گزارش یک زندگی (قسمت دوازدهم )
همیشه پای یک زن در میان است .!
درسال 1355 من وارد دوره راهنمایی شدم .از معلم هایمان درباره آقای بیات قبلا برایتان گفته ام .همان معلم بذله گویی که جوک های سکسی تعریف می کرد و در باب ناگفتنی ها با اشارات و تلمیح لطیفه پردازی می کرد .
بعد از او آقای یگانه دوست یادم می آید و خانم نیک نژاد و معلم ورزش مان آقای شهریار.خانم نیک نژاد و آقای شهریار شخصیت محوری این قسمت از خاطراتم را تشکیل میدهند که وصف ناشنیدنی آن را تا چند لحظه دیگر خواهید خواند .البته اگر تا آن موقع صبر پیشه کنید و دندان روی جگر بگذارید .
قبل از این باید از سه یار دبستانی و صمیمی ام که نه تنها در دوره ابتدایی بلکه در سال اول راهنمایی همکلاس من بودند ،یادی بکنم .یعنی سه دوست صمیمی وهمیشگی ام درآن مدرسه که عبارت بودند از مجید بحیرایی ، محمدرضا وزیریان و مسعود نمازی . خدا می داند آنها الان درکجا هستند وچه می کنند .
مجید پسر یک دندانپزشک تجربی بود و دارای چشمانی روشن و موهایی وزوزی . بابایش برایش دو تا روکش طلای دندان ساخته بود روی یکی دوتا از دندان های جلوی مجید انداخته بود ،از اینرو مجید هر وقت می خندید قیافه بامزه ای می یافت .محمدرضا وزیریان از ما بسیار قدبلندتر و درشت اندام تر بود ،بیشتر می خورد دانش آموز دوره دبیرستان یا دانشجوی دانشگاه باشد و ما همیشه به قامت رشید او رشک می بردیم .برای همین مبصر کلاس مان نیز بود . نمازی هم از بچه های سربراه و مودب ومظلوم بود و خانه شان پایین تراز خانه ما قرار داشت و ما غالبا هم مسیر بودیم .فامیلی او باعث شده بود همه به او تیکه بندازند و اوهم با لبخند معصومانه ای به استقبال این تیکه پردازی ها می آمد . معمولا مدرسه که تعطیل می شد همکلاسی ها خطاب به او فریاد می زدند :
-آی نمازی ،میای بریم دختربازی !
پدر وزیریان دارای نمایشگاه اتومبیل بود و از اینرو او از بچه های طبقات مرفه به حساب می آمد .در آن زمان هنوز تلویزیون رنگی در مملکت رایج نشده بود و بخاطر قیمت گرانی که داشت تنها افراد معدودی می توانستند آن را تهیه کنند .تهیه آن هم بی فایده بود چرا که بسیاری از برنامه های آنزمان تلویزیون بویژه فیلم های سینمایی به طریق سیاه و سفید پخش می شد .
یکروز که پدر وزیریان برای خانه شان تلویزیون رنگی خریده بود ۀاو مژده این قضیه را برای ما آورد . روزبعدش آمد با استفاده از بی اطلاعی ما در باب تلویزیون خریداری شده به مبالغه پرداخت و گفت تلویزیونی که ما خریده ایم حتی برنامه سینماها را می گیرد !و ما دیگر نیازی نداریم به سینما برویم !.خب با توجه به سینمازدگی !ما یک همچین تلویزیونی باب دل ما بود !از اینرو از او خواستیم ما را به خانه شان ببرد تا تلویزیون جادویی آنها را ببینیم .چراکه بخاطر صمیمیتی که بین ما بود گهگاهی به خانه همدیگر می رفتیم .
