تبليغاتX
خاطرات وخطرات

خاطرات وخطرات

محمدحسین

اکبرگنجی و اقتداء به برادر حاتم طائی !

یکی از دستاوردهای دوران اصلاحات تنوع وتکثرمطبوعات ونشریات بود .این تعدد به لخاظی مثبت بود چرا که عطش جامعه را به اگاهی از نقطه نظرات اهل تفکر ونحله های فکری سیراب می ساخت واز لحاظی هم منفی و زیانبار بود چرا که فضای مطبوعات را عوام زده وخاله زنکی و ساده نگرانه نمود .بطوری که بیشترین نشریات سطحی ونازل که در ادبیات مطبوعاتی به "نشریات زرد "موسومند ، درزمان اصلاحات فرصت رشد قارچ گونه یافتند .

از سوی دیگر سیاست زدگی حاکم بر فضای روزنامه ها و مطبوعات راه را برای افرادی که دنبال فرصتی برای خودنمایی و قهرمان بازی برای کسب شهرت کاذب و اخذپناهندگی درخارج از کشور بودند ،هموار ساخت .

درآن فضا یادم است که بسیاری طوری می نوشتند که مفهوم "آژان بیا منو بگیر "را تداعی کند و با چند روز زندان رفتن و ادای مبارزین را درآوردن به خودنمایشگری در افکارعمومی بپردازند .به طوری که برخی مطبوعات طوری می نوشتند که آنها را توقیف کنند ،برخی ها هم گرفتار تب تندنویسی و بی محابا نگاری شده تا مثلا بگویند ما از آن یکی شجاع تریم ومبارزتر.

برای همین هرچندبار جامعه به ورطه رادیکالیسم می افتاد و بخاطر برخوردهای افراطی برخی از این قهرمان نماها وشبه قهرمانان اندک دستاوردی هم که در فضای سیاسی واجتماعی جامعه حاصل شده بود بسرعت از بین می رفت .

البته اصلاح  طلبان هم چون به این عده تنها به عنوان ابزار نگاه می کردند تاآخر اینهاراهمراهی نمی کردند ودر بزنگاهها پشت آنها را خالی می کردند تا مبادا در هزینه های افراطی گری آنها شریک گردند وانگ دشمنی بانظام به پیشانی شان بخورد و شانس کسب مراکز قدرت را از دست بدهند .

ودراین میان تعدادی قربانی این وضعیت نامطلوب شده و هزینه های سنگینی را متحمل شدند و عده ای هم که میخواستند از آب گل آلود ماهی گرفته وازاین نمد کلاهی برای خود ببافند بعنوان اپوزیسیون افتخار خروج از کشور واقامت درآنسوی مرزها را یافتند.

در طول تاریخ همیشه همین بوده است که وقتی به دلایلی جامعه ای از حضور قهرمانان واقعی خالی شد ،آنوقت است که قهرمانان پوشالی سربرمی آورند و فرصت خودنمایی می یابند .

بهرحال باید خداراشاکر بود که مردم ایران در طول این ده سال به آن رشد وبلوغ فرهنگی رسیده اند که آب را از سراب تشخیص دهند و فریب را از امید .

آنچه بهانه نگارش این مطلب بود افاضات اخیر اکبر گنجی درباره دکترعلی شریعتی است .وی در نهایت شگفتی رطب ویابس هایی را به هم بافته تادرآخر چنین وانمود کند شریعتی مخالف دموکراسی !بوده وتلویحا اذعان داشته افکار واندیشه های شریعتی درنهایت راه به استبداد و توتالیتاریسم می برده است .

البته ارائه چنین افاضاتی از سوی اکبرگنجی چندان تعجب آور نیست ،چراکه بخش مهمی از اصلاح طلبان او را طرد نموده اند و اپوزیسیون خارج از کشور نیز به وی به چشم تردید می نگرد و او حال که دیده از وطن رانده و در غربت مانده!است .چاره را دراین دیده که برای طرح مجدد خویش از دیوار شریعتی بالا برود .البته ناگفته نماند که گنجی قبلا در مانیفست خویش اسلام را ناسازگار با دموکراسی معرفی کرده بود .

البته این طور بیرحمانه تاختن به شریعتی در دو سه دهه اخیر بی سابقه نبوده است .سالهای سال است که شریعتی از سوی قشریون مذهبی .روشنفکران لائیک ،مارکسیست ها ،نوروشنفکرهای وطنی مورد تاخت وتاز قرار گرقته و احتمالا قرار خواهد گرفت . چراکه اندیشه های ناب و والای او بازار متحجرین متمسک به تشیع صفوی ،طرفداران لامذهبی و سکولاریسم ،مارکسیست ها را کساد کرده است و برداشت مترقیانه او از اسلام حاشیه امنی برای مذهب تشیع بوجودآورده که آن را از گزند قشریون ومرتجعین ،لائیک ها و روشنفکر نمایان توجیه گر سیاست های استثماری غرب مصون نگه داشته است .

ازاینرو شریعتی مظلوم ترین متفکر تاریخ معاصر ایران است که چه درقبل از انقلاب و چه بعد از آن اماج کینه توزانه ترین حملات ودشمنی ها قرار گرفته ،ولی از آنجا که اندیشه هایش برحق وتابناک بوده دشمنانش همه رفته اند و شریعتی هنوز باقی مانده است .

البته قصدم از ارائه این مطلب این نیست که افکار شریعتی را وحی منزل وخالی از هر عیب ونقص بدانم ،ولی این خیلی بی انصافی است که بزرگترین منادی آزادی و دموکراسی را دراین مرزو بوم دشمن آزادی ومخالف دموکراسی جلوه دهیم .کدام آدم منصفی است که مطلب "آزادی ،خجسته آزادی " از مجموعه خودسازی انقلابی شریعتی را بخواند واندیشه های اورا ناسازگار با دموکراسی جلوه دهد .

بهرحال این موج شریعتی ستیزی که همزمان در داخل کشور وخارج کشور آغاز شده است بدون شک یک حرکت هماهنگ برای بی هویت کردن نسل جوان و تصفیه افکار جوانان از اندیشه های اگاهی بخش شریعتی است تا فضا را برای گرایش جوانان به پوچی و بی اعتقادی آماده سازد وراه را برای حاکمیت سرمایه داری استثمارگر غرب هموار سازد .

وختم کلام اینکه بقول یکی از اصلاح طلبان برفرض اینکه آقای گنجی نیت خیر داشته اند !نقد شریعتی و تهمت وافتراءبه او در این برهه تاریخی چه گره ای می تواند از مشکلات ریز ودرشت ما باز کند .بلاشک اکبرگنجی این بار خواسته به برادر حاتم طائی اقتداءکند تا با ادرار کردن در چاه زمزم برای خود معروفیتی از جنس دیگر بیافریند .

حالا می فهمم چرا شریعتی بزرگوار خدا را شاکر بود که دشمنانش را از احمق ها آفریده است .

پایان

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 22:41  توسط   | 

حکایت ما و اصلاح طلبان و اصول گرایان و سایر رفقا!

حرف اول

یادش بخیر ،در دوران دبیرستان دبیر نازنینی داشتیم بنام آقای سرمدی که جامعه شناسی را برایمان تدریس می کرد و من او را یکی از آدمهای تاثیرگذار و فراموش نشدنی در

 زندگی ام می شناسم .چرا که بسیار آزاداندیش بود و فرهیخته و باسواد و تنها به دانش اکادمیک خود اکتفاء نمی کرد و از آنجا که اهل مطالعه بود  واز وسعت بینش بی نظیری برخوردار بود گفته هایش همچنان که از دل بر می آمد لاجرم بردل می نشست .

روزی او خاطره جالبی را سر کلاس تعریف کرد که بسیار عبرت آموز است و حکایت همان قضیه معروق است که می گویند تاریخ دوبار تکرار می شود یکبار بصورت تراژدی و یکبار هم بصورت کمدی !

او می گفت : قبل از انقلاب که ما دانشجو بودیم نمی دانستیم سر صورت خود چه بلایی بیاوریم که به ما برچسب نزنند و ما را متهم به وابستگی به جریان خاصی ننمایند .

او می گفت : اگر سبیل می گذاشتیم می گفتند فلانی کمونیست شده ، سبیل هایمان را کمی کلفت تر که می کردیم به ما برچسب استالینیسم می زدند . وقتی هم سبیل را از ته می زدیم متهم به غرب زدگی و خرده بورژوابودن می شدیم و وقتی ریش میگذاشتیم متهم به فناتیک و ارتجاعی بودن می شدیم ،از همین رو خودمان مانده بودیم که با این صورت چیکار بکنیم .

حالا حکایت ماست .وقتی علیه اصلاح طلبان می نویسیم متهم به اصول گرایی و جانبداری از دولت نهم می شویم . وقتی خاطرات هنرمندان قدیمی را درج می کنیم مارا متهم به سلطنت طلب بودن می کنند . وقتی قلم به دفاع از عدالت و حقوق به یغما رفته کارگران و کارمندان می کنیم متهم به کمونیست بودن می شویم .خلاصه نمی دانیم چه بلایی سر این وبلاگ بیاوریم که بفهمند ما خودمان هستیم نه چیز دیگری و حتی هرگونه شباهت ظاهری وباطنی را با هر مرام و مسلک و عقیده ای جزانکه خودمان هستیم وبس تکذیب می کنیم .

حرف دوم

1-  یکبار برای روشن شدن موضوع برای همیشه این موضوع را یادآور دوستان می نمایم که بنده به تعبیر یکی از خوانندگان عزیز وبلاگم که ممنونم این اصطلاح را درباره من بکاربرد یک آزاداندیش چپگرای مذهبی هستیم و طرفدار مساوات و عدالت و مخالف کاپیتالیسم و سرمایه داری استثمارگر . از اینرو برای هرکسی که دلش برای عدالت می تپد و برعلیه بی عدالتی و استثمار و رانت خواری و چپاولگری می ستیزد احترام قائلم خواه اصول گرا باشد ،خواه اصلاح طلب ،خواه بیطرف !،خواه سوسیالیست باشد و خواه ....

