تبليغاتX
خاطرات وخطرات

خاطرات وخطرات

محمدحسین

گزارش یک زندگی (قسمت پنجم )

 

اولین تجربه سکسی من در کودکی !

 

 

گفتم که بعلت مخالفت های پدر ومادرم با موسیقی و سینما و تلویزیون ما همواره از این مقولات محروم بودیم .فقط یک رادیو داشتیم که آن هم پدرم برای فهمیدن وقت اذان و گوش سپردن به سخنرانی های مرحوم راشد خریده بود و هر موقع رادیو موسیقی پخش می کرد آنها سریعا خاموش می کردند و من می دویدم آن را روشن می کردم و دوباره آنها خاموش می کردند و من روشن و این دور تسلسل ادامه داشت و گاهی موقع ها من عقب نشینی می کردم و گاهی موقع ها که من می زدم زیرگریه ،آنها عقب نشینی می کردند !

گویا یک روز یکی از همسایگان به مادرم می گوید این بچه هات طفلکی هیچ سرگرمی ندارند .باباشون هم که پیر هست و نمی تونه اینها رو یک پارکی ،باغ وحشی ،جایی ببره ،اقلا تو یکروز بلند شو این طفل معصوم ها رو ببر بیرون بگردون .

مادرم می گوید :آخه منه زن تنها کجا این دوتا بچه رو بردارم ببرم .

زن همسایه می گوید : ببرشون سینما !

مادرم می گوید :دیگه چی .همین مونده بود . سینما حرام است و بهمان است و...

ولی بلاخره زن همسایه مادرم را متقاعد می کند که یک روز ما را به سینما ببرد و به او می گوید یکبار ببر اگر دیدی بد هست دیگه نرو . او به مادرم فیلم و سینمایی معرفی می کند و می گوید این سینما معمولا فیلمهای خوب میذاره . از اون فیلمهایی که شما فکر می کنید حرام است رو نمیذاره .

چند روز بعد دختر خاله ام به تهران می آید و مادرم برای اینکه با یک تیر دونشان بزند هم به خواهرزاده اش در تهران خوش بگذرد هم تفریحی برای ما فراهم کرده باشد ،تصمیم می گیرد ما را به سینما ببرد .

البته در روز موعود موضوع را کاملا از پدرم پنهان نگه می دارد و به بهانه اینکه ما را به منزل سید احمد خان حسینی (نزدیکترین دوست خانوادگی پدرم ) می برد ما را به قصد بردن سینما از منزل خارج کرد و راهی همان سینمایی شدیم که زن همسایه توصیه کرده بود یعنی سینما "پانوراما "که امروزه بنام سینما پیروزی معروف است و در خیابان پیروزی قرار دارد .

مثل اینکه در طول این چند روز سینما فیلمش را عوض کرده بود . چرا که بعدا مادرم گفت آنچه ما دیدیم هیچ سنخیتی با فیلمی که زن همسایه مان تعریف کرده بود ،نداشت !

خلاصه مادرم بدون انکه به پلاکارد و عکس های داخل ویترین نگاه کند چند بلیط خرید و ما داخل سینما شدیم .من ابتدا وقتی به سالن تاریک نمایش فیلم پا گذاشتیم قدری ترسیدم ولی بعد که روی صندلی ها قرار گرفتیم مسحور و مجذوب پرده جادویی آن شدم .

قطعا نمی دانستم آنچه نشان میدهند بواسطه آپارات و پرده نمایش فیلم است برای همین وقتی در ردیف های جلو کسی یا کسانی صندلی خود را ترک می کردند و به بیرون از سینما می رفتند فکر می کردم بازیگران فیلم همین تماشاگرانند که به نوبت می روند آن پشت و فیلم بازی می کنند . فقط از این تعجب می کردم که چرا وقتی آنها آن پشت می روند اینقدر گنده می شوند !

خلاصه از بخت نامساعد مادرم که فکر می کرد یک فیلم سالم خانوادگی و بدون مشکل است ،فیلمی که نگاه می کردیم یک فیلم نیمه سکسی از آب در آمد .

تا آنجا که یادم می آید فیلم یک فیلم خارجی بود و در مورد پسر جوان نقاشی بود که روی بشقاب ها نقاشی می کرد و با دوچرخه هم تردد می کرد .او عاشق دختر جوانی بود که ظاهرا پدر دختر مخالف وصلت آنها بود .

بهرحال پسر و دختر به هم می رسند و نمی دانم چرا در سکانس پایانی دختر در حضور نامزدش رو به پدرش شروع به درآوردن لباس های خود می نماید و زمانی که کاملا عریان می شود پدر دختر بازوی او را گرفته و وی را رو به دوربین می گرداند و فیلم تمام می شود .

مادرم سرخورده و پشیمان بود و زن همسایه را فحش می داد که باعث شده بود مارا به فیلمی ببرد که با شئونات خانوادگی ما جور در نمی آمد و از همه بدتر دو دختر و یک پسر کم سن و سال آن را دیده بودند . البته دختر خاله ام از ما بزرگتر بود و تقریبا در سن بلوغ قرار داشت .

وقتی بطرف خانه بازمی گشتیم مادرم شروع به سفارش ما کرد که یک موقع این قضیه را جایی لو ندهیم و به خانه هم که رفتیم بگویم خانه سیداحمد خان بودیم و بس .مخصوصا بمن تاکید کرد که حسین یک موقع به آقاجون چیزی نگی ها .

اما من که با دیدن سینما هیجان زده و جوزده بودم تا پایمان به خانه رسید خودم را در آغوش پدرم انداختم و در حضور برادر بزرگترم حسن آقا که به دیدن پدرم آمده بود شوق کنان گفتم :

-آقاجون . آقاجون !ما رفتیم سینما فیلم دیدیم فیلمه طوری بود که خانومه لخت لخت شد و حتی شورتش رو هم دراوورد !

با گفتن این جمله پدرم و برادرم نگاهی غضبناک به مادر مانداختند و پدرم درحالیکه نگاه غضبناکش توام با تعجب و حیرت بود رو به مادرم کرد و گفت :

- تف به روت بیشرم !.توکه گفتی میرم خونه سیداحمدخان . بچه را بردی سینما که این چیزها را نشانش بدهی . برادرم هم با مدارا و مودبانه زبان به سرزنش مادرم گشود و وقتی مادرم گفت ما نمی دونستیم فیلم و سینما این چیزهاست و گول زن همسایه را خوردیم .برادرم در جواب گفت : مگه مردم هرجارا که گفتند آدم باید بره ،پس خدا عقل رو برای چی به آدم داده .

با رفتن برادرم مادرم درحالیکه بشدت از این آدم فروشی !ما خشمگین و عصبی بود زبان به نفرین و ناله من گشود و رو به من گفت :

-خاک بر سرت . ببین پروین و وجیهه صدایشان دراومد . دیگه اگر پشت گوش ات را دیدی سینما راهم می بینی . آخه ذلیل مرده از این دو ساعت فیلم عهد تو باید میومدی و همون قسمتی رو که خانومه لخت شد رو تعریف می کردی . مردم میگن چرا این بچه رو تفریح و گردش نمی بری .نمیدونند بچه من لیاقت نداره . آخه بچه میشه اینقدر دهن لق باشه . خوبه که این همه سفارش و التماس کردم . گور خودت رو کندی دیگه نه خودم این سینمای خراب شده میرم نه تو رو می برم .

بهرحال پدرم آنشب قهرکرد و در اعتراض به سینما رفتن مادرم شام نخورد و مادرم هم تا نیمه های شب مرا نفرین می کرد و می گفت هرچیزی لیاقت میخواد تو رو چه به سینما . دیگر خبر نداشت نهالی که در وجود من کاشته دو سه سال دیگر به بار خواهد نشست و من خودمختار و بدون اجازه آنها به سینما خواهم رفت آن هم دوبار در هفته !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 20:56  توسط   | 

گزارش یک زندگی (قسمت چهارم )

 

این بار با حسرت به گذشته بنگر !

 

گرنشان زندگی جنبندگی است

خار در صحرا سراپا زندگی است

هم جعل زنده است هم پروانه ،لیک

فرق ها از زندگی تا زندگی است .

                                 پژمان بختیاری

دهه پنجاه شیرین ترین ،جذاب ترین  ،خاطره انگیز ترین و رویایی ترین دهه زندگی نسل من و نسل پیش از من است . حتی اکنون که به خاطره های آن دوران می اندیشم ،می بینم حتی تلخی های آن سرشار از حلاوت است . این شور" نوستالژیک " دهه پنجاه هیچگاه مرا رها نساخته است . سالهاست که از خدا میخواهم اگر ده یا بیست سال از عمر من باقی است آن را باز ستاند و در قبال آن یکسال دیگر زندگی در دهه پنجاه را به من اعطا نماید . دلایل این دلبستگی به آن دوران خاص را به مرور در خواهید یافت .

قبلا گفته بودم پدر ومادرم با پدیده هایی همچون موسیقی  و تلویزیون و سینما مخالف بودند و مانند سایر اقشار مذهبی آن دوران این پدیده ها را حرام می دانستند .

البته بافت فامیلی ما اینچنین بود و تمام وابستگان سببی و نسبی ما از این روحیه برخوردار بودند و جز یکی دو مورد خاص بقیه این مقولات را مفسده انگیز دانسته و از آن دوری می جستند .

پدرم به عروسی های مختلط که اصلا نمی رفت . عروسی هایی هم که در آن مطرب و ارکستری برای نوازندگی بود نیز همینطور .مگر اینکه پای رودربایستی به میان می آمد . آن هم سعی می کردند دیر بروند و زود باز گردند تا کمتر الوده به گناه گردند !

بالعکس من از همان کودکی به موسیقی و نوازندگان ارادت می ورزیدم! و آنها را دوست داشتم . هر موقع به عروسی یا جشنی که در آن مطرب بود،می رفتیم  .من شوق کنان دست پدرم را رها ساخته خود را به مطربان یا نوازندگان نزدیک می کردم و محو تماشای آنها می شدم و دقت می کردم که آنها چگونه از این دستگاهها این صداهای خوش را بدر می آورند . پدرم از این حرکات من حرص می خورد و هربار یکی از افراد فامیل را می فرستاد که مرا از آنها جدا ساخته و به او باز گردانند . وقتی آنها موفق به بازگرداندن من نمی شدند پدرم خود عصا زنان به نزد نوازندگان می آمد و در حالیکه با اکراه به آنها می نگریست مرا می گرفت و گوشم را می پیچاند و به نزد خود می برد ولی دقایقی بعد من اورا غافلگیر ساخته دوباره خود را به میعادگاه !می رساندم و پدرم دوباره راه می افتاد و مرا می برد و این بازی از اول جشن یا عروسی تا آخر ادامه داشت .

