گزارش یک زندگی (قسمت پنجم )
اولین تجربه سکسی من در کودکی !
گفتم که بعلت مخالفت های پدر ومادرم با موسیقی و سینما و تلویزیون ما همواره از این مقولات محروم بودیم .فقط یک رادیو داشتیم که آن هم پدرم برای فهمیدن وقت اذان و گوش سپردن به سخنرانی های مرحوم راشد خریده بود و هر موقع رادیو موسیقی پخش می کرد آنها سریعا خاموش می کردند و من می دویدم آن را روشن می کردم و دوباره آنها خاموش می کردند و من روشن و این دور تسلسل ادامه داشت و گاهی موقع ها من عقب نشینی می کردم و گاهی موقع ها که من می زدم زیرگریه ،آنها عقب نشینی می کردند !
گویا یک روز یکی از همسایگان به مادرم می گوید این بچه هات طفلکی هیچ سرگرمی ندارند .باباشون هم که پیر هست و نمی تونه اینها رو یک پارکی ،باغ وحشی ،جایی ببره ،اقلا تو یکروز بلند شو این طفل معصوم ها رو ببر بیرون بگردون .
مادرم می گوید :آخه منه زن تنها کجا این دوتا بچه رو بردارم ببرم .
زن همسایه می گوید : ببرشون سینما !
مادرم می گوید :دیگه چی .همین مونده بود . سینما حرام است و بهمان است و...
ولی بلاخره زن همسایه مادرم را متقاعد می کند که یک روز ما را به سینما ببرد و به او می گوید یکبار ببر اگر دیدی بد هست دیگه نرو . او به مادرم فیلم و سینمایی معرفی می کند و می گوید این سینما معمولا فیلمهای خوب میذاره . از اون فیلمهایی که شما فکر می کنید حرام است رو نمیذاره .
چند روز بعد دختر خاله ام به تهران می آید و مادرم برای اینکه با یک تیر دونشان بزند هم به خواهرزاده اش در تهران خوش بگذرد هم تفریحی برای ما فراهم کرده باشد ،تصمیم می گیرد ما را به سینما ببرد .
البته در روز موعود موضوع را کاملا از پدرم پنهان نگه می دارد و به بهانه اینکه ما را به منزل سید احمد خان حسینی (نزدیکترین دوست خانوادگی پدرم ) می برد ما را به قصد بردن سینما از منزل خارج کرد و راهی همان سینمایی شدیم که زن همسایه توصیه کرده بود یعنی سینما "پانوراما "که امروزه بنام سینما پیروزی معروف است و در خیابان پیروزی قرار دارد .
مثل اینکه در طول این چند روز سینما فیلمش را عوض کرده بود . چرا که بعدا مادرم گفت آنچه ما دیدیم هیچ سنخیتی با فیلمی که زن همسایه مان تعریف کرده بود ،نداشت !
خلاصه مادرم بدون انکه به پلاکارد و عکس های داخل ویترین نگاه کند چند بلیط خرید و ما داخل سینما شدیم .من ابتدا وقتی به سالن تاریک نمایش فیلم پا گذاشتیم قدری ترسیدم ولی بعد که روی صندلی ها قرار گرفتیم مسحور و مجذوب پرده جادویی آن شدم .
قطعا نمی دانستم آنچه نشان میدهند بواسطه آپارات و پرده نمایش فیلم است برای همین وقتی در ردیف های جلو کسی یا کسانی صندلی خود را ترک می کردند و به بیرون از سینما می رفتند فکر می کردم بازیگران فیلم همین تماشاگرانند که به نوبت می روند آن پشت و فیلم بازی می کنند . فقط از این تعجب می کردم که چرا وقتی آنها آن پشت می روند اینقدر گنده می شوند !
خلاصه از بخت نامساعد مادرم که فکر می کرد یک فیلم سالم خانوادگی و بدون مشکل است ،فیلمی که نگاه می کردیم یک فیلم نیمه سکسی از آب در آمد .
