تبليغاتX
خاطرات وخطرات

خاطرات وخطرات

محمدحسین

بوی باران،بوی سبزه، بوی خاک
شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپيد
برگهای سبز بيد
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست

 

نرم نرمک ميرسد اينک بهار

 

خوش بحال روزگار
خوش بحال چشمه‌ها و دشتها
خوش بحال دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش بحال غنچه‌های نيمه‌باز
خوش بحال دختر ميخک که ميخندد به ناز
خوش بحال جام لبريز از شراب
خوش بحال آفتاب

 

ای دل من گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نمی‌پوشی بکام
باده رنگين نمی‌بينی به جام
نقل وسبزه در ميان سفره نيست
جامت از آن می که می‌بايد تهی است؛


ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار
گر نکوبی شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ

 

«زنده‌ياد فريدون مشيری؛ بهار۳۷»

 

فرارسیدن سال نو را به کلیه عزیزانی که در طول سال گذشته همدل و مشوق این برادر کوچک خودبوده اند تبریک عرض نموده ،بهترین ها را در سال جدید برایشان آرزو دارم .

در ایام نوروز نیز سعی خواهم کرد با ادامه خاطرات در وبلاگ اول و ادامه داستان در وبلاگ دوم در خدمت همه عزیزان باشم .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 22:45  توسط   | 

امروز در حوالی غروب بصورتی غیرمترقبه وباورنکردنی خبردارشدم

رضابردستانی عزیز در تهران است و توفیقی دست داد تا دیداری با او و

"ثمره "داشته باشم .

خوشحال شدم که ثمره تاحدودی سلامتی اش را بازیافته و بسیارشادمان

گشتم که توفیق باورنکردنی دیدار رضابردستانی در تهران نصیبم شد .

فرصت برای خبرکردن بقیه دوستان نبود ولی در جمع باصفای سه نفره مان

جای همه شما را خالی کردیم .

این شعر اخوان عزیز را به یاد این شب بیادماندنی تقدیم ثمره و رضا

بردستانی عزیز می نمایم .

 

لحظه ديدار نزديك است .

باز من ديوانه ام، مستم .

باز مي لرزد، دلم، دستم.

باز گويي در جهان ديگري هستم .

هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ.

هاي ! نپريشي صفاي زلفکم را، باد.

آبرويم را نريزي، دل.

اي نخورده مست.

لحظه ديدار نزديك است

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 22:44  توسط   | 

 

گزارش یک زندگی (قسمت چهل و دوم )

 

 

آغاز یک پایان!

 

 

تلویزیون در انحصار نظامیان وفادار به شاه از روزهای قبل از بیست بهمن اعلام می کند روز بیست بهمن ماه مراسم ورود رهبرانقلاب را بطور کامل پخش می کند !.بعدها معلوم شد این قضیه ترفندی از جانب حکومتی بوده که آخرین روزهای خودرا سپری می کرده است و قراربوده با سرگرم کردن مردم پای صفحه تلویزیون زهرچشمی از پرسنل نیروی هوایی ارتش که همبستگی و پیوستگی خود را به مردم و انقلاب از روزهای قبل اعلام کرده بودند ،بگیرد .وهمین ناشی گری سران حکومت طی دوروز نبرد مسلحانه طومار حکومت پهلوی را درهم پیچید .

ما اواخر شب بیست بهمن به خانه همسایه ارمنی مان رفته بودیم تا مراسم ورود رهبرانقلاب را بصورت رنگی از تلویزیون آنها تماشاکنیم .درآنزمان یکی دوسال بیشتر نبود که تلویزیون رنگی به بازارهای ایران راه یافته بود و همگان از این نعمت الهی !!هنوز بهره مند نشده بودند .فی المثل در کوچه ما از پنجاه –شصت خانواده ای که سکونت داشتند فقط یکی دونفر از ساکنین آن صاحب تلویزیون رنگی بودند که یکی از آنها همان همسایه ارمنی ما بود .

ما انشب بعد از صرف شام به خانه همسایه مان رفتیم و مراسم را از تلویزیون رنگی آنها تماشا کردیم و اواخر شب وقتی منزل آنها را به قصد خانه خودمان ترک کردیم دیدیم از ته کوچه که به خیابان سیمتری نیروی هوایی منتهی می شد ، صدای هیاهو و تیراندازی می آید .

من و جلیل سریع خود را به ته کوچه رساندیم و مشاهده کردیم چندین جوان که یکی دوتا از بچه های بزرگسال محلات نیز قاطی آنها بودند خود را به کوکتل مولوتف (بطری آتش زا ) مسلح کرده و آتشی در وسط خیابان برپا کرده اند . جریان از اینقرار بود که وقتی تلویزیون مشغول پخش مراسم ورود رهبرانقلاب بود جمعی از همافران و پرسنل نیروی هوایی برای دیدن این مراسم در یکی از سالن های پادگان دوشان تپه که جنب خانه ما قرار داشت تجمع می نمایند و در حین تماشای برنامه با حمله نیروهای گارد مواجه می شوند و بدین ترتیب پرسنل نیروی هوایی نیز خود را مسلح ساخته و به مقابله با آنها می پردازند و بدینوسیله آغازی بر یک پایان کلید میخورد .

ما همچنان اوضاع را زیر نظر داشتیم که متوجه شدیم اتومبیلی که بلندگویی روی سقف آن قرار داده شده است ازضلع شمالی خیابان دارد به سمت پایین می آید .صدایی از بلندگو پخش می شد که نامفهوم بود ولی وقتی اتومبیل به ما نزدیکتر شد دیدیم صاحب صدا از پشت بلندگوی اتومبیل در حال حرکت می گوید :

ملت انقلابی ایران !

نیروهای رژیم شاه به قصد کشتار همافران و پرسنل نیروی هوایی به آنها حمله کرده اند . به یاری فرزندان دلیر خود در نیروی هوایی ارتش بشتابید .

ما مدتی سر کوچه ایستادیم و بعد هم با همفکری یکدیگر با بچه ها ترجیع دادیم آتش افروخته شده در وسط خیابان را خاموش کنیم تا باعث جلب توجه نشود . پاسی از شب گذشته بود که به خانه بازگشتیم و خوابیدیم .

فردای آنروز یعنی روز بیست ویکم بهمن ماه من خیلی زودتر از روزهای قبل از خواب برخاستم .وقتی جلیل از خانه بیرون رفت به تعقیب او پرداختم وقتی به نبش خیابان وحیدیه رسیدیم دیدیم شهر آرایش جنگی به خود گرفته و مردم زباله ها و بسیاری اشیای دیگر را به وسط خیابان ریخته وبه آتش کشیده اند بطوری که امکان تردد اتومبیل از دوطرف خیابان وجود نداشت .

