تبليغاتX
خاطرات وخطرات

خاطرات وخطرات

محمدحسین

خاطرات سفر دبی (قسمت آخر)

 

 

احمدی نژاد ،محبوب عرب ها ،هندی ها و پاکستانی ها

 

 

صبح روز چهارم بار و بندیل را می بندم و به لابی هتل میآیم ،چراکه قبل از ساعت 12 ظهر باید اطاق را تحویل هتل نماییم . بارها را در لابی گذاشته و سعی می کنم با گشت و گذار در شهر آخرین فرصت ها را غنیمت شمارم .

روز جمعه هست و هوابسیار گرم است .چند قدم که بر می دارم از شدت عرق خیس می شوم سردرد میگرنی ام نیز به سراغم می آید و عطای گشتن در شهر را به لقای آن می بخشم و به لابی هتل باز می گردم .

چندتن از هموطنان ایرانی به همراه چندتن از لیدرهای تور در آنجا جمع هستند و باهم صحبت می کنند .

به جمع آنها ملحق می شوم .ابتدا با لیدر یکی از تورها سر صحبت را می گشایم . می گویم آقای ...لیدر تور ما کجاست .در جوابم بامهربانی می گوید :او فعلا نیست ،اما اگر کاری از دست من بر می آید در خدمتتان هستم .بعد از کمی گپ و گفت با او بمن می گوید : دوتن از مسافران تور ما توسط پلیس امارات دستگیر شده اند و ما برای آزادی آنها دچار مشکل هستیم .هنوز حرف این لیدر تمام نشده که نظافتچی هندی هتل که مشغول نظافت لابی است رو به لیدر کرده و می گوید :

_ایرانی چرا مشکل داشت !. ایرانی تا احمدی نژاد داشت ،مشکل نداشت .

لیدر تور در پاسخ می گوید : همه ایرانی ها هستند که می آیند به اینجا .برای همین هم ایرانی ها مشکل پیدا می کنند .

نظافتچی هندی که جوانی بست و هفت هشت ساله است دوباره می گوید : ایرانی احمدی نژاد داشت . تا احمدی نژاد داشت مشکلی نداشت .

خنده ای می کنم و به لیدر تور می گویم : مثل اینکه احمدی نژاد خیلی اینجا طرفدار داره ؟

در پاسخ بمن لبخندی می زند و می گوید : آره ،اینجا طرفدارهاش زیادند .هندی ها و پاکستانی ها و بعضی از عرب ها ی اینجا خیلی طرفدارش هستند و ما مرتب با اونها جرو بحث داریم !

در همین اثناء لیدر تور خودمان هم می رسد و به جمع ما می پیوندد . روبه او می گویم : داشتیم با همکارتان در باره این موضوع صحبت می کردیم که احمدی نژاد در اینجا طرفداران زیادی دارد .

او می گوید : آره ، ما همش با این هندی ها و پاکستانی ها بحث داریم .به اینها می گوئیم شما ظاهر قضیه را می بینید .بروید داخل ایران ببینید مردم چه می گویند !!!

بعد رو بمن کرد و گفت نظر شما چیه ؟

گفتم : قضاوت در مورد احمدی نژاد خیلی زود است و منصفانه نیست که حالا در مورد او قضاوت کنیم .باید بگذاریم دوره چهارساله ریاست جمهوری او تمام شود ،بعد راجع به عملکرد او به قضاوت بنشینیم .

می گوید : تابحال چه نکته مثبتی در کارنامه احمدی نژاد دیده ای ؟

می گویم :همین بس که او برخاسته از طبقات محروم و محنت کشیده جامعه است و مثل دیگران اشراف زاده نیست . درد مردم را محروم را می تواند تشخیص دهد .ممکن است نتواند در راه تحقق آرمان های محرومان و تهی دستان موفق باشد .

می گوید :چرا ؟

پاسخ میدهیم : بخاطر اینکه مافیای قدرت و ثروت بدجوری در ایران ریشه دوانده است .بسادگی نمی توان سایه اهریمنی آنها را از سر جامعه کوتاه ساخت .

او می گوید : من خودم با اینکه ایرانی هستم .اما در دوبی بدنیا آمدم و در اینجا بزرگ شدم .ولی مردمی که به اینجا می آیند از دست احمدی نژاد راضی نیستند .

می گویم : مردم مطالبات زیادی دارند .مشکلاتی که دیگران ظرف شانزده سال برای مملکت بوجود آورده اند ،احمدی نژاد نمی تواند ظرف یکی دو سال مرتفع سازد .

بعد اضافه می کنم که احمدی نژاد انقدر بدشانس است که بعضی از اصول گرایانی که از او حمایت می کردند اکنون رودر روی او قرار گرفته اند .

بمن می گوید: گفته هایت را در مورد احمدی نژاد قبول ندارم .ولی این را قبول دارم که مافیای ثروت و قدرتی در ایران وجود دارد که تا منافع اش تامین نباشد نمی گذارد دیگران کارکنند و در کار آنها اختلال ایجاد می کنند . وی می گوید نشانه های این مافیا را ما می توانیم در شرکت های ساخت و ساز مسکن در امارات و دیگر شرکت ها ببینیم .اینها طی همان ده شانزده سال گذشته که توگفتی پایشان از ایران به اینجا باز شده بجز شرکت ... بقیه اکثرا کلاهبردارند و کارشان سرکیسه کردن تجار و ایرانی های دیگر است و خیلی از ایرانی ها بواسطه اعتماد به این شرکت ها به سختی زمین خوردند و بیچاره شدند . وقتی هم ریشه یابی می کنی می بینی خیلی از این شرکت ها به کله گنده ها تو ایران وصل هستند .

گفتم : به همین دلیل است که می گویم کار احمدی نژاد بسیار دشوار است .چون برخی از اصول گرایانی که بظاهر طرفدار او بودند با این باند های قدرت و ثروت در ارتباط هستند .

می گوید : با این حال به نظر تو احمدی نژاد در دوره بعدی رای خواهد آورد .

در پاسخ می گویم : نمی دانم . چرا که قضیه افزایش ناگهانی قیمت مسکن از یک سو و سهمیه بندی بنزین از سوی دیگر بخش مهمی از مردم را ناراضی ساخته است و بسیاری از مردم هم انقدر غرق در مشکلات زندگی خود هستند که چندان قدرت تجزیه و تحلیل مسائل را ندارند . ممکن است احمدی نژاد در دوره بعد رای نیاورد ولی مردم بسوی رقبای او که شانزده سال زمام امور مملکت را در دست داشتند و جز محنت و فقر برای مردم ارمغانی نیاورده اند ،نخواهند رفت .نظافتچی هندی که حرفهای مارا گوش می داده ناگهان روبه ما کرده و می گوید :

-احمدی نژاد نیست .آمریکا ایرانو فینیش !!1.منظورش این بود که اگر احمدی نژاد نباشد امریکا کار ایران را تمام می کند .

روبه لیدر تور کرده می گویم : با این تعریف هایی که شما کردید و مشاهدات شخصی خودم می توانم بگویم در دوره بعد شاید احمدی نژاد در ایران رای نیاورد . ولی با توجه به محبوبیتی که در میان ملت های منطقه دارد .اگر انتخابات آینده ریاست جمهوری در سطح خاورمیانه برگذار شود .احمدی نژاد دویست سیصد میلیون رای خواهد آورد .

لیدر تور از مستخدم هندی میخواهد برود برای ما از بیرون چایی بخرد .

من تعارف می کنم که بیا پول را از من بگیر .

مستخدم هندی میخواهد بکوید بگذار از این بگیرم این مایه دار است می گوید :

تو نه !این بده که ماینده !است .

نکته دیگری که میخواستم طی این خاطرات اشاره کنم ولی فرصت پیش نمی آمد .اشاره به رزروشن هندی هتل بود که نامش سودی بود و زبان فارسی را بسیار سلیس و بدون لهجه صحبت می کرد و آنقدر به فارسی مسلط بود و راحت صحبت می کرد که اگر ظاهر او نبود کمتر کسی باور می کرد او هندی هست و ایرانی نیست .

وقتی دلیل این موضوع را از لیدر هتل سئوال می کنم می گوید :

سودی نزدیک به پانزده سال است که با ایرانی ها سرو کاردارد و از آنجا که جوان زرنگ و با استعدادی هست .توانسته فارسی را به این خوبی فرا بگیرد .او اضاقه می کند که یک هندی دیگر در این هتل بود که هم بزبان فارسی کاملا مسلط بود هم به زبان روسی .ولی چند وقت است از این هتل رفته است .او عکسی بیادگار با استاد محمد اصفهانی گرفته است که زیر شیشه رزروشن هست و می توانی بری آن را ببینی .

بعد از فارغ شدن از صحبت لیدر تور به صحبت با هموطنان دیگری می پردازم . هموطن سالمندی که با همسرش و یک بچه پنج شش ساله !به دوبی آمده است .انگار سنگ صبوری یافته است شروع به درد دل با من می نماید .

می گوید : این بچه ما نیست .نوه ام است .من چند سال پیش برای پسرم زن گرفتم . بعد از اینکه او بچه دار شد با همسرش متارکه کرد و بچه را داده تا ما بزرگ کنیم !!

بعد اضافه می نماید : الان هم یکی دو ماهی هست که زن جوان گرفته و خودش و همسرش این بچه را قبول نمی کنند !!

وی می افزاید :برای این چند روز که میخواستیم به دوبی بیاییم ،از پسرم خواستم حداقل این چند روز این بچه را نزد خودشان نگه دارد .پسرم درپاسخ گفت : اگر اورا نگهدارم بین من و همسرم اختلاف می افتد !!! و اضافه کرد حالا یکی دو ماه دیگر عازم مکه هستیم .از الان عزا گرفته ام که این نوه ام را چکار کنم ،نه می توانم باخود ببرم نه اینکه ...

به افسوس سر تکان می دهم ویاد سکانسی از فیلم خانه ای روی آب می افتم . آنجا که دکتر سپیدبخت به دختر مبتلا ءبه ایدزمی گوید : ما فکر می کردیم ما نسل بی اعتقادی هستیم .شماها دست ما را از پشت بسته اید .و من باخود می اندیشم که ما فکر می کردیم ما نسل بی عاطفه ای هستیم حالا اینها دست ما را از پشت بسته اند .(راجع به بحران عواطف در میان نسل امروز قبلا جند مقاله نوشته ام و در آینده نزدیک مطلب دیگری در این رابطه خواهم نگاشت .)

