تبليغاتX
خاطرات وخطرات

خاطرات وخطرات

محمدحسین

گزارش یک زندگی (قسمت بیست و نهم )

 

 

دیکتاتور خون می ریزد !

 

 

با اوج گرفتن جنبش های دانشجویی و دانش آموزی روز سیزدم سال 1357 نظامیان با حمله به دانشجویان و دانش آموزانی که در دانشگاه تهران تجمع کرده بودند دست به کشتار می زنند .به گفته خبرگزاری ها 8 تا 15 نفر و به گفته شاهدان عینی 60 تا 70 نفر در این واقعه کشته و دهها تن دیگر مجروح می شوند .

تلویزیون شاهنشاهی در یک حرکت بی سابقه و بهت آور در اخبار شبانه صحنه های این کشتار را به نمایش می گذارد . فیلم پخش شده از تلویزیون نشان میدهد دو سه نظامی ارتشی در حالیکه اسلحه های خود را آماده می سازند از سایر ارتشیان در پشت یک ریو (کامیون ارتشی )جدا شده و به سمت درب اصلی دانشگاه حرکت می کنند .دانشجویان سریع درب اصلی را می بندند و نظامیان از پشت درب و نرده های دانشگاه بطرف آنها شلیک می کنند .فیلم صحنه هایی از گلوله خوردن دانشجویان و به روی زمین دراز کشیدن آنها برای درامان ماندن از گلوله و فریادها و هیاهو های آنهارا به نمایش می گذارد .

معلوم نشد تلویزیونی که تحت سانسور شدید قرار داشت چگونه مبادرت به پخش این فیلم نموده است ولی حاصل نمایش این فیلم این بود که روز بعد مردمی که احساساتشان بادیدن این صحنه های ترحم برانگیز جریحه دار شده بود تقریبا در سرتاسر تهران به خیابان ها ریخته و صدها بانک و مشروبفروشی و سینما و موسئسات و مراکز دولتی را به آتش می کشند که آن را می بایست بزرگترین آتش افروزی در تاریخ تهران دانست .نکته عجیب این ماجرا عدم دخالت نظامیان و گارد شاهنشاهی در برخورد با مردم بود .بطوری که در هیچ کجا اثری از نیروهای نظامی وانتظامی به چشم نمی خورد . بعد که تلویزیون کنار رفتن دولت شریف امامی و روی کار آمدن دولت نظامی اظهاری را اعلام کرد ،انقلابیون براین عقیده بودند که بسیاری از این آتش سوزی ها و تحریک مردم برای به آتش کشیدن مراکزدولتی و بانکها وغیره و عدم دخالت نظامیان در پراکنده ساختن مردم، توطئه ای از جانب حکومت برای روی کار آوردن یک دولت نظامی بوده است .

من در حوالی غروب آنروز در ایستگاه پل تهران نو بودم . ابتدا بانک عمران بعد بانک ملی و بانک صادرات توسط مردم به آتش کشیده شد و بعد به سراغ یک مغازه مشروب فروشی رفتیم .ابتدا ده –پانزده نفری یاعلی گویان کرکره مشوب فروشی را از جادرآورده درب آن را شکسته و شروع به ریختن شیشه های مشروب به داخل خیابان نمودیم . از بطری های آبجو شمس گرفته تا ودکای خاویار تا انواع شیشه های شراب وسایر مشروبات الکلی را به خیابان می ریختیم . بوی الکل در فضا پخش شده بود وبا بوی دود ناشی از سوختن وسایل و تجهیزات بانکها در وسط خیابان مخلوط شده بود .

من که از مشروب سر در نمی آوردم ناشی گری خنده داری از خود بروز دادم .چراکه وقتی عده ای داشتند بطری های شراب قرمز را به بیرون می انداختند گفتم :اینها را نیندازید بیرون !.اینها مشروب نیست آب البالو هست !چندنفری زدند زیر خنده و یکی از آنها گفت :بچه جان این شراب قرمز هست نه آب البالو .(از آنجا من خیال می کردم آب البالوست که وقتی مدرسه جوان بودیم .پیرمردی به نام مش صفر با چرخ دستی جلوی مدرسه ما فالوده برای فروش می آورد وقتی توی کاسه برایمان فالوده می ریخت به آن آب لیمو و آب قرمز رنگی می زد .یکروز من به مش صفر گفتم این قرمزه چیه که می ریزی .گفت :آب البالوست !. ولی من هرموقع میخواستم فالوده بخورم به مش صفر می گفتم :برای من از این قرمزها زیاد بریز !. بعدهم سر بسر مش صفر می گذاشتیم .آنموقع ستار یک ترانه ای برای فیلم "همسفر" که درآن بهروزوثوقی و گوگوش بازی می کردند اجرا کرده بود که طی آن میخواند :همسفر تنها نرو .بگذار تا منم بیام .سرنوشتمون یکی .هردومون مسافریم . ماهم برای سربسر گذاشتن مش صفر دست جمعی میخواندیم :مش صفر تنها نرو .بگذار تامنم بیام و الخ )

چند روز بعد به همراه برادر زاده هایم یعنی علی و امیر به بهشت زهرا رفتیم که در آنجا شاهد یکی از تکان دهنده ترین صحنه های انقلاب بودم .

جریان از این قرار بود که یکی از مجروحانی که چند روز قبل در حادثه دانشگاه گلوله خورده بود بعلت شدت جراحات وارده به شهادت می رسد و جنازه او را برای دفن به بهشت زهرا آورده بودند . مردم حاضر در بهشت زهرا که جمعیت زیادی را تشکیل می دادند با شنیدن این خبر دوان دوان راهی غسالخانه بهشت زهرا شدند .بعد از اینکه جنازه بیرون آورده شد پدر این جوان روی سکویی قرار گرفته وبرای جمعیت شروع به سخنرانی می کند و می گوید : من پدر "مصطفی حاجیان "یعنی همین شهیدی که روی دست های شما قرار گرفته ،هستم . بعد تعدادی پاکت رنگی در میان مردم پخش می کند و می گوید : ببینید مردم .این کارت عروسی پسر من هست .ما این کارت ها را از ده ،پانزده روز پیش میان فامیل ها پخش کردیم . بخونید و ببینید .امشب قرار بود پسر من داماد بشه و بره تو حجله .اما داره میره تو قبر . ولی من ناراحت نیستم .افتخار می کنم که بجای عروسش شهادت را در آغوش کشید . بعد هم اضافه کرد : من از شما مردم یک خواهش دارم بمن تسلیت نگید .امشب قرار بود شب عروسی پسرم باشد .من پدر دامادم بمن تبریک بگید .باگفتن این سخنان مردم شعار دادند :

مصطفی ،مصطفی شهادتت مبارک

مصطفی ،مصطفی منزل نو مبارک .

بعد پدر شهید سخنان تکان دهنده دیگری ابراز کرد و گفت: مردم یک خواهش دیگه از شما دارم . من میخوام قبل از اینکه پسرم وارد قبر بشه سرش نقل و نبات شاباش کنم .وقتی که دارم این کار را می کنم از شما خواهش می کنم چنددقیقه متوالی برای پسرم کف بزنید .

صحنه عجیبی بود . پدر شهید شروع به ریختن نقل ونبات بر سر جنازه ای که روی برانکارد دربالای دست مردم قرار داشت ،کرد و جمعیت هم با بهت و ناباوری شروع به کف زدن نمودند .بسیاری بادیدن این صحنه بغض شان ترکید و کف زنان باصدای بلند شروع به گریستن نمودند و بعد هم جمعیت برای دفن شهید به حرکت درآمدند .

ابتدا سرودزیر از سوی جمعیت خوانده شد که :

جوانان دانشگاه به خاک و خون افتادند

صورت خود را برخاک دانشگاه بنهادند

بهترین تسلیت برپدر مادرها، مرگ بر شاه س . مرگ بر شاه س

بهترین عبادت به نزد خداوند، مرگ بر شاه س .مرگ بر شاه س .

بعد ها سرود ها تبدیل به شعارهای تند و تیز شد و مردها سینه زنان میخواندند :

ولیعهدت بمیرد ای شاهنشاه

ولیعهدت بمیرد ای شاهنشاه

چراکشتی جوانان وطن را ؟

خانمها هم با شعاری که لحن نفرین گونه داشت می گفتند :

الهی .الهی .ولیعهدت جلو چشمت بمیرد

الهی الهی فرح از داغ او آتش بگیرد

که شاید که شاید دل یک ملتی آرام بگیرد .

بعد از خاکسپاری این شهید و چند شهید دیگر که در تظاهرات روزقبل در نقاط مختلف تهران به شهادت رسیده بودند جمعیت سر قبر شهدایی رفتند که گفته می شد چریک بودند و زیر شکنجه های ساواک بقتل رسیده بودند و به آنها ادای احترام نمود .

غروب که در حال ترک بهشت زهرا بودیم با کامیون های مملو از نظامیان روبرو شده بودیم که ماسک بصورت و مسلح سردر ورودی بهشت زهرا ایستاده بودند و آماده بودند تا اگر جمعیت تظاهرکنندگان خواست از محوطه بهشت زهرا بیرون برود با آنها برخورد نمایند .جمعیت حاضر هم وقتی این جریان را دیدند ترجیع دادند بدون شعار و تظاهرت و با سکوت محوطه بهشت زهرا را ترک نمایند .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 16:36  توسط   | 

نگاهی نو به واقعه کربلا

 

 

عاشورا ،حماسه ای که از نو باید شناخت

 

 

شاید نوشتن این مطلب باتوجه به اینکه این وبلاگ صرفا به درج خاطراتم اختصاص یافته برایتان تعجب برانگیز باشد . نه !تعجب نکنید .همانطور که کامنت وتلنگر یکی از دوستان منتقد باعث شد تا من به نگارش خاطراتم بپردازم .کامنت دیگری از آقای حمیدرضا (وبلاگ منتظر ) تلنگری برای من بود که در این یکی دو روز خاطره نویسی را رها کرده و پاسخی به سئوال ایشان داده باشم .

واتفاقا این مطلب در برخی جاها رنگ و بوی خاطره می گیرد .

شاید برایتان جالب باشد من عظمت حماسه عاشورا را بیشتر از زبان غیر مسلمان ها درک کردم تا خود مسلمان ها و اینجاست که می گویم بقول شریعتی همانطور که می گویند مسیح باز مصلوب امروزه باید گفت حسین باز مظلوم .

در اهمیت نهضت عاشورا همین بس که پیشوای عالیقدر مردم هند در جریان مبارزات ضداستعماری اش یعنی "مهاتما گاندی " در جایی گفته بود : « من برای مردم هند چیزی به ارمغان نیاوردم جزآنچه امام حسین برای مسلمانان به ارمغان آورد » که منظور او نفی هرگونه ظلم و سلطه پذیری بود . من اولین بار که این مطلب را خواندم در صحت آن شک کردم ولی وقتی دیدم در بعضی از کتب آدمهای غیرمذهبی نیز این گفته گاندی نقل قول شده است ،به صحت آن ایمان آوردم .شاید بخاطر همین است که دکتر شریعتی در آخرین روزهای عمرش طی نامه دردمندانه ای که برای پدرش می نویسد می گوید :« من گاندی آتش پرست را بیشتر لایق شیعه بودن می دانم تا ایتالله بهبهانی و امثال اورا ». شاید رنجیدگی شریعتی از ایت الله بهبهانی بخاطر حمایت های او از شاه در جریان کودتای ننگین 28 مرداد 1332 بر علیه دولت دکتر محمد مصدق باشد .

و دیگر اینکه حتما شنیده اید و خوانده اید که خسرو گلسرخی مبارز خوشنام مارکسیست در جریان دفاعیاتش در دادگاه شاه که بقول پروین غفاری این دفاعیات ستون های کاخ شاه را لرزاند از امام حسین (ع )بعنوان سرور و سالار شهدای خاورمیانه نام برد و اینهاست که حماسه عاشورا را جاودانه ساخته است و نه عزاداری های ریاکارانه ای که برخی ها می کنند و در طول سال هر خباثت و جنایتی مرتکب می شوند و در ایام محرم عابد و زاهد و مسلمان می شوند و به امام حسین متوسل می شوند تاباز بقول شریعتی برای روزجزا پارتی کت و کلفتی نزد خدا برای خود بتراشند !