بلاخره با تعقیب جلیل به یکی از کوچه های فرعی ضلع جنوبی خیابان دماوند رسیدم که یکی از درب های پادگان دوشان تپه درآن قرار داشت .پادگان تحت تسلط کامل انقلابیون نیروی هوایی ارتش قرار گرفته بود .سربازان ودرجه داران در حالیکه بالای دیوار پشت سیم های خاردار سنگربندی کرده بودند درب انبار اسلحه را به روی مردم باز کرده بودند و روی مقوای بزرگی با ماژیک درشت نوشته بودند :

هرکس کارت پایان خدمت سربازی دارد بیاید و اسلحه تحویل بگیرد .

بسیاری از کسانی که کارت پایان خدمت داشتند به داخل پادگان رفته و در حالیکه مسلح به اسلحه ژ-3 و سلاح های دیگر بودند بیرون می آمدند .. من نسبت به کسانی که مسلح می شدند خیلی احساس حسودی می کردم . برخلاف امروز که دوست دارم سن ام ده – بیست سال کوچکتر از آنچه که الان هستم بود .در آن روز آرزو می کردم که ای کاش ده سال بزرگتر بودم تا من هم می توانستم اسلحه بگیرم .(روزگار بازی های غریبی دارد .انسان زمانی که کوچک است برای بزرگ شدن وقرار گرفتن در جمع بزرگسالان بی تابی می کند و وقتی بزرگ می شودآرزوی بازگشت به دوران کودکی را می نماید ).

در قسمتی دیگر از کوچه دیدم اهالی کوچه باریختن بنزین و مخلوط کردن آن باروغن سیاه اتومبیل ورنده کردن صابون در آنها بطری های آتش زای کوکتل مولوتف می سازند . من هم به کمک کوکتل سازان پیوستم که دیدم از خیابان اصلی صدای هیاهو و تیراندازی می آید . سریع خود را به خیابان اصلی رساندم دیدم یک جیپ حامل ارتشیان وفادار به شاه توسط مردم واژگون شده و سرنشینان آن با انداختن اسلحه هایشان و کندن لباس هایشان فرار را بر قرار ترجیع دادند .صدای تیراندازی های پراکنده شروع شده بود و هر دم که می گذشت بر شدت تیراندازی ها افزوده می گشت ..من ناگهان چشمم به جلیل افتاد و دیدم او هم نیز خود را به یک کوکتل مولوتف مسلح ساخته است . به طرف میدان فوزیه (امام حسین )براه افتادم .شهر آرایشی کاملا جنگی داشت .در نقاط مختلف خیابان اتومبیل های جیپ و کامیون ارتش در حال سوختن بودند و آمبولانس ها هم بصورت ممتد در حال تردد بودند .

تقریبا نزدیک قاسم آباد بود که دیدم در برخی از قسمت های خیابان لکه های بزرگ خون روی زمین ریخته است و در وسط خیابان درجه داران و همافران نیروی هوایی مسلحانه وسط خیابان گارد گرفته اند و انتظار نیروهای وفادار به شاه را می کشند . مردم در پیاده روها نیز با شعارهای

درود بر پرسنل هوایی

زنده و جاوید باد پرسنل هوایی

و گاهی هم با کف زدن های ممتد آنها را تشویق می نمودند . پرسنل نیروی هوایی هم از مردم میخواستند اگر مسلح نیستند خیابان را خلوت کنند تا آنها راحت تر بتوانند با نیروهای ارتشی وفادار شاه مقابله نمایند .

در این حال و اوضاع من ناگهان با برادرم مرحوم حسن آقا برخورد کردم . حسن آقا بادیدن من سریع دست مرا گرفت تا از معرکه دور گرداند .او در حالیکه دستان مرا سفت گرفته بود تا نگریزم سعی کرد مرا به خانه خواهرم اقدس خانم که در خیابان امیرشرفی قرار داشت ببرد (همان خواهرم که در جریان جنگ در اثر اصابت موشک به خانه شان با بیشتر اعضای خانواده اشبه شهادت رسید ). دراین حال و اوضاع حسن آقا با یکی از دوستان وهمکارانش برخورد کرد و با او مشغول صحبت بود که ناگهان یک هلکوپتر که در ارتفاع پایین پرواز می کرد بطرف ما آمد و همه از وحشت اینکه هلکوپتر به سمت ما تیراندازی نکند به داخل گاراژی پناه بردیم و این فرصتی برای من بوجود آورد تا از دست برادرم بگریزم ..

من بعد از جدا شدن از برادرم مجددا به سمت تهران نو براه افتادم .هنوز از قاسم آباد چندان دور نشده بودم که با جوانانی برخورد کردم که مشغول سنگربندی بودند .من در آنجا توانستم یک شیشه کوکتل مولوتف به چنگ آورم .هنوز سنگر بندی تمام نشده بود که صدای غرش رسیدن چند تانک را از ضلع شرقی خیابان یعنی سمت تهران نو شنیدیم وبدنبال آن چند جوان سریع داخل کوچه ای پیچیدیم و در یک کارگاه نردبان سازی پناه گرفتیم . بعد موفق شدیم خود را به پشت بام کارگاه برسانیم در حالیکه می ترسیدیم به نبش پشت بام برویم کوکتل مولوتف ها را آتش زده و الله بختکی به سمت خیابان انداختیم !.نمی دانم بطری کوکتل مولوتف کدامیک از ماها بود که یکی از تانک ها را به آتش کشید . من درآنجا مرگ را از نزدیک احساس می کردم و باخود می گفتم اگر از این غائله جان سالم بسر ببرم شق القمر کرده ام .

با سوختن چند تانک و عبور بقیه تانکها ما مجددا از آن کارگاه نردبان سازی بیرون آمدیم و من از آن چند جوان جداشده وبطرف ضلع شرقی خیابان براه افتادم وفتی به نبش خیابان وحیدیه رسیدم دیدم در ایستگاه پل که حوالی خانه ما قرار داشت درگیری سنگینی درجریان است .

من وارد اداره برق نبش خیابان وحیدیه شدم ودرآنجا به جوانانی پیوستم که در حال ساختن کوکتل مولوتف بودند .