البته نباید از جوانانی که هویت و شخصیت فکری شان در دوره جامعه مدنی ! و توسعه سیاسی شکل گرفته ،بیش از این توقعی داشت .

برای اینکه وقت زودتر بگذرد اینترنت هتل را برای یکساعت کرایه می کنم .کرایه آن می شود 15 درهم که به پول خودمان برای یکساعت چهارهزار وپانصدتومان می شود .

سرعت اینترنت در دوبی به شکل شگفت آوری بالاست .با یک اشاره سایت و وبلاگ مورد نیاز را باز می کند . وقتی سراغ وبلاگ خودم می روم می بینم روی یکی از مطالب ما دهها کامنت گذاشته اند و آن هم مطلب فساد در سینمای ایران بود . ظاهرا یک شیرپاک خورده ای مطلب مارا برای کلوپ هواداران آقای ب .ر لینک می نماید و آنها هم هجوم می آورند و با فحش ها و ناسزا هایی که لایق ذات کثیف و پلید خودشان است برای من کامنت می گذارند . دیدن این کامنت ها مرا برافروخته می کند . پیرمردی که با من درد دل می کند متوجه برافروختگی من می شود .موضوع را برای او توضیح می دهم و او با دیدن کامنت هایی که حاوی فحش های رکیک و چاودار است .سر تکان میدهد بعد می گوید این فحش ها را پاک کن ،چشم زن یا دختری به آن بیفتد خیلی زشت است . گفتم دارم همین کار را می کنم . کامنت های مستهجن را پاک کرده و کامنت هایی را که حداقلی از ادب را رعایت کرده اند میگذارم بماند .

پیرمرد می گوید : حالا میخواهی جواب اینها را بدهی ؟

در پاسخ می گویم : الان نه !وقتی به تهران رسیدم این کار را خواهم کرد

بمن می گوید : اینکار را نکن ،فایده ندارد

می گویم :چرا ؟

می گوید : پدر خدابیامرزم همیشه بمن می گفت با دو دسته آدم هم کلام نشو یکی کرها یکی هم انکس که خود را به نفهمی می زند . چرا که آدم کر چیزی متوجه صحبت های تو نمی شود آدم زبان نفهم هم هرچه که بگویی باز بر می گردد همان حرف خودش را می زند

می گویم : حالا ببینم تا چه پیش آید .

شب فرا می رسد و برای بازگشت به تهران راهی فرودگاه می شویم . در اینجا یکی دیگر از تناقض های جامعه امارات برمن آشکار می شود . در قسمت بازرسی سه جعبه رنگ موی زنانه را به بهانه اینکه مواد شیمیایی هست و بردن آن بداخل هواپیما ممنوع است از کیف سامسونتم خارج ساخته و مصادره می کنند . ولی بعد از پشت سر گذاشتن بازرسی وقتی به فلی شاپ می رسم می بینم همان رنگ موها را برای فروش عرضه می کنند . جل الخالق .

بهرحال جبران مافات می کنم و سه جعبه دیگر از آن رنگ موها خریده و داخل کیف سامسونتم گذاشته و بدون هیچ مانعی به داخل هواپیما می برم .

پرواز با چهل دقیقه تاخیر انجام می پذیرد .خلبان هواپیما مانند خلبان قبلی زیاد اهل گفتگو با مسافران نیست و بعد از یک و نیم ساعت پرواز وقتی هواپیما ارتفاع خود را کم می کند می فهمیم به تهران نزدیک شده ایم . در فرودگاه همسرم به همراه یکی از دوستانه به استقبال آمدند .ساعت فرودگاه 4 بامداد را نشان میدهد و خارج از محوطه فرودگاه باد خنکی می وزد که روح و تن را جلا می بخشد .

 

پایان

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 23:38  توسط   | 

خاطرات سفر دوبی (5)

 

 

وقتی پیرمردها جوانی می کنند !

 

فردای صبح مانند روزهای قبل زودتر از خواب بر می خیزم .بعداز صرف صبحانه در هتل آهنگ رفتن به میدان جمال عبدالناصر را می نمایم . بازهم مشکل دیروز هست و تاکسی ها به سادگی به آنجا نمی روند .مگر اینکه مبلغ بالایی به آنها پیشنهاد شود . بلاخره به هر مکافاتی بود خودم را به میدان جمال عبدالناصر می رسانم .

همانطور که قبلا گفتم بخاطر ورود پی در پی ایرانیان رانندگان پاکستانی ،هندی و... تا حدودی با زبان فارسی آشنایی یافته اند .

بعداز خرید منتظر تاکسی می ایستم .اما انتظار بی فایده است و کمتر تاکسی هست که مسیرش به اینجا بیفتد و اگر هم بیایند مسافری سوار نمی کنند .قدری که منتظر ماندم دیدم مردیایرانی  بسوی من آمد و گفت : منتظر تاکسی هستی ؟ گفتم :آره گفت :چقدر میدی من برسانمت

گفتم :من به تاکسی که مرا به اینجا آورد 15 درهم دادم .بتو حاضرم بیست درهم بدهم .

گفت : 25 درهم بده . تا من پول بنزین زدن هم داشته باشم .

گفتم : باشه . اومسافرکش نبود و ماشین شخصی داشت و همین امر مرا نگران کرده بود .باخود گفتم عجب اشتباهی کردم ،چطور به این آدم اعتماد کنم .از کجاست که قصد غارت و سربه نیست کردن مرا داشته باشد . با اعتماد به نفس بر ترس خود غالب شدم و باخود گفتم اگر ببینم حرکاتش مشکوک است .خود دست به کار شده و با او گلاویز می شوم .

او مرا به یک کوچه فرعی راهنمایی کرد و گفت آنجا برو بایست تا من بیایم . این توصیه او مرا مشکوک تر ساخت ولی توکل به خدا کردم و...

وقتی آمد مرا سوار کند از شانس بد یک ماشین پلیس امارات نیز پشت سر او قرار گرفت و او جرئت نکرد مسافر سوار کند .رفت خیابان پایین تر ایستاد و بعد پیاده به دنبال من آمد .

وقتی از او پرسیدم چرا مخفیانه مسافرکشی می کنی ؟

گفت :آخه اینجا بمن مجوز تاکسی ندادند . من هم مخفیانه مسافرکشی می کنم و با یک بدبختی خرج زن و بچه ام را در می آورم .او می گفت اگر بازرس های گشتی و پلیس ها ببینند من تاکسی نیستم .ولی مسافرکشی می کنم دوهزاردرهم مرا جریمه می کنند (معادل پانصد هزار تومان ). گفتم: خب .این رقم که خیلی سنگین است اگر یک موقع بگیرندت .آنچه را در طول یکماه یا دوماه درآورده ای یکجا باید تقدیم کنی .

گفت :بحمدالله تابحال که به خیر گذشت .بعد از این هم خدا بزرگ است .

راننده ایرانی معلوم بود خیابان ها و کوچه پسکوچه های دوبی را مثل کف دست می شناسد .جرا که با میانبر زدن از میان کوچه ها بدون انکه مسیرش به خیابان اصلی بیفتد در یک چشم بهم زدنی مرا به هتل رساند .

قبل از اینکه از اتومبیل او پیاده شوم : گفتم .با تمام سختی ها از زندگی در اینجا راضی هستی ؟

گفت : بهرحال هیچکس به آنچه که دارد قانع نیست .تو مگر در زندگی در ایران راضی هستی ؟

جوابی نداشتم بدهم .

بعداز ظهر به مرکز بزرگ خرید سیتی سنتر رفتم . نماد مصرف زدگی در جامعه سرمایه داری را در مراکز بزرگ خرید سیتی سنتر می توان دید . در این مراکز بزرگ خرید که چند طبقه هستند ،بویژه در فروشگاه "کارفور" که یک سوپرمارکت بزرگ و بی نهایت وسیع است .از شیر مرغ تا جان آدمیزاد می توانی در آنجا پیدا کنی .آنهم با قیمت های مناسب .

در آنجا هم مقداری خرید کردم .ولی دشواری بازگشت مرا از مراجعت به اینجا پشیمان نمود . چرا که بخاطر بوروکراسی حاکم بر این مرکز بزرگ خرید نمی توان به جلوی درب ورودی آمد ودر آنجا سوار تاکسی شد . و تاکسی ها هم آنجا اجازه سوارکردن مسافر را ندارند .بلکه باید در یک صف طویل که به پارکینگ خروجی این مرکز خرید وصل می شود ،بایستی تا تاکسی ها بیایند و به نوبت مسافران را سوار کنند . از بدشانسی من آن موقع کمردرد به سراغم آمده بود و نمی توانستم زیاد بایستم .ولی با این حال و بدون اغراق با کمردرد دوساعت و نیم !در صف ایستادم تا نوبت به سوارشدن من رسید . بهرحال به هر جان کندنی بود به هتل رسیدم و دولت امارات را نفرین کردم که اجازه حمل قرص استامینوفن کدئین دار را همراه مسافر نمی دهد . چرا که هم به میگرن و هم به درد مهره های کمر مبتلا هستم و فقط این قرص است که درد مرا آرام می سازد .روز اول به هنگام حرکت با میگرن دست و پنجه نرم می کردم و آنروز با کمر درد .

بعد از مقداری استراحت خود را به میعادگاه شبانه ام یعنی همان دیسکوی معروف رساندم تا با سرکردن آخرین شب در آنجا با آن وداع نمایم . شب جمعه بود و دیسکو شلوغ بود ولی شواهد امر نشان میداد امشب شب پیرمردهاست !! آنهم پیرمردهای بشاش و پولدار و خوشگذران که هنوز شور جوانی از سرشان نیفتاده است .

با راهنمایی همان بادی گارد دیسکو که حالا دوستم شده ،در همان گوشه دنج همیشگی قرار می گیرم .

پیرمردی که با پنج شش نفر از دوستان جوانش به دیسکو آمده ،همان اول پیاله بدمستی می کند و بنای لودگی می گذارد و از آنجا که حرکاتش با سن و سالش نمی خواند . حرکات او بشدت خنده آور و کمیک جلوه می نماید . بنظرم دوستان جوان او چون فهمیده اند او وقتی مست می کند لودگی می نماید . برای شادی و لذت بیشتر او را به همراه خود به دیسکو آورده اند .