عصر همان روز وزیریان مارا به خانه شان برد . بادیدن کارتون رنگی آنقدر ذوق زده و بهت زده شدیم که نگو نپرس !. بعد از او خواستیم که بگوید چه طوری برنامه های سینماهای تهران را می گیرد .! او هم از قبل برای سئوال ما پاسخی آماده داشت ما را به پشت تلویزیون برد در آنجادر جعبه کوچکی را باز کرد که ده تا دوازده دکمه درآن قرار داشت و گفت این دکمه ها هرکدام مال یک سینماست !وقتی از او خواستیم برنامه یکی از سینماها را برایمان بگیرد وزیریان درپاسخ گفت : الان نمی شود گرفت .چراکه ساعت دوازده شب به بعد می گیرد .طبیعی بود که ما نمی توانستیم یک شب تاصبح درخانه آنها بمانیم تا صحت وسقم حرف او را در یابیم . این بود که موقتا حرف اورا پذیرفتیم ولی بعدها دانستیم آن دکمه های مورداشاره دکمه ها تنظیم رنگ و غیره بوده است !!!
حال می رویم سر اصل ماجرا که این افراد در آنجا باهم ربط می یابند .
گفتم که خانم نیک نژاد معلم اوقات فراغت ما بود . او دختری زیبا و دلفریب بود . چشمانی درشت داشت و صورتی زیبا که بسیار اورا جذاب و هوش ربا ساخته بود .خداییش خوشگل بود ها !و از انجا که به خودش می رسید از آنچه که بود زیباتر هم جلوه می کرد . موهایش همیشه کلوش بود ..لپ هایش را همیشه روژگون می ساخت و سایه سبزرنگی همیشه به پلک هایش می مالید .مزه هایش را با ریمیل آنچنان بلند می ساخت که زیباترین سایه بان را برای چشمایش فراهم می ساخت . معمولا دامن لی با بلوز آبی می پوشید واز آنجا که قدبلند بود این طرزلباس پوشیدن و آرایش خیلی بهش می آمد .
از اون خوشگل های تهرون بود که رندان آنموقع در وصف شان در دستگاه موسیقی کوچه بازاری برایشان می خواندند :
ریمل می مالند به مژه هاشون آدم میمیره براشون !
خلاصه اگر پای عشق قبلی مان در میان نبود ما دل به خانم نیک نژاد می بستیم و خود را در آتشی دیگر شعله ور می نمودیم .اما از آنجا که شکر خدا آدم تنوع طلبی نبودیم به همان اولی وفادار ماندیم و در این دومی به وصف العیش .نصف العیش قناعت ورزیدیم .
واما در اینجا پای کسی دیگری لغزید . بله دوستمان محمدرضا وزیریان سخت شیفته خانم نیک نژاد گردید و حالا دیگر ما نگاه بد به خانم نیک نژاد نمی توانستیم بکنیم .چرا که بهرحال در زمره ناموس رفیق مان قرار گرفته بود .!
خانم نیک نژاد همانطور که قبلا حضور انورتان رساندم معلم کلاس اوقات فراغت بود . در این کلاس یا جوک گفته می شد یا آواز خوانده می شد یا اگر کسی یکی از الات موسیقی را بلد بود می آورد و می نواخت و یک گروه تئاتر هم داشت که به همت ما پاگرفته بود !.یکروز نمایشنامه ای نوشتیم و دوسه روز با بچه ها تمرین کریم و یکی از نقش هایش را هم خودمان گرفته بودیم !.موضوع نمایشنامه طبق نوشته های آن دورانم ابلهانه بود !موضوع آن درباره دختری بود که برایش خواستگار می آید و پدر دختر با آن خواستگار مخالفت می نماید . از آنجا که پدر دختر بیشترین نقش را در نمایشنامه داشت ،ایفای این رل را خودمان به عهده گرفتیم !و آخرین نفری هم که از صحنه خارج می شد خودم بودم .این نمایشنامه را درکلاس اجرا نمودیم و برخلاف پیش بینی ام مورد استقبال دانش آموزان قرار گرفت .وقتی بعنوان آخرین نفر صحنه راترک کردم خانم نیک نژاد با لبخند تحسین آمیزی شروع به کف زدن برای ما نمود . وقتی این تشویق اورا دیدم اگر بدانید که چقدر خرکیف !شدم .خدا میداند .
و اما اصل ماجرا که فکر می کنم خواندن آن برای افراد زیر 18 سال چندان به صلاح نباشد .