2-  یکی از دوستان اصلاح طلب و منتقد همیشگی مطالب بنده جناب حمیدخان لطفی برمن خرده گرفته اند که چرا وقتی به انتقاد از دولت نهم می پردازم مطالبم لحن نصیحت گرایانه دارد ولی وقتی به اصلاح طلبان می پردازم از لحنی پرخاشگرانه استفاده می کنم . پاسخ کاملا روشن است .کسانی که با سابقه مطبوعاتی بنده آشنایی دارند می دانند من در زمان اصلاحات هم که بر علیه دست اندرکاران نقد می نوشتم لحنی نصیحت جویانه داشتم .ولی افسوس آنها علی رغم ادعای آزادیخواهی بی حد و مرزشان بخاطر منافع حقیرشان گاهی همین لحن نصیحت گونه و مداراجویانه را تحمل نمی کردند . ودر واقع آنها با ندانم کاری ها و ناکارامدی ها و رفتار نابخردانه شان این لحن پرخاشگرانه رابمن تحمیل نمودند .وگرنه بنده ذاتا آدم مصالحه جویی هستم و بخاطر همین مسالمت جویی و مصالحه جویی بارها در زندگی شخصی و اجتماعی مورد انتقاد قرار گرفته ام .

3-  حمیدخان همچنین برمن معترض گردیده اند که چرا برای وبلاگ حزب الله می رزمد در زمینه مبارزه با زر و زور و تزویر آرزوی موفقیت کرده ام .از اینرو نتیجه گرفته اند که بنده احتملا طرفدار بنیادگرایی هستم !!!

پاسخ به سئوال ایشان را به دو توضیح قبلی ارجاع می دهم ضمن اینکه باید این موضوع را برای روشن شدن اذهان ایشان روشن کنم که باید مرز میان بنیادگرایی و اصول گرایی را روشن کرد . اصول گرایی نیز همچون اصلاح طلبی یک واژه مثبت است .بنابراین نمی توان اصول گرایان وطنی را با بنیادگرایان قشری و جنایتکاری همچون بن لادن و زرقاوی و ملاعمر یکی دانست .این عین بی انصافی است .من بنیادگرایی و لیبرالیسم را دو تیغه یک قیچی دانستم نه اصول گرایی و لیبرالیسم را!

چون بین اصول گرایان و بنیادگرایان از نظر ماهوی تفاوت زیادی قائلم . از آنجا که اصول گرایان وطنی هم اکنون پرچم عدالت خواهی و مبارزه با چپاولگری را برافراشته اند .من مواضع ام را به آنها نزدیک می دانم و این به این معنی نیست که با همه عقاید آنها موافقم و هیچ اختلاف نظری در هیچ زمینه باهم نداریم .مگر شما اصلاح طلبان در اعلام مواضع تان هیچ اختلاف نظری ندارید و با وحدت رویه !عمل می کنید .پس چرا اینقدر نوع انتقاداتتان متفاوت است بطوری که یکی نقد می کند ،یکی نفرین می کند و یکی هم فحش های رکیک می دهد .!

4-  یکی از عزیزان ایرادگرفته اند که کارگذاران را با ز می نویسند نه با ذ .این تذکر ایشان مرا یاد یکی از پست های قبلی انداخت که نمایشگاه عکاسی خانم زهرا امیرابراهیمی را به اشتباه نمایشگاه نقاشی عنوان کردیم و بابت این اشتباه لفظی کلی هم بد وبیراه شنیدیم . واقعیت این است که حتی اگر ایراد این دوست ارجمند صحیح باشد ،بنده زیاد تمایلی به ورود به دعوای لغات و الفاظ ندارم ،چراکه براساس تجربیاتم می دانم در این زمینه اختلاف نظر زیاد است .مثلا بنده در یک نشریه ای کار می کردم که هرموقع کلمه( می باشد) را استفاده می کردمویراستار آن را خط می زد و بجای آن کلمه (است) را می گذاشت واتقاقا در جای دیگری که کار می کردم ویراستار آن دقیقا بالعکس عمل می نمود . می گویند روزی به شخصی گفتند قرمه را با غین می نویسند یا با قاف .درپاسخ گفت ما از باب خوردن به آن نگاه می کنیم کاری نداریم آن را چگونه می نویسند . ماهم با عملکرد این آقایان کارداریم زیاد در قید این نیستیم که آنها را با ز می نویسند یا با ذات ویا دبلیو و دات !

5-  دوست عزیزمان جناب سیدرضا صائمی برما خرده گرفته اند که وجود چنین مسائلی به تاریخ مذکر ما و ساختار فرهنگی تاریخی عامرانه و مردانه ما دارد و...بخشی از این معضلات به اخلاق فردی آدمیان بستگی دارد تا تعلقات سیاسی .

بخش اول انتقاد ایشان کاملا به جا هست ولی بنده ادعا نکردم یک یک مطلب تحقیقی و پژوهشی نوشته ام که آقای صائمی عزیزتوقع چنین کارکردی از این مطلب را داشته اند .این یک مطلب ژورنالیستی بود در تایید مطلب همکار دیگری در این زمینه ،بنده هم ادعا نکردم این نوع نگاه به زنان تنها در این دوران وجودداشته ،قبل از این هم بوده وبعدازاین هم انشاءالله !!! خواهدبود .

وامادرباره بخش دوم انتقادتان باید بگویم در خیلی از افراد جامعه ما اخلاق فردی تابعی از تعلقات سیاسی است و حتی تعلقات سیاسی هم بیشتر اوقات متاثر از پایبندی های فکری و عقیدتی است  ، حال خواه مذهبی باشد خواه غیرمذهبی .اما تجربیات تاریخی نشان داده نگرش لیبرال مابانه در قیاس با سایر مکاتب فکری بیشتر نگاهی ابزارگونه به زنان دارد که پرداختن به آن و شواهد و مستندات آن مجال دیگری را می طلبد .

حرف سوم

حسن ختام اینکه در همین پست و پست های قبلی افرادی هم بودند که بنده  یاامثال بنده را مسبب بدبختی های امروز جامعه ایرانی قلمدادنموده و برایمان آرزوی مرگ کرده اند و مقداری فحش و بدوبیراه هم ضمیمه آن ساخته اند و یا اینکه  به مسائلی اشاره کردند که اصلا در مطالب ما نبود و گویا آنها دلشان از جای دیگری پربود و تلافی اش را سربنده درآوردند .

این مقوله ما را یاد طنزی از مرحوم عمران صلاحی انداخت . آقای عمران صلاحی تعریف کرده اند که زمانی که ما سرباز بودیم به هنگام بیکاری روی کاغذ عکس بیلاخ !می کشیدیم .تا اینکه روزی نقاشی یکی از این بیلاخ ها از کشوی فرمانده گروهان ما درآمد .فرمانده گروهان هم همه سربازها را خواست وبرای پیداکردن سرباز خاطی دستور داد هرسرباز 5بار روی کاغذ عکس بیلاخ را بکشد که در نهایت معلوم شد آن کسی که بیلاخ کشید کس دیگری بوده است .

این لطیفه را بعنوان حسن ختام از اینرو تعریف کردیم که بعضیها که فحش می دهند و ما را مسبب همه مسائل می دانند دریابند که آنکس که بیلاخ کشید مانبودیم .

ایام به کام

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 22:40  توسط   | 

حاکمیت پلورالیسم جنسی! در فضای مطبوعاتی کشور

پرده اول

یکی دو روز پیش مطلبی تحت عنوان " انتظار جنسی از زنان روزنامه نگار ایرانی  " در وبلاگی تجت عنوان "یادداشت های بی مخاطب " به قلم همکار جوان مان آقای "امید توشه " خواندم که محتویات آن سخت تکان دهنده بود و نشانگر سوءاستفاده هایی بود که از زنان و دختران در برخی از موسئسات مطبوعاتی و نشریات کشور صورت می پذیرد .

البته تردیدی وجود ندارد که بخاطر محرومیت های جنسی که بسیاری از مردان ایرانی با آن دست به گریبانند ، چنین وضعیتی تقریبا در تمامی بخش های دیگر فرهنگی ،اقتصادی و اجتماعی وجود دارد و تمامی صنوف به نوعی درگیر آنند  ، اما در فضاهای فرهنگی و هنری که داعیه نخبه بودن دارند و ادعای فهمیدن داشته ، و با مشکل خود روشنفکربینی مواجهه هستند چنین رفتاری قابل قبول نیست .

وقتی دختر و زن ایرانی در چنین محیط هایی که بخاطر ماهیت شان مردم برای آنها احترام قائل بوده و این موسئسات را بعلت وجاهت فرهنگی قابل اعتماد می دانند ،امنیت جنسی نداشته باشند تکلیف سایر اقشار مردم روشن است و از آنها نمی توان انتظار دیگری داشت .

البته این مقولات بیشتر در بخش خضوصی که اینروزها همه سنگ آن را به تبعیت از دولت های سازندگی و اصلاحات به سینه می زنند ،نمود دارد .ولی در دستگاههای دولتی بخاطر وجود دستکاههای کنترل کننده و ناظر همچون حراست و بازرسی و... این مقولات کمتر به چشم می خورد . نمی گویم وجود ندارد بلکه کنترل شده است و حال کاری نداریم که گاهی اوقات به بهانه مضحک حفظ آبروی افراد لاپوشانی شده و به ماستمالیزاسیون دچار می شود .

 سالها پیش یک روز از مقام مسئولی در یکی از این دستگاههای نظارتی پرسیدم که چرا با این قبیل افراد برخورد قاطع نمی شود ولی با تخلفات جزیی و بی اهمیت کارمندان و کارگران شدیدترین و غیرمنصفانه ترین برخوردها صورت می گیرد . در پاسخ به سئوالم گفت بخاطر اینکه بیشتر افرادی که این جرائم و مزاحمت ها را مرتکب می شوند مدیران هستند و ما هم از بالا تحت فشار هستیم که مدیران را تضعیف نکنید !!! وانگهی گر حکم شود که مست گیرند . در شهر هرآنچه هست گیرند .

پرده دوم

ده – دوازده سال پیش در مجله ای کار می کردم که خط مشی فرهنگی –هنری داشت .به دلایلی از اشاره به نام این نشریه معذورم  چرا که هم به لحاظ اخلاقی امر پسندیده ای نیست ،هم اینکه ممکن است پیامدهای حقوقی بدنبال داشته باشد .

