تبليغاتX
خاطرات وخطرات

خاطرات وخطرات

محمدحسین

سلام دوستان

به لحاظ روحی و جسمی در شرایط مطلوبی قرار ندارم . ممکن است چند روزی نتوانم در خدمتتان باشم . باورکنید طاقت دوری از شما برایم خیلی مشکل تر از این است که فکرش را کنید .آرزوی قلبی ام این است این شرایط روحی نامساعد بیشتر از دو- سه روز بطول نیانجامد .سخت نیازمند دعای شما هستم .

موخره: آقایا خانم غریبه که مجددا برای من کامنت خصوصی فرستادید .پاسخ شما مثبت است .آن دونفری که شما نام بردید با یکدیگر ازدواج نمودند . 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 21:1  توسط   | 

گزارش یک زندگی ( قسمت شانزدهم )

 

روزی که خواستگار آمد

 

در بهار سال 1356 دو اتفاق مهم وتاریخی درزندگی ما روی داد که نمی دانم چرا مورخان تاریخ معاصر در نهایت بی انصافی آن را نادیده گرفتند !!! در صورتیکه این دو رخداد تاثیر بسزایی در سرنوشت آینده کشور گذاشت . اول اینکه بخاطر سربه هوایی و سینمادوستی و بی علاقگی به درس و مدرسه در خرداد آن سال بدون برو برگرد یکجا درجازدیم و مردود شدیم که جز خودم این مسئله باعث شد آه از نهاد همه کس برخیزد .

خودمان برایمان فابل پیش بینی بود چرا که شب های امتحان بجای انکه درس مربوطه را بخوانیم .وقت خود را باخواندن کیهان بچه ها و دختران وپسران و ستاره سینما می گذراندم . البته معلم ها هم بی انصافی نمودند اگر سئوالات درسی را از میان این سه مجله انتخاب می کردند ما با معدل بالا قبول می شدیم . خلاصه آن سال بجز ادبیات فارسی و املا و انشا که نمراتم بین 18 تا 20 بود . در بقیه دورس نمرات زیر ده بدجوری توی کارنامه چشمک می زد !.آقا شهریار معلم ورزش مان هم که لامروت نمره ورزش را به همه 16 تا 20 داده بود بمن 10 داد و فکر کنم آنهم با اکراه داد .چون رسم نبود کسی را از درس ورزش تجدیدکنند وگرنه او اینکار را می کرد .

واما پروین تازه شانزده سالکی را پشت سرگذاشته بود وسال دوم نظری بود .همانطور که گفتم آن زمان دخترها رشد جسمی شان زیاد بود و پروین هم از این قاعده مستثنی نبود .یکروز دیدیم یکی از آشنایان دور مادرم با او تماس گرفت و گفت من همکاری دارم که دنبال تشکیل خانواده است .اگر اجازه بدهید دختر شما را ببیند اگر قسمت بود که فبهاالمراد اگر هم نبود هیچی . مادرم طی مشورت با برادر بزرگم که بخاطر کهولت پدرم آن زمان نقش سرپرست خانواده ما را داشت .قبول کرد و خواستگار مربوطه در روز مقرر همراه با خواهرش به خانه ما آمدند . ما زیاد مسئله را جدی نگرفته بودیم .گفتیم احتمالا می آیند و می روند و چون پروین سنش کم است قبول نمی کنند . غافل از انکه خواستگار مربوطه که نامش (حسین _ح )بود و کارمند صنایع نظامی ارتش بود یک دل که نه صد دل عاشق پروین می شود .

حسین آدم خوبی بود .بسیار بامحبت ،فهیم و درعین حال خوش تیپ .فقط یک مفدار به لحاظ هیکل از پروین درشت تر بود .ولی دنیای عاطفه ،معرفت و محبت بود .

با جدی گرفتن قضیه از جانب حسین و خواهرانش پای برادرم و بزرگان فامیل به میان آمد و آنها مخالف خوانی را شروع کردند و با مشورت های غلطی که به برادرم می دادند مانع از آن شدندکه این ازدواج سر بگیرد .

مشکل اول اینجا بود که خانواده حسین برخلاف خانواده و فامیل های ما آدمهای چندان مذهبی نبودند .البته نه اینکه آدمهای بی اعتقادی باشند . منتهی مثل خانواده و فامیل های ما بطور سفت و سخت و انعطاف ناپذیر پابند شرعیات نبودند .وگرنه حسین خودش نمازهای یومیه اش ترک نمی شد .

اختلاف اول از آنجا شروع شد که آنها میخواستند عروسی را بطور مختلط برگذار کنند و این مقوله درقاموس ما و فامیل های ما جایی نداشت و درحکم یک جنایت نابخشودنی بود .وقتی خواهران حسین به برادرم مرحوم حسن آقا اصرار می کردند که ما همین یک برادر را داریم و برایش آرزوها داریم .اجازه بدهید عروسی مختلط باشد ویک شب که هزارشب نمی شود

برادرم درحالیکه رگ های گردنش متورم شده بود روبه آنها نمود و گفت : در قدیم ها اگر کسی به کس دیگری می گفت دیوث !.طرف مقابل رگ گردن آن فحاش را قطع می کرد .حالا مگر من دیوث هستم  که اجازه دهم مردان غریبه ونامحرم خواهرم را درلباس عروسی و با یک خروار آرایش ببینند .لابد شما توقع دارید خواهرمن با مردهای غریبه دست هم بدهد !.نه بابا جون شما را به خیر و مارا به سلامت .

خواهران حسین با حسین مشورت کردند و او هم بخاطر علاقه ای که به پروین پیداکرده بود از آنها خواست تسلیم خواست برادرم شوند و از این خواسته خود چشم بپوشند .در عین حال حسین به خانه ما سر می زد و همیشه برای پروین کادو می خرید می آورد و می دید من اهل مطالعه هستم برای من هر دفعه یک بغل کتاب می خرید و می آورد .بدجوری به او دلبستگی پیدا کرده بودم .

روند امور ادامه داشت تا برادرم سنگ دیگری جلوی پای آنها نهاد و گفت حقی ندارید در مجلس عروسی مطرب یا ارکستر بیاورید . خواهران حسین زبان به اعتراض گشودند که بابا مجلس عروسی است .مجلس عزا که نیست .ولی برادرم پایش رادر یک کفش کرد وگفت مرغ یک پا دارد همین است که گفتم . آنها قدری مقاومت نمودند ولی بخاطر اینکه بدجوری مهر خواهرم به دل برادرشان افتاده بود با مشورت باهم تصمیم گرفتند علی رغم میل باطنی شان این شرط برادرم را نیز بپذیرند . تابستان فرا رسید و ما به دماوند کوچ کردیم .حسین هفته ای یکبار با پیکانش از تهران به دماوند می آمد و هردفعه بادستان پراز کادو برای پروین و پراز کتاب برای من . ولی متاسفانه مخالفت های برادرم و اهل فامیل به دلایل واهی همچنان ادامه داشت . یکشب که حسین به دماوند آمده بود من دلم برای تهران تنگ شده بود و از او خواستم مرا به تهران بیاورد . دلم برای سینما ماندانا مثل سیر و سرکه می جوشید .با اصرار های من مادرم به حسین گفت پس شما زحمت بکشید ببریدش و فردا تحویل خانه برادرش بدهید .

بعداز صرف شام من بدنبال حسین راهی شدم و داخل اتومبیلش قرار گرفتم و عازم تهران شدیم .شیشه ماشین پایین بود و باد خنک و طراوت بخشی شاخه های درختان را به حرکت در می آورد و گاه وزشی از باد درون اتومبیل می پیچید وصورت مارا نوازش می داد.نکته جالب اینکه دربین راه یکی از سگ های ولگرد پارس کنان بطرف ماشین و جلوی ماشین که من نشسته بودم پرید واگر یه کم شیشه ماشین پاییت تر بود خودش را داخل ماشین می انداخت .من مثل سگ ترسیدم .اما حسین خندید و وقتی دید من ترسیدم مرا به آغوش کشید .

وقتی به تهران رسیدیم مرا به خانه شان برد .ابتدا اطاق شخصی وکتابخانه مملو از کتابش را بمن نشان داد .بعد مرا به پشت بام برد و رو به یکی از خواهرانش که درپشت بام با بچه هایش خوابیده بود گفت :ببین چی براتون از دماوند سوغاتی آوردم .

آن موقع بسیاری از مردم بخاطر گرما شب ها ی تابستان در پشت بام می خوابیدندو این پشت بام خوابی شور ولذتی وصف ناپذیر داشت .خواهرش هم استقبال گرمی از من کرد و زود برایم جاانداخت و مرا نزد فرزندانش که تقریبا همسن وسال من بودند خواباند و بعد روبه حسین گفت :کاشکی پروین را هم می آوردی

حسین درپاسخ گفت :آنهم انشاءاله به موقعش . خواسته ای که هیچگاه بر آورده نشد .!

فردا صبح بعد از صرف صبحانه حسین مرا به خانه برادرم رساند . به محض رسیدن دوچرخه برادر زاده ام امیر را گرفتم وخودم را به سینما ماندانا رساندم .درآنجا پیرمردی بود که در قبال دریافت یک تومان از دوچرخه ها نگهداری می کرد و من هم دوچرخه را به او سپردم وارد سینما شدم .

واما مدتی بعد حسین وقتی دید برادرم و بزرگان فامیل اورا سر میدوانند پدر پیرش را راهی دماوند کرد تا موعد عقد و عروسی را تعیین کنند . درآنجا بزرگترهای فامیل مثل عمویم و دیگران تمام کادوهایی را که حسین طی این مدت برای پروین آورده بود جمع کردند و زیربغل پدر پیرش نهادند و گفتند ما به شما نمی خوریم و راضی به این ازدواج نیستیم .آخرین بهانه ای راهم که آوردند ترک بودن حسین بود و عمواسماعیل ام که یک مقدار بذله گو بود شروع به تعریف چند لطیفه درباره ترک ها نمود و پیرمردبیچاره را دست از پا دراز تر راهی تهران نمودند . با دیدن این وضعیت من و مادرم که سخت دلبسته محبت های حسین شده بودیم به اطاق دیگر آمدیم و گریه می کردیم .پروین هم ناراحت بود اما نه به اندازه ماها . زن داداشم که اینطورموقع ها استعداد متلک پرانی اش گل می کرد  به طعنه گفت :نگاه کنید اینجا رو . عوض پروین ناراحت باشه و بشین گریه کنه ،من نمیدونم این مادر و بچه چرا عزا گرفتند . بعدها پروین را سرزنش کردیم که او به اندازه لازم پافشاری نکرد و اگر به اتدازه ای که حسین پروین را دوست داشت .پروین هم سماجت بخرج میداد شاید این وصلت سر میگرفت .

وقتی به تهران آمدیم . حسین یکروز به بهانه پس دادن عکس پروین به خانه ما آمد من ومادرم تنها بودیم . با اشاره به برادرم روبه مادرم گفت ما دیگر باید چیکار می کردیم تا حسن آقا موافقت کنه .هرشرطی که گذاشت ما قبول کردیم .هرچی هم که گفت ما گفتیم :چشم !

بعد در حالیکه می کوشید بغض خود را پنهان کند .عکس پروین را که همیشه همراه خود داشت روی طاقچه گذاشت و با زبانی بغض الود گفت :عیبی نداره . فقط از خدا یک چیز میخوام . اینکه پروین باهرکسی ازدواج کرد خوشبخت بشه(آرزویی که هیچگاه تحقق نیافت ).

بعد برای اینکه ما اشکهایش را که داشت از چشمانش سرازیر می شد نبینیم .رویش را برگرداند و با قدمهای محکم خانه راترک کرد .حتی بغض اش اجازه نداد از ما خدا حافظی کند . ولی ما از آنجا که به حسین علاقه پیدا کردیم دورادور جویای حال او از آشنای مادرم بودیم .دوماه بعد آشنای مادرم بما خبر داد مادر حسین فوت نموده ومجلس ختمش هم فلان روز درخانه شان هست .من ومادرم خود را به مجلس می رسانیم .حسین با دیدن ما خیلی تسکین می یابد .انقدر بمن محبت می کند که هنگام صرف شام میاید بغل دستم می نشیند . دوستان و فامیل هایش از او می پرسند که من کی هستم و چه نسبتی با اودارم که وی اینقدر بمن محبت می کند . حسین بغض می کرد و جوابی نداشت بدهد .دلم برایش می سوخت . اگر وصلت او باپروین سر میگرفت می توانست بگوید برادر زنم هست .

بهرحال ما بعد از شام به سمت خانه براه افتادیم .غافل از انکه در غیاب ما خواستگار دیگری درخانه ما را به صدا درآورده بود و این جوان خواستگار آنچنان دل پروین را ربوده بود که نگو و نپرس . دلیلش هم روشن بود خواستگار دومی که جلیل نام داشت شبه و هم تیپ "داریوش اقبالی "خواننده معروف آن زمان بود که بت دخترها بود . پروین از میان خوانندگان مرد "داریوش "را دوست داشت و از میان خوانندگان زن "نوش آفرین "را . از همین رو جلیل را پسندیده بود .از بخت مساعد جلیل نه تنها پروین که برادرم و فامیل هایمان نیز جلیل را پسندیده بودند .چون جلیل نیز مثل خودشان یک آدم مذهبی متعصب بود و بعدها فهمیدیم با گروههای چریکی مذهبی مخالف شاه نیز همکاری می کرد . خلاصه برخی از فامیل ها می گفتند "جلیل فرشته ای بود که خدا در بحرانی ترین شرایط به خانه شما نازل کرد " .. حال این فرشته بعدا چه دماری از روزگاز ما بخصوص من یکی درآورد بماند برای بعد .

 

موخره :

 خواهر عزیزم "نقاب " از اینکه من در مطلبی اشاره کردم که همیشه پای یک زن درمیان است .از من رنجیده اند .خدمت این خواهر عزیز عرض کنم که آن جمله فقط یک شوخی و مطایبه بوده و بس و گرنه بنده فاقد چنین نگاه غیرمنصفانه به آدمها هستم چه مرد و چه زن .