 

در وبلاگ دوم با دهمین قسمت داستان یک بازی شوم زنانه به روز هستم .

http://www.roozehadineh2.blogfa.com/

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 23:3  توسط   | 

گزارش یک زندگی (قسمت چهل و یکم )

 

 

حاشیه های شخصی در بزرگترین استقبال تاریخ .

 

 

دولت بختیار بلاخره پس از فشارهای انقلابیون مجبور به بازگشایی فرودگاهها شد و قرار شد آیت الله خمینی روز دوازدهم بهمن ماه وارد ایران شود .صبح روز دوازدهم بهمن ماه من به همراه مادرم مانند سایر مردم عازم میدان شهیاد شدیم .اما ازدحام جمعیت طوری بود که ما نتوانستیم از میدان 24 اسفند (انقلاب )جلوتر برویم .درآنجا شایع شد قرار است ایت الله خمینی بعداز رسیدن به ایران در دانشگاه تهران سخنرانی کند .ما خود را به دانشگاه رساندیم ولی درحالیکه جمعیت موج می زد درهای دانشگاه بسته بود .

مردم می گفتند با رسیدن ایشان درب های دانشگاه گشوده می شود ،در همینن اثنا بود که من در میان سیل جمعیت مادرم را گم کردم !چون جمعیت سرتاسر خیابان و پیاده روها را اشغال کرده بودند دیدیم امکان دیدن آیت الله خمینی از نزدیک برایمان وجود ندارد این بود که به همراه چند جوان دیگر مثل بز از درخت های جلوی دانشگاه بالا رفتیم . من چون در دماوند باغ داشتیم بلد بودم چه طوری از درخت بالا بروم از اینرو خود را به بالاترین نقطه درخت رساندم .!

در این میان مامورین کمیته استقبال که نوار انتظامات به بازو داشتند سر رسیدند و خواهان آن شدند تا برای حفظ جان رهبر انقلاب ما از درخت پایین بیاییم . با فریادهای آنها جوانان دیگر که تا نیمه های درخت خود را بالا کشیده بودند ،پایین آمدند ولی من همان بالا ماندم .!!!

یکی از مامورین انتظامات گیرداد که من بیایم پایین ،وقتی دید اعتنایی به حرفهای او نمی کنم فریاد زد : من اگر شده این درخت رو ببرم .تورو می کشم پایین . سایر مردم به او گفتند او نوجوانی کم سن وسال هست .مسئله ای نیست بگذار آن بالا باشد .آن مامور انتظامات گفت :نخیر !.حافظ جون امام خودم هستم .از نظر امنیتی درست نیست باید بیاید پایین .بلاخره مرا متقاعد کردند که پایین بیایم . وقتی پایین آمدم جوان خوش تیپی که ظاهرا کمونیست بود و سبیلی نمکین و کت و شلواری زیتونی به تن داشت دستی بر پشت من زد و گفت ناراحت نباش من تو را جایی می برم که بتوانی براحتی رهبر انقلاب را ببینی .با اشاره او به همراه تعدادی جوان دیگر از نرده های دانشگاه بالا رفتیم و خودمان را به داخل دانشگاه افکندیم .از انجا به ساختمان یکی از دانشکده ها که در ضلع غربی دانشگاه ونبش خیابان انقلاب قرار داشت رفتیم و توانستیم به پشت بام دانشکده راه یابیم . بعد از ورود ماها انتظامات از ورود بقیه به داخل دانشگاه جلوگیر ی کرد و آنها را از نرده ها پایین کشیدند ولی ما تقریبا شصت – هفتاد نفر بودیم که موفق گشتیم از چنگ انتظامات بگریزیم .

در راه رسیدن به پشت بام ازجلوی  کلاس های خالی ازاستاد و دانشجو  وسالن غذاخوری دانشجویان عبور کردیم . من بدنبال همان مرد سبیلوی خوش برخورد براه افتادم و با او همگام بودم و بالبخند به یکدیگر گامهایمان را طی می نمودیم .

از پشت بام نظاره گر خیابان بودیم که یکی از کارکنان دانشگاه به پشت بام آمد و گفت تلویزیون دارد بطورمستقیم ورود رهبر انقلاب را پخش می کند .ما همگی گفتیم دروغ است .میخواهند مارا از پشت بام پایین بکشند این را می گویند .با آن جوان سبیلو مشغول صحبت بودیم که خبر رسید شایعه پخش مستقیم ورود رهبرانقلاب از تلویزیون صحت داشته ،منتهی از آنجا که تلویزیون در تسخیر نظامیان بود ،نظامیان به اطاق فرمان حمله برده پخش مستقیم مراسم را قطع نموده و بجای آن عکس شاه را به نمایش گذاشته و سرود شاهنشاهی را پخش نموده اند .

این خبر موجب نگرانی همه شد ،احتمال توطئه خطرناکی را می دادیم .برخی می گفتند باید خودمان را برای یک رویارویی خونین وسنگین با نظامیان آماده نماییم .مشغول همین گمانه زنی ها بودیم که ناگهان چند ماشین سررسیدند و جمعیت بطرف آنها هجوم بردند و بعلت هجوم جمعیت ما باانکه دربلندی قرار داشیم نتوانستیم چهره رهبرانقلاب را ببینیم .معلوم نبود رهبرانقلاب در کدامیک از این اتومبیل ها قرار دارد چرا که روی سقثف و کاپوت اتومبیل ها محافظین نشسته بودند و پشت این چند اتومبیل هم مینی بوسی حرکت می کرد که حامل خبرنگاران خارجی بود .

اتومبیل ها بعد از رژه از جلوی چشمان ما دور شدند و ما نیز کم کم آماده ترک پشت بام شدیم .جوان سیبیلو که حالا با من کاملا رفیق شده بود بمن توصیه می کرد کتاب های صمد بهرنگی و علی اشرف درویشیان را بخوانم و از توصیه های او فهمیدم که کمونیست است .اما جوان بسیار مهربان و دوست داشتنی بود .من و او آخرین نفراتی بودیم که پشت بام را ترک می کردیم .از آنجا که عجله ای هم نداشتیم به سرک کشیدن به اطاقها و کلاس ها پرداختیم تا اینکه وارد قسمتی شدیم که صندوقچه هایی قرار داشت که وسایل شخصی دانشجویان در آن قرار داشت . قفل بعضی از این صندوقچه ها یا قفسه های فلزی کوچک خراب بود و درب آن نیمه باز بود .

