این قسمت از خاطراتم را تقدیم به خواهرم "ثمره "می کنم که روزگار دشواری را می گذراند و زمانه از او روی برگردانده و ما هم برایش دست به دعابرداشته ایم که :یارب نظر تو برنگردد .
گزارش یک زندگی (قسمت سی وششم )
روزی که خون یک مسیحی برزمین ریخت .
دولت بختیار باروی کارآمدن سعی کرد یک فضای باز سیاسی ایجاد کند .از اینرو بسیاری از مهره های کلیدی رژیم شاه را دستگیر و به زندان انداخت و از مطبوعات توقیف شده در زمان شاه مثل تهران مصور ، فردوسی ،سپید وسیاه ، بهلول ،و غیره رفع توقیف کرد .اما این اقدامات بختیار مانع از آن نگردید تا آب سردی بر آتش انقلابیون ریخته شود و آنها را آرام سازد .انقلابیون از جناح های مختلف سیاسی از مذهبیون انقلابی گرفته تا ملی گراها که بختیار زمانی جزو آنان بود تا کمونیست ها و ...دولت بختیار را هیچگاه به رسمیت نشناختند .اورا آخرین مهره شاه در بازی شطرنج انقلاب تلقی نموده و دست نشانده محمدرضا پهلوی می دانستند .
با انکه بختیار تظاهرات وراه پیمایی های اعتراضی را آزاد کرده بود ولی من دومورد از خونین ترین صحنه های انقلاب را در زمان بختیار شاهد بودم .
اول به ذکر مورد اول می پردازم و در قسمت بعدی به کشتاربی رحمانه مردم در 6بهمن سال 57 در اطراف دانشگاه .
نمی دانم یکی از روزهای اواخر دی یا اوایل بهمن ماه بود که طبق عادت همه روزه ابتدا به دانشگاه تهران رفتم و بعد برای تظاهرات موضعی به همان خیابان های مرکزی شهر رفتم و شروع به تظاهرات موضعی و لاستیک آتش زدن و کندن تابلوهای راهنمایی ورانندگی وانداختن آنها به وسط خیابان می کردیم و با رسیدن نظامیان پابفرار می گذاشتیم .دریکی از این جنگ وگریزها من طبق عادت مالوف ایستادم تاببینم نظامیان که می رسند چکار می کنند .وقتی ریوی کامیون حامل نظامیان رسید آنها به پایین ریختند و صف واحدی تشکیل دادند واسلحه بدست به سمت تظاهرکنندگان پیش رفتند .نکته جالبی که اینجا دیدم راننده کامیون حامل نظامیان لباس نظامی نداشت و لباس شخصی به تن داشت وشلوارمشکی با پولیور سفید .او ناگهان نزدیک یکی از سربازان که قیافه ای سیه چرده داشت و به لحاظ صورت به مانند عقب مانده های ذهنی می مانست ،گفت :فلانی .هنوز دستور تیراندازی زمینی بما ندادند .مثل دیروز خرابکاری نکنی !.تاالان فقط اجازه استفاده از تیرهوایی و گاز اشک آور دادند و از فرماندهی اعلام کردند که در صورت لزوم ما خودمان دستور تیراندازی زمینی را صادر خواهیم کرد ،ولی فعلا فقط تیرهوایی !!
دامنه درگیری ها با نظامیان و جنگ و گریزها به نزدیک پیچ شمیران رسید ،درآنجا نظامیان به سمت ما گاز اشک آور پرتاب کردند و جوانها هم کپسول های شلیک شده گاز اشک آور را گرفته و بلافاصله به سمت خود نظامیان پرتاب می کردند .
وقتی به میدان فوزیه (امام حسین )رسیدیم .اوضاع وخیم تربود درآنجا نظامیان شلیک زمینی کرده بودند و دوسه نفر از انقلابیون را کشته بودند وبسیاری از تظاهر کننده گان برای درامان ماندن از شلیک نظامیان در مسجد امام حسین (ع )پناه گرفته بودند .روحانی مسجد مردم را به آرامش دعوت می کرد واز آنها میخواست بهانه به دست نظامیان ندهند .درعین حال از نظامیان هم میخواست اسلحه ها را زمین بگذارند به مردم ملحق شوند .
اوضاع قدری که آرام شد به بیرون آمدیم ومن به سمت ضلع شرقی میدان رفتم تا از آنجا به تهران نو یعنی محله خودمان بروم .در آنجا دیدم خون یکی از کشته شدگان پیاده رو را رنگین کرده است .دربغل خون ریخته شده دسته ای اعلامیه گذاشته بودند و رهگذران وانقلابیون این اعلامیه ها را به خون آغشته می کردند و بالای دست می بردند وفریاد می زدند :این سند جنایت پهلوی .من هم یکی از آن اعلامیه ها را به خون آغشته کرده وزیرش نوشتم :این صنعت !چنایت پهلوی وبه خانه آوردم که هنوز آن را بیادگار دارم .
اما وقتی به ایستگاه پل یعنی همان نبش سیمتری نیروی هوایی رسیدم با تعجب دیدم دامنه تظاهرات موضعی به محل ما کشیده شده است ودرآنجا نیز مردم در حال درگیری با نظامیان بودند .البته نظامیان که در وسط جدول خیابان قرار گرفته بودند تاحدودی توانستند مردم را متفرق کنند ولی مردم در پیاده روها اجتماع کرده بودند تا به محض رفتن نظامیان سرکوبگر دوباره به خیابان بریزند .واینجا بود که من یکی از دلخراش ترین صحنه های انقلاب را دیدم .