خواهر عزیز دیگرم "مریم "که در خارج از کشور زندگی می کنند نسبت به نوشته های من ابراز لطف نمودند که از محبت ایشان بی نهایت سپاسگذارم .برخی دیگر از خوانندگان عزیز برای من کامنت خصوصی فرستادند و سئوالاتی کردند که من در قالب وبلاگ نمی توانم پاسخ آنها رابدهم . وآنها هم ایمیل و وب سایتی هم معرفی نکردند تا با مراجعه به آن پاسخ شان را بدهم . بهرحال شرمنده لطف و محبت همه عزیزان هستم .لطف تان مستدام .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 23:56  توسط   | 

گزارش یک زندگی (قسمت پانزدهم )

 

 

شبی که بوسیدیم و بوسیده شدیم .

 

 

سال 1355 سالی بود که تقویم شمسی به تقویم شاهنشاهی تغییر یافت و ادارات و سازمان های دولتی نمیدانم همزمان با سالگرد تولد یا تاجگذاری شاه بود که مراسم جشن های 2500 ساله شاهنشاهی برپامی کردند و طی آن جشن از کارکنان و کارمندان خود پذیرایی نموده و درعین حال بساط عیش و نوشی برای آنها فراهم می آوردند .

در آن سال "کارخانه تلویزیون سازی بلر که تقریبا در نزدیکی ما قرار داشت ،نیزچنین جشنی برگذار نموده و از خوانندگان و آوازه خوانان بنام آنزمان  نیز دعوت کرده بود تا آن بزم شبانه را رونق بخشند و روح شادی و شادمانی را در فضای کارخانه پراکنده سازند .

در حیاط بزرگ کارخانه بلر میز وصندلی در گروههای چهارنفره وشش نفره چیده بودند و برسر میز پرتقال های درشت و سیب های لبنانی و موزهای چکیتا در ظرف هایی بلوری قرار گرفته بودند و برسر بهضی از میزها بطری های شراب و ویسکی به اهل دل چشمک می زد .

من چون سینما رفته بودم با یکساعت تاخیر به محل جشن رسیده بودم .البته مامورین کلانتری جلوی درها ایستاده بودند و از حضور افراد متفرقه جلوگیری می کردند و کارکنان وخانواده هایشان را فقط با دعوتنامه و کارت شناسایی به درون راه میدادند و من و خواهرم پروین بقیه دخترپسرهای محل مجبور بودیم از پشت نرده ها نظاره گر این عیش و نوش باشیم .

زمانی که من رسیدم خانم "رامش "خواننده معروف آن زمان مشغول اجرای برنامه بود .غالب آهنگ هایی که میخواند شاد بود و وسوسه انگیز !. وقتی شروع به اجرای ترانه کردی "اسمن یاروم جانم ،اسمن بی تو مانم " دیگر غوغا کرده بود . این آهنگ کردی رقص مخصوص و تامل برانگیزی داشت و از خانمها و آقایانی که برای رقص به بالای سکو رفته بودند .فقط یک خانوم خوشگله که دامنی کرم رنگ و بلوزسفیدرنگی داشت با این اهنگ رقص مخصوص کردی راخوب  انجام میداد و بقیه خانمها و آقایان چون رقص مخصوص این آهنگ را بلد نبودند ،با این آهنگ کردی بابا کرم می رقصیدند !!!!!!

خلاصه گفتم اگر کسی این رقص را بلد باشد و بصورت حرفه ای اجرا نماید رقصی بسیار دشوار ودرعین حال تامل برانگیز است و با رقص های باباکرمی وبشکن وبالا بنداز های متداول خیلی توفیر دارد .

بعد از آن خانم ،امسال که به دوبی رفته بودم ،دردیسکو پسرکرد جوانی بنام "حمید " توانست با اجرای حرفه ای این رقص یاد آن خانم را در ذهنم تداعی سازد بایک فاصله تقریبا سی ساله !.

رامش در آن شب بلوز و شورت دامن مشکی پوشیده بود و دامنش هم بشکل نوارهایی رشته مانند بود و مانند کاغذهایی که برش میدهند ،شبیه نوارهای باریکی تا بالای زانوانش ریخته بود .

خیلی سعی کردم از سد مامورین کلانتری عبورکنم ،ولی موفق نمیشدم .با توجه به اینکه یک مقدارریزه میزه بودم دوسه بار از لابلای دست آنها در رفتم ولی ناکس ها زود متوجه شدند وسریع چرخیدند ومارا گرفتند وبه بیرون انداختند .

وقتی رامش برنامه اش تمام شده بود و با ارکسترش مشغول ترک سالن شد ؛من وچندتن از بچه های محل ا و گروه نوازنده اش را تا اتومبیلش همراهی نمودیم .وقتی داشت سوار اتومبیل میشد گفتم :خانم رامش شما خیلی قشنگ خوندید .لبخندی زد و نیم خیزشد و صورتم را بوسید و من هم نقد را به نسیه نگذاشتم و مقابله به مثل نمودم و صورتش را بوسیدم .بوی عطر و پودر نشئه آوری در بینی ام پیچید . با بوسیدن من بقیه بچه های محل هم جلو آمدند تا از قافله عقب نمانند .رامش عجولانه دوسه نفر از آنها را بوسید وسریع سوار اتومبیلش شد تا احتمالا خودش را به برنامه بعدی برساند .

بعد از "رامش "هنگام اجرای برنامه توسط "جمال وفایی "فرا رسید . او هم ترانه های شادی اجرا کرد و شادترین اش همان آهنگ معروف :

دخترشیرازی ،نازتوبنازم

گل ناز باغ شیرازتو بنازم .

که هر وقت این بیت را می خواند یاد معشوقه کذایی مان را در اذهان من مجسم می ساخت .البته معشوقه من شیرازی نبود .ولی بخاطر این آهنگ هم که شده بود ،من دوست داشتم او شیرازی باشد .!

البته بعدها رندان بیت دوم شعر را بشکل دیگری ساختند که اینجا جای بازگویی آن نیست .(چراکه هرچند بهمن خوشش می آید !!ولی رضا بردستانی ناراحت میشود )

دراین فاصله یکی از بچه محل ها و رفقایم بنام "مهرداد " که چندسال از من بزرگتر بود سعی کرد از دست مامورین کلانتری در رفته بداخل برود که آنها اورا گرفتند و داخل ماشین کلانتری انداختند .البته میخواستند اورا بترسانند ،قصد بازداشت اورا نداشتند .مهردادهم داخل ماشین زد زیرگریه ،مامورین کلانتری دلشان سوخت و او را از ماشین پیاده کردند و برای دلجویی از او وی را داخل مراسم نمودند . ما خیلی افسوس خوردیم ،باخودمان اندیشیدیم که ماهم درگیر شویم وگریه کنیم شاید ماراهم به داخل مجلس بفرستند .اما هرچه به خودم فشار آوردم دیدم نمی توانم گریه کنم ،این بود که به تماشای مراسم از پشت همان نرده ها اکتفا نمودیم .

بعد هم که جمال وفایی برنامه اش تمام شد وآهنگ رفتن نمود ،اورانیز تا اتومبیلش بدرقه نمودیم و وی را صمیمانه تر بوسیدیم تا رندان خیال نکنند ارادت ما به اهل هنر مختص به جنس لطیف است .اما خودمانیم بوسه رامش مزه دیگری می داد .!!!.در این هنگام شروع به پخش شام در قالب مرغ های کنتاکی بسته بندی شده پرداختند که ما نیز از آن بی بهره نماندیم (دریا که دلش هوای سوسیس و کالباس آن دوره را کرده .باید آن مرغ کنتاکی را میخورد تا بداند چه لطفی داشته است و من بعدها دیگر مرغ سوخاری شده به این خوشمزگی هرگز نوشی جان نکردم )

واما بعد از اجرای برنامه نوبت به "برادران طلایی "رسید که شروع کردند به خواندن ترانه های سکسی و جوک های آنچنانی (الان که می اندیشم باخود می گویم خدا رحم کرد آن موقع "رضابردستانی "آنجا نبود وگرنه مانند یکه بزن های فیلم های قدیمی با شنیدن این آهنگ ها و جوک ها کافه را بهم می ریخت !!!و مدیر بیچاره کارخانه بلر باید دربدر دنبال "ثمره "و "سید رضا صائمی "می گشت تا اورا آرام سازند !!!).

وقتی در انتهای ساعات شب برنامه بپایان رسید من و خواهرم وبقیه دختر پسرهای محل راهی خانه شدیم .من هنوز باورم نمی شد که این توفیق نصیب من گشته که رامش را که فقط از طریق شوهای تلویزیونی می شناختم با او روبرو شده و بوسه یی از لب او ستانده باشم .از اینرو وقتی به خانه رسیدم با شور واشتیاق مشغول تعریف قضیه نمودم . بعد از تعریف قضیه برای مادرم او درپاسخ گفت :باریکلا ! به بابات بگو کلاهشو بگذاره بالاتر .

دوان دوان پیش پدرم رفتم و مثل همیشه دست در گردنش انداختم و گفتم :

آقاجون .آقاجون . من رامشو بوس کردم .

پدرم چون با موسیقی مخالف بود وتلویزیون نگاه نمی کرد طبعا رامش را نمی شناخت .از اینرو با همان لحن ادیبانه بمن گفت :

_رامش دیگرکیست ؟

گفتم :آقاجون شما نمی شناسیدش .همون خانومه هست که بیستر موقع ها تو تلویزیون میخونه

پدرم لبانش را گاز گرفت و با تعجب گفت : تورفتی خواننده زن را بوسیدی .شرم نکردی ؟

بعد هم رو به مادرم کرد وگفت :

- عجب جانوریست .این از کوچکی اش .این هم از حالا که قدری بزرگ شده .خدا عاقبت مارا بخیر کند با او .!

خلاصه که آنشب نیز یکی از شب های خاطره انگیز من در دوران قبل از انقلاب بود که بقول شاعر :

امشب از دولت می دفع ملالی کردیم

آن هم از عمر شبی بود که حالی کردیم .

 

موخره : دوست عزیزم "امیر "از من خواسته اند در مورد فوتبال و ورزش در آن زمان بنویسم .درپاسخ به امیر عزیز باید بگویم چون علاقه ای به فوتبال و ورزش آن زمان نداشتم .طبعا بصورت جدی آن را دنبال نمی کردم .البته کاملا بی توجه هم نبودم . آنچه در این میان به خاطرم مانده مسابقه بوکس میان محمدعلی کلی و جوفریزر بود که برای تماشای پخش مستقیم آن مجبور شدیم 5صبح از خواب برخیزیم و به تماشای مسابقه بپردازیم .واز آنجا که محمد علی کلی تازه مسلمان شده بود برای دیدن این مسابقه تقریبا تمامی مردم کنجکاوشده بودند بببینند مسابقه چه می شود که البته مسابقه با بردن کلی خاتمه یافت .

واز فوتبال هم مسابقات مقدماتی ایران برای رفتن به جام جهانی یادم می آید و نمی دانم ایران با کجا مسابقه داشت که حسن روشن دو گل زد و یکی از این گل ها با شوت علی پروین وضربه سر حسن روشن وارد دروازه شد .

وبعداز رفتن ایران به جام جهانی جوایز کارخانه ها وموسئسات بویژه جوایز آدامس خروس نشان یادم هست واز مسابقات ایران در جام جهانی تنها همان گلی که آندرانیک اسکندریان طی مسابقه باهلند در دروازه خودمان کاشت !!و اشک همه را درآورزد ،در خاطرم مانده است .

اما آن عزیزی را که فوتبال را استعماری خوانده ومارا از پرداختن به آن بازداشته ،نتوانستم تشخیص بدهم .چون ادبیات نوشتاری دوستان شبیه هم است و بقول دریا آی کیو ما هم پایین .

واما دریا از من سئوال کردند شما چیز دیگری نمی خواستید .فقط سینما را دوست دااشتید .درپاسخ باید بگویم هرچه که من میخواستم پدر ومادرم تا آنجا که در وسع شان بود برای من می خریدند .فقط یک چیز برای من نخریدند و آن هم یک سالن سینما بود که نه پولش را داشتند و اگرهم داشتند زیربار این یکی دیگر نمی رفتند چرا که یکروز گریه من تاغروب برای خریدن یک سالن سینما نتیجه ای در برنداشت !!!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 1:26  توسط   | 

 

مقدمه :ضمن پوزش از دوستان بازدیدکننده وبلاگ امشب به دلیل زیر نتوانستم به ادامه خاطراتم بپردازم . چرا که یکی از دوستان عزیز بازدیدکننده وبلاگ بنام "سمیرا "از من تقاضای کمک کرد و من هم به حکم

اگر عضوی بدرد آورد روزگار

دگر عضوها را نماند قرار

نتوانستم نسبت به درخواست این عزیز بی تفاوت بمانم .برای همین جنس مطلب امشب جدا از شب های گذشته است .البته فکر می کنم خواندن آن برای شما نیز خالی از لطف نباشد .

علت عاشق ز علت ها جداست .

 

 

سمیرا جان

با این وضعیتی که شما ترسیم کردی و با پست های که من در وبلاگ شما مطالعه کردم .اکنون ما با یک "مثلث عشقی "روبرو هستیم که یک ضلع آن شما قرار دارید .یک ضلع آن "شهریار " وضلع دیگر آن "فرزاد "

موقعیت بغرنج قضیه اینجاست که شما قبل از انکه با شهریار سنگ ها یتان را واکنید و به روابط دوستانه تان پایان دهید ،به عقد "فرزاد "در آمدید . باگفتن این جملات ابدا قصد نکوهش و سرزنش شما را ندارم ،بلکه میخواهم بگویم بوجود آمدن این شرایط بخاطر فقدان تجربه لازم در بسیاری از مواقع اجتناب ناپذ یر است .مهم این است که بعد باید چگونه عمل کرد که با کمترین تبعات و هزینه از این بحران خارج شد .

من شاید مددکار و مشاور خانوادگی خوبی نباشم ،ولی می توانم بادراختیار گذاشتن تجربیاتم شمارا تا حدودی در این زمینه یاری داده یا حداقل باعث تسکین شما شوم .

آنچه که الان بیش از همه شمارا آزار میدهد ،در درجه اول این است که شما نگران آینده "شهریار "هستید .بعد هم نگران این هستید که شاید بخاطر عشق گذشته تان به "شهریار " نتوانید در کنار "فرزاد "زندگی دلخواه ومطلوبی را داشته باشید .