جوان سیبیلو گفت :بیا در یکی از این قفسه های دانشجویان را باز کنیم ببینیم چه خبر است !!!من هم از پیشنهاد او استقبال کردم و بدین ترتیب با فشار درب یکی از این قفسه های نیمه باز را باز نمودیم . محتویات داخل آن نشان می داد که این قفسه متعلق به یک دختر دانشجو است . جوان سیبیلو مجله ای را از درون آن در آورد و تا روی جلد آن را دید مجله را بالا برد و درحالیکه می کوشید از نگاه من پنهان نگه دارد با نیشخندی که صورت اورا نمکین تر می ساخت بمن گفت تو نگاه نکن !. ولی خودش با همان نیشخند که گاهی نشان ازبی تفاوتی بود مجله را ورق میزد . من بیشتر کنجکاوشدم که ببینم چیست .از همین رو روی پنجه های پا بلند شدم تا محتویات داخله مجله را ببینم .آن جوان ابتدا مجله را بالاتر برد .بعد مثل اینکه دلش سوخت با همان نیشخند نمکین گفت بیا ،اشکالی نداره تو هم ببین . وقتی دیدم در جای خود منکوب شدم .آخر تا آن زمان مجله سکسی و پورنو ندیده بودم . مجله سکسی مذکور هم اکنده بود از تصاویر سکسی مهوع و مشمئزکننده . عکس های سکسی آن تصاویری لطیف و جذاب ازسکس نشان نمی دادند .بلکه بخش اعظم عکس ها تصاویر درشتی از اندام تناسلی زنان بود .من تا آن زمان نه دستگاه تناسلی زنان را دیده بودم و نه عکسی از آن .بنابراین هیچ تصوری از آن نداشتم و با دیدن آن مجله بود که افتخار این آشنایی را برای نخستین بار پیدا کردم  !.(البتهاز آن تصویری هم که قبلا درکودکی روی پرده سینما دیده بودم ،چیزی بخاطرم نمانده بود )

عکس العمل ام در مقابل دیدن آن عکس ها آنقدر کودکانه و بلاهت آمیز بود که موجب شد دقایقی طولانی آن جوان سیبیلو با صدای بلند بخندد و از شدت خنده به قفسه ها بخورد . با توجه به اینکه این قفسه متعلق به یک دختر دانشجو بود من به آن آقا گفتم : این دختره !که خودش یکدونه از اینها تو بدنش  داره .دیگه چرا عکس مال مردم رو جمع کرده .همین باعث انفجار خنده او شده بود . بعد خواستم این بلاهت را جبران کنم که بیشتر خراب کردم .به او گفتم بیا بریم به بچه ها بگیم اینجا مجله ناجور پیدا کردیم و بخاطر همین اینجارو آتیش بزنیم !!!. این باعث خنده بیشتر آن جوان شد و گفت ببینم عزیز !تو میخوای بخاطر یک مجله سکسی یک دانشکده رو آتیش بزنی ؟؟؟ دیدم حرف نزنم سنگین ترم .بنابراین ترجیع دادم سکوت نمایم .آن جوان سبیلو هم بعد از انکه مجله را کاملا ورق زد ،آن را سر جایش گذاشت و در قفسه را بست و باهم آن محل را ترک نمودیم .

اما دیدن آن عکس های چندش آور و منزجرکننده آثار مخربی روی ذهن من داشت .سالها باخودم فکر می کردم خدا با قرار دادن این اعضاءو جوارح غیرضروری !دربدن انسان ها خواسته آنها را تحقیرکند که چندان به خود غره نشئند و خود را اشرف مخلوقات نپندارند . ولی بعدها که بزرگتر شدم فهمیدم برخلاف تصور من گذاشتن این اعضاء و جوارح بدون حکمت نبوده و ضرورتی برآن مترتب بوده است که بقول شاعر :

هرچیزی که خوار آید .

یک روزی به کار آید .

 

توضیح :خدمت دوستان عزیز می رسانم در وبلاگ دوم هم با قسمت هفتم و هشتم داستان یک بازی شوم زنانه به روز هستم .

http://www.roozehadineh2.blogfa.com/

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 22:5  توسط   | 

گزارش یک زندگی (قسمت چهلم )

 

 

روزی که فاحشه ها در آتش سوختند .

 

 

روز هشتم بهمن ماه سال 1357 نیز کشتار دیگری مانند روز ششم بهمن صورت گرفت .ولی من درآنروز بعلت سرماخوردگی نتوانستم از خانه بیرون بروم .یکروز بعد یعنی روز نهم بهمن راهی دانشگاه تهران شدم .پروین هم به دنبال من راه افتاده بود و منتهی قرارمان براین شد که اگر همدیگر را گم کردیم کوششی برای پیداکردن هم ننماییم و جداگانه به خانه باز گردیم .

در آن زمان عده ای از روحانیون بلندپایه تهران به رهبری مرحوم ایت الله طالقانی در اعتراض به بستن فرودگاهها از سوی بختیار در مسجد دانشگاه تهران متحصن شده بودند .

طبق معمول در اطراف دانشگاه و درون آن مردم در تردد بودند و بازار پوستر فروشان و فروشندگان کتابهای ممنوعه سیاسی داغ بود .پروین به همراه گروه دیگری اززنان وارد محوطه دانشگاه شد و من به سمت میدان بیست وچهارم اسفند (انقلاب )براه افتادم

وقتی به میدان رسیدم دیدم نزدیک به دهها چرخ و لاستیک اتومبیل توسط جوانان در وسط میدان چیده شده و بصورت حفاظی درآمده تا با حمله گاردیها لاستیک ها به آتش کشیده شوند . همه آمادگی یک رویارویی خونین دیگر را داشتند .

در میان مردم شایع بود که نظامیان و گاردی ها در یکی از خیابان های سمت غربی میدان  مخفی شده اند تا در فرصت مناسب حمله کنند .ولی با توجه به ستون های بزرگی که از لاستیک بعنوان سنگر دفاعی درست شده بود امکان حمله غافلگیرانه از جانب آنها بعید بود .

ما در خط مقدم مبارزه !انتظار گاردی ها را می کشیدیم که ناگهان دیدیم خبرآوردند عده ای از مردم در حالیکه جنازه ای بر روی دست دارند وارد دانشگاه شدند .دوان دوان خود را به درون دانشگاه رساندیم .جنازه مورد اشاره در واقع یک جسد سوخته و ذغال شده بود . در میان مردم پیرامون این جنازه گمانه زنی های بسیاری وجود داشت . عده ای می گفتند جنازه مزبور متعلق به یک چریک است که توسط ساواک سوزانده شده است . عده ای هم می گفتند او یک مبارز بوده و مخفیانه توسط عوامل رژیم ربوده و سوزانده شده است . ولی واقعیت ماجرا چیز دیگری بود . چرا که بعدا معلوم شد جنازه سوخته شده متعلق به یک زن فاحشه است !