امروزه واقعه عاشورا از دو ناحیه مورد آسیب قرار گرفته و امام حسین (ع )بعد از هزار و چهارصد سال همچنان مظلوم باقی مانده است .یکی از ناحیه خرافات و پیرایه های عجیب و غریب و نامعقولی که به نهضت حسینی بسته اند یکی هم از ناحیه تکنوکرات ها و لیبرال هایی که تا دیروز از سوراخ سوزن تو نمی رقتند و حالا از آن سوی بام افتاده اند و نهضت حسینی و فرهنگ شهادت طلبی را ترویج خشونت تلقی می کنند که البته از مرتجعان دیروزی و لیبرال های امروزی هیچ بعید نیست .چرا که آنها مروج جهانی شدن ظلم و استثمار و استبداد هستند و میخواهند به بهانه نفی خشونت از آدمها انسانهایی توسری خور وتن داده به جبر تقدیر وتاریخ بسازند تا نظام سلطه واستثمار را نسبت به آسیب هایی که از ناحیه آزاد مردان و آزاد زنان ممکن است متوجه این جریان استعماری باشد ،بیمه سازند .از این رو برای نسل امروز بازنگری به نهضت حسینی و معرفی حماسه عاشورا که پیام آن نفی هرگونه ظلم پذیری و سلطه پذیری است ،بسیار ضروری بنظر می رسد .

حالا گریزی به خاطرات می زنم . در یکی از تظاهرات فبل از انقلاب در حوالی دانشگاه تهران ناگهان با گروه بزرگی از راهپیمایان مارکسیست روبرو شدیم که با پرچم های سرخ و عکس های لنین ومارکس و مبارزین کشته شده مارکسیست با شعارهای کمونیستی به سمت دانشگاه میآمدند.ما که جزو انقلابیون مذهبی بودیم زود گروهی جداگانه برای خود تشکیل داده و بافریادهای "شیعه ،هرگز کمونیست نمیشه "وارد دانشگاه شدیم .شرح وتفسیر آن بماند برای بعد . ولی بارها این سئوال در ذهن من خودنمایی می کرد که چرا شیعه نباید کمونیست بشود .پاسخ سئوال خود را بعدها یافتم .بعدها که هیئتی از سوی ایت الله طالقانی به نزد فیدل کاسترو رفتند و در آنجا به تبین نگرش عدالت خواهانه وظلم ستیزانه شیعه برای وی پرداختند .بطوری که فیدل کاسترو خطاب به آنان گفت : اگر اسلام این است که شما می گویید .پس زنده باد اسلام . آنجا دریافتم که چرا شیعه کمونیست نمی شود .مگر می شود چهره عدالت خواهی همچون ابوذرغفاری در اسلام داشت و چهره تابناکی همچون امام حسین (ع )داشت که حتی مارکسیست ها به او افتخار می کنند !رفت و کمونیست شد !؟

دیگر اینکه در قبل و بعد از انقلاب دو دیدگاه درمورد قیام امام حسین (ع )وجود داشته است .یک دیدگاه مربوط به کسانی بوده که ادعا می کردند امام حسین برای برکناری یزید و برپایی حکومت اسلامی دست به قیام زد که جلوه این نگاه را باید در کتاب "شهید جاوید "ایت الله صالحی نجف آبادی جستجو کرد و دیدگاه دیگری که براین اعتقاد بود که امام حسین (ع )نه برای برپایی حکومت بلکه فقط برای اثبات حقانیت خود قدم بمیدان نهاد واز نتیجه کار هم اگاه بود و میخواست با شهادت خود شوکی به جامعه غفلت زده آنروز وارد سازد و مسلمانان را از انحراف بزرگی که در کمین دین اسلام بود نجات بخشد .مرحوم شریعتی طرفدار دیدگاه دوم بود .ظاهرا دیدگاه دوم مقبول تر بنظر می آید چرا که وقتی پایگاه و نفوذ اجتماعی امام حسین (ع )در حد هفتاد و دونفر بود ،چطور می توانست برجمعیتی که هیچ اعتقادی به روش و مرام او نداشتند حکومت نماید .بقول مرحوم شریعتی اینجا بود که امام حسین (ع )دید وقتی ظلم را نمی تواند از بین ببرد با ریختن خون خود ظالم را می تواند رسوا سازد .

واگر بجای این همه شعائرگرایی و ایین ها و مناسک روح واقعی نهضت امام حسین (ع )در ما مسلمان ها دمیده می شد روزگارمان بمراتب بسی بهتر از این بود که هست .مگر می شود از امام حسین (ع )سخن بمیان آورد ویادی از اسوه زن واقعی درتاریخ یعنی زینب (س )نام نبرد .نقش زینب در قیام امام حسین اگر بیشتر از بقیه یاران او نباشد مسلما کمتر نبود .اگر حضور اجتماعی پررنگ زینب در واقعه کربلا و بویژه بعد از آن که با افشاگری های خود پرده از فساوت یزید ویزیدیان برداشت ،نبود .بطور یقین واقعه کربلا نیز بمانند بسیاری از واقعه های حماسی لابلای صفحات تاریخ گم می شد و بقول ظریفی : کربلا در کربلا می ماند اگر زینب نبود .و اگر ما مانند زینب در تاریخ داشتیم به همان نسبت از چهره های تابناکی همچون امام حسین بیشتر برخوردار بودیم .

برخلاف پندار واهی برخی لیبرال مسلکان و تازه به دوران رسیده ها قیام امام حسین (ع )نه تنها خشونت آفرین نبود .بلکه ضد خشونت بود .مگر نه اینکه ظلم و استثمار (که امروزه به آن بهره وری !می گویند )و استبداد و استحمار بدترین شکل خشونت است پس برخاستن برعلیه آنها نفی خشونت است ونه ترویج آن .

اتفاقا اگر عالمانه در نهضت حسینی دقیق شویم روح لطیف آن را در خواهیم یافت و به این واقعیت پی خواهیم برد که تنفر امام حسین (ع )بیشتر از ظلم بود تا ظالم .چون ظالم نیز به نوعی قربانی جهالت و فرعونیت خویش است و رسوای دنیا و آخرت .شاید به همین دلیل است که گفته اند :

عالم همه قطره اند و دریاست حسین

خوبان همه بنده اند و مولاست حسین

ترسم که شفاعت کند از قاتل خویش

از بس که کرم دارد و آقاست حسین

آری حمیدرضای عزیز .من برای امام حسین می گریم ولی نه برای اینکه او پارتی من بشود برای رفتن به بهشت .بلکه برای مظلومیتی که هزار و چهارصد سال باقی مانده و لای زنگارها و پیرایه ها و برداشت های نادرست پنهان شده است ،می گریم .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 2:53  توسط   | 

گزارش یک زندگی (قسمت بیست و هشتم )

 

 

خیزش مردم ابعاد تازه ای به خود میگیرد

 

 

حوادث تابستان و شهریورماه سال 1357 نشانگر این واقعیت بود که بخت از اعلیحضرت همایونی برگشته و ایشان باید عطای سلطنت را به لقایش ببخشند . در اصفهان و چند شهر دیگر حکومت نظامی برپاشده بود و در اعتراضات مردمی اماکن دولتی و سینماها نیز به آتش کشیده می شد که در جریان این به اتش کشیدن ها واقعه تلخ و ناگواری در اواخر مرداد روی داد وآن آتش سوزی در سینمارکس آبادان بود که طی آن بیش از چهارصد تن از تماشاگران زنده زنده درآتش سوختند.

دستگاه حاکمه این آتش سوزی را به انقلابیون نسبت داد و انقلابیون هم مدعی شدند که شاه برای بدنام ساختن حرکت انقلابی مردم دست به این جنایت وحشتناک زده است .در حالیکه بعد از انقلاب چندنفر در رابطه با این واقعه محاکمه شدند ولی ابعاد واقعی این حادثه هیچگاه روشن نشد .

چرا که این حرکت از انقلابیون بعید بود ،به این خاطر که آنها معمولا سردر سینماها را به آتش می کشیدند ونه درون آن را و باعقل هم جور درنمی آمد که دیکتاتور بزدلی همچون شاه دست به این جنایت زده باشد .بهرحال کوتاهی مامورین در خاموش ساختن شعله های آتش و تسامح آنها در نجات مردم باعث شده بود که انگشت اتهام به سوی دستگاه حاکمه نشانه رود .

در شهریورماه واقعه کشتار 17 شهریور پیش آمد و خبر این کشتار در سراسر کشور پیچید و بسیاری دیگر از شهرها را به خیزش علیه سلطنت شاه واداشت . من دلم برای رسیدن به تهران در تلاطم بود ولی افسوس که تاآخر شهریور مجبور بودیم در دماوند بمانیم و من اخبار تهران را از میهمانان و مسافرانی که از تهران می آمدند می گرفتم .

یادم هست چند روز بعد از کشتار هفده شهریور دوست خانوادگی پدرم مرحوم سیداحمدخان با همسر وتنها دختر و دامادش به دماوند آمدند .وقتی پای صحبت آنها نشستم از حضور گسترده نظامیان درخیابان ها و به آتش کشیده شدن فروشگاه بزرگ کورش که در حوالی منزل آنها قرار داشت ،سخن بمیان آوردند . بعضی دیگر خبر از خودکشی سربازی می دادند که از فرمان فرمانده اش اطاعت نکرد و بجای شلیک بسوی مردم ابتدا فرمانده اش را کشت و بعد خود را . همین قضیه سوژه یکی از شعارهای ما بود که در تظاهرات تهران درخیابانها طی پاییز و زمستان وقتی با نظامیان و گاردی ها روبرو می شدیم درکنار شعارهایی همچون برادر ارتشی ،چرا برادرکشی ؟.سرباز تو بیگناهی ،فرمانده ات جلاده و...با اشاره به همان حادثه می گفتیم برای حفظ قرآن سرباز خودکشی کرد . میزان کشته شدگان واقعی هفده شهریور میدان ژاله نیز هیچگاه روشن نشد .مقامات حکومتی کشته شدگان را تامرز دویست تن پیش بردند و انقلابیون مدعی بودند که بین چهار هزار تا هفت هزار نفر کشته شدند که البته گرچه رقم کشته شدگان از سوی حکومت قابل اعتماد نبود ولی رغم ادعایی انقلابیون نیز مبالغه آمیز بشمار می آمد .

از بخت بد اعلیحضرت همایونی در اواخر شهریورماه زلزله قدرتمندی شهر طبس را ویران کرد که بیش از بیست هزار کشته ببار آورد .حکومت شاه سعی کرد باتوجه به این موضوع اذهان مردم را از انقلاب منحرف کند و با نمایش سفر فرح به نقاط زلزله زده چهره ای مردمی از حکومت به نمایش بگذارد ولی از آنجا که سی وشش ساعت قبل از این زلزله شوروی یک آزمایش اتمی انجام داده بودعده کمی از انقلابیون مذهبی براین عقیده بودند که این زلزله ساختگی بوده و به سفارش شاه به شوروی و انجام این آزمایش اتمی این زلزله بوجود آمده است که این شایعه لج مبارزین مارکسیست را که از ارادتمندان شوروی بودند را در می آورد .

با فرارسیدن مهرماه به تهران بازگشتیم و من بعد از شش – هفت سال تحصیل در مدرسه قبلی وارد مدرسه راهنمایی توانا شدم که می گفتند مدرسه معتبرتری هست و معلمان سخت گیرتری دارد و در این مدرسه با امیر یکی از برادرزاده هایم که همسن وسال من بود همکلاس شدیم .

در میان معلم هایمان چهار معلم خانم داشتیم که عبارت بودند از خانم فروید (بروزن فردید )،خانم کاراندیش ،و دو خواهر بنامهای خانمهای جعفر...،از اینرو نام کامل آنها را نمی آورم که نمی خواهم مطالبی که می گویم به گوش آنها برسد .این دوخواهر در حالیکه هردو سیه چرده و زشت بودند ،شخصیت جالبی داشتند .یکی از آنها بی نهایت عصبی و بداخلاق و سخت گیر بود و بسیار مورد تنفر دانش آموزان بود ولی دیگری مهربان بود و متعادل .این دو خواهر هردو همیشه لباس های کرم رنگ می پوشیدند و همیشه هم برخلاف معلم های دیگر باروسری بودند ولی حجاب سفت و سختی نداشتند .

خانم کاراندیش معلم زبان ما بود که چهره اش بسیار شکسته تر از سنش نشان می داد و خانمی متین و مهربان بود وبسیاری مواقع سیه پوش بود .

اما خانم فروید حکایت دیگری داشت .او زنی قدبلند بود و باچشمانی درشت و موهایی زمخت .علی رغم اینکه پوستی تیره داشت با آرایش غلیظی که می کرد بسیار زیباتر از آنچه بود جلوه می کرد و دارای قدی بسیاربلند و اندامی هوس انگیز و موزون بود .مخصوصا وقتی همچون آهو در کلاس راه می رفت و میخرامید وپیچ وتابی دراندامش می انداخت طنازی او بیشتر جلوه می یافت .غالبا کت دامن قهوهای می پوشید .خانم فروید مخالف انقلاب بود و یکسال بعد از انقلاب که دوباره آنها معلم ما بودند ،علت مخالفت اورا دریافتم ودرک کردم ،چرا که خانم های جعفر...روسری داشتمد وخانم کاراندیش هم داوطلبانه برسرش روسری انداخته بود واز آنجا که تنها خانم فروید درمقابل انداختن روسری مقاومت نشان می داد ما در زنگ های تفریح باشعار یاروسری یا توسری !به استقبال او می رفتیم و آخر اورا مجبور ساختیم هم روسری بپوشد و هم لباس های پوشیده تر واینگونه بود که با تحمیل این حجاب به او با دست خودمان نان خودمان راآجر نمودیم !!!

