این وبلاگ غیرفعال شده است
برای خواندن ادامه خاطرات وخطرات روی عنوان زیرکلیک کنید
محمدحسین آسایش
این وبلاگ غیرفعال شده است
برای خواندن ادامه خاطرات وخطرات روی عنوان زیرکلیک کنید
گزارش یک زندگی (قسمت 124)
دیداراز طهران قدیم !
همیشه به تهران در دوره رضاشاه که آن موقع "طهران "نامیده می شد علاقه وافری داشته ام .شدت علاقه ام وتعلق خاطرم به آن دوران آنقدر زیاد است که همیشه فکر می کنم من درآن دوران زندگی کرده و بدلیل حادثه ای مرحوم شدم وحالا روحم درجسم دیگری حلول یافته است .
چراکه عکس ها و فیلم های آن دوران بسیار بنظرم آشنا می آید .تقریبا کتابی درمورد آن دوران نبوده که من نخوانده باشم و فیلمی درباره آن دوران نبوده که ندیده باشم .
برای همین شیفته فیلمها وسریال های علی حاتمی هستم و سریال "هزاردستان "اورا بسیار دوست دارم و هربار که می بینم برایم حلاوتی تازه دارد .همینطوربه همین دلیل کتاب های جعفرشهری را دوست دارم وبعضی از پاورقی های جواد فاضل را .
همیشه آرزو می کردم تاریخ تونلی داشت تا با ورود به آن تونل می شد به گذشته ها بازگشت و هرکسی به دوره ای از تاریخ که علاقه دارد وارد می شد .دوست داشتم با ورود به تونل تاریخ وارد آن دوران می شدم .بجای تهرانی که اکنون جنگل اسفالت شده تهران باصفا وسرشازازطراوات متاثر از درخت های توت وچنار روی سنگفرش ها قدم می زدم .بجای آب لوله کشی اب جاری شده درکوچه خیابنها را که ازقنات ها سرازیرمی شد را می نوشیدم .هرجاکه می رفتم سواربردرشکه می شدم وبادرشکه کوچه خیابانهای سنگفرش شده را می گشتم .وقتی باران می امد از بوی کاهگل ناشی از رطوبت خانه های خشتی لذت می بردم .بااقوام سوار ماشین دودی می شدیم وبه شاه عبدالعظیم می رفتیم ومن معشوقه زیبایی داشتم که دست در دستان او خیابانها را قدم می زدم .اورا به کافه لقانطه می بردم ولیموناد می خوردیم .بعد به لاله زار می رفتیم ودرتئاتر نصر به تماشای نمایش های ساخته شده از اثار عارف قزوینی ومیرزاده عشقی می نشستیم و بعداز طی کردن روزی خاطره انگیز به گراند هتل می رفتیم و بربستر قرار می گرفتیم ومن درآغوش گرم و معطر او ارام می گرفتم .
هنوز هم این تعلق خاطر ودلبستگی به تهران قدیم دروجودم زنده است وهر روز این نوستالژی ابعاد بیشتری می یابد .
درنوروز سال 1375 در یک تور یکروزه گشت درتهران شرکت کردیم که طی آن آزانس مربوطه درطول روز ما را به دیدن شهرک سینمایی ،کاخ های سعداباد وسد کرج می برد .
با اینکه من در روزهای تعطیل عادت دارم تا دیروقت بخوابم آنروز ساعت 5 صبح ازخواب برخاستیم واز انجا که آژانس درنزدیکی منزلمان قرار داشت سریع خود را به انجا رساندیم .ازاینکه فرصتی بوجودآمده تا شهرک سینمایی راببینم خوشحال بودم .
شهرک سینمایی که درواقع شهرکی است که تهران دوره رضاشاه درآن باسازی شده وبسیاری از سریال ها وفیلم های مربوط به آن دوران درانجا ساخته می شود .
این شهرک که درجاده کرج قرار دارد به همت علی حاتمی و باکمک دکوراتورهای ایتالیایی جهت ساختن سریال "هزاردستان "ساخته شد . با اینکه زحمت ساخت این شهرک به دوش علی حاتمی بوده ودرواقع این شهرک یادگاربجا مانده از اوست نمی دانم چرا نام این شهرک را "شهرک سینمایی غزالی "نامگذاری کرده اند که این قضیه یک ناسپاسی است به آن هنرمند بزرگ است.
بهرحال آن روز به شهرک رسیدیم .باقرار گرفتن درفضای شهرک حس وحال عجیبی یافتم هرقدمی که برمیداشتم باخود می گفتم خدایا !این مکانها وفضاها چقدر برایم اشناست !
ازجلوی هرساختمانی که می گذشتم انگار برایم اشنا بود ومن زمانی دراین ساختمان برو وبیایی داشتم . روحم به پرواز درآمده بود گویا قضیه تونل تاریخ تحقق یافته بود ومن وارد زمانه ای شدم که آن را دوست داشتم وگویا درآن زمانه می زیستم واز آن خاطره ها داشتم .همه جای شهرک برایم دیدنی بود از کافه ومغازه های آن تا ساختمان شهرداری که آن زمان درمیدان توپخانه قرار داشت .اگردست خودم بود براحتی از انجا دل نمی کندم .چندروز درانجا اتراق می کردم تا به رازمبهم این دلبستگی عجیب پی ببرم .
بهرحال بعداز درشگه سواری و تجربه شیوه ایاب وذهاب درآن دوران وارد اتوبوس شده وراهی مجموعه کاخ های سعداباد شدیم .وقتی وارد مجموعه کاخ های سعداباد شدیم فهمیدم فقط من بودم که ازدیدن شهرک سینمایی غزالی لذت برده ام دیگر همسفران همه ازدیدن کاخ های سعداباد حظ برده اندو لذتی توام با شگفتی به انها دست داده . همسرم وبسیاری از خانمهای همسفر این سئوال برایشان مطرح شده بود که شاه وفرح چگونه توانستند از این کاخ های مجلل و زیبا که زندگی درآن حکم زیستن دربهشت را دارد دل بکنند وبروند .غافل ازانکه شاه ودرباریان بسیاری کاخ های بهتر ومجلل تراز این کاخ ها داشتند .همسرم می گفت خوبه ادم ده سال فقط عمر داشته باشه اون ده سال روهم توی این کاخ زندگی کنه .چندتن ازخانمهای همسفر حرفهای اورا تایید کردند که البته تعجبی نداشت معمولا خانمها تجمل پرست تر از اقایان هستند .
انچه دردیدن این کاخ ها برایم مهم بود وچشمگیر البسه های شاه وفرح ومیز تحریر بزرگ وچوبی محمدرضاشاه بودکه پشت آن قرار می گرفت وتصمیمات مهم مملکتی را اتخاذ می کرد .
وقتی برای دیدن کاخ مخصوص رضاشاه رفتیم انچه برای من تعجب انگیز بود وجود" وان "حمام در حمام کاخ رضاشاه بود .من همیشه براین گمان بودم وان حمام در دهه چهل یا دهه پنجاه وارد ایران شده ،هیچگاه فکر نمی کردم در دوره رضاشاه هم وجود داشته باشد .که البته اگر بوده برای اوبوده ودرباریان وگرنه مردم آن زمان از دوش حمام هم محروم بودند وخود را درحوض های بزرگ حمام های عمومی که "خزینه "نام داشت می شستند چه برسد به اینکه وان حمام داشته باشند ومن گمان نمی کنم درآن زمان باتوجه به نبودن لوله کشی اب کسی درخانه اش حمام داشته باشد وهمه اهالی به حمام های عمومی می رفتند که انهم لطف وصفای خودرا داشت .
بعدازدیدن مجموعه کاخ های سعداباد راهی سد کرج شدیم .برعکس دو مکان قبلی از انجا خاطره خوشی نصیب مان نشد چون وقتی وارد قایق شدیم تا مسیر دریاچه را بپیمائیم قایق تعادل نداشت یا به چپ منحرف می شد یا به راست واگر سرنشینان مراقب خود نبودند به اب می افتادند .من چون شنا هم بلدنبودم خیلی وحشت کردم چون وقتی یکی از سرنشینان بلند شد ایستاد قایق انچنان تاعدلش برگشت که نزدیک بود چپ کندوهمه ما درعمیق ترین قسمت سد به زیرآب برویم .ازاینرواز مسول قایق موتوری خواستیم زود مارا برگرداند .
