تبليغاتX
خاطرات وخطرات

خاطرات وخطرات

محمدحسین

این قسمت از خاطراتم را تقدیم به خواهرم "ثمره "می کنم که روزگار دشواری را می گذراند و زمانه از او روی برگردانده و ما هم برایش دست به دعابرداشته ایم که :یارب نظر تو برنگردد .

 

 

 

 

گزارش یک زندگی (قسمت سی وششم )

 

 

روزی که خون یک مسیحی برزمین ریخت .

 

 

دولت بختیار باروی کارآمدن سعی کرد یک فضای باز سیاسی ایجاد کند .از اینرو بسیاری از مهره های کلیدی رژیم شاه را دستگیر و به زندان انداخت و از مطبوعات توقیف شده در زمان شاه مثل تهران مصور ، فردوسی ،سپید وسیاه ، بهلول ،و غیره رفع توقیف کرد .اما این اقدامات بختیار مانع از آن نگردید تا آب سردی بر آتش انقلابیون ریخته شود و آنها را آرام سازد .انقلابیون از جناح های مختلف سیاسی از مذهبیون انقلابی گرفته تا ملی گراها که بختیار زمانی جزو آنان بود تا کمونیست ها و ...دولت بختیار را هیچگاه به رسمیت نشناختند .اورا آخرین مهره شاه در بازی شطرنج انقلاب تلقی نموده و دست نشانده محمدرضا پهلوی می دانستند .

با انکه بختیار تظاهرات وراه پیمایی های اعتراضی را آزاد کرده بود ولی من دومورد از خونین ترین صحنه های انقلاب را در زمان بختیار شاهد بودم .

اول به ذکر مورد اول می پردازم و در قسمت بعدی به کشتاربی رحمانه مردم در 6بهمن سال 57 در اطراف دانشگاه .

نمی دانم یکی از روزهای اواخر دی یا اوایل بهمن ماه بود که طبق عادت همه روزه ابتدا به دانشگاه تهران رفتم و بعد برای تظاهرات موضعی به همان خیابان های مرکزی شهر رفتم و شروع به تظاهرات موضعی و لاستیک آتش زدن و کندن تابلوهای راهنمایی ورانندگی وانداختن آنها به وسط خیابان می کردیم و با رسیدن نظامیان پابفرار می گذاشتیم .دریکی از این جنگ وگریزها من طبق عادت مالوف ایستادم تاببینم نظامیان که می رسند چکار می کنند .وقتی ریوی کامیون حامل نظامیان رسید آنها به پایین ریختند و صف واحدی تشکیل دادند واسلحه بدست به سمت تظاهرکنندگان پیش رفتند .نکته جالبی که اینجا دیدم راننده کامیون حامل نظامیان لباس نظامی نداشت و لباس شخصی به تن داشت وشلوارمشکی با پولیور سفید .او ناگهان نزدیک یکی از سربازان که قیافه ای سیه چرده داشت و به لحاظ صورت به مانند عقب مانده های ذهنی می مانست ،گفت :فلانی .هنوز دستور تیراندازی زمینی بما ندادند .مثل دیروز خرابکاری نکنی !.تاالان فقط اجازه استفاده از تیرهوایی و گاز اشک آور دادند و از فرماندهی اعلام کردند که در صورت لزوم ما خودمان دستور تیراندازی زمینی را صادر خواهیم کرد ،ولی فعلا فقط تیرهوایی !!

دامنه درگیری ها با نظامیان و جنگ و گریزها به نزدیک پیچ شمیران رسید ،درآنجا نظامیان به سمت ما گاز اشک آور پرتاب کردند و جوانها هم کپسول های شلیک شده گاز اشک آور را گرفته و بلافاصله به سمت خود نظامیان پرتاب می کردند .

وقتی به میدان فوزیه (امام حسین )رسیدیم .اوضاع وخیم تربود درآنجا نظامیان شلیک زمینی کرده بودند و دوسه نفر از انقلابیون را کشته بودند وبسیاری از تظاهر کننده گان برای درامان ماندن از شلیک نظامیان در مسجد امام حسین (ع )پناه گرفته بودند .روحانی مسجد مردم را به آرامش دعوت می کرد واز آنها میخواست بهانه به دست نظامیان ندهند .درعین حال از نظامیان هم میخواست اسلحه ها را زمین بگذارند به مردم ملحق شوند .

اوضاع قدری که آرام شد به بیرون آمدیم ومن به سمت ضلع شرقی میدان رفتم تا از آنجا به تهران نو یعنی محله خودمان بروم .در آنجا دیدم خون یکی از کشته شدگان پیاده رو را رنگین کرده است .دربغل خون ریخته شده دسته ای اعلامیه گذاشته بودند و رهگذران وانقلابیون این اعلامیه ها را به خون آغشته می کردند و بالای دست می بردند وفریاد می زدند :این سند جنایت پهلوی .من هم یکی از آن اعلامیه ها را به خون آغشته کرده وزیرش نوشتم :این صنعت !چنایت پهلوی وبه خانه آوردم که هنوز آن را بیادگار دارم .

اما وقتی به ایستگاه پل یعنی همان نبش سیمتری نیروی هوایی رسیدم با تعجب دیدم دامنه تظاهرات موضعی به محل ما کشیده شده است ودرآنجا نیز مردم در حال درگیری با نظامیان بودند .البته نظامیان که در وسط جدول خیابان قرار گرفته بودند تاحدودی توانستند مردم را متفرق کنند ولی مردم در پیاده روها اجتماع کرده بودند تا به محض رفتن نظامیان سرکوبگر دوباره به خیابان بریزند .واینجا بود که من یکی از دلخراش ترین صحنه های انقلاب را دیدم .

چراکه ناگهان جوانی مسیحی از داروخانه بنژامین که نبش خیابان پدرثانی در همان ایستگاه پل قرار داشت ،خارج شد و درحالی که آستین هایش را بالا زده بود روبه نظامیان که در وسطجدول خیابان وتقریبا درصدمتری او قرار گرفتند فریاد زد :بگو مرگ برشاه !.بگو مرگ برشاه !. که باگفتن این شعار چند قدمی از داروخانه دورشد تا از چشم نظامیان پنهان شود که ناگهان یکی از نظامیان بصورت ایستاده به سمت او شلیک کرد و گردن اورا مورد هدف قرار داد و آن جوان پلاستیک دارو از دستش افتاد و بر روی زمین غلتید و دست وپا می زد .نظامیان به این شلیک اکتفاءنگردند .سریع سوار خودرو هایشان شدند و به بالا سر او آمدند ویکی از آنها از جیپ پیاده شد وبرای اینکه آن جوان مجروح مسیحی زودتر جان بکند با لگد به جان او افتاد و به پهلو وسینه اش می زد .من برای دیدن صحنه از نزدیک به جدول وسط خیابان رفتم ووقتی نظامیان سوار خودروهایشان شدند و آنجا را ترک گفتند اولین کسی بودم که به بالا سر این جوان مجروح مسیحی رسیدم .دیدن صحنه جان کندن او بسیار برایم دلخراش بود .خودش را به زمی می کشید و تقلا می کرد ودرعین حال از دهانش و دوگوشش خون قواره می زد .لختی در او نگریستم .با تماشای جان کندن او یاد خروس هایی افتادم که در دماوند قصاب ها سر می بریدند و بعد پاهای خروس ها را گرفته چندمتر آنطرف تر پرت می کردند وخروس بیچاره انقدر خود را به زمین می کشید و تقلا می کرد تا جان می سپرد .

من با دیدن آن منظره دلخراش از نزدیک آنچنان حالم دگرگون شد که مثل مجسمه همینطور خشکم زده بود وصحنه دلخراش را تماشا می کردم تااینکه فریادهای الله اکبر مردمی که از گوشه کنار به سمت جوان غرقه درخون هجوم آوردند مرا به خود آورد .پیکر آن جوان مسیحی را زود از زمین بلند کرده و شتابان به طرف بیمارستان 25 شهریور که تقریبا در صدمتری ما قرار داشت حرکت کردیم .ولی آن جوان مسیحی مریض احوال زخمی قبل از رسیدن به بیمارستان روی دست های ما جان داد .

وقتی به بیمارستان رسیدیم جنازه اورا در سردخانه قرار دادند وقتی کشوهای دیگر سردخانه را باز کردیم با کشته شدگان دیگری روبرو شدیم از جمله یک مرد جوگندمی که گویا کارگر فنی بوده و دستهایش همچنان سیاه بود ولی با گلوله هایی که به پیکر اونشسته بود به شهادت رسیده بود و صورتش حسابی کبود بود .