مدیر مسئول مجله که سردبیر مجله نیز بود بجای آنکه حق الزحمه یا حق التحریر نویسندگانش را بدهد به آنها شخصیت کاذب می داد تا برای او مجانی مطلب بنویسند و گزارش تهیه کنند .مثلا به آنها می گفت همین که من اسم شما را پای نوشته شما می گذارم شما باید کلاهتان را بیندازید هوا !! شما قدر خودتان را نمی دانید الان هم همه از اینکه شما قلم بدست هستید میترسند و بیم آن را دارند که مبادا بر علیه آنها مطلبی بنگارید و از این جور حرفهای خررنگ کن !

البته با من جرئت نداشت چنین رفتاری داشته باشد ،لچراکه هم سابقه من بیشتر بود هم اینکه من غیر از انجا در یکی دونشریه دیگر کار می کردم و اواز این واهمه داشت تا من با انعکاس رفتار او آبرویش را در محافل فرهنگی ببرم .از اینرو با من محتاط تر رفتار می کرد گرچه حق التحریر نوشته هایم را دیر به دیر و کمتر از حق متعارف پرداخت می کرد .

روزی دختر خانمی را به عنوان ویراستار در آن مجله استخدام کرد .این دختر خانم لیسانس ادبیات فارسی داشت ،تنها فرزند خانواده اش بود و تازه فارغ التحصیل شده بود . از روز اول شروع به بهانه گیری و ایراد جویی از این دختر جوان کرد تا اینکه روزی اشک این دختر بیچاره را درآورد .وقتی این دختر به شرح بهانه جویی های مدیر مورد اشاره پرداخت او را تشویق کردم تا در جایی دیگر برای خود کاری مهیا کند و آن دختر از آنجا رفت .

پیش خودم فکر کردم این رفتار مدیر مربوطه خارج از دو حال نیست یا اینکه میخواهد به این بهانه ها به او دستمزدش را ندهد یا اینکه انتظاراتی داشته ولی با بی اعتنایی آن دختر مورداشاره روبرو شده و قرائن نشان میداد هردو مقوله در این بهانه جویی ها دخیل بوده است .

جالب اینجاست که این مدیر نشریه از افکار ماکیاولیستی  نیز برخوردار بود که گاهی بسیار بیرحمانه جلوه می نمود .

روزی  در مورد بکارگیری یکی از نویسندگان صاحب نام از من مشورت خواست .در پاسخ او گفتم : آقای فلانی ! آن نویسنده موردنظر تو هیچ موقع نمی آید با حق التحریرهای ناچیز تو کارکند.او در عالم مطبوعات صاحب اسم و رسمی است و قالتاق تر از این حرفهاست که بتو باج بدهد .

در پاسخ من گفت : تو با این حرفت بمن اهانت کردی !

گفتم :چرا ؟

گفت :چون دیگری را از من قالتاق تر دانسته ای . در عالم مطبوعات مطمئن باش کسی زرنگتر و قالتاق تر از من نیست ! من اگر قالتاق نبودم نمی توانستم طی این سالها دوام بیاورم .

بحث را عوض کردم و گفتم : چرا حق التحریر بچه ها را نمی دهی .اینها همه از این وضع شاکی اند .یک موقع برای تو دردسر درست می کنند ؟

درپاسخ گفت : آقای عزیز !. اینجا بخش خصوصی است .بخش خصوصی مثل بخش دولتی نیست که تو کار بکنی یا نکنی بتو حقوق بدهند .اینها حداقل باید برای من صدهزار تومان کار کنند تا ده هزار تومان دستشان بدهم .

گفتم : این خبرها هم که تو میگی نیست .من الان در بخش دولتی دارم کار می کنم .به اندازه یک کارگر از من کار می کشند ولی حقوق یک کارمند را بمن میدهند .

گفت : خب ،جا تا جا فرق می کند . ولی من همانطور که گفتم به کسی ده هزار تومن می دهم که حداقل صدهزار تومن برای من استفاده داشته باشد حالا یا مالی یا غیرمالی !

بحث مان به درازا کشید و به عالم سیاست کشانده شد . در برابر موضع عدالتخواهانه من نقطه نظرات لیبرالیستی –فاشیستی خود را می گفت و مثلا ضمن تجلیل از کارگذاران به میرحسین موسوی  بدو بیراه می گفت . یکی از ایراداتی که به میرحسین موسوی وارد می ساخت این بود که او باعث افزایش غیرمترقبه جمعیت کشور شده ،زیرا شیرخشک نوزادان را به قیمت پایین به مردم عرضه می کرد و وقتی قیمت شیرخشک و پوشک ارزان باشد مردم راه به راه بچه درست می کنند !

در انتهای بحث به او گفتم : راستی چرا تو بیشتر به استخدام دخترها توجه میکنی یا پسرها ،دلیلش چیست ؟ بخاطر اینکه دخترها از نظر مالی کم توقع اند و یا دلیل دیگری دارد .؟

در پاسخ بمن دیگر نقاب از چهره برداشت و با صراحت گفت : ببین آقای آسایش . من و شما هنوز جایگاه خودمان را نشناخته ایم .ما آدمهای فرهنگی این جامعه هستیم .داریم با تولید فکر واندیشه باعث بالندگی جامعه می شویم .از اینرو این حق ماست که صاحب همه چیز باشیم .این حق ماست که بهترین خانه ، بهترین اتومبیل و بهترین امکانات رفاهی را داشته باشیم و از همه مهمتر این حق ماست که هروقت اراده کردیم بهترین دخترها و بهترین زن ها را به تختخواب ببریم !

حال تو حدیث مفصل بخوان از این مجمل . این تازه آدمی بود که به دانسته هایش می نازید و بقول خودش برخاسته از یک خانواده مذهبی بود .با این وصف تکلیف دیگران کاملا روشن است .

پرده سوم

حدود هیجده سال پیش که در خانه پدری ام زندگی می کردم .شرکتی  را برای لوله کشی جهت انجام سیستم لوله کشی و گازرسانی به درون خانه دعوت کردیم .خانه ما دوطبقه بود و در پایین مادر وخواهرم زندگی می کردند و در طبقه بالا که من که تازه ازدواج کرده بودم با همسرم زندگی می کردیم .

بعداز پایان کار مسئول شرکت رو بمن کرد وگفت : این خانه مال خودت هست ؟

گفتم :آره ،چطور مگر؟

گفت :الان آدمهای چهل ،پنجاه ساله خانه ندارند ،تو خانه میخواهی چیکار ؟

گفتم : پس چیکارکنم .

گفت :خانه ات را بفروش برو یک جای دیگر و بهتر رهن کن ،بقیه پول خانه را بنداز تو کارما که هم درآمد توش هست هم عشق و حال !!!

گفتم : منظورت از عشق و حال را متوجه نشدم

گفت : منظورم اینه که یک شرکت دیگه میزنیم .هر دو سه ماه یکبار هم یک منشی استخدام می کنیم و بعد که خوب باهاش حال کردیم .اینو به یک بهانه ای رد می کنیم .آنوقت می ریم سراغ یکی دیگه !

گفتم :تو الان این کار را می کنی ؟

گفت :آره .

گفتم :زن تو خبر داره ،اگه یه موقع بفهمه چی ؟

گفت : نه با با ،من مخصوصا تو کرج خونه گرفتم .شرکتم رو تو تهران درست کردم .صبح می زنم بیرون و آخرشب هم میرم خونه . زنم چه میدونه من چیکار می کنم .

فردای آن روز مدیرمورد اشاره بخاطر اینکه مرا از رو ببرد و تسلیم کند منشی یا معشوقه اش را ترک موتورش سوار کرد و آورد به رخ ما کشاند و قس علیهذا .

البته ما سالهای بعد آن خانه را فروختیم و بخاطر ناپایداری های اقتصادی ناشی از سازندگی و اصلاحات دیگر نتوانستیم مثل آن را پیدا کنیم و به بیغوله ای که آن را آپارتمان کم مساحت می گویند ،رضایت دادیم .

پرده چهارم

سالهاست که وقتی صفحه نیازمندی های روزنامه های کثیرالانتشار را باز می کنی .تمامی این شبه شرکت ها و شرکت ها نیاز خود را به منشی خوش برخورد !ترجیحا مجرد اعلام می کنند و برای مردان کاری جز کارت پخش کنی و پادویی و پوستر چسبانی چیز دندان گیری موجود نیست .همه منشی ها و بازاریاب های خانم ،خوش برخورد ودارای روابط عمومی قوی میخواهند .

از آنجا که گربه هیچوقت برای رضای خدا موش نمی گیرد !نیاز بسیاری از سازمان هاو شرکت های خصوصی به دختران و زنان خوش برخورد بلاشک بدون حکمت نیست !این همه را برای این گفتم که بگویم : ای کسانی که به تبعیت از کارگذاران و اصلاح طلبان همه امور مملکت را میخواهید به بهانه کوچک سازی دولت بسپارید به بخش خصوصی .

بدانید که در درازمدت اخلاق و عفت  و شرف زن ایرانی و غیرت مرد ایرانی را نیز باید واگذار کنید به بخش خصوصی

.بقول عبدالرزاق اصفهانی :

الحذار ای غافلان ،زین وحشت آباد ،الحذار !

الفرار ای عاقلان ،زین دیو مردم ،الفرار!

ای عجب دلتان بنگرفت و نشد جانتان ملول

زین هواهای عفن وین آبهای ناگوار 

پایان .

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 22:38  توسط   | 

 

زندگی با اعمال شاقه ،نتیجه شانزده سال حاکمیت نئولیبرال ها در ایران امروز

پرده اول 

مرحوم مجید محسنی هنرمندارزنده سینمای ایران را نسل امروز کمتر بخاطر دارد واصلا اورا نمی شناسد .مگر اینکه کسی علاقمند به سینمای ایران وپیگیر تحولات تاریخی آن باشد . مجید محسنی غیر از بازیگری وکارگردانی در دوران گذشته طی دو دوره نماینده مردم دماوند در مجلس شورای اسلامی بود .ولی بعد از انقلاب تمامی حقوقی را که بابت نمایندگی گرفته بود به دولت بعد از انقلاب مسترد کرد .

نمی دانم اواخر دهه شصت یا اوائل دهه هفتاد بود که در گیلان زلزله آمد و هنرمندان برای همدردی با زلزله زدگان و خانواده های آنان مراسمی در تالار وحدت برگذار کرده بودند .مجید محسنی پشت تریبون رفت و گفت میخواهم قبل از اشاره به مسئله زلزله زدگان خاطره ای را که چندی قبل برای من افتاد برای شما تعریف کنم .