گاهی هم که در کوچه ما عروسی یا مجلس جشن تولدی بود در را قفل می کرد تا من به آنجا نروم . یکبار که در کوچه ما مراسم جشن تولد یکی از همبازی هایم بود او را غافلگیر ساخته و خودم را به جشن رساندم و برای انکه پناهگاهی یافته باشم که از پدرم در امان باشم به نزد نوازندگان رفته و دربین یک اکاردئون نواز و تنبک زن قرار گرفتم . پدرم سراسیمه و عصا زنان خود را به آنجا رسانید چون مجلس جوانانه بود با آمدن یک پیرمرد در داخل مجلس ناگهان نظرها جلب او شد و با اشاره صاحب خانه نوازندگان دست از کار کشیدند . صاحبخانه به نزد پدرم رفت و باخوشامدگویی به پدرم گفت : یفرمایید تو حاج آقا مارا سرافراز می کنید .

پدرم نگاههایش را در مجلس گرداند تا مرا پیدا کند با یافتن من رو به صاحبخانه کرد و در حالیکه با انگشت اشاره مرا نشانه گرفته بود با همان لحن ادیبانه به صاحبخانه گفت :

اورا بدهید به من !

صاحبخانه نیز آمد مرا گرفت و تحویل پدرم داد . پدرم در حالیکه دوباره گوشم را می پیچاند مرا به خانه باز گرداند .

یکی دوسال بعد ما دوباره منزلمان را تعویض نموده واین بار در ایستگاه پل – خیابان سیمتری نیروی هوایی در حوالی فرودگاه دوشان تپه مستقر شدیم . آن موقع اطراف فرودگاه دوشان تپه مسکونی نبود و زمین های بایر و خرابه بود و با سیم توری فرودگاه را از زمین های اطراف جدا ساخته بودند .

از اینرو من و خواهرم که از تلویزیون و سینما و سایر تفریحات محروم بودیم . بعد از بازگشتن از مدرسه تفریح مان این بود که به حوالی این فرودگاه و خرابه های اطراف آن می رفتیم و از پشت سیم توری هلکوپترها و هواپیماهای ارتشی را که نشست و برخاست می کردند ،نظاره می کردیم .

یکی از این روزها که به آنجا رفته بودیم بعد از دقایقی تماشای هواپیماها و هلکوپترها اهنگ بازگشت به خانه را نمودیم که ناگهان در میان آشغال ها چشممان به یک اسکناس ده تومانی افتاد .

شوق کنان اسکناس را برداشتیم و خودمان را به خرازی فروشی نزدیک خانه مان رسانیدیم .

نمی دانم خواهرم پروین برای خودش چی خرید ولی من با الباقی پول یک گیتار بچه گانه از آن فروشگاه خریداری کردم و ذوق کنان بطرف خانه سرازیر شدیم .

مادرم با دیدن ما گفت اینها کجا بود . موضوع را برای او شرح دادیم . پدرم نیز بخاطر کهولت سن دیگر کمتر قادر به راه رفتن بود و در اوقات روز به رختخواب خانه تکیه می داد و قرآن تلاوت می کرد .

من عجولانه خود را به آشپزخانه رساندم و چوب کبریتی گرفتم و به داخل اطاق آمدم و روبرو پدرم نشستم و شروع به درآوردن آهنگهای ناموزون با چوب کبریت از آن گیتار نمودم . پدرم سرش را از روی قرآن برگرفت و نگاهی بمن کرد و گفت : این دیگرچیست ؟

گفتم : این گیتار هست آقاجون !

پدرم عینک را از چشنانش برداشت و گفت : بدرد چی می خورد .؟

گفتم : آقاجون خوبه دیگه ،این از همین هاست که مطرب ها توی عروسی ها می  زنند

اشک در چشمان پیرمرد حلقه زد و با همان لحن ادبی گفت : باریکلا حسین آقا . باریکلا !.

خوب آرزوهای مرا برآورده کردی !.ایندفعه هرکس از من پرسید پسرت تا کجا درس خواند من با سرافکندگی به او می گویم :تا آنجا درس خواند که برای ما مطرب بشود .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 21:34  توسط   | 

گزارش یک زندگی ( قسمت سوم )

 

وقتی که روزگار با آدم می ستیزد !

 

نردی است جهان که بردنش باختن است

نرادی آن به نقش کم ساختن است

دنیا –به مثل – چوکعبتین نرد است

برداشتنش برای انداختن است

                            شکیبی اصفهانی

 

حال می رسیم به دشواری های محنت افزای دوران کودکی . بعد از رفتن خانم اشتری و خانم دایلا از ده فصل پاییز هم فرا رسیده بود و موسم چیدن میوه های پاییزی مانند سیب و گردو بود .ولی هنوز یکی دو هفته ای برای چیدن میوه ها زمان باقی مانده بود .

در همین اثناءبود که من دسته گل تازه ای به آب دادم و وقتی توی حیاط بازی کرده ،دنبال مرغ و خروس های همسایه که بی اجازه وارد حیاط خانه ما شده بودند ،می کردم تا آنها را از در برانم ، در اثر دویدن های زیاد تشنه ام می گردد و من در غیاب مادر و پدرم که در اطاق ها بودند قوطی نفتی را که مادرم برای روشن کردن اجاق به داخل حیاط آورده بود و روی تخت چوبی نهاده بود به گمان آنکه آب است گرفته و بدون آنکه آن را مزه مزه نمایم محتویات آن را که نزدیک به یک لیتر نفت بود یکجا سرکشیدم .

مادرم زمانی به حیاط رسیده بود که کار از کار گذشته بود برای اینکه پدرم متوجه نشود و اورا بابت این بی احتیاطی مورد عتاب قرار ندهد سریع مرا بغل کرد و به شوهر خواهرم (نعمت الله ) که شوهر مرضیه بود می رساند و او به همراه زن نابرادری ام عبدالله که نامش بی بی  بود پیاده از روستا مرا به مرکز شهر دماوند می رسانند .

به توصیه همسایه ها موضوع را کاملا از پدرم پنهان نگه میدارند تا پیرمرد از فرط نگرانی دچار سکته نشود .وقتی هم پدرم سراغ مرا می گیرد یکی از پسر عمه هایم به او وانمود می کند که من در منزل آنها هستم و با پسرش "سعید "بازی می کنم . آنها پدرم را ساعاتی مشغول نگه داشتند تا شوهرخواهرم و بی بی خانم بعد از مداوای من به روستا بازگردند .

نمی دانم در درمانگاه دماوند چه تمهیدی برای مداوای من بکاربردند که در حالیکه هوا رو به تاریکی می رفت در حالیکه در بغل شوهر خواهرم قرار داشتم به روستا بازگشتیم .

با بازگشت ما و اطمینان اطرافیان از صحت و سلامت من ،تازه جرئت کردند موضوع را با پدرم در میان بگذارند . پدرم با شنیدن این موضوع گفت :

آخر کار خودش را کرد .بس که این بچه دله است هر چیزی را گیر می آورد می گذارد دهانش .

یادم هست هرموقع میخواست از من نزد فامیل و دوستانش گله گذاری کند با همان لحن ادبی می گفت :

- پدر ما را در آورده است . هرچیزی پیدا می کند می گذارد دهانش از دمپایی پاره گرفته تا شیشه خرده !. یک لحظه از او غافل شویم روزگارمان را سیاه می کند !بهرحال یکی دو هفته بعد از نفت خواری !ما موعد چیدن میوه های باغات فرارسید . باغ های و زمین های کوچک که در اختیار دامادمان (نعمتالله )قرار داشت توسط او چیده می شد و میوه های درخت های حیاط مان که عبارت از سیب و گلابی بود با کمک جوان های همسایه می چیدیم .

اما پدرم یک باغ چهار – پنج هزارمتری در یکی از روستاهای مجاور داشت که دورتادور آن را درخت گردوهایی قرار گرفته بودند که ارتفاع آنها به سی تا چهل متر می رسید .

چیدن این گردوها کار هرکسی نبود . کار کارگران گردوچین زبده ای بود که از این درخت های تنومند و سر به فلک کشیده بالا بروند و با زدن چوب بر شاخه ها گردوها را فرو ریزند .

در روز مقرر ما با عده ای از افراد فامیل و کارگران به باغ مورد ذکر رفتیم .این هم حالت پیک نیک داشت و هم فال بود و هم تما شا.

اما چشمتان روز بد نبیند در خلال این گردو چینی ها من در بغل یکی از افراد فامیل بودم و زیر یکی از این درخت گردوها ایستاده بودیم . کارگر گردوچین بالای آن درخت ضربه چوبی بر شاخه ای فرود آورد و چندین گردو به پایین ریخت و از بخت مساعد یکی از آن گردوها که بسرعت پایین آمده بود به وسط کله ما اصابت کرد !

شدت ضربه به طوری بود که من از هوش رفتم و بعد از آن ضربه سهمگین دچار بیماری غش و صرع شدم که مدتها مرا در چنگال خود اسیر کرده بود .به طوری که هرچند روز یکبار از حال می رفتم و حالت غش بهم دست میداد و از دهانم کف بیرون می آمد .

پدر و مادرم زودتر از موعد مقرر دماوند را ترک کرده ودر خانه مان در تهران ساکن شدند تا پیگیر مداوای من باشند . مرا نزد پزشکان معتبر و صاحب نامی برای مداوا بردند ولی نتیجه نگرفتند و هر روز شکسته تر وناامیدتر گردند . با این وضعیت دیگر تمام توجه شان معطوف بمن گردیده بود و از خواهرم پروین غافل شده بودند و ریشه های کمبود عاطفی کمکم در وجود پروین شروع به شکل گیری کرد .