ماجرا از این قرار بوده است که در روز قبل که مبارزین در میدان انقلاب مشغول درگیری و زد و خورد با نظامیان بودند ،عده ای از اراذل و اوباش و افراد جاهل و نااگاه به محله بدنام تهران یعنی همان محله معروف «شهرنو » که محل ارائه خدمات !از سوی فاحشه ها به مشتریانشان بوده ريالحمله می کنند و خانه های آنها را به آتش می کشند که در جریان این واقعه چندتن از فواحش کشته و سوخته و عده بسیاری زخمی می شوند .

مثل قضیه سینمارکس آبادان انقلابیون مسئولیت این واقعه را به گردن رژیم و ساواک انداختند و آن را یک حرکت انحرافی برای بدنام ساختن انقلابیون قلمداد کردند .

من با دیدن جنازه سوخته آن زن فاحشه حالم بشدت دگرگون شد و پیش خودم دعا می کردم پروین این صحنه فجیع را ندیده باشد .چون همانطور که فبلا گفتم او حامله بود و دیدن آن جنازه سوخته شده درآتش جهل و نادانی، می توانست حال اورا بد سازد و من هم اورا گم کرده بودم و درکنارش نبودم تا بیاری اش بشتابم .

بهرحال به بیرون دانشگاه آمدم .به جمعی از انقلابیون پیوستم که مشغول بحث و جدل در این رابطه بودند . یکی از آنها می گفت خداکند این کار بعضی از بچه های انقلابی نباشد وگرنه رژیم خیلی از این موضوع سوءاستفاده می کند . دیگری گفت چه کار ساواک باشد چه کار عده ای آدم فریب خورده و نااگاه ،حق اینها بود که چنین بلایی به سرشان بیاید .اینها جوانان مارا سالهاست که به فساد کشانده اند . شخص دیگری گفت :اینقدر ساده لوح نباشید من دایی ام دیروزدر آنجا بوده و برایم تعریف کرده که در این ماجرا عده زیادی از اوباش و اراذل معروف جنوب شهر به همراه عده ای از آدمهای محلات اطراف شرکت داشتند وحتی بعضی از انقلابیون که میخواستند مانع این کار بشوند توسط اوباش کتک خوردند . دیگری می گفت : تردیدی نیست که دست ساواک در کاربوده است .چراکه فاحشه ها قربانیان قابل ترحم رژیم بوده اند و اگر قرار بود انقلابیون آنجا را به آتش بکشند آنقدر شعور داشتند که بجای حمله به فاحشه ها به باج خورها و جاکش ها و... حمله کنند ،نه اینکه ضعیف کشی نمایند .بعد هم مرکز تجمع انقلابیون طی یکی دو هفته اخیر دانشگاه تهران و میدان شهیاد (آزادی )بوده است . اگر این جماعتی که این جنایت را مرتکب شده اند واقعا انقلابی بودند در این وانفسا در محله بدنام تهران چه می کردند .

من از جمعی که مشغول مباحثه در این باره بودند جدا شدم  و بطرف میدان حرکت کردم تا اگر گاردی ها حمله کردند در خط مقدم باشم .میان جوانان داخل میدان مشغول گپ و گفت بودیم که ناگهان دیدیم یک پلیس موتورسوار راهنمایی و رانندگی بطرف میدان می آید .ناگهان جمعیت بطرف او حمله ور شدند در یک چشم به هم زدنی کلت اورا مصادره و وی را خلع سلاح نمودند و بعد اززدن کتک مفصلی به او موتورش  را به آتش کشیدند .

در حالیکه موتور او در آتش می سوخت عده ای دیگر اورا از دست جوانانی که درحال کتک زدن پلیس مورد اشاره بودند ،خارج ساخته و سریع به داخل یکی از ساختمان ها بردند تا اورا از آسیب بیشتر در امان نگه دارند .بین انقلابیون برسر این حرکت اختلاف نظر افتاده بود و آنها در این رابطه به همدیگر پرخاش می کردند . عده ای می گفتند کسانی که این کار را کردند در واقع بهانه به دست گاردی ها دادند تا آنها حمله کنند و کشتار خونین دیگری اتفاق بیفتد . من به نزد پلیس کتک خورده رفتم .او در حالیکه روی پله های یک موسئسه نشسته بود و توسط عده ای محافظت می شد بشدت سر وکله اش کبود شده بود بینی و دهانش خون آلود بود .

با نگاهی توام با ترحم به آن مامورپلیس می نگریستم که ناگهان دیدم او زد زیر گریه . با گریان شدن او احساسات برخی از انقلابیون جریحه دار شد و یکی از آنها خطاب به جمع فریاد زد مگر پیام های آیت الله خمینی و ایت الله طالقانی مبنی بر خوشرفتاری با نظامیان و پلیس ها را نشنیده اید . دیگری در پاسخ او فریاد زد :داداش !صدات از جای گرم در میاد .باید دیروز بودی می دیدی اینها چه بیرحمانه بچه های ما را به گلوله می بستند آنوقت الان بخاطر دوتا مشت و لگدی که ما به این زدیم دل نمی سوزاندی .رحم به اینها بی رحمی با مردم است که بقول معروف :

ترحم بر پلنگ تیزدندان

ستمکاری بود بر گوسفندان .

در این میان پلیس مضروب شده در حالیکه می گریست از انقلابیون خواست تا اسلحه وی را تحویلش نمایند .چراکه اگر وی بدون اسلحه به پایگاهش برگردد توسط مافوق ها توبیخ خواهد شد و حتی بعید نیست در این شرایط خاص اورا اعدام نمایند .

با شنیدن این صحبت من به همراه چند نفر دیگر به میان انقلابیون رفتیم و فریاد می زدیم :آقایون ،هرکس اسلحه این پلیس رو گرفته ،بیاره تحویل بده ،این بیچاره جونش درخطره ،داره گریه میکنه !.اما آن کسی که اسلحه را گرفته بود یا در میدان حضور نداشت یا اینکه اعتنایی به خواست ما نکرد .

یکنفر هم برسر ما فریاد کشید :بابا !گول اشک تمساح این رو نخورید . این برای جاسوسی اومده بود تا اوضاع رو ارزیابی کنه و بعد هم برای گاردی ها خبر ببره .هربلایی که سرش اومد حقش بود .و بدین سان کوشش های ما برای یافتن اسلحه پلیس مزبور نتیجه نبخشید و ما بعد از راهی کردن او در حالیکه نگرانش بودیم که با او چه رفتاری خواهند کرد به دانشگاه باز گشتیم .