به خانه که مراجعه کردم صحنه های جان کندن آن جوان مسیحی از مقابل چشمانم دور نمی شد .احساس کردم بدجوری به هم ریختم .گوشه اطاق عقبی خانه مان لم دادم وبا یادآوری صحنه های جان کندن او آنقدرگریستم تا آرام شدم .

فردای آن روز با کمک بچه های محله اطراف بویژه بچه های فلکه چایچی و فلکه آشتیانی وسایر محلات تظاهرات بزرگی برپا کرده وبرای دلداری مسیحیان که  یکی دوتن از فرزندانشان در روز قبل مورد اصابت گلوله قرار گرفته بودند و کشته شده بودند در محله های زرکش و وحیدیه و پدرثانی رفتیم .تمام هموطنان ارامنه برای استقبال از ما به در خانه شان آمده بودند و برخی از آنها بشدت می گریستند .

ما با شعارهایی همچون :

برادر مسیحی ،شهادت مبارک

مسلمان ،مسیحی پیوندتان مبارک

یا برادر مسیحی ،ای خواهر مسیحی ،خمینی سلامتان رسانده .

بختیار ،بختیار ،نوکربی اختیار

می دادیم خانمهای تظاهرکننده که پشت ما قرار داشتند همان سروده معروف :

الهی ولیعهدت جلو چشمت بمیرد

را می خواندند .تا اینکه یکی دو کامیون حامل نظامیان سر رسیدند و جمعیت خشمگینانه بر علیه آنها به شعار دهی پرداختند

مردها می گفتند :

ای گرگ برو گله دگر میش ندارد

خانمها هم می گفتند :

هرخانه بجز یک پسری بیش ندارد .

نظامیان وقتی جمعیت را خشمگین دیدند و متوجه شدند باآمدن آنها مسیحیان وارامنه نیز به جمع تظاهرکننده گان پیوستند با توصیه فرمانده خود ترجیع دادند محل را ترک کنند .

دومین حادثه دلخراش این دوره یعنی کشتار وحشیانه ششم بهمن ماه سال 57 را در قسمت بعد روایت خواهم کرد .

توضیح : به اطلاع می رسانم در وبلاگ دوم با قسمت چهارم یک بازی شوم زنانه به روزهستم .لطفا ملاحظه بفرمایید .

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 23:54  توسط   | 

گزارش یک زندگی (قسمت سی و پنجم )

 

تقدیم به خواهرم "مریم – الف "عزیز که خاطراتم را بیشتر از سایر نوشته هایم می پسندد.

 

روزی که "شاه رفت "

 

 

در اواسط دی ماه در اوج حرکات اعتراضی مردم و گسترش اعتصابات در سراسر کشور شاهپور بختیار از اعضای جبهه ملی که از مخالفین حکومت پهلوی بود .از طرف شاه مامور تشکیل دولت می گردد و به این ترتیب دولت اظهاری به کنار می رود .

بختیار بلافاصله بعد از تشکیل کابینه اش طی مصاحبه با جراید می گوید : نه با "شاه "سازش می کنم نه با [امام ] خمینی . وی افزود برای شاه نقشی مانند ملکه الیزابت در انگلیس در نظر داریم و او دیگر حق حکومت ندارد وبایدفقط سلطنت کند.برای روحانیون هم جایی مانند "واتیکان "در نظر داریم .آنها هم حق دخالت در سیاست را ندارند .

دو سه روز بعد از روی کارآمدن دولت بختیار در 26 دیماه سال 1357 شاه به بهانه معالجه ایران را ترک می کند و نمایش صحنه های خروج شاه از کشور در حالیکه اشکهایش را نمی تواند کنترل نماید و با چشمی گریان به سمت هواپیما می رود و دست بوسی فرماندهان نظامی ارتش ازاو نشان از این میدهد که بازگشتی در کار نخواهد بود . در قسمتی از فیلم خروج شاه در جایی که یکی از فرماندهان عالیرتبه ارتش بعداز سلام نظامی روی پاهای شاه  می افتد و شاه گریان و بی اعتناءاورا کنار می زند یکی از تکان دهنده ترین صحنه ها بنظر من است .

من با انکه جنایات و خو نریزی های شاه را در خیابانها دیده بودم ولی از آنجا که آدمی احساساتی هستم که احساساتم همیشه بر عقل و اندیشه ام غلبه داشته است هرموقع این صحنه را می بینم ناخوداگاه اشک از چشمانم سرازیر می شود .آری !من بارها برای دشمنان  خود هم گریسته ام .تنها کسی که اعدام او دل مرابدرد نیاورد و بلکه با شادمانی صحنه اعدام اورا نظاره می کردم شخص "صدام حسین "دیکتاتور لعنتی عراق بود . چراکه برخلاف کسانی که علت کاستی ها و نومیدی ها و ناکامی های بعد از انقلاب را در خودانقلاب جستجو می کنند .این صدام بود که ملت ما را به چنین روزی نشاند و تمام دشواری ها و مشقت هایی که ما اکنون به آن مبتلاءهستیم نتیجه شوم تجاوز وحشیانه صدام این پلیدترین جنبنده تاریخ به میهن ما بوده است واگر جنگ رخ نمی داد ما نتایج بسیار مثبت تر و روشن تر و درخشان تری از انقلاب می گرفتیم .دلیل این ادعایم را در خاطرات مربوط به دهه شصت خواهید خواند .بهرحال بعد از اعلام خبررفتن شاه از رادیو در بعد از ظهر مردم به خیابان ها ریختند و کارناوال بزرگی در شهر برپا شد .کارناوالی که من نمونه آن را هیچوقت ندیدم .حتی در دهه هفتاد بهنگام راه یافتن تیم ملی فوتبال ایران به جام جهانی که مردم به خیابانها می ریختند .آنروز چیز دیگری بود .

همه بچه های محل وخانواده ها خود را به خیابان دماوند و ایستگاه پل رسانده بودند .

من به خواهرم پروین ویکی  خواهر زاده ام زهراکه همسن وسال پروین بود توصیه کردم از همان دور نظاره گر باشند و وارد جمعیت نشوند .چون هرآن احتمال حمله نظامیان وفادار به شاه را می دیدم .مردها حتی مذهبی ها در پشت وانت ها و تریلی ها می رقصیدند و گهگاهی هم زنان وارد عرصه رقص می شدند که بعلت مخالفت مردان حضورشان کوتاه مدت بود .

برای پروین و زهرا رقص های ناشیانه مردان در پشت وانت ها و تریلی های گذری بیش از هرچیز دیگر خنده دار بود .شعارها و سرودها هم عبارت بود از :

شاه فراری شده

سوارگاری شده

سگ شکاری شده

یا اینکه

مرگ برشاه ،مرگ برشاه ، دررفت شاه

یا اینکه :

شب تاریک ملت روز گردد

خمینی عاقبت پیروز گردد

یا

شاه دربدر شد

ساواک بی پدر شد

و...

من هم پشت وانت ها و تریلی ها سوار شده همراه جمعیت تا میدان فوزیه (امام حسین ) می آمدم و از آنجا دوباره پشت ماشین های دیگر به نزدیک خانه مان می آمدم . مردم بشکل عجیبی مهربان و ایثارگرشده بودند .بیشتر تولیدی ها کالاهایشان را به خیابان ها آورده و مجانی میان مردم تقسیم می کردندبخصوص تولیدکننده گان پوشاک  .بعضی ها که خیلی "جوگیر"بودند اسکناس های حاوی عکس شاه را بافندک و کبریت به آتش می کشیدند .

در همان ایستگاه پل خانم بی حجاب متمولی دیدم که برف پاکن اتومبیلش را از شیشه ها جدا ساخته بود و به آنها دستمال کاغذی چسبانده بود و با روشن کردن برف پاکن ها آنها را به رفص در آورده بود . آن خانم یک اسکناس هزار تومانی را گرفته کله شاه را از میان اسکناس درآورده بود و روی دست تکان میداد و دور خود می چرخید .برایم خیلی عجیب بود .آن موقع هزار تومان پول کمی نبود تقریبا یک سوم حقوق یک کارمند عالیرتبه بحساب می آمد .