یکی از روزها وزیریان که مبصر کلاسمان بود بعلت سرماخوردگی غیبت کرده بود و به کلاس نیامده بود . آن روز وظایف مبصر را خود بچه ها انجام میدادند .برعکس آن روز سرکلاس آقای یگانه دوست یک امتحان کتبی از ما گرفته بود و بعد که ورقه ها را جمع کرد از من که میز اول نشسته بودم خواست که به دفتر بروم و یک پوشه بیاورم . سرخوش از این ماموریتی که بمن محول شده بود راهی دفتر مدرسه شدم .حیاط مدرسه را طی کرده و از پله ها بالا رفتم . دفتر خالی بود ،حتی مدیر مدرسه هم حضور نداشت .اطاقکی در پشت دفتر قرار داشت و من برای انکه پوشه را بدون اجازه نبرده باشم رفتم و در آن اطاقک را باز کردم .چشمتان روزبد نبیند با آنچنان منظره فجیع !و دلخراشی روبرو شدم که نگو و نپرس .
ناگهان دیدم آقا شهریار معلم ورزش مان که پسر مدیر مدرسه بود دست راست را گردن خانم نیک نژاد انداخته ،بطوری که سر خانم نیک نژاد روی شانه های او آرام گرفته بود و دست چپش را هم تا آرنج در یقه ایشان فرو برده بود !.بادیدن من آنچنان غافلگیرشدند که فرصت هرگونه عکس العمل را از دست دادند . فقط شهریار سریع پرید و گفت احمق اینجا چیکار می کنی ؟
نگاهی به خانم نیک نژاد که در حال مرتب کردن لباسش بود انداختم و گفتم آقا بخدا ما اومده بودیم پوشه ببریم .آقای یگانه دوست بما گفت برو دفتر پوشه بیار !
شهریار با صدای بلند گفت :پوشه روی میز بیرون بود چرا نگرفتی و بری
گفتم :آقا میخواستم اجازه گرفته باشم .
با صدای بلند گفت :گمشو !
وما پوشه ای از روی میز برداشته و راهی کلاس شدیم .
در راه باخود می اندیشیدم که آنها کار خاصی نمی کردند !چرا شهریار بیخودی از دست من ناراحت شد .
بعدها که بزرگتر شدیم فهمیدیم آنها چکار داشتند می کردند .از اینرو یک روز با خود اندیشیدم شهریار آنزمان که دست در یقه خانم نیک نژاد می کرد باخود چه می گفت . به گمانم مانند بسیاری دیگر دچار این پرسش فلسفی ذهن آزار شدذه بود که :
اگه این ممه س . چرا این همه س .!!!
بهرحال بعد که وزیریان آمد موضوع را برایش تعریف کردم .کارد می زدی خونش در نمی آمد . به وزیریان گفتم مگه اونها چیکار می کردن که شهریار از دست من ناراحت شد .وزیریان با عصبانیت گفت خب خنگ خدا داشتند باهم حال می کردند دیگه !
گفتم :یعنی چی حال می کردن !؟
گفت : تو که بیشتراز همه ما سینما میری و اهل مجله و کتاب هستی چطور این چیزها حالیت نیست .یک بچه ششماهه هم میدونه حال کردن یعنی چی .تو نمیدونی ؟
بعد هم گفت :الان موقع این کارها نیست .میخوام یک نامه عاشقانه برای خانم نیک نژاد بنویسم و توهم که انشاءات خوبه باید بمن کمک کنی .گفتم :باشه
نشستیم و با وزیریان فکرهایمان را روی هم ریختیم و نامه ای تنظیم کردیم به این مضمون که چون وزیریان خواهرش فوت کرده و خواهر مرحومه اش شبیه خانم نیک نژاد بوده است .ازاینرو ایشان به خانم نیک نژاد ارادت یافته .
البته نمی دانم وزیریان خواهری داشته که مرحوم شده بود یا این حرفهایش هم مثل بقیه حرفها خالی بندی بود .بهرحال خانم نیک نژاد هیچگاه به آن نامه عاشقانه وزیریان پاسخ نداده بود و وزیریان هم برای اینکه براساس شنیده های ما از آقا شهریار انتقام بگیرد .ماجرایی را که ما برایش تعریف کردیم .به گوش صغیر و کبیر رساند و فکر کنم به گوش خود آقا شهریار هم رسید که بعد انتقام سختی از ما گرفت .