 

موخره : حریان به آتش کشیدن محله بدنام تهران حاشیه های جذابی دارد که شنیدن آن خالی از لطف نیست .بعد از انقلاب بهرام بیضایی براساس این واقعه فیلمنامه ای نوشت که تحت عنوان "آینه های روبرو "منتشر شد . در بخشی از این فیلمنامه نشان میدهد که در حالیکه عده ای مشغول آتش زدن خانه های فساد هستند ،فاحشه ای بنام "نزهت "می گوید : چی شده که مشتری های دیروز ما امروز شدند پامنبری !.بعد مشخص می شود نزهت بعنوان یک زن فاحشه خواهر یک چریک بوده که برای نجات برادرش از اعدام مجبور به همخوابگی با مقامات عالیرتبه می گردد و آنها بعد از پاس دادن نزهت به یکدیگر در آخر لباس های برادر اعدام شده اش را تحویل او میدهند و نزهت هم سراز فاحشه خانه در میاورد .

در دهه شصت محسن مخملباف که آن زمان از آن تندروهای رادیکال و آتشین مزاج بود که هیچ خدایی را بنده نبود ،طی مصاحبه ای با سیدابراهیم نبوی طنزنویس معروف که آن زمان دبیر سرویس سینمایی مجله سروش بود بیضایی و دیگر فیلمسازان روشنفکر را مورد حمله قرار داد و با استناد به این جمله از کتاب بیضایی گفت :او شهدای هفده شهریور و...مشتری های آن زن فاحشه می داند .بمن حق بدهید که از او و امثال او بدم بیاید . مخملباف در حالی اینطور ناشیانه به بیضایی حمله کرد که خود بهتر می دانست انقلابیون هیچگاه مسئولیت حمله به محله بدنام تهران را به عهده نگرفتند و آتش زدن آن محله بدنام ربطی به انقلابیون و شهدای انقلاب نداشته است .

حال که صحبت از بیضایی بمیان آمد بد نیست بدانید او فیلمنامه دیگری دارد بنام "شب سمور "که بسیار خواندنی و جذاب است .براساس این فیلمنامه مسعود کیمیایی طی همان سالهای اول بعداز انقلاب فیلم "خط قرمز "را ساخت که توقیف شد و هیچگاه به نمایش در نیامد .موضوع فیلمنامه شب سمور مربوط به یک مامورشکنجه گر ساواک است که در شب عروسی اش وقتی با عروس راهی حجله گاه می گردد توسط تلفن به ماموریتی فراخوانده می شود و او هم عروس را تنها گذاشته و عازم ماموریت می شود .عروس که از شغل واقعی شوهرش بی اطلاع بوده نسبت به این حرکت او دچار بهت می شود و به دفترچه تلفنی که شوهرش جاگذاشته مراجعه می کند و میبیند اسامی تعداد زیادی زن در آن دفترچه وجود دارد .او ابتدا گمان می کند این اسامی زنانه مربوط به رفیقه های شوهرش می باشد غافل از انکه این اسامی زنانه اسامی مستعار مردان مامور ساواک است .وقتی عروس به یکی از این شماره ها زنگ می زند اوضاع پیچیده می شود و داماد بعد از باز گشت از ماموریت بجای عشق بازی با همسرش تاصبح به شکنجه او می پردازد .

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 1:3  توسط   | 

گزارش یک زندگی (قسمت سی و نهم )

 

 

مخواب آرام تو یک لحظه ،که خون خلق هدر میشه !

 

 

در بهمن ماه دولت بختیار بخاطر جلوگیری از ورود آیت الله خمینی به ایران فرودگاههای ایران بویژه فرودگاه تهران را بسته بود . مردم هم همه روزه در مقابل دانشگاه تهران و یا میدان آزادی اجتماع می کردند و با تظاهرات و شعار از دولت بختیار می خواستند فرودگاهها را باز کند .

روز ششم بهمن ماه سال 1357 که به دومین جمعه سیاه تهران بعد از17 شهریور معروف شد .من صبح محله مان را به سمت میدان آزادی ترک کردم . درمسیر دیدم .مردم و تظاهرکنندگان به نظامیان و گاردی هایی که درخیابان مستقر بودند گل اهدا می کردند .بعضی از آنها با اکراه و اخم و تخم گل را از دست مردم می گرفتند .بعضی از آنهاهم بر روی مردم لبخند می زدند و گل را از دستان مردم می گرفتند .

وقتی به میدان شهیاد (آزادی فعلی )رسیدیم . جمعیت دور میدا ن و پشت ونرده هایی که دورتادور کشیده شده بود تجمع کرده بودند و شعار می دادند .از ظهر که به میدان رسیده بودم تا عصر این تظاهرات و شعاردهی ادامه داشت .

شعارها از اینقرار بود

می کشیمت بختیار

اگر آقا دیر بیاد

یا

اگر اقا فردا نیاد

مسلسل ها بیرون میاد

و....

جمعیت مشغول شعاردهی و گپ و گفت با یکدیگر بودند که حوالی عصر دیدیم عده ای سراسیمه با در دست داشتن لباس ها و دست های خونی از سمت دانشگاه خود را به میدان رسانده و با بالا بردن پالتوی قهوه ای رنگی که اثار خون و چند گلوله بر آن مشهود بود و همچنین دست ها و لباس های خونی دیگر رو به جمعیت شعار می دادند :

مسلمان بپاخیز ،برادرت کشته شد .

بخش بزرگی از جمعیت خشمگین تهییج شده و با فریاد :

می کشم ،می کشم ،آنکه برادرم کشت

به سمت دانشگاه تهران دوان دوان حرکت کردند و من هم بدنبال آنها راهی شدم . آنقدر تهییج شده و هیجان زده بودیم که نفهمیدیم مسیر میدان آزادی تا دانشگاه تهران را چگونه دوان دوان پیمودیم و خسته نشدیم (بمن اگر الان بگویند پیاده وبا گامهای آهسته قدم زنان این مسیر را پیاده بروم .عمرا از این کارها بکنم !.)