در جایی دیگر مرد جوانی با یک اسکناس صدتومانی اینکار را کرده بود و اسکناس را بالا برده بود .به او گفتم : حیف اسکناس نبود .چرا آن را پاره کردی .عکس روی آن را خط خطی می کردی .آن مرد در جوابم گفت : کجای کاری بچه جون . دیگه بعداز این آب و برق و همه چی مون مجانی میشه .اینقدر هم از این صد تومن ها بهمون میدن که نمی دونم چه جوری خرج کنیم !(وقتی این سطور را می نویسم یاد دو قضیه غیر مرتبط می افتم .یکی یاد همان ترانه معروف حالا صنار بده آش .برو به همین خیال باش !. یکی هم اینکه یادم هست سالها پیش کتابی از استاد مطهری مطالعه می کردم که اشاره به همین نوقعات و خواست های نامعقولی که در طول خیزش ها و انقلابات بوجود می آید اشاره کرده بود و درجایی از کتاب آورده بود : آن زمان که انقلاب مشروطه پاگرفته بود .عوام معنی مشروطه را نمی فهمیدند و وقتی در باره معنی مشروطه از این و اون سئوال می کردند با این پاسخ روبرو می شدند که " مشروطه یعنی هرشب یک نون سنگک با دوسیخ کباب بصورت مجانی بیاورند درب منزلتان !!!)

به آن جوان گفتم ولی حیف بود .آن جوان هم گفت بیا !حالا که حیفه مال تو !!!.من گفتم : کله اش را هم بده ،بدون کله اش قبول نمی کنند .آن جوان نگاهی به زمین انداخت و گفت : کله اش را همین دوربرها انداختم بگرد پیدا کن !. من هرچه گشتم کله شاه را پیدا نکردم .ولی بلاخره توانستم آن صدتومانی اهدایی را خرج کنم .هدیه آن جوان هزینه خرید بسیاری از کتابهای جلدسفید و سیاسی و ممنوع الانتشار که من پول خرید آنها را نداشتم تامین کرد .کتابهایی مانند در ویتنام (که عنوانش غلط انداز بود و داخل آن درمورد شکنجه های انقلابیون زیر دست مامورین ساواک نوشته شده بود) .کتاب بیاد حماسه افرینان دوازده محرم که مربوط به قیام مردم در سال 42 بود .کتا ب داستانی تحت عنوان  زندانی که داستانی درباره مبارزات انقلابی آیت الله طالقانی بود ،کتاب چگونه فولاد آبدیده شد . رمان خرمگس و بسیاری کتابهای دیگر .

 

توضیح : دروبلاگ دوم با قسمت سوم داستان یک بازی شوم زنانه به روز هستم .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 22:49  توسط   | 

 

سلام دوستان در وبلاگ دوم با قسمت دوم داستان یک بازی شوم زنانه به روز هستم می توانید ملاحظه بفرمایید .

آدرس زیر :

http://roozehadineh2.blogfa.com/

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 19:53  توسط   | 

 

لطفا تا رفع اختلالات تلفنی و وصل تلفن منزل منتظر بمانید .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 13:44  توسط   | 

به اطلاع دوستان می رساند در وبلاگ دوم با داستان یک بازی شوم زنانه آپدیت هستیم .در صورت تمایل می توانید آن را در آدرس زیر ملاحظه فرمایید

 

http://www.roozehadineh2.blogfa.com/

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 6:2  توسط   | 

گزارش یک زندگی (قسمت سی و چهارم )

 

 

مرد رهگذر شمالی در حمام زنانه !

 

 

بعد از کشف خانه سرهنگ زیبایی و شکنجه گاه مخوف آن ، در میان تظاهرکننده گان خیابان های مرکزی شهر رویکرد و گرایشی روزافزون به شناسایی و حمله به خانه های عوامل ساواک بوجود آمد .در این میان ساواکی ها هم بیکار ننشسته بودند برای حفاظت از خانه هایی که لو رفته بود از مامورین ارتش و گارد برای حفاظت از این خانه ها استفاده می کردند .

یکروز به جمعیتی پیوستم که در یکی از خیابانهای حوالی ضلع شمالی میدان فردوسی در یکی از خیابانهای فرعی موفق به کشف یک خانه تیمی ساواک شده بودند .

این خانه در ضلع شمالی همان خیابان در کوچه ای Lمانند قرار داشت بشکلی که از طرف خیابان بن بست به نظر می آمد ولی از سمت چپ به خیابان فرعی دیگری راه داشت .

وقتی من رسیدم جمعیتی حدود دویست نفر سر آن کوچه اجتماع کرده بودند و شعار می دادند .یک جیپ ارتش هم محافظت از خانه را به عهده داشت و هرچندگاه در خانه باز می شد و ساواکی ها در حالیکه بالباس شخصی و کراوات بوده و بند اسلحه ای که به گمانم مسلسل یوزی بود روی دوش داشتند برای سرکشی اوضاع به داخل کوچه می آمدند و نگاههای خشمگینی به تظاهرکنندگان می انداختند و بعد به داخل خانه مربوطه می رفتند .

یکی از نظامیانی که در داخل جیپ بود با بلندگو از تظاهر کنندگان میخواست که متفرق شوند و تهدید می کرد اگر نروید مجبور می شویم به خشونت متوسل شویم ولی کسی گوشش به این حرفها بدهکار نبود .گهگاهی ماشین جیپ را روشن می کرده بطرف تظاهرکننده گان می آمدند و ما فرار می کردیم و دوباره در همان نقطه جمع می شدیم .تا اینکه بعد از یکساعت جنگ و گریز اینطوری ناگهان مارا غافلگیر نمودند !

وآن زمانی بود که بدون اینکه ما خبر داشته باشیم تقاضای نیروی کمکی کردند و همزمان شروع به حمله نمودند .اول جیپ داخل کوچه به سمت ماحمله کرد و بعد که تظاهرکننده گان به سمت چپ خیابان فرار کردند ناگهان دیدند از انتهای خیابان یک کامیون ریو ارتش و یک جیپ بسرعت دارد به سمت ما می آید همه به سمت راست فرار کرده و در کوچه و پس کوچه ها پنهان شدند ولی من ماندم تاببینم چه اتفاقی می افتد که شاهد یک رویداد کمیک بودم .

قضیه از اینقرار بود که زمانی که نظامی ها شروع به حمله کردند یک مرد جوان که بیچاره رهگذری عادی بود و داشت برای خودش راه میرفت و نقشی هم در تظاهرات نداشت با حمله نظامیان وحشت زده شد و از آنجا که تجربه ای نداشت بیچاره سریع داخل یک حمام عمومی رفت و به بخش حمام های نمره (اختصاصی )رفت ودریکی از حمام های خصوصی را که خانمی در آن مشغول استحمام بود با ضربه باز کرد و داخل شد .

با جیغ و فریادهای آن زن صندوقدار حمام با یکی دوتن از کار گران رفتند ببینند چه خبر است .

در این میان نظامیانی که سررسیده بودند از کامیون بیرون ریختند و با شلیک تیرهوایی شروع به ایجاد وحشت نمودند .این نظامیان فرمانده خپله ای داشتند که بسیار بی ادب و بد دهن بود وقتی پیاده شد شروع به دادن فحش خواهر ومادر به تظاهرکننده گان کرد و دائما رجز میخواند و می گفت :اگر مرد بودید می ایستادید تا مادرتان را فلان کنم .!او مشغول رجز خوانی بود که ناگهان مرد رهگذر از چنگال کارگران حمام گریخت و بیرون آمد و شروع به فرار کرد .

کارگران حمام هم با فریاد سرکار! سرکار!از فرمانده نظامی ها خواستند اورابگیرد و سریع موضوع را برای او توضیح دادند . فرمانده نظامی بی درنگ روی زمین نشست و فریاد زد ایست ! ایست !. بعد دیدیم گلنگدن اسلحه را کشید و او را نشانه گرفت .

یکی دو مرد جوان که ساک بدست از قسمت مردانه حمام بیرون آمده بودند وقتی با این منظره روبرو شدندرو به فرمانده گاردی گفتند : نزن سرکار !. سرکارنزن گناه داره !

من هم به آنها پیوستم گفتم :نزن سرکار .تورو خدا نزن !

یک چشممان به فرمانده گاردی بود و باچشمی نگران مرد فراری را می پاییدیم .فرمانده گاردی ناگهان شلیک کرد و من آنجا شاهد یک معجزه بودم و در فاصله کمتر از یک پلک زدن مرد فراری قبل از شلیک گلوله به داخل کوچه ای پیچید و از اصابت گلوله در امان ماند

.فرمانده گاردی بعد از شلیک ناموفق خود از جا برخاست و جزییات موضوع را جویا شد .حمامی ها موضوع را بیشتر توضیح دادند و زنی را هم که درآن حمام بود و بادیدن مرد غریبه وحشتزده حمامش را نیمه کاره گذاشته بود و سراسیمه لباس پوشیده بود به شرح ماجرا پرداخت .بیچاره رنگ به صورت نداشت .