خب ،من باید در اینجا مسائلی را مطرح کنم تا شما با یاری جستن از هوش و ذکاوت خود نتیجه لازم را بیابید . به این بخش از صحبت های من اشاره کردید که من گفتم هرچه که سن بالاتر می رود معیارهای عقلی ومنطقی برمعیارهای احساسی فائق می آیند . این یک اصل تقریبا مسلم و قطعی است .اما این را هم بگویم مفاهیمی از این دست اعتباری و تابع زمان ومکان بوده ،گرچه یک قاعده کلی بشمار می آید .ولی از استثناها نمی شود چشم پوشید .

ممکن است شهریار با توجه به اینکه نزدیک به دهسال ازشما بزرگتر است ،درک بهتری از نیازهای عاطفی شما داشته باشد و معمولا همینطور است .ولی همینطورکه گفتم این مسائل استثناهایی دارد .من شهریار را نمی شناسم ،بنابراین نمی توانم تشخیص دهم او در کنار رشد سنی از رشدعقلی لازم نیز برخوردار بوده است یانه . این را هم شما نیز تاحدودی می توانید تشخیص دهید نه بطور کامل .چرا که بقول روانشناسان و جامعه شناسان تا زن و مرد زیر یک سقف واحد فرار نگرفته اند و باهم زندگی نکردند ،نمی توانند ماهیت خویش را برای همدیگر آشکار سازند .با ازدواج و زندگی است که ماسک ها از چهره زن و مرد کنار می رود و آنها می توانند بهتر همدیگر را بشناسند ،از همین رو ازدواج همانند یک قمار است که گاهی مرد برنده است و گاهی زن ،گاهی هم هردو یا برنده هستند و یا هردو بازنده .

گناهی هم ندارند چون تصویری که از زوج یا زوجه خود می سازند با آنچه دراینده می بینند کاملا متفاوت از آب در می آید و طرفین نمی توانند توقعات و انتظارات یکدیگر را برآورده سازند .

این موضوع در مورد "فرزاد " هم صدق می کند . فرزاد ممکن است سنش کمتر از شهریار باشد ولی درک بهتری از احساسات و روحیات شما داشته باشد و بلوغ فکری، زیاد هم سن وسال نمی شناسد ،ممکن است یکی دربیست سالگی به این مهم تائل آید ،یکی پنجاه سال هم بگذرد و این اتفاق برایش صورت نپذیرد .

واما میخواهم تجربه ای دیگر را با شما در میان بگذارم . علت عمده اختلافات و کشمکش های میان مردها و زن ها در این است که زن ها اول عاطفه و محبت و ارادت قلبی مردها را میخواهند و بعد جسم آنها را . درحالیکه مردها اول جسم زن را میخواهند بعد محبت و ارادت اورا .حتی در جامعه ما که اکنون بشدت مبتلا به بحران عاطفه هاست بعضی مردها همان جسم زن و وفاداری جسمی اش را میخواهند وبس . مردها عمدتا پیرو "غریزه "هستند و زن ها غالبا تابع قلب و عاطفه . هرچند که در این زمینه نیز استثناهایی وجود دارد .

این را گفتم تا زیاد فریب قربان و صدقه رفتن های "شهریار "و "فرزاد "را نخورید و با همان هوش و ذکاوت زنانه تان خود تشخیص دهید که کدامیک در این ارادت ورزی هایشان صادق هستند و کدامیک فقط قصد دلربایی ظاهری از شما را دارند .

بعد اینکه من باتوجه به نگرانی هایی که شما در مورد شهریار دارید . فکر می کنم او بیشتر در ذهن شما حضور دارد یا شما در ذهن او . بعد هم عزیز من موضوع بسیار پیچیده تر از آنست که شما با اس .ام .اس بازی و گله گذاری های سطحی بخواهید مسئله را حل کنید . بنابراین راه حل منطقی را من در راههای دیگری میدانم . موضوع را از این نظر پیچیده می دانم که شما در حالی این روابط را با شهریار حفظ کرده اید که الان شرعا  به عفد "فرزاد "درآمدید .

بهرحال روزگار بازی های خاص خود را دارد ،هیچکس نمی داند شما با "فرزاد "خوشبخت "خواهید شد یا با "شهریار ". چرا که بقول قدیمی ها انتخاب زوج مانند انتخاب یک هندوانه نبریده است .شما نمی دانید داخل آن کال است یا رسیده . چرا که انسان موجودی پیچیده و غیرقابل پیش بینی است . اصلا معلوم نیست این ابراز علاقه ای که شهریار و فرزاد هم اکنون به شما می نمایند ،فردا هم تداوم داشته باشد ،چرا که در پیچ و خم ها و سنگلاخ های زندگی است که آدمها خود واقعی شان را به نمایش می گذارند .

بنابراین در درجه اول بجای انکه نگران شهریار باشی یا فرزاد ،نگران خودت باش . چرا که تو در آینده به لحاظ جسمی به فرزاد تعلق داری و از لحاظ روحی به شهریار و حضور تو در زندگی فرزاد صرفا یک حضور فیزیکی است ونه روحی .واین مقوله هم جفا به خودت است و هم جفا به فرزاد و هم جفا به شهریار .

بنابراین بنظر من بهترین راه حل این است که چند ساعتی خودت با خودت خلوت نمایی و به آنالیز روحی فرزاد و شهریار بپردازی . اگر تشخیص میدهی "شهریار "زوج مناسب توست باید هزینه بهم زدن نامزدی ات را با فرزاد متحمل شوی که بهرحال آدم باید برای رسیدن به خواسته های خود هزینه های آن رابپردازد .بهرحال ما آموخته ایم برای رسیدن به آرزوهای خود دشواری های آن را متحمل گردیم .

اگر می بینی "فرزاد "برای شما مناسب است .از طریق تلفن یا دیداری حضوری با "شهریار "صحبت کن و بگو ممکن است ما دوستان خوبی برای همدیگر باشیم ،ولی دلیل ندارد زن و شوهر خوبی بتوانیم برای یکدیگر باشیم . زندگی مشترک بسیار مهم تر از آنست که ما آن را تابع علائق گذرا ونه چندان پایدار خود نماییم . این نوع برخورد شماست که می تواند شهریار را مجاب سازد تا از فکر شما فارغ شود و بخت خود را در جای دیگری به بوته آزمایش گذارد .اورا مجاب سازید تا به دور از احساسات و واقع بینانه به مسائل بنگرد .

واما در پاسخ به اصلی ترین سئوال شما باید بگویم علائق عشقی در مردها گذراتر از این است تا زنها . وبعنوان یک مرد اعتراف می کنم که زن ها وبویژه زن ها وخانم های ایرانی نسبت به مردها وفادارترند . ومردها این چنین دلبستگی ها را زودتر فراموش می کنند .

من احساس ام این است که شهریار بعد از مدتی این مقوله را فراموش خواهد کرد . اگر بازهم نسبت به اونگران هستید باید اطلاعات بیشتری در مورد او بمن بدهید .مثلا اینکه با توجه به شناختی که شما طی این مدت از او بدست آوردید اورا چگونه یافته اید ؟فردی رمانتیک است یا واقع گرا؟بیشتر تابع عقل است یا احساسات ؟در مسیر عشق شما تا کجا می تواند جلو بیاید ؟تا چه حد می تواند از خود مایه بگذارد ؟و ...

بازهم تاکید می کنم بیش از همه نگران خودتان باشید تا دیگران . وقتی تصمیم خود را گرفتید دیگر زیاد نگران نباشید که سایه های این عشق در شما و شهریار با مرور زمان کمرنگ خواهد شد و به بیرنگی خواهد رسید و جز سایه ای از آن باقی نخواهد ماند که در این زمینه گفته اند :

سعدی به روزگاران ،مهری نشسته بردل

بیرون نمی توان کرد الا به روزگاران

واما ممکن است شما هرکدام را که انتخاب کردید بعدا چندان از انتخاب خود راضی نباشید ،مهم نیست ،چراکه مهم این است که شما به ندای قلبی خود پاسخ گفتید و این انتخاب تحمیلی ازجانب دیگران نبوده است . واما اگر از من دلگیر نمی شوی میخواهم بگویم زیاد از برخوردت با مادر راضی نیستم . شما باید این نکته را درنظر داشته باشید که هرانتخابی که از میان این دو می نمایید ،آینده قابل پیش بینی نیست .اگر جفایی همسر آینده شما درحق شما بنماید در جامعه ناهمگون و نامتوازن ما این مادر و برادر و خواهر شما هستند که می توانند تکیه گاه شما باشند .حتی اگر هیچ قدمی برای شما برندارند ،می توانند حداقل تکیه گاه عاطفی وسنگ صبور شما باشند و در شادی ها و غم های شما شریک . اگر از پاسخ سئوالات من قانع نشدید لطفا بمن اطلاع دهید .دوست دارم تا حل نهایی این مشکل بعنوان یک برادر در کنار شما باشم .موفق باشید

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 22:43  توسط   | 

گزارش یک زندگی (قسمت چهاردهم )

 

جرینگ ،جرینگ ،صدای چیه ؟

 

واما خاطره دیگری از سال تحصیلی 1355-56.

در مورد کلاس و بچه ها قبلا صحبت کرده بودم . وصف حال سیامک را هم که در چندخاطره پیشین برایتان گفتم . در این سال گرچه دیگر با سیامک همکلاس نبودیم ،ولی هم مسیر بودیم .

یکروز مدرسه تعطیل شد و ما بعد از گذراندن مسیری کوتاه از دوستان و همکلاسی ها خداحافظی کرده و با سیامک راهی محله وخانه خودمان بودیم .هنوز مسیر مدرسه به خانه نصف نشده بود که همینطورکه باهم مشغول صحبت بودیم ،من دیدم یک شیِ فلزی زیرپایم قرار گرفته .وقتی پایم را بلند کردم دیدم یک دستبند بزرگ زنانه است . از رنگ زرد آن فهمیدم که طلاست . در حالی که از شادی در پوست نمی گنجیدم به سیامک گفتم : سیا .بیابریم که بساط سورو سات مان حسابی جورشد . باخود می گفتم خدایا چقدرتوخوبی !.من با پول این چه کارها هست که نمی توانستم انجام دهم و حالا می توانم .واما از آنجا که آدم تنهاخوری نبودم سیامک را هم به بساط کیف خودم دعوت کردم و ما برای فروش دستبند طلا راهی همان میدان وثوق که مدرسه مان در آن قرار داشت شدیم .چراکه درحوالی مدرسه مان دو سه تا طلافروشی بود .دستبند مذکور هم پهن وسنگین بود و ظاهرا بیش از تصور ما می ارزید و باوزنی که از آن یادم هست .الان اگرمی بود .کمتراز دو-سه میلیون تومان نبود !.

وقتی به میدان رسیدیم برای فروش آن وارد اولین طلافروشی شدیم .صاحب مغازه بادیدن دستبند چشمانش برق زد و گفت :این دستبند رو از کجا اوردی ؟

گفتم :داشتیم !

گفت :راستشوبگو .مال خواهرت هست یا مال مادرت که تو یواشکی برداشتی اوردی که بفروشی .

گفتم :باورکنید مال خودم است .

گفت :برو بچه جون . برو بگذار سرجاش .اگر هم خواستی بفروشی با بزرگترت بیا و بعد هم بگو کاغذ خرید این رو حتما بیارن .قیمتش بالاست و ما بدون کاغذ خرید نمی خریم .

از طلافروشی اولی خارج شدیم و پا به طلافروشی دومی گذاشتیم .اوهم همین برخورد را باما کرد .طلافروشی سومی هم همینطور . ولی از بخت مساعد ما وقتی از طلافروشی سومی خارج شدیم یک خانم چادری که درآنجا خرید کرده بود با ما به بیرون آمد و مرا صداکرد و گفت :

- پسرجان ،این خیلی گرونه ،اگر از خونه برداشتی ببر بگذار سرجاش .

گفتم :نه خانم

گفت :پس راستشو بگو از کجا اوردی .

گفتم : راستش ما اینو پیدا کردیم

ناگهان برق در چشمان آن خانم جهید وگفت راست میگی ؟

گفتم :آره به خدا .

گفت :پس صداش رو درنیارین .من خودم ازتون می خرم .بعدهم گفت اینجا پول همراهم نیست .بیاین بریم درخونه من پولشو بهتون بدم

گفت :حالا چقدر میفروشی

من هم ساده لوحانه گفتم :هرچقدر شما بخری !

وقتی به دم خانه آنها رسیدیم ،آن زن دستبند را از من گرفت و رفت یک اسکناس صدتومانی آورد و بهم داد و گفت :همین بسه

گفتم :آره !

از بخت مساعد خانه آنها یکی دو کوچه پایین تر از سینما ماندانا یعنی همان میعادگاه همیشگی ما قرار گرفته بود . به محض ابتیاع پول راهی سینما شدیم . دوفیلم ایرانی روی پرده را دیدیم که نام یکی از آنها "مرد شب "بود و همان معشوقه ما درآن بازی می کرد .دیگر نور علی نور شده بود

دیگر مرگ میخواستیم باید می رفتیم قبرستان که بقول شاعر :

می درکف و یار دربر و معشوق به کام است

سلطان جهان هم به چنین روز غلام است

بعد که فیلمها را دیدیم از سینما بیرون آمدیم و به ساندویچ فروشی رفتیم . آن موقع بیشتر ساندویچ نصفه می خوردیم .اما از آنجا که پولی بادآورده بدستمان رسیده بود .ساندویچ کامل با نون اضافه و پپسی تناول نمودیم که جای شما بسیار خالی بود .تازه بعد از خوردن ساندویچ سوسیس، هوس الویه نصفه نمودیم که آن هم نتوانستیم کامل بخوریم و بخش عمده ای از آن را به سطل زباله انداختیم .مسیرخانه را در پیش گرفتیم ولی دست و دلمان نمی رفت که به خانه برویم و مثل بچه میلیونرها میخواستیم تا آنجا که ممکن است خوش بگذرانیم .

در مسیر راه جلوی یک مغازه فروش لوازم صوتی توقف کردیم . آن موقع یک نوع رادیو با طرح حلزون درآمده بود و ما هوس کردیم هرکداممان یکی از این رادیوها را برای استفاده شخصی در مدرسه بخریم . سیامک رنگ سفید را انتخاب کرد و من هم رنگ قرمز (قابل توجه خانم بنفشه رافع که طی کامنتی برای من نوشته بود که مثل اینکه به رنگ قرمز علاقه دارید .چون هم لباس هایتان قرمز است و هم کلمات وبلاگتان را با رنگ قرمز می نویسد . به عرض ایشان می رسانم که قرمز رنگ محبوب من از کودکی بود .ولی روزگار بلاهایی به سر ما آورد که ما یکی دوسالی است از قرمز به قهوه ای گرایش یافته ایم .دلیل این تغییر ذائقه را خودم هم نمی دانم . شاید "ثمره "که هم قدری روانشناسی می داند و از حس ششم خوبی هم برخوردار است .معمای این تغییر ذائقه را بگشاید )

خلاصه بعد از خرید رادیوها من به سیامک گفتم :ما که پول هنوز داریم .چرا برویم خانه .برویم تا شب بگردیم !