وقتی به دانشگاه رسیدیم مردم را نگران و عصبی دیدیم و صدای تیراندازی پیاپی مرتب بگوش می رسید و آمبولانس ها در تردد بودند .من خود را به خط مقدم درگیری انقلابیون با گاردی ها رساندم که کمی جلوتر از خیابان وصال شیرازی بود و جوانان خیابان را بسته بودند و دهها لاستیک به آتش کشیده بودند و بر علیه نظامیان و گاردیها که تقریبا در صدمتری آنها قرار داشته و نبش خیابان کاخ شمالی (فلسطین فعلی )مستقر بودند و تیراندازی می کردند شعار می دادند . نظامیان هم در کنار گاز اشک آور تعدادی تیر هوایی ،گهگاهی چندین شلیک زمینی نیز می کردند که عده ای از جوانان در خون خود می غلطیدند

انقلابیون هم رو به گارد فریاد می زدند :

وای به روزی که مسلح شویم .

گارد بکش ،بکش بکش .نوبت ما میرسه !

ما به شما گل دادیم .شما به ما گلوله !

این سند جنایت بختیار      

رهبرها رهبرها ،ما رو مسلح کنید .

همچنین دربرابر عده ای که فریاد می زدند :

برادر ارتشی ،چرا برادر کشی ؟

عده دیگری شعار آنها را قطع می کردند و می گفتند :

ارتش برادر نمیشه ،مردم مسلح شوید .

ارتش به این بی غیرتی

هرگز ندیده ملتی

با تند شدن شعارها نظامیان برتعداد خود افزودند ودر حالیکه ماسک ضدگاز بصورت داشتند و اسلحه ها را به سمت ما نشانه رفته بودند .تیراندازی کنان به جلو آمدند . با پیشروی آنها انقلابیون مجبور به فرار و عقب نشینی شدند و من به همراه عده ای از آنها به داخل کوچه ای که بغل دست سینما پلازا (که الان فروشگاه مرکزی انتشارت سروش شده )،فرار کردیم .کوچه بن بست بود و دو درب در انتهای کوچه فرار داشت که یکی درب خروجی تماشاگران سینما پلازا بود و دیگری درب یک موسئسه تولیدی .که ما با فشار درب آن موسئسه تولیدی را باز کرده به درون آن خزیدیم . سرایداران آن موسئسه تولیدی که یک پیرمرد و پیرزن بودند با دیدن ما وحشتزده شدند و از وجود ما درآنجا ناراضی  بودند .حق هم داشتند .چون اگر نظامیان می آمدند ما را درآنجا می دیدند برای آنها دردسر درست می کردند .از اینرو هرچند دقیقه یکبار با التماس از ما می خواستندآنجا را ترک کنیم . ما هم با حجم وحشتناک صدای گلوله و تیراندازی که از بیرون می آمد جرئت ترک آنجا را نداشتیم . کمی بعد دیدیم درب دوباره باز شد واین بار دو خبرنگار خارجی که بردوش یکی از آنها دوربین فیلمبرداری بود وارد شدند . یکی از حاضرین که انگلیسی بلد بود از آنها پرسید که خبرنگار کجا هستند .آنها هم در پاسخ گفتند خبرنگار بی .بی .سی .

وقتی این را شنیدیم خیلی خوشحال و دلگرم شدیم .چرا که در آنزمان رادیو بی .بی .سی .منبع معتبر خبری انقلابیون بشمار می رفت و مردم اخبار انقلاب را شب ها با نشستن پای رادیو بی .بی .سی . دریافت می کردند .یکی از خبرنگارها جوان بود و تقریبا سی ساله و دیگری پنجاه ساله .. انکه جوان بود پیشانی اش زخمی بود و مرتب با دستمال کاغذی خون زخم کوچک پیشانی اش را پاک می کرد .وقتی همان جوان انگلیسی دان علت را از او جویا شد .معلوم شد گلوله ای به دیواری اصابت کرده و تکه سنگی را از دیوار کنده و ترکش این تکه سنگ به پیشانی آن خبرنگار بیچاره اصابت نموده و وی را بصورت سطحی مجروح نموده و همین امر باعث شده آنها برای نجات جانشان غائله را ترک گویندو به این خانه پناه آورند . انها از طرف ما ترغیب شدند که به پشت بام رفته و با گذر از پشت بام های مجاور از نزدیک از وقایع فیلمبرداری کنند که همین مقوله صدای اعتراض پیرمرد سرایدار را بیشتر در آورزد .ولی بهرحال ما کار خودمان را کردیم و انها را راهی پشت بام نمودیم .

با جمعی که به آن خانه پناه آورده بودیم .مبهوت و نگران همدیگر را می نگریستیم .از هر قشری تو آن جمع بودند .از پسران و مردان میانسال تا یکی دو دختر بی حجاب و یکی دو دختر چادری . در آن فضا که صدای رگبار گلوله اعم از مسلسل و تیربار بی وقفه ادامه داشت و بوی نمناک خون وباروت در همه جا پیچیده بود حس غریبی بهم دست داد . حس یک نوع بیگانگی .حسی که گاهی مواقع به سراغ آدم می آید ودراین مواقع آدم بشدت احساس تنهایی و غریبی و بی پناهی می کند ضمن اینکه یک نوع رهایی و جدابودن از دنیا و دلبستگی ها و اطرافیان احساس می کند .

در این حس غوطه ور بودم که دیدن منظره فجیعی تمامی اندام من و سایرین را به لرزه در آورد و آن زمانی بود که دیدیم یکی از انفلابیون با کاغذی در دست وارد شد . وقتی نگاه کردیم دیدیم مغز یک انسان است . من تا قبل از آن همیشه تصور می کردم که مغز انسان شبیه یک گردو است . هیچوقت تصور نمی کردم  مغز انسان مانند مغز حیواناتی شبیه گوسفند باشد . بادین این منظره بدجوری حال ما منقلب شد .مغز آن انسان کشته شده معلوم بود هنوز گرم است چرا که از روی آن بخار بلند می شد . وقتی موضوع را از فردی که مغز در دستانش بود سئوال کردیم گفت : این مغزیک جوان بیست – بیست و پنج ساله است که گاردیها درست کله اورا نشانه گرفتند و از آنجا که از فاصله نزدیک آن هم با اسلحه پ-3 هدف قرار دادند جمجمه اش را ترکاندند و من هم مغز او را برداشتم . ما هم سریع یکی را به پشت بام فرستادیم تا خبرنگاران بی .بی .سی را پیدا کنند تا آنها از این مغز برون جسته از سر یک جوان شهید فیلمبرداری کنند .