حضور زنان و دختران اجاره ای ایزانی همچنین چشمگیر و حتی پررنگتر!از شب های قبل است . آنها همچنان مشغول دلربایی از مشتریان عرب و غیر عرب هستند .

مرد سالمند دیگری بنام آقای ش نیز امشب به دیسکو آمده  و گویا یکی از آدمهای بانفوذ و بسیار متمول دوبی است که در بهترین مکان دیسکو او را می نشانند و همه خواننده ها که می آیند با سخنان گرم و دلنشینی به او خوشامد می گویند . آقای ش آنشب دست و دلبازی زیادی از خود به خرج میدهد . دسته های اسکناس درشت است که سر خوانندگان و رقصندگان و ارکسترها می ریزد و با انکه حداقل هفتاد سال سن دارد به روی سن رفته با دختران هیجده ،نوزده ساله ایرانی می رقصد و سر آنها هم پول شاباش می کنند . باران پولی که او و دیگر عرب های پولدار سر خواننده ها می ریزند .باعث می شود پول جمع کن ها ی دیسکو برای جمع آوری پول های ریخته به زمین از لای دست و پای رقصندگان کم بیاورند! و به هق هق و نفس زدن بیفتند .

با یک حساب سرانگشتی حساب می کنم و می بینم پول هایی که آقای ش بر سر خواننده گان و غیره ریخته سر به میلیون ها تومان می زنند . خوانندگان هم بیشتر درخواست آقای ش را اجابت نموده و ترانه های درخواستی اورا اجرا می کنند .

آقای ش به اقتضای سن و سال خود ترانه ای را درخواست می کند که اجرای آن حس غریبی را در من ایجاد می کند و گویا حدیث نقس من و نسل من است که اینچنین از لبان خواننده جاری می شود :

موی سفید رو توی آینه دیدم

آهی بلند از ته دل کشیدم

باز زیرلب عشوه رو کردم آغاز

دل نهیب زد که خودت رو نباز

عشق باید پادرمیونی کنه

تا آدم احساس جوونی کنه

این بیت آخر را همه حاضرین باخواننده همراهی می کنند گویا بیان آرزوهای آنهاست که از حنجره خواننده بیرون می آید .

این شعر برای نسل من که در میانسالی احساس پیرمردهای شصت هفتاد ساله را دارد ،بدجوری آتش درون را شعله ور می سازد .اما نه ! عشق هم دیگر نمی تواند جوانه های جوانی را در دل های مرده ما زنده گرداند .

آن پیر مرد لوده ای که وصف اورا در اول مطلب آوردم نیز بلاخره طاقت از کف میدهد و خود را به میدان رقص می رساند و رقص اش هم رقص مستانه و لوده گونه است .او از همراهانش میخواهد موقعی که میرقصد سر او شاباش بریزند .همراهانش اول او را سرکار می گذارند ولی بعد مقداری پول سر او شاباش می کنند . پیرمرد لوده یکی دو دختر کم سن و سال ایرانی را به رقص باخود فرا میخواند و وقتی با آن دو دختر جوان می رقصد .مقداری دیگر پول از همراهان خود گرفته و سر آنها شاباش می کند . وقتی از صحنه رقص باز می گردد تا سرجای خود بنشیند .نگاهش بمن می افتد . وقتی می بیند من خندان اورا می نگرم رو بمن کرده و می گوید :

- آخر و عاقبت مارو می بینی ،حالا دیگه باید با ...ه ها (فاحشه ها )برقصیم .

این  گفته او مرا بیشتر به خنده می اندازد . باپایان یافتن برنامه ها دیسکو را ترک می کنم و بهنگام ترک بادی گارد آن را که طی این دو سه شب رفاقتی با او بهم زده بودم به نشانه خداحافظی در آغوش می گیرم . او هم  با محبت مرا بدرقه می کند در پاسخ به آخرین خداحافظی من می گوید :

یا علی مدد .

 

پایان قسمت پنجم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 22:16  توسط   | 

خاطرات سفر دبی (4)

 

روایتی دیگر از دیسکوهای ایرانی در دبی

 

 

آنهایی که به دیسکوهای دبی رفتند میداننددر هر دیسکو بجز خوانندگان و نوازندگان و گارسون ها و بارچی ها و میهمانداران یکی دو بادی گارد و یک دو کارگر معمولی نیز وجود دارند .

وظیفه بادی گاردها جلوگیری از دعوا و اغتشاش و بدمستی در دیسکو ها و بیرون انداختن آدمهایی است که قصد شرارت دارند .

بادی گاردها با انکه هیکلی ورزشکارانه و اندامی تنومند دارند آدمهایی بسیار خوش قلب ،مودب و مهربان هستند . من هردفعه که به دیسکوهای دیگر رفتم اول با بادی گاردها رفیق شدم .بعضی از آنها از کار خود راضی نیستند و گویا بالاجبار و از بد حادثه اینجا گرفته اند .

چند سال پیش که اینجا آمده بودم .پسر صاحب دیسکو خاطرات جالبی از برخوردهای بادی گاردها با بعضی از مشتریان شرور تعریف می کرد که باز گویی یکی از آنها خالی از لطف نیست .

او تعریف می کرد که روزی یکی از قهرمانان ورزش وزنه برداری کشور عربستان سعودی با همسرش به این دیسکو آمده بود . از انجا که همسر وی به شکل اعجاب آوری زیبا بود چشمها متوجه وی و همسرش گردیده بود .بعد تعریف کرد یکی از هموطنان ما که بعلت زیاده روی در مصرف مشروبات الکلی حواس جمع و جوری نداشت وقتی از کنار میز آنها رد می شود برای همسر آن وزنه بردار مزاحمت ایجاد کرده و به او متلک می گوید !. همین ماجرا آن ورزشکار سعودی تبار را به خشم می آورد و او در یک چشم به هم زدنی دیسکو را برسر دیسکونشینان آوار می سازد .بطوری که خواننده و نوازندگان و همه مشتریان فرار رابر قرار ترجیع میدهند و چند تن از مشتریان بخاطر پرتاب صندلی و بطری از جانب آن ورزشکار مجروح می گردند . همه دیسکو راترک می کنند جز بادی گارد دیسکو که او هم یکی از هموطنان مابود . او هم ابتداءجرئت نمی کند به فرد مهاجم نزدیک شود ،ولی بلاخره به هماوردی او می رود ابتدا چند ضربه سهمگین از او دریافت می کند ولی بعد تمرکز خود را باز یافته از فاصله چندمتری به آن ورزشکار حمله کرده ومحکم با کله به شکم او ضربه می زند .ورزشکار مهاجم در اثر این ضربه تعادل خود را از دست میدهد واز پله های دیسکو به پایین پرتاب می شود و تا می آید برخیزد و عکس العمل نشان دهد پلیس های امارات می آیند و با یک مکافاتی موفق می شوند او را مهار ساخته و به دستانش دست بند بزنند . بعد بحث ما به وجود امنیت فوق العده در دوبی کشید .آن پسر صاحب دیسکو ادامه داد بخاطر اینکه برخورد پلیس امارات با مجرمین بسیار سخت و بیرحمانه است ،فرصت تبهکاری و اعمال مجرمانه را از تبهکاران گرفته است ودر ادامه صحبت هایش اضافه کرد و گفت روزی چند عرب غیراماراتی یک دختر ایرانی را در یکی از این دیسکوها فریفته و به هتل خود می برند درآنجا بعد از آنکه به او تجاوز می نمایند ،بخاطر مستی بیش از حد آن دختر نگون بخت را از طبقه سوم به پایین پرتاب می کنند . وی می گوید پلیس امارات بعداز خبردار شدن از موضوع نه تنها آن سه عرب را بازداشت می کند بلکه صاحب هتل را نیز بازداشت نموده و برای چند هفته ای درب آن هتل را پلمپ می نماید . در همان سال اتفاق دیگری در دیسکو تهران افتاد که خبر آن در روزنامه های خودمان در داخل کشور منتشر شد و موضوع از اینقرار بود که یک کویتی بازرگان با دو میهمان سوئیسی اش به دیسکو تهران آمده بود و با میهمانانش مشغول گپ و گفت بود که در جوار او یکی دو هموطن ایرانی مشغول عیش و نوش بودند .یکی از آن ایرانی ها در عالم مستی هر چنددقیقه نگاهی به مرد کویتی می انداخت و با صدای بلند می خندید .تا اینکه مرد کویتی با عصبانیت از دیسکو بیرون می زند و دقایقی بعد با خنجری برهنه بازگشته و آن را به قلب آن هموطن ایرانی فرو ساخته و او را به قتل می رساند . بعد از وقوع این ماجرا به بیست و چهارساعت نمی رسد که پلیس امارات از طریق ردیابی های خود و کنترل هتل ها آن مرد کویتی را بازداشت می کند .

بعد از رسیدنم به دیسکو بادی گارد آن که حالا با من آشنا شده از من استقبال می کند و چون می داند اهل فسق و فجور نیستم گوشه ای دنج از دیسکو را بمن اختصاص می دهد . بعد که هیهمانان دیسکو زیاد می شوند برخی پیشخدمت ها میخواهند جای مرا عوض کنند ،ام مخالفت می کند و من در همان گوشه دنج به تماشای آنچه در حال وقوع است می نگرم .

بعد از صحبت درباره بادی گاردهای دیسکو باید کمی هم صحبت درباره یکی دو کارگر معمولی دیسکو ها نمایم . این کارکنان دیسکو وظیفه شان این است که پول هایی که بعضی از متمولین دسته دسته وبرگ به برگ سر خواننده ها و رقصنده ها شاباش می کنند بسرعت از روی سن جمع آوری نمایند .

خواننده های دیسکو معمولا دوستان و آشنایانی دارند که وفتی آنها را در میان حضار رویت می کنند به آنها خوشامد می گویند و آنها هم برای ابراز ارادت باندهای پول را که از قبل آماده کرده اند بهنگامی که خواننده مشغول خواندن است برگ به برگ سر او شاباش می کنند در میان برگهای اسکناس از یک درهمی (معادل دویست و شصت تومان تا صد درهمی (معادل بیست و شش هزار تومان یافت می شود . نمی دانم این پولها که تا آخر شب مبلغ هنگفتی می شود به کی می رسد به صاحب دیسکو ،خواننده ها ویا اینکه به نسبت میان همه تفسیم می گردد .

