیر شده و آنها را می کشند و فراری میدهند .جلیل نیز مانند بقیه برای تصاحب اسلحه به آن کامیون می رود ولی وقتی می بیند همه اسلحه های ریز و درشت را گرفته اند ناچار مسلسل سنگین تیربار را روی دوشش می گذارد و می دود تا جای امنی پیدا کند و جالب اینجاست که آن را به خانه پسرعمه ام یعنی همان اسدالله که به او تهمت ساواکی بودن زده بودند ،می برد . خانم اسدالله و مستاجرشان بادیدن جلیل و تیربار وحشتزده می شوند ولی جلیل به آنها اطمینان میدهد که این مسلسل سنگین را موقتا آنجا آورده و بزودی خارج می کند .جلیل بعد تیربار را به خانه خواهرش که در سر سیمتری نزدیک سینما ماندانا بوده است می برد و آن را در پشت بام خانه خواهرش مستقر می کند . بعد از آمدن به خانه ما و دیدن من دقایقی بعد از خانه خارج میشود تا بتواند برای تیربار مصادره شده گلوله فراهم کند .او بلاخره به کمک دوستانش موفق به تهیه گلوله تیربار می گردد و آن تیربار هم بسیار به کارشان می آید چرا که باتوجه به اینکه تیربار در پشت بام طبقه سوم خانه خواهرش قرار داشت و مشرف به خیابان بود به کمک آن تا سپیده سحر به درگیری با نیروهای ارتشی وفادار به شاه میپردازند و بسیاری از این نیروها را با کمک همین تیربار قتل عام نمایند .

من آن شب شروع به درست کردن کوکتل کردم و دوباره بیرون آمدم .دیدم در دویست متری کوچه مان یک کامیون ارتشی قرار دارد که سرنشینان آن این اتومبیل را در آنجا پارک کرده و گریخته اند . خواستم جلو بروم و آن ریوی ارتشی را به آتش بکشم که باممانعت همسایگان روبرو شدم .مخصوصا همسایه روبرویی مان که آقایی اهل قم بود و فامیلی اش نیز قمی بود مرامتقاعد ساخت که آتش زدن کامیون صدمه به بیت المال است و حیف است ازبین برود و غیره .

نیمه های شب از فرط خستگی روی همان فرش خانه خوابم برد .صبح که برخاستم دیدم جلیل آمده و با شادی و خنده خبر از پیروزی انقلابیون و متلاشی شدن رژیم شاهنشاهی میدهد .

وبدین ترتیب بود که طومار رژیم پهلوی درهم پیچیده شد .

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 1:21  توسط   | 

به اطاع دوستان می رسانم در وبلاگ دوم با آخرین قسمت داستان یک بازی شوم زنانه به روز هستم .

 

لطفا ملاحظه فرمایید .روی آدرس زیر کلیک کنید

 

http://www.roozehadineh2.blogfa.com/

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 22:23  توسط   | 

گزارش یک زندگی (قسمت چهل و سوم )

 

 

نبرد سنگین و نابرابر ادامه می یابد .

 

 

در بخش همکف اداره برق بود که ساختن کوکتل مولوتف را بطور کامل یاد گرفتم . همنطور که با جوانان دیگر مشغول ساختن کوکتل مولوتف بودیم دیدم چند تن از جوانان مسلح بطرف بخش فوقانی اداره برق دویدند .من هم کوکتل ساختن را رهاکرده بدنبال آنها رفتم .وقتی به پشت بام اداره برق رسیدم دیدم نزدیک به ده – پانزده نفر از جوانان روی پشت بام سنگربندی کرده و نیروهای گارد را که نزدیک بیمارستان 25 شهریور بوده اند هدف قرار میدهند .