فرمانده گاردی با شنیدن سخنان آن زن گفت : بفرما !.اینها ادعای مومنی می کنند . اینها میخوان اسلام رو پیاده کنند .آخه مرتیکه !تو که ادعای اسلام خواهی می کنی تو حمام زنانه چیکار می کنی . بعد هم روبه همه حاضرین که عبارت از من و آن دوجوان و دوکارگر حمام و آن خانم بود گفت :بدبخت ها! ما که میدونیم ما اگر نباشیم تو این مملکت برای کسی ناموس نمی مونه .اینها به جایی برسند خواهر و مادر شما را فلان می کنند بعد که رجزخوانی اش تمام شد تازه داغ دلش تازه شد و گفت :راستی کی بود زرزر می کرد می گفت :نزن سرکار !. واز بخت مساعد اولین نگاهش بمن افتاد و به سمت من آمد و لگدی به پایم زد و گفت : سگ توله نیم وجبی !.تورو چه به این حرفها .بعد که نگاهش به کفش کتانی من افتاد گفت : پس تو یک ذره بچه هم از این غلط ها می کنی .بعد هم محکم یقه سمت چپ مرا گرفت و بشدت مرا به دیوار کوبید و گفت : درستت می کنم .الان که بردمت تحویل فرمانداری نظامی دادم و اونجا هم باتوم تو ... فرو کردند دیگه از این غلط ها نمی کنی .واقعیت اش را بخواهید سخت ترسیده بودم و تهدید او مبنی بر استعمال باتوم را جدی گرفته بودم و ناخوداگاه لرزه براندامم افتاده بود . باخود فکر می کردم اگر مراببرند معلوم نیست از کدام ناکجا آباد سر در می آورم و کی میخواهد بیاید توی این گیر و دار مرا پیدا کند .فکر کردن به باتوم بدجوری لرزه براندام ما انداخته بود . خودم را لعنت می کردم که چرا فرار نکردم و چرا شجاعت احمقانه نشان دادم .در دل خدا خدا می کردم که گاردی ها را از فکر استفاده از باتوم در مورد خودم جدا منصرف کنند راضی بودم هربلایی دلشان خواست سرم بیاورند ولی فکر باتوم را از سر بیرون کنند .

خلاصه یکدیگر وارد حمام زنانه ای شده بود و لذت بصری اش را برده بود و در این میان باتوم اش باید نصیب ما می گردید .

فرمانده گاردی بعد از من به سراغ آن دو جوان بیچاره ای که از حمام بیرون آمده بودند رفت و سیلی های پی در پی در گوش آنها نواخت .و به سربازانش دستور داد آن دو جوان نگون بخت را داخل کامیون نمایند . ولی از آنجا که می گویند :

برگشتن روزگار سهل است

یارب نظر تو برنگردد .

از فکر بازداشت من منصرف شد و نمی دانم دلش سوخت و رنگ و روی باخته مرا دید که گفت : برو گمشو !. یکبار دیگه تو رو اینطرف ها ببینم سرت رو گرد تا گرد با سرنیزه می برم . و من هم با گامهایی سریع از آنجا دور شدم و در گوشه ای پنهان شدم تاببینم تکلیف آن دو جوان چه می شود که دیدم متاسفانه آن دو جوان نگون بخت را باخود بردند . بعد از اینکه گاردی ها سوار شدند واز آنجا دور شدند به طرف حمام مذکور رفتم .

دیدم دو کارگر حمام باهم بحث می کردند و درخلال گفتگوهای آنها فهمیدم بیچاره مردی که نزدیک بود قربانی شود جزو تظاهرکننده گان نبود و مسافری بود که از یکی از شهرهای شمالی کشور به تهران آمده بود و از بخت بد از جایی سر درآورد که نزدیک بود به قیمت جانش تمام شود .

ولی در طول این دوران که با نظامیان گارد برخورد داشتم فرمانده ای به این بی ادبی و بد دهنی و بی شخصیتی ندیده بودم .البته از آنجا که در تظاهرات موضعی از اقشار و تیپ های مختلف شرکت می کردند گهگاهی که اراذل و اوباش قاطی دستجات تظاهر کننده می شدند شعارهای بی تربیتی و فحش های "ک دار ": می دادند که زود از طرف سایرین طرد می شدند .

مثلا یکی از شعارهایشان این بود که :

فرح دستکش ات کو

شوهر .........کو

یا در تحریک ارتشی ها و نظامیان می گفتند

ک... جنایت می کند

ارتش حمایت می کند .

من خودم یکبار در همین درگیری ها شاهد بودم که یکی از اوباش به یک نظامی بد وبیراه گفت و فریاد زد : مادر فلان .تو تا آخر که تو خدمت ارتش نمی مونی .از خدمت اومدی بیرون مادرتو قلان می کنم و نتیجه این ناسزاها شلیک دیوانه وار و عصبی آن سرباز به طرف آن فرد فحاش بود که بجای فرد فحاش خون یک رهگذر بیگناه به زمین ریخته شد .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 22:35  توسط   | 

گزارش یک زندگی (قسمت سی و سوم )

 

تقدیم به مریم عزیز بخاطر ارسال سی –دی عکس های دوران انقلاب .

 

 

زن قرمز پوش !

 

امروز میخواهم درکنار شرح وقایع دوران انقلاب  قدری هم به حاشیه های آن بپردازم که بنظرم به اندازه همان وقایع جذابیت دارد

مبارزات انفلابی بصورت تظاهرات موضعی ودرگیری بانیروهای نظامی که معمولا مرکز شاز پیچ شمیران تا میدان انقلاب را در بر می گرفت ،حاشیه های جالبی داشت .یکروز برای دیدن خانه تصرف شده سرهنگ زیبایی که  واقع در یکی از خیابان های فرعی بهار قرار داشت براه افتادم .

اولین نکته حاشیه ای را در اینجا اشاره می کنم .آنموقع اکثر کیوسک های تلفن عمومی در جریان درگیری ها تخریب شده بودند و داخل آن هم پربود از شعارهای ضدرژیم و باقی قضایا .

باقی قضایا یش نیز این بود که وقتی به نوشته های داخل کیوسک نگاه می کردی چیزهای عجیب و غریبی مشاهده می کردی که درآن نوعی فرصت طلبی و انتقام جویی وجود داشت .

مثلا آدرس چند خانه را می نوشتند و ادعا می کردند صاحبان این خانه ساواکی هستند و از مبارزین میخواستند که به این خانه ها ریخته و آن را به آتش بکشند .

نود درصد این آدرس ها و اطلاعات صحیح نبود و نشانگر این بود که افرادی که از شخصی کینه ای دارند میخواهند از او انتقام جویی کنند .

در این میان هنرپیشه های سینما و خوانندگان آن دوره نیز در امان نبودند .مثلا می نوشتند "مردم بهوش باشید که گوگوش بازجو و شکنجه گر ساواک است !!!و در بند فلان زندان اوین از زنان زندانی بازجویی می کند و آنها را شکنجه می کند .

در این میان سوپراستارهای آن زمان سینمای ایران مانند بهروز وثوقی ،ناصر ملک مطیعی ،مرحوم محمد علی فردین نیز در دیوار نوشته ها وکیوسک ها متهم به ساواکی بودن می شدند . ستار بیچاره را متهم ساخته بودند که هفته ای یکبار برای همخوابگی با فرحناز دختر بزرگ شاه به دربار می رود !. از روابط پنهانی سعید کنگرانی و اشرف پهلوی نوشته بودند و قیس علیهذا .

بگذریم

وقتی به نبش خیابان بهار رسیدم دیدم انقلابیون در وسط خیابان یک ماشین ساواک را به آتش کشیده و شعار میدهند .جمیعت مشغول شعار دادن بود که ناگهان با فریاد گاردی ها آمدند ،جمعیت شروع به فرار نمودند عده ای به داخل خیابان بهار پیچیدند و شروع به فرار کردن به سمت بالا نمودند و عده ای جمعیت هم به طرف پیاده رو نزدیک تعاونی سپه رفتند .من بنا برآموزه آن جوان که گفته بود وقتی گاردی ها میایند فرار نکنید تا به شما شک نکنند ،برخلاف جمعیت در پیاده رو نبش خیابان بهار ایستادم و تنهایی به نظاره پرداختم .

ناگهان سه خودرو ارتشی که یکی از آنها جیپ ژیان و دوتای دیگر همان جیپ های عادی که فکر می کنم جیپ سیمرغ بودند سررسیدند و جنب ماشین به آتش کشیده متوقف شدند .