بگذریم . در اواخر مهرماه دامنه تظاهرات به دبیرستان ها کشیده شده بود و من همش افسوس می خوردم که کاشکی یکی دوسال زودتر بدنیا می آمدم تا جزو دبیرستانی ها باشم ودر شر وشور انقلاب حضور پررنگ داشته باشم .

بهرحال انتظار من زیاد طول نکشید .یکروز که باخانم فروید کلاس داشتیم بچه های دبیرستان خامنه پور که در حوالی میدان وثوق قرار داشت به بیرون ریخته وبا تظاهرات خود را به مدرسه ما رساندند .وقتی صدای تظاهرکنندگان را شنیدم قند در دلم آب شد تا اینکه آنها جلوی مدرسه ما رسیدند و فریادهای

یاران بما ملحق شوید

شهید راه حق شوید

آنها در فضا طنین انداز شد و خانم فروید از ما خواست نسبت به آنها بی اعتناء باشیم . تا اینکه لحظاتی بعد باران سنگ از سوی تظاهرکنندگان بر شیشه های مدرسه فرود آمد و خرده شیشه ها را بزمین می ریخت .ما بناچار از کلاس ها خارج شده و در راهروها پناه گرفتیم در این میان من و یکی دیگر از همکلاسی ها که نمی دانم مسعود ابراهیمی بود یا کس دیگر به شکلی غیرمستقیم با تظاهرکنندگان همدردی نمودیم و یواشکی یکی دوتا از سنگ هایی را که به داخل آمده بود در دست گرفته واز داخل  به سمت شیشه های سالم مدرسه نشانه گرفتیم و پرتاب کردیم ولی جوری زدیم که سنگ برسرتظاهرکنندگان بیرون نخورد وبه آنطرف خیابان در پیاده رو برسد!

بلاخره نیروهای نظامی سر رسیدند و قبل از انکه تظاهرکنندگان موفق به خارج ساختن ما شوند،آنها را متفرق کردند . خانم فروید با تبسمی رضایت بخش گفت :خب بچه ها .خدا را شکر که فراریشون دادند بریم سر کلاس . غافل از انکه جرقه نخستین زده شد .چرا که وقتی زنگ تفریح خورد من به همراه یکی دو نفر از همکلاسی ها بنامهای رضا حاتمی و مسعود ابراهیمی و چند نفر دیگر با دوسه نفر از بچه های کلاس سوم راهنمایی که یک کلاس از ما بالاتربودند و نام دونفر از آنها را بخاطر دارم که صمدی و آقاجانی نام داشتند به همراه یکنفر دیگر که ما اورا به اسم جلیل !می شناختیم و موقع راه رفتن کمی می شلید باهم به رایزنی پرداختیم و سازماندهی بچه های مدرسه را برای تظاهرات به عهده گرفتیم و وقتی صف ها برای بازگشت به کلاس آماده شد ما با هماهنگی های قبلی بچه هارا از صف بیرون کشاندیم و با شعار به سمت درب مدرسه بردیم .هرچه مدیر مدرسه آقای صمیمی التماس کرد توجهی به حرف او نکردیم و بافریادهای سرایدار درو واکن خواستارباز شدن در مدرسه برای خروج بودیم .آقای صمیمی که بیچاره دید صدایش بجایی نمی رسد بناچار به بچه ها گفت :بچه ها پس اگر رفتید بیرون شعارهای منفی ندهید .شعارهای مثبت بدهید مثلا نگویید مرگ برشاه بجای آن بگویید درود برخمینی .

با خروج از مدرسه براه افتادیم و به سراغ مدارس دیگر برای تعطیلی رفتیم .اگر بدانید چه کیفی میداد این جنگ و گریز با مامورها و شیشه مدرسه ها را شکستن . بهنگام عصر درحوالی فلکه چایچی بود یا فلکه آشتیانی یادم نمی آید که به جلوی یک دبیرستان دخترانه رسیدیم و شروع به شعار دادن و سنگ پرانی کردیم و باگفتن شعار :

خواهر ،بیا پایین!

 آنها را تشویق به خروج از مدرسه نمودیم . در همین حال آنها هم از درون با ما اعلام همدردی کردند و مثلا دخترهای یک کلاس از جا برخاستند و فریاد می زدند :

معلم !ما درس آزادی میخوایم

باشعارهای آنها ما تحریک شدیم که از درب مدرسه بالا رفته و با قرار گرفتن پشت آن درب را باز کرده و مقدمات خروج دختران را فراهم نماییم .من و یکنفر دیگر داوطلب بالا رفتن از درب مدرسه شدیم .هنوز کاملا بالا نرفته بودیم که ناگهان بچه ها فریاد زدند فرار کنید گاردی ها !. من خود را سریع به پایین انداختم و بادیگران فرار کردیم ولی آن یکی بیچاره دربالای در گیر کرده بود .از اینرو اورا گرفتند .ماموران نظامی بعد از گرفتن او ،وی را تحویل یکی از مامورین انتظامی کلانتری دادند و من هم دورادور هوای اورا داشتم که چه به سر او می آید .دیدم مامور کلانتری با دسته کلید به سر او می زند و او را به جلو انداخته و خود در عقب به سمت کلانتری میبرد تا اینکه عده ای از خانمها که در صف گوشت  ایستاده بودند راه را برآنها سدکردند و آنقدر آن پاسبان کلانتری را التماس کردند که او دانش آموز بازداشت شده را رها کرد . بعدها در خاطراتم خواهید خواند که در رهاسازی جوان ها از دست گاردی ها و مامورین نظامی و انتظامی خانم های محلات چه نقش برجسته ای ایفا می کردند .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 23:41  توسط   | 

گزارش یک زندگی ( قسمت بیست و هفتم )

 

 

سوتفاهماتی که انقلاب آنها را بوجود آورد .

 

 

یکی از پیامدهای تلخ انقلاب قربانی ساختن افراد در چنبره سو ءتفاهمات بود . بقول مخملباف انقلاب همانطور که زمینه نزدیکی خانواده ها را بهم فراهم ساخت ،موجب جدایی خانواده های دیگر از هم شد و حتی اعضای یک خانواده را در روی هم قرار داد و بندهای عاطفه ای را از هم گسست که باید زمانی می گذشت تاباز به هم پیوند یایند که جلوه های این جدایی های تلخ را در خاطرات بعد از انقلاب من خواهید خواند .

اگر فیلم توقیف شده "شب های زاینده رود " ساخته "محسن مخملباف " را مشاهده کرده باشید ،در آن به این روهم ایستادن ها و لطمات انقلاب وجنگ به کانون گرم خانواده ها اشاره شده است .

امروز میخواهم به شرح ماجرای یکی از قربانیان سوءتفاهمات انقلاب اشاره کنم که قبل ازآن نیز باید یاددآوری کنم اگر بسیاری بناحق قربانی فضای انقلاب شدند من از جمله کسانی بودم که ناعادلانه قربانی سوءتفاهمات بعد از انقلاب شدم . بگذریم

باید برایتان قبلا می گفتم که خانواده پدرم از شش برادر و یک خواهر تشکیل شده بود که پدرم از همه آنها بزرگتر بود ولی عمرش بابرکت تر از بقیه بود . زمانی که من به دنیا آمده بودم سه تن از برادران پدرم مرحوم شده بودند و بجز پدرم دو برادر دیگرش بنامهای "آقاجان " و "اسماعیل " در قید حیات بودند .

آقا جان فردی بشدت مذهبی بود و بخاطر سخت گیری های مذهبی اش برای پسرش بهنگام ازدواج مشکل بوجود آورد و با وساطت بزرگان فامیل این مشکل برطرف شد .قضیه از اینقرار بود که پسرش عاشق یک دختر بی حجاب شده بود و از آنجا که در بافت فامیلی ما حجاب جزو ضروریات دین محسوب می شد ،بی حجابی انکار این ضروریات بشمار می آمد .

بلاخره در این و با پادرمیانی بزرگان این وصلت صورت گرفت منوط به اینکه عروس بی حجابی را کنار بگذارد و با پوشیدن چادر به آغوش گرم اسلام باز گردد که با ایثار و از خودگذشتگی عروس خانم این مقوله امکان پذیر گردید .

برادرم مرحوم حسن آقا و مادرم تعریف می کردند زمانی که پسر عمو آقاجانم کوچک بود ،عمویم برای تشویق او به خواندن نماز جماعت در مسجد روزی دهشاهی به او می داد ویک روز که فهمید پسرش بدحسابی کرده است و ده شاهی را گرفته و برای اجابت نماز به مسجد نرفته برای تنبیه پسر خاطی اش یک صبح تا غروب اورا با طناب به یک درخت گردو در دماوند می بندد .بخاطر همین سخت گیری های عمویم یکی از دخترانش چهار –پنج سال قبل از انقلاب از خانه می گریزد و الان حدود سی و اندی که از گریز او می گذرد ،نشانی از او بدست نیامده است .

عمو اسماعیل ام از لحاظ روحیه و رفتار خیلی با برادرانش تفاوت داشت . آدمی شوخ طبع و بذله گو بود که با حرفهایش همه را می خنداند . نقطه ضعف او در این مقوله فقط پشت سرحرف زدن و غیبت کردن دیگران بمنظور استهزاء آنان بود و تقریبا در عین اینکه خانه همه افراد فامیل رفت و آمد داشت ،پشت سر همه آنها حرف می زد و با برجسته کردن نقاط ضعف و قوت آنان موجب خنده اطرافیان می شد .

مثلا در سالهای قبل از انقلاب پلوپز تازه رواج یافته بود و برنج را اینطوری با قالب ته دیگ بشکل کیک مانند در می آورد . عمویم خانه یکی از خواهرانم که گفتم در جریان موشکباران با خانواده اش بشهادت رسید ،رفته بود . از قضا آنشب که خانه آنها میهمان بود آنها برنج را در پلوپز پخته بودند و به همان شکل کیک وسط سفره آورده بودند .عمویم که فردای آن روز به خانه ما آمده بود کلی بابت این ماجرا لطیفه پردازی کرد و گفت من اول فکر کردم کله دامادتان را پختند و سرسفره آوردند ولی بعد دیدم نه راستس راستی برنج هست !

عمو اسماعیل ام اسم تنها خواهرش که تنها عمه من نیز بود گرفته بود ملکه آیزنهاور !

وحالا می رسیم به عمه ام . عمه ام که در ایام جوانی شوهرش را از دست داده بود سه پسر و یک دختر داشت . تنها دخترش همسر برادرم مرحوم حسن آقا شده بود به این ترتیب زن داداشم هم همسر داداشم بود و هم دخترعمه او و سه برادرش هم برادر زن هایش بودند و هم پسر عمه هایش . این مقدمه طولانی را گفتم تا وارد ماجرای اصلی شوم . عمه ام گرچه نسبت به برادرانش و حتی پدرم نظر خوشی نداشت ،اما پسرعمه هایم دایی هایشان را بسیار دوست داشتند و در این میان پدرم جایگاه ویژه ای نزد آنان داشت .به طوری که یکی از پسرعمه هایم به اسم "اسدالله "تقریبا هرهفته یا باخانواده اش به خانه ما می آمد و یا اینکه ما را به خانه خودشان دعوت می کرد . اسدالله نیز آدم بذله گو و شوخ طبعی بود و هر بار که بخانه ما می آمد با شوخی هایش بذر بذله گویی در وجود پدرم را نیز شکوفا می ساخت و پدرم هم با او شوخی می کرد مثلا یک شوخی از پدرم را بیاد دارد که یک شب که به خانه ما آمده بودند پدرم به او گفته بود اینکه می گویند خدا در آن دنیا جزای آدم را می دهد بیخود است . خدا در همین دنیا آدم را مجازات می کند !

پسرعمه ام می گوید : چطور !؟

پدرم می گوید : همین دیگر دیشب ما برای خوردن شام رفتیم خانه دوستم سیداحمد خان .هنوز لقمه از دهانمان پایین نرفته ،شما امشب شام آمدید خانه ما !!

پدرم یکبار هم با مادربزرگم (والده مادرم )که شیرین کاری او را در خاطره قبلی خوانده بودید از این شوخی ها کرده بود که مادر بزرگ ساده دلم از این شوخی رنجیده بود و تا چند وقت مکدر بود . قضیه از اینقرار بود که مادر بزرگم یک هفته آمده بود تهران و درخانه ما مانده بود .قبل از آمدن مادربزرگم ما برای سه روز به مشهد رفته بودیم .

