گزارش یک زندگی (قسمت سی و نهم )
مخواب آرام تو یک لحظه ،که خون خلق هدر میشه !
در بهمن ماه دولت بختیار بخاطر جلوگیری از ورود آیت الله خمینی به ایران فرودگاههای ایران بویژه فرودگاه تهران را بسته بود . مردم هم همه روزه در مقابل دانشگاه تهران و یا میدان آزادی اجتماع می کردند و با تظاهرات و شعار از دولت بختیار می خواستند فرودگاهها را باز کند .
روز ششم بهمن ماه سال 1357 که به دومین جمعه سیاه تهران بعد از17 شهریور معروف شد .من صبح محله مان را به سمت میدان آزادی ترک کردم . درمسیر دیدم .مردم و تظاهرکنندگان به نظامیان و گاردی هایی که درخیابان مستقر بودند گل اهدا می کردند .بعضی از آنها با اکراه و اخم و تخم گل را از دست مردم می گرفتند .بعضی از آنهاهم بر روی مردم لبخند می زدند و گل را از دستان مردم می گرفتند .
وقتی به میدان شهیاد (آزادی فعلی )رسیدیم . جمعیت دور میدا ن و پشت ونرده هایی که دورتادور کشیده شده بود تجمع کرده بودند و شعار می دادند .از ظهر که به میدان رسیده بودم تا عصر این تظاهرات و شعاردهی ادامه داشت .
شعارها از اینقرار بود
می کشیمت بختیار
اگر آقا دیر بیاد
یا
اگر اقا فردا نیاد
مسلسل ها بیرون میاد
و....
جمعیت مشغول شعاردهی و گپ و گفت با یکدیگر بودند که حوالی عصر دیدیم عده ای سراسیمه با در دست داشتن لباس ها و دست های خونی از سمت دانشگاه خود را به میدان رسانده و با بالا بردن پالتوی قهوه ای رنگی که اثار خون و چند گلوله بر آن مشهود بود و همچنین دست ها و لباس های خونی دیگر رو به جمعیت شعار می دادند :
مسلمان بپاخیز ،برادرت کشته شد .
بخش بزرگی از جمعیت خشمگین تهییج شده و با فریاد :
می کشم ،می کشم ،آنکه برادرم کشت
به سمت دانشگاه تهران دوان دوان حرکت کردند و من هم بدنبال آنها راهی شدم . آنقدر تهییج شده و هیجان زده بودیم که نفهمیدیم مسیر میدان آزادی تا دانشگاه تهران را چگونه دوان دوان پیمودیم و خسته نشدیم (بمن اگر الان بگویند پیاده وبا گامهای آهسته قدم زنان این مسیر را پیاده بروم .عمرا از این کارها بکنم !.)
وقتی به دانشگاه رسیدیم مردم را نگران و عصبی دیدیم و صدای تیراندازی پیاپی مرتب بگوش می رسید و آمبولانس ها در تردد بودند .من خود را به خط مقدم درگیری انقلابیون با گاردی ها رساندم که کمی جلوتر از خیابان وصال شیرازی بود و جوانان خیابان را بسته بودند و دهها لاستیک به آتش کشیده بودند و بر علیه نظامیان و گاردیها که تقریبا در صدمتری آنها قرار داشته و نبش خیابان کاخ شمالی (فلسطین فعلی )مستقر بودند و تیراندازی می کردند شعار می دادند . نظامیان هم در کنار گاز اشک آور تعدادی تیر هوایی ،گهگاهی چندین شلیک زمینی نیز می کردند که عده ای از جوانان در خون خود می غلطیدند
انقلابیون هم رو به گارد فریاد می زدند :
وای به روزی که مسلح شویم .
گارد بکش ،بکش بکش .نوبت ما میرسه !
ما به شما گل دادیم .شما به ما گلوله !
این سند جنایت بختیار
رهبرها رهبرها ،ما رو مسلح کنید .