در آن شب هم خواننده ها همچنان آهنگهای مختلف از خواننده گان مشهور اجرا می کنند و حضور دختران و زنان ویژه!ایرانی همچنان محسوس است و اینطور که از ظاهر ماجرا پیداست بخاطر مبالغ بالایی که طلب می کنند بازارشان کساد است و آنها برای جذب مشتری سر میز های اعراب رفته و با آنها به گپ و گفت می پردازند چراکه می دانند با رقم های هنگفتی که آنها طلب می کنند آبی از ایرانی ها گرم نمی شود و کمتر ایرانی فاسدالاخلاق و سبک مغزی پیدا می شود تا برای یکشب کامروایی چیزی معادل چهارصد ال پانصد هزار تومان هزینه کند .مگر همان عرب های پولدار و ایرانی های صاحب پول های یامفت و باد آورده .

در جلوی میز من دو جوان ایرانی نشسته اند که دم به دم یکی از این زنان یا دختران را به سرمیز خود عوت می کنند ولی بعد از چند دقیقه معلوم می شود به توافق نرسیده اند و آن دختر یا زن میز آنها را ترک می کند .

چند دقیقه بعد یکی از این جوانها رو به پشت سر خود می کند و وقتی می بیند من هم ایرانی هستم می گوید: ببخشید پشتم به شماست .می گویم گل پشت و رو ندارد !بعد هم می گویم چرا پس با اینها به توافق نمی رسید

می گوید :آخه خیلی گران می گویند .این آخریه که اسمش مهناز بود می گفت هزار وپانصد درهم که با پول هتل و بقیه قضایاش بالای پانصد هزار تومن می شود .

دوستش می گوید : به این میگم بیا بریم دیسکوهای دیگه ،اونجاها خیلی ارزونتره .

گفتم :خب آره . ولی آنها به خوشگلی اینها نیستند برای همین قیمت اینها بالاست .بهرحال هرچقدر پول بدهی همانقدر هم آش میخوری !!

آن مرد می گوید : آخه زور داره ،آدم پانصد هزارتومن خرج کنه ، بعد هم ما شانس نداریم یکدفعه دیدیدایدز گرفتیم .

گفتم : بهرحال هرکی هندوانه میخوره پای لرزش هم می نشینه !!! اما اگر از من می شنوید از خیرش بگذرید . حلال و حرامش به کنار ،حیف است پولی که آدم در ایران با هزار زحمت و محنت در می آورد یکشبه برباد دهد .

آن جوان می گوید : نمی شود که بیایم تادوبی و دست خالی بر گردیم .

گفتم : مگر آدم فقط برای این کار به دوبی می آید .اگر همچین نیتی داشتید چرا رنج سفر برخود همراه کردید .در تهران که این آدمها قیمت شان ارزانتر و مناسب تر است .

جوان گفت : خود تو برای چی آمدی دوبی ؟

گفتم :من آمدم هوایی تازه کنم و مقداری هم جنس بخرم و ببرم .

سئوال این جوان بار دیگر ذهن مرا به سفر سال فیبل ام به ترکیه برد . در زیر پل آکسارا در ترکیه یک جوان خلافکار ایرانی که نمی دانم میخواست چه بلایی سر من بیاورد بمن نزدیک شد و از من خواست برویم جایی مشروب بخوریم به او گفتم من اهل مشروب نیستم .بعد هتلی را بمن نشان داد و گفت اینجا پر از خانم های خوشگل ایرانی است .به او گفتم من اهل این حرفها هم نیستم .جوان خلافکار دید که همه تیرهایش به سنگ خورده ،بعد که چند قدمی از او دور شدم بمن گفت پس چرا آمدی ترکیه !

در آنجا من نوشتم که با این سئوال جوانک خلافکار یاد یکی از داستان های شمس ال احمد افتادم که در آنجا نوشته بود روزی من در جوانی سوار تاکسی شدم و سیگارم را روشن کردم .

راننده گفت :آقا چرا سیگار می کشی ؟شمس می گوید :چرا نکشم

راننده می گوید : من الان پنجاه سال از خدا عمر گرفتم .نه سیگار کشیدم .نه مشروب خوردم ،نه خانم بازی کردم .

شمس هم می گوید : من در پاسخ او گفتم : پس فرق تو با الاغ چیه .الاغ هم پنجاه سال از خدا عمر بگیره نه سیگار میکشه ،نه مشروب میخوره ،نه خانم بازی میکنه !!!

آن شب نیز خوانندگان سنگ تمام گذاشتند و از میان همه کسانی که به میدان رقص رفتند هموطن کردی با رقص کردی آنهم با دستمال و بشکلی هنرمندانه و حرفه ای اعجاب همگان را برانگیخت و بقول امروزی ها حسابی ترکاند .

 

پایان قسمت پنجم

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 21:55  توسط   | 

 مردانی  که به زانو درآمدند .

 

امروز روزنامه اعتماد خبر از خودکشی یک مرد پستچی در مقابل دفتر پست میدان رسالت داد .محتوای این خبر نشان میداد این کارگر زخمتکش از فشارهای کاری و اداری به تنگ آمده و بخاطر اذیت و آزار مدیران خواسته خود را از این دنیای دون خلاص کند .

البته این تنها مورد نیست .طی ماههای اخیر از خبر خودکشی کارگران زیادی که بخاطر خصوصی سازی بیکار گشته و ماهها حقوق و مزایا دریافت نکرده اند را ردر روزنامه ها خواندیم ،آنهم بعنوان مشتی از خروار ! روزی نیست که خبر از خودکشی مرد به جان آمده ای که خود را به قصد خودکشی جلو مترو انداخته تا کارمندی که رگ دستانش را بخاطر فشارهای طاقت فرسای زندگی بریده ،نخوانیم .این خبرها از فرط تکرار عادی شده است .دیگر هیچ احساسی را برنمی انگیزد . بوی مشک در بازار مشک فروشان دیگر مشامی را نمی نوازد و امروزه هرکسی مبتلا به درد خویش هست و آنهایی هم که دردی ندارند .بجای قهرمانان واقعی جامعه که همین زحمتکشان باشند .دل در گرو قهرمانان دروغینی بسته اند و بت پرستی به شیوه نوین و قرن بیست ویکمی را تجربه می نمایند و خودشان را در وجود دیگری مستحیل می سازند و نمی دانند زیر آسمان این شهر همنوعان و هموطنانشان با چه محنت و رنجی روزهای این زندگی نکبت بار می گذرانند .

بله کارگران و کارمندان ما در زیر چرخهای توسعه نامعقول و غیر متوازن له می شوند و کسی نیست صدای خردشدن استخوان های آنها را بشنود .

این قشر محروم جامعه برای لقمه ای نان با روزگار را به محنت و دشواری بگذرانند .کسی هم نیست به یاری آنها بشتابد چراکه نه هنرپیشه هستند نه فوتبالیست نه سیاستمدار .می سوزند و می سازند و بر شوربختی خود لعنت می فرستند ولابد باخود می گویند :

ما از این عمر دوروزه به تنگ آمده ایم

وای برخضر که زندانی عمر ابد است .

سرنوشت شوم نسل ما این است که مردانمان به بیگاری و حقارت و استثمار تن دهند و دخترانمان به فحشاءبروند و پسرانمان به آغوش اعتیاد .

چه خوب شاعری ده پانزده سال پیش این وضع نامبارک را پیش بینی کرده بود ودر قسمتی از اشعارش سروده بود :

دختری دیدم بکارت می فروخت

ابرو بر موی اشارت می فروخت .

و وقتی به این ناکامی ها و محرومیت و شوربختی هموطنانم نظر می افکنم .مجبورم به همان سالهای آرمانگرایی دهه شصت برگردم و افسوس بخورم که چی فکر می کردیم و چی شد !. درآن روزها همه نگاهها معطوف به محرومان بود و ثروت اندوزی استثمارگرایانه و بی دردی و بی مسئولیتی منفور بود و محکوم .گروههای سیاسی اعم از چپ و راست ولیبرال و سکولار همه از دلجویی از محرومان گوی سبقت از همدیگر می ربودند .و یک نیروی نامریی همه مردم را باهم مهربان و صمیمی ساخته بود . بحث ها سر این بود که کی برحق است و کی بر باطل .هیچ کس به نمودهای اجتماعی جریانات ابتذال توجهی نداشت .با ذکر خاطره ای از آن دوران مطلبم را به پایان می برم .چراکه برای نسل ما فقط این خاطره ها باقی مانده است و این خاطرات التیام بخش زخم هایی هست که بقول صادق هدایت روح را در انزوا می خورد .

در سال های 58 یا 59 بود که بازار نمایش های انقلابی داغ بود هم مذهبی ها و هم کمونیست ها نمایشات شان را براساس الام و زخم های زندگی طبقات محروم و فرودست اجتماع می ساختند .

موضوع یکی از نمایش ها مربوط به معلمی بود که هوای فرزندان طبقات متمول و ثروتمند جامعه را داشت .چون از آنها منتفع می گردید .ولی فرزندان طبقات محروم و فرودست جامعه را بخاطر اینکه چیزی از خانواده های آنان به او نمی ماسید مورد اذیت و آزار قرار می داد .

روزی یکی از شاگردان او بخاطر اینکه شب تا نیمه شب کار می کرده تا کمک خرج خانواده اش باشد دیر به سر کلاس می رسد .معلم با او سر لج می گذارد و از او میخواهد شعر بنی آدم اعضای یکدیگرند!سعدی را بخواند .آن شاگرد می گوید من تا نیمه شب کار می کردم و نتوانستم تمام شعر را حفظ نمایم .معلم اورا تهدید به تنبیه می کند .شاگرد بناچار به حافظه خود فشار می آورد و شروع به خواندن می کند :

بنی آدم اعضای یکدیگرند

که در آفرینش زیک گوهرند

چو عضوی بدرد آورد روزگار

دگر عضوها را نماند قرار

توکز...

شاگرد محروم توی توکز...می ماند و ادامه شعر بیادش نمی آید .معلم از شاگردان میخواهد بساط فلک برپا کنند و آنها هم این کار را می کنند .معلم خود با خط کش شروع به زدن به کف پای شاگرد فقیر می نماید .شاگرد فقیر در حالیکه زیر ضربات خط کش می رود که از حال برود ناگهان فریاد می زند بس کنید یادم آمد !یادم آمد و رو به معلم می کند و می گوید :

توکز محنت دیگران بی غمی

نشاید که نامت نهند آدمی !

عزت زیاد .