یادم است یکی از پزشکانی که مرا نزد او می بردند .پزشکی بنام دکتر زمانی یا زمانیان بود که دوبار در هفته به مطب او در خیابان پهلوی (ولی عصر فعلی ) می رفتیم و وی بابت هربار تزریق آمپول گرانقیمتی زیر پوست پیشانی من معادل هزار وهشتصد تومان می گرفت که این پول برابر با حقوق ماهیانه بازنشستگی پدرم بود .جریان مداوای ما همچنان ادامه داشت که بروز حادثه ای اوضاع را وخیم تر نمود .

جریان از این قرار است که در همان دوران پدرم خانه امیرشرفی اش را به آن یکی دامادمان (ماشاء الله ) که ساکن تهران بود فروخت و خانه ای در خیابان ابوریحان در تهران نو خریداری کرد (خانه امیرشرفی همان خانه ای بود که در زمان جنگ موشک به آن اصابت کرد و خواهرم و شوهرش و بخشی از اعضای خانواده اش را به شهادت رسانید ).

بعد از انکه در خیابان ابوریحان ساکن شدیم خانه ما به خانه برادرم حسن نزدیک شد .

روزی پدرم مرا به خانه حسن برد و بعد از باز گشت به همراه فرزندان حسن به خانه بازمی گشتیم و قرار بود همانشب حسن و همسرش برای شب نشینی به خانه ما بیایند .

هنگام باز گشت از خانه برادرم وقتی از خیابان عبور می کردیم . شیطنت بازی من گل کرد و در حالیکه بخشی از خیابان را گذرانده به جدول وسط خیابان رسیده بودیم من برای انکه از پدرم و برادر زاده هایم جلو بزنم و زودتر به آنطرف خیابان برسم . دستانم را سریع از دستان پدرم بیرون کشیدم و وسط خیابان پریدم و نتیجه آن شد که یک موتورسوار که بسرعت می آمد با من برخورد کرد و هم او چپ کرد و هم ما بسرعت بزمین خوردیم و سرمان به اسفالت خیابان اصابت کرد . بدین ترتیب گل بود و به سبزه آراسته شد و بقول قدیمی ها عروس خیلی خوشگل بود زگیل هم درآورد .

خیلی کله سالمی داشتیم این تصادف هم مزید بر علت شد و اوضاع را آنچنان تر ساخت .

موتورسوار بیچاره که یک نقاش ساختمانی بود سریع برخاست و مرا در آغوش گرفت و به سمت بیمارستان براه افتاد ورهگذران و پدر و برادر زاده هایم بدنبال او براه افتادند .

آن مرد مرا به بیمارستان 25 شهریور (17 شهریور کنونی ) در ایستگاه پل رساند . بلافاصله مادر و برادر و زن برادرم از موضوع خبردار شدند و خود را به بیمارستان رساندند .پدرم در بدو امر چون می دانست مقصر من بودم اعلام رضایت نمود و از موتورسوار خواست که برود . اما آنروزها اخلاق اینقدر کمرنگ نشده بود و مردم انقدر جوانمردانه می زیستند که قابل تصور نبود . چرا که با انکه پدرم عدم شکایت خود را از آن موتورسوار اعلام کرده بود . آن موتور سوار هم برای جبران قضاوت منصفانه پدرم رفت خود را به کلانتری معرفی کرد و یکی از مامورین نیروی انتظامی را به بیمارستان آورد تا پدرم اگر نظرش برگشت از او شکایت نماید . ولی شکایتی از او نشد و او هم چند ساعتی در بیمارستان بود و پدرم را که اشک می ریخت دلداری می داد و بعد هم باقول اینکه مجددا می آید و بمن سر می زند ،بیمارستان را ترک گفت .

پزشکان بعد از مداوای اولیه به پدر و مادرم اعلام کردند با توجه به ضربه ای که قبلا به سر پسرتان وارد شده حالش وخیم است و بعلت آسیب دیدن دهانش خون های زیادی وارد معده و روده اش شده که اگر طی بیست و چهار ساعت آینده خونها را بالا بیاورد امید بهبودی او هست .در غیر اینصورت امیدتان به خدا باشد .

با شنیدن این سخنان نامیدکننده پدر و مادرم به خانه آمدند و بر درگاه خدا معتکف شدند تا خدا بار دیگر فرزندشان را به آنها باز گرداند و برادرم و زن برادرم در بیمارستان ماندند .

بهرحال دعای و تضرع پدر و مادرم به درگاه خدا که یک شب تا صبح به طول انجامید به ثمر نشست و من با طلوع فجر خون هایی را که در روده و معده ام انباشته شده بود و بالا آوردم و برادرم سریع این خبر مسرت بخش را به اطلاع آنها رسانید .

بعد از چندی از بیمارستان مرخص شدم در حالیکه بیماری غش و صرع من ادامه داشت . پدر و مادرم ناامید از بهبود حال من به توصیه اقوام و فامیل و همسایگان برای  شفای من راهی مشهد شدند تا دست به دامن امام رضا (ع ) سلام شوند و وقایعی که در آنجا بوجود آمد موجب شد ما نیز بقول مادرم و افراد فامیل نظرکرده امام رضا (ع)شویم و طی ماجرایی جالب شفا یابیم .

آنطور که پدر و مادر و یکی از پسرعمه هایم که با خانمش همسفر مابود تعریف می کند .گویا در حرم امام رضا (ع) دوباره حال من بد می شود و دوباره دچار صرع و غش می شوم . پدر و مادرم گریه کنان و اطرافیان محزون و ناامید قصد ترک حرم را می نمایند تا اینکه پیرزنی به نزد پدر و مادرم می آید و می گوید چرا اینقدر بی طاقتی می کنید . مادرم ماجرا را برای او شرح میدهد . پیرزن در پاسخ می گوید آیا تابحال او را نزد دکتر "سید محمد شفا "برده اید .دکتر خوبی است و ویزیت اش ده تومان است .

پدرم در پاسخ آن پیرزن می گوید : ای بابا خانم چه میگویی .ما اورا نزد دکتر دویست تومانی بردیم نتیجه نگرفتیم حالا میخواهی دکتر ده تومانی فرزند مرا خوب کند . وبی توجه به حرف آن پیرزن حرم را ترک و ناامید و مایوس چند روز بعد راهی تهران می شوند .

مدتی بعد مادرم به پدرم میگوید ما که حسین را این همه دکتر بردیم . بیا به حرف آن پیرزن هم گوش کنیم .امتحانش که ضرر ندارد ،بخصوص که مطب این دکتر نزدیک خانه خودمان هم هست .

پدرم در حالیکه چندان امیدی نداشت می پذیرد و مرا به نزد دکتر محمد شفا می برند و او کاری می کند کارستان . بیماری مرا که دهها دکتر با انواع آمپول ها و داروهای قوی نتوانسته بودند مداوا نمایند .او با یک قرص کوچک ریشه آن را در جان من می خشکاند .بطوری که پدر ومادرم برای ادای دین به او بارها به مطب وی رفته و برایش کادوهای گوناگون و سوغات محصول دماوند می بردند و در میان قوم و خویش و اقوام و آشنایان به تبیلیغ او می پردازند و بطوری که هر کسی با هر بیماری که نتیجه ای نمی گرفت وقتی به توصیه پدرم نزد دکتر شفا می رفت ناراضی باز نمی گشت . و واقعا که چه اسم با مسمایی داشت این پزشک "سید محمد شفا " مطب او در خیابان پدرثانی بود و من یکباردیگر هم در دهه شصت بخاطر ناراحتی کلیه نزد او رفتم وخیلی زود بهبود یافتم . این پزشک سیه چرده و بظاهر بداخلاق از قدرت تشخیص اعجاب آوری برخوردار بود . نمی دانم الان در قید حیات هست یانه . اگر هست هرکجا هست خدا بسلامت دارش .

واینطور بود که بقول پدر و مادر و اهل فامیل امام رضا (ع) واسطه ای تراشید تا من از طریق آن شفا یابم .

البته شاید برخی  که چندان میانه خوشی با طریقت و سلوک ندارند ،عنوان کردن این موضوع از جانب مرا خرافه گرایی و ... بشمار آورند ولی من ضمن انکه به باورهای دیگران احترام می گذارم .نمی توانم واقعیت های ملموس و تجربیات زندگی شخصی ام را در این زمینه نادیده بگیرم .

بهرحال قصدم از این دراز گویی که شاید حوصله شما را بسر برده باشد عنوان این واقعیت بود که اگر دیدید در مورد برخی پدیده ها و مسائل قضاوت درستی ندارم زیاد برمن خرده نگیرید و  آن را به حساب گردویی که در کودکی به سرم خورده بگذارید !!! خوب بهانه ای دستتان دادم نه ؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 23:2  توسط   | 

گزارش یک زندگی (قسمت دوم )

 

شیرینی های جذاب دوران کودکی

 

 

گفتم که دردانه پدرم محسوب می شدم و این توجه بسیار پدر و مادرم به من حسادت های کودکانه خواهرم پروین را بر انگیخت .طوری که این حسادت ها بعدها درد سرسازشد ودرنهایت به فاجعه منجر گردید .

آنچه از دوران کودکی از دماوند به یاد دارم . طبیعت زیبا و بکر و دست نخورده آن بود و چشمه های باصفا و طراوات بخشی که فضا را بانشاط می ساخت وبهارانی که سنبل و گیاههاوگلهای دیگرعطرهایشان را در فضا می پراکندند وفضا را عطرآگین و زندگی را لذت بخش می کردند . حتی پاییزان دماوند نیز قشنگ بود . زمانی که برگ های درخت گردو به زمین می ریختند و باران که برآنها می بارید و مابرگ ها را لگدمال می کردیم بوی عطردرخت گردو را به مشام می رسانید و...

هنگامی که سه –چهارساله بودم . پدرم مرا به بغل می گرفت و در امتداد رودخانه ای که از جلوی خانه ما می گذشت می گرداند و خطاب به گیاهان گزنه که بشکلی خودرو درمسیر آب رشد می کردند و خارهایی داشتند که دست زدن به آنها و لمس شان را مشکل می نمود با گویش دماوندی که نزدیک به گویش مازندرانی است ،می خواند :

گزنا ،آی گزنا

می رو نزنا!

من تی زنا !

که معنی فارسی آن می شود : گزنه ،من رو نزن ، من زن تو میشم !!وبه تهران که می آمدیم .وقتی پدرم مرابغل کنان از خانه محل سکونت مان درخیابان امیرشرفی به میدان فوزیه (میدان امام حسین فعلی ) می آورد .در گوشم زمزمه میکرد :

پسرم ، بزرگ میشی ،وکیل میشی ،وزیرمیشی ، سوار اتومبیل می شی !