اوگفت :« چندی قبل از خیابان بهار عبور می کردم که متوجه مغازه ای شدم که پوشاک بچگانه می فروخت .دیدم جلوی مغازه زن و شوهری برای خرید لباس برای بچه شان جرو بحث می کنند .موضوع از اینقرار بود که کودک آنها از لباسی خوشش آمده بود ،ولی پدر خانواده برای خرید آن لباس پول کافی نداشت .پدر خانواده به اصرار فرزند مرتب داخل مغازه می شود و ملتمسانه از فروشنده میخواهد که به او تخفیف دهند تا لباس مورد نظر فرزندش را تهیه کند .ولی مغازه دار موافقت نمی کرد و هربار پدر خانواده شرمسار از مغازه بیرون می آمد .کودک خردسال هم با گریه وزاری از پدر میخواست تا آن لباس را برایش تهیه نماید .

مجید محسنی می گوید : وقتی من این منظره را دیدم احوالم دگرگون شد ،به داخل مغازه رفتم و آن لباس را خریداری کرده ،کادوپیچ کرده به پدر خانواده در بیرون تحویل دادم .پدر خانواده هم با خوشحالی رو بمن کرد و گفت متشکرم !»

کلمه متشکرم آخرین کلمه ای بود که مجید محسنی اداءکرد وبعد از فرط احساسات غمگنانه در همان پشت تریبون سکته کرد و افتاد .وقتی هنر مندان اورا به بیمارستان رساندند ،این هنرمند مردمی جان به جان آفرین تسلیم کرد و راهی دیار ابدیت شده بود . و اینگونه بود که مجید محسنی در آخرین نقش آفرینی اش نقش مرگ رابخوبی بازی کرده بود و همانطور که هنرمندانه زندگی کرد ،هنرمندانه هم به دیار باقی شتافت .

*     *     *

پرده دوم 

روز پنجشنبه همزمان با سالروز خجسته میلاد حضرت فاطمه (س )و روز زن برای خرید چند کتاب به میدان انقلاب رفته بودم .بهنگام بازگشت بخاطر مشکلات ناشی از سهمیه بندی بنزین ماشین های مسافرکش کم شده بودند و ماشین های تاکسی هم طاقچه بالا گذاشته بودند به مسافران نگاه عاقل اندر سفیه !می انداختند وبی اعتنا از دست بلند کردن های آنان از وسط خیابان بسرعت عبور می کردند .چاره ای ندیدم برای رسیدن به مقصد از به موتور سوارهای مسافرکش متوسل شوم . وقتی براه افتادیم من از راننده موتور سیکلت خواستم در گوشه ای توقف کند تا برای همسرم بمناسبت روز زن کادوی کوچکی خریداری نمایم .

وقتی کادوی موردنظر را خریدم و آمدم سوار موتور شدم .موتورسوار از من پرسی برای خانمت کادو خریدی .گفتم :آره گفت :چرا ؟ گفتم بلاخره روز زن هست و...با خشم گقت :همین امثال شماها هستید که زن ها را پررو می کنید .چراکادو خریدی ؟ مگر زن های ما برای ما چه غلطی می کنند ؟ من زنم دیشب بهم گفت میخواهی برایم چی بخری .من هم گفتم زهرمار! گفت چرا .من هم گفتم بخاطر اینکه تو زن دلبخواه من نبودی .الان مجبورم تو رو تحمل کنم ،چون یک بچه دارم .

گفتم :مگر توقع داشتی زن تو برایت چکار بکند ؟

گفت :هیچی ،من صبح ساعت 5 صبح می زنم بیرون .ساعت دوازده شب میرم خونه .آرزو به دلم موند که یک شب میرم خونه زنم بیدار باشه و یک چایی دستم بده ،یاشام من گرم باشه .می بینه من با 18 ساعت کارکردن با موتور خرج زندگی مو در میارم .خانم توقع داره من هرچند وقت به وقت اونو ببرم مسافرت .یا روی چشم هم چشمی که داشت میخواست لباس های هفتاد هشتاد هزار تومنی براش بخرم .جدیدا از من دامن چاک دار میخواست .گفتم کورخوندی دامن چاک دار بخرم که هرجایی را که دیگران نمی توانند ببیند تو با دست و دلبازی برایشان به نمایش بگذاری .

بعد اضافه کرد :البته از حق نگذریم ،زن من زن بسیار نجیبی هست .تو نجابت و وفاداری و پایبند بودنش شک ندارم .ولی چه می شود کرد آقا زنها را پررو کرده اند .زن هم زن های قدیم .الان اوضاع مملکت خراب شده که اگر من تابحال ازدواج نمی کردم یا قید ازدواج رو زده بودم یا می رفتم از شهرستان ،توی اون ده کوره ها زن چشم و گوش بسته می گرفتم .خودت از وضع فساد خبر داری .

گفتم :آره .یاد مصاحبه ای که یکی از دست اندرکاران امور زنان یکی –دو سال پیش با یکی از روزنامه ها انجام داد افتادم .این خانم دست اندر کار می گفت «تا چند سال پیش یک مرد ایرانی برای دسترسی به یک زن یا دختر خیابانی باید حداقل 2الی 4 ساعت وقت می گذاشت .ولی الان طول مدت زمان دسترسی به یک زن خیابانی به 15 دقیقه الی نیم ساعت کشیده شده است .»

در فکر خودم غوطه ور بودم که مرد موتوری رشته افکار مرا پاره کرد :آره آقا ،رفیق هامو داداش هام هم با زن ها شون اختلاف دارند ،من نمی دونم حرف حساب این زن های ایرانی چیه .من که از زن خودم بیزار شدم .

باخود اندیشیدم این حرفها را این بنده خدا از ته دل نمی گوید .فشارهای اجتماعی و اقتصادی او را به چنین داوری هایی کشاندهو او بحران درون جامعه را به کانون خانواده سرایت داده ،وگرنه اوهم بی تردید زنش را دوست دارد .وحالا شاید از اینکه بخاطر نداشتن توان مالی نتوانسته برای همسرش چیزی بخرد .اینگونه خود و خانواده اش را تحقیر می کند .

میخواستم بگویم اگر میخواهی برای همسرت چیزی بخری ،من حاضرم هزینه آن را متقبل شوم .شاید که او تسکین یابد

می ترسیدم او برداشت دیگری از دلسوزی ما نماید و آنوقت ماجرایی پیش بیاید که نتوانم آن را جمع و جور نمایم .مانده بودم باچه زبانی آمادگی خودم رابرای کمک به او اعلام دارم که به مقصد رسیدیم .

وقتی بطرف منزل می آمدم باخود می گفتم :راستی چه به روزمان آمده است .بناگاه بازهم حافظه ام مرا به دوران اصلاحات برد .یادم است آن موقع زنان به اصطلاح روشنفکر وشبه فمنیست های وطنی بجای طرح مطالبات واقعی زنان ایرانی به طرح مسائلی می پرداختند که دغدغه زنان بی مبالات و لائیک بود وهیچگاه به بدنه اصلی زنان جامعه ارتباطی نداشت .عمده ترین مطالباتی که آنها آن زمان مطرح می کردند و بر سر زبان عده ای زنان ساده لوح انداخته بودند این مسئله بود که چرا "مردان می توانند تا چهارتا زن بگیرند .اما زنان نمی توانند چهارتا شوهر داشته باشند " یادم هست آن زمان که مجله زنان در لفافه به طرح این موضوع می پرداخت .برخی از همان اصلاح طلبان واقع بین به آنها هشدار می دادند که هیچ موقع از این زاویه برای طرح مطالبات زنان وارد نشوید .چراکه جامعه ما یک جامعه متعصب سنت گراست وبشدت شما را سرکوب خواهد کرد . واینگونه بود که به یمن فمنیست های بی مبالات وطنی مطالبلت پائین تنه ای جای مطالبات واقعی انسانی و واقعی زنان ایرانی را گرفت و نتیجه آن جلوه های فساد و بحران اخلاقی است که اینروزها شاهد آن هستیم .

*     *     *

پرده سوم 

یک روز بعد ازسهمیه بندی بنزین ،جناب آقای حداد عادل طی گفتگویی با مطبوعات گفتند :« این طرح در واقع یک تولد است ، و هر تولدی چرک و خون هم به همراه دارد »

این حرف مرا یاد سخنان برخی از کارگذاران سازندگی در سالهای اول دولت شان انداخت .یکی از این تئوریسین های اقتصادی آنها طی مصاحبه ای گفت :« اقتصاد ما بیمار است و احتیاج به جراحی دارد .طبیعی است وقتی یک بیمار را جراحی می کنید ،تعدادی از سلول های آن بهبود می یابند ،وتعداد دیگری هم از بین می روند »

ناگفته پیداست که منظور آن آقا این بود طی این تغییرات اقتصادی عده ای مردم وضع مالی شان خوب می شود ،عده دیگری براثر تلاطم های اقتصادی نابود خواهند شد »

و انصافا همینطور هم شد ، طی شانزده سال گذشته اغنیاءغنی تر و فقرا فقیر تر شدند و طبقه متوسط جامعه هم به زیر خط فقر سقوط کرد .

در نخستین سالهای پیروزی انقلاب که ما دوره دبیرستان را می گذراندیم یادم هست آن موقع کتابی داشتیم بنام "دانش اجتماعی "که آقای حداد عادل زحمت نگارش آن را کشیده بودند .در آن کتاب آقای حداد عادل نوشته بودند « باید کوه های ثروت خرد شود ،تا دره های فقر پر شوند »

حالا سئوال از آقای حداد عادل این است که آیا هنوز براین باور پایبندند یاخیر؟ اگرهستند بگویند چرا صدمه اصلی سهمیه بندی بنزین باید متوجه قشر زحمتکش جامعه باشد و تنها آنها از این جراحی ها و چرک و خون ها همواره نصیبی داشته باشند . فکر این موتور سوارهای مسافرکش و مسافرکش های شخصی را که تنها از این مسیر ارتزاق می کنند را کرده اید .اگر تنها منبع درآمد آنها خشک شود چه کسی جوابگوی پیامدهای ویرانگر این بیکاری و قطع درآمد بر روی خانواده های آنها خواهد بود .آیا بهتر نیست در سیاست گذاری های آینده برای یکبار هم که شده یقه سرمایه داران غارتگر را گرفته و گلوی آنها را بفشارید .