 

توضیح : بنا به درخواست دو سه تن از خوانندگان عزیز و دوست داشتنی این وبلاگ از پست بعدی ادامه خاطرات سفر دبی را پی می گیرم و بحث های قبلی را تا اطلاع ثانوی تمام شده تلقی می کنم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 22:18  توسط   | 

پس لرزه های مطلب فساد در سینمای ایران ،واقعیت یا توهم !

 

 

روزگار بازی های غریبی دارد . دوست ادیب وتقریبا سالمندی  دارم که روزی از دست پسرش گله می کرد که فلان است و بهمان است و حرف گوش نمیدهد و تو روی من می ایستد و باقی قضایا .

به او گفتم خب شما چرا هیچ عکس العملی در مقابل او نشان نمیدهی .جواب داد آخر عصیانگری و ستیزه جویی او مرا بیاد جوانی خودم می اندازد . وقتی فکر می کنم می بینم جوان که بودم خودم هم در برابر بزرگترها این روحیه پرخاشگرایانه و ستیزه جویانه را داشتم .

وقتی با نوشتن مطلب توهم در سینمای ایران ... سیل فحش ها وناسزاها از دوستان جوان به سویم سرازیر شد . باخود اندیشیدم که واقعا چه بر سر ما آمده که نسل امروز اینقدر کم تحمل و پرخاشگر و ستیزه جو شده است .

وقتی به ده پانزده سال پیش خودم مراجعه کردم دیدم خود اینگونه بودم . متعصب و جزمی و مراد پرست ، ولی یادم نمی آید فحاش و ناسزاگو بوده باشم . البته در ستون روزنامه ای طنز سینمایی می نوشتم که در آن به هنرمندان طعنه می زدم و متلک می گفتم و خیلی که جلو می رفتم هجو می نوشتم و اگر فحش هم می دادم فحش های عادی و متداول بود نه فحش های ناموسی و چاودار .

در یکی از مطالب گذشته ام که درباره مخملباف نوشته بودم خاطره ای را تعریف کرده بودم .حالا به ذکر خاطره دیگری می پردازم .

نمی دانم در کدام جشنواره بود که بعد از نمایش فیلمی از آقای سلحشور در سینمای ویژه مطبوعات میزگردی باحضور ایشان و عوامل فیلم و اهالی مطبوعات برگذار شد آقای سلحشور در خلال صحبت هایش جملاتی هم در انتقاد از محسن مخملباف به زبان آورد .آن موقع مخملباف بت ذهنی نسل ما بود .آنزمان هنوز ستاره سالاری در سینمای ایران باب نشده بود و ما بیشتر کارگردان ها را دوست داشتیم تا هنرپیشه ها را . زیرا آرمانگرا بودیم و به محتوا بیشتر بها می دادیم تا شکل .

وقتی صحبت های آقای سلحشور در باره مخملباف تمام شد سیل انتقادات کتبی بود که از سوی ما به ایشان ارسال شد و من هم یکی از معترضین بودم که بشدت از آقای سلحشور انتقاد کردم ولی فحش ندادم .

یکی از دوستان خطاب به آقای سلحشور گفت شما که نمی توانید یک سکانس از فیلم های مخملباف را بسازید .حق ندارید در باره او اظهار نظر کنید با خواندن این جملات از سوی مجری خطاب به سلحشور جمعیت حاضر در سالن بشدت شروع به کف زدن برای کسی که این نوشته را فرستاده بود ،کردند. کمی بعد آقای سلحشور جمله ای گفت که بعدها معنی آن رافهمیدم .

اوگفت : ببینید بچه ها یک کسی رو انقدر گنده نکنید و اورا تبدیل به بت نکنید که آدم جرئت نکند از زیر سایه او عبور کند .بگذارید باب انتقاد باز باشد حتی تندترین انتقادها ،این به نفع همه ما هست . اما ما شیفتگان مخملباف گوشمان به این حرفها بدهکار نبود چرا که از او یک بت ساخته بودیم و تحمل نداشتیم کسی بگوید بالای چشم او ابروست .

خاطره دیگرم به دوران اول ریاست جمهوری آقای خاتمی باز می گردد .آن زمان آقایسید محمد خاتمی نیز بت نسل ما شده بود و ما اورا بی نهایت دوست میداشتیم .

یادم هست چند ماهی از انتخاب آقای خاتمی نگذشته بود که جلسه ای از سوی انجمن منتقدان و نویسندگان سینمایی در خانه سینما تشکیل شده بود . در آن جلسه نویسنده ای بنام آقای مصطفی زمانی نیا بی پروا شروع به انتقاد از خاتمی نمود و از جمله حرفهایش این بود که چرا از خاتمی حمایت می کنید .مگر خاتمی زمانی که وزیر ارشاد بود برای فرهنگ و سینمای این کشور چه کاری صورت داد .من به جرئت می گویم او هیچ کاری انجام نداد. صحبت های آقای زمانی نیا برای ما که آنزمان دلبسته خاتمی بودیم بسیار گران تمام شد ولی حرمت جمع را رعایت کرده و عکس العمل آنی در آن موقع از خود نشان ندادیم . ولی بعد من در ستون طنز سینمایی روزنامه سلام سخت آقای زمانی نیا را مورد استهزاء قرار دادم .چرا که شیفته خاتمی بودم و نمی توانستم ببینم کسی از گل نازکتر به او بگوید .

حالا وقتی بعداز نوشتن این مطلب حجم فحش ها و ناسزاها را که حکایت از کم تحملی ،نابردباری ،و کم طاقتی نسل جوان امروز در مقابل مطالب خودم می بینم باخود می گویم خودکرده را تدبیر نیست !. اگر آن روز من تعصب نشان نمی دادم و ناپختگی و جوانی نمی کردم و ظرفیت و تحمل خود را برای شنیدن نظر مخالف بالا می بردم ،شاید امروز اینگونه تقاص پس نمی دادم . بت های ذهنی من فرو ریخته اند دیگر آنها را دوست ندارم با خود عهد بستم تا ابدالدهر هیچ بتی را نپرستم . ولی هنوز خود را بدهکار آنهایی می دانم که در مقابل آنها کم طاقتی و عدم مدارا به خرج دادم . راستی چقدر زود طبیعت از آدمی انتقام می گیرد و چقدر زود آدمی آنچه را که کشت کرده است درو می کند .

شاید تجربه امروز را دیروز داشتم و به دور از تعصب های کور و بی سرانجام به واقعیت ها می نگریستم اما چه کنم که بقول طنزنویسی "تجربه شانه ای است که طبیعت زمانی به دست ما میدهد که دیگر کچل شده ایم "

آری بقول گذشتگان :

آنقدر داغ است بازار مکافات عمل

چشم اگر بینا بود هر روز روز محشر است .

واما روزی از دوستی پرسیدم قهرمانان فکری ما آدمهای اهل تفکر و اندیشه و صاحبان کمال بوده اند .چرا پس نسل امروز ستاره ها و ...می پرستد که بقول دکتر شریعتی

"کتابخوان و اهل مطالعه در جامعه پیشرفته ،بسادگی قهرمانان قلم را می شناسد و چهره های محبوب اندیشه و احساس خویش را می یابد ،بهمان سادگی که در جامعه پسرفته ،قهرمانان ورزش را می شناسند و چهره های هنرپیشگان سینما و شومن های شبه سیاسی و شبه مذهبی خود را باز می یابند "

دوستم گفت : گناه نسل امروز چیست .ما و نسل ما کسانی را داشتیم که ما را تغذیه فکری نمایند و با اندیشه های والایشان از ما دلربایی کنند . اما نسل امروز چه کسانی را دارد . به چه کسی رو بیاورد تا انعکاس دردها و امیدها و آرزوهایش را در وجود او متجلی ببیند .

ختم کلام اینکه کاشکی آن چیزی را که در چهل سالگی می فهمیم در بیست سالگی فهمیده بودیم و آنوقت حسرت آمیدهای برباد رفته و آرزوهای لگدمال شده و آرمان های فرو ریخته را نمی خوردیم . ای کاش ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 17:26  توسط   | 

ما بیدی نیستیم که از این بادها بلرزیم .

 

آقایی که خود را انسان !! معرفی نموده اند ضمن انکه بنده را از طیقه متوسط رو به پایین خوانده اند که خدا را بنده نیستیم .بمن اعلام کرده اند که منتظر دریافت احضاریه باشم  و برای من و کشور و مطبوعات کشور اظهار تاسف نمودند .

البته بعدها که احضاریه بدستم رسید معلوم خواهد شد این آقای انسان که شهامت معرفی خودش را نداشته کیست . در پاسخ به جناب ایشان می گویم این افتخار من است که از طبقه متوسط رو به پایین هستم . خدا نیاورد روزی که من از قماش بچه ژیگول ها و سرمایه داران نوکیسه و غارتگر طبقه یک ! جامعه باشم . و بخاطر همین خدا را شاکر وبنده هستم و سپاسگذار

و اما بعد !

ما را از احضاریه دادگاه نترسانید و برای خود متاسف باشید که با اندک نسیمی لرزیده اید . نتیجه دادگاه هرچه باشد من آن را می پذیرم و افتخار می کنم که در راه مبارزه با فساد و ابتذال فرهنگی حاکم برکشور متحمل هزینه می گردم .

دیگران برای مملکت جان خویش را نثار کرده اند و چه قابلی دارد من برای اعتراض به جریانات مبتذل و مافیای فساد در سینمای کشور متقبل زندان یا هر چیز دیگر شوم .

و اما دوست دیگری پیامی برای من گذاشتند و گفتند کم آورده ای !!! با یک معذرت خواهی قال قضیه را بکن .در پاسخ این دوست عزیز می گویم

نه دوست عزیز !

اتفاقا زیاد هم آورده ام .حجم فحاشی ها و لجن پراکنی هایی که بابت این مطلب شد نشان میدهد کارمن درست بوده و دقیقا به هدف زده ام .فکر نمی کردم با نوشتن یک مطلب ساده در وبلاگ اینچنین خواب از چشمان ابتذال گرایان به ربایم و آنها را اینطور آشفته سازم .