بعدها که بزرگ شدم از آرزوهای پدرم فقط سومی تحقق یافت . نه وزیر شدم و نه وکیل اما از بخت مساعد سوار اتومبیل شدم !

پدرم هیچگاه به گویش دماوندی صحبت نمی کرد. حتی زبان فارسی را هم با لحن محاوره ای ادا ء نمی کرد .بلکه بسیار لفظ قلم و کتابی صحب می کرد

که این شاید به معلم بودن او باز گردد . مثلا وقتی میخواست بگوید "این دیگه چیه " می گفت : این دیگر چیست ؟

تحت تاثیر همین ادبیات گفتاری پدرم هست که من دیالوگ های فیلمها و سریال های مرحوم علی حاتمی را دوست دارم و بر خلاف عده ای از منتقدان که زبان فیلمهای اورا من درآوردی محسوب می کنند ،من بسیار گفتار و دیالوگ های فیلم های اورا باور دارم و با استناد به پدرم و برخی دوستان او بر این باورم که گویش آدمهای اواخر دوران قاجار و اوائل حکومت رضاشاه همین گونه بوده که علی حاتمی به نمایش درآورده است .

بگذریم .

از خاطرات شیرین دوران سه چهارسالگی ام در دماوند آمدن دو دانشجوی دختر به روستای ما در قالب سپاه بهداشت بود . در این باره لازم است که توضیح دهم که شاه سابق ایران در اوائل دهه چهل در کنار اصلاحات ارضی سپاهیانی از دانشجویان تحت سه عنوان سپاه دانش ،سپاه بهداشت ، و سپاه ترویج و آبادانی بوجود آورده و دانشجویان را در آن سازماندهی کرده بود . کار سپاه دانش آموزش کودکان روستایی در روستاهایی بود که فاقد مدرسه بودند . کار سپاه ترویج و آبادانی کمک به کشاورزان و آشنا ساختن آنها با روش های نوین کشاورزی بود و هدف سپاه دانش نیز رسیدگی به امور بهداشتی روستائیان و واکسینه ساختن آنها بود .این سپاهیان در قالب اردوهای مختلط دانشجویی در ایام تابستان به روستاها اعزام می شدند .

و دو دختر دانشجویی که به روستای ما آمده بودند جزو دانش آموختگان رشته پزشکی و "سپاه بهداشت "بودند .

این دو دختر دانشجو ازمن خوششان آمده بود و هربار به هرکجا می خواستند بروند به درخانه ما می آمدند و مرا از آغوش پدرم می گرفتند و با خود می بردند . آنها در زمانی که کاربهداشتی و پزشکی نداشتند بچه های روستا را در باغی و بوستانی گرد آورده برایشان قصه تعریف می کردند ویا از آنها میخواستند که آواز و سرود بخوانند .

یکی از این دختران دانشجو نامش خانم اشتری بود و دیگری خانم دایلار . گرچه خانم دایلار هم به من علاقه زیادی داشت ولی من بیشتر اوقات در آغوش خانم اشتری بودم . تا آنجا که یادم می آید خانم دایلار عمدتا دامن و بلوز کرم رنگ می پوشید ولی لباس های خانم اشتری یادم نمی آید . خانم دایلار موهایش را از پشت گیس می کرد ،در حالیکه خانم اشتری موهایش را از دو طرف افشان می ساخت .

آنها انقدر بمن علاقه داشتند که مرا در جمع های خودمانی خود نیز می بردند . مثلا هرچندگاه دانشجویان سپاهی از روستاهای مجاور می آمدند و بصورت مختلط در خانه یا ویلایی گردهم جمع می شدند و تفریخ می کردند .

یادم است در یکی از این جمع های خودمانی که مرا با خود برده بودند . دختر دانشجویی بچه گربه خوشگلی را به همراه خود آورده بود . خانم اشتری گربه آن دختر را بمن نشان داد و مرا از روی زانوانش بلند کرد و گفت حسین برو اون گربه رو بیار ببینم .

ومن رفتم و ناشیانه بجای آنکه بچه گربه را از شکم یا پشت بگیرم از گردن گرفتم بطوری که گربه بیچاره داشت خفه می شد . از اینرو تقلا کنان خود را از دست من رها ساخت و تالاپی به زمین خورد . همه زدند زیر خنده . دختر صاحب گربه پرید و خنده کنان گربه اش را گرفت و خانم اشتری هم پرید مرا در آغوش گرفت . این میهمانی بدآموزی بدی برای من داشت . چرا که شب که خانم اشتری و خانم دایلا مرا به خانه رساندند و تحویل پدرم دادند . من بهانه جویی را آغاز کردم و از پدرم خواستم برایم یک بچه گربه تهیه نماید . وقتی دیدم آنها درخواست مرا جدی نمی گیرند بنای گریه کودکانه را گذاشتم . پدرم که طاقت گریه و زاری مرا نداشت .حرص می خورد و می گفت :

پسر جان من این موقع شب بچه گربه از کجا برای تو پیدا کنم . از این گذشته ما اگر گربه بیاوریم داخل خانه،مردم به ما چه می گویند . بعد که دید گریه و زاری من پایانی ندارد زبان به تهدید گشود و گفت : اگر گذاشتم دیگر با خانم اشتری بروی بیرون !

بعد زبان به مزاح و شوخی گشاد و گفت : گریه نکن . این بار که نزد خانم اشتری رفتی بگو یه بچه گربه برات بخره ! یا بهش بگو خانم اشتری !انگشتری !

بهرحال من آنشب را با فراق بچه گربه ای که هوس کرده بودم بسر آوردم .روز بعد دوباره خانم اشتری و خانم دایلار بدنبال من آمدند . پدرم چیزی به روی آنها نیاورد . طی چند هفته ای که آنها در روستا بودند من انس عجیبی به آنها پیدا کرده بودم . روزی هم که میخواستند از آن ده بروند به در خانه ما آمدند و مرا که کوچولوی دوست داشتنی آنها بودم درآغوش کشیدند و چندین بار بوسیدند و رفتند . بعد از رفتن آنها پدرم گفت : حسین اگر می دانستم خانم اشتری اینقدر تو را دوست دارد ،اورا برای تو درست می کردم ! البته من آن موقع منظور پدرم را متوجه نشدم .بعدها فهمیدم منظور اوازدرست کردن خانم اشتری برای من چیست  . الان که به آن موقع ها می اندیشم با خود می گویم شاید در این شوخی های پیرمرد قدری هم مزاح ها وشوخی های پیرانه سری تداخل داشت و شاید هم او آرزو می کرد که کاشکی خانم اشتری و خانم دایلار بجای درآغوش کشیدن کودک خردسالی همچون من ،برای یکبار هم که شده اورا در آغوش می کشیدند .!!!

این شیرینی های زندگی من در خردسالی بود .مرارت های سهمگین و تلخ آن بماند برای قسمت های بعدی .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 20:43  توسط   | 

در پنج -شش ماهگی در بغل پدرم همراه با پسرعمه ام

گزارش یک زندگی ( قسمت اول )

 

تولد در یک خانواده متشرع و بشدت مذهبی

 

هر نیک و بدی که در نهاد بشرست
هر شاد و غمی که در قضا و قدرست
با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل
چرخ از تو هزار بار بیچاره ترست
خیام

برای آغاز مجبور هستم قبل از توصیف فضای اجتماعی دهه چهل و پنجاه به شرح بیوگرافی و شرح وضعیت خانواده ای که درآن تولد یافته ام بپردازم تا در بخش های بعدی مجبور نشوم مرتب شما را به گذشته ارجاع دهم .

در سال 1344 در یک خانواده بشدت مذهبی و متشرع و سنت گرا بدنیا آمدم . من سومین ثمره یک ازدواج نامتعارف !بودم . از این نظر می گویم نامتعارف که فاصله سنی پدر و مادرم بسیار زیاد بود .پدرم هنگام ازدواج با مادرم 64 سال داشت درحالیکه مادرم فقط شانزده سال داشت . یعنی پدرم چهل و هشت سال از مادرم بزرگتر بود . البته این قضیه شاید شما را یاد همان قضیه "میوه ممنوعه " بیندازد ولی موضوع کاملا متفاوت بود که آن را توضیح خواهم داد .

ازدواج پدرم با مادرم دومین ازدواج او بود پدرم زمانی به ازدواج با مادرم روی آورد که همسر اولش در اثر خفگی در خزینه حمام مرحوم شده بود . قدیمی ها بیاد دارند که در گذشته در بسیاری از روستاها و حتی شهرها درحمام ها دوش و... نبود . بلکه حوض های بزرگی بود که پله می خورد و پایین می رفت و مردم با رفتن داخل این خزینه ها حمام می کردند . گویا همسر اول پدرم وقتی چندپله زیرآب می رود قلبش می گیرد و نمی تواند خود را به بالا بکشاند وازاینرو در اثر خفگی مرحوم می شود .

پدرم از همسر اولش دو دختر به نامهای اقدس و مرضیه و یک پسر بنام حسن داشت که همگی آنها به لحاظ سنی از مادرم بسیار بزرگتر بودند .!

حاصل ازدواج دوم پدرم نیز سه فرزند بود که اولی دختر بود و پدرم بخاطر علاقه ای که به پروین اعتصامی داشت نام اورا "پروین "نهاد.فرزند دوم پدرم در این ازدواج یک پسربود که نام اورا حسین نهادند .اما او چندماهی دوام نیاورد و به دیار باقی شتافت و بقولی نیامده رفت و پدر و مادرم و بویژه پدرم را در اندوه بیکرانی برد ،چراکه پدرم خیلی دوست داشت از همسر دومش یک پسر داشته باشد که زنگوله پای تابوت او باشد .

بارفتن برادرم من به دنیا آمدم و بدین ترتیب باری را که باید برادرم به دوش می کشید به دوش من نهاده شد و من بعنوان دردانه پدرم محسوب شدم چراکه بیش از حد تصور مرا دوست میداشت و برای انکه به نوعی خاطره فرزند قبلی اش را تداعی کند نام مرامحمدحسین نهاد .

از خواهران و برادرانم بگویم . خواهر اولم اقدس در سال 1366 به همراه شوهرش وبخشی از اعضای خانواده مثل چنددختر و نوه هایش در اثر حمله موشکی عراق به تهران و اصابت موشک به خانه آنها به شهادت رسیدند .