وقتی از او سوال کردم چراقایق اینطوری است گفت اخه لوازمش ازخارج وارد نمیشه برای همین به قصدخودکفایی قطعاتش را همین جا ساخته اند و قطعات نامناسب باعث شده قایق اینطوری باشد .در دل باخوداندیشیده ام وگفتم من ترجیع میدهم وابسته باشم تازنده بمانم تا اینکه خودکفا بشوم وبمیرم !!!
بهرحال وقتی به خانه رسیدیم زود قلم وکاغذ گرفتم ومشاهداتم را ازشهرک سینمایی نوشتم وبه مسولان گوشزد کردم که درحفظ وحراست از آن بکوشند و قدردان آن باشند که این مطلب نیز طی یک فاصله دو سه روزه در روزنامه به چاپ رسید .
گزارش یک زندگی (قسمت123)
روزنامه نگار پرده نشین
یکی از خصوصیات دوران روزنامه نگاری ما این بود که باصطلاح "نویسنده پرده نشین" بودیم یعنی اسم مان معروف شده بود ولی چهره مان نه ،واز انجا که عکس مان درروزنامه به چاپ نمی رسید بیشترخوانندگان روزنامه ما را به نام می شناختند وبجزتعداد ی ازهنرمندان وهمکاران مطبوعاتی خیلی ها مارا به چهره نمی شناختند واین موضوع معایبی داشت ومحاسنی ،ولی محاسنش بیشتراز معایبش بود .
چون وقتی درمحاقل و مجامع سینمایی شرکت می کردیم وقتی به هنرمندان نزدیک می شدیم وحرفهای آنها را استراق سمع می کردیم ازانجا که انها مارا به چهره نمی شناختند حرفهای خودمانی شان را بی پرده می زدند .البته این را بگویم که من وجدانا هیچوقت ازاین قضیه سوءاستفاده نکردم وحرفهای خصوصی هنرمندان یا الباقی اهالی مطبوعات را در روزنامه انعکاس نمی دادم وامانت داری را بطورحرفه ای رعایت می کردم .دراینجا لازم میدانم دوخاطره کوتاه وتقریبا مرتبط به هم را دررابطه با مقوله فوق تعریف کنم .
دراواسط دهه هفتاد سریال امام علی (ع)ساخته داود میرباقری پخش می شد که انصافا سریالی خوش ساخت وجذابی بود وبخاطر جذابیت های دراماتیکی که از آن برخوردار بود بسیار مورد استقبال مردم قرار گرفت .
ازقضا نام یکی از بازیگران سریال امام علی (ع)ویشکا آسایش بود که فامیلی اش بامن مشابهت داشت .ویشکا آسایش که درنقش "قطام "دراین سریال ظاهرشده بود بخاطر نقش آفرینی های هنرمندانه اش و جذابیت های زنانه وبعضی لوند بازی هایی که به اقتضای نقش اش داشت ،بیش ازسایربازیگران مورد توجه مردم قرار گرفت به گونه ای که بسیاری ازمذهبیون و قشری نگرها به این مقوله معترض بودند ومی گفتند بخاطر نقش پررنگ "قطام "دراین سریال باید نام این سریال را "قطام "می گذاشتند ونه امام علی (ع).
بعضی ها هم با استناد به تاریخ می گفتند انچنان که سریال نشان میدهد قطام چنان نقش پررنگی در وقایع مربوط به صدراسلام نداشته ونویسنده وکارگردان با استفاده ازکتب داستانی تخیلی بعضی از نویسندگان لبنانی نقش اورا پررنگ ساختند تابرجذابیت سریال بیفزایند .
شباهت نام فامیلی او بامن باعث شده بود که چه درمحل کار چه درمحافل مطبوعاتی از من سئوال شود آیا با این هنرمند نسبتی دارم یا خیر ؟خب جواب من منفی بود غالبا هم می پذیرفتند ولی معدودی هم بودند که فکر می کردند ما داریم پنهانکاری می کنیم .
تا اینکه یکروز در دفتر روزنامه سلام نشسته بودم که دیدم تلفن به صدا درآمد گوشی را برداشتم .دخترخانمی ضمن سلام وعرض ادب گفت :غرض از مزاحمتم برای شما این بود که از مطلبی که آقای آسایش درمورد مرحوم علی حاتمی نوشته اند تشکر کنم .درپاسخ گفتم : ممنون !
ایشان درادامه گفتند :میخواستم به شما پیشنهاد کنم دررابطه با مرحوم علی حاتمی مصاحبه ای باهمسر وخانواده ایشان داشته باشید .درپاسخ گفتم :والله خانواده ها و وابستگان هنرمندان قدیمی تمایلی به مصاحبه با مطبوعات نشان نمی دهند وروال کار روزنامه هم با مجله فرق می کند ولی ما پیشنهاد شمارا منعکس می کنیم .
دخترخانم ضمن تشکرگفتند :ببخشید می تونم یک سئوال خصوصی ازشما بپرسم
گفتم :بفرمایید
گفت :این همکار شما آقای آسایش باخانم ویشکا آسایش نسبتی دارند ؟
من هم گفتم :والله .تا انجا که من میدانم نه .ولی بهرحال ازخودشان سئوال می کنیم .بعید می دانم نسبتی با ایشان داشته باشند وگرنه تابحال بما گفته بودند .
درپایان دخترخانم گفتند :خیلی ممنون فقط میخواستم بپرسم من افتخار صحبت با چه کسی را دارم ؟
من هم بدون مقدمه گفتم :شمادارید با آسایش صحبت می کنید
دخترخانم بیچاره با دستپاچگی گفت وای خاک برسرم !چراازاول خودتون رو معرفی نکردید!؟وگوشی را زمین گذاشت .
ازشیطنتی که کرده بودم خنده ام گرفت ولی قدری هم عذاب وجدان یابقولی وجدان درد گرفتم ازاینکه مردم بیچاره را سرکار گذاشته بودم .
واما ماجرای دوم
بعداز موفقیت سریال امام علی (ع)رویکرد تلویزیون به ساختن سریال از زندگی ائمه جدی ترشد و سریال امام حسن (ع)توسط مهدی فخیم زاده جلوی دوربین رفت . ولی آن استقبالی که از سریال امام علی (ع)بعمل آمد ازسریال امام حسن نشد .
من دیدم کارگردان سریال آقای مهدی فخیم زاده طی مصاحبه ای درجایی گفته :علت عدم استقبال مردم ازسریال امام حسن درحدسریال امام علی این بود که ما ترجیع دادم برخی ازتماشاگران خود را از دست بدهیم وازبعضی جذابیت های خاص استفاده نکنیم .
من گرچه درستون طنزسینمایی چندبار با مهدی فخیم زاده شوخی کرده بودم ولی این موضوع نیز دستمایه طنزی دیگر برای من شد ودرستون طنزسینمایی نوشتم :
«آقای فخیم زاده می گویند ما ترجیع دادیم برخی از تماشاگران را از دست بدهیم تا از برخی جذابیت های خاص صرفنظر کنیم .این حرف آقای فخیم زاده ما را یاد یک لطیفه می اندازد .می گویند :یک روزی کسی مادرش را کول کرد ببرد بازار بفروشد .شخصی به اورسید وگفت چیکار می کنی ؟طرف گفت :دارم مادرم را می برم بفروشم .آن شخص گفت :جل الخالق .مگرکسی مادرش را می فروشد .طرف درپاسخ گفت :ما یک قیمتی میگیم که کسی نخرد .این لطیفه ما را یاد حرفهای اقای فخیم زاده می اندازد .ایشان هم طوری فیلم میسازند که کسی تماشا نکند !! »بعداز این طنز وچند طنزدیگر آقای فخیم زاده نامه گلایه آمیز واحترام امیزی برای ما نوشت تا اینکه ازقضا چندماه بعد من در سالن جشنواره نشسته بودم که دیدم اقای فخیم زاده امد با دوستش بغل دست من نشست ودرباره مشکلات ساخت فیلم تاواریش صحبت می کرد .فخیم زاده هرچندگاه نگاهی بمن می انداخت ولی چون عکس من همراه مطلبم در روزنامه چاپ نمی شد نمی توانست مرا بشناسد .نمی دانم اگرمی شناخت عکس العملش چی بود .ولی بهرحال درپرده نوشتن این مزایا را دارد که ادم ازبعضی عواقب نوشته هایش مصون می ماند و فضا برای یکه تازی برایش مهیاست .ولی من بعدا درمورد بعضی از هنرمندان چیزهایی که نوشتم پشیمان شدم چون بهرحال وقتی سن بالا می رود نگاه ادم هم به مقولات تغییر می کند .