همچنین دربرابر عده ای که فریاد می زدند :
برادر ارتشی ،چرا برادر کشی ؟
عده دیگری شعار آنها را قطع می کردند و می گفتند :
ارتش برادر نمیشه ،مردم مسلح شوید .
ارتش به این بی غیرتی
هرگز ندیده ملتی
با تند شدن شعارها نظامیان برتعداد خود افزودند ودر حالیکه ماسک ضدگاز بصورت داشتند و اسلحه ها را به سمت ما نشانه رفته بودند .تیراندازی کنان به جلو آمدند . با پیشروی آنها انقلابیون مجبور به فرار و عقب نشینی شدند و من به همراه عده ای از آنها به داخل کوچه ای که بغل دست سینما پلازا (که الان فروشگاه مرکزی انتشارت سروش شده )،فرار کردیم .کوچه بن بست بود و دو درب در انتهای کوچه فرار داشت که یکی درب خروجی تماشاگران سینما پلازا بود و دیگری درب یک موسئسه تولیدی .که ما با فشار درب آن موسئسه تولیدی را باز کرده به درون آن خزیدیم . سرایداران آن موسئسه تولیدی که یک پیرمرد و پیرزن بودند با دیدن ما وحشتزده شدند و از وجود ما درآنجا ناراضی بودند .حق هم داشتند .چون اگر نظامیان می آمدند ما را درآنجا می دیدند برای آنها دردسر درست می کردند .از اینرو هرچند دقیقه یکبار با التماس از ما می خواستندآنجا را ترک کنیم . ما هم با حجم وحشتناک صدای گلوله و تیراندازی که از بیرون می آمد جرئت ترک آنجا را نداشتیم . کمی بعد دیدیم درب دوباره باز شد واین بار دو خبرنگار خارجی که بردوش یکی از آنها دوربین فیلمبرداری بود وارد شدند . یکی از حاضرین که انگلیسی بلد بود از آنها پرسید که خبرنگار کجا هستند .آنها هم در پاسخ گفتند خبرنگار بی .بی .سی .
وقتی این را شنیدیم خیلی خوشحال و دلگرم شدیم .چرا که در آنزمان رادیو بی .بی .سی .منبع معتبر خبری انقلابیون بشمار می رفت و مردم اخبار انقلاب را شب ها با نشستن پای رادیو بی .بی .سی . دریافت می کردند .یکی از خبرنگارها جوان بود و تقریبا سی ساله و دیگری پنجاه ساله .. انکه جوان بود پیشانی اش زخمی بود و مرتب با دستمال کاغذی خون زخم کوچک پیشانی اش را پاک می کرد .وقتی همان جوان انگلیسی دان علت را از او جویا شد .معلوم شد گلوله ای به دیواری اصابت کرده و تکه سنگی را از دیوار کنده و ترکش این تکه سنگ به پیشانی آن خبرنگار بیچاره اصابت نموده و وی را بصورت سطحی مجروح نموده و همین امر باعث شده آنها برای نجات جانشان غائله را ترک گویندو به این خانه پناه آورند . انها از طرف ما ترغیب شدند که به پشت بام رفته و با گذر از پشت بام های مجاور از نزدیک از وقایع فیلمبرداری کنند که همین مقوله صدای اعتراض پیرمرد سرایدار را بیشتر در آورزد .ولی بهرحال ما کار خودمان را کردیم و انها را راهی پشت بام نمودیم .
با جمعی که به آن خانه پناه آورده بودیم .مبهوت و نگران همدیگر را می نگریستیم .از هر قشری تو آن جمع بودند .از پسران و مردان میانسال تا یکی دو دختر بی حجاب و یکی دو دختر چادری . در آن فضا که صدای رگبار گلوله اعم از مسلسل و تیربار بی وقفه ادامه داشت و بوی نمناک خون وباروت در همه جا پیچیده بود حس غریبی بهم دست داد . حس یک نوع بیگانگی .حسی که گاهی مواقع به سراغ آدم می آید ودراین مواقع آدم بشدت احساس تنهایی و غریبی و بی پناهی می کند ضمن اینکه یک نوع رهایی و جدابودن از دنیا و دلبستگی ها و اطرافیان احساس می کند .