پایان

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 22:37  توسط   | 

توقیف روزنامه هم میهن چرا ؟

 

 

خدایا بمن قدرت تحمل عقیده مخالف را ارزانی دار.

 

دکتر علی شریعتی

 

 

روزی که آقای احمدی نژاد در مسند ریاست جمهوری قرار گرفت جمله ای گفت بدین مضمون : « ما انتقاد را می شنویم ، حتی اگر از جنس فریاد باشد » و از انصاف نگذریم که در مقاطعی با عملکرد خود براین گفته صحه گذاشت .مثلا هنگامی که برای سخنرانی به دانشگاه صنعتی امیرکبیر رفت و برخی از دانشجویان عکس های او را مقابل دیدگان وی به آتش کشیدند ، احمدی نژاد گفت " خوشحالم که در آتش خشم عوامل آمریکا می سوزم " و بعد در انتهای سخنرانی اش از مسئولان و حراست دانشگاه و طرفدارانش خواست کاری به کار آنهایی که عکس های وی را به آتش کشیده اند نداشته باشد .این در حالی است که آقای حسین صفارهرندی وزیر ارشاد نیز در اوائل قبول مسئولیت وزارت ارشاد گفته بود ما به احزاب مجوز انتشار روزنامه را میدهیم و برخی روزنامه ها بخاطر سوءتفاهم توقیف شده اند .

در اوائل سال جاری مقامات قضایی خبر از لغو توقیف روزنامه های شرق و هم میهن دادند و این علامت نشانگر این بود که آستانه تحمل مسئولین بالا رفته و این امید وجود دارد که زمینه برای رفع توقیف از سایر نشریاتی که بفول آقای صفار هرندی بخاطر برخی سوءتفاهم توقیف شده اند فراهم آید .

تا اینکه طی روز گذشته سایت های خبری خبر از لغو دائمی پروانه انتشار روزنامه مشارکت ، و توقیف موقت دوباره روزنامه هم میهن دادند .

البته با رویه ای که روزنامه هم میهن در پیش گرفته بود ،توقیف احتمالی آن چندان دور از ذهن نبود و در این میان برخی از منابع یکی از دلایل توقیف این روزنامه را همان مصاحبه معروف با زهرا امیر ابراهیمی تلقی نمودند ،که در این میان این سئوال از دست اندرکاران روزنامه هم میهن مطرح است که آیا انتشار چنین مطالبی و مشابه آن ارزش آن را داشت که این بهای سنگین (توقیف ) در قبال آن هزینه شود ؟

یکی دیگر از روش های دیگر روزنامه هم میهن استفاده از مهره های سوخته و بدنام در طرح برخی مسائل بود ،فی المثل در این میان باید از مطلبی که موسی غنی نژاد در پاسخ به بیانات مهندس موسوی نام برد . غنی نژاد در این مطلب پا را از پاسخگویی به بیانات میرحسین موسوی فراتر نهاد و با گستاخی تمام دکتر شریعتی را نیز از حملات خشونت آمیز کلامی اش بی بهره نگذاشت و ضمن متهم ساختن شریعتی به پوپولیسم ترویج افکار اور را برای نسل جوان زیان آور تلقی نمود و اصطلاحاتی همچون استحمار را که برای اولین بار توسط دکتر علی شریعتی مطرح شد را بشدت و بطور ناشیانه ای زیر سئوال برد .

دست اندر کاران روزنامه هم میهن اگر کمی درایت مطبوعاتی و شم سیاسی داشتند ،هیچگاه به سراغ مهره های سوخته نمی رفتند ،چراکه بقول نویسنده کتاب نسل از یاد رفته  یک شطرنج باز ماهر هیچگاه از مهره های سوخته استفاده نمی کند ،زیرا می داند در زمان بازی از آنها استفاده کافی را برده است !.روزنامه هم میهن در شرایطی به سراغ مهره های سوخته رفته است که از محافل اصلاح طلبان خبر می رسد آنها برای کسب رای مردم در انتخابات آتی مجلس سعی دارند از چهره های گمنام استفاده نمایند .

هم میهنی ها آنقدر دور اندیش نبودند که حداقل در همین ماههای اول انتشار روزنامه جهت حفظ دوام انتشار آن قدری محتاط تر حرکت نموده و حرفی را که می بایست آخر بزنند ،همان اول نگویند .بقول مرحوم علی حاتمی در سریال " هزار دستان " داماد کتک خورده دانست اسرار شب نخست را نزد خانواده عروس باز نگوید !!

و هم میهنی ها نیز خوامند آموخت که فرصت های طلایی باز آمده را با اهمال و ندانم کاری اینگونه برباد ندهند .

البته ناگفته پیداست که روزنامه هم میهن ارگان جریان سرمایه داری استثمارگر و توجیه کننده نابرابری های اقتصادی و اجتماعی در جامعه ایران بود .به همین دلیل روزنامه ای که قیمت تمام شده آن حاقل 1000 تومان بود و هنوز توفیق جذب اکهی نیافته بود باقیمت 150 تومان به مخاطبانش عرضه می گردید و جالب اینجاست کسانی که در طول حاکمیت شانزده ساله شان مرتب از تخصیص یارانه به کالاهای اساسی مورد نیاز مردم گلایه داشتند و همواره بر طبل حذف یارانه ها وآزادسازی اقتصاد و واقعی شدن قیمت ها گریبان چاک می دادند حالا برای جذب مخاطب بیشتر و بستر سازی برای فریب تعداد بیشتری از مردم اینگونه حاتم بخش شده بودند و خدا میداند مابه التفاوت قیمت واقعی روزنامه و قیمتی که روزنامه با آن عرضه می گشت از کجا تامین می شد .

بهرحال بعنوان یک روزنامه نگار نمی توانم از توقیف روزنامه هم میهن خوشحال باشم .چرا که وقتی روزنامه ای توقیف می گردد گذشته از نویسندگان آن سایر عوامل بخش های فنی مانند حروفچینی ،لیتو گرافی ،و..کسانی که شاید هیچ همسویی با گردانندگان روزنامه نداشته و از بد حادثه و برای کسب لقمه ای نان در آنجا حضور یافته اند بیکار گشته و در این روزگار وانفسا که هرروز بیکاری معادل خسارت و ضرر وزیان جبران ناپذیر است از دست دادن کار و درامد ناچیزی که از فعالیت های روزنامه نگاری حاصل می آید ،پیامدهای ناگواری به همراه دارد .

از اینرو آرزوی قلبی نگارنده این سطور این بود که کاشکی دادستان محترم عمومی تهران توقیف هم میهن را به بعد از برگذاری دادگاه آن با حضور هیئت منصفه موکول می ساخت و یا حداقل بجای توقیف روزنامه به تذکر و اخطار و اتمام حجت با آن اکتفاءمی نمود .

امیدوارم با مساعدت و وساطت  وزیر محترم فرهنگ و ارشاد اسلامی باردیگر از روزنامه هم میهن رفع توقیف به عمل آمده و به سایر احزاب و جریانات سیاسی اجازه انتشار روزنامه داده شود .

چرا که مطمئن هستم روزنامه هایی همچون هم میهن حرف تازه ای برای گفتن ندارند جز همان مبتذلات و لاطائلات همیشگی . از اینرو نمی توانند توفیقی در جلب افکار عمومی مردم بیابند و ناگفته پیداست که  محروم نگاه داشتن آنها از انتشار روزنامه فضا را برای مظلوم نمایی آنها مساعد می گرداند .

موخره :

یکی از دوستان ارجمند برای من کامنت گذاشته اند و ضمن تبریک توقیف روزنامه هم میهن به اینجانب ،سئوال کرده اند که حال که روزنامه هم میهن توقیف شد بنده وبلاگم را با چه مطالبی آپدیت خواهم ساخت .خدمت این دوست محترم عرض کنم که روزنامه هم میهن در طی این 42 روز انتشار صدها سوژه برای پرداختن به آن در اختیار اینجانب قرار داده ،ولی از آنجا که فعلا روزنامه توقیف شده ،دلیلی نمی بینم به آنها بپردازم بجز یکی دو مورد که در روزهای آینده به آن خواهم پرداخت . از شما چه پنهان سوژه های روزنامه هم میهن مرا از پرداختن به سایر مطالب باز داشته ،بطوریکه هنوز نتوانستم قسمت سوم خاطرات ثریا اسفندیاری را تقدیم دوستان بنمایم .

بهرحال بنظرم زیاد جای نگرانی نیست .چراکه مشابه روزنامه هم میهن هم اکنون بر روی کیوسک ها بسیار است منجمله شرق و اعتماد ملی و سرمایه و...که در این باره از قول شاعر باید گفت :

گرچه گل رفت و گلستان شد خراب

بوی گل را از چه جوییم از گلاب !