بعداز صحبت با سیامک به این نتیجه رسیدیم که به "سینمارز "که واقع در وحیدیه بود و فاصله چندانی با ما نداشت برویم . من تابحال به آن سینما نرفته بودم .سینما رز هم سینمای کوچکی بود که آنهم مانند سینما ماندانا دوفیلم با یک بلیت نشان میداد . در آنجا هم ما دو فیلم زدیم توی رگ ! و آمدیم بیرون و بالاجبار چون جای دیگری برای خوش گذرانی نبود راه منزل را در پیش گرفتیم . هوا کاملا تاریک شده بود و قضیه مفقود شدن ناگهانی ما توی کوچه پیچید و بچه های محل را به یرکوچه رسانده بود . هرچه که به کوچه نزدیکتر می شدیم .قیافه ها واضح تر می شد تا اینکه توانستیم درمیان حاضرین پدرسیامک را که شلاق بدست داشت ،تشخیص بدهیم . کاربیچاره سیامک تمام بود !.مادرم و پروین هم سرکوچه وایساده بودند . مثل اینکه وقتی ما دیرکردیم مادرم ابتدا به سرکیفش رفت ببیند پولی کم شده یانه و وقتی دید پول درست است بیشتر نگران شده بود .بعد هم با پدر ومادر سیامک مشاوره کردند و گفتند شاید این بار سیامک دست از پا خطا کرده باشد ،ولی ظاهرا کنترل محسوس ونامحسوس پولها توسط پدر ومادر سیامک آنها را نیز به این نتیجه رسانده بود که پولی درغیاب آنها از خانه بیرون نرفته .

وقتی به خانه رسیدیم من خود را به کوچه علی چپ زدم ،ولی سیامک در زیر ضربات شلاق پدرش مجبور به اعتراف شد و پدر سیامک لباس پوشید و با سیامک بدنبال من آمد تا به نزد آن خانمی که دستبند را از ما خریده بود ،پس بگیریم .

وقتی به درخانه آن خانم رسیدیم ،پدر سیامک به دروغ وانمود کرد نا دستبند را از خانه بلند کرده ایم تا آن زن را مجاب کند دستبند را پس بدهد و او هم درقبال دریافت یکصد تومان پولش دستبند را پس داد .

در بین مسیر به همان مغازه لوازم صوتی فروشی که داشت تعطیل می کرد و کرکره هایش را پایین می کشید،رسیدیم و رادیوها را پس دادیم .به خانه که رسیدیم فقط پول سینما و ساندویچ مانده بود که سهم مرا مادرم با نفرین و ناله و سهم سیامک هم خانواده اش پرداختند . واما دستبند!

پدرسیامک وقتی دید دستبند غلط انداز است و گرانبها قصدکرد آن را مصادره به مطلوب نماید !!.از اینرو به مادرم گفت :ما این دستبند را برای یکی از دخترهایمان لازم داریم .!ما این رو بر می داریم و شیرینی حسین را هم بعدا می دهیم !. مادرم با استناد به اینکه مال مردم هست و باید گشت و صاحبش را پیدا کرد بادرخواست آنها مخالفت کرد .آنها هم گفتند :خب حالا هروقت صاحبش پیدا شد !

فردای آن روز دیدم جلوی یک مغازه البسه فروشی که ما دستبند را در جلوی همان مغازه پیداکرده بودیم اعلانی نصب شده مبنی براینکه دستبندی با این مشخصات گمشده است ،و یابنده آن با تحویل آن مژدگانی دریافت دارد .

سریع به خانه رسیدیم و موضوع را بامادرم درمیان گذاشتم و باهم راهی خانه سیامک اینا شدیم .پدر ومادر سیامک ابتدا مقاومت نمودند و دستبند را پس نمی دادند ،ولی ما با سماجت و پافشاری دستبند را گرفتیم و من بلافاصله راهی آن مغازه شدم . وقتی دستبند را به صاحب مغازه ادم تشکری خشک وخالی کرد و دست بند را به میان دخل انداخت . هرچه منتظر شدم از مژدگانی وعده داده شده هیچ خبری نشد !!.وقتی دید من بزبان آمدم با اکراه یک اسکناس پنج تومانی بمن داد. !و من با خود فکرکردم که یعنی دستبندی به این گرانی فقط پنج تومان مژدگانی . بعد هم خودم را دلداری دادم که بهرحال از هیچی بهتر است .پول یک سینما وساندویچ دیگر درآمد .خدابدهد برکت .

بعدها که پدر ومادر سیامک این قضیه را شنیدند زبان به سرزنش ما گشودند که :فقط بخاطر 5 تومن رفتید دستبند به آن گرانی را تحویل دادید !.ما که خیلی بیشتر از اینها بعدا!به حسین میدادیم !

بهرحال احساس ام این است که آن فروشنده دستبند را به صاحبش پس نداده بود .چرا که مدتها بعد از تحویل آن دستبند از جانب من آن اعلامیه مفقود شدن دستبند پشت شیشه مغازه اش خودنمایی می کرد !که احتمالا میخواست به صاحبش وانمود کند هنوز پیدا نشده !. بهرحال این هم بود حکایت گنج یافتن ما

یک گنج رفته برباد !

اما نرفته از یاد !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 20:16  توسط   | 

مرحوم پرویز فنی زاده در نقش مش قاسم در سریال دایی جان ناپلئون

گزارش یک زندگی (قسمت سیزدهم )

 

 

خوشا تهران و شب های بی مثالش .

 

 

همانطور که قبلا گفتم دهه پنجاه رویایی ترین دوران نسل ما بود و خیلی دوست داشتم تاریخ تونلی داشت و من به عقب برمی گشتم و برای یکسال هم که شده آن دوران را تجربه می کردم .زمستان آن سالها هیچوقت از خاطرم نمی رود . برف های انبوهی که بر بام خانه ها می نشست و ما با پارو به حیاط می ریختیم و از حیاط به داخل کوچه .بطوریکه سرتاسر کوچه از تل برف پوشیده می شد و عبور ومرور ما را مشکل می ساخت . وقتی از مدرسه تعطیل می شدم .ابتدا با همکلاسی های پسرمان با گلوله برف توی سر همدیگر می زدیم . بعدهم بجان همکلاسی های دختر می افتادیم .من بیشتر با دوتا از دخترها اخت بودم و باهاشان برف بازی می کردم .یکی از آنها نامش الهه نیکپور بود که موهایش را از پشت گیس می کرد و من گاهی روزها ناخواسته بادی گارد او میشدم و اورا تا خانه شان همراهی می کردم . و دیگری هم که نامش فریده کریمی بود و موهای بوری داشت و ما درمسیر مدرسه با برف روی سرکله هم می زدیم و گاهی هم که برادر بزرگش در مسیر ما قرار می گرفت ،چندان حساسیتی به موضوع نشان نمی داد .

آن موقع ما در خانه بیشتر کرسی می گذاشتیم .چرا که پدر پیر و فرتوت من با بخاری گرمش نمی شد و ما بالاجبار کرسی می گذاشتیم .گرچه منقل برقی آنزمان وجود داشت ولی مادرم ترجیع می داد منقل ذغالی بگذارد تادر برق صرفه جویی شود .

وقتی به خانه می رسیدم سریع زیر کرسی می چپیدم .نمی دانید چه لطف و مزه ای داشت .لحاف های کرسی را تا بالای سرم می انداختم و یک متکا زیرچانه ام قرار می دادم و شروع به تماشای تلویزیون می کردم و و مجلاتی را که خریده بوده ویواشکی زیر تشک جاسازی کرده بودم بیرون می آوردم و باخواندن داستانهای دختران پسران و کیهان بچه ها ومطالب  ستاره سینما کلی حال می کردم .

هیچ لذتی در طول زندگی با آن لذت زیرکرسی خوابیدن وتلویزیون تماشاکردن و مجله خواندن برابری نکرد .از آنجا که گفتم مادرم منقل زغالی درست می کرد روی زغال ها را باخاکستر نرمی می پوشاند و من همیشه پایم را داخل منقل می گذاشتم .چراکه وقتی کف پایم را روی خاکسترهای نرم می گذاشتم ،لذت خاصی بمن دست میداد .برای همین اکثر موقع ها جورابهایم سوخته و سوراخ شده بود .

بعد هم که مادم انار را دانه دانه می کرد ومن می رفتم توی کاسه می ریختم و بامقداری نمک در حین تماشای تلویزیون آن را تناول می کردم این لذت مضاعف می گردید . فقط زیر آن لحاف کلفت کرسی جای معشوقه ام یعنی همان هنرپیشه سینمارا در جوارم خالی می دیدم .البته فکرتان جای بد نرود .چون آن موقع چیزی از معقولات سر در نمی آوردیم .فقط دوست داشتم آن معشوقه کذایی در بغل دستم می خوابید وباهم انار می خوردیم و کارتون عصرحجر و پلنگ صورتی تماشا می کردیم !!!!!بعد هم او می رفت سر جایش می خوابید و من هم سر جایم .چرا که از کوچکی عادت نداشتم کسی بغل دستم بخوابد و اگر این اتفاق می افتاد تاصبح خوابم نمی برد . بنابراین اورا درحد همان انار خوردن و فیلم دیدن وکیهان بچه ها خواندن میخواستم ونه بیشتر .

از سریال های جذاب آن دوران از مرادبرقی که ما آن را درخانه همسایه نگاه می کردیم .بعد که خودمان تلویزیون خریدیم از ایرانی ها زیربازارچه ،مرد اول ،بعدهم سریال تحسین برانگیز دایی جان ناپلئون را نگاه می کردیم که علاقه به این سریال برای من هم خاطره انگیز بود و گاهی هم مشغله برانگیز .

اگر کپی های این سریال را دربعداز انقلاب خوانده باشید یا کتاب آن را که نوشته جاودان وماندگار ایرج پزشکزاد است خوانده باشید .در آن کتاب و سریال راوی داستان سعید عاشق دختر دایی اش لیلی می شود .در آن داستان شخصیت بذله گو و شوخ طبعی وجود داشت که سعید به او میگفت :عمو اسدالله .

عمو اسدالله برای اینکه راه چاره جلوی سعید بگذارد تا او به عشق اش برسد ،به او توصیه می کرد که بالیلی سکس نماید .البته با اشاره و غیرمستقیم می گفت :با لیلی یک سفربرو سانفرانسیسکو .

برای همین در آن زمان "سفر به سانفرانسیسکو " از تکیه کلام های غیراخلاقی سریال بود که در دهان مردم افتاده بود و دستمایه متلک پرانی پسرها به دخترها قرار گرفته بود . ولی من بنا بر همان خنگی و چشم و گوش بسته بودن از این تکیه کلام رایج سر درنمی آوردم .طبیعی بود که درخانه هم هیچکس جوابگوی سئوال وکنجکاوی نامعقول ما نبود .این بود که برای گرفتن پاسخ قانع کننده به سراغ همکلاسی ها رفتیم . آنها که کمی تا قسمتی وارد بودند !برای ما توضیح می دادند ولی باز من متوجه نمی شدم .تا اینکه یک همکلاسی داشتیم که متاسفانه اسمش خاطرم نیست .این همکلاسی ما نقاش با استعدادی بود و دائما عکس های شخصیت های کارتونی مثل میک ماوس و پلنگ صورتی را به زیباترین شکل ممکن می کشید .حتی کشیدن میکی ماوس را بمن یاد داد و الان هنوز می توانم تاحدودی آن را رسم نمایم . وقتی از او کمک خواستم .بمن گفت تو اینطوری حالیت نمی شه .بگذار زنگ بخورد و بچه ها مخصوصا دخترها بروند پایین ،من نقاشی آن را بزرگ روی تخته می کشم! تا شیر فهم شوی .

زنگ که خورد ما کنجکاوانه به انتظار نشستیم تا از این معما پرده برداری شود .آنهم در اندازه و مدیوم تخته سیاه .

ولی متاسفانه چندتا از پسرها و دخترها سرکلاس ماندند و آن دوست همکلاسی نقاش مان مجبور شد چگونگی سانفرانسیسکو رفتن را روی کاغذ برای ما نقاشی کند . الان که بیادآن نقاشی می افتم باخود فکر می کنم علی رغم سن وسال کمش بی وجدان !چه استادانه قضیه را نقاشی کرده بود .

بعد که نقاشی را کشید و شروع به آنالیز کردن و توضیح آن برای من پرداخت .من با تعجب گفتم :یعنی همه مردها و زن ها باهم از این کارها می کنند ؟عجب دیوونه هایی هستند ؟

همکلاسی ام گفت : خنگ خدا ،اگر پدر ومادرهای ما اینکار رو نمی کردن که ما متولد نمی شدیم .

ناباورانه و بهت زده مشغول فکر کردن به این موضوع شدم .برایم باورپذیر نبود که تولد یافتن من ناشی از سانفرانسیسکو رفتن پدر ومادرم باشد و همینطور دیگران . باخود فکر کردم والدین محترم بنده برای تولد من چه بهای گزاف و سنگینی پرداختند،در دل آنها را سرزنش می کردم که چرا مبادرت به این کار زشت کردند چراکه در هرصورت خدا مرا به آنها میداد! .از اینرو کمی از آنها نفرت پیدا کردم .وقتی مدرسه تعطیل شد و راهی خانه شدیم .درراه این قضیه فکر مرا مشغول ساخته بود که بهرحال به هرصورتی بود من متولد می شدم دیگر نیازی به انجام این عمل شنیع نبود . این بود که از دست آنها دلگیر شدم .برای همین آنروز که به خانه رفتم سلام نکردم و با هردویشان چندساعتی قهر کردم و به زیرکرسی خزیدم و لحاف را بر روی سرم کشاندم و کم بود بغض ام بترکد و گریه و زاری کنم .