گزارش یک زندگی (قسمت 122)
ماجرای مصاحبه جنجالی من با ایرج قادری
ایرج قادری یکی از سوپراستارهای سینمای قبل از انقلاب بود که دربسیاری از فیلمهای تولیدی قبل ازانقلاب یابازیگربود یا درکناربازیگری گاهی به کارگردانی فیلم نیز می پرداخت . من دوسال قبل از انقلاب درحالیکه فقط یازده سال داشتم دونامه برای ایرج قادری فرستادم که اوهیچکدام را پاسخ نداد .احتمالا با توجه به لحن بچه گانه وغیرجدی نامه ها قادری بی اعتنا ازکنار انان گذشت نمی دانست دنیای بازی های بسیاری دارد .روزی صاحب این نامه ها درمقابل او قرار خواهد گرفت و اورا به یک مصاحبه چالشی فراخواهد خواند .
بهرحال بعدازپیروزی انقلاب سینمای قبل ازانقلاب ودست اندرکاران آن بعنوان مظاهر فرهنگ طاغوت ازسوی انقلابیون طرد شدند .بسیاری ازسینماگران وبازیگران وخوانندگان ازکشورمهاجرت کردند .بسیاری به کنج انزوا گزیدند وتعداد کمی هم شانس آوردند تا از بخت فعالیت درسینمای بعدازانقلاب برخوردار گردند گرچه تعدادی از همین ها نیز بعدا ممنوع الکار شدند .
بهرحال بلافاصله بعداز انقلاب ایرج قادری با چاپ یک اگهی در روزنامه های کثیرالانتشار ازگذشته خود ابراز ندامت کرد و فرصت یافت درنخستین سالهای بعداز انقلاب چند فیلم بسازد .ولی در اوائل دهه شصت بهمراه دیگر بازیگران سوپراستارسینمای انقلاب ممنوع الکار گردید وهرگز اجازه فعایت به او داده نشد . در اواسط دهه هفتاد ایرج قادری با پیگیری هایش اجازه یافت درسینما فقط بعنوان کارگردان فعالیت کند .این ماجرا سروصدای بسیاری از روزنامه ها ومجلات رادیکال وانقلابی را درآورد .بسیاری از روشنفکران نیز معترض این قضیه شدند وگفتند با بازگشت عوامل سینمای گذشته ابتذال نیز دوباره به سینما بازخواهد گشت در روزنامه ماهم یکی دوتن از همکاران با پشتیبانی ازفیلمسازان روشنفکر وبعضی فیلمسازان بعدازانقلاب ازحضورمجدد ایرج قادری درسینما انتقادات بسیاری بشمار آوردند .هفته نامه سینما ویدیو که متعلق به ابوالقاسم طالبی فیلمساز تندرو حزب الهی بود با ایرج قادری یک مصاحبه طولانی بعمل آورد ودرکنار آن به برخی روشنفکران گذشته وحال مثل فروغ فرخزاد و غیره حمله کرد .دوست وهمکارم "ناصرصفاریان "سازنده فیلم "سردسبز "آن موقع درجواب ابوالقاسم طالبی مطالبی در دفاع از روشنفکران نوشت واین مجادله قلمی باعث شد ابوالقاسم طالبی از روزنامه سلام به دادگاه ویژه روحانیت شکایت کند .بهرحال بعداز چندجلسه رفتن دبیرسرویس مان مهرداد فرید به همراه ناصرصفاریان به دادگاه بلاخره ابوالقاسم طالبی از شکایت خود صرفنظر کرد .
من باکوبیدن امثال ایرج قادری به صرف حمایت ازفیلمسازان متعهد وروشنفکر مخالف بودم وبراین اعتقاد بودم که هیچکس جای دیگری را تنگ نمی کند ولی برای اینکه متهم به حمایت از طاغوتی ها نشوم این نظر را هیچگاه ابراز نمی کردم .
بلاخره مدتی بعد ازسوی دفترفیلمسازی هدایت فیلم نامه ای به روزنامه رسید ودرآن ضمن اعلام شروع اکران فیلم نابخشوده ساخته ایرج قادری ازمطبوعاتی که خواستار مصاحبه با این فیلمساز بودند خواسته شده بود درصورت تمایل امادگی خود را اعلام کنند .
من باخواندن این نامه روبه دبیرسرویس مان گفتم :ببینید اجازه بدهید مابرویم با ایرج قادری مصاحبه کنیم .ما در روزنامه مان این همه به این بیچاره حمله کردیم بگذاربرویم حرف اورا هم بشنویم .اقلا اجازه دفاع به او بدهیم
اقای فرید درحالیکه بشدت مردد بود گفت :به یک شرط !.به شرطی که یک مصاحبه چالشی با او داشته باشی وکاری نکنی مصاحبه به نفع او تمام شود . من هم قبول کردم .باهدایت فیلم تماس گرفتم وترتیب ملاقات من وقادری داده شد .یک روزقبل ازاینکه به نزد قادری بروم سئوالات تند وتیزخودم را آماده کردم تا بقول دوستمان یک مصاحبه چالشی با او داشته باشم .
روزموعود فرا رسید من به دفترایرج قادری که واقع درمیدان هفت تیر بود رفتم . بعداز اینکه درب دفتر را زدم مرد سالمندی درب را باز کرد خودم را معرفی کردم اورفت ودیدم بلافاصله ایرج قادری به نزد من آمد وبعداز سلام واحوالپرسی مرا درآغوش گرفت .گویا با توجه به محبوبیت وموقعیت روزنامه سلام به او توصیه کرده بودند که حسابی ماراتحویل بگیرد .!!
بعد که رفتم تو توی سالن پذیرایی روی مبل نشستم وقادری هم مقابل من قرار گرفت .بعداز مقداری گپ وگفت خواستم مصاحبه را شروع کنم که گفت :نه ،من الان امادگی ندارم .شما لطف کن سئوالات رابمن بده بعد من جوابش رو می نویسم بیا بگیر . نمیخواستم قبول کنم گفتم خب بلاخره این فرصت هم به او بدهیم تاببینیم چه می شود .فهرست سئوال ها را به او دادم با دیدن سئوال ها کمی رنگ از رخسارش پرید و درحالیکه می کوشید نارضایتی خودرا پنهان کند گفت هرموقع اماده شد میگم بیایید بگیرید وتلفن مرا گرفت .با اینکه ازلحاظ مطبوعاتی کاری غیرحرفه ای بود قبول کردم ودفتر محل کارش را ترک کردم .درحالیکه قلبا ناراضی بودم چرا که اینطوری خواسته دبیرسرویس مان برآورده نمی شد .
فردای روزبعد در محل کار مشغول کربودم که تلفن به صدا درآمد گوشی را برداشتم .قادری بود .بمن گفت :اقای آسایش خیلی این سئوال ها سخته ،من چه جوری به این سئوال ها پاسخ بدم .گفتم هرطور دلتان خواست .
گفت: مثلا شما ازمن پرسیدی حالا که خودت برگشتی سینما دوست داری بقیه همکارهای قبل از انقلابت مثل فردین برگردند ؟چرا نباید برگردند ؟
منهم گفتم: خب شماهم خیلی راحت بنویس چرا نباید برگردند .
بلاخره بعداز چندروزقادری بمن زنگ زد و گفت جواب سئوال ها اماده است بیا بگیر وببر .
وقتی رفتم جوابها را گرفتم دیدم جنس جواب ها ازنوع جوابهایی نبود که قادری بتنهایی جواب داده باشد احتمالا یا یکی دیگراین جوابها را برای او نوشته ویااینکه بامشورت دوسه نفر این جوابها را نوشتند چون جنس جمله ها وکلمات با ادبیاتی که قادری بکار می برد فرق می کرد .
موقعی که درب را باز کردم تا خارج شوم قادری مرا صدازد وگفت :آقای آسایش .مصاحبه من واقعا چاپ میشه ؟
گفتم :به امید خدا .من سعی خودم رو می کنم
امدم خارج شوم دوباره مرا صدا زد و با اشاره به طنزهایی که برعلیه او در ستون طنزسینمایی نوشته بودم گفت :آقای آسایش .اینقدر سر به سر ما نگذار .درسته از اسب افتادیم ولی هنوز از اصل نیفتادیم .لبخندی زدم و دفتر را ترک کردم .