پدرم به منظور شوخی رو به مادر بزرگم گفت : حضرت امام رضا (ع ) با این همه پولی که در صحن اش ریخته شده بود سه روز بیشتر مارا میهمان نکرد ،آنوقت تو یکهفته آمدی خانه ما ماندگار شدی !؟؟زودتر برگرد خانه تان که لحاف عموحبیب (پدربزرگم ) یخ کرد !!!

واما پسر عمه ام همین "اسدالله " یکی از کسانی بود که بخشی از خاطرات شیرین قبل از انقلاب ما را شکل داد و از این بابت به او مدیون هستیم .چرا که هروقت میخواست باخانواده اش برود مسافرت می آمد با اتومبیلش ما را هم همراه خود می برد . غیر از مسافرت مشهد دو-سه  مسافرتی که او ما را یکی در ایام بهار و یکی هم تابستان به شمال کشور می برد یادم هست .

در این مسافرت ها از سمت جاده هراز می رفتیم و از سمت جاده چالوس بر باز می گشیمو گاهی هم بالعکس  . فکر کردن به آن مسافرت ها روح مرا تازه می کند زیرا در طول مسیر ما را به جاهایی می برد که بسیار بکر بود و هرکسی آنجا را نمی شناخت .الان فکر نمی کنم آن جاها مانده باشد .مثلا در مسیر جاده هراز با پیچیدن به یک راه فرعی مارا به جنگلزار باصفایی برد که جوی آب شفافی از آن عبور می کرد . اینقدر این جوی آب ماهی داشت که ما وقتی دست در این اب سرد فرو می بردیم براحتی می توانستیم با دست ماهی بگیریم . یا ما را به باغ های مصفا و جان افزای دوستانش می برد که من و پروین و دو دختر اسدالله در میان این باغ بازی می کردیم گوجه سبزهای ترش و شیرین آن را که خوردن آن آنچنان نوشی جان می گشت که حد نداشت ،تناول می کردیم .

وقتی هم میخواستیم در کنار دریا اتراق کنیم آقا اسدالله می گشت جاهای دنج و خلوتی پیدا کند تا زنان مایوپوش و بیکینی پوش نباشند تا آنها با دیدن این زنها دچار معصیت شوند . نمی دانم وقتی خودشان دوست نداشتند این خانمهای بیکینی پوش را ببینند چرا مارا پاسوز خود می ساخته و از این فیض عظیم محروم می ساختند . همین کارها را کردند که الان علی رغم چهل سال که از سن مان می گذرد چشم و گوش بسته مانده ایم و هر را از بر تشخیص نمی دهیم !

جاهای دنج کنار دریا را هم که پیدا می کرد بسیار باصفا بود .الان که این سطور را می نویسم صحنه های خوردن امواج سهمگین دریا به تخته سنگ ها و آواز مرغان دریایی و موج هایی که هردفعه میامد مقداری ماهی ریز را به ساحل می ریخت و آستین های بالا زده پدرم که روی تخته سنگی نشسته تا با آب دریا وضو بگیرد جلو چشمانم مجسم است . یاد باد آن روزگاران یاد باد !

بله . آقا اسدالله پسر عمه ام نخستین قربانی سوءتفاهم بوجود آمده از فضای انقلاب شد .

جریان از اینقرار است که اقا اسدالله به همراه دو برادر دیگرش از کسبه بازار بودند . در قبل از انقلاب برخلاف بعد از انقلاب کارمندان دولت از وجاهت اجتماعی و فرهنگی با اهمیتی در میان جامعه برخوردار بودند . مثل امروزه نبود که کارمندان باید مخلص و جان نثار مافوق باشند و صدایشان در گلو خفه شود و بغض هایشان را فرو خورند . نگرفته نعیم باشند و نخورده شکرگذار باشند و درعین حال همیشه هشت شان در گرو نه شان باشد .

آن زمان سایر اقشار اجتماعی به موقعیت ممتاز کارمندان غبطه می خوردند و می کوشیدند به هر راهی شده دست خود را در ادارات دولتی بند نمایند .در این میان "اسدالله " توانست در کنار کاسب بودنش شغلی در یکی از دستگاههای اداری برای خود دست و پا کند . او برای به رخ کشیدن این موفقیت دائما از شغل تازه اش حرف می زد و از اینکه دارای موقعیتی شده که براحتی می تواند با مقامات عالیرتبه مملکتی دیدار داشته باشد و غیره سخن می گفت .

اهل فامیل هم باخود می گفتند مگر این چه شغلی است که او می تواند اینگونه با بالایی ها ارتباط برقرار کند .از قضا در تابستان 57 در شهر اصفهان که بیشتر از سایر جاها شلوغ می شود حکومت نظامی برقرار می شود و از بخت بد "اسدالله "وی در همان بحبوحه سفری با دوستانش به اصفهان می کند .

سفر او به اصفهان در شرایط حکومت نظامی اهل فامیل را به این گمانه زنی و نتیجه گیری می رساند که وی مامور ساواک است و برای همین پز میداده که می تواند با مقامات عالیرتبه دیدار کند !.از همین رو او که در سفر اصفهان بود اهل فامیل تصمیم می گیرند او را تحریم ساخته و با او برخورد کنند !.

اسدالله بیچاره از همه جا بی خبر در حالی که روزه بوده ،نزدیک افطار به تهران می رسد و به خانه داداشم می رود به زن داداشم که خواهر او نیز بود می گوید :روزه هستم و قبل از هرچیز یک پارچ آب بده که از تشنگی هلاک شدم .

خواهرش هم به او می گوید :من دست یک ساواکی آب نمی دم . برای من ننگ است .

تا آنجا که یادم می آید اسدالله حتی در سالهای بعداز انقلاب که این ماجرا را برای من تعریف می کرد اشک در چشمانش حلقه می زد تا آن زمان هنوز خواهرش را نبخشیده بود .نمی دانم حالا بخشیده است یا نه ؟

روز بعد اسدالله به دماوند رفته و برای گله از خواهرش نزد برادر بزرگترش می رود .وقتی از آنجا خارج می شود می بیند دختر بزرگ برادرش با ماژیک کلفت روی شیشه ماشین نوشته است : مرگ بر ساواکی . واقعا نمی دانم آن موقع چه حالی به اسدالله دست داد . در این میان دستگاه شایعه پردازی فامیل نیز براه افتاد و انواع و اقسام شایعات درباره ساواکی بودن او ساخته شد و جلیل هم که نمی دانم چرا دل خوشی از او نداشت تاحدودی این شایعات را دامن می زد . مثلا شایعه ساخته بودند در یکی از خانه های تیمی که مربوط به چریکها بود و ساواک آنجارا گرفته بود و مبارزین را طی درگیری مسلحانه کشته بود ،اسدالله را در حال بیرون کشیدن جنازه چریکهای بقتل رسیده دیده اند !.یا اینکه گفته بودند حمامی محل ینام "شعبان خان "دیده است یکبار که اسدالله به حمام آمده بود موقع پوشیدن لباسش کلت کمری اش بزمین افتاده و او دیده است !

موج فزاینده این شایعات آنقدر گسترش یافت که بیچاره اسدالله می ترسید در جریان تظاهرات متظاهرین بریزند و خانه اورا به آتش بکشند . چرا که در جریان انقلاب خانه خیلی از ساواکی ها به آتش کشیده شد .

بهرحال انقلاب پیروز شد و اسامی ساواکی ها و خبرچین های ساواک منتشر شد و با پیگیری افراد فامیل معلوم شد بیچاره اسدالله کارمند سازمان امور اداری و استخدامی کشور بوده است و نه مامور شکنجه گر ساواک !

نمی دانم آنهایی که با آبروی افراد بازی می کنند چطور این حدیث نبوی را نشنیده اند که ریختن آبروی مومن به مثابه ریختن خون اوست آنهم به دلیلی واهی و بی پایه !

 

موخره : از آنجا که این قسمت یک مقدار طولانی شد و موضوعات گوناگونی را دربر می گرفت خیلی دوست دارم نظرتان درباره این پست را بدانم .از اینرو خواهش می کنم همه نظرشان را بدهند حتی آنهایی که گهگاه نظر میدهند و یا اصلا نظر نمی دهند .ممنون می شوم .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 22:7  توسط   | 

سلام

برای خواندن نقد و بررسی کتاب عروسی خاله ...مجموعه خاطرات ویدا قهرمانی هنرپیشه سابق سینمای ایران به وبلاگ دوم بروید

http://roozehadineh2.blogfa.com/

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 22:47  توسط   | 

گزارش یک زندگی (قسمت بیست و ششم )

 

 

ناگهان مادربزرگم ساواکی از آب درآمد .!!!

 

 

ماه رمضان را در حالی در هوای مطبوع دماوند سپری می کردیم که از تهران خبر تظاهرات پراکنده و تعطیلی مساجد و برخی از مراکز مذهبی که سخنرانان در آن سخنان آتشینی بزبان می آوردند ،می آمد . ما هم برای سپری شدن تابستان و آمدن به تهران روز شماری می کردیم .

بلاخره دلم طاقت نداد یکروز همراه برادرم "حسن آقا " به تهران آمدم تا ببینم در تهران چه خبراست .شنیده بودم مسجد کمیل را که کمی بالاتر از سینما ماندانا قرار داشت بخاطر سخنرانی سیاسی پیشنماز آن و متعاقب آن تظاهرات بسته بودند .بعد از افطار راهی آنجا شدم تا با یک تیر دو نشان بزنم .هم تجدید دیداری با سینما ماندانا داشته باشم و هم ببینم بسته شدن مسجد کمیل صحت دارد یانه .

بنا بر توصیه های انقلابی که آن روزها می شد کتانی بپاکردم تا اگر پاسبان ها و ارتشی ها دنبالم کردند ،بتوانم بگریزم .

وقتی به محل رسیدم جلوی سینما خلوت بود و حال و حوصله سینمارفتن را هم نداشتم .بطرف مسجد کمیل براه افتادم  و دیدم قضیه صحت دارد . درب مسجد را بسته بودند و دو اتومبیل مامورین کلانتری با ده تا پانزده تا مامور جلوی آن اتراق کرده اند .

مامورین داشتند در آن شب گرم تابستان با خوردن هندوانه هایی که پاره کرده بودند ،جگر خود را خنک می ساختند و ضمن خوردن هندوانه در حالی که دور هم جمع بودند ،هم باهم گپ می زدند و هم اطراف را می پاییدند .

ناگهان یکی از مامورین چشمش به من افتاد . وقتی دید خیره آنها را نگاه می کنم تعارف به خوردن هندوانه کرد .گفتم :خیلی ممنون

بناگاه چشمش به کفش کتانی من افتاد و گفت : چیه ،اگر اومدی برای مسجد خبری نیست .

کمی ترسیدم و گفتم : نه سرکار .من اومدم برم سینما

گفت : اگر اومدی برای سینما ،پس چرا کتونی پات کردی . گفتم :هیچی همین طوری .

خنده ای کرد و گفت :برو بچه جون . خدا روزیت رو جای دیگه حواله کنه

سریع بر سرعت قدمهایم افزودم و در دل باخود گفتم : عجب پاسبان باحال و بامعرفتی !. با اینکه بمن شک کرده بود منو دستگیر نکرد !.دیگر نمی دانستم آن بنده خدا رعایت سن و سال مارا کرد و یا اینکه باخود گفت این بچه تراز این حرفهاست که دنبال این ماجراها باشه .

شب بعد به اتفاق برادرم و برادرزاده هام و یکی از خواهرزاده هام با شوهرش که مستاجر برادرم بود با ماشین راهی مسجد قبا در شمال شهر تهران شدیم .چراکه آن موقع آنجا هم مرکز فعالیت های انقلابی شده بود .وقتی به مسجد رسیدیم مرحوم دکتر محمد مفتح (که بعدها توسط گروه فرقان ترور شد ) و مرحوم مهندس مهدی بازرگان پشت یک میز نشسته بودند و به نوبت سخنرانی کردند . در انتهای سخنرانی مرتب بر حضور در تظاهرات بزرگ عید فطر که در پیش بود ،تاکید می شد .

مهندس بازرگان خیلی محتاط و کنایه آمیز تیکه هایی به رژیم می انداخت و هرچند وقت یکبار با بذله گوییهایش مردم را میخنداند .مثلا یکی از بذله گویی هایش این بود که می گفت : آنموقع که پسرم کوچک بود با همسرم راهی تبریز بودیم و من هم در جاده آهسته می راندم . پسرم بمن گفت :بابا یا سرعت بگیرو از همه ماشینها جلو بزن یا کنار وایسا تا همه ماشین ها بیان و بروند بعد ما بریم !

بعد از پایان سخنرانی مکررا از مردم خواسته می شد بخاطر اینکه بهانه دست ماموران ندهند بعد از خروج از مسجد از سردادن هرگونه شعار خودداری کنند و آرام متفرق شوند .