یک نظامی در حالیکه اورکت اش را روی دوشش انداخته بود و بندهای کلاه را دور گردنش گره زده بود تا پالتو بر روی دوشهایش قرار گیرد از جیپ پیاده شد ودرحالیکه بجای کلاه اورکت اش کلاه لبه دار نظامی برسر داشت و سیگاری هم در گوشه لب .بطرف من آمد .

قلبم داشت از حرکت باز می ایستاد اما دیدم اعتنایی بمن نکرد .فقط در سه متری من در خیابان بهار گلنگدن ژ-3 را کشید و آن را مسلح کرد و روی زانو نشست وبا نشانه گیری به طرف آدمهایی که در حال فرار بودن شلیک اول را کرد . من انتهای خیابان را نگاه کردم ندیدم کسی بر زمین بیفتد .

داشت اسلحه را برای شلیک دوم آماده می کرد که ناگهان باران سنگ بر سر او از طرف جمعیتی که جنب فروشگاه سپه ایستاده بودند باریدن گرفت و ماهم از تبعات این سنگ پرانی در امان نماندیم !. او اول به این سنگ پراکنی بی اعتنا بود ولی وقتی سنگ بزرگی پس کله اش خورد سریع برگشت و به سمت جمعیت سنگ پران شلیک کرد .باز ندیدم کسی زمین بیفتد .به گمانم یا گلوله ها مشقی بود وصرفا برای ایجاد وحشت بود یا اینکه نظامی مربوطه دلش نمی آمد به مردم شلیک کند و گلوله هارا به در و دیوار زد .که دومی محتمل تر است .

در این میان همانطور که گفتم یکی از سنگ های پرتاب شده محکم به زانوی سمت راست ما خورد و شدت ضربه طوری بود که هم شلوار کبریتی مشکی رنگ مارا نخ نما کرد هم باعث شد آنروز تا غروب مثل شل ها راه برویم .

آنجا بود که فهمیدم آموزه های آن چریک چندان کارا نیست و فرار کردن به همان نسبت خطرناک است که فرار نکردن .!

بهرحال نظامی مربوطه دستمالی از جیبش در آورد و روی پشت کله اش که خون از آن بعلت اصابت سنگ وشکستگی سرازیر بود نهاد و به سمت خودروارتشی رفت و داخل آن نشست و دور زدند و رفتند .

من داخل خیابن بهار شدم تا اینکه موفق شدم خانه سرهنگ زیبایی را پیدا کنم .درخانه باز بود و مردم بعد از دیدن خانه مخروبه وبه آتش کشیده شده او به سمت زیرزمین می رفتند که شکنجه گاه شخصی سرهنگ زیبایی  بود.

این زیززمین از یک سالن دراز تشکیل شده بود با اطاقک ها و سلول های تاریک و مخوف . آنچه در دیدار از این شکنجه گاه توجه من را جلب کرد در درجه اول یک تختخواب فلزی بود که زیرآن هنوز اتش روشن بود و مردم می گفتند این زغال سنگ است که دارد زیر این تخت فلزی می سوزد .گفته می شد برای اعتراف گرفتن از زندانیان آنهارا روی این تخت فلزی خوابانده و می سوزاندند .

بعد هم سلول دیگری توجه مرا جلب کرد که در آن گویی بلندگو یا ضبط صوتی کار گذاشته شده بود که صدای زجرآور فریادها ی زندانیان زیر شکنجه را برای تخریب روحی برخی زندانی های دیگر پخش می کردند .

در سلول دیگری با لباس های زیر مردانه و زنانه که اکثرا خون الود بود و خون خشکیده را می توانستی روی آن تشخیص بدهی وجود داشت . بادیدن این صحنه ها حالم منقلب شد و برای دیدن بقیه قسمت ها نرفتم و از خانه بیرون زدم .

روی درب خانه سرهنگ زیبایی عکس نیم سوخته ای وجود داشت که اورا در میان جمع خانواده اش نشان می داد با ضربدری که بالای آن عکس زده بودند باعث گردیدند مردم با چهره این آدم درنده خو بیشتر آشنا شوند .

بعداز ترک خانه سرهنگ زیبایی به گروههای تظاهر کننده پیوستم و توصیف درگیری ها به اطاله کلام می انجامد .

واما حاشیه دیگری که میخواهم در اینجا به آن اشاره کنم .یک ماجرای حاشیه ای غم انگیز است . در طول این روزها که به آن خیابانها می رفتم در ضلع شمالی میدان فردوسی متوجه زنی میانسال شدم که کاملا قرمز پوش بود واز لباس هایش تا کلاهش وحتی بند ساعتش قرمز رنگ بود و تقریبا هرروز با همین پوشش قرمز می آمد آنجا می نشست . من باخودم می گفتم به ظاهرش نمی خورد که گدا باشد حتما دیوانه است .

یکروز بعداز فراغت از تظاهرات و درگیری تصمیم گرفتم از یکی از کسبه میدان موضوع این زن را جویا شوم که آن کسبه موضوع تکان دهنده ای را در مورد این زن مطرح کرد .

او گفت جریان از اینقرار است که حدود سی سال قبل این خانم در ایام جوانی اش بصورت تلفنی و مکاتبه ای با پسر جوانی آشنا می شود .یکروز قرار میگذارند در میدان فردوسی همدیگر را ببینند . پسر جوان از این زن میخواهد تا با پوششی کاملا قرمز به میدان بیاید تا وی بتواند در میان میدان راحت تر اورا پیدا کند ،ولی در روز موعد پسر مورد اشاره سر قرار نمی آید و بعد هم هیچ مکالمه و مکاتبه ای با این زن برقرار نمی کند و رزدی از خود بجا نمی گذارد و این زن برای اثبات عشق اش به آن پسر نزدیک به سی سال با همان پوشش قرمز در میدان می ایستد تا شاید بتواند جمال عاشق بی وفا را رویت نماید .

سرگذشت این زن بسیار برایم تکان دهنده بود بعدها شنیدم خانم پوران درخشنده دریکی از فیلمهایش اشاره ای به موضوع این زن داشته است .

همیشه در این فکر بودم که این زن چگونه بدون دیدن صورت آن پسر و فقط با شنیدن صدای او اینگونه عاشق اوشده است آنهم عشقی چنین پایدار:

راست گفتند این سخن صادق بود

گوش قبل از چشم عاشق می شود .

هیچ وقت نتوانستم راز این دلبستگی ها را در یابم و اینطور شیدایی هیچ موقع برایم جا نمی افتد .خیلی دوست داشتم این چنین عاشق شوم ولی اتفاق نیافتاد والان  از این مقوله خیلی می ترسم .چراکه یکبار از شریعتی خوانده بودم که گفته بود عشق مانند مخملک است که هر انسانی یکبار به آن مبتلا ءمی شود . یکبار از یکی از دوستانم پرسیدم چرا پس ما عاشق نشدیم ؟جوابش زیبا بود گفت : نسل ما کودکی و نوجوانی و جوانی اش را در تلاطم هایی گذراند که دیگر وقتی برای عاشق شدن نداشت .

البته من در دوران نوجوانی یک دوبار نسبت به یکی دو دختر دچار گرایش های عاطفی شدید شدم اما هیچگاه نتوانستم نام آن را عشق بگذارم چرا که وقتی دقت می کردم می دیدم این کشش ناشی از تبعات بلوغ و بیداری جسم و تمنای تن است و نمی تواند از آن فراتر رود . واز وقتی این گفته شریعتی را خواندم بسیار می ترسم .می ترسم عشق زمانی به سراغ من بیاید که پادرسالمندی گذاشته ام .از اینرو هست که شخصیت حاج یونس در میوه ممنوعه را خیلی دوست دارم . اما آرزوی قلبی ام این است که هرگز به چنین وضعی دچار نیایم چراکه گرچه عاشق نشدم ولی حال آدمهای عاشق را می فهمم .به این دلیل که زمانی میخواستم داستانی درباره عشق بنویسم و با تمرکز وحس درونی سعی کردم حال وهوای یک عاشق را بیابم دیدم واقعا سنگین وتحمل ناپذیر است هم لذتبخش است و هم عذاب آور و هم بد جوری انسان را از واقعیت های پیرامون جدا می سازد .بهرحال امیدوارم هیچ وقت به این بلیه دچار نیایم که نه توان روحی تحمل آن را دارم نه حال و حوصله آن را. بهرحال می ترسم از روزی که دل بتپد و خدا آنروز را نیاورد و ما را در این رابطه عاقبت بخیر کند .حال که به ما هیچی نداددر این وانفسای محنت آفرین روزگار طلب عشق هم از او نمی کنیم که مدینه پیشکش امتانش !