این مقوله تا مدتها فکر مرا مشغول کرده بود .باخود می اندیشیدم همه زن و شوهرها این کار را می کنند یا فقط بعضی از آنها !.وقتی معلم مردی داشتیم ازخود سئوال می کردم یعنی این هم بازنش میره سانفرانسیسکو .یا معلم خانمی داشتیم به خودم می گفتم یعنی این هم با شوهرش از این کارها میکنه ؟بابا خیلی خرند اینها .این چه کاریه !

حتی چندبار هوس کردم از معلم های آقا و خانم این سئوال را بکنم تا مطمئن شوم ولی جرئت نمی کردم .

بهرحال جدا از برنامه ها و سریال های جذاب آن دوران شوها و شبه شوها بود .یکی از این شبه شوها برنامه ای بنام 2+2 بود که یک شوی انتفادی و اجتماعی بود و گروهی از خوانندگان آماتور آهنگهای معروف آن روزگار را به آهنگها و ترانه های انتقادی –اجتماعی تبدیل می کردند و در انتقاد از مسائل روز می خواندند .

مثلا با الهام از ترانه "اول آشنائی مون حرفها چه عاشقانه بود "که نمی دانم حمیرا خوانده بود یا کس دیگری .زن و مردی آهنگی به شکل زیر می خواندند .

زن :اول آشنائیمون حرفها چه احمقانه بود !

مرد : نه حرفی از کرایه و نه از اجاره خانه بود

زن :اول آشنائیمون راستی راستی دیوونه بودم

مرد : یک مرد شیک و خوش لباس ،سوپرمن خونه بودم .

زن :حالا کی هستی باسه من ؟

مرد :خودت کی هستی باسه من ؟

زن :دراز و باریک و قناس !

مرد :تو هم به فکر اسکناس .

زن :یک شوهر بخور بخواب .

مرد :طلاق بگیر بکن ثواب .

و اشعار دیگری که آوردن آن مطلب را بیش از حدمطول می سازد . این قسمت را هم که آوردیم بنا به درخواست "دریا "ی عزیز بود که چندی قبل از من خواسته بود از برنامه های آن زمان رادیو تلویزیون بنویسم .

موخره:1

با نام بردن از کتاب جذاب و خواندنی "دایی جان ناپلئون "یاد مصاحبه ای که نویسنده آن آقای ایرج پزشکزاد با رادیو امریکا کرده بود افتادم که ذکر آن خالی از لطف نیست .پزشکزاد دوخاطره درباره این کتاب تعریف کرد که بسیار شنیدنی بود .یکی اینکه گفته بود وقتی کتاب به زبان آلمانی ترجمه شده بود من نگران این بودم که روح کلی کتاب منتقل نشده و با توجه به تفاوت های فرهنگی میان دوکشور این کتاب جذابیتی برای آلمانی ها نداشته باشد .ولی دیدم قضیه برعکس شد بسیاری از آلمانی ها از کتاب استقبال کردند ومنتقدان کتاب نقدهای خوبی برآن نوشته اند .فی المثل یک منتقد المانی نوشته بود من باخواندن بخش هایی از این کتاب آنچنان باصدای بلند خندیدم که بعد از این خنده ناگهانی خودم متعجب و خجالت زده شدم .

او در خاطره دیگری تعریف می کرد که یک روز با هواپیما از یکی از ایالت های آمریکا عازم شهر سانفرانسیسکو بودم . از قضا خانمی در هواپیما مشغول خواندن کتاب دایی جان ناپلئون بود . بعد گفت خانم مربوطه ناگهان مرا شناخت و کتاب را به نزد من آورد و گفت جمله ای به یادگار در آن کتاب برای او بنویسم .

وی سپس افزود :من از آن خانم نامش را سئوال کردم و بعد در صفحه اول کتابم باتوجه به اینکه راهی شهر سانفرانسیسکوی آمریما بودیم ،نوشتم :

تقدیم به مهین عزیزم .بیاد سفرمان به سانفرانسیسکو !

او می گفت بعدها شوهر این خانم با خواندن این متن تعبیر دیگری از ماجرا نمودند و کارشان به دادگاه و طلاق داشت می کشید که من وارد میدان شدم و سوتفاهم بوجود آمده ناشی از محتوای کتاب را برطرف ساختم .

این را گفتم دوستانی که این روزها وقتی سر به وبلاگ هایشان می زنم از غم و پریشانی و افسردگی حرف می زنند ،این کتاب را یافته و بخوانند که بی گمان در بهبود روحیه شان موثر خواهد بود .کتاب دایی جان ناپلئون در کنار چهار کتاب دیگر از انتخاب های من برای زمانی است که به جزیره تنهایی تبعید شدم .

موخره 2:

از دوستانی که طی مطلب قبلی درباب مناقشه ای که بین من ویکی دیگر از دوستان بوجود آمده بود اعلام نظر کردند ،بی نهایت سپاسگذارم . از آنهایی هم که نظری ندادند هم متشکرم . بهرحال نظر ندادن هم خودش یک نوع اعلام نظر است . موفق باشید .

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 23:12  توسط   | 

گزارش یک زندگی (قسمت دوازدهم )

 

 

همیشه پای یک زن در میان است .!

 

 

 

درسال 1355 من وارد دوره راهنمایی شدم .از معلم هایمان درباره آقای بیات قبلا برایتان گفته ام .همان معلم بذله گویی که جوک های سکسی تعریف می کرد و در باب ناگفتنی ها با اشارات و تلمیح لطیفه پردازی می کرد .

بعد از او آقای یگانه دوست یادم می آید و خانم نیک نژاد و معلم ورزش مان آقای شهریار.خانم نیک نژاد و آقای شهریار شخصیت محوری این قسمت از خاطراتم را تشکیل میدهند که وصف ناشنیدنی آن را تا چند لحظه دیگر خواهید خواند .البته اگر تا آن موقع صبر پیشه کنید و دندان روی جگر بگذارید .

قبل از این باید از سه یار دبستانی و صمیمی ام که نه تنها در دوره ابتدایی بلکه در سال اول راهنمایی همکلاس من بودند ،یادی بکنم .یعنی سه دوست صمیمی وهمیشگی ام درآن مدرسه که عبارت بودند از مجید بحیرایی ، محمدرضا وزیریان و مسعود نمازی . خدا می داند آنها الان درکجا هستند وچه می کنند .

مجید پسر یک دندانپزشک تجربی بود و دارای چشمانی روشن و موهایی وزوزی . بابایش برایش دو تا روکش طلای دندان ساخته بود روی یکی دوتا از دندان های جلوی مجید انداخته بود ،از اینرو مجید هر وقت می خندید قیافه بامزه ای می یافت .محمدرضا وزیریان از ما بسیار قدبلندتر و درشت اندام تر بود ،بیشتر می خورد دانش آموز دوره دبیرستان یا دانشجوی دانشگاه باشد و ما همیشه به قامت رشید او رشک می بردیم .برای همین مبصر کلاس مان نیز بود . نمازی هم از بچه های سربراه و مودب ومظلوم بود و خانه شان پایین تراز خانه ما قرار داشت و ما غالبا هم مسیر بودیم .فامیلی او باعث شده بود همه به او تیکه بندازند و اوهم با لبخند معصومانه ای به استقبال این تیکه پردازی ها می آمد . معمولا مدرسه که تعطیل می شد همکلاسی ها خطاب به او فریاد می زدند :

-آی نمازی ،میای بریم دختربازی !

پدر وزیریان دارای نمایشگاه اتومبیل بود و از اینرو او از بچه های طبقات مرفه به حساب می آمد .در آن زمان هنوز تلویزیون رنگی در مملکت رایج نشده بود و بخاطر قیمت گرانی که داشت تنها افراد معدودی می توانستند آن را تهیه کنند .تهیه آن هم بی فایده بود چرا که بسیاری از برنامه های آنزمان تلویزیون بویژه فیلم های سینمایی به طریق سیاه و سفید پخش می شد .

یکروز که پدر وزیریان برای خانه شان تلویزیون رنگی خریده بود ۀاو مژده این قضیه را برای ما آورد . روزبعدش آمد با استفاده از بی اطلاعی ما در باب تلویزیون خریداری شده به مبالغه پرداخت و گفت تلویزیونی که ما خریده ایم حتی برنامه سینماها را می گیرد !و ما دیگر نیازی نداریم به سینما برویم !.خب با توجه به سینمازدگی !ما یک همچین تلویزیونی باب دل ما بود !از اینرو از او خواستیم ما را به خانه شان ببرد تا تلویزیون جادویی آنها را ببینیم .چراکه بخاطر صمیمیتی که بین ما بود گهگاهی به خانه همدیگر می رفتیم .

عصر همان روز وزیریان مارا به خانه شان برد . بادیدن کارتون رنگی آنقدر ذوق زده و بهت زده شدیم که نگو نپرس !. بعد از او خواستیم که بگوید چه طوری برنامه های سینماهای تهران را می گیرد .! او هم از قبل برای سئوال ما پاسخی آماده داشت ما را به پشت تلویزیون برد در آنجادر جعبه کوچکی را باز کرد که ده تا دوازده دکمه درآن قرار داشت و گفت این دکمه ها هرکدام مال یک سینماست !وقتی از او خواستیم برنامه یکی از سینماها را برایمان بگیرد وزیریان درپاسخ گفت : الان نمی شود گرفت .چراکه ساعت دوازده شب به بعد می گیرد .طبیعی بود که ما نمی توانستیم یک شب تاصبح درخانه آنها بمانیم تا صحت وسقم حرف او را در یابیم . این بود که موقتا حرف اورا پذیرفتیم ولی بعدها دانستیم آن دکمه های مورداشاره دکمه ها تنظیم رنگ و غیره بوده است !!!

حال می رویم سر اصل ماجرا که این افراد در آنجا باهم ربط می یابند .

گفتم که خانم نیک نژاد معلم اوقات فراغت ما بود . او دختری زیبا و دلفریب بود . چشمانی درشت داشت و صورتی زیبا که بسیار اورا جذاب و هوش ربا ساخته بود .خداییش خوشگل بود ها !و از انجا که به خودش می رسید از آنچه که بود زیباتر هم جلوه می کرد . موهایش همیشه کلوش بود ..لپ هایش را همیشه روژگون می ساخت و سایه سبزرنگی همیشه به پلک هایش می مالید .مزه هایش را با ریمیل آنچنان بلند می ساخت که زیباترین سایه بان را برای چشمایش فراهم می ساخت . معمولا دامن لی با بلوز آبی می پوشید واز آنجا که قدبلند بود این طرزلباس پوشیدن و آرایش خیلی بهش می آمد .

از اون خوشگل های تهرون بود که رندان آنموقع در وصف شان در دستگاه موسیقی کوچه بازاری برایشان می خواندند :

ریمل می مالند به مژه هاشون            آدم میمیره براشون !

خلاصه اگر پای عشق قبلی مان در میان نبود ما دل به خانم نیک نژاد می بستیم و خود را در آتشی دیگر شعله ور می نمودیم .اما از آنجا که شکر خدا آدم تنوع طلبی نبودیم به همان اولی وفادار ماندیم و در این دومی به وصف العیش .نصف العیش قناعت ورزیدیم .

واما در اینجا پای کسی دیگری لغزید . بله دوستمان محمدرضا وزیریان سخت شیفته خانم نیک نژاد گردید و حالا دیگر ما نگاه بد به خانم نیک نژاد نمی توانستیم بکنیم .چرا که بهرحال در زمره ناموس رفیق مان قرار گرفته بود .!

خانم نیک نژاد همانطور که قبلا حضور انورتان رساندم معلم کلاس اوقات فراغت بود . در این کلاس یا جوک گفته می شد یا آواز خوانده می شد یا اگر کسی یکی از الات موسیقی را بلد بود می آورد و می نواخت و یک گروه تئاتر هم داشت که به همت ما پاگرفته بود !.یکروز نمایشنامه ای نوشتیم و دوسه روز با بچه ها تمرین کریم و یکی از نقش هایش را هم خودمان گرفته بودیم !.موضوع نمایشنامه طبق نوشته های آن دورانم ابلهانه بود !موضوع آن درباره دختری بود که برایش خواستگار می آید و پدر دختر با آن خواستگار مخالفت می نماید . از آنجا که پدر دختر بیشترین نقش را در نمایشنامه داشت ،ایفای این رل را خودمان به عهده گرفتیم !و آخرین نفری هم که از صحنه خارج می شد خودم بودم .این نمایشنامه را درکلاس اجرا نمودیم و برخلاف پیش بینی ام مورد استقبال دانش آموزان قرار گرفت .وقتی بعنوان آخرین نفر صحنه راترک کردم خانم نیک نژاد با لبخند تحسین آمیزی شروع به کف زدن برای ما نمود . وقتی این تشویق اورا دیدم اگر بدانید که چقدر خرکیف !شدم .خدا میداند .

و اما اصل ماجرا که فکر می کنم خواندن آن برای افراد زیر 18 سال چندان به صلاح نباشد .

یکی از روزها وزیریان که مبصر کلاسمان بود بعلت سرماخوردگی غیبت کرده بود و به کلاس نیامده بود . آن روز وظایف مبصر را خود بچه ها انجام میدادند .برعکس آن روز سرکلاس آقای یگانه دوست یک امتحان کتبی از ما گرفته بود و بعد که ورقه ها را جمع کرد از من که میز اول نشسته بودم خواست که به دفتر بروم و یک پوشه بیاورم . سرخوش از این ماموریتی که بمن محول شده بود راهی دفتر مدرسه شدم .حیاط مدرسه را طی کرده و از پله ها بالا رفتم . دفتر خالی بود ،حتی مدیر مدرسه هم حضور نداشت .اطاقکی در پشت دفتر قرار داشت و من برای انکه پوشه را بدون اجازه نبرده باشم رفتم و در آن اطاقک را باز کردم .چشمتان روزبد نبیند با آنچنان منظره فجیع !و دلخراشی روبرو شدم که نگو و نپرس .

ناگهان دیدم آقا شهریار معلم ورزش مان که پسر مدیر مدرسه بود دست راست را گردن خانم نیک نژاد انداخته ،بطوری که سر خانم نیک نژاد روی شانه های او آرام گرفته بود و دست چپش را هم تا آرنج در یقه ایشان فرو برده بود !.بادیدن من آنچنان غافلگیرشدند که فرصت هرگونه عکس العمل را از دست دادند . فقط شهریار سریع پرید و گفت احمق اینجا چیکار می کنی ؟

نگاهی به خانم نیک نژاد که در حال مرتب کردن لباسش بود انداختم و گفتم آقا بخدا ما اومده بودیم پوشه ببریم .آقای یگانه دوست بما گفت برو دفتر پوشه بیار !