تا آنجا که یادم می آید فیلم یک فیلم خارجی بود و در مورد پسر جوان نقاشی بود که روی بشقاب ها نقاشی می کرد و با دوچرخه هم تردد می کرد .او عاشق دختر جوانی بود که ظاهرا پدر دختر مخالف وصلت آنها بود .
بهرحال پسر و دختر به هم می رسند و نمی دانم چرا در سکانس پایانی دختر در حضور نامزدش رو به پدرش شروع به درآوردن لباس های خود می نماید و زمانی که کاملا عریان می شود پدر دختر بازوی او را گرفته و وی را رو به دوربین می گرداند و فیلم تمام می شود .
مادرم سرخورده و پشیمان بود و زن همسایه را فحش می داد که باعث شده بود مارا به فیلمی ببرد که با شئونات خانوادگی ما جور در نمی آمد و از همه بدتر دو دختر و یک پسر کم سن و سال آن را دیده بودند . البته دختر خاله ام از ما بزرگتر بود و تقریبا در سن بلوغ قرار داشت .
وقتی بطرف خانه بازمی گشتیم مادرم شروع به سفارش ما کرد که یک موقع این قضیه را جایی لو ندهیم و به خانه هم که رفتیم بگویم خانه سیداحمد خان بودیم و بس .مخصوصا بمن تاکید کرد که حسین یک موقع به آقاجون چیزی نگی ها .
اما من که با دیدن سینما هیجان زده و جوزده بودم تا پایمان به خانه رسید خودم را در آغوش پدرم انداختم و در حضور برادر بزرگترم حسن آقا که به دیدن پدرم آمده بود شوق کنان گفتم :
-آقاجون . آقاجون !ما رفتیم سینما فیلم دیدیم فیلمه طوری بود که خانومه لخت لخت شد و حتی شورتش رو هم دراوورد !
با گفتن این جمله پدرم و برادرم نگاهی غضبناک به مادر مانداختند و پدرم درحالیکه نگاه غضبناکش توام با تعجب و حیرت بود رو به مادرم کرد و گفت :
- تف به روت بیشرم !.توکه گفتی میرم خونه سیداحمدخان . بچه را بردی سینما که این چیزها را نشانش بدهی . برادرم هم با مدارا و مودبانه زبان به سرزنش مادرم گشود و وقتی مادرم گفت ما نمی دونستیم فیلم و سینما این چیزهاست و گول زن همسایه را خوردیم .برادرم در جواب گفت : مگه مردم هرجارا که گفتند آدم باید بره ،پس خدا عقل رو برای چی به آدم داده .
با رفتن برادرم مادرم درحالیکه بشدت از این آدم فروشی !ما خشمگین و عصبی بود زبان به نفرین و ناله من گشود و رو به من گفت :
-خاک بر سرت . ببین پروین و وجیهه صدایشان دراومد . دیگه اگر پشت گوش ات را دیدی سینما راهم می بینی . آخه ذلیل مرده از این دو ساعت فیلم عهد تو باید میومدی و همون قسمتی رو که خانومه لخت شد رو تعریف می کردی . مردم میگن چرا این بچه رو تفریح و گردش نمی بری .نمیدونند بچه من لیاقت نداره . آخه بچه میشه اینقدر دهن لق باشه . خوبه که این همه سفارش و التماس کردم . گور خودت رو کندی دیگه نه خودم این سینمای خراب شده میرم نه تو رو می برم .
بهرحال پدرم آنشب قهرکرد و در اعتراض به سینما رفتن مادرم شام نخورد و مادرم هم تا نیمه های شب مرا نفرین می کرد و می گفت هرچیزی لیاقت میخواد تو رو چه به سینما . دیگر خبر نداشت نهالی که در وجود من کاشته دو سه سال دیگر به بار خواهد نشست و من خودمختار و بدون اجازه آنها به سینما خواهم رفت آن هم دوبار در هفته !