وآنهایی را هم که دلشان برای روزنامه هم میهن تنگ می شود باید اینگونه دلداری داد که معلوم نیست ماههای آینده فضای فرهنگی کشور آبستن چه حوادثی است .شاید یا روزنامه هم میهن رفع توقیف شود  یا شاید روزنامه ای شبیه هم میهن بیاید تا جای آن را پر نماید که باز هم بقول معروف :

خدا گر زحکمت ببندد دری

ز رحمت گشاید در دیگری

 

پایان

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 22:35  توسط   | 

آقای میرحسین موسوی

بعد شانزده سال سکوت حالا چرا ؟

میر حسین موسوی نخست وزیر محبوب دوران جنگ بعد از یک سکوت شانزده ساله لب به سخن گشود و با بیاناتی دردمندانه که از سوی روزنامه " هم میهن "احساسی تعبیر شد ! سیاست های اقتصادی شانزده ساله تکنوکرات های وابسته و مدعیان اصلاحات را به چالش کشید و آب در خوابگه مورچگان ریخت . موسوی در نقد سیاست های شانزده ساله گذشته چنین گفت :

«ما با اندیشه های اول انقلاب فاصله گرفته ایم »

« نسبت به زندگی واقعی مردم بی توجه شدیم »

«از کنار فقر به راحتی عبور می کنیم »

«  اگر آن دوران را نگاه کنید .خواهید دید که افراد و سیاستمداران سعی داشتند متخلق به اخلاق حسنه باشند .خودشان را شبیه مردم کنند .سفره هایشان را کمرنگ کنند . ماشین های لوکس خود را از مدار خارج کنند و رفتارهایشان مثل توده مردم باشد »

« ریشه کن کردن فقر و محرومیت و برآوردن نیازهای انسانی از جمله ضوابطی است که اقتصاد جمهوری اسلامی براساس آن استوار می شود »

«بندسوم اصل 43 قانون اساسی دموکراسی را به اهداف معیشتی و اقتصادی پیوند عمیق می زند »

« فقط مساله سیاسی و اقتصادی نیست که مشکل پیدا می کند ، بلکه انسانیت خودمان را هم در معرض خطر قرار دادیم »

« اگر می خواهیم استقلال ، رشد واقعی و حرکت به جلو داشته باشیم باید دارای اقتصاد اخلاقی باشیم »

« وقایع و اتفاقات ناگهانی در آرای مردم نشان دهنده عدم ارتباط ما با واقعیت های بیرونی و امر واقع است »

« زمانی آمارها موجب برانگیختن احساسات ما می شد و حتی بدحالی مسوولان ،اما الان دیگر این حس وجود ندارد »

« چند روز قبل یکی از روزنامه ها عکس دختری را با چهره سیاه و کثیف و با کیسه ای بر پشت در خیابان های تهران نشان می داد و به نقل از یک مقام مسوول می گفت بیست درصد کودکان تهران کارتن خواب هستند ....ما این خبرها را می شنویم ،این عکس ها را می بینیم ،این آمارها را ملاحظه می کنیم ولی از کنارش به راحتی عبور می کنیم » و...

با خواندن این سخنرانی در می یابیم چرا در دوران هشت ساله حاکمیت اصلاح طلبان مهندس موسوی عزلت نشینی و گوشه گیری را بر ننگ همراهی با اصلاح طلبان ترجیع داد .و همچنین در می یابیم که چرا مهندس موسوی در انتخابات نهم اصرار اصلاح طلبان برای کاندیداتوری را رد کرد چرا که یاران ساده زیست و آرمانگرای خود را دیگر نداشت تا با آنها کابینه اش را تشکیل دهد و از سوی دیگر نمی توانست به اصلاح طلبان اعتماد کند چرا می دید آنها آرمان های خود را با منافع سرمایه داران و تکنوکرات ها گره زده و همدم و یار خوبی برای اهداف انسان دوستانه ایشان به شمار نمی آیند.

البته مهندس موسوی خیلی واقعیات را گفت و خیلی های دیگر را ناگفته باقی گذاشت از جمله این واقعیت که در دوران اصلاحات متوسط سن فحشاء از 19 سال به 13 سال رسید و خیلی دیگر از واقعیات تکان دهنده دیگر .

گفته های انسان دوستانه و آرمانگرایانه مهندس موسوی مرا بیاد سکانسی از فیلم عروسی خوبان انداخت که طی آن آرم بنز بر روی دیواری نشاته می رود که روی آن نوشته شده است :

ما لیبرالها و سرمایه داران را پای میز محاکمه می کشانیم .

در پایان آنچه ناگفته می ماند این سئوال است که مهندس حالا چرا ؟

مهندس موسوی که جریان انحراف آرمان ها را می دید چرا این 16 سال لب به سخن نگشود تا با افشاگری های خود از فریب خوردن جوانان معصوم و بیگناه توسط تکنوکرات ها و مدعیان اصلاحات جلوگیری کند . واقعا اگر طی این شانزده سال مهندس موسوی نه در صحنه قدرت بلکه در ساحت اندیشه حضور پیدا می کرد و به بیان نقطه نظرهای مترقیانه اش می پرداخت ،کار به اینجا می کشید ؟ و امروزه با چنین تصویر دردناک و نهان سوزی از کشور مواجه بودیم ؟

بقول شاعر :

آب رفته از جوی نمی گردد باز

بهتر آنست که غفلت نکنیم از آغاز 

امیدوارم مهندس موسوی به این حضور فرهنگی خود تداوم بخشد تا بساط فریب و نیرنگ تکنوکرات های مدعی اصلاحات و مدافع استثمار و غارتگری برچیده شود . تداوم حضور مهندس نقش موثری در روشنگری افکار عمومی خواهد داشت و بار دیگر روزنه های امید را بار دیگر بر روی آرمانگرایان ، محرومین و ستم زدگان خواهد گشود .

اظهارات تکان دهنده مهندس موسوی یکبار دیگر نشان داد ستاره بخت مدعیان اصلاحات همچنان رو به افول است و آنها هیچ شانسی دیگر برای فریب افکار عمومی جامعه نخواهند داشت .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 22:34  توسط   | 

اصلاح طلبان بعد از ناامیدی از نیکی کریمی به سراغ زهرا امیر ابراهیمی رفته اند !!!

 

شیرین کاری های جماعت مدعی اصلاحات را پایانی نیست .به گونه ای که اگر آنها یک روز از خواب برخاسته و دسته گلی به آب ندهند صبح شان به غروب نمی رسد . چندی پیش از جو سازی رسانه ای روزنامه هم میهن برای ایجاد شرایط روانی لازم برای کاندیداتوری نیکی کریمی از جانب آنان خبر دادیم ،ولی مثل اینکه خانم کریمی به این مقوله روی خوش نشان نداد و پروژه آنها ناکام ماند و اکنون شاهد آن هستیم که آنها در ادامه یارگیری هایشان برای انتخابات آتی به سراغ زهراامیرابراهیمی (همان زهره معروف سریال نرگس ) که فیلم غیراخلاقی و خصوصی وی چندی پیش در سطحی گسترده بصورت سی –دی پخش و توزیع گشت و جنجال وسیعی را در محافل سیاسی و فرهنگی موجب گشت ، رفته اند .

امروز روزنامه هم میهن در نهایت بهت و ناباوری صفحه اصلی ویژه نامه روزانه اش را به مصاحبه با زهرا امیر ابراهیمی  به بهانه نمایشگاه نقاشی های وی اختصاص داد و ضمن چاپ عکسی بزرگ از وی در روی ویژه نامه، عکسهای دیگری را نیز از وی در صفحه بعد به چاپ رسانید .

در اینجا قبل از هر چیز لازم می دانم این نکته را یاد آوری نمایم که در گرماگرم توزیع فراگیر آن سی – دی غیر اخلاقی اینجانب با نگارش مطلبی در این وبلاگ زهرا امیر ابراهیمی را قربانی یک سوء استفاده غیر اخلاقی تلقی نموده و خواهان مجازات مسببین و عوامل این رسوای اخلاقی و در عین حال بازسازی روحی و روانی خانم امیر ابراهیمی به عنوان یک قربانی شدم .

هم اکنون نیز بر این عقیده هستم که به صرف لطماتی که یک عده آدمهای ناباب و شرور به حیثیت خانم امیر ایراهیمی وارد ساخته اند ،نباید ایشان را از حقوق شهروندی و انسانی اش محروم نمود .آنچه در زندگی خصوصی ایشان اتفاق افتاده فقط مرتبط به خودشان است و بس .

آنچه در این میان مذموم است توسل به شیوه های غیراخلاقی برخی از سیاسیون ما( که نام اصلاح طلب را بر خود نهاده اند ) جهت کسب قدرت است . اینها همواره سعی داشته اند از آدمهای مشهور استفاده کرده و از این طریق وجاهت سیاسی برای خود کسب نمایند . حالا این شهرت به چه طریقی و به چه قیمتی بدست آمده باشد ،برایشان مهم نیست .

وگرنه از میان این همه گالری های نقاشی که در گوشه و کنار شهر برپا می گردد ،چه نیازی بود که در این مقطع زمانی که جامعه اخلاق گرای ایرانی هنوز خاطره آن سی – دی منحوس را در حافظه خود دارد به سراغ زهرا امیر ابراهیمی بروند که به نظر من این کار آنها نه تنها دلجویی و رفع آثار مخرب آن فیلم مورد اشاره نیست ،بلکه با طرح نام وی بار دیگر اذهان عمومی را به یاد آن فیلم کذایی  وغیر اخلاقی انداختند و به خانم امیر ابراهیمی ظلم نمودند .

از آنچا که صاحب این قلم مدتی روزنامه نگار بوده و هم اکنون نیز هست ،به تجربه دریافته هیچ مطلب و نوشتار روزنامه های سیاسی بدون جهت و هدف خاصی نیست و درج مقالات و مندرجات آن تصادفی نیست .

از اینرو اگر خیلی خوشبینانه به این قضیه نگاه کنیم فکر می کنیم این مقوله شاید آزمونی برای اندازه گیری حساسیت های اخلاقی جامعه باشد و اگر واقع بینانه به موضوع نگاه کنیم باید گفت درج این مطلب بخاطر حساسیت های خاص مرتبط با آن گامی در جهت کسب تیراژ بیشتر و جلب مخاطبانی است که سالهاست از اینگونه روزنامه ها روی برگردنده اند .

واما اگر بخواهیم نگاهی طنزآمیز به این مقوله داشته باشیم باید گفت شاید درج این مطلب بخاطر زمینه سازی برای کاندیداتوری خانم امیر ابراهیمی از سوی اصلاح طلبان برای انتخابات آتی مجلس است .در اینصورت به آقایان اصلاح طلب پیشنهاد می کنیم این بار بجای طرح شعار " ایران برای همه ایرانیان " به طرح شعار " ایران برای همه جهانیان !!! " بپردازند و خواهان لغو نظارت استصوابی شورای نگهبان شوند تا زمینه برای حضور دیگرانی همچون جنیفر لوپز ، مایکل جکسون ، شکیرا ،نیکول کیدمن ، مونیکا بلوچی ، امانوئل ،آیلار دیانتی  و... جهت کاندیداتوری در انتخابات آتی مجلس  فراهم آید !! ختم کلام اینکه  گر اصلاح طلبی این است که اینان دارند ،وای اگر از پس امروز بود فردایی .

 

پایان

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 22:32  توسط   | 

زمانه ما نیازمند آموزه های  دکترعلی شریعتی

 

سی سال از عروج دکتر شریعتی گذشت ،در حالیکه امروزه بیش از هر زمان دیگری جامعه ایرانی نیازمند آموزه های گهربار اوست . امروز به شریعتی نیازمندیم تا ابوذرش را راهی کاخ تکنوکرات های شمال شهرنشین و اربابان سرمایه و صاحبان مثلث شوم زر ،زور ، تزویر بفرستد تا بر سر آنها فریاد کشد :

ای معاویه ! اگر این کاخ را از پول خودت ساخته ای اسراف است و اگر از پول بیت المال ساخته ای خیانت .