شهریار با صدای بلند گفت :پوشه روی میز بیرون بود چرا نگرفتی و بری

گفتم :آقا میخواستم اجازه گرفته باشم .

با صدای بلند گفت :گمشو !

وما پوشه ای از روی میز برداشته و راهی کلاس شدیم .

در راه باخود می اندیشیدم که آنها کار خاصی نمی کردند !چرا شهریار بیخودی از دست من ناراحت شد .

بعدها که بزرگتر شدیم فهمیدیم آنها چکار داشتند می کردند .از اینرو یک روز با خود اندیشیدم شهریار آنزمان که دست در یقه خانم نیک نژاد می کرد باخود چه می گفت . به گمانم مانند بسیاری دیگر دچار این پرسش فلسفی ذهن آزار شدذه بود که :

اگه این ممه س . چرا این همه س .!!!

بهرحال بعد که وزیریان آمد موضوع را برایش تعریف کردم .کارد می زدی خونش در نمی آمد . به وزیریان گفتم مگه اونها چیکار می کردن که شهریار از دست من ناراحت شد .وزیریان با عصبانیت گفت خب خنگ خدا داشتند باهم حال می کردند دیگه !

گفتم :یعنی چی حال می کردن !؟

گفت : تو که بیشتراز همه ما سینما میری و اهل مجله و کتاب هستی چطور این چیزها حالیت نیست .یک بچه ششماهه هم میدونه حال کردن یعنی چی .تو نمیدونی ؟

بعد هم گفت :الان موقع این کارها نیست .میخوام یک نامه عاشقانه برای خانم نیک نژاد بنویسم و توهم که انشاءات خوبه باید بمن کمک کنی .گفتم :باشه

نشستیم و با وزیریان فکرهایمان را روی هم ریختیم و نامه ای تنظیم کردیم به این مضمون که چون وزیریان خواهرش فوت کرده و خواهر مرحومه اش شبیه خانم نیک نژاد بوده است .ازاینرو ایشان به خانم نیک نژاد ارادت یافته .

البته نمی دانم وزیریان خواهری داشته که مرحوم شده بود یا این حرفهایش هم مثل بقیه حرفها خالی بندی بود .بهرحال خانم نیک نژاد هیچگاه به آن نامه عاشقانه وزیریان پاسخ نداده بود و وزیریان هم برای اینکه براساس شنیده های ما از آقا شهریار انتقام بگیرد .ماجرایی را که ما برایش تعریف کردیم .به گوش صغیر و کبیر رساند و فکر کنم به گوش خود آقا شهریار هم رسید که بعد انتقام سختی از ما گرفت .

جریان از این قرار است که یکروز که کلاس ورزش داشتیم .آقا شهریار گفت هرکی نرمش خوب بلده بیاد وسط تامن بهش بگم چیکار بکنه .بقیه بچه ها هم همون نرمش های اون رو انجام بدن .

چندنفر دست بلند کردند که یکی از آنهایی که دست بلند کرد و کاندیدیدا شد ،من بودم .آقا شهریار مثل اینکه از خدا چنین چیزی را خواسته بود که تا دید من دست بلند کردم گفت :تو بیا وسط

ما هم شادمان از اینکه انتخاب شدیم به وسط رفتیم و هنوز چند قدمی با اون فاصله داشتیم که گویا تمام نیرویش را در دست راستش جمع کرده بود که باآن سیلی محکمی به گوش ما نواخت .بطوری که از شدت آن ضربه کله معلق شدیم .بعد که از جا برخاستیم گفت : احمق . تو راه رفتن معمولی ات را هم بلد نیستی .میخواهی نرمش کنی .

بعد که به سر جایمان برگشتیم فهمیدیم او از کجا سوخته است و اینجا تلافی در آورده است .صورتمان آنقدر جزجز می کرد که صف را ترک کردیم و به گوشه ای رفتیم صورتمان را در دست هایمان پنهان کردیم و شروع به گریستن نمودیم .

باصدای نیمه بلند اورا فحش می دادیم و بچه ها هم با شنیدن صدای ما گاهی برمی گشتند نگاهی بما می کردند .فکر کنم خودش هم می شنید اما از آنجا که بدجوری ما را زده بود دلش نمی آمد دوباره بیاید وما را بزند و از آنجا که پدرم با پدرش که مدیر مدسه ما بود سلام وعلیکی داشتند میترسید برایش دردسر شود . درحالیکه با چشمان گریان بحالت قهر از حیاط به سمت کلاس می رفتیم با صدای بلند داد می زدیم :عوضی .کثافت .کوفتت بشه اون حالی رو که باخانم نیک نژاد کردی .

بهرحال از آن زمان فهمیدیم در تمامی اختلافات و جنگ ها و دعواها و کتک خوردن ها و خونریزی ها همیشه پای یک زن در میان است .!

بعد هم به خود فحش می دادیم که چرااین موضوع را باوزیریان دهن لق درمیان گذاشتیم تا نتیجه اش این بشود .بعدها فهمیدیم از چه رو رندان می گویند که :لحاف دوزها همیشه برای این به تشک چوب می زنند که بعد از این هرچه دید صدایش در نیاید . ما کتک زبانی را خوردیم که بی موقع پیش وزیریان باز کردیم و بقول مرحوم علی حاتمی در هزار دستان :داماد کتک خورده دانست اسرار شب نخست را نزد خانواده عروس باز نگوید .

بهرحال حال که مطلب به انتها رسید از خدا خواستار آنم که هم آقاشهریار راببخشد که انگونه کرد و بعد هم بدتر .هم ما را ببخشد که باید آنچه را که دیده بودیم پنهان می ساختیم ونساختیم و  حالاهم این مقوله دردناک را علی رغم بدآموزی های مترتب برآن بر روی وبلاگ می آوریم که بقولی :

ازآن روزی که مارا آفریدی

به غیر ازمعصیت چیزی ندیدی

خداوندا به حق شیش و هشت ات

زما بگذر شتر دیدی ،ندیدی

 

موخره :دریا جان .پاسخ به سئوالت رادر کامنتی جداگانه خواهم داد. دوستان ببخشند که ما بیش از حد وارد جزئیات شدیم .تقصیرخواهرم "ثمره "و چندتن دیگر است که هی می گویند جزئیات برای ما اهمیت دارد و فلان و بهمان . خداسایه شان را برسر ما مستدام دارد .آمین

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 0:28  توسط   | 

درپاسخ به خواهران عزیزم بانوی اردیبهشت و دریا

 

 

عشق به وصال رسیده محکوم به شکست است !

 

 

سئوالاتی که برخی دوستان مطرح ساخته اند ما را وادار ساخته تا موقتا ادامه خاطرات را به تعویق بیندازیم و در جهت شبه زدایی مسائلی را با عزیزان بازدیدکننده وبلاگ در میان گذارده و پاسخگوی سئوالات آنها باشیم . طرح این سئوالات مارا به این فکر انداخته که نکند ناخوداگاه ما با طرح خاطراتمان گاهی مواقع تشویش اذهان عمومی می نمایم و خود از آن بی خبریم .!

واما بعد خواهر عزیزم "بانوی اردیبهشت "در وهله اول خواسته اند ما نام آن زن هنرپیشه را که در عالم خیال به معشوقه ما مبدل شده بود و کم مانده بود به عقد ما درآید !!را برای ایشان ذکر نماییم .

درپاسخ به این خواهر ارجمند باید بگویم : باتوجه به اینکه آن معشوقه کذایی دوران کودکی ما اکنون صاحب شوهر و فرزند است و درایران زندگی می کند ،اشاره به نام او پیامدهای حقیقی و حقوقی و عوارض جبران ناپذیر به همراه دارد و ما هم به اندازه کافی در زندگی گرفتاری و مشغله داریم و دیگر دنبال دردسرتازه نمی گردیم .

واما در پاسخ به سئوال دوم تان که آیا اعتقاد دارم عشق از غریزه بر می خیزد باید بگویم تجربیات من بمن این را می گوید .برای همین آن عشق کودکی را باتردید عشق می نامم و صرفا آن را یک کشش عاطفی کودکانه می دانم .ولی اینکه چرا می گویم عشق از غریزه برمی خیزد را در پاسخ ام به سئوال های دریا خواهید یافت .

خب حالا می رسیم به بحث شنیدنی "عشق "که در کنار بحث شیرین "خودکشی از مضامین مورد علاقه "ثمره "نیز هست .

و اما "دریاجان "

احساسات و باورهای تورا درک می کنم ولی با آن موافق نیستم . این کاملا طبیعی است . وقتی ما سن مان بالا می رود یا جایگاه اجتماعی مان تغییر پیدا می کند لاجرم نگاه مان به پدیده ها نیز تغییر می کند و اگر اینگونه نبود هیچ موقع انسان جستجوگر و پویایی نبودیم . نمی دانم شما چندسال داری ،ولی مسلما ده سال دیگر نگاهت به زندگی و تجلیات آن آنگونه نیست که الان هست .بویژه مقوله ای همچون عشق که از مباحث فلسفی مناقشه برانگیز است و مانند تمام مفاهیم علوم انسانی آنقدر در طول زمان دیتخوش تغییر و تحول می گردد که هیچگاه نمی توان تعریفی قطعی از آن ارائه داد .همان طوری که هرکسی به یک نوع خدا را می شناسد .هرکسی هم به شکل خودش عشق را تجربه می کند و اگر بقول آنتوان سنت اگزوپری "در کتاب "شازده کوچولو "به اندازه آدمهای دنیا برای رسیدن به خدا راه وجود دارد ،این مضمون را به عشق نیز می توان تعمیم داد .

اینکه می گویید دوست دارید با عشق ازدواج کنید من بنا برتجربیاتم بشدت با این گرایش شما مخالفم .!یکبار طی کامنتی برای ثمره نوشته ام که بقول محسن مخملباف در فیلم هنرپیشه وقتی عاشق به معشوقه رسید و آن دو زیر یک سقف قرار گرفتند و معشوقه برای عاشق قرمه سبزی پخت !آنموقع فاتحه عشق را باید خواند و باز بقول دوست فرهیخته ام سید رضا صائمی ازدواج عشق را می کشد .

این را من هم باور دارم چرا که وقتی عاشق و معشوق به هم رسیدند و چه از نظر جسمی و چه از نظر روحی از یکدیگر کامیاب شدند آنموقع است که به ورطه روزمرگی می افتند و بقول هرمز شهدادی به تدریج هرکدام معنی اش را نزد دیگری از دست میدهد .

از اینرو بنظر من همیشه این عشق های بعداز ازدواج بادوام و پایدار هستند نه عشق های قبل از ازدواج . چراکه عشق های قبل از ازدواج مبتنی بر تصویر فانتزی و رومانتیک و غیرواقعی است که عاشق از معشوفه می سازد و معشوقه از عاشق .

بعد که ازدواج می کنند این تصویرهای ساخته شده در ذهن فرو می ریزد و آنوقت است که خربیار وباقلا بارکن !اگر همدیگر را نکشند می شوند مامور عذاب یکدیگر تا ابد .

الته شما از موارد کاملا استثنایی هستید که هنوز مفهومی اینچنین لطیف و زیبا از عشق ارائه می کنید وگرنه من با معیارهایی که نسل امروز در مورد عشق دارند ،بسیار مشکل دارم .مخصوصا بارها دیده ام که چقدر پسران از گرایشات لطیف عاشقانه دختران سوءاستفاده می کنند و بالعکس دختران چگونه از گرایشات برخی پسران ساده دل بیرحمانه سوءاستفاده می نمایند .

برای این موضوع شاید لازم باشد خاطره ای برایتان تعریف کنم :چندسال پیش در ساختمان مرکزی اداره ای کار می کردم که یکی از همکارانمان مددکار اجتماعی بود .البته دوره این کار را ندیده بود .با علاقه و تجربه به این کار مبادرت می کرد .

یکروز برای من تعریف می کرد که : چند وقت پیش به دیدار خانواده ای رفته بودم که دخترشان در رابطه با دوست پسرش دامنش را از کف داده بود و آنچه داشت بی ریا در طبق اخلاص !به دوست پسرش تقدیم کرده بود !از اینرو خانواده اش اورا طرد کرده بودند و دختر بیچاره هم یک خودکشی ناموفق انجام داده بود .

دوست مددکار ما می گفت من نامه های دوست پسر این دختر فریب خورده را گرفتم و شروع به خواندن نمودم .گفت هرنامه ای که می خواندم به آن پسر لعنت می فرستادم که چگونه از طریق بازی با الفاظ و بکارگیری متون رمانتیک و دخترکش !و شاعرانه احساسات آن دختر را ببازی می گرفت تا به نیت خود برسد .

دوستم می گفت در حال خواندن یکی از نامه ها آنقدر عصبانی شدم که برگشتم به دختر بخت برگشته تیکه ای گفتم که بعدا پشیمان شدم و به خودم گفتم خاک بر سرت با این مددکاری ات !

او می گفت دیدم آن پسر لاکردار در بخشی از نامه اش برای آن دختر نگون بخت نوشته "چشمان تو به بزرگی دریایی است که من در آن غرق می شوم "

واضافه کرد که من باخواندن این جمله رو به دختر کردم و گفتم آخه بنده خدا این با این حرفهاش میخواست تورا فریب دهد و به نیت خود برسد که رسید و گرنه خداوکیلی چشمان تو اندازه کون خروس است .کجا اندازه دریاست که او اینگونه نوشته .!

یا در همان زمان یکی دیگر از همکاران نامه هایی را آورده بود که پسرش با دوست دخترش باهم رد وبدل کرده بودند و وقتی بمن دادآنها را خواندم رنگ از رخسارم پرید .آن همکار ما میگفت راستی ما کجا و اینها کجا !.ما آن زمان وقتی برای دوست دخترمان نامه می نوشتیم سعی می کردیم از نجیبانه ترین کلمات و مودبانه ترین جملات استفاده کنیم و اگر گاهی شیطنت می کردیم آن هم در لفافه بود .اما نسل امروز همان اول بسم الله می رود سر اصل مطلب !.اون یکی می گوید آنجای تو شبیه جنیفرلوپز است و آن یکی می گوید اونجایت شبیه دی کاپریو !.