در راه به سئوال قادری فکر می کردم که می گفت :آقای آسایش .ایا این مصاحبه چاپ میشه ؟
بافکرکردن به حرف او بر بی اعتباری دنیا خندیدم وباخودم گفتم کسی که زمانی دراین مملکت مجلات وروزنامه ها برای مصاحبه با او نوبت می گرفتند وهفته ای نبود عکسش روی جلد و داخل مجلات چاپ شود حالا دچار اوضاع واحوالی شده که نسبت به مصاحبه خود درروزنامه مطمئن نیست وباتردید به آن می نگرد .درانجا یاد این شعر انوری افتادم که سرود
روزگاراست گهی عزت دهد گه خوار دارد
چرخ بازیگر ازاین بازیچه ها بسیار دارد
بهرحال راهی دفتر روزنامه می شوم غافل از انکه چاپ این مصاحبه نیز چه پیامدهای خنده داری به همراه می آورد .
دبیرسرویس مان که ماجرا رافهمیده بود بمن اعتراض کرد که من یک مصاحبه چالشی میخواستم .من هم گفتم اخه اون بنده خدا نمیتونه همچین مصاحبه هایی داشته باشه .او چندروز مردد بود واز چاپ مصاحبه خودداری می کرد تااینکه بلاخره یکروز مصاحبه اش را به چاپ رساند .به محض چاپ مصاحبه دوباره سیل نامه ها وتلفن های اعتراضی به سمت ما سرازیر شد .
یکی ازخوانندگان روزنامه زنگ زده بود و گفته بودچرابجای مصاحبه با دانشجویان خط امام وهنرمندان انقلابی به سراغ هنرمندان طاغوتی رفتید .محتوای صحبت های این خواننده را پیاده کرده و بدست مدیرمسوول مجله یعنی حجت الاسلام موسوی خویینی ها رساندند . اقای خویینی ها هم زیرآن نوشتند آقای فرید جواب بدهند .
دوستم مهردادفرید رندبازی درآورد ونوشت من متوجه صحبت این خواننده محترم نشدم !!!دوباره آقای خویینی ها نوشت :آقای فرید خیلی خوب هم متوجه شدید .خودتان را به کوچه علی چپ نزنید .شمابجای مصاحبه با هنرمندان انقلابی ومتعهد رفتید با قادری مصاحبه کردید !!!
برای اینکه حجم اعتراضات را بخوابانیم یکی دو سه نامه ای که به این مصاحبه اعتراض کرده بودند چاپ کردیم .فردای آن روز درسرویس هنری نشسته بودم که تلفن های اعتراضی به صدا درمی امد ومنهم پاسخ می دادم دراین میان یک آقای میانسال تماس گرفت وتشکر کرد .به او گفتم :برای من عجیب است که شما تشویق می کنید بقیه مرتب اعتراض می کنند
گفت :برای چی اعتراض می کنند
گفتم :بخاطر اینکه خب برخی از صحنه های فیلمهای قبل از انقلاب آقای قادری هنوز در ذهن مردم هست
گفت :ببین آقاجون .اون موقع شرایط ایجاب می کرد .همه ازاین کارها می کردند .منتهی اینها به اقتضای شغل شان کارهایشان جلو چشم مردم بود .نمی دانستند که یکروزی دراین مملکت انقلاب می شود باید بابت این فیلمها حساب پس بدهند .
درادامه افزود :ببین آقاجان من خودم اون موقع معلم بودم بعدازظهرها هم آموزشگاه درس می دادم . وضع من بدنبود .من خودم بظاهر برای راحتی خانمم کلفت فیلیپینی استخدام کرده بودم ولی هرموقع خانمم خونه نبود با کلفته روی هم می ریختیم .درضمن یک خونه مجردی هم داشتم که خانمم خبر نداشت خیلی از دخترهای دبیرستانی یا دخترهایی رو که می اومدن اموزشگاه تورمی کردم به اون خونه مجردی می بردم .
حرفهای او مرا کنجکاو کرد گفتم :لابد باتمام این موقعیت ها به شهرنو یا همان محله بدنام هم می رفتید
درجواب گفت :نه قربونتم "شهرنو"یا بقول جوونهای اونروزی "نیوسیتی "مال فقیربیچاره ها وبدبخت ها و سربازها ودهاتی هایی بود که به تهران می اومدند .ما به دیسکو ها یابارهای شمال شهر می رفتیم که خانوم های مرغوب تری داشتند !!!
درخاتمه گفت منتهی ماها کارامون جلوی چشم نبود اونها به اقتضای شغلشون کارشون جلوی چشم بود .خب هرکاری کردند اگر من وتو هم جای اونها بودیم می کردیم .مگه ادم میتونه ازلذت و نعمت های دنیوی صرفنظر کنه :
فیض روح القدسی گرکه مدد فرماید .
دیگران هم بکنند انچه مسیحا می کرد .
گفتم :بهرحال زمانه عوض شده .انقلابی دراین مملکت رخ داده که معیارها را عوض کرده
درجوابم گفت :ای اقا .انقلاب فقط زنها رو پر رو کرده !
بعداز آن اقا چندنفردیگه تماس گرفتند و اعتراض می کردند ومن هم می گفتم ما بخشی از اعتراضات رو توی روزنامه چاپ کردیم تا اینکه خانمی زنگ زد وگفت :من با آقای آسایش کاردارم
گفتم :خودم هستم .بفرمایید .
گفت :آقای آسایش :شما وقتی یک لطفی می کنید .چرادیگه این لطف تون رو با کم لطفی هاتون خراب می کنید
گفتم :چطورمگه ؟
گفت :شما مصاحبه ایرج روچاپ کردید .ولی الان دوسه تا مقاله هم برعلیه اش چاپ کردید چرا ؟
گفتم :بخاطراینکه مردم به این مصاحبه اعتراض کردند ما هم بخشی از اعتراض های مردم رو چاپ کردیم
گفت :آقای آسایش .شماازکدوم مردم صحبت می کنید ؟همین مردم که شما از اونها دم میزنید وقتی ایرج رو توی خیابون می بینن از سر وکله اش بالا میرن .
گفتم :ببینید خانم .روزنامه سلام یک روزنامه انقلابی هست .مخاطبین این روزنامه هم ادمهای انقلابی وپایبند به شعائر ومسائل مذهبی بوده ودرمجموع ادمهای متشرعی هستند .اونها بما معترض شدند .مردم همه که یکدست با سلیقه واحد نیستند .
منتهی ایشان مجاب نمی شد .گفت ایرج برای من زنگ زد تا دلخوریش رو به شما اعلام کنه .شمارو دوست داشت ولی از دستتون دلخوره .گفتم گوشی رو بدید من باخودش صحبت کنم .گفت خودش نیست توی شهرستانه سرفیلم تازه اش پنجه درخاک هست .گفتم پس موبایلش رو بدید .بعد که موبایل قادری راگرفتم جواب نداد گویا سخت مشغول کاربود .میخواستم به خانم قادری بگم وقتی ما این مصاحبه را چاپ کردیم شما زنگ نزدید یک تشکر خشک وخالی بکنید .حالا که دوسه تا نامه اعتراضی چاپ شد صدایتان به آسمان رفت .
بهرحال مصاحبه با قادری باعث شد "سیروس قهرمانی "که ازبازیگران وفیلمسازان قبل از انقلاب بود بامن تماس بگیرد وخواهان ملاقات بامن بشود .در رستوران خانه سینما قرار گذاشتیم .سیروس قهرمانی به همراه امیروطن زاد که آن موقع ازبازیگران معروف تلویزیون بود باهم آمدند وبه گپ وگفت پرداختیم .سیروس قهرمانی ازمن خواست حال که با ایرج قادری مصاحبه کردم بروم بافردین نیز وهنوز جایش درد می کند ! باید مدتی بگذرد تا ببینیم می شودهمچین کاری را کرد یا نه .بعد باتفاق امیروطن زاد بمن پیشنهاد دادند که درساختن یک سریال تلویزیونی با انها همکاری کنم .انها میخواستند یک سریال درباره مشاغل فراموش شده مثل اب حوضی و چاقوتیزکنی وبرف پاروکنی و..که درقبل ازانقلاب رواج داشت بسازند وازمن خواستند نویسندگی داستانهای این سریال را به عهده بگیرم .من هم گفتم نوشتن چنین سریالی احتیاج به وقت دارد که من ندارم وعلی رغم اصرار انها با توجیه اینکه تمام وقت مرابانک وروزنامه گرفته است انهارا متقاعد کردم که نمی توانم این کار را بکنم .