امروز در این وانفسای بحران اجتماعی و اخلاقی به وجود شریعتی نیازمندیم تا دستانش را به در گاه الهی بگشاید و اینگونه دعا کند که :

ای خداوند

به علمای ما مسئولیت ، و به عوام ما علم ، و به مومنان ما روشنایی و به روشنفکران ما ایمان ، و به متعصبین ما فهم و به فهمیدگان ما تعصب ، و به زنان ما شعور ، وبه مردان ما شرف ، و به پیران ما آگاهی ، وبه جوانان ما اصالت ، و به اساتید ما عقیده ، وبه دانشجویان ما ...نیز عقیده ، وبه خفتگان ما بیداری ،و به بیداران ما اراده ، وبه مبلغان ما حقیقت ، وبه دینداران ما دین ، وبه نویسندگان ما تعهد ، و به هنرمندان ما درد ، و به شاعران ما شعور ، وبه محققان ما هدف ، وبه نومیدان ما امید ،وبه ضعیفا ن ما نیرو ، وبه محافظه کاران ما گستاخی ، وبه نشستگان ما قیام ، وبه راکدان ما تکان ، وبه مردگان ما حیات ، وبه کوران ما نگاه ، وبه خاموشان ما فریاد ، وبه مسلمانان ما قرآن ، وبه شیعیان ما علی ، وبه فرقه های ما وحدت ، وبه حسودان ما شفا ، وبه خودبینان ما انصاف ، وبه فحاشان ما ادب ، وبه مجاهدان ما صبر ، وبه مردم ما خود اگاهی ، وبه همه ملت ما ، همت تصمیم و استعداد فداکاری و شایستگی نجات و عزت ببخش .

توضیح : با عرض پوزش آخرین قسمت خاطرات ثریا اسفندیاری طی روزهای آینده مندرج خواهد شد .

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 22:25  توسط   | 

روایتی دیگر از دربار پهلوی ها (قسمت دوم )

 

 

ثریا در حالی که مریض احوال است به کمک ویتامین ها و دارو های دکتر ایادی موفق می شود از بستر برخاسته و لباس عروسی به تن نماید .در روز 23 بهمن ماه سال 1329 محمد رضا و ثریا رسما به عقد یکدیگر در می آیند .

ثریا ضمن توصیف این عروسی شاهانه با جزئیات و طول و تفضیل در باره عاقدی که او و محمدرضا پهلوی را به عقد یکدیگر در می آورد ، می گوید : « در برابر ما امام جمعه ،یکی از محبوب ترین و مردمی ترین آخوند های تهران !! قرار گرفته است ...او جزو مشاورین سیاسی شاه است ، و با آنکه ریش بلندی دارد ،مرد بسیار جوانی است که تحصیلاتش را در لوزان به انجام رسانده است . محمدرضا برایم تعریف کرده است که امام جمعه اوقات فراغتش را صرف پرورش بلبل و طوطی می کند . ومن فورا به او علاقمند شده ام . آخوندی که پرندگان را دوست داشته باشد ،در سمت راست خدا می نشیند !! » ص 103

اما گرفتاری های شاه و دربار مانع از آن می شود که شاه و ثریا به سفر ماه عسل بروند .چرا که به گفته ثریا : « محمدرضا گرفتار بود .سرگردان بین سود جویی های قدرت های بزرگ که در بازار نفت ایران چانه می زدند ، در کشاکش با سه نیروی قدرتمند داخلی که باهم درگیر بودند : ملی گرایان مصدق ،کمونیست های حزب توده و روحانیون هوادار آیت الله کاشانی که با فدائیان اسلام متحد بودند ...او نمی توانست از ایران دور شود » ص 112

در حالیکه شاه در دربار بشدت و با نگرانی امور کشور را زیر نظر دارد ،سعی دارد نگرانی و دلشوره هایش را از ثریا پنهان نگدارد .یک روز صبح یکی از آجودان های شاه به وی خبر می دهد که نخست وزیرش رزم آرا توسط فدائیان اسلام ترور شده و به قتل می رسد . حسین علاء وزیر دربار بطور موقت جای نخست وزیر را می گیرد و در روز بیست و پنجم اسفند ماه دکتر مصدق رهبر جبهه ملی پیشنهاد زیر را به مجلس ارائه می نماید :

«... به نام سعادت ملت ایران و به منظور کمک به تامین صلح جهانی ،امضاء کننده گان ذیل پیشنهاد می نماییم که صنعت نفت ایران در تمام مناطق کشور بدون استثناءملی اعلام شود ،یعنی تمام عملیات اکتشاف ، استخراج ، و بهره برداری در دست دولت قرار گیرد » ص 113

ثریا در این فرصت سعی می کند اوضاع کاخ را سرو سامان دهد و با ساماندهی مدیریت کاخ آن را برای شاه مطبوع سازد . ثریا می گوید :

« ...از زبان دکتر ایادی شنیدم که همه خانواده پهلوی به مالیخولیا دچارند . بچه ها ،شمس ،اشرف ،محمدرضا و علیرضا ،یعنی جوانترین برادرها ،همگی زیر سلطه پزشک مخبطی افتاده بودند که به آنها باورانده بود اگر رژیم سخت و امساک فوق العاده ای را رعایت نکنند در آینده دچار بیماری علاج ناپذیری خواهند شد .باید گفت که غذای خاندان پهلوی با سبزی های آب پز و میوه و انواع کمپوت ،قیافه غم انگیزی داشت .شادخوارگی ساتراپهای شاهنشاهی ایران به چه روزی افتاده بود » ص 117

ثریا دو آشپز دربار را که بگفته وی دله دزدی می کردند اخراج می کند .شب در میمانی خانه شمس وی علت اخراج دو آشپز را از ثریا جویا می شود و ثریا در می یابد این خبر از جانب یک زن خدمتکار بلژیکی که جاسوسه شمس بود درز پیدا کرده است .از اینرو با حمایت شاه عذر آن زن خدمتکار را میخواهد .

ثریا سپس به توصیف خصایل و خصوصیات درباریان می پردازد .او شمس و اشرف را دو خواهر متخاصم می داند که اولی می کوشد دوستی ثریا را جلب کند و دومی میخواهد جای ثریا را بگیرد . او پدر شوهرش رضاشاه را سرهنگ قزاقی خشن و بی فرهنگ می داند که سایه سنگین او هنوز برسر پسرانش یعنی علیرضا و محمدرضا سنگینی می کند .او مادر شاه تاج الملوک را زنی با ظاهری ضعیف و ظریف ولی با روحیه ای خشن و ناهنجار و اقتار گرا توصیف می کند که رضاشاه دستیابی به قدرتش را مدیون اوست .(از نظر ثریا ).

همچنین ثریا ادعا می کند که رضاشاه طی بخشنامه ای مقرر کرده است که هیچ فرزندی از نسل قاجار نمی تواند شاه بشود .

از همین رو ثریا آرزو می کند هرچه زودتر صاحب یک پسر شود که در آینده جای شوهرش را بگیرد . آرزویی که هیچگاه تحقق نمی یابد .ثریا ضمن انکه مادر شوهرش را دسیسه گر و نیرنگ باز می داند ،اشرف و شمس را همچنان گرفتار کابوس پدرشان رضا شاه می داند که تا لحظه ازدواج شان ،آنها را به اطاعتی کورکورانه وامیداشته است .رضا شاه دو شوهر برای شمس و اشرف پیدا می کند و آنها را مجبور به ازدواج با آنها می کند . شمس که از شوهر اشرف خوششش آمده مادرش را واسطه می کند کهع شوهرهای آنان را جابجا نماید و با پافشاری تاج الملوک شمس توفیق می یابد شوهر اشرف را از آن خود بنماید !!!

ثریا در باره اشرف می گوید : « در 1946 که شمس برای برحذر بودن از خشم برادر با نوازنده جوان به قاهره گریخت ، و هنگامی که فوزیه هم از یکنواختی زندگیش در کاخ به ستوه درآمد و بنوبه خود به قاهره پرواز کرد ، اشرف بانوی اول دربار شد .اقبال به اشرف روی آورده بود و او توانست تقاض تمام بی عدالتی ها و تحقیرهایی را که تحمل کرده بود بگیرد . ثبات قدم و سماجت وی تمام دهلیزهای پنهانی سیاست مملکت را به رویش گشود و سالن او بزودی تبدیل به مرکز مجامع سطح بالای ایران شد . در تهران به وی لقب پلنگ سیاه دادند » ص 124

« از میان دوخواهر ، من اشرف را ترجیع می دهم . او بشاش و سریع و باهوش و...شهوی است . هم در دوستی و هم در کینه و نفرت تندرو است .همیشه در جستجوی هدفی است تا برای رسیدن بدان بکوشد . بدترین وصله ها را به او می چسبانند ، می گویند یک گله معشوق دارد !، می گویند برای نگه داشتن شاه در صحنه سیاست حاضربه انجام هر کاری است،می گویند خواسته است مرا مسموم کند تا برادرش را فقط برای خودش نگه دارد .معمولا مردم به اغنیاء تهمت می زنند و اشرف در نیرو و احساس غنی است !! » ص 125

ثریا سپس به توصیف سایر برادران و خواهران تنی و ناتنی شاه و بستگان سببی و نسبی آنها می پردازد ودر آخر به شهناز می پردازد که دخترخردسالی است که حاصل ازدواج محمدرضا بازن اولش فوزیه است .علی رغم بی اعتنایی های فوزیه ،ثریا سرانجام توفیق می یابد محبت اورا جلب نموده و شهناز را مطیع خود سازد .