برادر بزرگترم حسن در سال 1378 در اثر برخورد با ماشین که رانندگی آن را جوانی بی مبالات به عهده داشت دچار خونریزی مغزی شد و بعد از بیست و چهارساعت درگذشت .خواهر دیگرم مرضیه باشنیدن خبر مرگ برادرم دچار سکته مغزی شد و در اثر این سکته حافظه اش را بطورکامل از دست داد و اکنون فقط بطور فیزیکی زنده است . و خواهر دیگرم هم پروین که خواهر تنی ام محسوب می شد در اردیبهشت ماه سال گذشته بخاطر فشارهای روحی و روانی دست به خودکشی زد و بطرز فجیعی خود را کشت و راهی دنیای اخروی شد .

ازمیان تمام فرزندان پدرم تنها من بظاهر سالم مانده ام و فعلا نفس می کشم وبار یک زندگی دشوار و سخت و پرتلاطم را به دوش می کشم و هنوز زنده ام و مارا به این سخت جانی این گمان نبود .

واما شاید این سئوال برای شما پیش بیاید که چرا پدرم با فوت همسر اولش به ازدواج با دختری کم سن وسال که جای نوه او بود مبادرت کرد . برای پاسخ به این سئوال باید بیوگرافی مختصری هم از پدرم خدمتتان ارائه کنم .

پدرم همانطورکه گفتم فردی بشدت مذهبی بود. او در زمان رضاشاه درس طلبگی آموخت و روحانی شد . بعد از فشارهایی که رضاشاه به روحانیت آورد ،او مانند بسیاری دیگر از روحانیون لباس روحانیت بدر آورد و با گذراندن تحصیلات عالیه در زمینه ادبیات جذب وزارت معارف (وزارت آموزش و پرورش کنونی ) شد .

وی از آنجا که پایبند ثواب و شرعیات بود در زمان جوانی اش طی ازدواج اول برای سرپرستی زنی بیوه و فقیر که یک پسر به اسم عبدالله داشت با آن زن بیوه که چندین سال از او بزرگتر بود ازدواج کرد !بدین ترتیب من صاحب برادری بنام عبدالله بودم که هم از مادر جدا بودیم و هم از پدر !!.عبدالله هم تقریبا یک دهه پیش مرحوم شد .

پدرم بعد از انکه لباس روحانیت از تن درآورد و جامه معلمی برتن کرد .بعد از چندی تدریس در تهران هوس کرد در زادگاهش دماوند به تدریس شاگردان بپردازد و از آنچا که آنزمان روستاهای شهر دماوند فاقد مدرسه بود .وی داوطلبانه منزل شخصی خویش در دماوند را تبدیل به مدرسه نمود و به علم آموزی به روستائیان پرداخت .

نکته جالب اینکه از آنجا که حیاط خانه پدرم خاکی بود .دانش آموزانی که برای تحصیل به آنجا می آمدند گاها سکه های خود را گم می کردند و این سکه ها به مرور زمان زیرخاک رفت و من در ایام کودکی وقتی به دماوند می رفتم و در حیاط خانه خاکبازی می کردم و گودالی می کندم . هرموقع یکی از این سکه های دهشاهی را پیدا می کردم ،شوق کنان فریاد می زدم گنج گرفتم گنج !!!

واما چرا پدرم با مادرم ازدواج کرد . وقتی همسر پدرم مرحوم شد آنطور که برادرم تعریف می کرد پدرم دلبسته معلمه  بازنشسته ای شده بود که ده تا پانزده سال آن زن از پدرم کوچکتر بود و پدرم برای ابراز ارادت به او همواره از دماوند محصولاتی مانند عسل و گردو وغیره بصورت سوغات برای او می برد .آن معلمه عشق پدرم را نپذیرفت .

در این میان پدرم که تنها مانده بود تحت تاثیر برخی دوستان و اطرافیان و بزرگان شهر دماوند قرار گرفت که به او گفتند حالا که تو میخواهی ازدواج کنی مانند ازدواج قبلی ات بدنبال ثواب باش . بیا برو دختری از خانواده ای فقیر را به عقد خود درآور که هم کمکی به آن خانواده محروم باشد و هم اینکه ذخیره و توشه ای برای آخرت فراهم کرده باشی .

این بود که با توصیه چندتن از دوستان و معرفی کدخدای یکی از روستاهای مجاور با مادرم ازدواج کرد .مادرم فرزند کشاورز فقیری بود که در زمان رضاشاه در تهران به کار نجاری اشتغال داشت .ولی بعد از اینکه چوب نایاب شده و کارش کساد می گردد .بناچار راهی دماوند شده و در آنجا به کشاورزی و نگهداری دام های مردم می پردازد . این کشاورز دو فرزند داشت که هر دو دختر بودند .دختر بزرگش نیز زن یک کشاورز شده بود و دختر دومش که مادرم بود با پدرم وصلت نمود .

پدرم در زمان خودش فرد متمول و ثروتمندی بشمار می آمد .چراکه هم در تهران و هم در دماوند صاحب خانه و املاک بود .بخشی از این املاک به او به ارث رسیده بود و بخشی دیگر هم با قناعت پیشگی گرد آورده بود .از اینرو ما همواره در حال ییلاق و قشلاق بودیم .نه ماه از سال را در تهران بسر می بردیم و سه ماه تابستان را بخاطر برخورداری از هوای مطبوع و دلپذیر دماوند در آنجا ساکن می شدیم .

نه تنها فاصله طبقاتی پدرم با مادرم زیاد بود بلکه فاصله فرهنگی آنها نیز زیاد بود . پدرم صاحب تحصیلات عالیه بود و در کنار آن تحصیلات حوزوی نیز داشت ،در صورتیکه مادرم فاقد تحصیلات ابندایی بود .چرا که فقر خانوادگی به پدرش اجازه نداده بود اورا به مدرسه بفرستد و مادرم از این بابت هیچ موقع پدر مرحومش را نبخشیده بود .

پدرم ضمن انکه بزرگ فامیل به حساب می آمد درمیان اهالی دماوند نیز بسیار صاحب نفوذ بود و بسیاری از کسانی که بعدها افراد صاحب نامی شدند از شاگردان پدرم بودند . ازهمین رو اهالی دماوند بسیار به پدرم احترام می گذاشتند و افراد مختلف از شاگردان ایت اله بروجردی گرفته تا روحانیون صاحب نام گرفته تا سرهنگ زیبایی (شکنجه گر فراری ساواک ) به مناسبت های گوناگون به دیدار او می آمدند .

او به همراه فردی دیگر بنام شیخ علی محمد زالی از بنیانگذاران تحصیلات نوین در شهرستان دماوند بوده اند . پدرم به ادبیات علاقمند بوده و رباعیات و اشعار زیبایی نیز از خود بیادگار گذاشته است .

ازجمله اینکه در یک رباعی گفته است :

به تنهایی در این ده زیستم من

ندانستند مردم کیستم من

شوند اگاه از حال من زار

یک روزی که در عالم نیستم من

.پدرم همانطور که گفتم آدم مذهبی و متشرعی بود .از اینرو همانند بسیاری از قشرهای مذهبی آن دوران با پدیده هایی همچون سینما ،تلویزیون ،موسیقی بشدت مخالف بود و آنها را حرام می دانست .ولی در مواضع مذهبی اش نیز دیدگاههای خاص خود را داشت و با سینه زنی و زنجیرزنی در ایام محرم مخالفت می کرد و آن را خرافه گرایی می دانست  و در هیئت های عزاداری که شرکت می کرد با استفاده از نفوذ خود مانع از آن می گردید که کسی مبادرت به این کار نماید .از اینرو برخی از افراد روستا که به این روش ها پایبند بودند زیاد دل خوشی از او نداشتند .

بعدها زندگی من با خانواده ام دچار تضادهایی شد که وقایع جالبی را بوجود آورد .چراکه من شیفته چیزهایی شدم که خانواده ام و افراد فامیل از آنها نفرت داشته و دوری می جستند یعنی تلویزیون ،موسیقی و مهم تر از همه سینما !

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 0:7  توسط   | 

خوب اعتبار دارد بی اعتباری ما !

 

در کنار دستان عزیزم امیر وبهمن که مثل همیشه محبت شان شامل حال بنده بوده است و درکنار محبت سیدرضاصائمی عزیز که مثل همیشه بنده نوازی فرموده اند و مارا از لطف خود بی نصیب نگذاشته اند ( یکی از خوش شانسی های من در وبلاگ نویسی آشنایی با سیدرضاصائمی عزیز بوده که در این مدت بسیار از ایشان آموخته ام )و باتشکر از محبوبه وسایر دوستان ،و اما دوست ادیب ونکته دان دیگرم "ثمره " در واکنش به پست قبلی ام گفته اند :

سلام.البته شنیدن خاطرات خوب است اما نوشته شما ربطی به کامنت پیروز نداشت البته شاید من نتوانستم ربطش بدهم بهرحال مواظب باشید که عذر بدتر از گناه نیاورید دوست من .ارادتمند.

در پاسخ به ثمره عزیز وارجمند باید بگویم که همانطور که خودم گفته ام زیاد تمایلی به نگارش این خاطرات ندارم و آن را نوعی استریپ تیز روحی بشمار می آورم . چرا که  در خاطره نویسی شما مجبور هستی پنهانی ترین زوایای روحی ات را نزد دیگران آشکارسازی وخود را بی مهابا در معرض قضاوت سختگیرانه دیگران قرار دهی . خاطره نویسی این حسن را دارد که صادقانه است ،چون خاطره نویس نمی تواند به خودش دروغ بگوید .

واما اینکه چرا شما فکر می کنید این ربطی به پاسخ پیروز ندارد و ممکن است عذر بدتر از گناه شود به شما توضیح خواهم داد .

کسانی که از دیرباز با وبلاگ من آشنایی دارند خوب بخاطرشان هست که من بخاطر مخالفت با اصلاح طلبان با حمید لطفی صاحب وبلاگ ..واما امروز مجادله ایتنرنتی! داشتیم .یک روز حمید بمن پیشنهاد کرد وگفت بیا یک تجدیدنظری در داوری هایمان بیفکنیم و با خود خلوت نماییم .ببینیم کدامیک اشتباه می کنیم .هرکدام به خطای خود پی بردیم در دیدگاههایمان تجدید نظرکنیم .