ولی ایرج قادری ذهنیت عجیبی ازمن یافته بود فکرمی کرد من هم دنبال فرصتی هستم تا اورابکوبم .تقریبا یکسال بعد ایرج قادری فیلمی ساخت بنام "طوطیا"که موضوع آن تقریبا ضدزن بود ودرباره مردی بود که بخاطر اذیت وازارهای همسرش دیوانه می شود .درپایان فیلم که جلسه مطبوعاتی گذاشته شد من روی کاغذی نوشتم آقای قادری شما با ساختن این فیلم نگران واکنش سخت "فمنیست ها "نیستید .قادری طفلک که گویا از فمنیسم سردرنمی آورد درجواب گفت مافقط میخواستیم یک فیلم خوب وسرگرم کننده بسازیم امیدواریم آقای آسایش ماراببخشند .!!!
بهرحال مصاحبه با ایرج قادری پیامدهایی داشت که یکی از انها بشدت مرا بخنده انداخت بطوری که ازشدت خنده اشک درچشمانم جمع شد وآن این بود که ابوالقاسم طالبی مدیرمسوول روزنامه اصولگرای سینما ویدئو طی مصاحبه ای در جایی گفته بود وقتی ما رفتیم با قادری مصاحبه کردیم روزنامه سلامی ها هرچی دهنشان دراومد بما گفتند ولی بعدا خودشان رفتند با قادری مصاحبه کردند !!!.
گزارش یک زندگی (قسمت 121)
دشمنی با زنان و پیامدهای خنده دار آن !
جنگ بین مردها وزنها در تمام دوران های تاریخی بوده، ولی یکی دو دهه است که در جامعه ما شیوع بیشتری پیدا کرده! و منجر به جدل های عبث وبی حاصل و فرصت سوزی شده ،جدالی که گاه به ابتذال انجامیده است .
این گسترش تضاد میان مردان وزنان درجامعه ما بویژه دریک دهه اخیر را باید ناشی از رخنه ونفوذ جنبش فمنیسم درایران دانست .جنبش "فمنیسم "که در واقع یک جنبش ازادیخواهانه زنانه است برای رفع تبعیض مبان زنان ومردان می کوشد و فعالان این جنبش براین باورند که زنان از همه امتیازات وحقوقی که مردان ازآن برخوردارند باید بهره مند باشند .
ولی این پدیده مثل همه پدیده های وارداتی دیگر توسط زنان جامعه ما بد فهمیده شد و آنان فکر کردند راه حصول به خواسته های برحق شان ستیز با مردان ومرد ستیزی است .بعد هم مطالبات زنانه را عامیانه ومبتذل کردند مثلا بجای طرح حقوق یکسان برای زن ومرد درتمامی شئونات اجتماع غیرمستقیم دست براین نکته نهادند که چرا مردان می توانند چندزن اختیار کنند ولی زنها نمی توانند چند شوهر داشته باشند !!!.بدین ترتیب مطالبات برحق زنان را در حد مطالبات جنسی وپایین تنه ای تقلیل دادند .
این قضایا در دهه هفتاد که پررنگ شده بود بسیاری از روشنفکران آن دسته ازخانمها را نصیحت کردند که دست از طرح مطالبات جنسی بردارند چراکه جامعه ما یک جامعه مذهبی وسنتی است و واکنش سختی به این درخواست نشان خواهد داد واین باعث می شود جنبش مساوات طلبی زنان ناکام بماند وانها نه تنها چیزی بدست نیاورند بلکه آن چیزهایی را هم که بدست آوردند از دست بدهند .
درگرماگرم این مباحث همان زمان من مطلبی در روزنامه سلام نوشتم وگفتم راه رسیدن خانمها به حقوق شان مرد ستیزی نیست چراکه بسیاری ازمردان از درخواست ها ومطالبات خانمها برای رفع تبعیض حمایت می کنند وبر مظلومیت زن ایرانی درطول تاریخ صحه می گذارند .
درانجا اشاره کردم که سه رمان معروف که بخوبی مظلومیت زن ایرانی را درتاریخ بشکلی تاثیرگذار به تحریر درآورده اند عبارتند از رمان های شوهرآهو خانم نوشته علی محمد افغانی ،شکرتلخ نوشته جعفرشهری وباغ بلور نوشته محسن مخملباف .که هرسه این رمان های جانبدارانه از زنان را مردان نوشته اند .
نکته دیگراینکه هرمزشهدادی هم در کتاب شب هول گفته است "ستم تاریخ بر زن ایرانی بیش از ستم تاریخی بر تمام اهالی ایران است "
متاسفانه این مردستیزی گاهی عصبانیت و واکنش توام باخشم مردان را نیز به همراه داشته که به نمونه ای از آن اشاره می کنم
بعداز ذکراین مقدمه می روم سر اصل موضوع یعنی خاطره مرتبط برآن .
کسانی که اهل مطالعه نقد فیلم بوده واز خوانندگان نشریات ومجلات سینمایی هستند "محسن سیف "را بخوبی می شناسند .محسن سیف ازنویسندگان قدیمی نشریات سینمایی است که قلم پخته ای دارد وبسیار ماهرانه می نویسد .ضمن اینکه در کنار نوشتن مطالب سینمایی نویسنده کتابهای داستان برای کودکان نیز هست .
درهمان دوره داریوش مهرجویی فیلمی بنام "لیلا "ساخته بود که علی مصفا ولیلاحاتمی درآن بازی می کردند .این فیلم بهانه ای می گردد تا همکارمان به بهانه یادداشتی در باره فیلم یک مطلب "زن ستیزانه "بنویسد وزنان را آماج حملات قلمی خود قرار دهد . هیچگاه روشن نشد که محسن سیف زمانی که این مطلب را نوشت درچه شرایط روحی قرار داشت .چراکه شرایط روحی نویسنده در زمانی که درحال نگارش مطلب است بسیار تعیین کننده می باشد .اگر یک نویسنده غمگین باشد مسلما نوشته اش رنگ وبویی از غم خواهد داشت .اگرتنها باشد تنهایی خویش را بازبان قلم فریاد خواهد زد .بهرحال مطلب محسن سیف انچنان زن ستیزانه بود که من پیش خودم حدس زدم شاید پای یک شکست عشقی درمیان باشد .چون سیف بسیار ادم فرهیخته و باسوادی بود ومعمولا نوشته هایش احساساتی نبودند و عقلانیت ودانش ورزی درآن موج می زد .
بهرحال انچه از مطلب محسن سیف یادم مانده این است ،درابتدای مطلبش نوشته بود : "در تمام جنایات و فجایع تاریخی همیشه رد پای زنی پیداست .قیصریه به دستمال زنی به آتش کشیده شد و...واما یکی از تندترین جملاتش تا انجا که یادم می اید این جمله بود "خدانکند راز عشق مردی به زنی پدیدار گردد آنوقت می بینید پشت این چهره زیبا چه جانور مهیبی به کمین نشسته است !!!
بخاطر لحن تند این مقاله دوستم مهرداد فرید درانتشار آن مردد بود ولی من که دنبال شیطنت وجنجال وسرصدا بودم اورا متقاعد ساختم تا مطلب را چاپ کند ومطلب منتشر شد .
بعداز انتشار مطلب اولین کسانی که بااخم وتخم باما روبرو می شدند چند خانمی بودند که در روزنامه سلام کار می کردند .بعد سیل نامه ها وتلفن ها ی اعتراضی خانمها فضای روزنامه را دربرگرفت .
آن موقع دوستم فرید مرا مامور پاسخگویی به نامه ها ورسیدگی به انها کرده بود .تمام نامه هایی را که باز می کردم همه اعتراضات خانمها بود که برخی گله گذاری دوستانه بود .برخی اعتراض بود وبرخی هم از روی عصبانیت دشنام داده بودند .درمیان بیش از سی –چهل نامه رسیده دوتا ازمحتوای نامه ها بیادم مانده است .
دریکی از نامه ها خانمبی بنام مرسده ...که آن زمان درمجله "زنان "مطلب می نوشت خطاب به آقای سیف نوشته بود :"سینمایی نویس نیستم وادعایی هم ندارم . ولی انچه شما گفته اید درمورد زنان تقریبا درذهنیت بسیاری از مردان ما وجود دارد .منتهی جرئت ابراز آن را ندارند .خیلی ممنونیم که شما بزبان آورده اید .معلوم ااز بقیه مردها شجاع ترید و سر نترسی دارید آقا !!!"