جریان از این قرار است که یکروز که کلاس ورزش داشتیم .آقا شهریار گفت هرکی نرمش خوب بلده بیاد وسط تامن بهش بگم چیکار بکنه .بقیه بچه ها هم همون نرمش های اون رو انجام بدن .
چندنفر دست بلند کردند که یکی از آنهایی که دست بلند کرد و کاندیدیدا شد ،من بودم .آقا شهریار مثل اینکه از خدا چنین چیزی را خواسته بود که تا دید من دست بلند کردم گفت :تو بیا وسط
ما هم شادمان از اینکه انتخاب شدیم به وسط رفتیم و هنوز چند قدمی با اون فاصله داشتیم که گویا تمام نیرویش را در دست راستش جمع کرده بود که باآن سیلی محکمی به گوش ما نواخت .بطوری که از شدت آن ضربه کله معلق شدیم .بعد که از جا برخاستیم گفت : احمق . تو راه رفتن معمولی ات را هم بلد نیستی .میخواهی نرمش کنی .
بعد که به سر جایمان برگشتیم فهمیدیم او از کجا سوخته است و اینجا تلافی در آورده است .صورتمان آنقدر جزجز می کرد که صف را ترک کردیم و به گوشه ای رفتیم صورتمان را در دست هایمان پنهان کردیم و شروع به گریستن نمودیم .
باصدای نیمه بلند اورا فحش می دادیم و بچه ها هم با شنیدن صدای ما گاهی برمی گشتند نگاهی بما می کردند .فکر کنم خودش هم می شنید اما از آنجا که بدجوری ما را زده بود دلش نمی آمد دوباره بیاید وما را بزند و از آنجا که پدرم با پدرش که مدیر مدسه ما بود سلام وعلیکی داشتند میترسید برایش دردسر شود . درحالیکه با چشمان گریان بحالت قهر از حیاط به سمت کلاس می رفتیم با صدای بلند داد می زدیم :عوضی .کثافت .کوفتت بشه اون حالی رو که باخانم نیک نژاد کردی .
بهرحال از آن زمان فهمیدیم در تمامی اختلافات و جنگ ها و دعواها و کتک خوردن ها و خونریزی ها همیشه پای یک زن در میان است .!
بعد هم به خود فحش می دادیم که چرااین موضوع را باوزیریان دهن لق درمیان گذاشتیم تا نتیجه اش این بشود .بعدها فهمیدیم از چه رو رندان می گویند که :لحاف دوزها همیشه برای این به تشک چوب می زنند که بعد از این هرچه دید صدایش در نیاید . ما کتک زبانی را خوردیم که بی موقع پیش وزیریان باز کردیم و بقول مرحوم علی حاتمی در هزار دستان :داماد کتک خورده دانست اسرار شب نخست را نزد خانواده عروس باز نگوید .
بهرحال حال که مطلب به انتها رسید از خدا خواستار آنم که هم آقاشهریار راببخشد که انگونه کرد و بعد هم بدتر .هم ما را ببخشد که باید آنچه را که دیده بودیم پنهان می ساختیم ونساختیم و حالاهم این مقوله دردناک را علی رغم بدآموزی های مترتب برآن بر روی وبلاگ می آوریم که بقولی :
ازآن روزی که مارا آفریدی
به غیر ازمعصیت چیزی ندیدی
خداوندا به حق شیش و هشت ات
زما بگذر شتر دیدی ،ندیدی
موخره :دریا جان .پاسخ به سئوالت رادر کامنتی جداگانه خواهم داد. دوستان ببخشند که ما بیش از حد وارد جزئیات شدیم .تقصیرخواهرم "ثمره "و چندتن دیگر است که هی می گویند جزئیات برای ما اهمیت دارد و فلان و بهمان . خداسایه شان را برسر ما مستدام دارد .آمین