بهرحال آن زن را چند سال بعد از انقلاب هم می دیدم گاهی مثل "ثمره "میرفت و چند روز پیدایش نمی شد و تا اینکه مثل "رضا بردستانی "یکروز ناپدید شد و رفت .

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 23:54  توسط   | 

گزارش یک زندگی (قسمت سی دوم )

 

تقدیم به افشین عزیز و نغمه عزیز که دیدار چهره مهربان، و رفتار مهمان نوازانه شان برگ زرین دیگری  بر دفتر خاطرات زندگی ام افزود .

 

 

چریک کوچولو !

 

 

یکی از روزهای دیماه سال 57 حوالی غروب جلیل به خانه آمد و گفت خانه سرهنگ زیبایی شکنجه گر معروف ساواک را درخیابان بهار گرفتیم .جلیل می گفت در خیابان مشغول تظاهرات بودیم که به ما اطلاع دادند خانه تیمی یک ساواکی شناسایی شده و ما هم به طرف آن خانه رفتیم .وی می گفت هنگامی که مشغول تصرف خانه بودیم خود سرهنگ زیبایی در خانه نبود و فرار کرده بود و راننده اش سریع دنده عقب آمد و برای اینکه فرار کند دوسه تا از بچه ها را با گلوله زد و بعد هم ما بدنبالش افتادیم تا او را بگیریم که باسرعت آمد توی خیابان اصلی و سریع خود را به اتومبیل های نظامیان گارد که برای سرکوب تظاهرات در خیابان مستقر بودند رساند و درپناه آنها امان گرفت .

او اضافه کرد بعد از این جریان ما بداخل خانه اش ریختیم و شروع به تخریب اثاثیه و اموال خانه او پرداختیم .وی می گفت در خانه اش بجز البوم عکس های خانوادگی اش یکی دوالبوم عکس زندانیان سیاسی پیدا کردیم و میخواستیم آن را بگیرم که دوتن از بچه ها که ظاهرا از چریکهای فدای خلق (کمونیستها )بودند پیشدستی کردند و آنها را از دست ما درآوردند و بعد هم ما خانه را به آتش کشیدیم . او می گفت زمانی که داشتیم خانه را به آتش می کشیدیم .چند تن از همسایه های سرهنگ زیبایی آمدند و گفتند دارید چکار می کنید وما هم درجواب گفتیم داریم خانه یک ساواکی را آتش می زنیم .

همسایه ها هم باتعجب می گفتند :شما چطور می گویید این آقا ساواکی هست .این آقا فرد متدینی بود !بطوریکه هرچند وقت در خانه اش مراسم روضه خوانی و مدح اهل بیت (ع ) برگذار می کرد و ما هم درپاسخ گفتیم اینکارهایش برای راه گم کردن و حفظ ظاهر بود .جلیل و دیگران در حالی این خانه را به آتش کشیدند که غافل از آین بودند که زیر زمین خانه سرهنگ زیبایی که در سمت چپ حیاطش قرار داشت در واقع شکنجه گاه بوده است و این شکنجه گاه چند روز بعد توسط مردمی که به تماشای خانه مخروبه سرهنگ زیبایی می رفتند کشف شد که جایی بسیار مخوف و دلهره آور بود که مشاهداتم را در قسمت های بعد یعنی زمانی که موفق به رفتن و دیدن آنجا شدم برایتان شرح خواهم داد .

تعریفات جلیل ایده تازه ای را در ذهن من خلق کرد و آن این بود که تصمیم گرفتم روزبعد جلیل را تعقیب کنم تا ببینم به کجا می رود و چکار می کند که موفق به انجام این کارهای هیجان انگیز می گردد .

صبح روز بعد که جلیل از خانه بیرون زد من به تعقیب او پرداختم .همان اتوبوسی را که سوار شد من از در عقب مخفیانه سوار شدم .اتوبوس بعد از رسیدن به میدان فوزیه (امام حسین فعلی )وارد خیابان شاهرضا (انقلاب فعلی) گردید و بعد از انکه میدان فردوسی را نیز رد کرد من ناگهان جلیل را گم کردم .!از همین رو در چهارراه پهلوی (ولی عصر )فعلی پیاده شدم . با دیدن چند کامیون و جیپ ارتشی که به طرف میدان ولیعهد (ولی عصر ) فعلی می رفتند به دلم برات شد که آن بالاها باید خبری باشد ازهمین رو پیاده بطرف ضلع شمالی خیابان پهلوی که به میدان ولیعهد ختم می شد،حرکت کردم .

در طول مسیر دیدم جوان قد بلند و تنومندی که آستین هایش را کمی بالا زده بود از آنطرف خیابان به اینطرفی ها اشاره می کرد که بیایید بالا . با اشارات دست و گاه صداهایی که شنیده می شد فهمیدم این جوانان برای تظاهرات آمدند و درصدد فرصت هستند تا به وسط خیابان بریزند .

هنوز به میدان نرسیده بودیم که جوانان انطرف خیابان وقتی تعدادشان به ده –پانزده نفر رسیدبصورت آهنگین  شروع به شعار دادن کردند و گفتند :

بگو مرگ بر شاه .مرگ برشاه .مرگ بر شاه .

ماهم که در اینطرف خیابان بودیم شروع کردیم و با هماهنگی آنطرفی ها به وسط خیابان ریختیم و شروع به بستن خیابان کردیم .در این هنگام جلوی یک اتوبوس دوطبقه را که خالی از مسافر بود گرفتیم تا خیابان را کاملا با آن مسدود سازیم .وقتی اتوبوس را متوقف ساختیم . همان جوان شجاع و تنومند گفت کسی میخی ،چاقویی ،چیزی همراهش ندارد . من یک چاقوی کوچکی که در جیبم بود و معمولا از این چاقوهای کوچک جاسوئیچی می سازند و من به زعم خوش خیالانه خود فکر می کردم با آن می توانم به جنگ گاردی های تادندان مسلح بروم !،از جیب درآوردم و به او دادم .او هم سریع گرفت و شروع کرد تا باد یکی از لاستیک های دوطبقه را خالی کند تا این اتوبوس دیگر قادر به حرکت نباشد و خیابان کاملا مسدود شود . در این میان بعضی ها هم در این فکر بودند و پیشنهاد میدادند که اتوبوس را به آتش بکشیم که ناگهان یکی از بچه ها داد زد :بچه ها دربرید . گاردیها !

و ما فرار را برقرار ترجیع دادیم و من دنبال همان جوان تنومند شروع به دویدن کردم و گفتم بگذار با او باشم .چراکه بلاخره او هرجا که باشد شر بپا می کند و بعدا فهمیدم انتخاب درستی کردم !

بعداز تعقیب و گریز و این کوچه و آن کوچه رفتن در قسمتی از خیابانی که میدان ولیعهد را به پل کریمخان وصل می کرد دوباره همدیگر را یافتیم و باهماهنگی به وسط خیابان ریختیم و دوباره شروع به شعار دادن کردیم .شعارهایی همچون :

جلاد خون می ریزد

.ملت بپا می خیزد

ولیعهد سلطنتت محال است .

سگ زرد برادر شغال است .

نفتو کی برد آمریکا ؟

گازو کی برد شوروی ؟

پولشو کی خورد پهلوی .

ارتش تو مال مایی

نه مال آمریکایی

ودر تشویق کارکنان صنعت نفت که دست به اعتصاب زده بودند و شیرهای نفت را بسته بودند شعار میدادیم :

درود بر کارگر نفت ما

مبارز دلیر و سرسخت ما

دوباره گاردی ها رسیدند و دوباره فرار و گریزو این بار در میدان هفت تیر فعلی همدیگر را پیدا نمودیم و تعدادمان بمراتب خیلی بیشتر از دفعات قبل شد .دوباره به خیابان ریختیم و به تکرار شعارها پرداختیم و در کنار شعارهای قبلی شعار هایی همچون :

مردان حق زندانند

یاکشته در میدانند

یا

شاه جنایت می کند

ارتش حمایت می کند

کارتر نظارت می کند

را نیز افزودیم .

این بار گاردی ها با تمام قوا یورش آوردند و ماهم شروع به فرار داخل کوچه پس کوچه ها نمودیم .آنموقع بعضی از مردم جسارت به خرج میدادند و در خانه هایشان را باز می کردند تا تظاهر کنندگان برای در امان ماندن از نظامیان سرکوبگر به داخل آن خانه ها پناه گیرند .

عده ای از ما که حدودا 15 الی 20 نفر بودیم با استفاده از درب باز خانه ای وارد آن شدیم و در راهرو پناه گرفتیم .تا اینکه از سر وصداها و فریادها فهمیدیم گاردی ها وارد کوچه شند .