وقتی به طرف منزل براه افتادیم حوالی مسجدقبا و حتی چندین کیلومتری آن انباشته !بود از مامورین انتظامی و نظامی که باتوم بدست آماده بودند و غیر از دوطرف خیابان ،حتی در وسط جدول خیابان با فاصله های یک متری در کنار هم ایستاده بودند .طوری که وقتی اتومبیل ما از جلوی آنها حرکت می کرد انگار از ارتشی منظم سان می دیدیم !

روز بعد به دماوند برگشتم .

قرار بود یک گروه انقلابی که جلیل نیز جزو آنها بود در حسینیه محله دشت مزار یک تئاتر انقلابی اجرا نمایند . این تئاتر و نمایش به بهانه گرامیداشت حضرت علی (ع )برگذار می شد ولی در واقع ادای دین به دکتر علی شریعتی  بودکه از چهره های مطرح آن زمان بود و شایع بود بوسیله ساواک بقتل رسیده است .

روز موعود فرا می رسد و جمعیت کثیری از اهالی دماوند از نقاط دور و نزدیک برای دیدن این تئاتر در حسینیه روستای مورد نظر که زادگاه مادرم و جلیل نیز بوده است ،گرد می آیند .همه تصور می کردند با توجه به مضمون نمایش ساواک دماوند مانع از برگذاری نمایش مذکور خواهد گردید یا اینکه با کمک مامورین نظامی و انتظامی آن را برهم خواهد زد . ولی ماجرا شکل دیگری بخود یافت و تراژدی تبدیل به کمدی گشت .!

موضوع نمایش مربوط به مردی بود بنام علی که در مسجدی حضور پیدا می کرد و به روشنگری مردم می پرداخت .دیلوگ ها و مونولوگ های این مرد غالبا اشاره ای تلویحی به سخنان و آموزه های دکتر شریعتی بود . جلیل نقش کوتاهی در این نمایش داشت و اول نمایش بعنوان متولی مسجد میامد گلدان داخل صحنه نمایش را آب می داد و آخر نمایش هم که قهرمان داستان با قمه ای به قتل می رسد و قاتل قمه را داخل گلدان می نماید ،جلیل با آمدن و آبپاشی قمه خونین کاشته شده در گلدان نمایش را به انتهاء می رساند !. اما اتفاق جالبی که در این میان رخ داد در همین صحنه های پایانی نمایش بود وآن اینکه زمانی که قهرمان نمایش توسط فرد قمه کش بر سرنماز بقتل می رسد ،گروه موزیک شروع به نواختن موسیقی غمگنانه ای می کند و افراد پشت صحنه همزمان بانوای موسیقی میخواندند :

علی سرباز ره دین بود

علی قربانی آیین بود

عاقبت حق طلبی این بود

هنوز لحظاتی از خواندن این ترانه نگذشته بود که دیدیم از قسمت زنانه حسینیه صدای گریه و زاری پیرزنی باصدای بلند می آید . خوب که دقت کردم دیدم حدسم درست است .صدای مادربزرگم (والده مادرم )بود !.اکثر تماشاگران که باید درآن لحظه تراژدی گونه نمایش اندوهناک می شدند ،خنده شان گرفته بود و از خود می پرسیدند :این پیرزن ساده دل روستایی دکترشریعتی را از کجا می شناسد که اینچنین برای او بی قراری می کند !!!؟

در حالیکه موضوع از اینقرار بود که مادر بزرگم برادری داشت که در جوانی جوانمرگ شده بود و داغ او همواره در دل مادر بزرگم مانده بود و مادر بزرگم هم از تئاتر و نمایش و این چیزها سر در نمی آورد .فقط چون فهمیده بود حسینیه مراسم است ،آمده بود و از قضا وقتی آن موزیک نواخته می شود مادربزرگم بقول امروزی ها جوگیر می شود و یاد جوانمرگی برادرش می افتد و آن داد و قال را در مراسم براه می اندازد و باعث می شود مردم بجای دلی اندوهناک بالبی خندان مجلس را ترک نمایند !

بدینوسیله کاری را که ساواک بتنهایی قادر نبود انجام دهد مادربزرگم یک تنه انجام داد و با به مضحکه کشیدن آن مراسم گام محکمی در جهت تثبیت نظام شاهنشاهی برداشت !!!

من از یکطرف خنده ام گرفته بود و از طرف دیگر چون مردم محل مرا می شناختند بادسته گلی که مادربزرگم به آب داده بود خجالت زده بودم .

وقتی به خانه پدربزرگم رسیدیم دسته جمعی زبان به شماتت مادر بزرگم گشودیم که :آخر این چه کاری بود تو کردی ؟

او هم ساده دلانه به گویش دماوندی می گفت : یاد شه برارک دکتمه (یادبرادرم افتادم )

پایان

موخره :

پاسخ به خانم مریم – الف

مریم جان . حدس شما درست است .جلیل و پروین عقد کرده بودند و نه عروسی و جلیل در دوران عقدکنان باما اینچنین می کرد !.البته می دانم برای شما شگفت آور است ولی اگر خاطرات مرا دنبال کنید درآینده در خواهید یافت که زندگی ما سرشار از اینگونه شگفتی ها بوده است !!.البته من کینه ای نسبت به جلیل ندارم .او آدم سطحی و قشری نگری بود ولی مغرض نبود و در عین حال آدم زحمتکشی بود و هست .همین جا از کامنت های شما صمیمانه قدردانی می کنم و اگر نکته ابهام دیگری بود بفرمایید تا با کمال میل توضیح دهم .

 

پاسخ به سمیرا

سمیرا جان .اینکه چرا صداو سیما فیلم مستندی از زندگی شاه پخش نمی کند .نشانه بد سلیقگی صداو سیما است . چراکه تنها فیلمی را که از شاه در ایام دهه فجر به نمایش می گذارد لحظه ترک کشور با چشمانی گریان از جانب اوست که این صحنه برای نسل جوان امروز بجای اینکه تنفربرانگیز باشد ترحم آور است !!

واما برای آشنایی با زندگی شاه و درباریان مطالعه کتابهای خاطرات آنها مثل خاطرات فردوست ،اسدالله علم ،علی احمد انصاری و خاطرات اشرف پهلوی را که درایران منتشرشده است مطالعه بفرمایید .در یکی دوسال بعداز انقلاب مجلاتی بنام جوان و گزارش روز به درج زندگی درباریان می پرداختند ولی از آنجا که عکس های سکسی زنان دربار بویژه فرح پهلوی را چاپ می کردند توقیف شدند .بنابراین نه امکان دسترسی به آن مجلات هست و نه امکان درج آن عکس ها در وبلاگ .

ضمنا فرح پهلوی نیز خاطرات خود را در کتابی تحت عنوان "کهن دیارا "در خارج از کشور به چاپ رسانده که اگرآشنایی درآنسوی مرزها دارید می توانید درخواست کنید برایتان بفرستد .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 19:46  توسط   | 

گزارش یک زندگی (قسمت بیست و پنجم )

 

 

انقلاب و شبه انقلاب در روستای ما !

 

 

در اواخر بهار 57 طبق سنت همه ساله ما راهی دماوند برای سه ماه ییلاق نشینی شدیم . رفتن به دماوند برای من در این سال بیشتر از سالهای دیگرعذاب آور بود . چرا که هم از سینما محروم می شدم و هم صدای پای انقلاب به ماجرا جویی های من میدان داده بود و من دوست داشتم در تهران باشم تا با شرکت در درگیری ها و تظاهرات روحیه ماجراجویی های خود را ارضا کنم . هرچند که تا شهریورماه سال 57 اثری از تظاهرات جدی و درگیری در تهران  نبود .

به دماوند که رفتیم بلافاصله چند روز بعد از برگذاری مراسم چهلم پدرم .،برخی بزرگان فامیل علی رغم مخالفت برخی دیگر مراسم ازدواج و عروسی پروین و جلیل را فراهم آوردند . یکی دو تن از اعضای فامیل از جمله یکی از عموهایم عروسی را تحریم کردند و بما پیغام فرستادند که بی انصاف ها چغندر که زیر خاک نکردید !.

بهرحال عروسی بر گذار شد . در دماوند رسم است که عروسی جداگانه برگذار می گردد . خانواده داماد برای خود جداگانه عروسی می گیرند و خانواده عروس هم جداگانه . بعد در آخرشب خانواده داماد بعد از مراسم شام با میهمانان به جانب خانه عروس حرکت کرده و عروس را با خود می برند . معمولا این مراسم با بزن و بکوب در میانه راه همراه هست و لطف و صفای خاصی دارد . ولی از آنجا که ما ظاهرا عزادار بودیم .خانواده داماد برای بردن عروس به همان بزن و بکوب تا بخشی از راه اکتفا نمودند . در این میان باید راه زیادی پیموده می شد .چرا که جلیل مال روستای مجاور روستای ما بود و آنها برای بردن عروس مسافت چند کیلومتری میان روستای خودشان تا روستای مارا طی می کردند .

قبل از انکه به ادامه ماجرا بپردازم لازم است گریزی به گذشته بزنم . عروسی های دماوند در قبل از انقلاب یکی از جذابترین خاطرات آن دوران منست . چرا که معمولا دامادها می گذاشتند تا مراسم عروسی شان را در یکروز مشخص بصورت مشترک بر گذار کنند .و معمولا در یک روز شاهد دوعروسی یا سه عروسی با حضور سه عروس یا سه داماد بودیم . حمام روستا صبح تا عصر زنانه بود و عصر تا آخر شب مردانه . صبح ها خانمها عروس ها را به حمام می بردند و عصرها جوان های ده دامادها را به حمام می بردند و بعد هم داخل حمام بزن و برقص و بکوب بود و هم موقعی که دامادها را از حمام بیرون می آوردند و تا دم خانه شان بدرقه می کردند . واز آنجا که پدرم بزرگ روستا بود .تقریبا در همه عروسی ها ما بصورت خانوادگی دعوت می شدیم و از آنجا که پدرم حال وحوصله حضور در این مراسم ها را نداشت من بجای او حضور پررنگی !در این مراسم ها داشتم و از آنجا که هم خانواده عروس ما را دعوت می کردند و هم خانواده داماد . من به همراه خواهر زاده ام هم خانه عروس می رفتیم شام می خوردیم و هم خانه داماد !. مثلا یادم هست در یکی از این عروسی ها ابتدا چلو مرغ را خانه یکی از عروس ها خوردیم و سریع خودمان را به خانه داماد که پسر قصاب روستا بود رساندیم و چلوکباب را در آنجا خوردیم .بطوری که شکم مان جا نداشت برای خوردن غذا به خانه دیگر عروس و داماد ها برویم . بعد از صرف شام مراسم رفتن از خانه داماد به خانه عروس انجام می شد و بیشتر بزن و بکوب ها در میانه راه باگذر از باغ های باصفا و طراوت بخش انجام می شد . تازه مراسم که بپایان می رسید جوان ها دست بردار نبودند و تا نیمه های شب بساط بزن و بکوب و برقص برقرار بود . از ترانه های بزمی شروع می شد و به ترانه های کوچه باغی ختم می شد و بعد هم وقتی احساس می شد خانم ها به خانه هایشان رفتند موقع خواندن ترانه های بی ادبی و تقریبا زشت مثل ترانه معروف :

زمستان آمد و فکر نمد کن

نمد را لوله کن ...ننه ات کن

میرسید . در ضمن در میان مجالس مردانه بازی قاپ بازی صورت می گرفت که بسیار جذاب بود و توصیف آن به اطاله کلام خواهد انجامید . بگذریم .

از آنجا که در خانه ما خبری نبود جلیل بمن گفت ما برای مراسم خودمان از یک گروه سیاه بازی دعوت کردیم اگر دوست دارید به مجلس ما بیایید .من و خواهر زاده ها و برادر زاده هایم به مجلس عروسی آنها در روستای مجاور رفتیم . مراسم سیاه بازی را دیدیم و بعد خانواده و فامیل های جلیل برای بردن عروس که خواهرم بود راهی روستای ما شدند . ما به روستایمان برگشتیم و دوباره برای بدرقه کردن عروس و داماد راهی روستای جلیل شدیم . در میانه راه وقتی اهالی روستا میخواستند بزن و بکوب نمایند .بعضی از بستگان جلیل با توضیح اینکه خانواده عروس عزادار هستند مانع از اقدام آنها می شدند ولی برخی از آنها توجه نمی کردند و می گفتند بما چه که عزادارند ما چیکار کنیم ؟

بهرحال یکی دو هفته بعد از عروسی ماه رمضان از راه رسید و از طرف حوزه های علمیه روحانیون برای سخنرانی و غیره عازم شهرها و روستاها شدند . آن یکی دامادمان که ساکن دماوند بود (حاج نعمت اله )از انجا که علاقه زیادی به روحانیون داشت هرسال یکی دو اطاق خانه خود را در اختیار روحانیون اعزامی می گذاشت و آنها طی یکماه حضورشان در ده مهمان او بودند . آن سال دو روحانی به روستای ما آمده بودند و تکلیف روشن نبود که کدامیک باید در روستا باشند .یکی صورت و محاسنی بور داشت دیگری کمی تپل بود و محاسنی کم پشت و مشکی . من دوست داشتم آن روحانی که بور بود در روستا بماند چراکه فکر می کردم او شجاع تر است و حرفهای انقلابی تر می زند و اوضاع را شلوغ می کند ولی پیش بینی من برعکس از آب در آمد.