ودیگر اینکه خانم معلمی از شهر آستانه اشرفیه دراعتراض به اقای سیف که زنان را به جانور تشبیه کرده بود خطاب به او نوشته بود :"آن جانوری که شما به آن اشاره کردید همان جانوری است که جانوری همچون شمارا زایید و پرورش داد و تحویل جامعه داد "
من قسمت هایی از اعتراضات خانمها را گلچین کرده وبه دوستم فرید پیشنهاد کردم بخاطراینکه دموکراسی را رعایت کرده باشیم بریده هایی از اعتراضات خانم ها را در روزنامه انتشار دهیم که با موافقت او این امر صورت پذیرفت .
وبرای اینکه بشوخی از همکارمان "محسن سیف "که اینطورمورد حمله خانمها قرار گرفته بود دفاع کنم طنزکوتاهی درستون طنز سینمایی روزنامه نوشتم و درآن گفتم :این همه خانمها مردها را مورد حمله قرار میدهند ما صدایمان درنمی اید . یا جاهای دیگر خانمها مورد حمله لفظی قرار می گیرند صدایشان در نمی اید .همین که همکارمان مطلبی نوشت صدای این بانوان محترمه به آسمان رفته است .توگویی درتمام مملکت حقوق زنان رعایت می شود وفقط صفحه سینمایی روزنامه ما حقوق انهارا پایمال ساخته ،که دراین باره باید گفت :
حقوق زنان بسرعت برق
میرفت که بانوان رسیدند !
این شعر را با دستکاری دریکی از اشعار ایرج میرزا درست کردم که درباره حجاب شعری سروده بود وگفته بود :
ایمان وامان بسرعت برق
میرفت که مومنان رسیدند !
دراین میان محسن سیف که بخاطر این مقاله مورد توبیخ خانم های قوم وخویش قرار گرفته بود تصمیم گرفت خودش نیز به نامه ها بصورت کوتاه جواب دهد ودر صفحه روزنامه درج نماید .با ادامه دار شدن این قضایا پسر حجت الاسلام موسوی خوئینی ها مدیرمسوول مجله زبان به اعتراض به مهرداد فرید گشود وگفت :اولا که نباید آن نوشته توهین آمیز به خانمها را چاپ می کردید ..بعدهم که چاپ کردید بایک معذرت خواهی به ماجرا فیصله می دادید چرا تاچند روز صفحه روزنامه را خاله زنکی کردید ؟!
غیراز این ماجرا یک ماجرای دیگراتفاق افتاد که آن هم باردیگراعتراض خانمها را به همراه داشت وهم تاحدودی هم اعتراض آقایان را .
قضیه ازاین قرار بود که آن زمان اقایی بنام "جلیل جعفری یزدی "که از علاقمندان روزنامه بود و به زبان انگلیسی مسلط بود ازمجلات سینمایی خارجی برای ما مطلب ترجمه می کرد وبرای انتشاراین مقالات را ازشهراهواز به دفتر روزنامه می فرستاد .
معمولا آقای فرید مطالب ارسالی اورا می خواند وبعداز سانسور وجرح وتعدیل در روزنامه به چاپ می رساند .
یکروزمقاله ای ترجمه شده از اقای جعفری یزدی به دفتر روزنامه رسید که موضوع آن مصاحبه یکی از هنرپیشگان زن سینمای هالیوود بود .اقای فرید متاسفانه فراموش کرد آن را قبل از چاپ بررسی کند واصلاحات وسانسور لازم را انجام دهد واین فراموشی باعث شد اتفاقی که نباید روی می داد اتفاق افتاد ویک پاراگراف غیراخلاقی در روزنامه به چاپ رسید .
چراکه وقتی از این خانم درمورد بازیگران مرد محبوبش سئوال می کنند در پاسخ می گوید :"من از کلینیت ایستوود خوشم میاد چندروز صحنه ای از اون دیدم که خیلی خوشم اومد .دیدم رفت خانومه رو از زیر دوش حموم بغل کرد و آورد انداخت روی تخت وبعد هم بغلش خوابید .من گفتم واقعا به این میگن مرد !"
فردای روزبعد که من این مقاله را دیدم بسیار وحشتزده شدم و باخودم گفتم به احتمال زیاد روزنامه توقیف خواهد شد .
عصری که به دفتر روزنامه رفتم دیدم اقای فرید از طرف مدیرمسوول احضارشده و تقریبا دوساعت مورد سرزنش یا گلایه قرار گرفت بود .تلفن های اعتراضی هم زیاد بود بعضی از همکاران هم به ما متلک می انداختند .مثلا وقتی برای صفحه بندی مطالب جدید به قسمت صفحه بندی رفتیم یکی از همکاران درحضور دوخانم ابتدا نگاهی بمن انداخت وبعد نگاهی به دوستم فرید انداخت وگفت :آقای فرید .لطفا اخلاق اسلامی رو رعایت کنید .ما دیگه رومون نمیشه بگیم توی روزنامه سلام کار می کنیم !!!
بهرحال خیلی جای شکرش باقی بود که درج این پاراگراف به توقیف سلام نینجامید وما توانستیم برای مدتی دیگر درانجا قلم بزنیم وبرخاطرات ژورنالیستی مان بیفزاییم
لطفابعدازمطالعه این مطلب واعلام نظر درباره آن درصورت تمایل برای خواندن مطلب "خوب اعتباردارد بی اعتباری ما "روی سینما وادبیات کلیک کنید

گزارش یک زندگی (قسمت 120)
ماجرای من ،پارک دانشجو وسه دختر دانشجو !
گاهی برای برخی ازما تجربیات مشترکی بوجود می اید شاید بخاطر این است که در محیط مشترکی زندگی می کنیم وگذشته ازفرهنگ مشترک ، دغدغه ها وآرزوهاوآرمان های مشترکی داریم .ازاینرو حوادثی تقریبا مشابه برایمان اتفاق می افتد وخودمان از برخی شباهت های میان این تجربیات مشترک حیرت زده می مانیم .
ماجرایی را که میخواهم برایتان تعریف کنم مربوط به خاطره ام ازیک شب سردزمستانی بعداز برگشتن از روزنامه سلام است .
اواسط دهه هفتاد بود و یک شب سرد زمستانی ماه رمضان بود .من بعداز انجام امور مطبوعاتی به همراه دوستم فرید برای صرف افطار به طبقه بالای روزنامه رفتیم .جالب اینجابود که روزنامه کارکنان خودرا به دودسته تقسیم کرده بود وازاین لحاظ تبعیض قائل شده بود .
بدین ترتیب که مدیرمسوول آن حجت الاسلام موسوی خویینی ها با اعضای شورای سردبیری ودبیران سرویس دریک اطاق جداگانه روزه خودرا افطار می نمودند ونویسندگان دیگر والباقی کارکنان دراطاق دیگر .
من همیشه با این نوع تقسیم بندی ها مخالف بودم مخصوصا از روزنامه ای که گردانندگان آن داعیه حمایت ازطبقه محروم راداشته وباهرگونه تبعیض مخالفت می کردند چنین رفتاری را انتظار نداشتم ازاینرو بعدازهمان یکدفعه دیگر در روزنامه سلام افطار نکردم وروزهایی را که می توانستم روزه بگیرم درخانه افطار می کردم که البته بعلت افت فشارخون بسیار مواقع قادر به گرفتن روزه نبودم
.دفتر روزنامه سلام درخیابان فلسطین شمالی قرار داشت .من بعداز صرف افطار ازدفتر روزنامه بیرون زدم وخودم را به خیابان انقلاب رساندم .خودروی پیکانی جلوی من توقف کرد ومن باگفتن مستقیم واشاره مثبت راننده درب جلوی خودرو رابازکردم و درکنار راننده نشستم .راننده جوانی تقریبا سی ساله بود که لباسی سرتاسر مشکی پوشیده بود وازپخش صوت خودرو یک اهنگ عرفانی که درثنای حضرت علی (ع) بود پخش می شد .من فکر کردم راننده احتمالا بخاطر اینکه دوست یا آشنایی ازدست داده اینطورسیاه پوش شده واهنگ غمناک گوش میدهد ولی وقتی لب به سخن گشود فهمیدم حدسم اشتباه بوده .این جوان تقریباسی ساله درواقع درویش مسلک ودنیاگریز شده بود و ازدنیا وتجلیات مادی ان چشم پوشیده وباصرفنظر ازلذت های دنیوی به عرفان پناه برده بود .بااینکه بعدازافطار خیابانها خلوت می شد ولی انشب بروزتصادفی درچهارراه ولی عصر باعث شده بود ما حداقل یک ربع درترافیک بمانیم ودراین فاصله من سعی می کردم اورامجاب کنم که راهی راکه برگزیده اشتباه است .به اوگفتم برادر من !هرسنی اقتضائات خاص خودش را دارد ادم در کودکی باید کودکی کند درجوانی باید جوانی کند ودر میانسالی باید رفتاری مطابق سنش داشته باشد وگرنه با مشکل روبروخواهد شد ودر دوران پیری دست به کارهایی خواهد زد که اقتضائات دوران جوانیست (حالا یکی باید این را به خود من می گفت واگر ان جوان از روحیه من خبرداشت می گفت توکه لالایی بلدی چرا خودت خوابت نمی بره ).