یکی از جوانان مسلح بمن اشاره کرد که بنشینم تا از تیررس در امان باشم .من نشستم ولی گهگاهی من باب فضولی سرک می کشیدم ببینم داخل خیابان و مرکز درگیری ها چه خبراست  تا اینکه ناگهان دیدم چند تانک غرش کنان به سمت اداره برق می آیند و یکی از این تانکها با مسلسلی که برروی آن نصب بود رگبار گلوله را به سمت ما ریخت .منتتهی از آنجا که همه به موقع پناه گرفته بودیم کسی آسیب ندید (آثار این گلوله ها تا چندسال پیش بر دیواره بام اداره برق همچنان باقی بود ولی چندسال است آن را ترمیم ساخته اند )

بعداز عبورتانکها گاردی هایی نیز که بدنبال تانکها بودند از جیپ و ریو پیاده شدند و به نبرد خیابانی با کسانی که در پشت بام مستقر بودند وهمچنین مردم و افراد مسلح نیروی هوایی که از نقاط مختلف در کوچه پس کوچه ها تقریبا آنها را محاصره کرده بودند ،پرداختند .

در این میان رشادت های یک سرباز گارد واقعا تماشایی بود .او با مهارت بلند می شد و می خوابید و بدون انکه هراسی بخود راه دهد به طرف انقلابیون تیراندازی می کرد . زدن او با توجه به مهارت هایی که از خود نشان می داد کارساده ای نبود .اوباانکه یارانش کشته شده بودند یک تنه مقاومت می کرد تا اینکه دیدم مردی که دستمالی به پیشانی بسته بود و بنظر می آمد چریک ورزیده ای باشد به همراه چند نفر دیگر وارد پشت بام اداره برق شدند . او دقایقی سرباز تسلیم ناپذیر را زیرنظرگرفت و با حرکتی غافلگیرانه و نشانه گیری دقیق گلوی سرباز مورد اشاره را هدف قرار داد . با اصابت گلوله به آن سرباز تسلیم ناپذیر او چرخی به دورخود زد و در نزدیکی پمپ بنزین ایستگاه پل جنب ساختمانی که آن زمان بانک بیمه نام داشت بر روی زمین غلطید .بعد از زدن آن سرباز انقلابیون مسلح با آن جوان چریک مشورت می کردند تا بطریقی هواپیمای ترابری ارتش را که در ارتفاع پایین بالای سر ما پرواز می کرد هدف قرار دهند ولی به این نتیجه رسیدند که با گلوله ژ-3 و اسلحه های دیگر نمی توان بسادگی این هواپیمارا سرنگون کرد .جوان چریک هم می گفت زدن آن هواپیما چندان عاقلانه نیست چراکه ممکن است در مناطق مسکونی سقوط کند و باعث کشته شدن مردم بیگناه شود .

بدین ترتیب باکشته شدن آخرین نفر از این سری گاردی ها ما پشت بام را ترک کرده و مسیرخیابان را در پیش گرفتیم . از پله ها که پایین می آمدیم دیدم چندتن از کارگران و کارمندان اداره برق زبان به گلایه و شکایت گشوده اند که عده ای از افراد با سوء استفاده از وضعیت موجود اطاق های اداره برق را تخریب و اموال آن را به سرقت برده اند . بعد از انکه چندتن از جوانان به آنها توضیح دادند که در چنین وضعیتی بروز این حوادث اجتناب ناپذیر است به طبفه همکف رسیدیم و وارد خیابان شدیم .

همانطور که گفتم در این مرحله از درگیری آن گروه از گاردی هایی که هجوم آورده بودند همه کشته و زخمی و متواری شده بودند . درهمین حال دیدیم آمبولانسی که آژیرکشان از خیابان عبور می کرد وقتی به مارسید از سرعت خود کاست و وقتی نزدیک ماشد کاملا توقف کرد و یکی از امدادگران داخل آمبولانس خطاب به ما گفت : بیایید این مجروحی را که ما داریم به بیمارستان می بریم گاردی هست !لیاقت نداره ما جونش را نجات بدیم . وقتی به آمبولانس رسیدیم برای آن بهیار توضیح دادیم که بهرحال مجروح را باید نجات داد فرقی نمی کند از کدام طرف باشد .سرنجات یا کشتن گاردی زخمی شده میان انقلابیون اختلاف نظربود که در جریان این مجادلات سربازگاردی مجروح نیز جان به جان آفرین تسلیم کرد و آمبولانس حرکت کرد .