همان روحانی بور در روستای ما ماند و آن یکی به روستای مجاور رفت .ولی برخلاف حدس من آن یکی که به روستای مجاور رفته بود شجاع تر و انقلابی تر از روحانی روستای ما در آمد .بطوری که هر چند روز یکبار بخاطر سخنرانی های آتشین اش توسط ساواک دماوند احضار می شد و اداره ساواک دماوند ادامه حضور او در آن روستا را منوط به این ساخته بود که هر روز نوار سخنرانی او در شب قبل در اختیار ساواکی ها قرار گیرد .از اینرو تا حدودی ساواک توانست اورا کنترل نتماید .

اما تنها حرکت انقلابی و شجاعانه که روحانی روستای ما انجام داد این بود که یک شب در میان سخنرانی اش به صراحت از ایت الله خمینی رهبر انقلاب نام برد و ما احساس کردیم که با ادامه این روند از سوی او محیط روستا برای انجام تظاهرات و حرکت های اعتراضی آماده خواهد شد که البته توقع بیجایی بود هنوز شور انقلاب در سراسر کشور فراگیر نشده بود .

ولی در عوض یک شبه انقلاب ! در همان ایام در روستا روی داد .

جریان از اینقرار بود که زمانی که حمام روستا در اختیار خانم ها بود چند تن از جوانان شرور و شیطان به پشت بام حمام رفته بودند و با استفاده از شیشه شکسته پنجره چهارخانه ای بالای حمام به دید زدن خانم هایی پرداختند که مشغول استحمام بودند !

پیچیدن این خبر در روستا دیگ غیرت اهالی را به جوش آورد و شب همان روز بعد از سخنرانی روحانی روستا یکی دو نفر از اهالی پشت میکروفون قرار گرفتند و به شرح ماوقع که از نظر آنها به مثابه یک فاجعه بشمار می آمد ،پرداختند و همین ماجرا موجب کتک کاری آن جوانان و والدین آنها با عده ای دیگر از اهالی روستا گردید ولی با مساعدت و پادرمیانی بزرگان روستا این غائله ختم بخیر گردید  و...

 

پاسخ به سمیرا :

سمیرا جان در مورد جشن های دوهزار و پانصد ساله اطلاعاتی خواسته بودی . واقعیت این است که وقتی این مراسم در آن سالها از تلویزیون پخش می گردید برای من بسیار کسل کننده و خسته کننده بشمار می آمد و من زیاد تمایلی به تماشای آن نشان نمی دادم . این مراسم بسیار پرخرج و پر ریخت و پاش بود و همانطور که شما گفتی یکی از دلایل انقلاب بشمار می آمد . چرا که روشنفکران به پرهزینه بودن آن اعتراض داشتمد و مذهبی ها هم هم به اسراف و ریخت و پاش های آن معترض بودند و هم به برخی از نمایشات غیر اخلاقی آن . مثلا در یکی از این مراسم ها نمایش وقیحانه "اوه کلکته " به نمایش در آمد که طی آن بازیگران آن نمایش در جلوی چشم حضار به آمیزش جنسی با یکدیگر پرداختند که این مقوله حتی صدای اعتراض روشنفکران غیرمذهبی را هم بلند کرده بود . ریخت و پاش ها و اسراف کاری ها حتی صدای میهمانان خارجی را درآورده بود و حتی همسر انورسادات (رییس جمهور سابق مصر و متحد شاه ) در این زمینه به فرح هشدار داده بود و اعتراض و انقلاب رامردم را بخاطر چنین جشن ها را پیش بینی کرده بود . در این زمینه کتابی بنام "آخرین سفر شاه "نوشته "ویلیام شوکراس "وجود دارد که بصورت بی طرفانه ای نوشته شده و هم جزییات این مراسم و هم هشدارهای میهمانان خارجی به شاه و درباریان را درج کرده است .

پاسخ به دریا :

دریا جان از من پرسیدند عاقبت آرتیست این ماجرا چه خواهد شد . در پاسخ به دریای عزیز باید بگویم جواب خود را در انتهای خاطراتم خواهی یافت .همینقدر بگویم که بقول عارف قزوینی :

وطن آنچنان داد پاداش من

که لب سوز شد کاسه آش من !

وطن حاصل عمرمن باد داد

وطن یادم «ای داد و بیداد » داد.

ودر خاتمه از اینکه در بخشی از خاطراتم وارد جزییات شدم معذرت میخواهم . این توجه به جزییات بخاطر پافشاری برخی از دوستان مانند "ثمره " است که بارها تاکید کردند ارائه جزییات برایشان بسیار مهم است .

در این سرمای وانفسا نفس های گرمتان را آرزومندم . شب خوش

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 22:57  توسط   | 

 

گزارش یک زندگی (قسمت بیست و چهارم )

 

 

انقلاب ،موجی که ناگهان کشور را فراگرفت .

 

 

 

 

خب حالا باید سخن از واقعه ای بمین آورم که نظر چندان مساعدی نسبت به آن ندارم .چرا که پدیده انقلاب نسل من را قربانی ساخت . وقتی به روزهای کودکی و دوران قبل از انقلاب فکر می کنم باور نمی شود چنین روزهایی را در زندگی تجربه کرده باشم . احساس آدمهایی را دارم که بعد از دیدن یک رویای شیرین ناگهان از خواب برخاستند و دیدند آنچه نظاره کرده اند و تجربه نمودند رویایی بیش نبوده است و چقدر سهمگین است زمانی که آدم را از بستر رویا به دنیای تلخ واقعیت های تلخ و شکننده پرتاب می کنند .

هر کس همانند من بود همین احساس را داشت .چرا که دوران بعد از انقلاب  و سال های بعد از آن روزهای تلخ و ناگوار زندگی من بوده است .روزهای پایان خاطرات شیرین وشروع تجربیات تلخ و گزنده .

در این میان نه از انقلاب گله مندم نه از انقلابیون .گرچه هر وقت پای نابسامانی ها و محنت های بعد از انقلاب بمیان می آید همه انگشت اتهام را بسوی انقلابیون و روشنفکران نشانه می رود و هیچ کس در این زمینه دستگاه بی مبالات و دیکتاتورمنش پهلوی را مقصر بشمار نمی آورد . در صورتیکه اگر واقع بینانه به مسائل نگاه کنیم ،مسبب اصلی بروز انقلاب و نابسامانی های مترتب برآن شخص محمدرضا پهلوی بوده است که سالیان سال سخنان ناصحان و دلسوزان را نادیده گرفته بود و چشم بر روی حقایق بسته بود و همگان اورا از خطر پیش رو اگاه ساخته بودند ولی بی مسئولیتی و بی مبالاتی و دیکتاتور منشی او آنچنان پرده ضخیمی جلوی چشمان او کشیده بودکه او این هشدارها را نمی شنید و زمانی  این پرده را کنار زد که دیگر دیر شده بود و بقول شاعر :

آب رفته از جوی نمی گردد باز

بهتر آنست که غفلت نکنیم از آغاز

همه هشدارهای لازم را به شاه داده بودند ولی کو گوش شنوا . مرحوم بازرگان در اواخر دهه چهل طی نامه ای برای شاه نوشته بود :ما آخرین نسلی هستیم که با زبان مسالمت جویانه باتو صحبت می کنیم . نسل بعد از ما دیگر با تو اینگونه سخن نخواهند گفت .

حتی داریوش همایون که یکی از سلطنت طلبان متعصب خارجه نشین است ،چند سال پیش در گفتگو با یکی از رادیو های برون مرزی گفته بود :« اگر گوش شنوایی در دربار برای حرف های دلسوزان و ناصحین وجود داشت .جلوگیری از وقوع این انقلاب به سادگی خوردن یک لیوان آب خوردن بود . وقتی مردمی به قضیه ای معترض هستند و توی خیابان می ریزند،باید رفت دید خواسته هایشان چیست ،نه اینکه آنها را به گلوله بست ».

این حرفها را برای قضاوت تاریخ می گویم نه میخواهم خودم را که مانند بسیاری دیگر از مردم از کنشگران انقلاب بودم تبرئه کنم و نه اینکه فرافکنی کنم . بعداز این مقدمه می رویم سر اصل موضوع و نگارش خاطرات .

دیماه سال 1356 یک مطلب توهین آمیزی علیع ایت الله خمینی در روزنامه اطلاعات به چاپ می رسد .این مطلب خشم روحانیون و طلبه های قم را بر می انگیزد .آنها حوزه های علمیه را تعطیل می کنند و به خیابان ها ریخته و به رویارویی با مومورین حکومت می پردازند .در این ماجرا عده ای کشته می شوند . این خبر بسرعت در تمام ایران می پیچد و چهلم کشته شدگان قم تبریزی ها را به خیابان می کشاند و این وقایع پشت سر هم تکرار می گردد .

روحانیون گرچه در لفافه ولی بصورت معنا داری حکومت شاه را مورد حمله قرار میدهند و نوارهای سخنرانی آنها بسرعت در میان مذهبیون و اقشار ناراضی کشور دست به دست می گردد .

یادم هست آن زمان کارتر رییس جمهور آمریکا به ایران آمده بود تا شاه را تشویق به دادن آزادی های سیاسی نماید . در مراسم شامی که به افتخار ورود کارتر ترتیب داده شده بود شاه در مقابل دوربین های تلویزیونی همراه باکارتر گیلاس های شراب را نوشیدند و همین مقوله احساسات مذهبی مردم را بشدت جریحه دار ساخته بود و بهانه لازم دست مخالفان داده بود .

شاه بعنوان رهبر یک مملکت سی و پنج میلیونی انقدر نادان و غافل بود که نمی دانست جامعه ایرانی یک جامعه مذهبی است که حفظ ظواهر در رعایت شئونات مذهبی بیش از اعتقادات باطنی اهمیت دارد و حتی آنهایی که شراب خوار اهل فسق و فجور بودند در برخورد با دیگران پنهانکاری نموده و بقول اهل دین "تقیه " می نمودند !!!

همین بی مبالاتی و خود شیفتگی شاه و بی اعتنایی به احساسات مردم در کنار کشتارهایی که از مخالفان می نمود ،بهانه لازم را برایانقلابیون برای ساماندهی یک جنبش توده وار که در نهایت به عمر حکومت پهلوی خاتمه داد ،فراهم آورد .

یادم هست آن موقع هنوز انقلاب فراگیر نشده بود و نوار سخنرانی  یکی از روحانیون بنام "عبدوست " دست در دستها می گشت که وی در لفافه شاه را با یزید مقایسه کرده بود و با اشاره غیرمستقیم به شرابخواری شاه در برابر دوربین های تلویزیونی می گفت : «یکی از کارهای یزید این بود که در حضور مردم علنی شراب می خورد . یکی از کارهای یزید این بود که مردان حقگو جامعه را می کشت »

بعدها دیدم بعد از گذشت ماهها مردم هنوز این حرکت شاه را نبخشیدند و در تظاهرات خیابانی در حالیکه عکس هایی از شراب خواری او به همراه کارتر حمل می کردند نوحه گونه می خواندند :

تو دم از رهبری مسلمین میزنی

پس چرا تیشه بر ریشه دین میزنی ؟

خواب مستی بس است

بت پرستی بس است

فغان و واویلا

زین ماتم عظما .

بازار مساجد و محافلی که بوی مخالفت با رژیم از آن می آمد گرم شده بود و جلیل که سرش برای این حرفها درد می کرد نه تنهاخودش به این مساجد می رفت ،بلکه مرا هم علی رغم میل باطنی ام از پای تلویزیون بلند می کرد و به این محافل و مساجد می برد . یکی از این محافل "حسینیه محلاتی ها "در ضلع جنوبی میدان فوزیه (امام حسین )بود که در آن حجت الاسلام قرائتی و حجت الاسلام راستگو سخنرانی می کردند و گهگاهی در لفافه تیکه هایی به رژیم می انداختند .

عید 1357 که آمده بود .برخی از پسرعموهایم و اهل فامیل و دو داماد دیگرمان که مثل جلیل مخالف رژیم شاه بودند . در دید و بازدیدها به اهل فامیل یادآوری می کردند که بخاطر کشتارهای شاه یادتان باشد که ما عزاداریم و امسال عید نداریم !