به حمید گفتم : ما اگر این کار را بکنیم در واقع روند اندیشیدن و تفکر را در خود متوقف ساخته ایم .ما هیچگاه نباید در صدد قانع ساختن همدیگر برآئیم بلکه باید در مسیر این تضارب آراءاز یکدیگر بیاموزیم . و به او توضیح دادم که دیدگاه هرکس نسبت به پدیده ها متاثر از نظام فکری اوست . نظام فکری هرکس هم متاثر از مطالعات ،شرایط خانوادگی ،روحیات شخصی و مهم تر از همه تجربیات اوست . از اینرو نباید همدیگر را متهم کنیم که چرا مثل یکدیگر نمی اندیشیم . به حمید گفتم اگر تو سن و سال و تجربیات من را داشتی مثل من می اندیشیدی و اگر من هم تجربیات و سن و سال تو را داشتم مانند تو می اندیشیدم .همچنانکه اینگونه بود و بقول پیروز ما از زمره کسانی بودیم که خود را با بندتنبان ... و دار و دسته اش دار زدیم و شکست و حرمانی دیگر به کلکسیون شکست هایمان افزودیم .

مجادلات ما ادامه یافت و تا اینکه من دیدم ادامه این مباحث بیهوده است .هم وفت تلف کن و فرصت سوز است و آدم را از پرداختن به مسائل دیگر باز می دارد وهم اینکه حمید وارد حوزه هایی می شد که من علاقه ای به ورود به آنها نداشتم .از آنجا هم که انگیزه و وقت کافی برای تداوم این بحث های دامنه دار ودر نهایت بی حاصل نداشتم از او خواستم به مباحثاتمان پایان دهیم و حمید هم پذیرفت و بعد از مدتی البته قهرکرد و دیگر به سراغ ما نیامد .

وقتی پیروز برایم کامنت گذاشت دیدم اگر بخواهم  وارد مباحثه با او شوم ،قضیه حمید تکرار خواهد شد .این بود که صادقانه انتقادات او را پذیرفتم و باخود اندیشیدم شاید بهترین پاسخ قانع کننده برای پیروز وامثال او نگارش خاطراتم باشد .چراکه برای قضاوت در مورد دیدگاهها و جهت گیری های هرکسی باید او را تاحدودی شناخت و دریافت او چه مسیری را پیموده تا به این داوری ها رسیده است و اینگونه به جهان هستی می نگرد .

حالا من علی رغم میل باطنی ام این مسیر را آغاز می کنم .ممکن است بقول شما عذر بدتر از گناه باشد و ممکن است پیروز و دیگرانی را که مثل او می اندیشند قانع سازد که نسل من مولود انقلاب و جنگ و تحولات بعدی آن بود نه بوجود آورنده آن . ودر نهایت قضاوت را به شما و تاریخ وا می گذارم .

و اما قبل از شروع به نگارش این خاطرات لازم است نکاتی را یادآور شوم .ممکن است درج این خاطرات بصورت متوالی نباشد و من هرچند یکبار بخاطر تنوع و تغییر ذائقه و زنگ تفریح هم که شده مطالب دیگری را نیز در فاصله نگارش خاطرات بگنجانم .اگر با این روند موافق نیستید مثل همیشه محبت تان را از من دریغ نکنید و بگویید به روال عادی باز گردم و اگر هم کاستی و ابهاماتی دیدید یادآور شوید . اگر هم دیدید لطف و اهمیتی برایتان ندارد بگویید تا آن را متوقف سازم و اگر هم خوشایند مذاق شما بود بازهم مرا از راهنمای هایتان بی نصیب نگذارید که بقول شاعر :

که دراز است ره مقصد و من نو سفرم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 14:17  توسط   | 

نسل من در معرض اتهام !

 

 

نگارش خاطرات همواره یکی از دغدغه های من بوده است . زمانی هم که شروع به وبلاگ نویسی کردم یکی از انگیزه های وب نگاری ام نگارش خاطرات بوده است . اما هربار خود را نهی می کردم وآن را به حساب خودخواهی می گذاشتم و باخود می گفتم مگر خاطرات من چه اهمیتی می تواند برای دیگران داشته باشد . مگر من آدم مهمی هستم که حالا خاطراتم برای دیگران حائز اهمیت باشد .

تا اینکه اخیرا کامنت یکی از دوستان بازدیدکننده این وبلاگ بنام "پیروز "را خواندم که طی کامنتی برایم نوشته بود :

شما نه تنها جواني‌تان در راه انقلاب و جنگ و هيجاناتش به باد داديد، فرصت انديشيدن و تعمق را نه فقط در آن زمان كه حالا هم از دست داده‌ايد. هر مطلبي كه از شما مي‌خوانم بيشتر به اين پي مي‌برم كه مستاصل و درمانده‌ايد و راهي براي برون‌رفت از مشكلات نمي‌يابي. نسل شما در زمان جنگ شور داشت، بعد از جنگ هم داشت، زمان اصلاحات خود را با بند تنبان خاتمي و دار و دسته اوباشش دار زد و حالا هم كه به بنيادگرائي افراطي رسيده! تندروي جائي و زماني براي تفكر صحيح در امور باقي نمي‌گذارد و وقتي تحليل درست نبود رفتار هم غلط مي‌شود.

شما كه اين همه سوال در نوشته‌هاي‌ات مطرح مي‌كني هيچ‌گاه به دنبال علت‌هاي واقعي آن هم مي‌گردي و يا اين‌كه فقط به دنبال راه حل‌هاي ضربتي براي رفع فتنه از ام‌القراي اسلام هستيد؟؟؟!!!


تا زماني‌كه در شور و هيجان هستيد و فرصت انديشيدن را از خود سلب مي‌كنيد راه به جائي نداريد.

 

این قضاوت که تا حدودی درست است ولی میتوان دلایل آن را توضیح داد . دوست من آقای پیروز نمی داند موج انقلاب و بدنبال آن جنگ و التهابات سیاسی دهه شصت و فشارهاو تنگناهای اقتصادی دوران بعداز جنگ مجالی برای اندیشیدن برای نسل ما باقی نگذاشت و شور و هیجان ناشی از این تحولات آنقدر سریع و شتابناک بود که موج فراگیر آن همه را در ورطه خود می کشید و جایی برای درست اندیشیدن باقی نمی گذاشت .هرچند که نسل ما ایدئولوزی زده و آرمانگرا بود و بدنبال مدینه فاضله می گشت ولی هیچگاه از تفکر معاف نبود . شور و التهاباتی که بیرونی بود درون نسل ما را تحت الشعاع قرار داد و واقعیت های تلخ و خشن قوی تر از آن بود که مجالی برای تفکر برای ما باقی بگذارد واکنون ما مانده ایم و خاطرات نوستالژیکی که گرچه یادآوری آن گاهی حسرت برانگیز وگاهی هم تلخ و دردناک است ،ولی ما را رها نمی سازد . چراکه از تمام زندگی نسل ما تنها این خاطرات است که برایمان باقی مانده است .

الان که این جملات را می نگارم یاد مصاحبه تهمینه میلانی با یکی از هفته نامه های سینمایی در هفت –هشت سال پیش بخاطر فیلم "نیمه پنهان "انجام داده بود افتادم . البته این را بگویم من با گرایشات مردستیزانه خانم میلانی در فیلم هایشان چندان میانه خوشی ندارم و نمی دانم چرا برخی به غلط می پندارند فیلم های ایشان فمنیستی است و فمنیسم را مترادف با مرد ستیزی معنی می نمایند .

تهمینه میلانی در آن مصاحبه حرفهایی زد که تاحدودی دغدغه های نسل ما را بازتاب می داد .او در بخشی از صحبت هایش گفت :

یکروز به احمد شاملو گفتم شما بیائید حدیث نسل ما را بنویسید و شاملو در پاسخ گفت : شما حدیث نسل تان را باید خودتان بنویسید .

و براستی که چه درست گفت .هیچکس جز خود ما نمی تواند حدیث این نسل زخمی را برای نسل امروز روایت کند .

میلانی در قسمت دیگری از صحبت هایش گفت : ما آنقدر درگیر بودیم که حتی وقت نکردیم برای مردگان و عزیزان از دست رفته مان خوب عزاداری کنیم .ما باید دوباره آنها را از خاک دربیاوریم .دوباره شستشو دهیم و دوباره به خاک بسپاریم و دوباره برایشان گریه و عزاداری کنیم ( نقل به مضمون )

وحالا من باخود می اندیشم روایت گوشه هایی از خاطرات زندگی ام می تواند در قضاوت نسل امروز نسبت به نسل گذشته و حتی نسل پیش از آن عقلانی تر و همدلانه تر و منصفانه تر باشد . ولی می ترسم رویکرد به این مقوله از سوی دوستان به خودستایی و خودشیفتگی تعبیر شود و من از آدم های خودشیفته بدم می آید و هیچگاه نمی خواهم جزو آنان باشم . حالا مانده ام که چکار کنم . این خاطرات را باخود به گور ببرم یا بخش هایی از آنها را در این وبلاگ بنگارم .

حتم دارم بخش هایی از این خاطرات می تواند برای شما جذاب و خواندنی باشد و از خواندن آن پشیمان نشوید .نظر شما می تواند در این رابطه راهگشا باشد .تابع نظر شما هستم تا نظر شما چه باشد .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 23:10  توسط   | 

خاتمی دوستت دارند وحشتناک !!!

 

امروز به نمایشگاه مطبوعات رفتم .استقبال اهالی مطبوعه خوان تقریبا خوب بود و نمایانگر این واقعیت بود با وجود اینترنت و رسانه های موازی ،نشریات و رسانه های نوشتاری هنوز خوانندگان خود را حفظ کرده اند و بصورت جدی از جانب رقیب مورد تهدید نیستند .

یک نکته جالب در این نمایشگاه وجود نشریات و مجلاتی بود که شما آنها را در دکه های روزنامه فروشی رویت نمی کنی و این نشریات تیراژمحدودی داشته ودر سطح محدودی توزیع می شوند .

جای نشریات مورد علاقه ام مانند روانشناسی جامعه و نقد نو را که دیرزمانی است منتشر نمی شوند خالی دیدم .