 

پایان قسمت دوم

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 22:23  توسط   | 

روایتی دیگر از دربار پهلوی ها ( قسمت اول )

کاخ تنهایی

نوشته :

 ثریا بختیاری اسفند یاری

ترجمه : نادعلی همدانی

مقدمه : بعد از سقوط حکومت پهلوی روایات و خاطرات زیادی از سوی نزدیکان و منسوبین شاه سابف ایران انتشار یافت که هر کدام از زوایای مختلفی به زندگی در دربار و اخلاقیات و منش و رفتار درباریان پرداخته اند . جندی قبل در همین وبلاگ به بررسی خاطرات پروین غفاری یکی از معشوقه های شاه سابق انداختیم . اکنون از دریچه ای دیگر به دربار شاه نگریسته و از زبان دومین همسر رسمی شاه به روایت آنچه در دربار شاه طی اواخر دهه بیست ودهه سی می گذشته است ، می پردازیم

                                                                                      *     *     *

ثریا بختیاری اسفندیاری آنطور که در خاطراتش آورده است از یک مادر روسی الاصل مقیم آلمان و پدری سرشناس از ایل بختیاری متولد می شود . ثریا چندسالی زندگی عشایری و ایل نشینی را تجربه می کند و بعد ها که بزرگتر می شود همراه خانواده به آلمان مهاجرت می نماید .

وی از آنجا که از مادری مسیحی و پدری مسلمان زاده می شود ،احساس خود را در کودکی و نوجوانی پیرامون هویت اش اینطور بروز میدهد : « احساس مسلمان بودن و مسیحی بودن ، در عین حال که نه اینم و نه آن ، در وجود من دو قطب مخالفی ترسیم کرده که تمام زندگیم بین آن دو جریان یافته است ، یکی اروپایی منظم و دیگری ایرانی رام نشدنی و گریزپا و همچون فشار سنجی بین ملاطفت یک مادر و قدرت یک پدر که می پرستیدمش ...من میان دو فرهنگ عمیقا متفاوت مردد بودم . در میان بچه های ایرانی ، خود را یک کودک ایرانی احساس نمی کردم ، و با بچه های آلمانی مدرسه مادام الی یک کودک واقعی آلمانی نبودم » ص 16

این در زمانی است که رضاشاه برای تحکیم قدرت خود به تضعیف ایلات و عشایر و قومیت ها پرداخته و بعد از قتل عام ایلات در فارس و گیلان و بلوچستان و خوزستان کوشش برای سرکوب بختیاری ها می نماید .

وی در بخشی دیگر از کتابش آورده است : « از زمانی که رضا شاه دارای های بختیاری ها را غصب کرد ، پدرم دیگر درآمد املاکش را دریافت نمی داشت و بزودی دچار کم پولی شد و چون در شهری سرگردان بود که امکان کار برایش وجود نداشت ،از تامین زندگی مناسب برای مادرم عاجز ماند و بناچار به ایران بازگشت » ص 25

آنها بار دیگر در سال 1316 شمسی به ایران باز می گردند و دوباره زندگی عشایری را از سر می گیرند

« در هفت سالگی ، ثریا غرق در رویای یک حرفه خوب بود ، حرفه ای واقعی ،یکی از آن حرفه هایی که در کتابها می نویسند : می خواست کارآگاه بشود .شیفته شرلوک هلمز و آرسن لوپن و هرکول پوآرو بود ، قهرمانانی که آنها را در رمان هایی کشف کرده بود که مادرش بارها و بارها می خواند تا ایران را فراموش کند و به نوعی با اروپا در ارتباط باشد » ص 35

اما ثریا می گوید که :«در نه سالگی ، به نظر خودم بزرگ و به چشم دوستانم خوشگل شده بودم .می خواستم ستاره سینما بشوم .» ص 36

ثریا در ادامه خاطراتش به نکته جالب دیگری اشاره می کند و درباره آن می گوید : « سیزده سالگی : مدرسه ایرانی ، لباس متحد الشکل طوسی ، بخاری هیزم سوزی که دود می کند و هوای کلاس را بدبو می سازد ، درس و مشق ،کار تا حد خرفت شدن ، نه تعطیلاتی ، نه سینمایی ...دیگر وقت نیست . کار ، درس ، مشق امتحان در بهار . به دیوار کلاسمان یک عکس بود . عکس محمدرضا شاه پهلوی و ملکه فوزیه ، خواهر ملک فاروق . دوستانم می گفتند که من شبیه فوزیه هستم و از این حرف خوشم می آمد .به نظرم او خیلی زیبا بود .حیف که او همسر کلارک گیبل ، هنرپیشه فیلم برباد رفته نشده بود »

با پایان جنگ جهانی دوم ثریا با والدینش به اروپا مراجعه کرده و این فرصت بوجود می آید تا ثریا در پانسیونی با دختران همسن و سال خود زندگی تازه ای را تجربه نماید .سینما رفتن و شیطنت های دخترانه از جمله مشغولیات ثریا در این دوره است .

وی در این باره می نویسد : « میل ستاره سینما شدن بیش از پیش آزارم می داد .جودی گارلند ، ریتا هیورث ، میشل مورگان ،میرنا لوی ، آرلتی و بسیاری دیگر مرا به دنیای رویا و خیال می بردند . مادر و پدرم بجای تلاش در مخالفت با آمال من ،فقط زمان را به نفع خود حفظ می کردند .» ص 41

ثریا بعد از پایان تحصیلات برای فراگیری زبان انگلیس موافقت والدین خود را برای سفر به انگلستان جلب می کند و راهی آن دیار می شود .ثریا در لندن در پانسیونی اقامت می کند که یک عمه و سه تن از پسر عموهایش در آن پانسیون اقامت دارند . . آنها ماموریت مراقبت از ثریا را در طول اقامتش در لندن به عهده می گیرند .گودرز و ملکشاه پسر عموهای ثریا ماموریت می یابند که چندین عکس از ثریا انداخته و به تهران برای خاله شان فروغ ظفر ارسال نمایند ..یک هفته بعد ملکشاه از ثریا دعوت می کند تا در میهمانی سفارت ایران در لندن با شمس پهلوی آشنا شود .

شمس به ثریا اظهار علاقه کرده و با او صمیمی می شود . ثریا به اتفاق شمس به تماشای تئاتر و موزه و... می رود تا اینکه شمس از وی برای مسافرت به پاریس دعوت بعمل می آورد .

ثریا بلاخره از زبان پسرعمو می شنود که فروغ ظفر آن عکس ها را برای نشان دادن به مادر شاه میخواسته و در همین هنگام نامه ای از پدرش دریافت می کند که طی آن پدر ثریا می نویسد : « همانطور که می دانی ،تو را برای تعطیلات به تهران می برم .شاید مجبور بشویم این سفر را جلو بیندازیم .برادر زاده ام رستم دیروز از تهران رسیده و از طرف شاه از من خواهش کرده که تو را به در بار معرفی کنم » ص53

ثریا همان شب به پدرش تلفن می کند که راجع به رویداد های اخیر بیشتر باهم گفتگو نمایند .

پدر ثریا تلویحا به وی می گوید که شاه از او خوشش آمده و ازدواج ثریا با شاه می تواند خاندان های پهلوی و بختیاری را به هم پیوند دهد .

ثریا به فرانسه مسافرت می کند و همراه شمس پهلوی در پاریس از گالری ها ،تئاتر ها ،چایخانه ها ،و خیاطی ها دیدن می نمایند .

شمس طی این دیدارها رسما از ثریا خواستگاری مینماید و در بخشی از صحبت هایش به این موضوع اشاره می کند که میخواهد با تدارک ازدواج ثریا با شاه از دامنه نفوذ اشرف در دربار بکاهد .

شمس پهلوی در باره اشرف به ثریا می گوید : « ...باید از خواهرم برحذر باشید ...شخصیت جاه طلبی دارد .» ص 57

شمس اداب معاشرت و مناسبات در دربار را به ثریا آموزش میدهد و در مورد آدم های درون دستگاه رهنمودهای لازم را به وی ارائه می نماید .

چند روز بعد ثریا به اتفاق شمس به رم می روند و از انجا با هواپیما راهی تهران می شوند . ثریا روزنامه ای را که در رم خریده در هواپیما باز می کند و در آن میخواند که : « شاهدخت شمس یک دختر جوان ایرانی ،دوشیزه ثریا اسفندیاری را به همراه می برد که نامزد شاه ایران است ».

و ثریا در این اندیشه است که این خبر از کجا درز کرده است .

در فرودگاه فروغ ظفر و پدر ثریا به همراه در باریان و دکتر ایادی از ثریا استقبال می نمایند و ثریا آماده می شود تا روز بعد در دربار حضور یابد .

روز بعد شاه ایران شام را با درباریان و ثریا صرف می کند و رابطه ثریا با شاه وارد فاز جدیدی می گردد . این در حالی است که بحران های سیاسی  سراسر کشور را فرا گرفته و بر همه چیز سایه افکنده است .

تاریخ ازدواج ثریا با شاه روز 6 دی اعلام می شود و در این فاصله ثریا دائما باشاه و خانواده اش در ارتباط است . شام و نهار را با آنها میل می نماید و شب نشینی هایش را با آنها می گذراند .

در این میان شمس و شوهرش مرتب به ثریا بابت خطراتی که از جانب اشرف پهلوی متوجه اوست هشدار میدهند . دربار پهلوی در حالی در تدارک ازدواج دوم محمد رضا پهلوی است که بگفته ثریا فقر عمومی در مملکت بیداد می کند و امپراتوری انگلیس که امتیاز نفت ایران را دارد فقط 15 درصد از درامد نفت را به حکومت وقت ایران پرداخت می کند !!

ثریا کمی بعد دچار بیماری حصبه می گردد که آن موقع در تهران اپیدمی بوده است و دکتر ایادی پزشک مخصوص شاه مراقبت و مداوای ثریا را به عهده می گیرد

شاه برای ثریا تعریف می کند که خود وی نیز در هفت سالگی دچار حصبه می گردد ولی به کمک ائمه نجات می یابد !!

شاه به ثریا می گوید : « در حادترین موقع بیماری خوابی دیدم . حضرت علی را دیدم که کاسه ای به دستم داد و من محتوای آن را نوشیدم . روزبعد دیگر تب نداشتم .شفا یاقته بودم » !!! ص 87

ثریا باردیگر بیماری سخت تری می گیرد .این در حالی است که موعد عروسی نزدیک است و روز 23 بهمن ماه شاه و ثریا رسما ازدواج نمایند .روزی که به گفته ثریا آخوندهای درباری اوضاع کواکب را در این روز برای ازدواج شاه مساغد می بینند .

پایان قسمت اول

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 22:22  توسط   | 

مطالب قدیمی‌تر