اما این مانع از دریافت اسکناس های دو تومانی و پنج تومانی تانخورده مزین به عکس شاه از جانب ما نمی شد و این خیلی جالب بود هم با شاه مخالف بودند و هم اسکناس هایی که عکس اورا در پیشانی داشتند بما عیدی میدادند !

دو سه ماه بعد از عید بود . همچنان از گوشه کنار کشور خبر ناارامی و شورش به گوش می رسید که عمدتا سازما ن دهنده این شورش ها یا مذهبیون بودند که با سخنان آتشین به بیرون می ریختند و شیشه چند بانک و سینما را می  شکستند یا دانشجویان دانشگاههای سراسر کشور بودند که به بهانه های مختلف به خیابانها ریخته و با مامورین حکومتی درگیر می شدند .بیشتر نا ارامی ها در شهرستان ها جریان داشت و درتهران هنوز حرکت جدی بوجود نیامده بود

روزی از همین روزها برای خریدن مجله به یکی از دکه های فروش مجلات رفته بودم .سرمقاله یکی از روزنامه ها توجه ام را جلب کرد

.شاه با اشاره به مذهبیون و کمونیست ها که هرکدام یک پای مبارزه بودند گفته بود :با ارتجاع سیاه و بی وطن های سرخ روبرو هستیم و اضافه کرده بود :علی رغم اغتشاشات اخیر در کشور به تداوم آزادی های سیاسی موجود پابندیم (نقل به مضمون )

در این میان یکی از پسر عمه هایم پسری داشت بنام "سعید "که دو سه سال از من بزرگتر بود .او چون به پدرم علاقه داشت .غالبا نزد پدرم می آمد و اشعار اورا یادداشت می کرد .سعید یکی از کسانی بود که با انکه سن و سال چندانی نداشت ولی جذب گروههای انقلابی شده بود و بشدت هم محتاط رفتار می کرد . سعید در طول انقلاب جزو گروه "فرقان "شد همان گروهی که در اوائل پیروزی انقلاب سپهبد قرنی و استاد مطهری و دکتر مفتح را ترور کرده بودند .سعید آنقدر تودار و چریک مابانه رفتار می کرد که تا زمان دستگیری اش ما نمی دانستیم او جزو گروه فرقان است و وقتی این را شنیدیم دود از کله مان بلند شد .سعید در زندان توبه کرد و بعد به جبهه رفت ودر شهریورماه 1360 بشهادت رسید .

سعید در آن روزهای آستانه انقلاب مرا تحریک می کرد تا به سینماهایی که فیلم سکسی نمایش میدادند ازکیوسک های تلفن عمومی زنگ بزنم و آنها را تهدید کنم که اگر این فیلم سکسی را از پرده پایین نکشند بعنوان یک گروه چریکی سینمارا منفجر خواهیم ساخت !. معمولا برای سینماهایی زنگ می زدیم که فیلمهایی نشان میدادند که تماشای آن برای افراد کمتر از هیجده سال ممنوع بود .تعداد خاص و محدودی از این سینماها چنین فیلمهایی نشان میدادند مثل سینما ب .ب (پیام فعلی ) .سینما کسری و سینما تاج که همگی بین پیچ شمیران و میدان فردوسی قرار داشتند . ضمنا ب. ب اسم اختصاری برژیت باردو هنرپیشه فرانسوی وبت سکسی جوان های آن دوره بود . البته بخاطر صدای بچه گانه من معمولا این تهدیدات جدی گرفته دنمی شد .چرا که ندیدم سینمایی با تهدید من فیلمش را از پرده پایین بکشد .

آن موقع ها سینماها تخصصی بودند .مثلا تعدادی از این سینماها فیلم های اینچنینی نشان میدادند . سینماهای اروپا و حافظ و همای در خیابان شاه آباد (جمهوری فعلی )و چهاراه استانبول معمولا فیلمهای هندی نشان میدادند که آن موقع علاقمندان بسیاری داشت و الخ .

یکی دیگر از کارهای ما این بود که سوار بر دوچرخه دسته بلندمان بشویم و در تمسخر شاه که در جشن های دوهزار وپانصد ساله گفته بود : کورش آسوده بخواب که ما بیداریم . در کوچه و خیابانها فریاد بزنیم : کورش بخواب که تخم مرغ دونه 5 زار (پنج ریال ) شد .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 22:38  توسط   | 

               بی پرده در سه پرده با دوستان .

 

 

رازی که برغیر نگفتیم و نگوییم .

با دوست بگوییم که او محرم راز است .

 

پرده اول

 

ننوشتن ام طی این روزها به دو دلیل است . اول خستگی جسمی و فرسودگی روحی و بیحالی و بی انگیزگی  و دوم تردید و چگونه ادامه بخشیدن به این خاطرات . هنوز در چالش فکری باخودم به این نتیجه نرسیدم تا بتوانم روایت انحصاری خود را از انقلاب ارائه دهم . چرا که دوست دارم باخودم و با شما صادق باشم و این صداقت ممکن است به نفع من تمام نشود . نوع روایتی که من از انقلاب ارائه می دهم با نوع روایت رسمی قدری متفاوت باشد واین دردسرساز شود . و من هم در سنی هستم که نه توانایی قهرمان بازی را دارم نه گرایش به این بازی ها را و براین اعتقادم که عصر قهرمان ها دیگر بپایان رسیده است و امروز اخلاقیات مدرن بجای آنکه آنها را تحسین کند ،به ریش آنها می خندد!!!.ضمن انکه دوره قهرمان بازی نسل ما بسر آمده است .

دوست دارم حدیث نسل انقلاب را برای نسل امروز به روایت بنشینم و از زبان شاعر حرف دل آنهارا بازگویم که :

 

 ما خسته از رنگ و ریا

 
با در د مردم، آشنا

 
این آسمان را پر فروز

 
روی زمین را بی دروغ

 
خالی ز کین، می خواستیم

 
نیک و نوین می خواستیم

 
زیباترین می خواستیم

 
کی این چنین، می خواستیم ؟؟؟؟

 

بعدهم بگویم اگر به آنچه می خواستیم نرسیدیم .گناه از ما نبود و بازی تلخ روزگار با نسل ما ونسل قبل از ما بود و چه شوخی زشت و ناگواری روزگار و تاریخ با ما کردند .البته آنهایی هم که میخواهند تاریخ را دروغ آمیز و تحریف آلود تحویل نسل جدید دهند . خدا دستشان را رو خواهد ساخت که مکروالله و مکرواوالله و خیرالماکرین (مکار هستند و با خدا مکر می کنند .درحالیکه خدا خود بهترین مکر کننده گان است ).

دوست دارم روایت آن روزهای پرشور و غرور را بنویسم تا به نسل امروز و نسل های بعدی بگویم پرچمی که ما برزمین گذاشته ایم شما بردارید و این راه را بروید شاید آن جهان و دنیای زیبایی که ما عاجز از تحقق آن بودیم ،شما محقق سازید .منتهی :

 

 روزی که قلب این جهان

 
با عشق و آزادی زند

 
دنیا به روی مردمان

 
لبخندی از شادی زند

 
ای عاشقان، ای عاشقان

 
از یاد ما، یاد آورید

 
دلدادگان، دلدادگان

 
با یاد ما، داد آورید

اما هنوز نمی دانم چطور و چگونه .چرا که نه میخواهم مدیون تاریخ باشم و نه بدهکار به خودم و شما . لطفا بگویید چکار کنم .از دوستانی که خواستار تداوم خاطرات شدند بی نهایت سپاسگذارم واز بانوی اردیبهشت و نغمه هم که از مکدر شدن من بخاطر یادآوری این خاطرات اظهار نگرانی کردند نیز متشکرم . از آنهایی هم که هیچ نگفتند هم متشکرم .!

 

پرده دوم

 

خواهر عزیزم "نگین " سئوالات صادقانه ای از من پرسیدند که من هم لاجرم بایست صادقانه به آن پاسخ گویم :

پرسیده اند : - آیا صداقت همیشه و در همه حال خوبه؟ نگید نه ، چون شما از نوع خفن صادقان هستيد من فقط علت رو مي خوام

نگین جان اگر پاسخ صادقانه میخواهی از من توقع پاسخ مثبت نداشته باش .چرا که در یک جامعه زنگار گرفته و ناصادق هرگز نمی توان صادقانه زیست . مگر انکه بهای آن را هم بپردازی و بهای آن هم فروپاشی روانی و اضمحلال است و بس . صداقت از فضایل اخلاقی است .اما در زمانه و جامعه ای که اخلاقی زیستن به اضمحلال فرد صاحب اخلاق می انجامد .چگونه می شود اخلاقی زیست و زندگی کرد .مگر انکه زندگی در جامعه و بطن مردم را کنار گذاشته و راه ریاضت در پیش بگیریم و به غارها و جنگل ها برویم و بمانند انسانهای اولیه زندگی کنیم .آنوقت شاید صداقت و سایر فضائل اخلاقی عناصر تعالی و رشد روحی ما باشند نه عناصری مزاحم در روند زندگی اجتماعی .

من اگر صادقانه می نویسم ،بخاطر اینکه طور دیگری بلد نیستم بنویسم . واگر نگاهی به روند وبلاگ نویسی من بیاندازید درخواهید یاقت بخاطر همین صداقت و شفافیت چه بی احتیاطی هایی مرتکب شدم که هیچ آدم عاقلی مرتکب نمی شود و چه فحش ها و دشنام و ناسزاهایی از اوباش اینترنتی دریافت نمودیم و بعد هم به خود نهیب زدیم که این است نتیجه سالها روزنامه نگاری تو . ؟

بدبخت .آسه بیا ،آسه برو ،که گربه شاخت نزنه .

از شما چه پنهان یکروز عیالم بمن گفت تو چرا نسبت به همکاران و هم سن و سال هایت به لحاظ مادی پیشرفت نکردی . چرا تو درجازدی و دیگران پیش رفتند .چرا بعد از چهل سال زندگیت باید این باشد ؟درپاسخ گفتم : اینها از طریق مکانیسم های نامشروع مثل مکاری ،و پشت هم اندازی ،خالی کردن پای دیگران ، زد وبند ،آدم فروشی و خیانت در اموال عمومی و فساد مالی به اینجاها رسیده اند . من نه این کارها را بلدم ونه اگر بلد بودم دست به آن می زدم . این دنیای چندروزه به این سیاهکاریها نمی ارزد و این روش ها اخلاقی نیست .

پاسخ رندانه ای بمن داد که بد جوری ذهن مرا به چالش کشاند : گفت ببین تلقی تو از اخلاق و صداقت چیست ؟ .مگر نه اینکه اخلاق عرف رایج در میان مردم است . من توی همکارهای آقا و خانم می بینم همه این کارها را می کنند .حتی بعضی از آنها نکردن این کارها را به حساب بی عرضگی ما می گذارند . وقتی اکثریت مردمی که ما شبانه روز می بینیم برداشتی غیر از من و تو از اخلاق و صداقت دارند . شاید ما در برداشت های اخلاقی مان دچار اشتباه هستیم . بجای اینکه ایراد از مردم بگیریم که چرا غیراخلاقی و ناصادق برخورد می کنند شاید مشکل از ماست که با اقتضائات اخلاق جدید آشنا نیستیم و شاید این ما هستسم که غیراخلاقی می اندیشیم و الباقی اخلاقی رفتار می کنند .اگر اینگونه نیست چرا ما در اقلیت هستیم و غیراخلاقی ها در اکثریت !.لزوما لابد پای ما در یک جایی می لنگد وگرنه تو اینقدر ساده لوح هستی که فکر می کنی خدا این همه مردم را بخاطر اینگونه زیستن میبرد جهنم و بهشت از آن من و توست !

از آنجا بود که فهمیدم اخلاق تابع زمان و مکان است وصداقت هم بعنوان یک صفت اخلاقی  نیز همینطور .

من خودم را کو چکتر از آن میدانم که به شما اندرز اخلاقی دهم و توصیه به صداقت کنم . ولی رفتارهای صادقانه را انتخاب کن بعد خواهی دید چه بهای گزافی بابت آن خواهی پرداخت .در همه ابعاد زندگی .مثلا اگر اعتقادی به حجاب نداری در فرم استخدام یک موسئسه دولتی این را بنویس ببین استخدامت می کنن یانه ؟در برخورد با مردم نیز همینطور . اگر کسی را دست داری برو صادقانه به او بگو دوستت دارم .ببین این دوست داشتن را ارزش می نهد یا از آن سوءاستفاده می کند . خواهرم این رشته سر دراز دارد . من نه می گویم صادق زندگی کن نه ناصادقانه .این تویی که باید راه و روش خود را در زندگی خودت انتخاب نمایی .ولی من از بستر صداقت لطمات روحی بسیار خوردم و همچنان می خورم و هنوز که هنوز است آدم نشدم و سرم به سنگ نخورده است .