نکته جالب نمایشگاه صحبت های آقای الیاس حضرتی مدیرمسئول روزنامه اعتماد در جمع بخشی از بازدیدکنندگان غرفه این روزنامه بود .ایشان درحالیکه تسبیح سفیدرنگی را در دست می چرخاند رو به بازدیدکنندگان می فرمود :

برخی از دوستان ما بر این اعتقادند که آقای خاتمی باید در انتخابات مجلس شرکت کنند . میدانید اگر آقای خاتمی قبول کنند یک رای تاریخی ! و وحشتناکی در تهران می آورند . به سختی توانستم جلوی خنده خود را بگیرم ،این بود که بسرعت از جلوی غرفه روزنامه اعتماد عبور نموده و به سراغ بقیه قضایا رفتم .

البته ما بخیل نیستیم . ایران کشور تحولات غیرقابل پیش بینی است و شاید هم آقای خاتمی رای بیاورند و آن دسته از سیاسیون ما که دستشان از قدرت کوتاه مانده است باردیگر به نان و نوایی !برسند . برای ما هم فرقی نمی کند .دیگر نه آفتاب از این که هست گرمتر خواهد شد و نه شب از این سیاه تر .

ولی نمی دانم چرا این شعر فولکوریک به ذهنمان آمد که :

بابا صنار بده آش

برو به همین خیال باش .

دست خودمان نیست که ،قضیه قصه تداعی معانی و جولان آن در ذهن است و نه چیز دیگر .

وامابعد

یکی دو روز است که مجله وزین "تپش " را خریده ام و درآن مطلب قابل تعمق و تفکربرانگیزی دیدم که حیف ام آمد شما را از آن بی نصیب بگذارم . به امید اینکه سیاسیون ما در کنار دغدغه رسیدن به قدرت کمی هم دغدغه مملکت داری و مردم داری داشته باشند که بقول دیالوگی از سریال "میوه ممنوعه " مملکت بی محبت ،جمعیت است .

آنچه در مجله تپش آمده است یکی از نامه های امیرکبیر خطاب به ناصرالدین شاه است .

امیرکبیر خطاب به وی نوشته است :

قربانت شوم

الساعه که در ایوان منزل با همشیره همایونی به شکستن لبه نان مشغولم خبررسید که شاهزاده موثق الوله حاکم قم را که به جرم رشاء و ارتشاء معزول کرده بودم به توصیه عمه خود ابقاء فرموده و سخن هزل بر زبان رانده اید .فرستادم اورا تحت الحفظ به تهران بیاورند تا اعلیحضرت بدانند که اداره امور مملکت با توصیه عمه و خاله نمی شود .

 

پایان

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 19:59  توسط   | 

ما نسل سوخته ایم و بچه های ما پدر سوخته اند !

 

 

مسئله شکاف میان نسل ها که هر دوران بوده است و نمود اجتماعی داشته است .دراین دوران شدت و غلظت بیشتری یافته است .از اینرو می گویم شدت بیشتری یافته که فاصله نسل ها را کمتر کرده است .مثلا اگر در دوران های گذشته نسلی حرف نسل بیست سال پیش را نمی فهمید امروز این فاصله کمتر شده وما حرف نسل هایی که فقط ده سال با ما فاصله سنی دارند را نمی فهمیم و درک نمی کنیم .اصلا انگار آنها در یک وادی دیگر هستند وما در یک دنیای دیگر و جالب است که خود را همه چیزدان و بس نکته دان می دانند وما را از قافله پرت و جامانده از کاروان تمدن و تجدد .

چندسال پیش مجلس ختمی رفته بودم .سخنران آن که به لحاظ سیاسی واعظ مشهوری است جریان بامزه ای را تعریف می کرد .

اومی گفت : روزی با قطار راهی مشهد بودم و با همین لباس آخوندی در کوپه نشسته بودم و دیدم همسفرهای من چند پسرجوان هستند که شوخ طبع و اهل لودگی هستند .گفت دیدم قصد دارند مرا به چالش بکشانند و من هم وارد معرکه با آنها گردیدم .

وی ادامه داد و گفت : یکی از جوان ها بمن گفت شما عقب مانده هستید و با دانش روز دنیا فاصله دارید ومن در پاسخ او گفتم :پسر جان شما چکاره اید و او در حالیکه بند گیس های پشت سرش را محکم می کرد !گفت من دانشجو هستم .گفتم :خیلی خوب .شما فردا که لیسانس گرفته اید باسوادتر و فهیم تر هستید یا الان ؟ گفت :معلوم است بعد که لیسانس گرفتم .

گفتم :بعدها که فوق لیسانس گرفتی دانش تو بیشتر است یا الان ؟

گفت :معلوم است آنموقع که فوق لیسانس گرفتم .گفتم : باریکلا !بعد که دکترا گرفتی دانش تو بیشتر است یا آن زمان که فوق لیسانس بودی ؟گفت معلوم است آنزمان که دکترا دارم دانشم بیشتر است .من هم در جواب او گفتم خیلی خوب !پس چطور من پنجاه شصت ساله با همین سالها تجربه و علم اندوزی و مطالعه شدم عقب مانده و تو جوجه تازه از تخم سر برآورده شدی همه چیز دان .

آن واعظ در قسمت دیگری از بیاناتش به نکته طنزآمیزی اشاره کرد که باز گویی آن خالی از لطف نیست و گفت : روزی جوانی نزد من آمد و گفت شما هنوز اسیر خرافات هستید مثلا می گویید خدا در روز جزا کارنامه اعمال شما را در یک صفحه می دهد دستتان .مگر چنین چیزی ممکن است ؟

آن واعظ گفت من در پاسخ به او جواب رندانه ای دادم و گفتم :ببین پسرجان !اگر پنجاه سال پیش ما به مردم می گفتیم :در آینده دستگاهی می آید بنام کامپیوتر که سی – دی و لوح های فشرده ای دارد که شما می توانید سیصد چهارصد کتاب را دریک لوح فشرده جا دهید همه به ریش ما می خندیدند.ولی حالا همه دارند این مسئله را می بینند . وقتی ما بتوانیم این همه اطلاعات را در یک لوح فشرده جا دهیم خدا هم قادر است حاصل یک عمر زندگی ما را در یک صفحه بدستمان دهد و اگر نتوانست حداقل می تواند در قالب یک لوح فشرده یا سی –دی در اختیارمان قرار دهد !!

البته من نه سئوال های سطحی آن جوان ها را قبول دارم ونه پاسخ های رندانه و طنز آمیز آن واعظ را .چراکه آن واعظ هوشمندانه باتوجه به نگاه سطحی اندیش و تقلیل گرایانه آن جوان ها به آنها پاسخ های سطحی و گولزنک داد .قصدم از ارائه این بخش از مطلب این بود که افق دید نسل امروز و میزان اهمیت پرسش هایی را که مطرح می کنند و دغدغه های کاذبی را که دارند ،مطرح سازم .البته از حق نمی گذرم که همه جوانها اینطور نیستند .ولی متاسفانه واقعیات اجتماعی موجود نشان می دهد بخش مهمی از آنها به این سطحی نگری و تقلیل گرایی مبتلایند .

بگذریم

دوست مغازه داری دارم که به اقتضای شغل اش بخش مهمی از خانمها نیز مشتریان اورا تشکیل می دهند .من هر چند وقت یکبار سری به مغازه او می زنم و ساعاتی را با او می گذرانم .آخرین بار که به مغازه او رفته بودم بااو مشغول صحبت بودم که دیدم دختر هفده هیجده ساله ای وارد مغازه شد .از برخوردهایش فهمیدم با دوست ما آشنایی قبلی دارد .چرا که بنای شوخی با دوست مغازه دارمان را گذاشت .هرچه زمان جلوتر می رفت می دیدم شوخی های دخترک از سطح متعارف و معمول فراتر می رود تا اینکه به بهانه گفتن مطلبی خصوصی درگوش دوستمان از زیرگوش او بوسه ای ستاند و بعد هم وقتی از دوستمان قول رفتن به کافی شاپ را گرفت از مغازه بیرون رفت .

دوست مغازه دار م هم سن و سال خودم است ولی همچنان مجرد مانده است . به او گفتم قلانی تو اگر با کسی بنای دوستی می گذاری با یکی بگذار که یا همسن و سال خودت باشد یا پنج شش سال از تو کوچکتر باشد .این بنده خدایی را که من دیدم حداقل بیست تا بیست و دوسال ازتو کوچکتر است !

او درپاسخ گفت : همینطور است .تازه کجایش را دیدی .این دختر با سماجت از من تقاضای ازدواج می کند و مصرانه میخواهد که من هرچه زودتر به خواستگاری اش رفته او را به عقد خود در آورم .

گفتم :خب تو چه پاسخی دادی ؟

گفت : من گفتم سن و سال من به تو نمی خورد .تو برو یکی هم سن و سال خودت را پیدا کن .

گفتم :پاسخ او چه بود ؟

گفت :آن دختر در جوابم گفت که  هم سن و سال های من هیچی ندارند و چشمشان به دستان پدر ومادرهایشان است .حتی با آنها بیرون که می روی چیزی بهت نمی دهند هیچی .تازه خودت هم باید خرج آنها را بدهی !. اما تو الان درست است که بامن بیست سال فاصله سنی داری ولی در عوض هم خوش تیپ هستی !هم صاحب مغازه و ماشین و خانه و سرمایه هستی .من کی را پیداکنم بهتر از تو . البته از حق نگذریم که آن دختر درست می گفت راجع به همه چیز حتی راجع به خوش تیپی رفیق مان .

ومن وقتی آن دخترک رفیق مان را بوسید .دلم برای پدر و مادرش سوخت که از شیرین کاری های دردانه خود بی خبر هستند و بیشتر از همه دلم برای پدرش سوخت و باردیگر خدا را شکر گذاردم که در این زمانه دون مرا از نعمت !!داشتن فرزند محروم نموده است .

و به طنز یاد آواز آن خواننده لوس آنجلسی افتادم که میخواند :

دختر عشق باباشه

بابا عاشق کاراشه

و چقدر در دل به این آواز خندیدم .