یک کامیون ارتش نیز وارد کوچه شد که راننده آن قشنگ مشرف به حیاط و راهرو خانه ای که درآن پناه کرفتیم بود و از آنجا که خانه مذکور در ضلع شمالی کوچه قرار داشت .او اگر سر بر میگرداند و سمت چپ را نگاه میکرد مارا کاملا می دید و دهانمان سرویس بود! ولی شکر خدا ماشین جلوتر رفت و در آنجا شاهد بودیم که لطف خدا باما بود . ولی از صدای قنداق های اسلحه گاردی ها که به درب خانه های بغل می خورد و لگدهای محکمی که آنها به درب ها می زدند دریافتیم بیچاره ها آن عده از بچه هایی که درخانه های اطراف پنهان شده بودند لو رفته اند !دلم خیلی برایشان سوخت .

جمع پانزده – بیست نفره مارا سکوت و نگرانی فرا گرفته بود .وقتی به این جمع می نگریستم .از تیپ های مختلف در آن می دیدم از دختران چادری گرفته تا دختران بی حجاب .از مذهبی ها گرفته تا کمونیست ها و غیره . همه درد مشترکی را فریاد می زدند و نگاههای همه به یکدیگر همدلانه و دوستانه بود .بعدها که انقلاب پیروز شد و این گروهها و جریانات در مقابل هم ایستادند و خون یکدیگر را بزمین ریختند فهمیدم بقول نویسنده کتاب نسل از یاد رفته این یاران را در آن زمان کینه به هم پیوند داده بود و نه مهر .

در این فکر بودم که اگر گاردی ها به داخل خانه ریختند از راه پله بالا رفته و از سمت پشت بام فرار کنم که دیدم دستانی بر روی شانه های من قرار گرفت وقتی رو برگرداندم دیدم دختر جوانی هست که موهای کوتاه مشکی رنگ دارد و از وسط سر فرق باز کرده و لبخند زنان بمن می نگرد .دختر جوان تقریبا زیبا بود شلوار لی و یک بادگیر به تن داشت و علی رغم دو سه تا جوش که در سمت چپ صورتش وجود داشت قیافه ای زیبا و مهربان داشت .دقت که کردم دیدم دست دیگرش در دستان مردی خوش تیپ با سبیل های نمکین بور و همچنین موهای پرپشت بوررنگ قرار دارد .آخرش نفهمیدیم این دختر جوان با آن آقا چه نسبتی داشت .برادرش بود ؟ شوهرش بود ؟ نامزدش بود ؟ یا اینکه این دخترخانم زید آن آقا بود .ولی فقط فهمیدم آنها کمونیست هستند .بگذریم

دختر جوان در حالیکه دست روی شانه های من قرار داده بود گفت :

تو هم تو تظاهرات بودی ؟

گفتم : آره .چطور مگه ؟

گفت :تو برای این کارها هنوز خیلی کوچیکی !

این حرف او بمن خیلی برخورد . باخودم گفتم مثل اینکه حالا خودش خیلی بزرگ است که مارابچه می داند .

تا اینکه آن آقایی که دست راست این دختر در دستانش بود گفت :خب دیگه !.اینها باید بیان از الان یاد بگیرند .هنوز راه درازی در پیش داریم .شاید عمر ما کفاف نداد که سرنگونی شاه را ببینیم .ولی شاید مبارزه اینها نتیجه داد . از حرف آن آقا خیلی خوشم آمد . زن ها معمولا در اینطور مواقع حرف نزنند سنگین ترند !

وقتی فضای کوچه تقریبا آرام شد و هیاهوها خوابید یکی گفت بچه ها یکی مون بره بیرون ببینه اگر گاردی ها رفتن ما بزنیم بیرون .

صاحبخانه که مرد میانسال ولی شجاع و مهربانی بود گفت :بنظرم یکی از خانمها بره بهتره !.چون به اون شاید شک نکنن .

که ناگهان همان دختر دستهایش را روی شانه من گذاشت و گفت : بنظرم چریک کوچولو بره بهتره .اونها فکر نمی کنن این هم تو تظاهرات بوده .

بمحض پیشنهاد او برای نشان دادن شجاعتم از جا برخاستم ولی هنگام رفتن به درب خانه در دل مبه او  فحش دادم و گفتم : کوچولو جد و آبادته !.پدرسگ بی پدر و مادر !. اگر اون یارو همرات نبود میدونستم باهات چیکار کنم !.ولی بعد به دلیلی که خواهم گفت سخت از بد وبیراه گفتن به او پشیمان شدم .بهرحال درب خانه را باز کردم و دیدم گاردی ها رفته اند .با اشاره دست من همه کسانی که در داخل خانه پناه گرفته بودند به بیرون ریختند .و باهم به سرکوچه رفتیم در آنجا یک جوان توصیه ای کرد که بسیار به کارم آمد و عمل به توصیه او باعث شد در روزهای بعد از نزدیک شاهد صحنه های خونبار از نزدیک باشم .او روبه همه ما گفت : بچه ها .اینطور موقع ها فرار نکنید برید توی پیاده رو با مردم قاطی بشین .اونوقت گاردی ها فکر میکنن شما رهگذر عادی هستید ،ولی وقتی که فرار می کنید شک می کنند و می افتن دنبالتون و بهتون تیراندازی می کنند .

بعد که خواستم جدا شوم همان دختر در حالیکه دست در دستان مرد موبور داشت دوباره دست مرا گرفت .

گفتم : میخوام برم برای امروز دیگه خسته شدم .

گفت :بیا باهات کار دارم

من دست در دستان او بدنبالشان براه افتادم و بعد فهمیدم میخواهند بروند ساندویچ بخورند و تصمیم گرفتند مرا نیز مهمان کنند . در طول راه هردوبا تبسم بمن می نگریستند و وقتی به ساندویچ فروشی رسیدیم آنها سه تا همبرگر گرفتند و مشغول خوردن آن شدیم .در حالی که ساندویچ می خوردم از فحش هایی که در دل به آن دختر جوان داده بودم پشیمان شده بودم چون اینها با این کارشان مارا نمک گیر کرده بودند ! بعد از خوردن ساندویچ از آنها تشکر کردم و گفتم :انشاءالله تو روزهای آینده هم شما را ببینم .دختر جوان باخنده سرتکان داد و مرد موبور دو انگشتش را به علامت همبستگی و پیروزی بطرف من نشانه رفت .بعدا خدا را شکر کردم که برای ما بیلاخ نکشید !!!

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 2:17  توسط   | 

گزارش یک زندگی (قسمت سی ویکم )

 

 

محرم تحت الشعاع انقلاب قرار گرفت

 

 

این نهضت شبانه بعد از شب اول محرم در شب های بعد نیز ادامه یافت . بعد از اینکه مادرم گفت چندتا همسایه ها اومدند و تهدید کردند گفتند شما هارو به ساواک لو میدن ،من بیشتر تحریک شدم .

وقتی موضوع را به احمد آقا که با یکی دو همسایه دیگرمان که هرشب بیرون می آمدنددرمیان گذاشتم احمدآقا گفت : حسین آقا !. برای اینکه روی اینها رو کم کنی یک شعار بهت یادمیدم  سرکوچه بگو . بگو :

چه ترسی ،چه باکی

گورپدر ساواکی

و ما اینکار را کردیم .مرتب بین داخل کوچه و سرکوچه تردد می کردم . احمدآقا هم باجلیل و حاج آقا قمی و آقا یعقوب همسایه ارمنی مان  باهم گپ می زدند .احمدآقا بمن مرتب گوشزد می کرد که :حسین آقا .از کوچه بیرون نری ها . حکومت نظامی هست و دستور تیراندازی دارند .گفتم : من را نمی زنند

گفت :چطور ؟. مگه تو برایشان تخم دوزرده کردی .

گفتم :نه به سن و سال من نگاه میکنن و دلشون نمیاد منو با گلوله بزنند (همیشه چنین احساسی داشتم ). اجمدآقا گفت :اینها این حرفها حالیشون نیست .من خودم تو جریان 17 شهریورحوالی میدون خراسون دیدم چندتا از هم سن و سال های تو رو با گلوله می زنند .تو تاریکی اونها که نمی تونن تشیخص بدن .تازه خیلی بیرحم هستند .این حرفها حالیشون نیست .