فکر می کنم جواب سئوالات 1 و 2 شما را داده باشم . ولی درباره علت حسادت آدمها بررسی این مبحث در این مقال نمی گنجد چرا که یک بحث روانشناسی گسترده است و فاکتورها و اله مان های زیادی در باره آن مطرح است .

واما در گذار یا گزار حق با شماست من طبق یک عادت ذهنی غلط گزار را گذار می نویسم . بهرحال از شما متشکرم .

 

پرده سوم

 

در این روزهای سرد که دل را افسرده می سازد خبر تلخ و ناگوار رفتن "حمید عاملی " روح رنجدیده مارا رنجیده تر ساخت و داغ مرحوم "مولود عاطفی "را در دلمان تازه کرد . حمید عاملی قصه گوی روزهای جمعه ایام کودکی مابود با آن صدای گرم و تاثیرگذار و روح نوازش .خانم مولود عاطفی هم قصه گوی ساعت بیست تلویزیون قبل از انقلاب بود .روح هردو شان شاد .

اینها یادگارهای کودکی ماهستند و وقتی زیرخاک می روند به معنی این است که ما بخشی از هویت و خاطره هایمان را به خاک سپردیم و همچنین بخشی از وجودمان .

نمی دانم علی رغم این همه مرگ و میرها که در زندگی خصوصی و زندگی اجتماعی داشتم .چرا داغ هر عزیزی داغ عزیزان گذشته را در دلم تازه میگرداند و روحم را میخراشد .

زیاد حرف زدم . ما آدم های احساساتی همینطوری هستیم نه سکوت مان آدمیزادی است ونه حرف زدنمان .شما این زیاده گویی را برما ببخشید .

و آخرین نکته اینکه "دریای عزیز " ما به اقتضای شغل مان جزو تعطیل شدگان این دوروزه نبودیم و مهرورزی دولت فخیمه و عدالت گستری آن در این برهه شامل ما نشد که وقت داشته باشیم بیشتر برای شما بنویسیم . غمی نیست ما به این احجاف ها عادت کردیم و دیگر این بی عدالتی ها و نابرابری ها بخشی از زندگی مان شده که گویا اگر نباشد زندگی لطفی ندارد .روزهای همه تان خوش .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 22:40  توسط   | 

گزارش یک زندگی (قسمت بیست و سوم )

 

 

واینگونه بود که سایه پدر از سر ما کوتاه شد .

 

 

 

...هروقت که به ملاقات پدرم دربیمارستان می رفتم ، بیشتر تو جه اش معطوف بمن بود .با هردو دستهای لرزانش دست های مرا میگرفت و با نگاه لرزان و نگران کننده اش به صورت من می نگریست . گویا وداع اش با من سنگین تر از وداع با بقیه بود . این واکنش عاطفی پدرم نسبت به من اشک اطرافیان را در می آورد .یادم هست یکی از عموهایم و خاله ام وقتی این برخورد پدرم بامن را دیدند به راهرو بیمارستان آمده ،چمباته زدند و سخت گریستند .

نمی دانم پدرم باآن نگاههای نگرانش چه چیزی را در صورت من می دید که اینقدر نگران و هراسناک بود .آیا اینده تلخ و ویرانگر و مردافکنی را که در پیش روی من قرار داشت در پیشانی ام خوانده بود .بعدها که یاد نگاههای نگران او می افتادم اورا در ذهن خود به محاکمه می کشاندم که چرا وقتی اگاه بود که سرنوشت تلخ و ناگواری در انتظار من است ،مرانیز به همراه خود نبرد .

چرا آنچنان که می بایست پشتوانه مالی لازم را برای من تدارک ندیده بود تا برای بدست آوردن لقمه ای نان تن به هر خفت و خواری و ذلت ندهم .تا جاییکه بقول یکی از نویسندگان وقتی خودم بودم نان نداشتم و وقتی بدنبال لقمه ای نان رفتم ،دیگر خودم نبودم .

نکته جالب قضیه این بود که کنار تخت پدرم یک مرد فیلیپینی بستری بود که وقتی این واکنش عاطفی پدرم را می دید ،ابتدا برایش جالب و تعجب آور بود و نگاه از ما بر نمی داشت .اما روزهای آخر اشک او هم نیز در آمد.

آن موقع بخاطر شرایط اقتصادی خاص ایران از بسیاری کشورهای خاورمیانه زنان و مردان برای کار به ایران می آمدند . زنان فیلیپینی و مالزیایی و کره ای عمدتا بعنوان کلفت در استخدام خانواده های مرفه و حتی متوسط در می آمدندو از آنجا که بعضی از این خانم های چشم بادامی زیبارو نیز بودند .کارکردن آنها در خانه های افراد متمول وحتی متوسط بسیار خوش بحال مردان آن خانواده می گردید .چرا که با یک تیر دونشان می زدند هم فال را داشتد و هم تماشارا . خلاصه که قند مکرربود .

اگر مجلات و روزنامه های آن زمان را داشته باشید صفحات حوادث آنها پر از وقایع و حوادثی است که برخی از مردان سست تنبان !ایرانی بخاطر روی هم ریختن باکلفت هایشان به آن دچار آمده بودند و پایشان به دادگاه خانواده کشیده شده بود و ماجراهایشان به صفحات روزنامه ها و مجلات .

مردان فیلیپینی و کره ای هم عمدتا برای کارگری و رانندگی و امور اینچنینی به ایران آمده بودند .مثلا همین مرد فیلیپینی که هم اطاقی پدرم بود راننده کامیون بود و براثر تصادف و جراحت وارده درآن بیمارستان بستری شده بود .

در آن موقع دختران فیلیپینی ،کره ای و تایلندی در ایران شبکه های دختران تلفنی را بوجود آورده بودند و در بارها و کافه تریا ها خدمات موردنیاز را به مردان ایرانی عرضه می نمودند .

یادم هست در آن زمان یکبار که به لاله زار رفته بودم و سوار اتوبوس دوطبقه شده بودم در طبقه دوم پشت صندلی دو جوان هوسباز قرار گرفته بودم که آنها از خاطرات و روابط شان با این دختران تلفنی سخن می گفتند و آنچنان احساساتی از این روابط حرف می زدند که بنظرم از آن نوع احساساتی هایی بودند که بگفته یکی از وبلاگ داران فخیمه می بایست آنها را کشت !!

خلاصه از فحوای صحبت های آنان فهمیدم که میخواهند به یکی از پاتوق های ویژه این دختران بروند که در خیابان ویلا قرار داشته است ،در حالیکه یکی از آنها مخالف بود و می گفت قیمت های آنجا بالاست .باید صبرکنیم تا هشت –نه شب به سراغ آنهایی برویم که برای جذب مشتری در فواصل پیچ شمیران تا پل چوبی کنار خیابان منتظر مشتری بوده و قیمت چندانی ندارند .

یکی از آنها چنان از ارزانی آنها صحبت می کرد که هرکی نمی دانست فکر می کرد آنها از کالاهای سوبسیدی و حمایتی دولت شاهنشاهی هستند !!. ما حس کنجکاوی مان گل کرد .میخواستیم به آن آدرسی که آنها در خیابان ویلا دادند برویم تاببینیم چه خبر است .اما قدری ترسیدیم !.هرچند که اگر می رفتیم کاری از دست ما برنمی آمد و دست از پادرازتر برمی گشتیم !ولی می توانستیم دیدنی ها ی خویش را برای شما شرح دهیم . بعد از انقلاب از سر کنجکاوی سری به آن آدرس زدم ببینم به چی تبدیل شده ،دیدم مبدل به یک موسئسه تجاری شده ،در واقع بوی کباب شنیده بودیم ولی مثل اینکه خر داغ می کردند !

بهرحال در اوا خر اردیبهشت پزشکان رسما اعبام نمودند که دیگر کاری از دست آنها ساخته نیست و پدرم چند روزی دیگر در قید حیات نیست .وما هم او را به خانه انتقال دادیم .غافل از انکه ششماه دیگر دست حوادث مرا دوباره به اطراف همین بیمارستان به آور می کشاند آنهم نه برای بیماری بلکه بخاطر "مرگ بر شاه بازی "و درگیری با ماموران گارد و نبرد نابرابر خون و گلوله و سنگ و گازاشک آور .

پدرم در اواسط خرداد ماه سال 1357 به دیار باقی شتافت و ماهم بخاطر فرار از مشکلات پزشک قانونی و بقیه امور بوروکراسی مترتب بر آن به کمک فامیل ها شبانه جنازه پدرم را در صندوق عقب یکی از ماشینها قرار دادیم و بهمراه ده تا پانزده اتومبیل دیگر راهی دماوند شدیم .

شب تا صبح جنازه را در مسجد روستا قرار دادیم .صبح اورا شستشو دادیم و همه خواهر برادرها برای وداع آخر اورا بوسیدیم ..من بر  موهای سفید اطراف گوش راستش را که همیشه می بوسیدم ،آخرین بوسه ها را زدم و اورا به خاک سپردیم . جالب اینجاست که "پروین " بااینکه نظر خوشی نسبت به پدرم نداشت و چندان اورا دوست نمی داشت و گاهی اسباب اذیت و آزار پدرم را فراهم می آورد ،در واقعه مرگ پدرم بیشتر از همه گریه وزاری می کرد و از خود بیقراری نشان میداد ،بطوری که یکی دوبار از هوش رفت .از آنجا فهمیدم دختر چه نعمت بزرگی برای یک پدر است (این را گفتم که بعضی ها !!که با پدرشان قهرند بروند با او آشتی کنند که شکر نعمت است که نعمت را افزون کند .البته منظورم ...نیست )

مراسم بزرگداشت پدرم باتوجه به اینکه از بزرگان شهر دماوند بود بسیار پرشکوه و عظیم برگذار شد و بسیاری از شخصیت های صاحب نام در مراسم ختم او شرکت کردند .گفتم پدرم طبع شعر داشت ،از این رو شعری را که برای سنگ مزار خود سروده بود ما بنا بر وصیت اش در روی سنگ قبرش حک کردیم . که متن این اشعار بشرح ذیل است :

بفرمان خداوند یگانه

شدم از موطن اصلی روانه

دو روزی چند در این محنت آباد

بسر بردم ولی با آه و ناله

زجور چرخ و از دست زمانه

پریدم روزی از این آشیانه

مرا منزل در این گلخن نبودی

برفتم منزل خود باترانه

بقول سعدی آن پیر خردمند

غرض نقشیست که از ما باز مانه

همین گفتار آسایش در عالم .

بماند سالها از وی نشانه !

از نکات دیگر مورد اشاره در مورد پدرم این بود که همینطور که قبلا اشاره کردم به هیچ وجه تلویزیون تماشا نمی کرد .مگر زمانی که به مناسبت هایی همچون چهارم آبان ویا غیره نیروهای سه گانه ارتش از جلوی شاه رژه می رفتند .پدرم که سرخورده سرکوب های رضاشاه و واقعه بیست و هشت مرداد بود .دستگاه شاهنشاهی را شکست ناپذیر می دانست .باحیرت به این مراسم رژه نگاه می کرد و با تعجب می گفت :عجب عظمتیست . وبا اشاره به شاه می گفت اورا هم خدا خلق کرد .ما راهم خدا خلق کرد .اوراهم مادر زائید و مارا هم مادر زائید . افسوس که در آستانه انقلاب چشم از جهان فرو بست و عمرش کفاف نداد تا ببیند این عظمت پوشالی در یک راهپیمایی و تظاهرات چند ماهی چه آسان فرو می ریزد و طومار سلطنت پهلوی به یک آب خوردنی در هم می پیچد

پدرم از میان اشعارش رباعی دیگری دارد که بسیار برای من تامل برانگیز است .درآنجا می گوید :

به تنهایی در این ده زیستم من

ندانستند مردم کیستم من

شوند اگاه از حال من زار

یک روزی که در عالم نیستم من !

اکنون که نوشتن این سطور را بپایان می برم صدای آوازی از خانه همسایه بغل مان می آید که تناسب عجیبی با این نوشته من می یابد :

غصه نخور زندگی رنگ وارنگه

یکروزهایی دورشدن هم قشنگه .

 

موخره : از قسمت دیگر خاطرات من وارد فاز تازه ای می گردد و لحن من بشدت تغییر می کند .چرا که وارد فضای انقلاب و متعاقب آن جنگ می شویم و این پدیده ها بنا بر ماهیت خشن شان ظرفیت نگاه طنزگونه را ندارند . بنابراین آنهایی که یکی دو جمله طنز آمیز را بر نمی تافتند .از این به بعد خیالشان راحت باشد .ممکن است در موقعیت طنزآلود قرار بگیریم ولی ...

ضمن اینکه در ادامه دادن این خاطرات بسیار در تردید هستم و علاقه دارم آن را در همین جا بپایان برسانم . اگرچه حرفهای ناگفته بسیاری باقی مانده است . با این حال نظر شما می تواند راهگشا باشد .

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 17:17  توسط   | 

مطالب قدیمی‌تر