در ادبیات کهن هم که می نگریم لطافت عشق زا باهمه تلخی هایش در نرسیدن عاشق و معشوقه به یکدیگر می یابیم .وحتی می بینیم برای عاشق صرف وجود عشق مهم بود نه وجود معشوق .

درپایان لازم میدانم یکی از روایاتی را که آن زمان که مجتمع آموزشی سینما می رفتیم و استاد نقد فیلم مان "خسرو دهقان "تعریف کرد و سخت به دلم نشست برایتان تعریف کنم .

او می گفت : در ازمنه قدیم یکی از پادشاهان عراق همراه با خانواده ومنجمله دخترش برای تفریح به کنار رود دجله می آیند .جوان فقیری دختر پادشاه را می بیند و دل به او می سپارد وهمان موقع برای خواستگاری نزد دختر پادشاه می رود . پادشاه که از یک سو نمی خواست دل جوانک را بشکند و از طرفی دیگر او را از سر وا نماید به آن جوان می گوید :من به شرطی دخترم را بتو می دهم که بتوانی آب رود دجله را خالی نمایی !.جوان سطل بدست گرفته شروع به خالی کردن آب رود دجله می نماید .چهل سال بعد پسر پادشاه که بامرگ پدرش به قدرت می رسد گذرش به کنار دجله می افتد و می بیند پیرمردی !دارد با سطل آب دجله را خالی می کند !از اطرافیانش می پرسد : این دیوانه چکار دارد می کند ؟

اطرافیان موضوع را با او در میان می گذارند .آن جوان شاهزاده نزد پیرمرد رفته و می گوید :پدر جان برفرض اینکه پدرم چهل سال پیش بتو چنین قولی داده باشد .ولی اکنون خواهر من هم گیس هایش سفید شده و هم دندان هایش ریخته . او دیگر به چه کار تو می آید ؟

پیرمرد پاسخ میدهد : آن چندسال اول بخاطر خواهرات این آب را خالی می کردم .بعداز آن دیگر کارمن به حرمت عشق بود نه بخاطر خواهر تو !

در این باره حرف زیاد است و مجال اندک !

واما از اینکه از من پرسیده ای من اگر جای مادرم بودم چکار می کردم پاسخ اش این است که راستش نمی دانم .ولی با توجه به روحیه ای که از خودم سراغ دارم ،آن کاری را که مادرم کرد نمی کردم .

واما از اینکه گفته ای خالصانه تر وبی سانسور تر بنویسم .راستش اگر از این که هست بی پرواتر بنویسم هم خودمان را فیلتر می کنند !و هم وبلاگمان را .تا اینجا هم بخاطر گریز از خودسانسوری اینها را نوشتیم و گرنه آنچنان هم که شما فکر می کنید ما ادم بی ادبی نیستیم .

بپایان آمد این دفتر .حکایت همچنان باقیست .بدرود

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 0:9  توسط   | 

 

گزارش یک زندگی ( قسمت یازدهم )

 

 

نخستین عشق دردناکترین عشق هاست

 

 

نخستین عشق دردناکترین عشق هاست . این را من نمی گویم .هرمز شهدادی در رمان اعجاب برانگیز "شب هول " می گوید . موضوع اینجاست که بعد از دلبستگی های کودکی به مظاهر فریبنده تمدن جدید مانند سینما تلویزیون من در کودکی تجلیات یک عشق انسانی را تجربه کردم ! و عاشق شدم .

شاید نتوالن نام آن را عشق نهاد .بلکه می بایست آن را یک کشش عاطفی شدید از سوی یک کودک نابالغ و خیال پرداز و رویایی اندیش  به انسانی بالغ و عاقل دانست . شاید من در جستجوی مفری بودم تا کمبودهای عاطفی رخنه کرده در وجودم طی ایام کودکی را بپوشانم ،این بود که خیره سرانه عاشق شدم .ماجرا از همین سینما رفتن های مخفیانه و به دور از چشم اغیار آغاز شد و من با دین یک فیلم ایرانی در آن زمان احساس کردم سخت مجذوب هنرپیشه زن نقش اول آن که یکی از ستاره های اغواگر و جوان فریب !آن روزگار بود گردیدم .

آن روز که از سینما بیرون آمدم بجای آنکه ذهن ام درگیر فیلم و موضوع آن باشد ،بشدت درگیر هنرپیشه آن بود !. در خیابان که قدیم می زدم تصویر آن زن هنرپیشه به شکل های گوناگون در ذهن ام تجلی می یافت و تصاویر هوش ربا و دل انگیز او مرتب از جلوی چشمانم رژه می رفتند .

گفتم این گرایش عاطفی کودکانه را نمی توان نام عشق نهاد چراکه برخاسته از غریزه نبود و منشاءآن یک شور درونی بود . با خود می اندیشیدم کاشک آن زن هنرپیشه معروفی که پیر وجوان برایش سر ودست می شکنند و اینگونه جاذبه شورآفرین و زندگی بخش داشت یا مثل خانم فراهایی و خانم شهبال و ...معلم من بود . آنوقت من می توانستم هرروزه بدون واسطه دوربین به چهره زیبا و چشمان جذابش نگاه کنم و خود را در دریای مواج چشمان افسونگر و جوان بدبخت کن اش !پیداکنم و یا اینکه لاقل یکی از بستگانم بود تا من می توانستم در فاصله های کوتاه از نزدیک آن بت عیار را به تماشا بنشینم .

این لعبت زیبا آنچنان از ما دل ربوده بود که نگو ومپرس . افسوس که بعدها در دوران جوانی و نوجوانی علی رغم میل باطنی ام هیچگاه به این عشق که تارو پودهای بدن را می لرزاند گرفتار نشدم . شاید بخاطر این بود که اگر می شدم طراوت و تازگی عشق اول را نداشت و بقول رندان ،آدم وقتی از پدر تنی خود خیر نبیند ،از پدرناتنی عمرا خیر ببیند !. وقتی در عشق اول ناکام ماند در دومی بعید است کام ببیند !

بهرحال به مصداق آنچه خوبان همه دارند ،تو یکجا داری . ما جدا از الودگی مان به تلویزیون و موسیقی و سینما و این اواخر کف رفتن از کیف مادرم و مبتلا شدن به مجلاتی همچون کیهان بچه ها و دختران پسران و ستاره سینما به عشق نیز الوده شده بودیم که بیچاره اهل خانواده همین را کم داشتند .

برای وصال به معشوق راههای زیادی البته از نوع کودکانه و تا حدودی ابلهانه را در ذهن جستجو می کردیم . ولی هیچکدام مثمر ثمر نبود . تنها دلخوشی مان به این وعده پدرم بود که کوچکتر بودم .هرموقع جمع فامیلی برقرار می شد می گفت :من چون بعید می دانم عمرم به عروسی حسین قد بدهد . دوست دارم به محض اینکه حسین شانزده ساله شد برایش زن بگیرم !. ومن دلخوش از این مقوله بودم که آن ستاره زیبای سینما که دل از ماربوده بود اگر سه چهارسال طاقت بیاورد !آن موقع می توانم بنا بر وعده پدرم اورا بدست آورم .اگر هم مخالفت کردند کمافی السابق باگریه و زاری خواسته خود را به کرسی می نشانم .

یکی هم نبود بمن بگوید آخر آدم حسابی برفرض که این خواسته تو تحقق پیدا می کرد ، یک نوجوان نابالغ شانزده ساله به چه درد آن ستاره می خورد (آخر ما بعلت فشارهای روحی و سایر دغدغه های ذهنی دچار بلوغ دیررس !شدیم و برخلاف سایر پسران دربیست سالگی بالغ شدیم !. این بود که بقول مرحوم علی حاتمی درفیلم سوته دلان :همه عمر دیر رسیدیم !!و بقول قیصرامین پور ناگهان چقدر زود دیر شده بود !)

آری داشتم می گفتم برفرض اینکه ما به آرزویمان می رسیدیم . آن ستاره زیبا که قد و قامت رشیدی داشت جگونه میخواست با یک کودک شانزده ساله کوچک و جغله همبستر و همخوابه کردد !؟.بیچاره مگر میخواست عروسک بازی کند !که اکر هم میخواست اینکار را بکند از من و ایشان بعید بود !بهرحال تکلیف او با یک کودک بعنوان شوهر تکلیفش روشن نبود و وانگهی باز بقول مرحوم علی حاتمی در سوته دلان : «سنت شب های جمعه اش چه میشد !!!!» .

بهرحال نتیجه این عشق ما این شد که مخارج ما را زیادتر کرد و هر مجله و نشریه ای که عکس دلبرک من را چاپ می کرد باید خریداری می کردم . البته بعد از ماجرای آن سوختگی جانفرسا!دیگر کمتر از کیف مادرمان پول بر میداشتیم و اگر هم اینکار را می کردیم سعی می کردیم با فاصله و ایام سربرج که کیف مادرم بخاطر گرفتن حقوق ماهیانه پدرم سرشار از پول بود ،برداریم تا متوجه نشود .بعدهم راهکار بهتری برای تامین مخارج ام بفکرم رسید .این بود که هر موقع مادرم مرازنبیل بدست راهی مغازه برای خرید اجناس می کرد . جنس های خریداری شده را کمی گرانتر با او حساب می کردیم و بدین طریق پورسانت خودمان را نیز برمی داشتیم .چکنیم دیگر . عیالوار شده بودیم و زندگی هم خرج داشت و شوخی بردار نبود .!

واما ماجرای عشق خود را اولین بار با "پروین "درمیان گذاشتم .واکنش او هم تعجب آمیز بود : درحالیکه با صدای بلند می خندید .بشوخی گفت : بروگمشو !. این خیلی از تو بزرگتره !.جای مادرت میشه !.انوقت تو عاشق این شدی !

گفتم که هر مجله ای که نشانی از معشوقه داشت ما آن را می خریدیم و مادرم هم نفرین و ناله اش همیشه خدا برقرار بود . و هرمجله ای که می خریدیم ابتدا مارا مجاب می ساخت قسمت فال مجله را بوِیژه فال مخصوص آن ماهی را که او تولد یافته بود برایش بخوانیم و وقتی میخواندم : می گفت :الله اکبر .ببین چقدر درست نوشته . راست میگه من تو زندگی خیلی بدبختی کشیدم . ولی بغد که چشمش بر روی صفحه مجله می افتاد و با کوره سوادی که داشت قیمت آن را تشخیص می داد ،آنوقت بود که بساط فحش و نفرین و ناله برقرار می شد !. وقتی هم که با اعتراض پدرم که از فرط کهولت گوشه نشین شده بود و فقط نظاره گر ماجرابود ،مواجه می شد . عکس های سکسی روی مجلات و درون آن را به نزد پدرم می برد و می گفت :

_ببین آشیخ یحیی . سرتو تو مردم بگیر بالاتر .ببین پسرت میره چه چیزهایی میخره .

پدرم هم با اکراه به این عکس های عریان نگه می کرد و با نگاهی متعجب می گفت .

_اینها را او خرید ؟

و وقتی با پاسخ مثبت مادرم روبرو می شد می گفت :

_ راستی که عجب جانوریست !.

و رو بمن می کرد و می گفت :

_عیب نیست . آدم پول زبان بسته را میدهد این چیزها را می خرد .

خلاصه اینکه آنها عکس های معشوقه ما را می دیدند ،بدون انکه از عشق پسرشان خبر داشته باشند .

از شانس بد ما معشوقه ما هم همیشه خدا لباس های سکسی می پوشید و پر و پاچه را بیرون مینداخت و لامعصب لاکردار نمی کرد بخاطر آبروی ما هم که شده .یک مقدار خود را بپوشاند !

خلاصه اینکه با توجه به اینکه ما در یک خانواده بشدت مذهبی و پایبند شرعیات بدنیا آمده بودیم و عاشق یک هنرپیشه بی مبالات !سینما شده بودیم . درک کنید میزان وضعیت تناقض آمیز و بقول امروزی ها پارادوکسیکال موجود را . همچنین با توجه به اینکه معشوقه ما سخاوتمندانه سینه های مرمرین و ران های بلورین اش را در معرض نگاههای هوس آلود جماعت قرار میداد و ما میخواستیم او را به همسری بکیریم ،لطفا اندازه بگیرید میزان غیرت  و ناموس پرستی ما را در ایام کودکی !!!

 

موخره : ما آدمهای عشق سینما در این ملک و دیار همیشه کودکی های مشابه هم داشتیم . وقتی ویژه نامه های مجلات سینمایی را در جند سال پیش می خواندم .با ناباوری می دیدم بسیاری از کودکی های علاقمندان و دست اندرکاران سینما بما شبیه است . از پول کش رفتن های یواشکی گرفته تا سینما رفتن های مخفیانه !

واما چندسال پیش کتاب داستانی وزین "هیچکاک ،آغاباجی و داستان های دیگر "نوشته "بهنام دیانی "از سینمایی نویسان قدیم را میخواندم که با تعجب دیدم او نیز در کودکی عاشق یک هنرپیشه سینما شده است . منتهی تفاوت ما در این بود که او عاشق "اینگرید برگمن "شده بود و ما برای عاشق شدن یک کالای مرغوب داخلی را انتخاب کرده بودیم و در این میان یک مقدار ناسیونالیستی و وطن پرستانه برخورد کرده بودیم .

آنچه که از کتاب بهنام دیانی یادم مانده است این موضوع بود که او در بزرگسالی هم این عشق را در خود حفظ نموده و عکس های اینگرید برگمن را به هرجا که می رفته به در و دیوار آۀویزان می کرده . روزی شخصی به او می رسد و به بهنام می گوید : من این خانم را می شناسم .هنرپیشه سینماست .

بهنام با اشتیاق از او می پرسد چه فیلمی را از او دیده ای ؟

آن مرد از انجا که ظاهرا دروغ گفته بوده چیزی  بیادش نمی آید و در آخر به ذهنش فشار می آورد و سعی می کند نام یک فیلم را الکی بگوید که کار را خراب تر می کند .چرا که می آید بگوید فیلم برباد رفته . ظاهرا دستپاچه می شود و می گوید :آخرین فیلمی که از اینگرید برگمن دیدم "باددررفته "! بود که هکین اشتباه لپی دیگ غیرت بهنام را بجوش می آورد .