من بطرف محلی که آن سربازگاردی تسلیم ناپذبر کشته شده بود حرکت کردم و وقتی به بالاسر او رسیدم دیدم انقدر از بدن او خون جاری شده که حوضچه ای از خون دور جسد بی جان او بوجود آمده است . مردم هم به دور جسد او جمع شده و بر روی جنازه صدقه و پول بصورت سکه و اسکناس می ریختند . من بانگاه به صورت او دیدم قیافه ای شهرستانی دارد . ابتدا دلم برایش سوخت ولی وقتی یاد کشتارهایی که آنها قبلا کرده بودند بویژه کشتن آن جوان مسیحی و متلاشی کردن جمجمه جوان دیگری در روزششم بهمن که شرح آن را قبلا داده ام ،افتادم از دلسوزی ام کم شد و حالت دوگانه ای یافتم .حالتی که شاید این شعر شاعر مصداق آن باشد که سروده است :

عیسی به رهی دید یکی کشته فتاده

حیران شد و بگرفت به دندان سرانگشت

گفتا که کی را کشتی تا کشته شدی زار

تا باز که اورا بکشد آنکه تورا کشت !

انگشت مکن حلقه به درکوفتن کس

تا کس نکند حلقه به درکوفتنت مشت

بعد از مدتی تامل به سمت ایستگاه پل که در صدمتری من قرار داشت حرکت کردم . در جنب داروخانه بنژامین نبش خیابان باختر بودم که ناگهان یک ستون دیگر از گاردی ها از خیابان سیمتری نیروی هوایی شلیک کنان با تانک و زره پوش سررسیدند و با شلیک یکی از تانکها بخشی از ساختمان مسکونی بالای داروخانه بنژامین ویران شد و یک تیرچراغ برق بزمین افتاد . تا آمدم بجنبم ناگهان دیدم دراثرپرتاب گازاشک آور چشم وبینی و گلویم بشدت تاسرحدخفگی می سوزد .بی اختیار چشم بسته به سمت ضلع شمالی خیابان باختر دویدم .

شانس بزرگی که آوردم این بود که آن زمان کانالی برای لوله کشی از سوی شهرداری و یا اداره گاز درخیابان باختر حفرشده بود و عده ای از جوانان در داخل آن پناه گرفته بودند . یکی از آن جوانان با دیدن من سریع بلند شد و پای راستم را گرفت و سریع به داخل کانال کشاند در داخل کانال با مقوایی که آتش زده بودند کم کم اثرات گازاشک آور خنثی شد و من قدرت نفس کشیدن یافتم و جرئت کردم باردیگر چشمانم را بگشایم .

درگیری همچنان ادامه داشت تا اینکه جوانان داخل کانال از آن خارج شدند و کمی بعد من هم خارج شدم که دیدم مسلسل چی یک زره پوش دیوانه وار به اطراف تیراندازی می کند . من به همراه یک پیرمرد شصت هفتادساله نیم خیز خود را به ابتدای خیابان رساندیم و پشت انبوهی خاک پناه گرفتیم .

بعداز دورشدن زره پوش اوضاع عادی شد و ما به داخل خیابان آمدیم .ساعت حوالی 4 بعداز ظهر بود که این خبر در میان مردم و انقلابیون حاضر درخیابان ها دهان به دهان می گشت که اعلام حکومت نظامی شده است ولی کسی اعتنایی به این خبر نشان نمی داد .کمی بعد گفتند رهبرانقلاب دستورداده است مردم حکومت نظامی را نادیده بگیرند و به خیابانها بریزند . درجایی که ما قرار داشتیم تقریبا منطقه آزادشده بود وکسی بیمی از اعلام حکومت نظامی به خود راه نمی داد .

منظره خیابان درآن موقع واقعا دیدنی بود بسیاری از مردم مسلح شده بودند و درپشت وانت ها و حتی صندوق عقب اتومبیل های شخصی قرار گرفته و درحال تردد به نقاط مختلف شهربودند . من هر وانتی را که می رفتم سوارشوم به علت قدکوچکم و سن کمم با ممانعت دیگران مواجه می شدم و کلی از این بابت اعصاب مان بهم می ریخت .