و اما اگر برخوردهای زشت و توهین آمیز و فحش های رکیک و چاودار نبود من هم به حکم اینکه انسان جایزالخطاست و شاید مرتکب اشتباهی شده و احسسات برخی از طرفداران آقای ب .ر راجریحه دار ساخته باشم چنین کاری را می کردم . ولی آنها با سیل اهانت ها و دشنام هایی که روانه بنده ساختند نشان دادند استحقاق چنین برخوردی را ندارند .آن کامنت هایی که درج شد بخش کوچکی از آن همه دشنام ها تازه از نوع آنهایی بود که حداقل ادب را رعایت کرده بودند و فوقش به بنده برچسب بیمارروانی و عقده ای زده اند ! و بر فرض هم که اینطور باشد در همه جای دنیا چنین است که بیماران را توصیه به مداوا می کنند و بخاطر بیماری شان به آنها فحش و ناسزا نمی گویند . مثل اینکه شما به یک بیمار مبتلا به وبا فحش بدهی که چرا وبا گرفتی !!!.

اگر بخاطر رعایت ادب و فیلتر شدن وبلاگ نبود برخی از این کامنت ها را درج می کردم تاببینید برخی از این آدم نماها در چه کثافت مشمئزکننده ای غوطه ورند که البته تعجبی ندارد .آن بخش از سینمای مروج ابتذال فرهنگی باید چنین هوادارانی با این درجه از ادب و متانت داشته باشد که گفته اند در لجن زار گل لاله نخواهد روئید .

و اما دخترک !دیگری بمن هشدار داد که این مطلب را به گوش آقای ب .ر خواهد رساند و اورا به شکایت علیه من تشویق خواهد نمود و ضمن کلی بد وبیراه از من خواسته اند اگر جرئت دارم این کامنت ایشان را درج نمایم . به اطلاع ایشان می رسانم من جرئت خود را با درج بیش از سی کامنت به اثبات رسانیده ام شما اگر جرئت داری خودت را با مشخصات واقعی معرفی کن تا من هم کامنت غیر مودبانه ات را درج کنم و در باره شکایت و احضار هم در بالا توضیح داده ام و افتخار می کنم که بابت مبارزه با فساد و ابتذال به دادگاه می روم و پیامدهای آن را نیز در آغوش می گیرم که هرکس در زندگی چرایی دارد با هر چگونه ای خواهد ساخت . عزت زیاد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 16:29  توسط   | 

ماجرای مطلب فساد در سینمای ایران ،واقعیت یا توهم .

 

بدنبال درج مطلب فساد در سینمای ایران ، واقعیت یا توهم عده ای پست و فرومایه و بی ادب و بی فرهنگ و عاری از هر شعور و منطق که آنقدر حقیر هستند و کوچک که نفی خود می کنند تا دیگران را به اثبات برسانند با گذاشتن کامنت های سخیف و زشت و بی ادبانه ضمن انکه پرده از ذات پلید خود و تربیت خانوادگی خود برداشتند .علی رغم میل باطنی بنده را مجبور ساخته اند برای رعایت ادب و موازین فرهنگی در این وبلاگ پیامها ی ارسالی دوستان را بعد از تایید منعکس نمایم .پیشاپیش بابت این تصمیم که علی رغم میل باطنی ام گرفته ام از خوانندگان محترم این وبلاگ پوزش می طلبم .و به احترام همین دوستان است که دوست ندارم افراد عقده ای و پست و فرومایه در این وبلاگ فرصت جولان یابند .و وبلاگ عرصه یکه تازی اوباش و دون مایه های بی ادب در آید .این فحش ها و بی ادبی ها مرا از راهی که برگزیده ام باز نخواهد داشت که گفته اند مه نشاند نور و سگ عوعو کند .این کوتوله های تازه به وبلاگ رسیده حقیرتر و کوچکتر از آنند که مرا از راهی که در پیش گرفته ام باز دارند و یقه درانی و خود نمایشگری وقیحانه آنان مرا در ادامه راهی که در پیش گرفته ام راسخ تر می سازد .بابت این مقوله از خوانندگان فهیم و ارجمند این وبلاگ پیشاپیش عذرخواهی می کنم . این مقوله را عده ای اوباش اینترنتی بمن تحمیل نمودند و من هم بیش از این نمی خواهم شاهد وجود نامبارک و منحوس این هرزه ها در وبلاگ شخصی ام باشم . باردیگر از آن دسته خوانندگان فهیم و مودب و خرد ورز در این رابطه پوزش می طلبم .امیدوارم این پوزش مرا بپذیرید .

در ضمن یکی از این منگل ها و عقب افتاده های ذهنی تهدید به هک کردن وبلاگ من نموده است .اگر توانست چنین غلطی بکند آدرس جدیدم را به دوستان اطلاع خواهم داد .

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 21:36  توسط   | 

خاطرات سفر دبی (3)

 

 

دبی ،سرزمین جذابیت های کاذب و کذابیت های جاذب !

 

 

باانکه شب را تا دیر هنگام در دیسکو میگذرانم .صبح بسیار زود از خواب بر می خیزم .این مقوله را باید ناشی از آرامش اعصاب و فقدان قشارهای درونی و بیرونی که ذهن انسان را فرسوده می سازند ،دانست . در ایران امکان ندارد من اگر شب دیر بخوابم صبح بتوانم به موقع از بستر برخیزم و این هم نوعی معجزه زیستن در سرزمین بیگانه و فارغ بودن از فشارهای طاقت فرسای اجتماعی و روانی زندگی در وطن است .

صبح ما را از طرف هتل برای شنا به ساحل جمیرا می برند .در کناره های ساحل جمیرا دولت امارات دست به ابتکارات غریبی زده تا هم موازین اسلامی را رعایت کرده باشد و هم در جلب توریست توقیق داشته باشد . از اینرو ساحل دریا را قسمت بندی کرده است ،بدین صورت که برای شهروندان خود ساحل را زنانه و مردانه کرده ،بخشی را به زنان اختصاص داده است و بخشی را هم به مردان که از یکدیگر مجزا شده است ولی قسمت های مربوط به توریست ها محتلط است و جالب این است که در برجک هایی که در کنار دریا تعبیه شده است چندسال پیش نجات غریق ها قرار داشتند ولی اکنون افرادی را گذاشته اند تا مواظب باشد کسی از زنان و مردان عریان شناگر عکسبرداری یا فیلمبرداری نکند . ! یعنی بجای انکه نگاه آنها متوجه دور دست ها باشد تا کسی غرق نشود متوجه ساحل و اطراف آن است که کسی فیلمبرداری یا عکسبرداری نکند . ضمنا این نکته را نیز یاد آور می شوم که در دیسکوها نیز عکسبرداری و فیلمبرداری ممنوع است و اینها همه تمهیدات جامعه ای است که میان سنت و مدرنیسم بلاتکلیف مانده است از اینرو هم خدا را میخواهد و هم خرما را .

البته علی رغم وجود این تناقضات در دوبی آدم احساس نمی کند که در این جامعه مدرنیسم سنت را به چالش کشانده است بلکه این تلقی را خواهد نمود این دو در کنار یکدیگر بطور مسالمت آمیزی زیسته و چندان مزاحمتی برای یکدیگر ایجاد نمی کنند .

خودم را به آب می زنم .آ ب دریا آنقدر گرم است که شنا چندان لطفی ندارد .اما آنقدر پاکیزه و صاف و شفاف است که گهگاهی ماهی های کوچکی را که به کنار ساحل می آیند می توان دید و من در شگفتم که این ماهی ها چگونه خود را با این آب گرم دمساز نموده اند . گرمی آب دریا چندان تعجبی ندارد آفتاب داغی که بر این امیرنشین می تابد همه چیز را گرم و داغ !نموده است .شما حتی وقتی شیر آب سرد هتل ها را باز می کنی در این فصل سال از آن آبجوش سرریز می شود !.

دو دختر هم هتلی ام را در آنجا می بینم و مشغول صحبت با آنها می شوم .خوشحال می شوم که آنها آشنایانی در کنار دریا پیدا کرده اند با یکی دو آقا از آشنایان آنها مشغول گپ و گفت می شوم .

یکی از آنها می گوید امشب میخواهیم برویم دیسکو تهران ،منتهی دو دل هستیم .

می گویم : چرا؟

می گوید :آخه از مردها یکصد و پنجاه درهم ورودی می گیرند ولی ورود خانمها مجانی هست !!!

بعد بشوخی می گوید :برویم .فوقش ما هم یک دامن می پوشیم می ریم تو . می گویم مشکل شما با پوشیدن دامن حل می شود ولی من سیبیل هایم را چکار کنم ؟

کمی بعد آنها برای شنای مجدد راهی دریا می شوند و من از یکی از هموطنان میانسال که در فلی شاپ ساحل همراه با همسرش نشسته میخواهم با دوربینم عکسی از من به یادگار بگیرد .بمن می گوید برو کنار دریا اونجا از تو عکس بگیرم .

می گویم : مگر نمی بینید ممنوع است .

می گوید : ولی کسی اهمیت نمی دهد .همه با موبایل هایشان عکس می گیرند .

می گویم : نه . ما شانس نداریم .یک موقع دیدید گیردادن و یقه ما را چسبیدند و برایمان دردسر درست شد .

بعد از اینکه از من عکس می گیرد خانمش به همراه فرزند کوچکشان برای خرید به قسمت پیشخوان می روند .مرد میانسال در این فاصله از من سئوال می کند :

مجردی آمدی ؟

می گویم : بله .

می گوید : حال می کنی ؟

می پرسم : از چی ؟

می گوید : همین خانم های برهنه را که می بینی ؟

می گویم : نه !

با تعجب می پرسد چرا ؟

می گویم : یک آدم کچل در یک جمع مودارها به چشم می آید . در جایی که همه کچل هستند .هیچ کچلی از آدم دلربایی نمی کند !

می گوید : این خانم هایی که ردیف خوابیده اند و حمام آفتاب گرفته اند تو را یاد چه می اندازند .

می گویم : یاد مرده شورخانه که مرده ها را ردیف چیده اند تا آنها را بشورند .

می گوید :  اینها را که می گویی جدی هست یا شوخی می کنی ؟

می گویم : نه .جدی می گویم .سالهاست که دیدن این اندام برهنه هیچ حسی را در من بر نمی انگیزد .می تواند دلایل مختلفی داشته باشد .یا ناشی ازپا به سن گذاشتن من باشد یا ناشی از فشارهای روانی که به آن دچارم . شاید هم ناشی از سرخوردگی از اصلاح طلبان باشد .

می گوید : سعی کن این چند روزی که اینجا هستی به سیاست فکر نکنی .

می گویم : من سالهاست که سیاست را رها کرده ام .این سیاست است که مرا رها نمی کند .