در این حس غوطه ور بودم که دیدن منظره فجیعی تمامی اندام من و سایرین را به لرزه در آورد و آن زمانی بود که دیدیم یکی از انفلابیون با کاغذی در دست وارد شد . وقتی نگاه کردیم دیدیم مغز یک انسان است . من تا قبل از آن همیشه تصور می کردم که مغز انسان شبیه یک گردو است . هیچوقت تصور نمی کردم مغز انسان مانند مغز حیواناتی شبیه گوسفند باشد . بادین این منظره بدجوری حال ما منقلب شد .مغز آن انسان کشته شده معلوم بود هنوز گرم است چرا که از روی آن بخار بلند می شد . وقتی موضوع را از فردی که مغز در دستانش بود سئوال کردیم گفت : این مغزیک جوان بیست – بیست و پنج ساله است که گاردیها درست کله اورا نشانه گرفتند و از آنجا که از فاصله نزدیک آن هم با اسلحه پ-3 هدف قرار دادند جمجمه اش را ترکاندند و من هم مغز او را برداشتم . ما هم سریع یکی را به پشت بام فرستادیم تا خبرنگاران بی .بی .سی را پیدا کنند تا آنها از این مغز برون جسته از سر یک جوان شهید فیلمبرداری کنند .
صدای تیراندازی بصورت وحشتناکی بی وقفه ادامه داشت و تردیدی نبود بسیاری ازآنها هوایی است و برای ایجاد وحشت است وگرنه با آن حجم گلوله های شلیک شده در آن روز حداقل هفت – هشت هزار نفر باید کشته می شدند !
یکی دو ساعت بعد که تیراندازی ها پایان یافت .بصورت انفرادی و با احتیاط از آن خانه خارج شدیم .من به همان قسمتی که آن مرد آدرس آن جوان کشته شده را داده بود رفتم دیدم قطعاتی از جمجمه اش روی برکه بزرگی از خون روی زمین ریخته ،با کاغذ یکی از قطعات این جمجمه متلاشی شده را برداشتم و لای کاغذ پیچاندم و درون جیبم نهادم .و بعد به سمت چهارراه پهلوی (ولی عصر )براه افتادم .شهر در تسخیر نظامیان بود .در بین راه یکی دو تن از همشهریانم بنامهای حاجی وعلی که دو برادر بودند و خواهر زاده های یکی از دامادهایمان (نعمت الله ) بودند ،دیدم .آنها با دیدن من شگفت زده شدند که تو اینجا چیکار می کنی ؟بعد هم دست مرا گرفتند تا سالم از مهلکه بیرون ببرند .
نزدیکی های چهارراه پهلوی که رسیدیم ماشین های آتش نشانی داشتند خون های ریخته شده روی اسفالت را می شستند وبه درون جوی می ریختند . در چهارراه پهلوی با یک منظره حماسی عجیبی روبرو شدم و دقایقی به تماشای این منظره ایستادیم .جریان از این قرار بود که گروهی از جوانان دستان خود را در هم حلقه کرده بودند و یقه های پیراهن را باز کرده بودند و سرود خوانان مقابل گاردی هایی که در ده –پانزده متری آنها قرار داشتند خود را آماده مرگ نشالن می دادند :
سرودهایشان بسیار تکان دهنده بود .
ازجمله :
ای جوانان ،قهرمانان
ازتن ما خون بریزد
از خون ما لاله خیزد
پرلاله و گل شود همه جا چون گلستان
یا با لحنی غمگنانه می خواندند :
سحر میشه ،سحر میشه
سیاهی ها بدر میشه
مخواب آرام تو یک لحظه
که خون خلق هدر میشه
ولی آخر مسلمانان
جهان از ظلم رها میشه
.این جوانان با صف آرایی خود در مقابل گاردی ها بر روی مرگ لبخند زده بودند و آماده بودند تا مرگ را همچون دلبری نازنین درآغوش بگیرند و گاردیها هم مانده بودند با این جمع از جان گذشته چه بکنند .