و اما بعد :

خواهر عزیزم "دریا "که کسالت داشته اند و ظاهرا برطرف شده است و ما آرزو می کنیم بعد از این ایشان وهمه دوستان سلامت باشند و تن شان نیازمند ناز طبیبان مباد ، از من سئوال کردند که با باز گویی این خاطرات چه احساسی می کنم . درپاسخ باید بگویم احساس های عجیب و غریب و مختلف و مهمتر از همه اینکه احساس می کنم دوباره رنج هایم را باز آفرینی می کنم . از اینرو گاه حسرت بار به گذشته می نگرم گاهی هم افسرده .

فی المثل چند روزی قبل برای اصلاح سر به آرایشگاه رفته بودم . در آنجا ارایشگر تخته ای روی دسته های صندلی گذاشته بود و پسرخردسالی را بر روی آن نشانده بود و موهایش را کوتاه می کرد .آن پسرک بدجوری شبیه کودکی ما بود و ادا ء و اطوار ش هم کودکانه . مثلا وقتی ارایشگر با تیغ موهای گردنش را می زد .مثل اینکه قلقلکش می آمد ،بامزه می خندید . بدجوری این کودک مرا به دنیای کودکی ام برد و وقتی از ارایشگاه فارغ شدم با یادآوری خاطرات و فکر کردن به آن کودک بدجوری احساس دلگرفتگی می کردم . از جلوی مغازه ای رد می شدم که ترانه ای ازیکی از خوانندگان آنسوی مرزها پخش می کرد که غمگین می خواند :

آی دنیا ،دنیا ،دنیا

یک نفسم ندادی

هرچی ازم گرفتی

دیگه پسم ندادی

یک باغ گل میخواستم

جزقفسم ندادی و...

بدجوری درون ما را آشفته کرد .به نزدیک منزل که رسدم صورتم خیس بود .هم از اشک هایی که ناخواسته آمده بود و هم از قطره های باران . خیلی غم لذتبخشی برای من بود . مدتها بود نگریسته بودم و هرچندوقت یکبار دلم برای گریسنی از ته دل تنگ می شود و این خاطرات گهگاهی این امکان را بمن میدهد .

از بقیه دوستان بزرگواری که با کانت هایشان همچنان مهر و محبت شان را بر سر این برادر کوچک شان مستدام داشته اند تشکر می کنم .چیزی ندارم بگویم جز اینکه دستهایتان را می بوسم .

واما دربارهتعویض قالب . از انجا که قالب قبلی دیر لود می شد آن را تغییر دادم و مخصوصا یک قالب پرتقالی گذاشتم تا دوستانی که از وبلاگ بنده بازدید می کنند ویتامین "ث "بدن سان تامین شود! و خدانکرده در این فصل سرما و غوغای ویروس ها به سرنوشت دریا گرفتار نیایند و سلامت بمانند !.مشتاق شنیدن نظرات شما هستم .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 18:35  توسط   | 

گزارش یک زندگی ( قسمت دهم )

 

 

از شیطان آموخت و سوزاند !

 

 

گفتم که بعد از دلبستگی به تلویزیون آلوده به سینما شدیم که این الودگی پیامدهای وخامت باری برای من و خانواده ام داشت . چرا که آلوده شدن به سینما مقدمه غلطیدن به گرداب سایر الودگی ها برای من بود .

اولین پیامد ناگوار علاقمندی ما به سینما آشنایی با مجله ستاره سینما بود . من تاقبل از آن مجله کیهان بچه ها و مجله "دختران و پسران "را می خواندم .ولی یک اتفاق مرا به سمت مجله ستاره سینما سوق داد .

قضیه از اینقرار بود که بعد از آشنایی با سینما آنچنان مجذوب اصلیات و فرعیات آن شدم که همه ساعات و اوقات من صرف امورسینمایی !گردید . چرا که دلبستگی من تنها به دیدن فیلم آن هم مخفیانه که غالبا لو می رفت !محدود نشد . من هرفیلمی را که می دیدم .مشخصات دست اندرکاران آن و خلاصه داستان آن را در ورقه ای می نوشتم . حتی کار به آنجا رسید که کمی بعد یادداشت مشخصات فیلم هایی را هم که نمی دیدم و نمی توانستم ببینم نیز بر یادداشت برداری های ما اضافه شد .!

مثل آدمهای خل و چل به جلوی سینما ها می رفتم و کاغذ بدست نام فیلم و نام بازیگران و دست اندرکاران را یادداشت می کردم و مردم ورهگذران در این حیرت بودند که این دیوانه چکار دارد می کند . البته این دیوانگی ما در بزرگسالی بشکل دیگری تجلی یافت و زمانی که به جرگه منتقدان سینمایی در آمدیم برای نوشتن نقد فیلمها برای مجلات این بار درسالن تاریک سینما از مواردی که باید به آن پرداخته می شد یادداشت برداری می کردیم و تا بخانه بیاییم و با نوشتن یک نقد تند وتیز علیه فیلم دمار از روزگار کارگردان بیچاره فیلم درآوریم .!

خلاصه همانطور که گفتم در هر دوره سنی دیوانگی ما باید به نوعی جلوه می یافت ،درکودکی از بیرون سینما یادداشت برداری می کردیم و در بزرگسالی از درون آن .!

یاگرفتار بیرونی بودیم یا مبتلا به اندرونی !نه توانستیم برون را بنگریم و قال را .نه توانستیم درون را بنگریم و حال را.

بگذریم در آن زمان که از بیرون سینماها و مشخصات فیلم ها گرته برداری می کردیم .این یادداشت برداری ها نبوغ ما را برانگیخت و سرگرمی های کودکانه و مزخرفی برای خود دست وپا کردیم . بدین شکل که داستان دوفیلم را در هم ادغام نموده ویک داستان سوم بوجود می آوردیم تا درآینده که خیرسرمان کارگردان می شویم آن را بسازیم !. برخلاف همه کسانی که در گرایش به سینما علاقمند به بازیگری و سوپراستار شدن می گردند .ما از همان بدو عاشقیت ! پشت صحنه را ترجیع دادیم و تصمیم گرفتیم کارگردان بشویم .الته آن موقع تصورم هم از کارگردانی تصور ساده لوحانه ای بود .فکر می کردم کارگردان فقط قصه فیلم را می نویسد و بعد هم از دور نظاره می کند تابقیه اتوماتیک وار کار خودشان را انجام بدهند !.فکر می کردم راهنمایی بازیگران و غیرو وظیفه فیلمبردار است ! اما بعدها دیدم که برخلاف تصور من این عرصه چندان ساده نیست و گاونر میخواهد و مرد کهن .یابقول یکی از دوستان مرد نر میخواهد و گاوکهن !

یک روز که در جلوی یکی از سینماها به عمل شنیع یادداشت برداری اقدام می کردم ،یک جوان سی –چهل ساله ای بمن گفت :پسرجان برای چی از این ها یادداشت برداری می کنی ؟

گفتم :میخواهم مشخصات این فیلمها را داشته باشم .

گفت :خب . چرااینکار را می کنی . برو یک مجله سینمایی بخر .مشخصات همه اینها را توش نوشته .

ما باخود اندیشیدیم که چندان هم بیراه نمی گوید .منتهی تعجب کردیم چرا این فکر قبلا به عقل ناقص ما نرسیده بود . این بود که خود را به نزدیکترین دکه مجله فروشی رساندم و یک شماره "ستاره سینما "خریداری کردم .

الودگی به ستاره سینما زمینه ای شد برای الودگی ما به مقولات دیگر . چرا که با اضافه شدن ستاره سینما در سبد خرید ما خرجی روزانه که روزی ده ریال بود و مقرری هفتگی که هفته ای پنجاه ریال بود دیگر کفاف دخل و خرج مارا نمیداد و ما برای جبران این کمبود مالی بناچار مجبور به کف رفتن پول از کیف مادرمان گردیدیم .

آنموقع چون خرج خانه به عهده مادرم بود پرادرم دسته چک پدرم را می آورد و حقوق بازنشستگی ماهانه وی را می نوشت و پدرم امضاءمی کرد و پرادرم بعداز وصول آن پول را یکجا در اختیار مادرم قرار می داد .

اوائل که شروع به کف رفتن پول از جیب مادرمان می نمودیم از آنجا که میزان پول برداشتی ما کم بود متوجه نمی شد ولی بعد که یک سرقت بزرگ انجام دادیم قضیه لو رفت و مادرمان کمی بعد آنچنان زهرچشمی از ما گرفت که هنوز که سی سال از آن می گذرد جایش درد می کند !

قضیه از اینقرار بود که یکروز جمعه یک اسکناس بیست تومانی از کیف مادرم برداشتم و ابتدا با آن به سینما رفتم و بعدهم مجلات مورد علاقه ام را خریداری کردم و یکدفعه به سرمان زد یک حالی هم از بستر این گنج بادآورده به بچه های محل بدهیم . این بود که همه بچه های کوچه اعم از ریز و درشت را جمع کرده و آنها را "شیرکاکائو "میهمان نمودیم !

ناگهان اهالی کوچه دیدند همه بچه های کوچه مشغول نوشیدن شیرکاکائو هستند .موضوع را از بچه هایشان جویا شدند و آنها هم ماوقع را به شرح والدین خود رساندند و متعاقب آن همسایه ها موضوع را به مادرم اطلاع دادند . مادرم مرا احضارکرد وگفت : پول از کجا آورده ای ؟

من هم ترسان ولرزان گفتم :پول را پیدا کردم . مادرم به قضیه مشکوک شد و رفت در کیف کوچک خود را باز کرد و دید بعله ،جاترهست و بچه نیست . پول از دست رفته قابل برگشت هم نبود .چراکه همه آنها تبدیل به شیرکاکائو شده بود و به شکم بچه های کوچه رفته بود .

مادرم ابتدا با دمپایی کتک مفصلی به ما زد و بعد هم طبق عادت مالوف شروع به نفرین و ناله من پرداخت و هرچندیکبار میان فحش و نفرین هایش می گفت :

_ بیشرف تو پول رو برداشتی اقلا خودت یکی زهرمارمی کردی و بقیه پول رو هم می آوردی خانه !.دیگه شیرکاکائو دادن به بچه های کوچه چی بود .ننه ات مرده بود یا بابات که تو میخواستی خیرات کنی !

واما  کفاره این گناه بزرگ را چند روز بعد پس دادیم و آن هم چه پس دادنی !

چراکه بعد از این اتفاق مادرم که هیچ چاره ای برای ادب کردن من به ذهنش نمی رسید .دست به دامن زن های مذهبی محل برای چاره جویی شد .آنها هم اورا برای مشاوره نزد یک خانم جلسه ای بردند . مادرم نزد آن خانم جلسه ای زبان به گلایه گشود : که پسرم هم سینما می رود . هم مجله های آنچنانی می خرد .حالا دیگر از کیف من پول هم بر میدارد . پدرش هم جوان نیست که اورابگیرد زیرکتک و آدم کند .من هم که حریف او نمی شوم .یک راهی جلوی پای من بگذارید .

آن خانم جلسه ای هم آنچنان راهکار نتیجه بخشی ارائه داد که نگو و نپرس . او به مادرم توصیه کرد برای آنکه من این عادت دست درازی به کیف اورا ترک کنم . پشت دست مرا با یک شی داغ بسوزاند !و به او تاکید کرد که با این هم او ادب می شود هم اینکه صواب هم میبری .

نتیجه این شد که چند روز بعد نزدیک غروب بود که مادرم مرا که درکوچه مشغول بازی بودم صدا کرد و گفت : حسین بیاتو .باتو کار دارم .بعد که داخل خانه شدم .مرا با این ترفند که میخواهد پول بدهد تابروم مجله بخرم داخل آشپزخانه کشاند . بعد در رابست و با دستگیره قاشقی را که روی شعله های گاز گذاشته بود برداشت و محکم پشت دست ما چسباند .آنچنان سوزشی دست مرا فرا گرفته بود که از اعماق وجود داد می کشیدم و گریه می کردم .بوی گوشت سوخته در دماغم پیچیده بود . به داخل اطاق آمده و از شدت سوزش خودم را به در و دیوار می زدم . خواهرم پروین زبان به شماتت مادرم گشود و گفت : چرا اینو اینجوری کردی .وچه جوری دلت اومد .

پدرم هم برخاست و باگامهای لرزان به سمت من آمد و وقتی پشت دست مرا دید روبه مادرم گفت : خدا خانه ظلمت را خراب کند زن .این چه کاری بود با این بچه کردی .!

بعدهم یکی دو همسایه به خانه ما آمدند و آنقدر مادرم را سرزنش کردند که او هم زبان به اعتراف گشود و گفت : یک خانم جلسه ای بمن گفت اینکار روبکنم تا شاید درست بشه .

هیچکدامشان هم به عقل شان نرسید که ما را به درمانگاهی برسانند .آنشب تا صبح ناله کردم و صبح که به مدرسه رفتم .این بار یکی دیگر از معلمان مدرسه بنام "خانم شهبال "وقتی رنگ و روی پریده و بیقراری های مارا دید موضوع را جویا شد و وقتی پشت دستم را به او نشان دادم سریع مرا به همان بیمارستان 25 شهریور معروف رساند و دست ما را پانسمان نمود و به مدرسه باز گرداند .بیچاره معلم های مدرسه شده بودند "زینب ستمکش ما ".هر بلایی که در مدسه یاخانه سرما می آمد ،آنها یک جوری رفع و رجوع می کردند .

بهرحال علی رغم سی سال که از این سوختگی می گذرد اثر آن بصورت یک لک بزرگ سوختگی پشت دست راست ما خودنمایی می کند و اگر امکان داشت جای سوختگی را اسکن می کردم !تا شما هم ملاحظه بفرمایید و فکرنکنید مبالغه می نمایم .

بهرحال این یکی از هزینه های سنگینی بود که ما بابت عشق به سینما پرداختیم و چه باک که گفته اند : در عاشقی این غم هم بالای غم های دگر !

 

 

موخره : عنوان این مطلب "از شیطان آموخت و سوزاند " را از یکی از رمان های سرکارخانم "فرخنده آقایی " وام گرفته ام . لازم است در اینجا تاکید کنم که از شوخی های دوستان اصلا نمی رنجم و لذت وافری هم می برم و پست قبلی ام هم صرفا یک شوخی بوده در پاسخ به شوخی های دوستان و بقول خواهرم "بانوی اردیبهشت "یک پیام بازرگانی مابین این سریال دنباله دار بوده است . پس حرف ها و نظراتتان چه شوخی و چه جدی را از من دریغ نکنید .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 21:37  توسط   | 

مطالب قدیمی‌تر