ماشین هتل می آید و ساحل دریا را ترک می کنیم . بعد از صرف نهار برای تهیه خرده فرمایشات عیال و سفارشات سوغاتی او راهی میدان جمال عبدالناصر می شوم . برایم عجیب است به هر تاکسی که می گویم میدان جمال عبدالناصر بسرعت از برابرم عبور می کند . عرق از تمامی بدنم سرریز شده و کاملا مرا خیس می کند . یک تاکسی در مقابلم می ایستد . می گویم : جمال عبدالناصر .توونتی درهم !

اشاره می کند سوار شوم

وقتی سوار می شوم می گوید : ایرانی ؟

می گویم :یس !

می گوید : ول کام احمدی نژاد .و با لبخند بمن نگاه می کند .

بعدا می فهمم علت اینکه تاکسی ها به میدان جمال عبدالناصر نمی روند این است که این میدان را برای راه اندازی مترو کنده اند و بخاطر ترافیک سنگین خیابانهای اطراف آن تاکسی ها تمایلی به رفتن به آنجا ندارند مگر انکه مبلغی بالاتر به آنها پیشنهاد شود .باخودم گفتم اینها هم تنه شان به تاکسی های مسافرکش ایران خودمان خورده است و تاکسیران ایران برای تاکسیرانان امارات بدآموزی داشته اند .راننده پاکستانی است و در اتومبیل اش بخش اردو زبان رادیو بی بی سی را گوش می کند . وقتی پیاده می شوم می گوید : احمدی نژاد هست خیلی خوب !

من تعجب می کنم که طی این چند سال هندی ها و پاکستانی ها و عرب ها بواسطه حضور پی درپی ایرانیان در دوبی تاحدودی زبان فارسی را یاد گرفته اند که این مقوله را باید تهاجم فرهنگی کشورمان به امارات قلمداد کرد .!! بعدها در این باره بیشتر خواهم گفت .

بعد از مقداری خرید اجناس سفارشی عیال با یک تاکسی دربست دیگر خود را به هتل می رسانم .او هم پاکستانی هست و هم کمی زبان فارسی بلد است و هم اینکه به احمدی نژاد اظهار علاقه می نماید .

شب بار دیگر راهی دیسکوی مربوطه می شوم .امشب نسبت به دیشب دیسکو خلوت تر است .ولی خانمها و دختر خانم های اجاره ای ایرانی حضور پررنگی !در آن دارند .با خود می اندیشم چهار سال پیش که به اینجا آمده بودم در میان خانم های ایرانی خانم های اجاره ای از دیگر کشورها مانند تاجیکستان و آذربایجان و چچن وجود داشتند ولی امسال خبری از آنها نبود و گویا خانمها و دخترخانم های هموطن آنها را از میدان رقابت خارج ساخته و خود یکه تاز میدان در این دیسکو گردیده اند .

 

پایان قسمت سوم

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 22:4  توسط   | 

خاطرات سفر دبی (2)

 

 

زنان ایرانی در دوبی ،پرواز در ارتفاع پست

 

 

تصمیم می گیرم این دو سه شب را در دیسکوهای ایرانی بگذرانم تا با استماع موسیقی زنده کمی تمدد اعصاب نمایم .بعد از یکسال عاقلانه زندگی کردن میخواهم چند روزی دم را غنیمت شمارم تا برای ادامه زندگی از انرژی و انگیزه لازم برخوردار گشته و خستگی های جسمی و روحی را برای چند روزی از تن بدر نمایم که بقول نویسنده ای چه سخت و دشوار است عاقلانه زندگی کردن ! آدم هرچند وقت یکبار باید عقل را به تعطیلات بفرستد تا ببیند فارغ از دنیای درون در خارج از ذهن آدمی چه وقایعی در حال وقوع است .

خودم را با تاکسی به دیسکو می رسانم .مهماندار دیسکو را می بینم که همان چهره 5 سال پیش را دارد بدون انکه خم به آبرو آورده باشد یا چروکی بر صورتش افتاده باشد یا اینکه تار مویی سپید کرده باشد ،باخود می گویم زیستن در فضایی شاد انسان را اینگونه شاداب و جوان نگه می دارد و این غم ها و حسرت ها و آرزوهای آرزومانده و حسرت های مانده به دل و آرمان های باخته و امید های برباد رفته است که آدمی را پیر و فرسوده می سازد و اگر از بیرون آدمی را نشکند ازدرون خرد و ویران می سازد .

مهمانداردیسکو مرا به میزی راهنمایی می کند .بعد به همراه گارسون زنی به نزد من می آید و می گوید چی میخوری ؟

می گویم :هیچی !

می گوید : اینطوری نمیشه ،باید یه چیزی بخوری .

می گویم : پس برای من نوشابه غیرالکلی بیاورید .

کمی شک می کند و می پرسد چرا ؟

با گفتن اینکه من دچار میگرن هستم و الکل برای بیماران میگرنی زیان آور است اورا از سر وا می کنم و آنها هم به آوردن آب پرتقال همراه با کوکا برای من اکتفاءمی کنند .بعدا می فهمم هشیار درجمع مستان نشستن چقدر دشوار است .

در میان مشریان دیسکو همه نوع آدم یافت می شود از عرب های دشداشه پوش گرفته تا عربها و ایرانی های فکل کراواتی ،از زنان روسری پوشی که حجاب اسلامی را کاملا رعایت نموده اند تا خانمها و دختر خانمهای نیمه عریان و اجاره ای! ایرانی که گل سرسبد میزهای عرب ها هستند . برخی از آنها واقعا خوشگلند و من تاسف میخورم که چرا اینها بجای ماواگزینی در چهارچوب یک زندگی آبرومندانه خود را اینچنین مبدل به کالای مصرفی و وسیله عیش و عشرت دیگران و غریبه ها ساخته اند . بدون شک برخی از آنها فریب خورده اند بعضی ها از روی جاه طلبی به این مقوله تن داده اند و برخی هم از روی فقر و استیصال که یک نمونه آن را من در چند سال پیش شاهد بودم و از روی کنجکاوی در لابی هتل پای صحبت و درددل یکی از این زنان نشستم . او که نامش اکرم بود برایم تعریف کرد که وقتی ازدواج می کند همسرش را بعد از چند سال در سانحه تصادفی از دست میدهد در حالیکه یک پسر پنج ساله روی دستش می ماند .او بناچار به صیغه رئیس متمول یک شرکت خصوصی در می آید و روابط آنها تا جایی پیش می رود که اکرم می پندارد رسما در جرگه خانواده آن مدیر قرار گرفته و بزودی عروس آنها می گردد . بعد از یکسال کامجویی از اکرم مدیر آن شرکت وی را دک می نماید و او هم با حیله زن ارایشگری به دام باندهای فحشاء می افتد و سر از دوبی در می آورد . او در حالیکه در بازگویی خاطراتش مرتب اشک ریخته و به سیگار پک می زد می گفت حالا در اینجا چند نفر هستیم که در خانه یک پیرزن زندگی می کنیم و شب ها در دیسکوها به انتظار مشتری می نشینیم . اکرم بعد از بازگویی خاطراتش از من برای رهایی از این منجلاب تقاضای کمک کرد .علی رغم میل باطنی به او جواب رد دادم و گفتم من یک تنه نمی توانم با باندهای خطرناک و مافیایی  که کارشان تجارت فحشاءاست دربیفتم .اینطوری تو که نجات نمی یابی هیچ خودم هم از دست می روم !

بگذریم

بوی قلیان های اسانس دار همراه با بوی انواع عطرها و ادکلن ها باضافه بوی الکل که در فضا ی دیسکو پخش شده محیط را نفسانی و شهوانی می سازد . خوانندگان دیسکو هم با طیف گسترده ای از آوازها میهمانان را سرگرم می سازند در میان آهنگهایی که آنها اجرا میکنند و آوازهایی که می خوانند از وایسا دنیا من میخوام پیاده بشم محمدرضا صادقی گرفته تا آهنگ دشتی بیا یریم کوه که مهران مدیری در تیتراژ سریال شب های برره خواند تا ترانه لوس آنجلسی ابرومیندازی بالابالا!! یافت می شود .

دختران و زنان ایرانی از میزی به میز دیگر می روند و محفل آرایی می کنند نمی دانم چه رابطه ای از قبل با برخی مشتریان داشته اند که یا برای انها لب می فرستند یا اینکه انها را که عمدتا عرب هستند ولی ایرانی هم در میان آنها یافت می شود ، صمیمانه در آغوش گرفته ومی بوسند .لباس هایی که پوشیده اند یا نیمه عریان است و یا اگر پوشیده است بشدت بدن نما است و تحریک کننده .ضمن انکه میک آپ و آرایش های تند و غلیظی نموده اند تا خود را از آنچه که هستند زیباتر نشان دهند .

یک هموطن درشت اندام ایرانی که میزش در جوار میز من قرار گرفته مرتب از این دختران میخواهد سر میز او بیایند و بعد به گپ زدن با آنها می پردازد از فحوای صحبت هایش می فهمم در حال چانه زنی با آنهاست !خیلی بی ربط است ولی نمی دانم چرا مرا یاد آن نگره معروف سعید حجاریان می اندازد یعنی همان نکره معروف " فشار از پایین ، چانه زنی از بالا ،" می بیند اینجا هم سیاست رهایم نمی سازد .

آمد و رفت های دختران و زنان اجاره ای به سر میز این هموطن مرا کنجکاو می سازد .میخواهم سئوالی از او بکنم ولی می ترسم برداشت زشتی از سئوال من نماید و مکافات شود .بلاخره دل را به دریا می زنم و به او میگویم :

_ ببخشید جناب ،جسارت نباشه ، قیمت اینها چقدر است !؟

می گوید : خیلی گران ، از هزار درهم به بالا ( یعنی به پول خودمان از دویست و شصت هزار تومان به بالا ! )

با خود می اندیشم قیمت اینها چهار پنج سال قبل تقریبا سیصد درهم بود .چرا در این بخش اقتصادی !ناگهان با یک تورم سیصد درصدی روبرو شدیم ! بطور حتم بانک مرکزی طی این چهار پنج سال در اعلام میانگین تورم از رشد افسارگسیخته تورم در این بخش غافل بوده است !در فکر خود غوطه ور هستم که هموطنی که از او این سئوال را پرسیدم رو بمن کرده و می گوید :

مگه میحواهی !!؟

می گویم : خیر ،پیشکش مشتریان ریز و درشت شان ، ما پول باد آورده نداریم که خرج اتیناء و فعل حرام نماییم .