درحال تماشای آنها بودیم که گاردیها با اشاره باتوم از ما خواستند آنجا را ترک کنیم . در حال رسیدن به میدان فردوسی بودیم که علی رو به یکی از گاردی ها که تفنگ مخصوص شلیک گاز اشک آور در دست داست گفت : سرکار ،جواب گل هایی که صبح بهتون دادیم این بود !!
آن سرباز هم اخم کنان با اسلحه به او اشاره کرد که راهش را بکشد و برود . هنوز به میدان فردوسی نرسیده بودیم که از پشت سرمان صدای داد وفریاد و ناله شنیدیم .رو برگرداندیم دیدیم چند گاردی با باتوم به سر جوانی ریختند .و دارند اورابشدت می زنند .ما با دیدن این صحنه پا بفرار گذاشتیم و از پله های یک موسئسه بالا رفتیم واز آنجا به مشاهده اوضاع پرداختیم .دقایقی بعد جوان کتک خورده در حالیکه بیچاره از شدت درد می گریست به ما ملحق شد .بخاطر ضربات باتومی که به سرش زده بودند دوسه نقطه سرش به اندازه یک فندق بزرگ قلمبه شده بود و تمام تنش کبود شده بود .از او پرسیدیم که مگر تو چه گفتی که به جان تو افتادند ؟گفت :من بهشان گفتم انتقام این خونهایی را که ریختید می گیریم .گفتیم :خب بابا ،نباید می گفتی .خدارحم کرد که به کتک زدن قناعت کردند و نزدند تو را بکشند .
به خانه که رسیدم بچه های محل از دیدن تکه جمجمه خونینی که دست من بود وحشت زده شدند .مادرم و جلیل هم گفتند کار خوبی نکردی که این را گرفتی آوردی .درنهایت به این نتیجه رسیدند که جمجمه را در یکی از باغچه های خانمان چال کنیم .بهار آ نسال آن باغچه به شکل عجیبی سرشار از گل و گیاه خوردو شده بود و درخت زرد الوی خانه مان که یکی دو سالی بود بار نمی داد به بار نشست و مادرم می گفت :حسین ،اینها همه از برکت جمجمه آن شهیدی هست که تو آوردی ودر باغچه چال کردی و گرنه چرا اون یکی باغچه مان اینطور سرسیز و پرگل نشد .
موخره 1 : از اینکه بعلت کسالت و گرفتاری دیرآپ کردم از دوستان معذرت میخواهم .بعضی از دوستان با ارسال کامنت های خصوصی بمن تذکر دادند که قصد تاقچه بالا گذاشتن و ...دارم .برای اینکه خاطر این دوستان را آسوده سازم مجبورم یک اعتراف اینجا بکنم وآن اینکه دوستان !در این فضای مجازی من بیشتر به شما احتیاج دارم تا شما به من .آنقدر به دوستان این دنیای مجازی وابسته شده ام که دوستان دنیای واقعی را به فراموشی سپرده ام .بنابراین اگر دیدید چند روزی دیر آپ کردم یا مدتی بعلت گرفتاری خبری از من نشد .باورکنید عذرم موجه است و بیشتر از شما من دلم برای شما تنگ خواهد شد .بدون منت می گویم این مطلب را هم برای اثبات حسن نیتم با استفاده از مسکن های قوی و دارو های تقویت کننده نوشتم و بس !
موخره 2 : در جریان خانه تکانی آخر سال در پنجشنبه گذشته بخشی از خاطرات انقلاب را که گم کرده بودم یافتم و دیدم بسیاری از وقایع را از قلم انداخته ام .اگر حالم مساعد بود بخش های مهم آن را خواهم آورد و در غیر اینصورت مجبورم به زمانی دیگر موکول کنم . موفق باشید .