واما چندروز قبل در اداره مان یکی از همکاران که همسن و سال خودم هست و صاحب زن و بچه .هنگامی که بحث پیش آمد شروع به صحبت در مورد دوست دخترش بامن نمود ! من البته از خیلی پیش تر ها می دانستم او دوست دختر دارد منتهی هیچ وقت به خودم اجازه نمی دادم درحریم خصوصی مردم دخالت نموده و دراین باره از آنها سئوال نمایم و مثل همیشه مسئله را با بی تفاوتی برگذار کردم و فقط گهگاهی که پای شوخی به میان می آمد به او تیکه ای می پراندم . تا اینکه همکارمان برای پزدادن یا هرچیز دیگر هوس کرد عکس های دوست دخترش را که در بلوتوث موبایلش بود بمن نشان دهد .وی در حالت های مختلف با دوست دخترش عکس انداخته بود و انطور که دقت کردم و از او سئوال کردم دوست دختر وی هم حداقل هیجده سال از وی کوچکتر بود . درهمین اثنا که او عکس ها را نشان من می داد رییس مان رسید و متوجه قضایا شد .همکارمان نتوانست قضیه را پنهان نماید .از این رو موضوع را آشکار کرد و مجبور شد عکس ها را به رییس مان نشان دهد . رییس مان که مرد تقریبا مسنی هست گفت :

- این که چندان خوشگل نیست فلانی .

به او گفتم برای همکارمان مگر خوشگلی مهم است

در پاسخ گفت : باید باشد . ما همه مون زن و بچه دار هستیم و باید خودمان را خراب کسی سازیم که خیلی خوشگل و خوش بر و رو باشد که اگر یک موقع فهمیدند زیاد آبرومون نره !

با این حرف باخود اندیشیدم که براستی همه ما در وجود خودمان یک حاج یونس بالقوه هستیم که جرقه و تلنگری لازم است که این استعداد بالقوه بصورت بالفعل در آید .

چه باید کرد .ما نسل سوخته ای هستیم که نوجوانی و جوانی مان در هیاهوی انقلاب و جنک و دشواری های زندگی مشقت بار زندگی سوخت و حال که به میانسالی رسیدیم میخواهیم ادای جوانک های نوبالغ را دربیاوریم . تازه فهمیدیم که زندگی همه اش کار و دغدغه و نگرانی و اضطراب های دائمی نیست . در زندگی "سکس "هم وجود دارد که به اندازه چایی و سیگار جذابیت و اهمیت دارد !تازه فهمیدیم که نسیم شمال که تا آخر عمر مجرد ماند و مجرد از دنیا رفت برای چه سروده بود :

لذت دنیا زن و دندان بود

بی زن و دندان جهان زندان بود .

وقتی پدران اینچنین اند .دیگر از فرزندان چه توقعی می توان داشت .مگر نه اینکه بقول دوستی ما نسل سوخته ایم و بجه هایمان نیز پدر سوخته اند !

ولی من هر وقت این نوع عشق ها ! و نیازهای کاذب و غیر واقعی را می بینم و مردان سن و سال داری را مشاهده می کنم که دل در گرو دخترکان کم سن و سالی برباد داده اند نمی دانم چرا پیوسته این سروده زیبای مسعود فردمنش در افکارم فرصت جولان می یابد که :

عشق تو رو ای یارم

میدونی که به دل دارم

تو بهاری و من پاییز

جوونی هامو کم دارم .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 14:47  توسط   | 

                                          خصوصی سازی بانک ها

                                                                                  

                                            انحراف از آرمان ملت

 

متاسفانه در شرایط کنونی وضعیت اجتماعی و سیاسی جامعه به گونه ای در آمده که مردم بخاطر گرفتاری های روزمره شخصی و چالش هایی که بخاطر فقر و تورم و سایر فشارهای اجتماعی به آن دچارند ،فرصت تعقیب مسائل سیاسی کشور را نداشته و غافل از آن هستند که در عمق تصمیماتی که این روزها برای مرد گرفته می شوئد ،چه آینده دهشت بار و هولناکی در بطن آن نهفته است به گونه ای که می تواند زندگی چند نسل دیگر را تباه سازد .

روشنفکران جامعه هم متاسفانه بجای حضور در عرصه های اجتماعی و روشنگری مردم نسبت به آنچه در سطح سیاست گذاری های کلان کشور می گذرد توجه خود را معطوف به مسائل کم اهمیت نموده اند و همچنان فاصله خود را با بدنه جامعه حفظ کرده ودر برج عاجی که خود برای خویشتن ساخته اند به مسائل و دغدغه های انتزاعی و غیر واقعی ساخته ذهن انزوا پیشه خود می پردازند و در مقابل مسائل مهم روز کوچکترین اعتنایی نمی نمایند .

اپوزیسیون داخل نظام هم که عمدتا از اصلاح طلبان هستند جز سودای بازگشت به قدرت و کسب مناصب و مدیریت ها دغدغه خاطری ندارند و اگر حرفی برای گفتن داشته باشند .مردم دیگر اعتمادی به آنان ندارند چون به عینه می بینند آنچه امروزه درو می کنند نتیجه سیاست های لیبرال منشانه و استثمارگرایانه و غیرعادلانه آنان است که در زمان صدارت خود کشت کرده اند و این انحراف ملی را از خویش به برخی از اصول گرایان باصطلاح مستقل!!! مجلس نشین سرایت دادند . .

وکمتر کسی تردید دارد آگر آنان اکنون بر مصدر کار سوار بودند و قوه مجریه و مقننه دست آنها بود وضع به مراتب وخیم تر و فاجعه بارتر از امروز بود .

یکی از مقولاتی که بیش از یک دهه است که در کشور ما مورد توجه ویژه!سیاست گذاران قرار گرفاه است پدیده خصوصی سازی است .این گرایش اقتصادی که از دهه هشتاد از کشورهای اروپایی نشات گرفت بعدها با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و بلامنازع گردیدن امریکا در جهان بعنوان قدرت مطلقه ،بعنوان یکی از روش های توسیع و تحکیم سرمایه داری استثمارگرایانه مورد توجه صندوق بین المللی پول و سازمان تجارت جهانی قرار گرفت و بعنوان نسخه ای برای توسعه اقتصادی کشورهاتوسعه نیافته تجویز شد . بعدها شکل واضح تر این نگره امپریالیستی تحت عنوان "جهانی سازی "مورد توجه برخی از روشنفکران مرعوب غرب و سیاست گذاران ساده لوح قرار گرفت .

علی رغم انجام این رویه ناپسند در طول شانزده سال گذشته که جز شکاف روزافزون طبقاتی ،توزیع ناعادلانه ثروت ، فساد مالی و ویژه خواری و رانت طلبی ،رشد بیکاری و مشاغل کاذب و سایر نتایج تلخ و شوم و ویرانگر دستاورد دیگری نداشت باز معلوم نیست که چرا برخی سیاست مداران و مناصب پیشگان بر تداوم این رویه نامعقول اصرار می ورزند .

در حالیکه نتایج زیانبار و ناخوشایند خصوصی سازی کارخانجات و موسئسات دولتی را طی سالهای اخیر که منجر به ورشکستی ظاهری و بعد تغییر کاربری و اخراج وتعدیل کارگران و کارمندان شد ،به وضوح مشاهده نمودند .

در تداوم این روند نامعقول و شتابزده انگونه که اخبار و شواهد نشانگر موضوع است شتر خصوصی سازی جلوی بانکهای دولتی زانو زده و خوابیده است و قرار است سرمایه بانک های دولتی که گردآمده از سپرده های دیداری و غیر دیداری مردم است به بخش خصوصی واگذار شود (یعنی اینکه سرمایه هایی را که مردم به امانت نزد بانکها قرار دادند ،به بخش دیگری از مردم فروخته شود !!)

این در حالی است که آنهایی که نخستین ماهها و سالهای پیروزی انقلاب را بیاد می آورند ،به خوبی بیاد دارند که یکی از مردمی ترین و شجاعانه ترین تصمیماتی که آن زمان شورای انقلاب اتخاذ نمود ملی کردن بانک ها بود . که این اقدام به لحاظ اهمیت با ملی کردن صنعت نفت قابل مقایسه است .

گرچه مصادره کردن کارخانجات و موسئسات تولیدی در اوائل انقلاب موجب رکود در بخش تولید و ورشکستگی این مجموعه های اقتصادی شد ولی ملی کردن بانک ها در واقع بخش مهمی از ثروت عمومی را که در اختیار عده ای خاص قرار داشت در اختیار ملت قرار داد .

از اینرو بانک های دولتی کشور طبق مصوبه شورای انقلاب قبل از انکه دولتی باشند ملی هستند و در واقع دولت به وکالت از ملت این سرمایه های عمومی را نظارت می کند . در اختیار قرادادن ثروت های ملی در اختیار بخش خصوصی یا عده ای خاص همانقدر نامعقول است که شهرداری ها ،. وزارت دارایی که وظیفه اخذ مالیات از شهروندان را به عهده دارد و از همه مهم تر منابع زیرزمینی مانند نفت و گاز را در اختیار بخش خصوصی قرار دهیم و ملت را از عواید و منافع آن محروم کنیم که این ظلم فاحشی به اکثریت مردم ایران که طبقات ضعیف و کم درآمد را تشکیل میدهند ،است .

از این گذشته مسئولین و سیاست گذاران در زمانی تصمیم به اتخاذ این روش گرفته اند که خودشان بارها از عملکرد بانک های خصوصی ابراز نارضایتی کرده اند . مگر نه این است که خود دولتمردان و برخی از سیاست گذاران اقتصادی کشور تورم بی سابقه در بخش مسکن و سه برابر شدن قیمت زمین و ملک و متعاقب آن افزایش بی سابقه اجاره مسکن که کمر اقشار آسیب پذیر در زیر آن خم گردید را ناشی از عملکرد یکی از بانک های خصوصی کشور دانسته اند پس علی رغم این تجربیات تلخ و تکان دهنده اصرار و ابرام بر خصوصی سازی بانک ها که در واقع اهرم های اصلی دولت برای اعمال سیاست های اقتصادی در جهت رفع محرومیت است چه معنایی می تواند داشته باشد . راستی چرا جریانات عدالت طلب و روشنفکران متعهد و اقتصاد دانان مردم گرا در مقابل این بیراهه که انتهای آن معلوم نیست و آسیب هایی به همراه دارد که جبران آن بسادگی مقدور نیست مهر سکوت بر لب زده اند . آنها در مقابل پرسش نسل های آینده و نسل بی فردای امروز چه پاسخی خواهند داشت .؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 22:31  توسط   |