برنامه دیسکو ساعت 3 بامداد به پایان می رسد و آنجا را به قصد هتل ترک می نمایم .

 

پایان قسمت دوم

توضیح :تیتر زنان ایرانی در دبی ، پرواز در ارتفاع پست را از یکی از گزارش های مجله زنان در چندسال پیش راجع به این موضوع وام گرفته ام .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 22:28  توسط   | 

خاطرات سفر دوبی (1)

 

دبی ،نماد آمیزش نامتقارن سنت و مدرنیسم

 

 

 

بار آخری که به دبی سفر کرده بودم سال 1381 بود ،آنزمان از پیشرفت های چشمگیری که این امیرنشین کوچک خلیج فارس در زمینه ایجاد بازار تجارت ،گذر از سنت گرایی به مدرنیسم و توفیق در جذب توریست از کشورهای مختلف جهان کسب کرده بود ، شگفت زده بودم و حال کنجکاو بودم ببینم این چهار پنج سالی که دبی را ندیده ام این کشور کوچک عربی چه شمایلی یافته است .

بعد از کلی جابجایی پرواز و هتل های رزرو شده توسط آژانس های مسافرتی و هربار دریافت مبالغی به بهانه های گوناگون  و منت گذاشتن اینکه تا آخر ماه رمضان پروازها جا نمیدهد و ما برای شما از کنسلی ها استفاده کردیم و غیرو که از شگردهای کاسبکارانه آژانس های مسافرتی است ،بلاخره موفق به اخذ بلیت و تهیه ویزا طی یک مدت 48 ساعته می گردیم .

ساعت 4 بعداز ظهر روز سه شنبه متقارن با شب میلاد امام زمان (عج ) راهی فرودگاه می شویم .بعلت اینکه فرودگاه جدید در شصت هفتاد کیلومتری پایتخت قرار دارد و بهرحال یادگاری از سازندگی در دوران اصلاحات است! مدت مدیدی را در ترافیک سنگین بسر می بریم .نمی دانیم چه ذهن هوشمند و نابغه ای بوده که تشیخص داده فرودگاه بین المللی پایتخت کشور در هفتاد کیلومتری آن شهر باشد که بهرحال بگذریم .زیاده دراین باره سخن بگوییم دوستان ما را به تکرار مکررات متهم خواهند کرد .بهرحال خدا پدر باعث و بانی اش را بیامرزد ! که اینقدر به فکر رفاه مردم در ایاب و ذهاب بوده است و جای شکرش باقی است که انقدر بهرحال انقدر عقل داشتند که فرودگاه بین المللی تهران را در بندرعباس سازندگی !! ننمایند .

بعلت اینکه شب عید است و مردم هم راهی جمکران قم هستند خیابان های پایتخت بشدت شلوغ است .بدون شک اگر همیاری یکی اردوستان نبود از پرواز جا میماندیم  چراکه صندلی های خالی هواپیما از تعداری از پرواز جاماندگان خبر میداد .

بعلت ترافیک و شلوغی پرسنل هواپیما نیز با تاخیر می رسند و پرواز با نیم ساعت تاخیر صورت می گیرد .ولی هواپیمای بوئینگ 727 شرکت هواپیمایی آسمان از خلبان دانا و فهمیده ای برخوردار است که ضمن خوشامدگویی به مسافران وتبریک شب عید مکررا از آنها بابت این تاخیر پوزش می طلبد . خلبان هر موقع که فرصت برایش مهیا می شود از طریق بلندگوی هواپیما به صحبت با مسافران می پردازد .فی المثل دقایقی که از پرواز می گذرد به مسافران خبر میدهد که هواپیما اکنون دارد از روی مسجد جمکران قم می گذرد و از آنها میخواهد ازطریق پنجره های سمت چپ هواپیما ونگاه به جراغ های سبز رنگی که از سطح زمین سوسو می زند مسجد جمکران را ملاحظه نماید . کمی بعد اطلاع می دهد که هماپیما بار ارتفاع 32000پا وبا سرعت نهصد کیلومتر عازم دبی است درحالیکه از دبی گزارش می رسد هوای دوبی در این وقت از شب 36 درجه سانتیگراد بالای ضفر است که این خبر رنگ از رخسار همه می پراند .!

هواپیما همچنان مشغول پرواز است که بناگاه روسری چندتا از خانم های ایرانی سر میخورد و پایین می افتد که بلافاصله میهماندار هواپیما به آنها تذکر میدهد که هنوز در خاک ایرانیم و به دبی نرسیده ایم .!

وقتی روسری یکی از این خانمها افتاده بود هموطن جوانی حدودا سی ساله و درشت اندام با گفتن جمله آخ جون ! شروع شد از خود ابراز احساسات نشان میدهد .دوست بغل دستی اش می گوید چیه ؟هنوز نرسیدیم به دوبی تو وحشی شدی !؟ و وی در پاسخ می گوید هنوز وحشیگری منو ندیدید رسیدیم اونجا من حیات وحش ام رو تو این دو سه روز بهت نشون میدم .!

بهنگام صرف شام آقایی که بغل دست من نشسته نوشابه اش را توی لیوان می ریزد و بجای انکه آنرا صرف نماید روی شلوار بنده دمر می نماید ! بجای یک معذرت خواهی ساده دستمال کاغذی و روزنامه ای را میدهد تا من روی صندلی خیس شده بکذارم و بنشینم .نگاهی به او می افکنم می بینم پنجاه شصت سالی از او گذشته و سنش از پوزش خواهی و رسم ادب گذشته است . در دل بخود می گویم بیا هنوز هیچی نشده از زمین و آسمان برایم می بارد .هی میخواهم برگردم و به این آقا بگویم نمی شد حالا کلاس نمی گذاشتی و نوشابه را توی همان شیشه تناول می نمودی ولی رعایت سن و سال او را می کنم و می گویم بهرحال ما هم که به این سن وسال برسیم از این دست و پاچلفتی ها داریم و بهتر است برای فردای خودمان هم شده امروز رعایت سن وسال و بزرگی آنها را بنماییم .

وقتی به فرودگاه دبی می رسیم ابتداء وارد قسمت معاینه چشم می شویم .آن دو دفعه قبل هم که به دوبی آمده بودم همینطور بود .نمی دانم برای چه این کار را می کنند درحالیکه این مقوله بقول یکی از هموطنان جهانگرد در فرودگاههای هیچ کشور دنیا انجام نمی شود . در این مرحله مسافر باید چشمش راداخل یک چشمی قرار دهد و مانیتور بالای این چشمی چشم اورا در ابعادی وسیع به نمایش می گذارد . خانمی که جلوتر از من برای معاینه چشم می رود نمی دانم مسئولین این قسمت در چشم های او چه دیده اند که از او میخواهند چندبار این کار را تکرا نماید .دست آخر او عصبی شده و زبان به اعتراض می گشاید و مسئول اصلی این قسمت به جدی یا شوخی بزبان فارسی به او می گوید :آخه چشات قشنگه ،میخواهیم زیاد ببینیمش آن خانم با اعصبانیت می گوید پس اینو بگین !

بعد از کنترل گذرنامه و ویزا و گرفتن چمدان ها بیرون فرودگاه می رویم  لیدرهای تورها خیلی هایشان آمدند و خیلی هایشان نیامدند .از اینرو برخی مسافران سرگردان می مانند و نمی دانند چکار کنند .

اما خوشبختانه از هتل ما برای بردن مسافران آمده اند .من به همراه دو دختر کم سن وسال حدود بیست تا بیست وچهارسال عازم هتل می شویم .آن دو دختر تنها به دبی آمده اند و وقتی به آنها می گویم خروج زنان زیر سی سال از کشور ممنوع است شما چطور آمده اید می گویند ما توی آژانس پارتی داشتیم !! یکی از دختران می گوید مثلا امشب شب عید هست چرا اینجا مثل ایران جشن و چراغانی نیست !؟ به او توضیح می دهیم که اکثریت اهالی امارات و دوبی از اهل سنت هستند و اعتقادی به این مقوله ندارند . در طول مسیر بین فرودگاه و هتل آنها را از خطرات و مزاحمت هایی که ممکن است برای آنها بوجود بیاید اگاه می کنم و به آنها می گویم حال که تنها سفر کرده اند رعایت حداکثر احتیاط را بنمایند ،آنها نیز تشکر می کنند و بعد از رسیدن به هتل به اطاق مربوطه می روم .

باخود می اندیشم این دختران چگونه جرئت می نمایند بدون همراه مرد به کشورهای بیگانه سفر کنند .البته گرچه امنیت در دبی فوق العاده است بطوری که هر دختر جوانی نیمه شب در خیابان به تنایی هم قدم زند هیچکس جرئت نمی کند مزاحم آنها شود مگر هموطنان خودمان !آنهم هموطنان توریست نه ایرانیانی که سالهای مدید است در دبی اقامت دارند . سال قبل هم که به ترکیه رفته بودیم دو دخترتنهای ایرانی در میان مسافرین هتل ما بودند که آنها بمانند دو دختری که قبلا اشاره کرده ام دختران نجیبی نبودند و هر شب دو جوان ایرانی یا ترک بدنبال آنها می آمدند و آنها را باخود می بردند ! بطوری که صدای لیدر تورمان درآمده بود و بمن میگفت اینها باعث آبروریزی ما هستند معمولا هم توی مسافرین ما چندتایی از اینها وجود دارند .بعضی ایرانی هایی می آیند اینجا که آدم افتخار می کند بگوید اینها هموطن ما هستند و برخی هم مثل این دخترها که ماها را پیش ترک ها خجالت زده می کنند . همانموقع به لیدرتور که بچه نازنینی بود و نامش مهدی بود گفتم خب ،شماها چرا به اینها سرویس میدهید ؟ گفت بقول یکی از بچه ها یکی میخواد ... یکی هم میخواد ... ما چکاره ایم .

بگذریم .زمانی که اطاق هتل را تحویل گرفتم ساعت از نیمه شب گذشته بود و من خواب به چشمانم نمی آمد .حوصله قدم زدن در خیابان ها را نداشتم .تصمیم گرفتم خودم را به یک دیسکوی ایرانی برسانم تاببینم در آنجا چه خبر است .این بود که نیمه شب هتل را به مقصد آن دیسکو ترک نمودم .و...

 

پایان قسمت اول

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 17:57  توسط   | 

مطالب قدیمی‌تر