بهرحال راه بازشد وخودرو حرکت کرد تا اینکه به جلوی پارک دانشجو رسیدیم درانجا سه دختر جوان ایستاده بودند که با بلند کردن دست راننده را متوقف کردند ودرعقب رابازکردند و میان خودرو ارام گرفتند .
وقتی خودرو حرکت کرد راننده گفت :شما کجامی رید ؟
دختری که وسط قرار داشت و موهایی بلوند داشت ومانتویی خردلی بتن داشت گازی به بستنی اش زد وبعد با کمی تامل گفت :به هرکجا که شما برید میخوایم امشب رو با شما خوش باشیم !!!
من وراننده نگاهی به همدیگر انداختیم .راننده هم خیلی عادی برگشت درپاسخ او گفت :ولی من تا میدون امام حسین (ع ) بیشتر نمی رم
من هم به راننده گفتم :اتفاقا من هم همان میدان پیاده می شوم
دختر جوان موبلوند باتعجب گفت :مگه شما دوتا باهم نیستین ؟
من گفتم :نه .این اقا مسافرکش هست من هم مسافرم .
دخترجوان گفت :عجب .ما فکرمی کردیم شما دوتا باهم هستید .
راننده گفت : خب اگرپشیمانید پیاده شید .
دخترموبلوند که زیباترازان دودختردیگربنظر میرسید گفت :پیاده شیم که چی .حالا بریم یک جور باهم به توافق می رسیم .فوقش باهم میریم دربند یک چایی میخوریم وقلیونی میکشیم وبرمی گردیم قرار نیست کاردیگه ای بکنیم .
هم من وهم راننده سکوت کردیم .انچه درکنار رفتار این دختر من را بیشتربه تعجب انداخته بود بستنی خوردن انها درآن شب سردزمستانی وپوشش تقریبا سبک انها بود .وقتی به نزدیک پل کالج رسیدیم دخترموبلوند دست روی شانه من گذاشت وگفت :میدونستید خیلی خوش تیپ هستید !!!.شما شغلتون چیه ؟
گفتم :من کارمند بانک هستم
درجوابم گفت :دروغگو !بانک ها که شب ها باز نیستند
گفتم :خب من کار دیگه ای هم دارم .روزنامه نگارم .الان از دفتر روزنامه میام
ناگهان دیدم گل از گلش شکفت وگفت :اخی .شماروزنامه نگارید .دختردیگری که نزد یک پنجره سمت راست نشسته بود وکم سن وسال تراز دختر موبلوند نشان می داد وریزنقش ترهم بود بزبان امد وبستنی اش را از پنجره بیرون انداخت وگفت :خیلی جالبه .من نویسنده ها رو دوست دارم .چقدرجالب شد امشب باشما اشناشدیم .
درهمین حال راننده درحالیکه نگاهش به روبرو بود گفت :اقا .شما که روزنامه نگارهستید .حتما توی روزنامه تون بنویسید اینطور ادمها جامعه رو کثیف می کنن.
من لبخندی زدم وترجیع دادم سکوت کنم ولی دختره موبلوند چهره درهم کشید وبه راننده گفت :اقا لطفا حرف دهنتون بفهمید .چرا توهین می کنید ؟
راننده گفت :نه .چه توهینی کردم ؟
دخترموبلوندگفت :یعنی چی اینها جامعه رو کثیف میکنن ؟
راننده هم برای اینکه حرف خود رایک جوری جمع وجورکند گفت :من منظور بدی نداشتم .من دیدم اون دوستتون بستنی اش رو از پنجره ماشین انداخت وسط خیابونمن هم گفتم با این کارتون خیابونهارو کثیف می کنید !!
دخترموبلوند جوری به راننده نگاه کرد که یعنی خرخودتی!! وبعد ناراحت ودلخوربه صندلی تکیه داد .من احساس کردم این حرف راننده بدجوری احساسات انهارا جریحه دارکرده ،دلم برایشان سوخت وسعی کردم از دلشان دربیاورم
روبه دخترموبلوند گفتم :خب شما چکاره اید ؟
دلخورانه وبدون انکه به صورتم نگاه کند گفت :من دانشجو هستم .دانشجوی رشته روانشناسی .
گفتم :چطورشد که تصمیم گرفتید روانشناسی بخوانید ؟
باغیظ گفت :بخاطراینکه بتونم ادمهای منگول وعقب افتاده ای مثل شمارو بشناسم .
گفتم :مگر من باشما توهین امیز صحبت کردم که شما اینطوری صحبت می کنید .
گفت :نخیر .ولی این اقا بما توهین کرد
گفتم :چه ربطی بمن داره ؟
گفت :شما با لبخند موذیانه تون حرف این اقا رو تایید کردید
گفتم :متاسفم .شماروانشناس خوبی نیستید .سکوت ولبخند من علامت تایید و رضایت سخنان این دوستمان نبود .ضمن اینکه اقای راننده هم حرف خودشان را تصحیح کردند .من شما را جوان هایی پرشور وحال ولذت طلب می دانم وبه اقتضای جوانی تان لذت بردن از زندگی تان را حق شما میدانم وحتی اگر گرایش به فساد هم داشته باشید من شمارافاسد نمی دانم چون اینطورقضاوت کردن مختص قضات هست ومن هم قاضی نیستم .
گویا حرفهای من اورا ارام کرد ودوباره به وجد امد وخودرا ازصندلی جدا کرد و سرش رابمن نزدیک کرد وگفت :ولی من دوست داشتم حرفهایی رو که الان بمن زدید همون موقع به این اقا می گفتید .
بعد گفت :خب .این اقا رو بی خیال ،امشب ما دوسه ساعتی باشماخوش میگذرونیم .من از طرز حرف زدن شما خوشم میاد .میشه به میدون که رسیدیم برید ماشین خودتون روبیارید یک دوسه ساعتی باهم بگردیم اگردوست داشتید میریم فرحزاد .یااینکه میریم دربند.
گفتم :متاسفم .من اولا ماشین ندارم .دوما نمیتونم بیام
گفت :حیف شد .عیبی نداره ماشین دربست میگیریم .راستی چرا نمی تونید بیایید
گفتم :بهرحال هم خسته ام هم اینکه خب متاهلم وزیاد برای من جالب نیست
بالحنی مسخره گفت :اخی .متاهل هستید . چه ادم وفاداری .چه مرد سربزیر واهل زندگی .حالا فکر میکنید اگر دوسه ساعت باماباشید تعهدتون به تاهلتون کم میشه ؟؟؟
گفتم :بهرحال اخلاق و عرف این رفتارها را از یک مرد متاهل نمی پسندد
باحالتی که گویا به حال من متاسف است !،گفت :اخلاق !اخلاق !امان ازاین اخلاق .واقعابرای شما متاسفم
گفتم :چرا ؟
گفت :ازنظر مادانشجوها جماعت خبرنگار وروزنامه نگار ادمهای روشنفکری هستند ولی مثل اینکه توقضاوتمون اشتباه کردیم .وقتی روشنفکرهای جامعه ما امثال شما باشند که هنوز توی اخلاق قرون وسطایی متوقف موندید وضع مملکت مابهترازاین نمیشه !
(اینکه اوگفت امان ازاین اخلاق !اخلاق !اخلاق !من به همین شکل چندسال بعداززبان یک کارگردان صاحب نام شنیدم که درانتها برایتان تعریف خواهم کرد .)