پیش بینی احمد آقا نزدیک به یک ربع بعد بوقوع پیوست.وقتی سر کوچه رفتم دیدم در خیابان اصلی که تقریبا بین صد تا صد وپنجاه متر با ما فاصله داشت یک کامیون و یک جیپ ارتش توقف کردند و چند مامور از آنها پیاده شدند .و اسلحه هایشان را مسلح کردند و اطراف را می پاییدند . من تقریبا ده دقیقه بعد به تبعیت از تظاهرات آن روز که هرموقع گاردی ها سر می رسیدند آنهارا تحقیر می کردیم دستهایم را اطراف دهانم گرفتم و فریاد زدم مزدور برو گمشو !و سریع چپیدم داخل کوچه .هنوز چند قدمی داخل کوچه نرفته بودم گه نور نورافکنی خیابان سرکوچه را روشن کرد و صدای چند گلوله از فاصله نزدیک شنیده شد .

احمدآقا و حاج آقا قمی سریع رفتند تو خانه ودر رابستند ولی جلیل منتظر ماند تا من رسیدم و بعد در رابستیم .جریان را برایشان تعریف کردم .مادرم خشمگین شد و گفت : الهی ذلیل بشی .اگر بزنن تورو بکشن .فردا سرکوفت اش را مردم وهمسایه ها فامیل بمن می زنند . بمن میگن این که پدر نداشت تا مواظبش باشه . تو چرا اینو ول کردی . بیشرف ها سر من غر میزنن .نمیدونن تو ذلیل مرده از کوچیکی حرف گوش نمی کردی .

تظاهرات موضعی روزانه و مخفیانه شبانه مبارزه انقلابی را وارد مدار تازه ای کرده بود . چراکه بین انقلابیون این خبر گوش به گوش نقل می شد که رویارویی نهایی انقلابیون با رژیم شاه در روزعاشورا انجام خواهد شد .چراکه تحت تاثیر روز عاشورا مردم همه بیرون می ریزند و کار یکسره می شود .از اینرو در تظاهرات موضعی روزانه شعار می دادیم :

عاشورا ،عاشورا ،قیام ملی ماست

وقتی هم با نیروهای گارد مواجه می شدیم روبه آنان فریاد می زدیم :

عاشورا ،عاشورا ،یامرگ یا پیروزی

وای به روزی که مسلح شویم .

در آستانه تاسوعا و عاشورا به دماوند سفر کردیم چراکه شنیدیم دامنه تظاهرات و درگیری به آنجا هم کشیده شده .البته طی این درگیری ها در دماوند کسی کشته نشده بود و نیروهای گارد سعی می کردند حتی المقدور از تیراندازی زمینی خودداری کنند و با شلیک هوایی و پرتاب گاز اشک آور تظاهرکننده گان را متفرق کنند .

وقتی به دماوند رسیدیم فهمیدیم محرم تحت اشعاع انقلاب قرار گرقته است و نوحه های سیاسی جایگزین نوحه ها ی مذهبی و عادی در مدح امام حسین شده است .

تو تکیه ها نیز در مراسم سینه زنی بجای نوحه همان شعار معروف :

ولیعهدت بمیرد ای شاهنشاه

چرا کشتی جوانان وطن را

یا شعار

ای امام زمان رحمی بما کن

ما رو از دست این جلاد رها کن

داده می شد .

در سخنرانی ها نیز مسائل سیاسی مطرح می شد و بازار اعلامیه ها و کتابهای جلدسفید ممنوع الچاپ و سروده های طنزآمیز برخی شعرا در تمسخر خواندن پهلوی دست بدست می گشت .قسمتی از یک سروده طولانی طنزآمیز که شاعری از زبان شاه سروده بودو بصورت دکلمه درحسینه ها و مساجد خوانده می شد  تا حدودی یادم هست که می گفت :

الا ای مردم ایران زمین

چرا برخون من تشنه اید

چرا در کوچه و بازارو خیابان ها

مرا یا خاندانم را به باد فحش می گیرید

مگر شاه بدی هستم ؟!

منی که اینچنین در دیده ملت درخشیدم

به اسرائیل دور از چشم مردم نفت بخشیدم

بجای آب خون ملت بیچاره نو شیدم

مگر شاه بدی هستم ؟!

منی که تا سه شب با یک هنرپیشه زنا کردم

سپس با پول خون ملتم او را رضا کردم

مگر شاه بدی هستم ؟!

و قس علیهذا

در یکی از این شب ها نیروهای گارد به حسینیه روستای ما آمدند وچند جوان را که گویا کسی لوداده بود خواستند و دستگیر کردند و بردند .

با اعلام این خبر توسط یکی از اهالی پشت بلندگو عده ای از بزرگان روستا براه افتادند تا برای آزادی این جوانها در مقابل شهربانی دماوند متحصن شوند .من هم خود را قاطی بزرگان نمودم!! و با خواهر زاده هایم بدنبال آنها راه افتادیم ..باسکوت بصورت پیاده روستا را به قصد مرکز شهردماوند ترک کردیم و قدم زنان به پیش می رفتیم .هنوز نیمی از مسیر را طی نکرده بودیم که دیدیم جوانان دستگیرشده با پیکان سفیدی بازگشتند .گویا باگرفتن تعهد آنها را آزاد ساختند .اهالی روستا که این لو دادن را از چشم یکی از درجه داران شهربانی که در روستای ما سکونت داشت واتفاقا آدم مهربان و خوش قلبی بود دیدند .چراکه او بخاطر حساسیت شغلش کمتر به حسینیه ومسجد میامد .

بهرحال جمعیت وقتی بهنگام بازگشت جنب خانه او رسیدند فریاد زدند :

ای بیشرف حیا کن !

فضولی رو رها کن !

این شعار برگرفته از یکی از همان شعارهایی بود که ما در تظاهرات موضعی مان در تهران می دادیم و خطاب به شاه می گفتیم :

ای بیشرف حیا کن

سلطنت رو رها کن

پررو بذار فرار کن !

و اما نمی دانم شب تاسوعا بود یا یک شب جلوتر که از بلندگوی حسینیه یکی از بزرگان ده اعلام کرد :بموجب خبری که به دست ما رسیده .چند تن از سربازان و یک استوار و گروهبان در پادگان لویزان درجه داران بلندپایه را که مشغول تصمیم گیری برای چگونگی سرکوب تظاهرات عاشورا بودندهدف قرار داده و با این شورش مسلحانه دهها تن از درجه داران بلندپایه ارتش را بقتل رساندند .با اعلام این خبر شور وهلهله فراوانی سراسر حسینیه را فراگرفت وبعد معلوم شد این خبر صحت دارد .

بهرحال علی رغم پیش بینی یک رویداد خونین سرتاسری در روز عاشورا .این روزبا راهپیمایی میلیونی مردم در سراسر کشور برعلیه رژیم شاه به آرامی برگذار شد و گویا مقامات رژیم تصمیم گرفته بودند با مردم کنار بیایند واز درگکیری اجتناب کنند تا زمینه تحریک مردم فراهم نیاید .

در دماوند هم این راهپیمایی برگذار گردید وعلی رغم شعارهای تندی که علیه رژیم داده می شد سربازان گارد ونیروهای انتظامی فقط نظاره گر بودند و واکنشی نمی دادند و مردم هم با شعار

ارتش برادر ماست

به آنها شاخه های گل تحویل دادند .

 

موخره : دوستی بنام نوید طی کامنتی خصوصی از من سئوال کردند که شما که در ایام کودکی و نوجوانی تان اینقدر بیباک بودید الان چرا اینقدر ترسو و محتط و محافظه کار شدید .درپاسخ به ایشان باید بگویم کاری که من میکردم سجاعت و بیباکی نبود چراکه درجنبش های توده وار وخیزش های مردمی معمولا ریسک خطر پذیری افراد بالا می رود چراکه احساس می کنند درمیان جمع و اطرافیان پشتوانه دارند . ولی اگر شما چنین تصوری دارید باید صبرکنید تا این خاطرات به پایان برسد تا بعد دریابید که چه پروسه ای طی شد که نسل ما از آدمهایی شجاع به آدمهایی محتاط و محافظه کار و عاقبت اندیش مبدل شدند .

ضمنا وبلاگ دوم هم با شعرخاطره آمیزی از خسرو گلسرخی آپدیت هست که می توانید ملاحظه بفرمایید .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 22:46  توسط   | 

سلام دوستان

فعلا در وبلاگ دوم با داستانکی تحت عنوان "پفیوز "به روز هستم .در صورت تمایل به

خواندن داستانک فوق به آدرس زیر بروید

 

http://www.roozehadineh2.blogfa.com/

 لازم به ذکر است که داستانک فوق یکی دوسال قبل نوشته شده است .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 21:47  توسط   | 

مطالب قدیمی‌تر