چراکه ناگهان جوانی مسیحی از داروخانه بنژامین که نبش خیابان پدرثانی در همان ایستگاه پل قرار داشت ،خارج شد و درحالی که آستین هایش را بالا زده بود روبه نظامیان که در وسطجدول خیابان وتقریبا درصدمتری او قرار گرفتند فریاد زد :بگو مرگ برشاه !.بگو مرگ برشاه !. که باگفتن این شعار چند قدمی از داروخانه دورشد تا از چشم نظامیان پنهان شود که ناگهان یکی از نظامیان بصورت ایستاده به سمت او شلیک کرد و گردن اورا مورد هدف قرار داد و آن جوان پلاستیک دارو از دستش افتاد و بر روی زمین غلتید و دست وپا می زد .نظامیان به این شلیک اکتفاءنگردند .سریع سوار خودرو هایشان شدند و به بالا سر او آمدند ویکی از آنها از جیپ پیاده شد وبرای اینکه آن جوان مجروح مسیحی زودتر جان بکند با لگد به جان او افتاد و به پهلو وسینه اش می زد .من برای دیدن صحنه از نزدیک به جدول وسط خیابان رفتم ووقتی نظامیان سوار خودروهایشان شدند و آنجا را ترک گفتند اولین کسی بودم که به بالا سر این جوان مجروح مسیحی رسیدم .دیدن صحنه جان کندن او بسیار برایم دلخراش بود .خودش را به زمی می کشید و تقلا می کرد ودرعین حال از دهانش و دوگوشش خون قواره می زد .لختی در او نگریستم .با تماشای جان کندن او یاد خروس هایی افتادم که در دماوند قصاب ها سر می بریدند و بعد پاهای خروس ها را گرفته چندمتر آنطرف تر پرت می کردند وخروس بیچاره انقدر خود را به زمین می کشید و تقلا می کرد تا جان می سپرد .
من با دیدن آن منظره دلخراش از نزدیک آنچنان حالم دگرگون شد که مثل مجسمه همینطور خشکم زده بود وصحنه دلخراش را تماشا می کردم تااینکه فریادهای الله اکبر مردمی که از گوشه کنار به سمت جوان غرقه درخون هجوم آوردند مرا به خود آورد .پیکر آن جوان مسیحی را زود از زمین بلند کرده و شتابان به طرف بیمارستان 25 شهریور که تقریبا در صدمتری ما قرار داشت حرکت کردیم .ولی آن جوان مسیحی مریض احوال زخمی قبل از رسیدن به بیمارستان روی دست های ما جان داد .
وقتی به بیمارستان رسیدیم جنازه اورا در سردخانه قرار دادند وقتی کشوهای دیگر سردخانه را باز کردیم با کشته شدگان دیگری روبرو شدیم از جمله یک مرد جوگندمی که گویا کارگر فنی بوده و دستهایش همچنان سیاه بود ولی با گلوله هایی که به پیکر اونشسته بود به شهادت رسیده بود و صورتش حسابی کبود بود .
به خانه که مراجعه کردم صحنه های جان کندن آن جوان مسیحی از مقابل چشمانم دور نمی شد .احساس کردم بدجوری به هم ریختم .گوشه اطاق عقبی خانه مان لم دادم وبا یادآوری صحنه های جان کندن او آنقدرگریستم تا آرام شدم .
فردای آن روز با کمک بچه های محله اطراف بویژه بچه های فلکه چایچی و فلکه آشتیانی وسایر محلات تظاهرات بزرگی برپا کرده وبرای دلداری مسیحیان که یکی دوتن از فرزندانشان در روز قبل مورد اصابت گلوله قرار گرفته بودند و کشته شده بودند در محله های زرکش و وحیدیه و پدرثانی رفتیم .تمام هموطنان ارامنه برای استقبال از ما به در خانه شان آمده بودند و برخی از آنها بشدت می گریستند .
ما با شعارهایی همچون :
برادر مسیحی ،شهادت مبارک
مسلمان ،مسیحی پیوندتان مبارک
یا برادر مسیحی ،ای خواهر مسیحی ،خمینی سلامتان رسانده .
بختیار ،بختیار ،نوکربی اختیار
می دادیم خانمهای تظاهرکننده که پشت ما قرار داشتند همان سروده معروف :
الهی ولیعهدت جلو چشمت بمیرد
را می خواندند .تا اینکه یکی دو کامیون حامل نظامیان سر رسیدند و جمعیت خشمگینانه بر علیه آنها به شعار دهی پرداختند
مردها می گفتند :
ای گرگ برو گله دگر میش ندارد
خانمها هم می گفتند :
هرخانه بجز یک پسری بیش ندارد .
نظامیان وقتی جمعیت را خشمگین دیدند و متوجه شدند باآمدن آنها مسیحیان وارامنه نیز به جمع تظاهرکننده گان پیوستند با توصیه فرمانده خود ترجیع دادند محل را ترک کنند .
دومین حادثه دلخراش این دوره یعنی کشتار وحشیانه ششم بهمن ماه سال 57 را در قسمت بعد روایت خواهم کرد .
توضیح : به اطلاع می رسانم در وبلاگ دوم با قسمت چهارم یک بازی شوم زنانه به روزهستم .لطفا ملاحظه بفرمایید .