بهرحال آن دختر موبلوند ان شب با اتکا به تئوری های روانشناسانه اخلاقگرایی مارا زیر سوال برد و ماهم با او مجادله می کردیم .راننده سکوت کرده بود ودخترسمت پنجره چپ حرفهای دوستش را تایید می کرد ولی دختری که در سمت پنجره راست نشسته بودازاول اخم الودسکوت کرده بود و بیرون رانگاه می کرد گویا روحیه اش متفاوت بادوستانش بود و ازرفتارانها ناراضی بود .
بعداز بحث هایی که میان من وآن دختر موبلوند درگرفت وقتی به نزدیک های پیچ شمیران رسیدیم دختر موبلوند گفت :ول کنید .ما ازاین بحث ها روزها توی دانشگاه وسرکلاس می کنیم .بلاخره امشب می ایید دوسه ساعتی باهم باشیم ؟.نگران نباش اگرتو فکر کردی به خانومت داری خیانت می کنی .من هم دارم به دوست پسرم خیانت می کنم که اونو خیلی دوست دارم ولی خب به تنوع توی زندگی معتقدم!
درپاسخ گفتم :برفرض اینکه من باشما امدم وچندساعتی باهم خوش گذراندیم وقتی شما برگشتید خونه پدرمادرهایتان نمی گن تا این وقت شب کجا بودید ؟
درجوابم گفت :نه !!.ماخونه مون نمی ریم مابرای اینکه راحت باشیم پدرومادرهامون رو وادارکردیم برای ما یک خونه کوچیک اجاره کنن .سه تایی توی اون خونه هستیم .صاحبخونه هم که طبقه بالای ماست یک پیرزن هست که کاری به کارما نداره که کی میریم خونه .
گفتم :واقعیت اینه که من نمیتونم بیام .
دخترریزنقش دم پنجره سمت چپ گفت :اخی .زیاد اصرارش نکن گناه داره .طفلک زن ذلیله .میترسه دیربره خونه خانومش راش نده.
گفتم :اصلا موضوع این حرفها نیست .من وقتی برای این کارها ندارم .من از ساعت هفت صبح تا چهاربعدازظهربانک هستم بعد میرم روزنامه بعدشب که میام خونه شامم رو زود میخورم ومی نشینم تاساعت یک یا دونصف شب مقاله می نویسم برای روزنامه.بعدهم باید زودبخوابم تازود برم سرکار
دختره موبلوند گفت :اهان .توازاون ادمهایی هستی که هنوزماهیت واقعی زندگی رونشناختی .بجای اینکه تواز زندگی لذت ببری ،زندگی ازتو لذت می بره .تودراختیارکاروحرفه ات هستی .ادمهایی مثل تو هیچوقت با روح واقعی زندگی اشنا نمیشن .اگرباهم دوست شدیم من بهت یادمیدم که زندگی کردن یعنی چی .
دخترریزنقش بغل دستی اش گفت : تو شب میری خونه و می چسبی به نوشتن ونویسندگی خانومت اعتراض نمیکنه ؟
گفتم :نه .بهرحال منو درک میکنه .من هم جوردیگه ای جبران می کنم حق التحریر ماهانه ای که می گیرم بااون تقسیم می کنم .چون بقول خودش ساعاتی را که باید با اون بگذرونم با کتابها ومجلات وروزنامه ها سر می کنم .
دختر موبلوند گفت :دلم برات میسوزه .چون بااین شکل زندگی کردن افسردگی درانتظارتوست (پیش بینی اش درست بود .سالهای بعد من انچنان افسرده شدم که بستری شدم )
هنگامی که به مقصد رسیدیم وازخودرو پیاده شدم .انها هم پیاده شدند .دخترموبلوند درحالیکه لبخندی به لب داشت به سمت من آمد وگفت :بهرحال از آشنایی با شما خیلی خوشحال شدم .اول میخواستم باشما دوست بشم ولی حالا دوست دارم به شما کمک کنم .بعد کاغذی درآورد وشماره تلفن خانه شان را داد وتاکید کرد دوروزدرهفته کلاس ندارد واگرمن مایل باشم می توانم با او تماس بگیرم .
بعد دست راستش را به سمت من دراز کرد وقتی بااو دست دادم.اندامی هوس انگیز وهوش ربا داشت بصورتش نگاه کردم .شیطنتی درنگاهش بود که برایم جالب نبود .این نگاه ازنوع نگاههایی بود که بیش ازانکه دعوت به دوستی وهمدلی و صمیمیت کند دعوت به همخوابگی می کرد .
وقتی از انها جدا شدم . کاغذ حاوی شماره تلفن را مچاله کردم به جوی آب انداختم .درحالیکه در درونم صداهای مختلفی می شنیدم صدایی که بمن میگفت خب میرفتی بیعرضه !این هم یک تجربه بود .صداهای دیگری که بمن نهیب می زد که این فکرها را بیرون بریز .تو یک نویسنده وروزنامه نگار این مملکت هستی .توادم معمولی نیستی که تابع هوس های زودگذرباشی .توروشنفکری هستی که شان تو اجل ازاین حرفهاست .
بااین تلاطم درونی به خانه نزدیک می شدم که صدای دختر موبلوند درگوشم مرتب می پیچید :امان ازاین اخلاق .اخلاق .اخلاق .
واما نکته جالب اینکه چندسال بعد من از طرف مجله سینمایی دنیای تصویر برای تهیه گزارشی درباره فیلم "نان وعشق و موتورهزار "بمناسبت جشنواره فیلم فجر به یکی از استودیوهای سینمایی رفتم .چون فیلم درمرحله مونتاژبود ومن باید باکارگردان مصاحبه می کردم .وقتی به استودیو رسیدم ابوالحسن داودی روی میز موویلا مشغول مونتاژفیلمش بود . من سعی کردم از داودی کمی هم درمورد فیلم قبلی اش یعنی مردبارانی که درآن فرامرزقریبیان ومهتاب کرامتی بازی می کردند صحبت کنم چراکه موضوع آن فیلم هم درمورد "عشق دوران میانسالی "بود ومن ازجوانی تحت تاثیر کتاب شب طولانی تیزدندان و کتابی دیگر به موضوع عشق دوران میانسالی علاقمندشده بودم .دراطاقی دیگر یکی ازکارگزدان های سرشناس وصاحب نام سینمای ایران مشغول مونتاژفیلمش بود .
من گرم گفتگو با داودی بودم که آن کارگردان سرشناس به نزد داودی امد و ضمن خسته نباشید به داودی گفت :اقای داودی فیلم شما هم ازطرف وزارت ارشاد اصلاحیه خورد ؟
داودی درجواب گفت :اره .به دوصحنه از فیلم من ایراد گرفتند که مجبورشدم اون دوصحنه رو دربیارم .یکی صحنه ای هست که دختره با دست برای پسره ماچ می فرسته یکی هم صحنه دیگه ای هست که دانشجویی به دوستش میرسه میگه دیروز توی دانشگاه متینگ کردیم
دوستش درجواب میگه :متینگ رو نمی ک...انجام میدن .
آن کارگردان سرشناس هم لبخندی زد وگفت :امان ازاین اخلاق .اخلاق .اخلاق .
موخره :درابتدای خاطره به تجربیات مشترک اشاره کردم .چندسال بعدازاین خاطره مهدی شجاعی داستانی بنام "پارک دانشجو "درمجله اش "نیستان "چاپ کرد که چاپ آن داستان موجب توقیف مجله "نیستان "شد .موضوع آن داستان این بود که راننده ای دختری را دم پارک دانشجو سوارمی کند و ازدخترمی پرسد کجامیری ؟.دختر درحالیکه شلوارقرمزرنگ پیچ اسکنی بپاکرده میگوید :هرجاکه شمابری .درادامه دختر خودرا دانشجوی رشته پزشکی معرفی می کند ومی گوید بخاطر اینکه پدرش قادربه تامین مخارج تحصیل اونیست مجبوراست خودفروشی کند درادامه ماشین راننده به خودرو یک نماینده مجلس برخورد می کند وبین محافظان ان نماینده و راننده درگیری ومجادله لفظی بوجود می اید و.....
البته شباهت این داستان وخاطره ای که من نوشتم شباهت ظاهری است چراکه انگیزه آن دختر ودخترانی که من با انها روبرو شدم کاملا متفاوت بوده است ولی تجربه این رویارویی بسیار شبیه هم بوده است .