حوالی غروب بود که حسابی گرسنه ام شد آخر از صبح تا غروب چیزی نخورده بودم . از اینرو راه خانه را در پیش گرفتم .وقتی به خانه رسیدم کسی در خانه نبود .ظاهرا مادرم از غیبت من و جلیل نگران شده بود و به خانه برادرم حسن آقا رفته بود .حسن آقا هم درپاسخ به نگرانی او گفته بود من حسین را صبح دیدم و گرفته بودم ولی ناجنس از دست من در رفت !.الان هم اوضاع خرابه هرکدومشون که سالم به خونه برگشتند تو بگو خدا بدهد برکت !(این را بعدا مادرم تعریف نمود ).

من بعداز خالی دیدن خانه راهی خانه برادرم شدم .وقتی به سرکوچه آنها رسیدم وجود چند صندوقچه بسیارکوچک فلزی نظرم را جلب کرد ،چون نمی دانستم داخل آن چیست اعتنایی هم به آنها نکردم .وقتی وارد خانه برادرم شدم او ومادرم از دیدن من خوشحال شدند .من بعداز صحبت با آنها قصد خروج از منزل برادرم را نمودم که تا درب خانه را باز کردم دیدم دوسه تا جوان مشغول وررفتن باهمان صندوقچه های کوچکی هستند که من به آنها اعتنایی نکرده بودم !. یکی از آنها از من خواست تا چاقویی برای او بیاورم .به داخل خانه رفتم و از آشپزخانه چاقویی آوردم و بدست آنها دادم .آن جوان ها با کمک چاقو درب این صندوقچه هاراگشودند و وقتی درب آنها بازشد با جعبه های کوچکی که داخل آن صندوقچه ها چیده شده بود روبروشدیم .آنها وقتی دریکی از جعبه هاراگشودند باکمال ناباوری دیدم این صندوقچه ها حامل جعبه هایی بودند که داخل این جعبه های کوچک گلوله های کلت کالیبر45 بود .این فشنگ ها به قدری نو بودند که مثل طلا می درخشیدند و به آدم چشمک می زدند . من به خودم نهیب زدم که چراخنگ بازی درآوردم و این جعبه ها را قبلا که دیده بودم ضبط نکردم . وقتی هم به یکی از آن جوان ها گفتم یک جعبه از این فشنگ ها را بمن بدهند گفتند تو که اسلحه نداری میخواهی چیکار؟بعد هم دیدم سر تقسیم فشنگ ها بین شان مشاجره درگرفته است .

بهرحال قبل از انکه مادرم و برادرم خبردارشوند و مانع خروج من از خانه شوند بی سروصدا خانه برادرم را ترک گفتم و خودم را به سیمتری نارمک و از آنجا به نبش خیابان زریران رفتم که دیدم تعدادی وانت حامل افراد مسلح به سمت بالا حرکت می کنند .به هرترتیبی بود خود را به یکی از این وانت ها آویزان نمودم توانستم میان افراد مسلح بروم .وقتی میان آنها قرار گرفتم تازه متوجه شدم آنها برای تسخیر کلانتری نارمک می روند که خاطره جالب تسخیر این کلانتری و ادامه ماجرا می افتد برای قسمت بعد .

 توضیح : در وبلاگ دوم با دوازدهمین قسمت یک بازی شوم زنانه به روزهستم .برای ملاحظه آن روی آدرس زیرکلیک کنید .

http://roozehadineh2.blogfa.com/

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 0:25  توسط   | 

خجسته زاد روز ولادت پیامبر بزرگ اسلام حضرت محمد (ص)بشارت دهنده

برابری ،عدالت و آزادی و همچنین میلاد مغز متفکر جهان شیعه امام

جعفرصادق (ع) برتمام ازاداندیشان و عدالتخواهان فرخنده و گرامی باد .

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 16:42  توسط   | 

ضمن عرض تبریک مجدد به عرض دوستان می رسانم در وبلاگ دوم با

یازدهمین قسمت داستان یک بازی شوم زنانه به روز هستم و بزودی در این

وبلاگ آخرین قسمت از خاطرات دوران انقلاب را برای شما خواهم نگاشت و

متعاقب آن به خاطرات بعد از انقلاب خواهم پرداخت . ایام به کام

http://www.roozehadineh2.blogfa.com/

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 3:27  توسط   |