صدای تیراندازی بصورت وحشتناکی بی وقفه ادامه داشت و تردیدی نبود بسیاری ازآنها هوایی است و برای ایجاد وحشت است وگرنه با آن حجم گلوله های شلیک شده در آن روز حداقل هفت – هشت هزار نفر باید کشته می شدند !

یکی دو ساعت بعد که تیراندازی ها پایان یافت .بصورت انفرادی و با احتیاط از آن خانه خارج شدیم .من به همان قسمتی که آن مرد آدرس آن جوان کشته شده را داده بود رفتم دیدم قطعاتی از جمجمه اش روی برکه بزرگی از خون روی زمین ریخته ،با کاغذ یکی از قطعات این جمجمه متلاشی شده را برداشتم و لای کاغذ پیچاندم و درون جیبم نهادم .و بعد به سمت چهارراه پهلوی (ولی عصر )براه افتادم .شهر در تسخیر نظامیان بود .در بین راه یکی دو تن از همشهریانم بنامهای حاجی وعلی که دو برادر بودند و خواهر زاده های یکی از دامادهایمان (نعمت الله ) بودند ،دیدم .آنها با دیدن من شگفت زده شدند که تو اینجا چیکار می کنی ؟بعد هم دست مرا گرفتند تا سالم از مهلکه بیرون ببرند .

نزدیکی های چهارراه پهلوی که رسیدیم ماشین های آتش نشانی داشتند خون های ریخته شده روی اسفالت را می شستند وبه درون جوی می ریختند . در چهارراه پهلوی با یک منظره حماسی عجیبی روبرو شدم و دقایقی  به تماشای این منظره ایستادیم .جریان از این قرار بود که گروهی از جوانان دستان خود را در هم حلقه کرده بودند و یقه های پیراهن را باز کرده بودند و سرود خوانان مقابل گاردی هایی که در ده –پانزده متری آنها قرار داشتند خود را آماده مرگ نشالن می دادند :

سرودهایشان بسیار تکان دهنده بود .

ازجمله :

ای جوانان ،قهرمانان

ازتن ما خون بریزد

از خون ما لاله خیزد

پرلاله و گل شود همه جا چون گلستان

یا با لحنی غمگنانه می خواندند :

سحر میشه ،سحر میشه

سیاهی ها بدر میشه

مخواب آرام تو یک لحظه

که خون خلق هدر میشه

ولی آخر مسلمانان

جهان از ظلم رها میشه

.این جوانان با صف آرایی خود در مقابل گاردی ها بر روی مرگ لبخند زده بودند و آماده بودند تا مرگ را همچون دلبری نازنین درآغوش بگیرند و گاردیها هم مانده بودند با این جمع از جان گذشته چه بکنند .

درحال تماشای آنها بودیم که گاردیها با اشاره باتوم از ما خواستند آنجا را ترک کنیم . در حال رسیدن به میدان فردوسی بودیم که علی رو به یکی از گاردی ها که تفنگ مخصوص شلیک گاز اشک آور در دست داست گفت : سرکار ،جواب گل هایی که صبح بهتون دادیم این بود !!

آن سرباز هم اخم کنان با اسلحه به او اشاره کرد که راهش را بکشد و برود . هنوز به میدان فردوسی نرسیده بودیم که از پشت سرمان صدای داد وفریاد و ناله شنیدیم .رو برگرداندیم دیدیم چند گاردی با باتوم به سر جوانی ریختند .و دارند اورابشدت می زنند .ما با دیدن این صحنه پا بفرار گذاشتیم و از پله های یک موسئسه بالا رفتیم واز آنجا به مشاهده اوضاع پرداختیم .دقایقی بعد جوان کتک خورده در حالیکه بیچاره از شدت درد می گریست به ما ملحق شد .بخاطر ضربات باتومی که به سرش زده بودند دوسه نقطه سرش به اندازه یک فندق بزرگ قلمبه شده بود و تمام تنش کبود شده بود .از او پرسیدیم که مگر تو چه گفتی که به جان تو افتادند ؟گفت :من بهشان گفتم انتقام این خونهایی را که ریختید می گیریم .گفتیم :خب بابا ،نباید می گفتی .خدارحم کرد که به کتک زدن قناعت کردند و نزدند تو را بکشند .

به خانه که رسیدم بچه های محل از دیدن تکه جمجمه خونینی که دست من بود وحشت زده شدند .مادرم و جلیل هم گفتند کار خوبی نکردی که این را گرفتی آوردی .درنهایت به این نتیجه رسیدند که جمجمه را در یکی از باغچه های خانمان چال کنیم .بهار آ نسال آن باغچه به شکل عجیبی سرشار از گل و گیاه خوردو شده بود و درخت زرد الوی خانه مان که یکی دو سالی بود بار نمی داد به بار نشست و مادرم می گفت :حسین ،اینها همه از برکت جمجمه آن شهیدی هست که تو آوردی ودر باغچه چال کردی و گرنه چرا اون یکی باغچه مان اینطور سرسیز           و پرگل نشد .

 

موخره 1 : از اینکه بعلت کسالت و گرفتاری دیرآپ کردم از دوستان معذرت میخواهم .بعضی از دوستان با ارسال کامنت های خصوصی بمن تذکر دادند که قصد تاقچه بالا گذاشتن و ...دارم .برای اینکه خاطر این دوستان را آسوده سازم مجبورم یک اعتراف اینجا بکنم وآن اینکه دوستان !در این فضای مجازی من بیشتر به شما احتیاج دارم تا شما به من .آنقدر به دوستان این دنیای مجازی وابسته شده ام که دوستان دنیای واقعی را به فراموشی سپرده ام .بنابراین اگر دیدید چند روزی دیر آپ کردم یا مدتی بعلت گرفتاری خبری از من نشد .باورکنید عذرم موجه است و بیشتر از شما من دلم برای شما تنگ خواهد شد .بدون منت می گویم این مطلب را هم برای اثبات حسن نیتم با استفاده از مسکن های قوی و دارو های تقویت کننده نوشتم و بس !

موخره 2 : در جریان خانه تکانی آخر سال در پنجشنبه گذشته بخشی از خاطرات انقلاب را که گم کرده بودم یافتم و دیدم بسیاری از وقایع را از قلم انداخته ام .اگر حالم مساعد بود بخش های مهم آن را خواهم آورد و در غیر اینصورت مجبورم به زمانی دیگر موکول کنم . موفق باشید .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 22:2  توسط   | 

در وبلاگ دوم نیز با ژنجمین قسمت یک بازی شوم زنانه به روز هستم .به آدرس زیر :

http://roozehadineh2.blogfa.com/

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 22:57  توسط   |